تو ای روحِ مجسّم؟ کیستیّ و با چه آئینی
که هم جان پروری، هم آفتِ عقل و دل و دینی
به لب جانبخش و با چشم آفتِ دینی، نمیدانم
مسلمان، یا یهود و گبر و ترسا، یا نو آئینی
زند پروانه وش پَر گِردِ شمع عارضت ای دل
ز بس شوخ و ملیح و دلکش و محبوب و شیرینی
سزد گر بیرق افرازی به بام قصر زیبائی
که تو در مُلک حُسن امروز سلطان السّلاطینی
قدت گر سرو رخسار تو گُل گفتم، غلط گفتم
به قد موزون تر از آنی، به رُخ زیباتر از اینی
چه نسبت دارد این روی تو با ماه تمام؟ ای مه!
که او در حال نقصان و، تو هر شب به ز دوشینی
مَهِ نو، داد خود انصاف و، با خود گفت: جا دارد
که پیش این هلال ابرو به جای خویش بنشینی
تو گر ناهید شورانگیز و شیرین است اشعارت
همین بس کز اساتید سخن شایان تحسینی ناهید همدانی
که هم جان پروری، هم آفتِ عقل و دل و دینی
به لب جانبخش و با چشم آفتِ دینی، نمیدانم
مسلمان، یا یهود و گبر و ترسا، یا نو آئینی
زند پروانه وش پَر گِردِ شمع عارضت ای دل
ز بس شوخ و ملیح و دلکش و محبوب و شیرینی
سزد گر بیرق افرازی به بام قصر زیبائی
که تو در مُلک حُسن امروز سلطان السّلاطینی
قدت گر سرو رخسار تو گُل گفتم، غلط گفتم
به قد موزون تر از آنی، به رُخ زیباتر از اینی
چه نسبت دارد این روی تو با ماه تمام؟ ای مه!
که او در حال نقصان و، تو هر شب به ز دوشینی
مَهِ نو، داد خود انصاف و، با خود گفت: جا دارد
که پیش این هلال ابرو به جای خویش بنشینی
تو گر ناهید شورانگیز و شیرین است اشعارت
همین بس کز اساتید سخن شایان تحسینی ناهید همدانی
نویسنده: رضا قهرمانی
همه از عشق من مات و من از عشق تو حیرانم
نمیدانم چه عشق است این چه حسن است نمیدانم
عیان گر نیست حال این دل مجروح من باری
دلم بشکاف تا بینی جراحتهای پنهانم
چنان مهر توام در جان گرفته جا که مهر تو
برون ناید ز جانم گر برون آید ز تن جانم
طبیبا دردم از یار است از درمان من بگذر
که درمان توام درد است و درد توست درمانم
نمی گردد جدا از روزگارم تیرگی بی تو
ندارد صبح وصل از پی همانا شام هجرانم
جدا زان گل مگو چونی که دور از گلشن وصلش
رفیق آن عندلیبم من که محروم از گلستانم ناهید همدانی
نمیدانم چه عشق است این چه حسن است نمیدانم
عیان گر نیست حال این دل مجروح من باری
دلم بشکاف تا بینی جراحتهای پنهانم
چنان مهر توام در جان گرفته جا که مهر تو
برون ناید ز جانم گر برون آید ز تن جانم
طبیبا دردم از یار است از درمان من بگذر
که درمان توام درد است و درد توست درمانم
نمی گردد جدا از روزگارم تیرگی بی تو
ندارد صبح وصل از پی همانا شام هجرانم
جدا زان گل مگو چونی که دور از گلشن وصلش
رفیق آن عندلیبم من که محروم از گلستانم ناهید همدانی
نویسنده: رضا قهرمانی
میان جمع نکویان، تو فرد و صدرنشینی
همه به خاتم حسنند حلقه و، تو نگینی
در آسمان صباحت به چهره ماه تمامی
ز ماه بهتری و، آفتاب روی زمینی
ز خلق و خوی تو حیرانم ای فرشتهٔ رحمت
سرشته با چه گِلت؟ وز چه آب و خاک عجینی
فرشته ای؟ نه، ملک؟ نه،پری؟ نه، ای بت زیبا!
تو کیستی که در آفاق بی مثال و قرینی؟
دمد ز خندهٔ زیرِ لبت به کالبدم جان
چه روح پرور و شیرین و دلکش و نمکینی
ای آنکه دل به کفم برده ای به نیم نگاهی
چه گویم آنچه به من کرده، خود گواه و مُبینی
بیا ز روزنِ چشمم به روی خویش نظر کن
که آنچه را ز بهشت برین شنیده، ببینی
کجا روم؟ چه کنم؟ راز خویشتن به که گویم؟
که خسته ای تو چو ناهید دردمند نبینی ناهید همدانی
همه به خاتم حسنند حلقه و، تو نگینی
در آسمان صباحت به چهره ماه تمامی
ز ماه بهتری و، آفتاب روی زمینی
ز خلق و خوی تو حیرانم ای فرشتهٔ رحمت
سرشته با چه گِلت؟ وز چه آب و خاک عجینی
فرشته ای؟ نه، ملک؟ نه،پری؟ نه، ای بت زیبا!
تو کیستی که در آفاق بی مثال و قرینی؟
دمد ز خندهٔ زیرِ لبت به کالبدم جان
چه روح پرور و شیرین و دلکش و نمکینی
ای آنکه دل به کفم برده ای به نیم نگاهی
چه گویم آنچه به من کرده، خود گواه و مُبینی
بیا ز روزنِ چشمم به روی خویش نظر کن
که آنچه را ز بهشت برین شنیده، ببینی
کجا روم؟ چه کنم؟ راز خویشتن به که گویم؟
که خسته ای تو چو ناهید دردمند نبینی ناهید همدانی
نویسنده: رضا قهرمانی
من که بی پیمانه مستم حاجت پیمانه نیست
جان من میخانه شد جایم اگر میخانه نیست
نیست مر دیوانگانرا رای بزم عاقلان
عاقلانرا گر سری با صحبت دیوانه نیست
ما بکوی نیستی کردیم منزل ای غلام
هر که در کوبد بگویندش که کس در خانه نیست
گنج میگویند و در ویرانه میجویند خلق
هر کجا گنجی است ای بیدانشان ویرانه نیست
***
گر خدای سپهر یار من است
سیر گردون باختیار من است
یاری از بندگان نمیخواهم
گر خداوندگار یار من است
آسمان و زمین و جن و ملک
همه مخلوق کردگار من است
گر سگ بارگاه حق باشم
شرزه شیر فلک شکار من است
از سگم نیز کم ز قیمت خوان
گر سگ نفس دون سوار من است میرزا حبیب خراسانی
جان من میخانه شد جایم اگر میخانه نیست
نیست مر دیوانگانرا رای بزم عاقلان
عاقلانرا گر سری با صحبت دیوانه نیست
ما بکوی نیستی کردیم منزل ای غلام
هر که در کوبد بگویندش که کس در خانه نیست
گنج میگویند و در ویرانه میجویند خلق
هر کجا گنجی است ای بیدانشان ویرانه نیست
***
گر خدای سپهر یار من است
سیر گردون باختیار من است
یاری از بندگان نمیخواهم
گر خداوندگار یار من است
آسمان و زمین و جن و ملک
همه مخلوق کردگار من است
گر سگ بارگاه حق باشم
شرزه شیر فلک شکار من است
از سگم نیز کم ز قیمت خوان
گر سگ نفس دون سوار من است میرزا حبیب خراسانی
نویسنده: رضا قهرمانی
شه وجود عجب قاصدی فرستاده است
بدست او عجب خط رحمتی داده است
که باز باید از آنسوی آسمان بپرد
هر آنکه از ازل از پشت آسمان زاده است
تو ماه کنعانی در قعر چاه کنعانی
چه ملک ها که بمصر از پی تو آماده است
ز مکر دیو چه باکم که خاتم زینهار
بدست خویش سلیمان بدست من داده است
بخاطر است که آزاده ای مرا فرمود
که عاقبت شود آزاد هر که آزاده است
صلای عام فرستاد پادشاه وجود
که سفره بهر گدایان شهر بنهاده است
***
زمامم در کف پیری فقیر است
که در معنی امیران را امیر است
بصورت خلقه پوشی سخت خلقان
بمعنی صاحب تاج و سریر است
رخش تابنده تر از مهر تابان
دلش روشنتر از بدر منیر است
لب جانبخش او عین حیات است
کف دُر پاش او ابر مطیر است میرزا حبیب خراسانی
بدست او عجب خط رحمتی داده است
که باز باید از آنسوی آسمان بپرد
هر آنکه از ازل از پشت آسمان زاده است
تو ماه کنعانی در قعر چاه کنعانی
چه ملک ها که بمصر از پی تو آماده است
ز مکر دیو چه باکم که خاتم زینهار
بدست خویش سلیمان بدست من داده است
بخاطر است که آزاده ای مرا فرمود
که عاقبت شود آزاد هر که آزاده است
صلای عام فرستاد پادشاه وجود
که سفره بهر گدایان شهر بنهاده است
***
زمامم در کف پیری فقیر است
که در معنی امیران را امیر است
بصورت خلقه پوشی سخت خلقان
بمعنی صاحب تاج و سریر است
رخش تابنده تر از مهر تابان
دلش روشنتر از بدر منیر است
لب جانبخش او عین حیات است
کف دُر پاش او ابر مطیر است میرزا حبیب خراسانی
نویسنده: رضا قهرمانی
دستار تو ای شیخ که صد حلقه فزون است
اندر خم هر حلقه دو صد دام و فسون است
از ملک سلیمانی و از دانش آصف
دعوی چه کند خواجه که با دیو زبون است
از همت مردان مگرش سلسله بندم
بر پای که این دیو درون سخت حرون است
هر زادهٔ آدم که شود سخرهٔ این دیو
نامردم و دور از خرد و سفله و دون است
بیرون بود از مردمی و مردی و رادی
هر کس که دورونش بمثل غیر برون است
ای خواجه در این خانه تو را چار شریکند
غالب شود آنکس که از این چار فزون است
دیو است و ملک نیز سباعند و بهائم
نام و لقب خویش بدان خواجه که چون است میرزا حبیب خراسانی
اندر خم هر حلقه دو صد دام و فسون است
از ملک سلیمانی و از دانش آصف
دعوی چه کند خواجه که با دیو زبون است
از همت مردان مگرش سلسله بندم
بر پای که این دیو درون سخت حرون است
هر زادهٔ آدم که شود سخرهٔ این دیو
نامردم و دور از خرد و سفله و دون است
بیرون بود از مردمی و مردی و رادی
هر کس که دورونش بمثل غیر برون است
ای خواجه در این خانه تو را چار شریکند
غالب شود آنکس که از این چار فزون است
دیو است و ملک نیز سباعند و بهائم
نام و لقب خویش بدان خواجه که چون است میرزا حبیب خراسانی
نویسنده: رضا قهرمانی
دوستان نوبت سپیده دم است
وقت صبح است و سخت مغتنم است
نرود تا دمی نمی آید
دم دیگر که عمر از این دودم است
وقترا سیف قاطع آوردند
بمثل گر چه دشنهٔ دودم است
طرفه هستی که میان دو نیست
هر وجود از دو سوش دو عدم است
***
دل عاشق که نازکتر ز جام است
