مگر آدم وطن خود را میفروشد؟
آب اش را نوشیده، نان اش را خوردید
در دنیا چیزی عزیزتر از وطن هم هست؟
آقایان این چه بود که با وطن کردید؟
او را تکه تکه از هم دریدید
زلفش را گرفته روی زمین کشیدید
بفرما زدید و به دست کافر سپردید
دست و پایش را به زتجیر کشیدید
وطن برهنه بر زمین افتاده
روزی خواهد رسید که چرخ روزگار بر مدار راستی بچرخد
روزی میاید که از شما خواهند پرسید:
آقایان مگر انسان وطنش را می فروشد؟ ناظم حکمت
بلکه در درون من، سرما در درون من است،
بهار و جوانی، دور نرفتهاند
اما این منم که به پیری گراییدهام.
مرغان در هوا به پرواز درآمدهاند،
میخوانند و گرمِ ساختن آشیانهاند؛
همهجا زندگی در تکاپوست،
مگر در درون سینهی تنهای من...
برچسبها: برگرفته از کتاب گزيده اشعار هنري لانگفلو
نمیبرم،
یا پرندهای که در قفس به دنیا آمد
و آن که هرگز از تابستان جنگل خبر نداشت
من بر آن بیرحمی که در قلمرو زمان از آزادی سوءاستفاده
میکند، رشک نمیورزم.
فردی که در قید و بند جرم و جنایت نیست،
هشیاریاش هرگز بیدار نمیشود
به قلبی که هرگز به صداقت و دوستی تمایلی ندارد
و به فرد هراسان و سست عنصری که خود را متبرک میداند،
و در گرداب رکود و عدم تحرک غوطهور است
حسادت نمیکنم،
من در درستی آنچه اتفاق میافتد، تردید ندارم،
و در لحظههای سرشار از غم و اندوه آن را حس میکنم.
عاشق شدن و از دست دادن
بهتر از هرگز عاشق نشدن است.
برچسبها: برگرفته از کتاب انديشههاي ماندگار وین دایر
تقدیرت را تاب بیاور
بهار نو، دوباره باز پس میدهد،
هرچه را که زمستان از تو ربود.
و چه بسیار که بهرِ تو مانده است!
و چه زیباست، جهان هنوز!
دلا، هر چه خوشش میداری
همه را، همه را میتوانی دوست بداری!
برچسبها: برگرفته از کتاب درختان ممنوع هاینریش هاینه
والاترین امیدواریاَم
نخستین سرخی پگاهان!
آه، همواره
برایم راه و شب
میدرخشید...
همهی زندگی، اما
بیمقصد و منفور!
دوباره سرِ زیستن دارم
اینک در چشمانت مینگرم
درخشش پگاه و پیروزی را
تو ای محبوبترین ایزد بانو!
بر تو درود، ای شادمانی،
دژنشینْ بانویِ سرنوشتاَم
طلیعهی پیروزی دورم!
بسا شومی، درد و اَلم،
و دشمنی تلخ که در پسِ روزهای نیامده است!
برچسبها: شعری از کتاب اكنون ميان دو هيچ فردريش نيچه, اشعار زیبای فردريش نيچه, شعری زیبا از فردريش نيچه, گزیده اشعار فردريش نيچه
آب ونانش را خوردید
آیا در این دنیا عزیزتر از وطن هست؟
آقایان چگونه به این وطن رحم نكردید؟
پاره پارهاش كردند
گیسوانش را گرفتند و كشیدند
كشان كشان بردند و تقدیم كافر كردند
آقایان، چگونه به این وطن رحم نكردید؟
دست ها و پاها بسته در زنجیر،
وطن، لخت و عور بر زمین افتاده
و نشسته بر سینهاش گروهبان تكزاسی.
آقایان چگونه به این وطن رحم نكردید؟
میرسد آن روز كه چرخ بر مدار حق بگردد
میرسد آنروز كه به حساب های شما برسند
میرسد آن روز كه از شما بپرسند:
آقایان چگونه به این وطن رحم نكردید؟
برچسبها: اشعار ناظم حکمت, گلچین اشعار شاعران جهان, اشعار شاعران ترکیه, شعر وطن ناظم حکمت
ساعت را از که بپرسم؟
در فرانسه
بهار این همه برگ را از کجا می آورد؟
مرد نابینایی که زنبورها دنبالش کرده اند
کجا پناه بگیرد؟
اگر رنگ زرد تمام شود
با چه نان بپزیم؟
دانه های یاقوت چه می گفتند
وقتی با آب انار رو به رو شدند؟
چرا پنجشنبه وسوسه نمی شود
پس از جمعه بیاید؟
چه کسی از ته دل فریاد شادی بر آورد
زمانی که رنگ آبی به دنیا آمد؟
چرا زمین اندوهگین می شود
وقتی بنفشه سر می زند؟
چرا سالخورده ها به یاد نمی آورند
قرض ها را و سوختن ها را؟
عطر آن دختر حیرت زده
واقعی بود؟
تهیدستانی که ثروتمند می شوند
چرا نمی فهمند دیگر فقیر نیستند؟
ناقوسی را که در رویایت به نوا در آمد
از کجا می توانی پیدا کنی؟
برچسبها: اشعار پابلو نرودا, گلچین اشعار شاعران جهان, اشعار عرفانی, اشعار عاشقانه
یا که بیگریه شبی را به سحرگاه نبرد
نَبـرَد پی به توانمندی اوج ملکوت
نکند فهم از آن نظم بلند جبروت.
