چرا ابر نوبهار، ای چشم من! خوش نم نمی داری
چه مبخواهی؟ چرا دست از سر من بر نمیداری؟
الا، ای نازپرور گل! که در خوبیّ و زیبایی
سراپا لطفی و ، اما به ما لطف کمی داری
چه میبینی که اشک از دیده میباری؟ نظر گویا
به مهر عارض چو آفتاب عالمی داری
رخت چون لاله، چشمت نرگس و، لب غنچهٔ خندان
فدای عارضت گردم، چه باغ خرّمی داری
کند آگه پس از تیر نگه لبخند شیرینت
که بهر چارهٔ زخم دل من مرهمی داری
ز شرم از هر نگاه من چنان غرق عرق گردی
که برگ گُلِ رخسار ، گوئی شبنمی داری
کَشی تا تَنگ در آغوش جان هر شب خیالش را
بگو ناهید دیگر اندرین عالم غَمی داری؟ ناهید همدانی
چه مبخواهی؟ چرا دست از سر من بر نمیداری؟
الا، ای نازپرور گل! که در خوبیّ و زیبایی
سراپا لطفی و ، اما به ما لطف کمی داری
چه میبینی که اشک از دیده میباری؟ نظر گویا
به مهر عارض چو آفتاب عالمی داری
رخت چون لاله، چشمت نرگس و، لب غنچهٔ خندان
فدای عارضت گردم، چه باغ خرّمی داری
کند آگه پس از تیر نگه لبخند شیرینت
که بهر چارهٔ زخم دل من مرهمی داری
ز شرم از هر نگاه من چنان غرق عرق گردی
که برگ گُلِ رخسار ، گوئی شبنمی داری
کَشی تا تَنگ در آغوش جان هر شب خیالش را
بگو ناهید دیگر اندرین عالم غَمی داری؟ ناهید همدانی
نویسنده: رضا قهرمانی