چسانش طاقت سنگ ملام است
چه بگریزد ز سنگ آنکش نه جام است
چه پرهیزد ز ننگ آنکش نه نام است
بده در جام جم خون سیاوش
که کیخسرو کنون ما را غلام است
بیا عقد زناشوئی برآریم
که جفت بنت کرم ابن الکرام است
بچین زلف او گمشد دل ما
از این رو گاه دال و گاه لام است میرزا حبیب خراسانی
وقت صبح است و سخت مغتنم است
نرود تا دمی نمی آید
دم دیگر که عمر از این دودم است
وقترا سیف قاطع آوردند
بمثل گر چه دشنهٔ دودم است
طرفه هستی که میان دو نیست
هر وجود از دو سوش دو عدم است
***
دل عاشق که نازکتر ز جام است
چسانش طاقت سنگ ملام است
چه بگریزد ز سنگ آنکش نه جام است
چه پرهیزد ز ننگ آنکش نه نام است
بده در جام جم خون سیاوش
که کیخسرو کنون ما را غلام است
بیا عقد زناشوئی برآریم
که جفت بنت کرم ابن الکرام است
بچین زلف او گمشد دل ما
از این رو گاه دال و گاه لام است میرزا حبیب خراسانی
نویسنده: رضا قهرمانی
بیا ای مونس شبهای تارم
که از هجرت سیه شد روزگارم
بیا جانا که تا رفتی رفته است
هم از جان صبر و هم از دل قرارم
خوشا روزی که با خیل سگانش
در آن کو پاسبانی بود کارم
شدم تا از سگان کوی او دور
به چشم مردمان بی اعتبارم
برآنم بعد از این چون نیست راهی
ز جور مدعی در کوی یارم
نشینم بر سر راهش که ناگاه
از این ره بگذرد گر شهسوارم
ز ابر دیده بارم اشک شاید
کند رحمی به چشم اشکبارم
ز بس ترسیده ام از هجر زین پس
به کوی یار اگر افتد گذارم
رفیق آنجا شوم گر خاک مشکل
برد باد از سر کویش غبارم رفیق اصفهانی
که از هجرت سیه شد روزگارم
بیا جانا که تا رفتی رفته است
هم از جان صبر و هم از دل قرارم
خوشا روزی که با خیل سگانش
در آن کو پاسبانی بود کارم
شدم تا از سگان کوی او دور
به چشم مردمان بی اعتبارم
برآنم بعد از این چون نیست راهی
ز جور مدعی در کوی یارم
نشینم بر سر راهش که ناگاه
از این ره بگذرد گر شهسوارم
ز ابر دیده بارم اشک شاید
کند رحمی به چشم اشکبارم
ز بس ترسیده ام از هجر زین پس
به کوی یار اگر افتد گذارم
رفیق آنجا شوم گر خاک مشکل
برد باد از سر کویش غبارم رفیق اصفهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
گرفتم ز نادیدنت خون نگریم
چو با دیگری بینمت چون نگریم
از آن ماه بیمهر گریم و گرنه
ز بیمهری دور گردون نگریم
نبینم به سروی که بر یاد قدت
به صد حسرت ای سرو موزون نگریم
نباشد شبی نیست روزی که بی تو
به صحرا ننالم به هامون نگریم
همه کس رفیق از غمش گرید و کس
نگرید که من از وی افزون نگریم
***
به من گر دشمن جانست یارم
من او را از دل و جان دوست دارم
کنارم شد ز خون دیده گلگون
که رفت آن خرمن گل از کنارم
دهم جان و خوشم گر روشن از تو
نشد در زندگی شبهای تارم
که شاید شمع رخسار تو گردد
چراغ تربت و شمع مزارم
به درد و غم از آن نالم شب و روز
که دور از یار و مهجور از دیارم
رفیق از اه گرمم میتوان یافت
که پنهان آتشی در سینه دارم رفیق اصفهانی
چو با دیگری بینمت چون نگریم
از آن ماه بیمهر گریم و گرنه
ز بیمهری دور گردون نگریم
نبینم به سروی که بر یاد قدت
به صد حسرت ای سرو موزون نگریم
نباشد شبی نیست روزی که بی تو
به صحرا ننالم به هامون نگریم
همه کس رفیق از غمش گرید و کس
نگرید که من از وی افزون نگریم
***
به من گر دشمن جانست یارم
من او را از دل و جان دوست دارم
کنارم شد ز خون دیده گلگون
که رفت آن خرمن گل از کنارم
دهم جان و خوشم گر روشن از تو
نشد در زندگی شبهای تارم
که شاید شمع رخسار تو گردد
چراغ تربت و شمع مزارم
به درد و غم از آن نالم شب و روز
که دور از یار و مهجور از دیارم
رفیق از اه گرمم میتوان یافت
که پنهان آتشی در سینه دارم رفیق اصفهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
پاک و پاکیزه است اصل گوهرم
خاکم از خلد است و آب از کوثرم
روضهٔ رضوان و آب سلسبیل
نیست از میخانه و می خوشترم
ساغر و مینا اگر خالی شود
از می ناب و شراب احمرم
می شود خون دل و خوناب چشم
بادهٔ مینا شراب ساغرم
من که بودم شاد با وی روز وصل
بود زیر پر جهان سرتاسرم
مانده در دام غم هجران کنون
طایر بی بال و مرغ بی پرم
بعد عمری کان جفاجو یار داد
جای در سلک سگان آن درم
از سگان کوی او در کوی او
از وفا بیشم به عزت کمترم
گر چه رفت و شد نهان از من رفیق
نه شد از یاد و نه رفت از خاطرم رفیق اصفهانی
خاکم از خلد است و آب از کوثرم
روضهٔ رضوان و آب سلسبیل
نیست از میخانه و می خوشترم
ساغر و مینا اگر خالی شود
از می ناب و شراب احمرم
می شود خون دل و خوناب چشم
بادهٔ مینا شراب ساغرم
من که بودم شاد با وی روز وصل
بود زیر پر جهان سرتاسرم
مانده در دام غم هجران کنون
طایر بی بال و مرغ بی پرم
بعد عمری کان جفاجو یار داد
جای در سلک سگان آن درم
از سگان کوی او در کوی او
از وفا بیشم به عزت کمترم
گر چه رفت و شد نهان از من رفیق
نه شد از یاد و نه رفت از خاطرم رفیق اصفهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
در محفل اغیار همه غنج و دلال است
در مجلس عشاق همه رنج و ملال است
چونست که بر عاشق دلخسته حرام است
وصلش که بیاران هوسناک حلال است
در مجلس ما خیره تر از آتش سوزان
با غیر گوارنده تر از آب زلال است
با لعل لبش گشته هم آغوش یکی خال
کس دیده حمیرا که هم آغوش بلال است
تا کوی و یم گر چه یکی گام فزون نیست
از غیرت وهاد است و تلال است
با خیل گدایان اسیرش چه سر و کار
شاه است امیر است و همه عز و جلال است
***
این خانه که پیوسته در او جوش و خروش است
از کیست مگر مصطبهٔ باده فروش است
این مستی می نیست که هنگامهٔ عظق است
وین نالهٔ نی نیست که آواز سروش است
گر توبه ز تزویر و ریا میکنی ای شیخ
وقت است که امشب قدح باده بجوش است
دوشینه ز مسجد به خرابات کشیده است
این شیخ قدح نوش که سجاده بدوش است
راهی بگشائید کز این خانه برآئید
کین خانه پر از بانگ سباع است و وحوش است میرزا حبیب خراسانی
در مجلس عشاق همه رنج و ملال است
چونست که بر عاشق دلخسته حرام است
وصلش که بیاران هوسناک حلال است
در مجلس ما خیره تر از آتش سوزان
با غیر گوارنده تر از آب زلال است
با لعل لبش گشته هم آغوش یکی خال
کس دیده حمیرا که هم آغوش بلال است
تا کوی و یم گر چه یکی گام فزون نیست
از غیرت وهاد است و تلال است
با خیل گدایان اسیرش چه سر و کار
شاه است امیر است و همه عز و جلال است
***
این خانه که پیوسته در او جوش و خروش است
از کیست مگر مصطبهٔ باده فروش است
این مستی می نیست که هنگامهٔ عظق است
وین نالهٔ نی نیست که آواز سروش است
گر توبه ز تزویر و ریا میکنی ای شیخ
وقت است که امشب قدح باده بجوش است
دوشینه ز مسجد به خرابات کشیده است
این شیخ قدح نوش که سجاده بدوش است
راهی بگشائید کز این خانه برآئید
کین خانه پر از بانگ سباع است و وحوش است میرزا حبیب خراسانی
نویسنده: رضا قهرمانی
گر نیکوئی بار آورد، نخل وجود آدمی
باقی است تا روز ابد، بود و نبود آدمی
بردار اگر داری توان باری ز دوش دیگران
کاین یک بماند در جهان از یادبود آدمی
این طایر خلد آشیان چون پا کشد زین خاکدان
البته گردد شادمان خُلد از خلود آدمی
گر عقل شد در مُلکِ جان فرمانروا و حُکمران
دارد زمین بر آسمان فخر از وجود آدمی
گر جهل استیلا کند، شوری چنان بر پا کند
تا در نزول اغوا کند، قوس و صعود آدمی
گر در طریق معرفت، خواهی مقام آدمی
باشد وجود احمدی بهتر شهود احمدی
معراج احمد شد مَحَک، بگذشت چون از نُه فلک
گشتند ارکان ملک، محو از وجود آدمی ناهید همدانی
باقی است تا روز ابد، بود و نبود آدمی
بردار اگر داری توان باری ز دوش دیگران
کاین یک بماند در جهان از یادبود آدمی
این طایر خلد آشیان چون پا کشد زین خاکدان
البته گردد شادمان خُلد از خلود آدمی
گر عقل شد در مُلکِ جان فرمانروا و حُکمران
دارد زمین بر آسمان فخر از وجود آدمی
گر جهل استیلا کند، شوری چنان بر پا کند
تا در نزول اغوا کند، قوس و صعود آدمی
گر در طریق معرفت، خواهی مقام آدمی
باشد وجود احمدی بهتر شهود احمدی
معراج احمد شد مَحَک، بگذشت چون از نُه فلک
گشتند ارکان ملک، محو از وجود آدمی ناهید همدانی
نویسنده: رضا قهرمانی
آب بودم صحبت آذر گلابم کرده است
خاک بودم کیمیاگر زر نابم کرده است
بندهٔ پیر خراباتم که در دیر مغان
خدمت جام و سبو را انتخابم کرده است
چل صباح اندر بزیر دست و پا چوب و لگد
خوردم از مغ تا کنون در خم شرابم کرده است
بیخبر از واعظ و بیگانه از گفتار شیخ
آشنا با نالهٔ چنگ و ربابم کرده است
خوشهٔ تاکم که آدم چید از باغ جنان
آتش شرم از گنه یک قطره آبم کرده است
یک کتابی می که نوشیدم ز دست می فروش
واقف از اسرار و آیات کتابم کرده است