برچسبها: اشعار گوته, گلچین اشعار شاعران جهان, اشعار عرفانی, اشعار عاشقانه
چشمانی آرزو میكنم
كه چراغها و نشانهها را
در ظلماتمان
ببیند
گوشی
كه صداها و شناسهها را
در بیهوشیمان
بشنود
برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
از آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم
برچسبها: بهترین اشعار مارگوت بیکل, اشعار زیبای شاعران جهان, اشعار عرفانی, اشعار عاشقانه
و رسوايي ِ ميان ِ مردمان
در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم،
و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم،
و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم،
و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،
كه دلش از من اميدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بيشتر است.
و اي كاش هنر ِ اين يك
و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود،
و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم
كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام
كمترين خرسندي احساس نمي كنم.
اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم
از بخت ِ نيك، حالي به ياد تو مي افتم،
و آنگاه روح ِ من
همچون چكاوك ِ سحر خيز
بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته
و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند
و با ياد ِ عشق ِ تو
چنان دولتي به من دست مي دهد
كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد
و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.
برچسبها: اشعار ویلیام شکسپیر, گزیده اشعار شاعران جهان, اشعار عرفانی, اشعار عاشقانه شاعران جهان
پیش از آن که سخن گویی
هر آنچه را که باید ، در می یابم
بی آنکه واژه ای از تو بشنوم
در سکوتت
هر نغمه ای که آرزو می کنم
به گوش می رسد
برچسبها: اشعار لنگستن هیوز, اشعار زیبای شاعران جهان, اشعار عرفانی, اشعار عاشقانه
پس از صميم قلب خود را تسليم آن كن،
عشق چيز كمي نيست.
كسي كه به بيماري مزمن عشق گرفتار شده است
عشق را از روي عقل اختيار نكرده است.
بدون عشق زندگي كن
چرا كه راحتي آن سختي است
و آغازش مريضي و پايانش كشته شدن است.
در نزد من مرگ در راه عشق عين زندگي است
و اين بخاطر عشقي است كه به محبوبم دارم،
اين كشته شدن تفضلي است كه او بر من نموده است.
پس اگر زندگي با سعادت ميخواهي
در راه او بمير كه شهيد خواهي بود
و اگر نه كساني هستند كه اهل اين عشق سوزانند.
به كشته عشق بگو كه حقش را اداء كردي
و به مدعي بگو هيهات،
هيچگاه چشم با سياهي سرمه چشم سياه نميشود.
محبوب من شما هستيد
چه روزگار نيكي كند چه بدي،
پس شما هر طور كه دوست داريد باشيد
من همان دوست شما كه بودم هستم.
عذاب رسیده از شما در نزد من گوارا است
و جور و ستمي كه شما بر اساس حكم عشق بر من روا ميداريد
عين عدل است.
شما دل مرا ربوديد
در حالي كه دل من جزئي از من است،
براي شما چه ضرري داشت اگر همه وجود مرا ميبرديد
و آن نزد شما ميماند؟!
مردم همه فهميدهاند كه من كشته نگاه او هستم
چرا كه او در هر يك از اعضاي من تيري نشانده است.
اگر روزي نام او برده شد
به پاس او همگي به سجده درافتيد و
اگر نمايان شد بسوي صورتش نماز بخوانيد...
برچسبها: اشعار ابن فارض مصری, گزیده زیباترین اشعار, اشعار عرفانی, اشعار عاشقانه
بزودی خواهی دریافت ، چه بزرگ مرتبه است ،رنج کشیدن و قویدل بودن .
