تو ای روحِ مجسّم؟ کیستیّ و با چه آئینی
که هم جان پروری، هم آفتِ عقل و دل و دینی
به لب جانبخش و با چشم آفتِ دینی، نمیدانم
مسلمان، یا یهود و گبر و ترسا، یا نو آئینی
زند پروانه وش پَر گِردِ شمع عارضت ای دل
ز بس شوخ و ملیح و دلکش و محبوب و شیرینی
سزد گر بیرق افرازی به بام قصر زیبائی
که تو در مُلک حُسن امروز سلطان السّلاطینی
قدت گر سرو رخسار تو گُل گفتم، غلط گفتم
به قد موزون تر از آنی، به رُخ زیباتر از اینی
چه نسبت دارد این روی تو با ماه تمام؟ ای مه!
که او در حال نقصان و، تو هر شب به ز دوشینی
مَهِ نو، داد خود انصاف و، با خود گفت: جا دارد
که پیش این هلال ابرو به جای خویش بنشینی
تو گر ناهید شورانگیز و شیرین است اشعارت
همین بس کز اساتید سخن شایان تحسینی ناهید همدانی
که هم جان پروری، هم آفتِ عقل و دل و دینی
به لب جانبخش و با چشم آفتِ دینی، نمیدانم
مسلمان، یا یهود و گبر و ترسا، یا نو آئینی
زند پروانه وش پَر گِردِ شمع عارضت ای دل
ز بس شوخ و ملیح و دلکش و محبوب و شیرینی
سزد گر بیرق افرازی به بام قصر زیبائی
که تو در مُلک حُسن امروز سلطان السّلاطینی
قدت گر سرو رخسار تو گُل گفتم، غلط گفتم
به قد موزون تر از آنی، به رُخ زیباتر از اینی
چه نسبت دارد این روی تو با ماه تمام؟ ای مه!
که او در حال نقصان و، تو هر شب به ز دوشینی
مَهِ نو، داد خود انصاف و، با خود گفت: جا دارد
که پیش این هلال ابرو به جای خویش بنشینی
تو گر ناهید شورانگیز و شیرین است اشعارت
همین بس کز اساتید سخن شایان تحسینی ناهید همدانی
نویسنده: رضا قهرمانی