گر دل دیوانه از دستم برون شد باک نیست
لطف حق معزول از این ملک خرابم کرده است میرزا حبیب خراسانی
خاک بودم کیمیاگر زر نابم کرده است
بندهٔ پیر خراباتم که در دیر مغان
خدمت جام و سبو را انتخابم کرده است
چل صباح اندر بزیر دست و پا چوب و لگد
خوردم از مغ تا کنون در خم شرابم کرده است
بیخبر از واعظ و بیگانه از گفتار شیخ
آشنا با نالهٔ چنگ و ربابم کرده است
خوشهٔ تاکم که آدم چید از باغ جنان
آتش شرم از گنه یک قطره آبم کرده است
یک کتابی می که نوشیدم ز دست می فروش
واقف از اسرار و آیات کتابم کرده است
گر دل دیوانه از دستم برون شد باک نیست
لطف حق معزول از این ملک خرابم کرده است میرزا حبیب خراسانی
نویسنده: رضا قهرمانی
نمود باز چمن روی دلربای گلی
که خون کند دل صد بلبل از جفای گلی
بیار باده که در گلستان خُرّم عشق
شده است بلبل طبعم غزلسرای گلی
ز بلبلان همه مرغ دلم فسرده تر است
کسی مباد چو من هیچ مبتلای گلی
نگریم از چه درین فصل گل چو ابر بهار؟
که دست شسته ام از جان خود به پای گلی
چو باد، خاک بیابان چرا به سر نکنم؟
که آب شد دلم از آتش جفای گلی
به هر نفس کشد از سینه مرغ دل فریاد
درین قفس ز غم روی دلگشای گلی
ز شوق روی تو چون غنچه پیرهن بدرم
صبا چو باز کند بند از قبای گلی
گلی که چیده ز گلزار زندگی ناهید
بهار عمر خزان کرده در وفای گلی ناهید همدانی
که خون کند دل صد بلبل از جفای گلی
بیار باده که در گلستان خُرّم عشق
شده است بلبل طبعم غزلسرای گلی
ز بلبلان همه مرغ دلم فسرده تر است
کسی مباد چو من هیچ مبتلای گلی
نگریم از چه درین فصل گل چو ابر بهار؟
که دست شسته ام از جان خود به پای گلی
چو باد، خاک بیابان چرا به سر نکنم؟
که آب شد دلم از آتش جفای گلی
به هر نفس کشد از سینه مرغ دل فریاد
درین قفس ز غم روی دلگشای گلی
ز شوق روی تو چون غنچه پیرهن بدرم
صبا چو باز کند بند از قبای گلی
گلی که چیده ز گلزار زندگی ناهید
بهار عمر خزان کرده در وفای گلی ناهید همدانی
نویسنده: رضا قهرمانی
سخن درست بگویم، ندارم آن دهنی
که بر زبان ز دهان تو آورم سخنی
دهان تنگ تو یک نقطه است و، نکته درین
که پی به سرِّ دهانت نبرده ممتحنی
چگونه سرٌِ دهانت نگنجد اندر وهم
که میدمی به تن مرده جان ز هر سخنی
ز رشک غنچهٔ گل پیرهن به تن بدرد
اگر دهن بگشائی به خنده در چمنی
بر دهان تو باید به خویشتن خندد
زند چو غنچهٔ گل سر ز چاک پیرهنی
همیشه نقل دهان تو، نٌقل مجلس ماست
چو مُنعقد شود از اهل راز انجمنی
چه جای حیرت اگر گاه صحبت دهنت
دهد تکلّم ناهید جان به هر بدنی؟ ناهید همدانی
که بر زبان ز دهان تو آورم سخنی
دهان تنگ تو یک نقطه است و، نکته درین
که پی به سرِّ دهانت نبرده ممتحنی
چگونه سرٌِ دهانت نگنجد اندر وهم
که میدمی به تن مرده جان ز هر سخنی
ز رشک غنچهٔ گل پیرهن به تن بدرد
اگر دهن بگشائی به خنده در چمنی
بر دهان تو باید به خویشتن خندد
زند چو غنچهٔ گل سر ز چاک پیرهنی
همیشه نقل دهان تو، نٌقل مجلس ماست
چو مُنعقد شود از اهل راز انجمنی
چه جای حیرت اگر گاه صحبت دهنت
دهد تکلّم ناهید جان به هر بدنی؟ ناهید همدانی
نویسنده: رضا قهرمانی
چه حسن است اینکه گر صد بار رویت هر زمان بینم
شود هر بار افزون عشقم و خواهم همان بینم
به جان و دل شود افزون مرا مهر تو گر صد ره
به سویت هر زمان آیم به رویت هر زمان بینم
خوشا روزی که این جان و دل محزون غمگین را
به رخسار تو خوش یابم به رویت شادمان بینم
خیال قد و رویت در دل و در دیده تا باشد
نه سرو بوستان خواهم نه ماه آسمان بینم
چه غم گر پیر گشتم از غم دوران که از پیری
گذارم در جوانی رو چو روی آن جوان بینم
به حال مردنم در پرده تا رویت نهان دیدم
ندانم چون شود حالم اگر رویت عیان بینم
رفیق از کینهٔ دوران چه باک و کینهٔ خصمم
به خود گر آن مه نامهربان را مهربان بینم رفیق اصفهانی
شود هر بار افزون عشقم و خواهم همان بینم
به جان و دل شود افزون مرا مهر تو گر صد ره
به سویت هر زمان آیم به رویت هر زمان بینم
خوشا روزی که این جان و دل محزون غمگین را
به رخسار تو خوش یابم به رویت شادمان بینم
خیال قد و رویت در دل و در دیده تا باشد
نه سرو بوستان خواهم نه ماه آسمان بینم
چه غم گر پیر گشتم از غم دوران که از پیری
گذارم در جوانی رو چو روی آن جوان بینم
به حال مردنم در پرده تا رویت نهان دیدم
ندانم چون شود حالم اگر رویت عیان بینم
رفیق از کینهٔ دوران چه باک و کینهٔ خصمم
به خود گر آن مه نامهربان را مهربان بینم رفیق اصفهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
دلم در سینه چون ساغر بجوش است
بیا ساقی که مینا در خروش است
ز خون ماست یا خون حریفان
که لعلش باده رنگ و باده نوش است
هجوم آور شد انسان لشکر غم
که می نیز از حبابش درع پوش است
ز پند حضرت پیر خرابات
هنوزم این حدیث اندر بگوش است
که زیر چرخ جای عافیت نیست
وگر باشد بکوی میفروش است
ببین آئین درویشی ز ساغر
که سر تا پا دهان دائم خموش است
ز بانگ قهقه مینا توان یافت
که میخانه پر از بانگ سروش است میرزا حبیب خراسانی
بیا ساقی که مینا در خروش است
ز خون ماست یا خون حریفان
که لعلش باده رنگ و باده نوش است
هجوم آور شد انسان لشکر غم
که می نیز از حبابش درع پوش است
ز پند حضرت پیر خرابات
هنوزم این حدیث اندر بگوش است
که زیر چرخ جای عافیت نیست
وگر باشد بکوی میفروش است
ببین آئین درویشی ز ساغر
که سر تا پا دهان دائم خموش است
ز بانگ قهقه مینا توان یافت
که میخانه پر از بانگ سروش است میرزا حبیب خراسانی
نویسنده: رضا قهرمانی
عیانست از رخ کاهی، ز اشک ارغوانی هم
که دارم درد پنهانی به دل داغ نهانی هم
به خونم کش که مرگ و شربت مرگ از تو عاشق را
ز عمر جاودانی به ز آب زندگانی هم
توانی کشت در یک لحظه چون من صد اگر خواهی
وگر خواهی به یک دم زنده کردن میتوانی هم
بود از ماهرویان مهربانی خوش، تو آن ماهی
که باشد مهربانی از تو خوش نا مهربانی هم
نه من در عهد پیری شهرهٔ عشق جوانانم
که در عشق جوانان شهره بودم در جوانی هم
کنم پیوسته تا منع رقیبان از سر کویش
بر آن در دربانی کنم شب پاسبانی هم
رفیق از بیزبانم من چه غم چون هست یار من
زباندانی که می داند زبان بیزبانی هم رفیق اصفهانی
که دارم درد پنهانی به دل داغ نهانی هم
به خونم کش که مرگ و شربت مرگ از تو عاشق را
ز عمر جاودانی به ز آب زندگانی هم
توانی کشت در یک لحظه چون من صد اگر خواهی
وگر خواهی به یک دم زنده کردن میتوانی هم
بود از ماهرویان مهربانی خوش، تو آن ماهی
که باشد مهربانی از تو خوش نا مهربانی هم
نه من در عهد پیری شهرهٔ عشق جوانانم
که در عشق جوانان شهره بودم در جوانی هم
کنم پیوسته تا منع رقیبان از سر کویش
بر آن در دربانی کنم شب پاسبانی هم
رفیق از بیزبانم من چه غم چون هست یار من
زباندانی که می داند زبان بیزبانی هم رفیق اصفهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
گُل من! ای که ز عشق رخت به هر چمنی
غزلسراست هزاران هزار همچو منی
چنان جمال تو شهره، به حسن و زیبائیست
که هیچ منکر این نکته نیست ممتحنی
ز عشق روی تو پی برده اند اهل نظر
به ذات پاک خداوند حَیّ ذوالمننی
بیا در این چمن ای نو گل بهار امید
کنیم با تو لبی تر ز بادهٔ کهنی
شمار مغتنم این دم که پنج روز دگر
نه از توئی اثری باقی است و نه ز منی
بیا که با تو به گفت و شنود خوش باشیم
که نیست جز دو سه روزی مجال دم زدنی
ز دانه خال لبت بوسه کن عطا که بَرَد
ز کات خرمن حسنت گدای خوشه چینی
سراغ بوی تو ناهید گیرد از چه گلی؟
نه یاس بوی ترا میدهد، نه یاسمنی «ناهید همدانی»
غزلسراست هزاران هزار همچو منی
چنان جمال تو شهره، به حسن و زیبائیست
که هیچ منکر این نکته نیست ممتحنی
ز عشق روی تو پی برده اند اهل نظر
به ذات پاک خداوند حَیّ ذوالمننی
بیا در این چمن ای نو گل بهار امید
کنیم با تو لبی تر ز بادهٔ کهنی
شمار مغتنم این دم که پنج روز دگر
نه از توئی اثری باقی است و نه ز منی
بیا که با تو به گفت و شنود خوش باشیم
که نیست جز دو سه روزی مجال دم زدنی
ز دانه خال لبت بوسه کن عطا که بَرَد
ز کات خرمن حسنت گدای خوشه چینی
سراغ بوی تو ناهید گیرد از چه گلی؟
نه یاس بوی ترا میدهد، نه یاسمنی «ناهید همدانی»
نویسنده: رضا قهرمانی
آمدی رفتی از برم غافل
صبر و هوشم ربودی از سر و دل
ای گل از عارض تو گشته خجل
سرو پیش قد تو پا در گل
ای به رخ رشک لعبتان ختا
ای به قد غیرت بتان چگل
دلبر دیر صلح زود عتاب
مه نامهربان مهر گسل
کردی از لطف و جور روشن و تار
غیر را مجلس و مرا محفل
گلخن و گلشن از تو غیر و مرا
شب و روز است مسکن و منزل
بی تو و با تو تا کی و تا چند