چون مادر مشتاقی که در انتهای روز،
دست کودک خود را میگیرد و او را به بستر می برد
و کودک ،نیمی به رضا و نیمی به نا خشنودی به همراه او می رود
و باز یچه های شکسته خود را بر زمین به جای می نهد
در حالی که از میان در گشوده هنوز بر آن ها چشم دوخته
نه یکسره مطمئن و نه یکسره آسوده خاطر
از گفته مادر که به او وعده بازیچه های دیگر می دهد
که هر چند ممکن است با شکوهتر باشند
اما شاید او را خوشتر نیایند
بدینگونه است رفتار طبیعت با ما
بازیچه های ما را یک یک از ما می رباید و دست ما را می گیرد
و با چنان نرمی ما را به آرامگاه خود می برد
که بدشواری می توان دانست که مایل به رفتن هستیم یا نه
زیرا چنان خواب آلوده ایم که نمی فهمیم
که ناشناخته ها از شناخته ها تا چه پایه برترند
برچسبها: اشعار هنری لانگ فلو, اشعار زیبا, اشعار عرفانی, اشعار عاشقانه
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجره ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم
تا دم پنجره ها راهی نیست
من نمی دانستم
که چه جرمی دارد
دستهایی که تهی ست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری که به گلخانه نرست
روزگاریست غریب
تازگی میگویند
که چه عیبی دارد
که سگی چاق رود لای برنج
من چه خوشبین بودم
همه اش رویا بود
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود
برچسبها: اشعار زیبای شاعران جهان, اشعار عرفانی, اشعار عاشقانه, زیباترین شعر
و اتفاق نخواهد افتاد
درنتیجه ناشی
به دنیا آمده ایم
و خام خواهیم رفت
حتي اگر کودن ترین شاگرد ِ مدرسه ی دنیا می بودیم
هیچ زمستانی یا تابستانی را تکرار نمی کردیم
هیچ روزی تکرار نمی شود
هيچ شبي، دقيقاً مثل شب پيش نيست،
هيچ بوسهاي، مثل بوسهي قبل نيست
و نگاه قبلی مثل نگاه بعدی
دیروز ، وقتی کسی در حضور من
اسم تو را بر زبان آورد،
طوری شدم ، که انگار گل رزی از پنجره ی باز
به اتاق افتاده باشد
امروز که با همیم
رو به دیوار کردم
رز! رُز، ديگر چيست؟
آیا رز ، گل است؟ شاید سنگ باشد
روزها، همه زودگذرند
چرا ترس،اين همه اندوه بيدليل براي چيست؟
هيچ چيزي هميشگي نيست
فردا كه بيايد، امروز فراموش شده است.
هر دو خندان
خود را با طالع و سرنوشتمان هماهنگ می كنيم
هر چند باهم متفاوتیم
مثل دو قطره ی آب زلال
برچسبها: اشعار ويسلاوا شيمبورسكا, اشعار زیبای شاعران جهان, اشعار عرفانی, اشعار عاشقانه
که خیال رویت
پلک های سنگین مرا
در شبهای طولانی و کسالت بار
از هم باز نگاه دارد ؟
آیا خواست توست که رؤیایت
مدام در نظرم جلوه گر شود
و مرا
که خواب شیرین را وداع گفته ام
به تمسخر گیرد ؟
آیا این روح توست
که از فاصله ای چونان دور
به سویم روان داشته ای
تا شرمم را
و گذران لحظه های بی ثمرم را
در من نظاره گر باشد ؟
آیا این عشق توست
که اینچنین بر من سایه افکنده ؟
نه. . . اینچنین نیست
بلکه این عشق من است
که دیدگانم را بیدار نگاه داشته
عشق حقیقی من است
که آرامش را از من ربوده
و از دیدگانم
نگاهبانانی همیشه بیدار برایت ساخته است
تو ، آری. . . ، در بیداری خویش
از من بسیار دور ، و به دیگران بسیار نزدیکی
و چشمان من اینجا
در بیداری خویش
تو را به انتظار نشسته اند
برچسبها: اشعار ویلیام شکسپیر, گزیده اشعار شاعران جهان, اشعار عرفانی, اشعار عاشقانه
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شست وشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
میدانی که؟ باید واقعبین بود !
صداخفه کن هم اگر گیر آوردی ، بگیر!
میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه میزنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم میخواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم میکنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم !!
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!
برچسبها: اشعار غاده السمان, اشعار زیبا, اشعار عرفانی, اشعار عاشقانه
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم ، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.
برچسبها: اشعار مارتین نیمولر, اشعار زیبا, اشعار عرفانی, اشعار کمونیستی
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند
برچسبها: اشعار نزار قبانی, اشعار زیبا, اشعار عرفانی, اشعار عاشقانه
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام
دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت
دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به آرزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطردود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان
برای بنفشی بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید
دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام
دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام
دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم
دوست می دارم
برچسبها: اشعار پل الوار, گلچین اشعار شاعران جهان, اشعار عرفانی, اشعار عاشقانه