من دل افگار و مدعی خوشدل
بی من ای یار کار تو آسان
بی تو ای دوست کار من مشکل
بی تو از دیگران ملول رفیق
تو به رغمش به دیگران مایل رفیق اصفهانی
صبر و هوشم ربودی از سر و دل
ای گل از عارض تو گشته خجل
سرو پیش قد تو پا در گل
ای به رخ رشک لعبتان ختا
ای به قد غیرت بتان چگل
دلبر دیر صلح زود عتاب
مه نامهربان مهر گسل
کردی از لطف و جور روشن و تار
غیر را مجلس و مرا محفل
گلخن و گلشن از تو غیر و مرا
شب و روز است مسکن و منزل
بی تو و با تو تا کی و تا چند
من دل افگار و مدعی خوشدل
بی من ای یار کار تو آسان
بی تو ای دوست کار من مشکل
بی تو از دیگران ملول رفیق
تو به رغمش به دیگران مایل رفیق اصفهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
آه از تو، ای دل! اینهمه غمخوار کیستی؟
تبدار عشق نرگس بیمار کیستی؟
پیوسته مبتلا و گرفتار و دردمند
افسرده و غمین و دل افگار کیستی؟
کنج قفس خزیده و سر بُرده زیر پر
ای مرغ پر شکسته! گرفتار کیستی؟
هی پر زنی چو بسمل و در خون خود تپی
ای صید تیر خورده! چنین زار کیستی؟
از دست داده ای دو جهان را به تار موی
پابست دام طُرّهٔ طرّار کیستی؟
ای عندلیب چهره گشای بهار عشق
داستانسرای گلشن رخسار کیستی؟
گیری فزون ز رتبهٔ شاهان مقام خویش
دانی مگر که خادم دربار کیستی؟
آری اگر تو مهر دو گیتی فروختی
دانند عارفان که خریدار کیستی
ناهید! دل نمیشود این دل برای تو
بیهوده در تفقّد و تیمار کیستی؟ ناهید همدانی
تبدار عشق نرگس بیمار کیستی؟
پیوسته مبتلا و گرفتار و دردمند
افسرده و غمین و دل افگار کیستی؟
کنج قفس خزیده و سر بُرده زیر پر
ای مرغ پر شکسته! گرفتار کیستی؟
هی پر زنی چو بسمل و در خون خود تپی
ای صید تیر خورده! چنین زار کیستی؟
از دست داده ای دو جهان را به تار موی
پابست دام طُرّهٔ طرّار کیستی؟
ای عندلیب چهره گشای بهار عشق
داستانسرای گلشن رخسار کیستی؟
گیری فزون ز رتبهٔ شاهان مقام خویش
دانی مگر که خادم دربار کیستی؟
آری اگر تو مهر دو گیتی فروختی
دانند عارفان که خریدار کیستی
ناهید! دل نمیشود این دل برای تو
بیهوده در تفقّد و تیمار کیستی؟ ناهید همدانی
نویسنده: رضا قهرمانی
شکر کز انجام خوب و خوبتر ز آغاز خویش
سازگاری یافتم از طالع ناساز خویش
ذره بودم آفتابم همنشین خویش کرد
صعوه بودم شاهبازم کرد هم پرواز خویش
بیزبانی را زبان دانی نمود از روی لطف
همزبان و همنشین و همدم و همراز خویش
جان بتن افسرده و دل مرده بود آورد باز
هم بحال خوبشان عیسی دمی اعجاز خویش
ناتوان صیدی که صیادان فکندندنش ز چشم
شد قبول خاطر صیاد صید انداز خویش
مدتی بودم بجرگ بلبلان این چمن
ناخوش آوازی خجل از خویش و از آواز خویش
آنکه در راه وفا و در طریق مردمی
نه شریک خویش را کس دید و نه انباز خویش
کن نثار خاک پای او رفیق، آری برون
هر گهر کز لجهٔ طبع گهر پرداز خویش رفیق اصفهانی
سازگاری یافتم از طالع ناساز خویش
ذره بودم آفتابم همنشین خویش کرد
صعوه بودم شاهبازم کرد هم پرواز خویش
بیزبانی را زبان دانی نمود از روی لطف
همزبان و همنشین و همدم و همراز خویش
جان بتن افسرده و دل مرده بود آورد باز
هم بحال خوبشان عیسی دمی اعجاز خویش
ناتوان صیدی که صیادان فکندندنش ز چشم
شد قبول خاطر صیاد صید انداز خویش
مدتی بودم بجرگ بلبلان این چمن
ناخوش آوازی خجل از خویش و از آواز خویش
آنکه در راه وفا و در طریق مردمی
نه شریک خویش را کس دید و نه انباز خویش
کن نثار خاک پای او رفیق، آری برون
هر گهر کز لجهٔ طبع گهر پرداز خویش رفیق اصفهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
بشکست اگر جام سر سنگ سلامت
بگریخت اگر نام سر ننگ سلامت
رفتیم که در مدرسه زهدی بفروشیم
حالی که نشد بادهٔ گلرنگ سلامت
ور بادهٔ گلرنگ نیفتاد بچنگم
آن چرس بیامیخته در بنگ سلامت
در صلح بزهاد مرا مصلحتی بود
اکنون که نشد باز سر جنگ سلامت
در روشنی شمع و حرم نیست گشادی
آن خانهٔ تاریک و دل تنگ سلامت
تا در پی خاکستر همسایه نگردی
این آینه را باز همان زنگ سلامت
یکران فلک لایق ما نیست حبیبا
آن لاشهٔ یک پا و خر لنگ سلامت میرزا حبیب خراسانی
بگریخت اگر نام سر ننگ سلامت
رفتیم که در مدرسه زهدی بفروشیم
حالی که نشد بادهٔ گلرنگ سلامت
ور بادهٔ گلرنگ نیفتاد بچنگم
آن چرس بیامیخته در بنگ سلامت
در صلح بزهاد مرا مصلحتی بود
اکنون که نشد باز سر جنگ سلامت
در روشنی شمع و حرم نیست گشادی
آن خانهٔ تاریک و دل تنگ سلامت
تا در پی خاکستر همسایه نگردی
این آینه را باز همان زنگ سلامت
یکران فلک لایق ما نیست حبیبا
آن لاشهٔ یک پا و خر لنگ سلامت میرزا حبیب خراسانی
نویسنده: رضا قهرمانی
ای پریروئی که گه بر من نگاهی داشتی
از وفا با این دل دیوانه راهی داشتی
یاد آن عهدی که تو ای خسرو شیرین لبان
با من مسکین نگاه گاهگاهی داشتی
عهد الفت چون شکستی، کاش میگفتی به من
جز وفاداری چه تقصیر و گناهی داشتی
گر خطائی دیدی از من در ره صدق و صفا
فاش میکردی عزیزم گر گواهی داشتی
یا که میکردی گمان جان از تو میدارم دریغ
رفع میکردم ز خود گر اشتباهی داشتی
ای خوش آن فرخنده شب ای دل که میدیدم چو شمع
در حضورش سوز و ساز و اشک و آهی داشتی
میشود ناهید پامال آخر این یک مشت خاک
فرض کن اینجا دوروزی عِزّ و جاهی نداشتی ناهید همدانی
از وفا با این دل دیوانه راهی داشتی
یاد آن عهدی که تو ای خسرو شیرین لبان
با من مسکین نگاه گاهگاهی داشتی
عهد الفت چون شکستی، کاش میگفتی به من
جز وفاداری چه تقصیر و گناهی داشتی
گر خطائی دیدی از من در ره صدق و صفا
فاش میکردی عزیزم گر گواهی داشتی
یا که میکردی گمان جان از تو میدارم دریغ
رفع میکردم ز خود گر اشتباهی داشتی
ای خوش آن فرخنده شب ای دل که میدیدم چو شمع
در حضورش سوز و ساز و اشک و آهی داشتی
میشود ناهید پامال آخر این یک مشت خاک
فرض کن اینجا دوروزی عِزّ و جاهی نداشتی ناهید همدانی
نویسنده: رضا قهرمانی
اگر آگه نیی ز اسرار هستی
نخواهی یافت راه حق پرستی
جهانبان را به گیتی حکمتی هست
ز ایجاد تو در بنیاد هستی
تو در بند هوای نفسی، آنگه
شوی فرجاد کز این دام رستی
نه راضی بر قضا، نه سرنوشتی
نه بر میعاد و میثاق الستی
به رویت هر در از رحمت گشاید
به آه و ناله ای از تنگدستی
تو کی ره سوی جانان میبری؟ تا
به قید خودپرستی پای بستی
کسی پیمود راه عشق جانان
که نندیشید از بالا و پستی
نگر زان قطره آب، ای مشتی از خاک
چه بودی ز اوّل و، آخر چه هستی؟
بیا آویز گوش هوش خود کن
چو دُر اندرز ناهید الستی ناهید همدانی
نخواهی یافت راه حق پرستی
جهانبان را به گیتی حکمتی هست
ز ایجاد تو در بنیاد هستی
تو در بند هوای نفسی، آنگه
شوی فرجاد کز این دام رستی
نه راضی بر قضا، نه سرنوشتی
نه بر میعاد و میثاق الستی
به رویت هر در از رحمت گشاید
به آه و ناله ای از تنگدستی
تو کی ره سوی جانان میبری؟ تا
به قید خودپرستی پای بستی
کسی پیمود راه عشق جانان
که نندیشید از بالا و پستی
نگر زان قطره آب، ای مشتی از خاک
چه بودی ز اوّل و، آخر چه هستی؟
بیا آویز گوش هوش خود کن
چو دُر اندرز ناهید الستی ناهید همدانی
نویسنده: رضا قهرمانی
این کیست که او پرده ز رخسار کشیده است
سرمست و چمان جانب گلزار چمیده است
در دشت چنین لالهٔ خود رو نشکفته است
در باغ چنین میوهٔ شیرین نرسیده است
چون است که هر کس که طمع کرده بدان باغ
زین لاله و گل غیر خس و خار نچیده است
دانی بحقیقت که گلی بوی نکرده است
هر کس که بپایش سر خاری نخلیده است
سرهای عزیزان همه را همچو سر زلف
در پای فکنده است و پس آنگاه بریده است
از جور رقیب تو چرا شکوه کنم من
حلوا که چشیده است که صفرا نکشیده است
زینگونه سخن گفتن شیرین حبیبت
پیداست که وقتی لب لعل تو مکیده است میرزا حبیب خراسانی
سرمست و چمان جانب گلزار چمیده است
در دشت چنین لالهٔ خود رو نشکفته است
در باغ چنین میوهٔ شیرین نرسیده است
چون است که هر کس که طمع کرده بدان باغ
زین لاله و گل غیر خس و خار نچیده است
دانی بحقیقت که گلی بوی نکرده است
هر کس که بپایش سر خاری نخلیده است
سرهای عزیزان همه را همچو سر زلف
در پای فکنده است و پس آنگاه بریده است
از جور رقیب تو چرا شکوه کنم من
حلوا که چشیده است که صفرا نکشیده است
زینگونه سخن گفتن شیرین حبیبت
پیداست که وقتی لب لعل تو مکیده است میرزا حبیب خراسانی
نویسنده: رضا قهرمانی
دل هر کس به کاری خوش من عشق نگاری خوش
که چون عشق نگاری خوش نباشد هیچ کاری خوش
چه خوش روزی بود خرم چه خرم روزگار خوش
که باشد دوستی از دوستی یاری ز یاری خوش
بر آر امیدش ای امیدگاه من که خوش باشد
کند امید گاهی گر دل امیدواری خوش
به کاری کرده خوش از کارها دل هر یک از یاران
دل خود کرده ام من هم به کار عشق یاری خوش
نگارا گاه گاه از وعده ای خوش کن دل ما را
چه خوشتر زاینکه باشد بیدلی از انتظاری خوش
مداری ناصح بیکار با ما میکشان کاری
تو کاری بهر خود خوش کن که ما داریم کاری خوش
چو دلبر خوش نکرد از وصل خود یکبار ما را دل
دل خود ما به یاد وصل او کردیم باری خوش
نوید وعده ای گر بشنود روزی رفیق از تو
به امید وصالت بگذارند روزگاری خوش رفیق اصفهانی
که چون عشق نگاری خوش نباشد هیچ کاری خوش
چه خوش روزی بود خرم چه خرم روزگار خوش
که باشد دوستی از دوستی یاری ز یاری خوش
بر آر امیدش ای امیدگاه من که خوش باشد
کند امید گاهی گر دل امیدواری خوش
به کاری کرده خوش از کارها دل هر یک از یاران
دل خود کرده ام من هم به کار عشق یاری خوش
نگارا گاه گاه از وعده ای خوش کن دل ما را
چه خوشتر زاینکه باشد بیدلی از انتظاری خوش
مداری ناصح بیکار با ما میکشان کاری
تو کاری بهر خود خوش کن که ما داریم کاری خوش
چو دلبر خوش نکرد از وصل خود یکبار ما را دل
دل خود ما به یاد وصل او کردیم باری خوش
نوید وعده ای گر بشنود روزی رفیق از تو
به امید وصالت بگذارند روزگاری خوش رفیق اصفهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
ذوق عارف دگر و مشرب عامی دگر است
ناتمامی دگر ایخواجه تمامی دگر است
در خم و جام قدح زادهٔ انگور یکیست
پختگی طعم دگر دارد و خامی دگر است
هر نفس خاصیتی دارد و هر دل هنری
پادشاهی دگر ایخواجه غلامی دگر است
مکتبی نیز اگر لیلی و مجنون گفته است
قصهٔ لیلی و مجنون و نظامی دگر است
***
بر لبم گوش نه که بانگ نی است
از دلم نوش کن که خم می است
خشت بر لب خمش ستاده چو خم
می چو سر جوش گشت و وقت قی است
جام ما چون تهی شود از می
نقش وارونه از کلاه کی است
شیخ گو دم مزن بموسم دی
که دمش سخت سردتر ز دی است
کیست در من که گاه در بغداد
میکند سیر و گه بملک ری است
ناتمامی دگر ایخواجه تمامی دگر است
در خم و جام قدح زادهٔ انگور یکیست
پختگی طعم دگر دارد و خامی دگر است
هر نفس خاصیتی دارد و هر دل هنری
پادشاهی دگر ایخواجه غلامی دگر است
مکتبی نیز اگر لیلی و مجنون گفته است
قصهٔ لیلی و مجنون و نظامی دگر است
***
بر لبم گوش نه که بانگ نی است
از دلم نوش کن که خم می است
خشت بر لب خمش ستاده چو خم
می چو سر جوش گشت و وقت قی است
جام ما چون تهی شود از می
نقش وارونه از کلاه کی است
شیخ گو دم مزن بموسم دی
که دمش سخت سردتر ز دی است
کیست در من که گاه در بغداد
میکند سیر و گه بملک ری است
نویسنده: رضا قهرمانی
ای همه جای تو خوش ای همه اعضای تو خوش
رخ زیبای تو نیکو قد رعنای تو خوش
سرو خوش باشد و گل لیک نباشد گل و سرو
چون رخ دلکش و چون قد دلارای تو خوش
نیست رخسار گلی چون گل رخسار تو خوب
نیست سیمای مهی چون مه سیمای تو خوش
خوش کن از وصل دل غیر که باشد دل من
به تمنای تو خرم بتولای تو خوش
دایم از سادی ایام دلش ناخوش بود
آنکه روزی دل او بود به غمهای تو خوش
تا گرفتی به دلم جای خوشست از تو دلم
ای غم عشق بود تا به ابد جای تو خوش
شود امروز خوش از لطف تو گر روز رفیق
شود امروز تو یا رب خوش و فردای تو خوش رفیق اصفهانی
رخ زیبای تو نیکو قد رعنای تو خوش
سرو خوش باشد و گل لیک نباشد گل و سرو
چون رخ دلکش و چون قد دلارای تو خوش
نیست رخسار گلی چون گل رخسار تو خوب
نیست سیمای مهی چون مه سیمای تو خوش
خوش کن از وصل دل غیر که باشد دل من
به تمنای تو خرم بتولای تو خوش
دایم از سادی ایام دلش ناخوش بود
آنکه روزی دل او بود به غمهای تو خوش
تا گرفتی به دلم جای خوشست از تو دلم
ای غم عشق بود تا به ابد جای تو خوش
شود امروز خوش از لطف تو گر روز رفیق
شود امروز تو یا رب خوش و فردای تو خوش رفیق اصفهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
مهی دارم ندیده کس مثالش
فزون از مهر و بیش از حد جمالش
به قد سرو چمن در شرمساریش
برخ ماه فلک در انفعالش
به دور ماه رخ از هاله خطش
به کنج لعل لب از مشک، خالش
ندیده دیدهٔ گردون نظیرش
نزاده مادر دوران همالش
ز ماه چارده بگذشته در حسن
هنوز از چارده نگذشته سالش
پریشان خاطران آشفته حالان
پریشان خاطر و آشفته حالش
کم از عمری و بیش از ساعتی نیست
شب هجران و روز وصالش
دمی خوش، لحظه ای خرم نگردد
دلم بی یاد و جانم بی خیالش
رفیق از هجر او گر من ملولم
مبادا از ملال من ملالش رفیق اصفهانی
فزون از مهر و بیش از حد جمالش
به قد سرو چمن در شرمساریش
برخ ماه فلک در انفعالش
به دور ماه رخ از هاله خطش
به کنج لعل لب از مشک، خالش
ندیده دیدهٔ گردون نظیرش
نزاده مادر دوران همالش
ز ماه چارده بگذشته در حسن
هنوز از چارده نگذشته سالش
پریشان خاطران آشفته حالان
پریشان خاطر و آشفته حالش
کم از عمری و بیش از ساعتی نیست
شب هجران و روز وصالش
دمی خوش، لحظه ای خرم نگردد
دلم بی یاد و جانم بی خیالش
رفیق از هجر او گر من ملولم
مبادا از ملال من ملالش رفیق اصفهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
رفتی و رفت از غمت ای غمگسار دل
آرام جسم و طاقت جان و قرار دل
دور از تو ای ربوده ز دست اختیار دل
درمانده دل به کار من و من به کار دل
رحمی خدای را به من و دل که مانده او
دل زیر بار عشق تو من زیر بار دل
گفتی که دل مده ز کف ای پندگو چه سود
اکنون که رفت از کف من اختیار دل
جز این که شد ز خون جگر لاله گون رخم
نشکفت دیگرم گلی از خار خار دل
شد بی تو صبح و شام من و دل سیه، فغان
از صبح تیرهٔ من و از شام تار دل
از اشک و آه منع دل و دیده چون کنم
آنست کار دیده و اینست کار دل
روزی که دیده دیده خط و خال او رفیق
شد تار و تیره روز من و روزگار من رفیق اصفهانی
آرام جسم و طاقت جان و قرار دل
دور از تو ای ربوده ز دست اختیار دل
درمانده دل به کار من و من به کار دل
رحمی خدای را به من و دل که مانده او
دل زیر بار عشق تو من زیر بار دل
گفتی که دل مده ز کف ای پندگو چه سود
اکنون که رفت از کف من اختیار دل
جز این که شد ز خون جگر لاله گون رخم
نشکفت دیگرم گلی از خار خار دل
شد بی تو صبح و شام من و دل سیه، فغان
از صبح تیرهٔ من و از شام تار دل
از اشک و آه منع دل و دیده چون کنم
آنست کار دیده و اینست کار دل
روزی که دیده دیده خط و خال او رفیق
شد تار و تیره روز من و روزگار من رفیق اصفهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
بیا زان پیشتر کز لب برآید جانم ای ساقی
به جامی کن علاجِ دردِ بی درمانم ای ساقی
از آن ترسم که از آهم جهانی شعله ور گردد
بیا آبی بزن بر آتش سوزانم ای ساقی
ز بس دارم دلی از عشق پُر آشوب، میترسم
که امشب گوش گردون گر کند افغانم ای ساقی
مکرّر عهدها بستم به ترک باده و، امشب
به یک پیمانه بشکستی دو صد پیمانم ای ساقی
به وهم اندر نگنجد زان میان موئی تعالی الله
من اندر این میان از آن میان حیرانم ای ساقی
بر خورشید رُخسار تو من کی در حساب آیم
که چون ناهید پامال مَهِ تابانم ای ساقی ناهید همدانی
به جامی کن علاجِ دردِ بی درمانم ای ساقی
از آن ترسم که از آهم جهانی شعله ور گردد
بیا آبی بزن بر آتش سوزانم ای ساقی
ز بس دارم دلی از عشق پُر آشوب، میترسم
که امشب گوش گردون گر کند افغانم ای ساقی
مکرّر عهدها بستم به ترک باده و، امشب
به یک پیمانه بشکستی دو صد پیمانم ای ساقی
به وهم اندر نگنجد زان میان موئی تعالی الله
من اندر این میان از آن میان حیرانم ای ساقی
بر خورشید رُخسار تو من کی در حساب آیم
که چون ناهید پامال مَهِ تابانم ای ساقی ناهید همدانی
نویسنده: رضا قهرمانی
در حجاب خرقه و دستار مستی خوشتر است
در لباس شیخ و زاهد می پرستی خوشتر است
از می گلگون سفالین کاسه را زرین کنند
عیش و عشرت در زمان تنگدستی خوشتر است
جمع آسایش در این صدپارهٔ ده رنگ نیست
نیستی گر خوش بود در شکل هستی خوشتر است
تاج رفعت را سر آتش نژادان در خور است
خاکزادان را همان آئین پرستی خوشتر است
عاقلان را گر ز تدبیر و تأمل چاره نیست
عاشقان را بی مبالاتی و چستی خوشتر است
دوش در دیر مغان مغزادهٔ مستانه گفت
بت پرستی شیخ را از خودپرستی خوشتر است
در میان حال هشیاری و مستی عالمی است
خوش که هم از هوشیاری هم زمستی خوشتر است میرزا حبیب خراسانی
در لباس شیخ و زاهد می پرستی خوشتر است
از می گلگون سفالین کاسه را زرین کنند
عیش و عشرت در زمان تنگدستی خوشتر است
جمع آسایش در این صدپارهٔ ده رنگ نیست
نیستی گر خوش بود در شکل هستی خوشتر است
تاج رفعت را سر آتش نژادان در خور است
خاکزادان را همان آئین پرستی خوشتر است
عاقلان را گر ز تدبیر و تأمل چاره نیست
عاشقان را بی مبالاتی و چستی خوشتر است
دوش در دیر مغان مغزادهٔ مستانه گفت
بت پرستی شیخ را از خودپرستی خوشتر است
در میان حال هشیاری و مستی عالمی است
خوش که هم از هوشیاری هم زمستی خوشتر است میرزا حبیب خراسانی
نویسنده: رضا قهرمانی
کشد بهر وفا تا کی جفا دل
چو دلبر کاش بودی بی وفا دل
به جورش گر همه عمر آزماید
ندارد دست از ان جور آزما دل
به هر موئی دلی دارم تمنا
که بر هر موی او بندم جدا دل
بکش دست از جفای دل خدا را
ننالد تا ز دستت بر خدا دل
اگر جانان توئی جانرا، خوشا جان
اگر دلبر توئی دل را، خوشا دل
تویی در دیدهٔ نمناک ما نور
توئی در سینهٔ غمناک ما دل
لامت کم کن ای ناصح که اینست
کز آن دلبر که برد از دست ما دل
در این کشور نخواهی دید از این پس
به دست هیچ کس در هیچ جا دل
رفیق از دیده ام دل در بلا ماند
بود از دیده آری در بلا دل
اگر دل را نبودی در بلا چشم
نبودی در بلاها مبتلا دل رفیق اصفهانی
چو دلبر کاش بودی بی وفا دل
به جورش گر همه عمر آزماید
ندارد دست از ان جور آزما دل
به هر موئی دلی دارم تمنا
که بر هر موی او بندم جدا دل
بکش دست از جفای دل خدا را
ننالد تا ز دستت بر خدا دل
اگر جانان توئی جانرا، خوشا جان
اگر دلبر توئی دل را، خوشا دل
تویی در دیدهٔ نمناک ما نور
توئی در سینهٔ غمناک ما دل
لامت کم کن ای ناصح که اینست
کز آن دلبر که برد از دست ما دل
در این کشور نخواهی دید از این پس
به دست هیچ کس در هیچ جا دل
رفیق از دیده ام دل در بلا ماند
بود از دیده آری در بلا دل
اگر دل را نبودی در بلا چشم
نبودی در بلاها مبتلا دل رفیق اصفهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
ای که در پرده، دری پردهٔ عالم، چه کسی؟
که به سر هر کسی از عشق تو دارد هوسی
خوشه ای گر کسی از خرمن حسنت چیند
پیش چشمش دو جهان است کم از یک عدسی
از که حاجت طلبم گر ز تو بردارم دست؟
در جهان هست مگر غیر تو فریاد رسی؟
غم عشق تو چنان کرده گرفتار مرا
که کند پنجهٔ سیمرغ شکار مگسی
گه کُشی عاشق افسردهٔ خود از نگهی
گه دهی مردهٔ صد ساله حیات از نفسی
بی گل روی تو پژمرده چنان مرغ دلم
که جهانم به نظر تنگتر است از قفسی
ای که داری سر خونریزی ناهید، بیا
که نمانده اسیت درین آرزویم جز نفسی ناهید همدانی
که به سر هر کسی از عشق تو دارد هوسی
خوشه ای گر کسی از خرمن حسنت چیند
پیش چشمش دو جهان است کم از یک عدسی
از که حاجت طلبم گر ز تو بردارم دست؟
در جهان هست مگر غیر تو فریاد رسی؟
غم عشق تو چنان کرده گرفتار مرا
که کند پنجهٔ سیمرغ شکار مگسی
گه کُشی عاشق افسردهٔ خود از نگهی
گه دهی مردهٔ صد ساله حیات از نفسی
بی گل روی تو پژمرده چنان مرغ دلم
که جهانم به نظر تنگتر است از قفسی
ای که داری سر خونریزی ناهید، بیا
که نمانده اسیت درین آرزویم جز نفسی ناهید همدانی
نویسنده: رضا قهرمانی
داند کدام سنگدلم کرده تنگدل
آن را که کرده تنگدل آن شوخ سنگدل
خوشرنگ و بو گلی که ز گلچین و باغبان
گیرد به بوی جان و ستاند به رنگ دل
تا در عراق شهره شد آن بت به دلبری
دیگر نداد کس به بتان فرنگ دل
دل می برد به جنگ ز عشاق و غیر او
هرگز کسی نبرده ز عشاق به جنگ دل
زان بنگرد به ناز و شتابان رود به راه
تا گیرد از نظارگیان بی درنگ دل
نگذارد آنکه زمزمهٔ دل شنیده است
بر بانگ نای گوش و به آواز چنگ دل
مردن رفیق بر در او به که دور از او
دادن به عار جان و نهادن به ننگ دل رفیق اصفهانی
آن را که کرده تنگدل آن شوخ سنگدل
خوشرنگ و بو گلی که ز گلچین و باغبان
گیرد به بوی جان و ستاند به رنگ دل
تا در عراق شهره شد آن بت به دلبری
دیگر نداد کس به بتان فرنگ دل
دل می برد به جنگ ز عشاق و غیر او
هرگز کسی نبرده ز عشاق به جنگ دل
زان بنگرد به ناز و شتابان رود به راه
تا گیرد از نظارگیان بی درنگ دل
نگذارد آنکه زمزمهٔ دل شنیده است
بر بانگ نای گوش و به آواز چنگ دل
مردن رفیق بر در او به که دور از او
دادن به عار جان و نهادن به ننگ دل رفیق اصفهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
در میان عاشق و معشوق رازی دیگر است
این لب و آن گوش را ساز و نوازی دیگر است
اهل صورت از عراق آیند تا سوی حجاز
اهل معنی را عراقی و حجازی دیگر است
قبلهٔ حق و حقیقت عشق باشد عشق و بس
زهد و علم معرفت هر یک مجازی دیگر است
مینوازد عاشقان را گر شکر خندد لبش
عشوهٔ چشم خوشش عاشق نوازی دیگر است
عشق بی پروا اگر پر سوخت صد پروانه را
شمع را بنگر که سوز و گدازی دیگر است
مسجد اقصی بود دل، کعبهٔ جانان عشق
سوی این کعبه در این مسجد نمازی دیگر است
میرسد هر دم ز هر سو کاروانهای نیاز
هر نفس معشوق ما را نیز رازی دیگر است میرزا حبیب خراسانی
این لب و آن گوش را ساز و نوازی دیگر است
اهل صورت از عراق آیند تا سوی حجاز
اهل معنی را عراقی و حجازی دیگر است
قبلهٔ حق و حقیقت عشق باشد عشق و بس
زهد و علم معرفت هر یک مجازی دیگر است
مینوازد عاشقان را گر شکر خندد لبش
عشوهٔ چشم خوشش عاشق نوازی دیگر است
عشق بی پروا اگر پر سوخت صد پروانه را
شمع را بنگر که سوز و گدازی دیگر است
مسجد اقصی بود دل، کعبهٔ جانان عشق
سوی این کعبه در این مسجد نمازی دیگر است
میرسد هر دم ز هر سو کاروانهای نیاز
هر نفس معشوق ما را نیز رازی دیگر است میرزا حبیب خراسانی
نویسنده: رضا قهرمانی
با دوستان نشسته چه جای ملامت است
از دشمنان گسسته چه وقت ملالت است
از عقل خیره میکشم امروز انتقام
در پیشگاه عشق که بیت العدالت است
خطی نوشته بر لب میگون بمشک ناب
کانجا برات روزی مردم حوالت است
از من رسول عشق تو باشی بسوی خویش
ورنه در این میانه چه جای رسالت است
با اشک و آه کردهام از چشم و دل برون
هر چشم و آرزو که ز خوف و خجالت است
هر بیع و عقد را که بفتوای عقل بود
اندر حضور مفتی عشقم اقالت است
***
شکسته زلف یکی ترک مست یار منست
که آرمیده چو جان سخت در کنار من است
بهر چه امر کند من باختیار ویم
بهر چه حکم کند او باختیار من است
شبی که دیرتر آیم بخانه از بازار
نشسته بر در مشکو بانتظار من است
بگرد مشکوی من غم گذر نیارد کرد
که دل فریبی از اینگونه غمگسار من است میرزا حبیب خراسانی
از دشمنان گسسته چه وقت ملالت است
از عقل خیره میکشم امروز انتقام
در پیشگاه عشق که بیت العدالت است
خطی نوشته بر لب میگون بمشک ناب
کانجا برات روزی مردم حوالت است
از من رسول عشق تو باشی بسوی خویش
ورنه در این میانه چه جای رسالت است
با اشک و آه کردهام از چشم و دل برون
هر چشم و آرزو که ز خوف و خجالت است
هر بیع و عقد را که بفتوای عقل بود
اندر حضور مفتی عشقم اقالت است
***
شکسته زلف یکی ترک مست یار منست
که آرمیده چو جان سخت در کنار من است
بهر چه امر کند من باختیار ویم
بهر چه حکم کند او باختیار من است
شبی که دیرتر آیم بخانه از بازار
نشسته بر در مشکو بانتظار من است
بگرد مشکوی من غم گذر نیارد کرد
که دل فریبی از اینگونه غمگسار من است میرزا حبیب خراسانی
نویسنده: رضا قهرمانی
گُلرخانند بغیر از تو در آفاق بسی
لیک در حُسن و ملاحت نبوَد چون تو کسی
برق آهم ز غمت میگذرد از دل چرخ
گر ز آتشکدهٔ سینه برآرم نفسی
من کجا و شَهِ حُسنِ تو که داروغهٔ عشق
کرده مأمور به هر رهگذر از غم عسسی
دل ز شوقِ گُلِ رُخسارِ تو در سینهٔ من
همچنان طایر وحشی است اسیرِ قفسی
در ره دوست غم از سرزنش دشمن نیست
میکشم بهر گُلی منّت هر خار و خسی
دی گذشت و گذرد حادثهٔ فردا نیز
خُرّم آنانکه ندارند غم پیش و پسی
من نه تنها شده ام مست و خراب از نگهش
دارد آن چشم سیه کُشته چو ناهید بسی ناهید همدانی
لیک در حُسن و ملاحت نبوَد چون تو کسی
برق آهم ز غمت میگذرد از دل چرخ
گر ز آتشکدهٔ سینه برآرم نفسی
من کجا و شَهِ حُسنِ تو که داروغهٔ عشق
کرده مأمور به هر رهگذر از غم عسسی
دل ز شوقِ گُلِ رُخسارِ تو در سینهٔ من
همچنان طایر وحشی است اسیرِ قفسی
در ره دوست غم از سرزنش دشمن نیست
میکشم بهر گُلی منّت هر خار و خسی
دی گذشت و گذرد حادثهٔ فردا نیز
خُرّم آنانکه ندارند غم پیش و پسی
من نه تنها شده ام مست و خراب از نگهش
دارد آن چشم سیه کُشته چو ناهید بسی ناهید همدانی
نویسنده: رضا قهرمانی
ای دلبر نازنین شمائل
ای دل به شمائل تو مائل
ای کوی تو کعبهٔ طوائف
ای روی تو قبلهٔ قبائل
ای داغ غم تو همچو تعویذ
در گردن جان و دل حمائل
ای شهد محبت تو هالک
ای راه مودوت تو هائل
چهرت نبود ز دیده غایب
مهرت نشود ز سینه زائل
گو باش هزار بهر مانع
گو باش هزار کوه حائل
با وصف تو در اواخر حسن
زشست است فسانهٔ اوائل
ناکامی ما و کام اغیار
بر عشق و هوس بود دلائل
از کوی خودم مران که کفر است
در کیش کریم رد سائل
گر پیش تو دوستی گناه است
من معترفم به جرم و قائل
بر هر که رفیق این غزل خواند
گفتا لله در قائل رفیق اصفهانی
ای دل به شمائل تو مائل
ای کوی تو کعبهٔ طوائف
ای روی تو قبلهٔ قبائل
ای داغ غم تو همچو تعویذ
در گردن جان و دل حمائل
ای شهد محبت تو هالک
ای راه مودوت تو هائل
چهرت نبود ز دیده غایب
مهرت نشود ز سینه زائل
گو باش هزار بهر مانع
گو باش هزار کوه حائل
با وصف تو در اواخر حسن
زشست است فسانهٔ اوائل
ناکامی ما و کام اغیار
بر عشق و هوس بود دلائل
از کوی خودم مران که کفر است
در کیش کریم رد سائل
گر پیش تو دوستی گناه است
من معترفم به جرم و قائل
بر هر که رفیق این غزل خواند
گفتا لله در قائل رفیق اصفهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
چشمی دارم ، همه پر از صورت دوست
با دیده مرا خوشست ، چون دوست دروست
از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست
یا اوست بجای دیده یا دیده خود اوست
***
بر یاد تو ، بی تو ، این جهان گذران
بگذاشتم ، ای ماه و تو از بی خبران
دست از همه شستم و نشستم بکران
چون بی تو گذشت ، بگذرد بی دگران
***
در منزل غم فگنده مفرش ماییم
وز آب دو دیده دل پر آتش ماییم
عالم چو ستم کند ، ستمکش ماییم
دست خوش روزگار ناخوش ماییم
***
بویت شنوم ز باد ، بیهوش شوم
نامت شنوم ز خلق ، مدهوش شوم
اول سخنم تویی ، چو در حرف آیم
و اندیشهٔ من تویی چون خاموش شوم
***
امروز بی رخت ، ای سیمین بر
از رنج تن و درد دل و خون جگر
عمریست ، که گر عوض کنم با مرگش
چیز دگرم نهاد باید بر سر
***
هر کس ، که نهاد کار ما می بیند
دامن ز وفای ما همی در چیند
روزی ، که ز منزل بقا برخیزد
کس نیست که در ماتم ما بنشیند
***
دل جام وفا بدست اخلاص گرفت
جان در طلبش گردش رقاص گرفت
مسکین چه خبر داشت ؟ که سلطان فراق
اقطاع وصال با زر خاص گرفت
***
دشمن چو بدانست که : احوالم چیست
بر تلخی زندگانی من بگریست
بدحال تر از من اندرین عالم کیست ؟
در آرزوی مرگ همی باید زیست
***
یک چند ، چو کار من ز تو ساز گرفت
طبع تو ره ملالت و ناز گرفت
یا دست نبایست بمن داد بعهد
یا پای نبایست ز من باز گرفت
***
چون چرخ همیشه رسم تو طنازیست
کار تو همه فریب و صنعت بازیست
بس عهد ، که همچو زلف خود بشکستی
در مذهب تو عهد شکستن بازیست
با دیده مرا خوشست ، چون دوست دروست
از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست
یا اوست بجای دیده یا دیده خود اوست
***
بر یاد تو ، بی تو ، این جهان گذران
بگذاشتم ، ای ماه و تو از بی خبران
دست از همه شستم و نشستم بکران
چون بی تو گذشت ، بگذرد بی دگران
***
در منزل غم فگنده مفرش ماییم
وز آب دو دیده دل پر آتش ماییم
عالم چو ستم کند ، ستمکش ماییم
دست خوش روزگار ناخوش ماییم
***
بویت شنوم ز باد ، بیهوش شوم
نامت شنوم ز خلق ، مدهوش شوم
اول سخنم تویی ، چو در حرف آیم
و اندیشهٔ من تویی چون خاموش شوم
***
امروز بی رخت ، ای سیمین بر
از رنج تن و درد دل و خون جگر
عمریست ، که گر عوض کنم با مرگش
چیز دگرم نهاد باید بر سر
***
هر کس ، که نهاد کار ما می بیند
دامن ز وفای ما همی در چیند
روزی ، که ز منزل بقا برخیزد
کس نیست که در ماتم ما بنشیند
***
دل جام وفا بدست اخلاص گرفت
جان در طلبش گردش رقاص گرفت
مسکین چه خبر داشت ؟ که سلطان فراق
اقطاع وصال با زر خاص گرفت
***
دشمن چو بدانست که : احوالم چیست
بر تلخی زندگانی من بگریست
بدحال تر از من اندرین عالم کیست ؟
در آرزوی مرگ همی باید زیست
***
یک چند ، چو کار من ز تو ساز گرفت
طبع تو ره ملالت و ناز گرفت
یا دست نبایست بمن داد بعهد
یا پای نبایست ز من باز گرفت
***
چون چرخ همیشه رسم تو طنازیست
کار تو همه فریب و صنعت بازیست
بس عهد ، که همچو زلف خود بشکستی
در مذهب تو عهد شکستن بازیست
نویسنده: رضا قهرمانی
فلک از سینهٔ ما دود آهی است
زمین داغ جبین رو سیاهی است
چنین گفتند دانایان کز این سوی
بدان سوی فلک پوشیده راهی است
بدعوی نیستی را نام هستی
نهادن از غلط سخت اشتباهی است
سیه رو گردد از تاب تجلی
زر و سیم دغل گر مهر و ماهی است
نخواهد برد جان زین برق سوزان
در این گلشن اگر برگ گیاهی است
بخاک افتد چو مهر از تارک چرخ
اگر بر تارکی زرین کلاهی است
نه پنداری گزاف اینرا که قرآن
بدین اسرار روشن تر گواهی است
رهی گر بنده را باشد سوی حق
شکسته ناله و افسرده آهی است میرزا حبیب خراسانی
زمین داغ جبین رو سیاهی است
چنین گفتند دانایان کز این سوی
بدان سوی فلک پوشیده راهی است
بدعوی نیستی را نام هستی
نهادن از غلط سخت اشتباهی است
سیه رو گردد از تاب تجلی
زر و سیم دغل گر مهر و ماهی است
نخواهد برد جان زین برق سوزان
در این گلشن اگر برگ گیاهی است
بخاک افتد چو مهر از تارک چرخ
اگر بر تارکی زرین کلاهی است
نه پنداری گزاف اینرا که قرآن
بدین اسرار روشن تر گواهی است
رهی گر بنده را باشد سوی حق
شکسته ناله و افسرده آهی است میرزا حبیب خراسانی
نویسنده: رضا قهرمانی
نیستم من به ره عشق تو ای دوست کسی
که برآرم بجز از یاد تو یک دم نفسی
روی تو،به ز مه و، منکر این نیست کسی
چشم بد دور که نیکوتر از آنی تو بسی
هر کسی راست درین باغ به سرشوری و، من
به سرم نیست بجز عشق تو ای گل هوسی
به غنیمت شمر این دم که درین دار فنا
ره نبرده است به سر منزل مقصود کسی
میبرد دم همه دم عمر گرانمایه به رنج
میخورد آنکه غم بیهده پیش و پسی
غافل از قافلهٔ مرگ و، فقط میشنویم
هر دم از رفتن این قافله بانگ جرسی
جان ناهید به تن بی تو درین دار جهان
طایر بی پر و بالیست اسیر قفسی ناهید همدانی
که برآرم بجز از یاد تو یک دم نفسی
روی تو،به ز مه و، منکر این نیست کسی
چشم بد دور که نیکوتر از آنی تو بسی
هر کسی راست درین باغ به سرشوری و، من
به سرم نیست بجز عشق تو ای گل هوسی
به غنیمت شمر این دم که درین دار فنا
ره نبرده است به سر منزل مقصود کسی
میبرد دم همه دم عمر گرانمایه به رنج
میخورد آنکه غم بیهده پیش و پسی
غافل از قافلهٔ مرگ و، فقط میشنویم
هر دم از رفتن این قافله بانگ جرسی
جان ناهید به تن بی تو درین دار جهان
طایر بی پر و بالیست اسیر قفسی ناهید همدانی
نویسنده: رضا قهرمانی
صدق و کذب من و اغیار نمی دانی حیف
عاشق از بلهوس ای یار نمی دانی حیف
طفلی و دوست ز دشمن نشناسی افسوس
کودکی یار ز اغیار نمی دانی حیف
به اسیران وفادار به جز جور و جفا
کاری ای شوخ جفاکار نمی دانی حیف
بی تو دل در قفس سینه اسیر غم و تو
حال این مرغ گرفتار نمی دانی حیف
جور و بیداد تو لطفست به عشاق دریغ
که چنین لطف سزاوار نمی دانی حیف
نه مرا دانی از اغیار و نه خود را ز بتان
بلبلاز داغ و گل از خار نمی دانی حیف
همچو شمعت همه تن گشت زبان لیک رفیق
پیش او شیوهٔ گفتار نمیدانی حیف رفیق اصفهانی
عاشق از بلهوس ای یار نمی دانی حیف
طفلی و دوست ز دشمن نشناسی افسوس
کودکی یار ز اغیار نمی دانی حیف
به اسیران وفادار به جز جور و جفا
کاری ای شوخ جفاکار نمی دانی حیف
بی تو دل در قفس سینه اسیر غم و تو
حال این مرغ گرفتار نمی دانی حیف
جور و بیداد تو لطفست به عشاق دریغ
که چنین لطف سزاوار نمی دانی حیف
نه مرا دانی از اغیار و نه خود را ز بتان
بلبلاز داغ و گل از خار نمی دانی حیف
همچو شمعت همه تن گشت زبان لیک رفیق
پیش او شیوهٔ گفتار نمیدانی حیف رفیق اصفهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
ای که بخشد دهنت جان به تن از هر نفسی
پی به اسرار دهان تو نبرده است کسی
کند آن کاو دهن تنگ تو تشبیه به هیچ
چه کند؟ راه نجسته است بر آن هیچ کسی
هست صد نکتهٔ سر بسته درین نقطه جهان
کی برد راه بر این سر نهان بلهوسی؟
کرد سیمرغ خرد سیر ور افاق و، نیافت
ره بر این نقطه به اندازهٔ بال مگسی
غیر آن کاو به وجود از عدم آورد ترا
نبود کاشف گنجینهٔ این راز کسی
عجبی نیست به چشم من اگر پای نهی
رُسته در باغ به هر پای گُلی خار و خسی
چشم چون نرگس و، رخ لاله، دهن غنچه، چه غم؟
دارد آن کاو چو تو دارد به جهان همنفسی
دل ناهید پی بوسهٔ خال لب تُست
که نصیبش شود از خرمن حسنت عدسی ناهید همدانی
پی به اسرار دهان تو نبرده است کسی
کند آن کاو دهن تنگ تو تشبیه به هیچ
چه کند؟ راه نجسته است بر آن هیچ کسی
هست صد نکتهٔ سر بسته درین نقطه جهان
کی برد راه بر این سر نهان بلهوسی؟
کرد سیمرغ خرد سیر ور افاق و، نیافت
ره بر این نقطه به اندازهٔ بال مگسی
غیر آن کاو به وجود از عدم آورد ترا
نبود کاشف گنجینهٔ این راز کسی
عجبی نیست به چشم من اگر پای نهی
رُسته در باغ به هر پای گُلی خار و خسی
چشم چون نرگس و، رخ لاله، دهن غنچه، چه غم؟
دارد آن کاو چو تو دارد به جهان همنفسی
دل ناهید پی بوسهٔ خال لب تُست
که نصیبش شود از خرمن حسنت عدسی ناهید همدانی
نویسنده: رضا قهرمانی
با رقیب از سر عهد و وفا بست دریغ
مدتی رفت و بر آن عهد و وفا هست دریغ
آن که با اهل وفا عهدی اگر بست شکست
عهدها بست به اغیار که نشکست دریغ
من جزر او با کس دیگر ننشستم جایی
او به جز من همه جا با همه بنشست دریغ
گفتمت سرو قدت رفت ز آغوشم حیف
گفت بی جاست به تیری که شد از شست دریغ
تیر ترکی که به جان جست رفیقش همه عمر
دیر آمد به دل و زود به در جست دریغ
***
بی تو ای رخشنده اختر ز اختر رخشان چه حظ
بی تو ای تابنده انجم ز انجم تابان چه حظ
جان غم پرورده را با عیش و با عشرت چکار
با قفس خو کرده را از باغ و از بستان چه حظ
تشنهٔ لعل لب یارم من لب تشنه را
بی لب جانبخش یار از چشمه حیوان چه حظ
ذوق داغ و درد اگر دارد دلت دانی که من
می برم از این چه فیض و می کنم از جان چه حظ رفیق اصفهانی
مدتی رفت و بر آن عهد و وفا هست دریغ
آن که با اهل وفا عهدی اگر بست شکست
عهدها بست به اغیار که نشکست دریغ
من جزر او با کس دیگر ننشستم جایی
او به جز من همه جا با همه بنشست دریغ
گفتمت سرو قدت رفت ز آغوشم حیف
گفت بی جاست به تیری که شد از شست دریغ
تیر ترکی که به جان جست رفیقش همه عمر
دیر آمد به دل و زود به در جست دریغ
***
بی تو ای رخشنده اختر ز اختر رخشان چه حظ
بی تو ای تابنده انجم ز انجم تابان چه حظ
جان غم پرورده را با عیش و با عشرت چکار
با قفس خو کرده را از باغ و از بستان چه حظ
تشنهٔ لعل لب یارم من لب تشنه را
بی لب جانبخش یار از چشمه حیوان چه حظ
ذوق داغ و درد اگر دارد دلت دانی که من
می برم از این چه فیض و می کنم از جان چه حظ رفیق اصفهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
کار ما باز مشکل افتاده است
بار ما باز در گل افتاده است
بار پشت اشتران سهل است
بار ما بر سر دل افتاده است
اگر افتاده بار باکی نیست
زانکه باری بمنزل افتاده است
نالهٔ ما هم از جرس کم نیست
که به دنبال محماگل افتاده است
در نمکدان غبغب او خال
همچو یکدانه فلفل افتاده است
یا چو هاروت بابلی از سحر
باز در چاه بابل افتاده است
آنسیاهی بر آن سپیدی بین
که چه مطبوع و خوش گل افتاده است میرزا حبیب خراسانی
بار ما باز در گل افتاده است
بار پشت اشتران سهل است
بار ما بر سر دل افتاده است
اگر افتاده بار باکی نیست
زانکه باری بمنزل افتاده است
نالهٔ ما هم از جرس کم نیست
که به دنبال محماگل افتاده است
در نمکدان غبغب او خال
همچو یکدانه فلفل افتاده است
یا چو هاروت بابلی از سحر
باز در چاه بابل افتاده است
آنسیاهی بر آن سپیدی بین
که چه مطبوع و خوش گل افتاده است میرزا حبیب خراسانی
نویسنده: رضا قهرمانی
جانا ، رهی ز مهر تو بردل رقم زدست
مردانه وار در صف عشقت قدم زدست
بر جان ز حادث زمانه رقم زدند
آنرا که او ز عشق تو بر دل رقم زدست
بس دل که در رکاب تو دست متابعت
اندر دوال گوشهٔ فتراک غم زدست
چشم ز هجرت ، ای بقم از روی تو خجل
بر برگ زعفران من آبقم زدست
بر پشت غم گرفته زد امروز چاکرت
دستی که دی در آن سر زلف بخم زدست
سرمایهٔ طرب دل من بر بساط عشق
با نقش کعبتین خیال تو کم زدست
آخر دهد مرا ز ستمهای تو خلاص
شاهی که عدل او کنف هر ستم زدست
خسرو علاء دولت و دین ، آنکه همتش
بر طارم سپهر ثوابت علم زدست
آن خسروی که بر سر او از پی کنف
از هفت چرخ حفظ خدایی خیم زدست
در امر اوست هم عرب و هم عجم ، از آنک
گرزش همه بلاد عرب بر عجم زدست
بسیار وقت از سر مردی بیک مقام
در روی خصم ساغر و خنجر بهم زدست
از بهر کردگار و پرستندگان او
آتش بتیغ در دشمن و در صنم زدست
آنگو نخواستست بقای وجود او
از منزل بقا قدم اندر عدم زدست
خواهد زمانه کرد در انگشت او همی
آن خاتمی که از پی انگشت جم زدست
ای عاجز از تو وقت بیان ، آنکه لاف علم
از کشف معضلات حدوث و قدم زدست
خواهد گشاده کرد کنون بر بیان تو
آن قادری که عقدهٔ جذر اصم زدست
معنی زائد تو ندیدست در کرم
آن کو ز معن زائده لاف کرم زدست
پیشت بسر هر آنکه نرفتست چون قلم
از تن سرش حسام تو همچون قلم زدست
خود دشمن تو دم نزدست از نهیب تو
ور دم ز دست از سر کوی ندم زدست
هر دم زدن ز چرخ کشیدست صد بار
آن کس که بر خلاف رضای تو دم زدست
هر کامدست سوی تو دست امید را
در دامن مکارم و بحر کرم زدست
بادی همیشه در حرم حق ، ز بهر آنک
عونت سرای پردهٔ حق در حرم زدست رشیدالدین وطواط
مردانه وار در صف عشقت قدم زدست
بر جان ز حادث زمانه رقم زدند
آنرا که او ز عشق تو بر دل رقم زدست
بس دل که در رکاب تو دست متابعت
اندر دوال گوشهٔ فتراک غم زدست
چشم ز هجرت ، ای بقم از روی تو خجل
بر برگ زعفران من آبقم زدست
بر پشت غم گرفته زد امروز چاکرت
دستی که دی در آن سر زلف بخم زدست
سرمایهٔ طرب دل من بر بساط عشق
با نقش کعبتین خیال تو کم زدست
آخر دهد مرا ز ستمهای تو خلاص
شاهی که عدل او کنف هر ستم زدست
خسرو علاء دولت و دین ، آنکه همتش
بر طارم سپهر ثوابت علم زدست
آن خسروی که بر سر او از پی کنف
از هفت چرخ حفظ خدایی خیم زدست
در امر اوست هم عرب و هم عجم ، از آنک
گرزش همه بلاد عرب بر عجم زدست
بسیار وقت از سر مردی بیک مقام
در روی خصم ساغر و خنجر بهم زدست
از بهر کردگار و پرستندگان او
آتش بتیغ در دشمن و در صنم زدست
آنگو نخواستست بقای وجود او
از منزل بقا قدم اندر عدم زدست
خواهد زمانه کرد در انگشت او همی
آن خاتمی که از پی انگشت جم زدست
ای عاجز از تو وقت بیان ، آنکه لاف علم
از کشف معضلات حدوث و قدم زدست
خواهد گشاده کرد کنون بر بیان تو
آن قادری که عقدهٔ جذر اصم زدست
معنی زائد تو ندیدست در کرم
آن کو ز معن زائده لاف کرم زدست
پیشت بسر هر آنکه نرفتست چون قلم
از تن سرش حسام تو همچون قلم زدست
خود دشمن تو دم نزدست از نهیب تو
ور دم ز دست از سر کوی ندم زدست
هر دم زدن ز چرخ کشیدست صد بار
آن کس که بر خلاف رضای تو دم زدست
هر کامدست سوی تو دست امید را
در دامن مکارم و بحر کرم زدست
بادی همیشه در حرم حق ، ز بهر آنک
عونت سرای پردهٔ حق در حرم زدست رشیدالدین وطواط
نویسنده: رضا قهرمانی
گفتار تو پرداخته آیات هنر
کردار تو افراخته رایات ظفر
ایام ز اخبار تو با فخر و شرف
اسلام ز آثار تو با قدر و ظفر
برچسبها: رشیدالدین وطواط
کردار تو افراخته رایات ظفر
ایام ز اخبار تو با فخر و شرف
اسلام ز آثار تو با قدر و ظفر
قدر تو هست چو جوزا بجلال و بخطر
صدر تو گشته چو دریا بسخا و بهنر
در حیرت فرزانگیت هر سرور
در غیرت مردانگیت هر صفدر
پیراسته از خامهٔ تو هر دولت
آراسته از نامهٔ تو هر کشور
جود تو جسم کرم را چو روان
هنرت چشم کرم را چو بصر
همه اقوال سدید تو مثل
همه افعال حمید تو سمر
شده گویندهٔ مدحت دلشاد
شده جویندهٔ قدحت غم خور
انعام تو در برج مروت اختر
اکرام تو در درج فتوت گوهر
اوصاف تو پیرایهٔ اشراف جهان
الطاف تو سرمایهٔ اصناف بشر
اصطناع کرمت مانع هر شدت
و ارتفاع هممت دافع هر ظلمت
عاقلان ز بیان تو همه همت
سایلان را ز بنان تو همه نعمت
تا جهانست درو باد ترا لذت
تا زمانست درو باد ترا حشمت «رشیدالدین وطواط»
برچسبها: رشیدالدین وطواط
نویسنده: رضا قهرمانی
برون آی از حجاب جهل، ای حوّای امروزی!
مگر از نو، چراغ آدم بیفروزی
چو گل پاکیزه باش و، ترک آرایش بگو، زیرا
ز خودسازی متاع احترام خویش میسوزی
دو چیز آموختن میبایدت تا نازنین باشی
یکی تدبیر آسایش، یکی هم عفّت اندوزی
همه درس نخستین از تو میگیرند، پس باید
که خود اوّل فنون آدمیّت را بیاموزی
توئی ویران کن و آباد کن هر دودمانی را
به دست جهل و علم تُست بدبختی و فیروزی
برای شویِ خود هر کار میخواهی بکن، اما
برون از خانه باید چشم خویش از جلوه بر دوزی
لباس ساده و رفتار ساده، چهرهٔ ساده
گرت باشد، توانی عزّت و حرمت بیندوزی
اگر زن پارسا و با هنر باشد، زهی دولت
خدا مردان دانا را چنین یاری کند روزی ناهید همدانی
مگر از نو، چراغ آدم بیفروزی
چو گل پاکیزه باش و، ترک آرایش بگو، زیرا
ز خودسازی متاع احترام خویش میسوزی
دو چیز آموختن میبایدت تا نازنین باشی
یکی تدبیر آسایش، یکی هم عفّت اندوزی
همه درس نخستین از تو میگیرند، پس باید
که خود اوّل فنون آدمیّت را بیاموزی
توئی ویران کن و آباد کن هر دودمانی را
به دست جهل و علم تُست بدبختی و فیروزی
برای شویِ خود هر کار میخواهی بکن، اما
برون از خانه باید چشم خویش از جلوه بر دوزی
لباس ساده و رفتار ساده، چهرهٔ ساده
گرت باشد، توانی عزّت و حرمت بیندوزی
اگر زن پارسا و با هنر باشد، زهی دولت
خدا مردان دانا را چنین یاری کند روزی ناهید همدانی
نویسنده: رضا قهرمانی
