حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
گُلرخانند بغیر از تو در آفاق بسی
لیک در حُسن و ملاحت نبوَد چون تو کسی
برق آهم ز غمت میگذرد از دل چرخ
گر ز آتشکدهٔ سینه برآرم نفسی
من کجا و شَهِ حُسنِ تو که داروغهٔ عشق
کرده مأمور به هر رهگذر از غم عسسی
دل ز شوقِ گُلِ رُخسارِ تو در سینهٔ من
همچنان طایر وحشی است اسیرِ قفسی
در ره دوست غم از سرزنش دشمن نیست
میکشم بهر گُلی منّت هر خار و خسی
دی گذشت و گذرد حادثهٔ فردا نیز
خُرّم آنانکه ندارند غم پیش و پسی
من نه تنها شده ام مست و خراب از نگهش
دارد آن چشم سیه کُشته چو ناهید بسی  ناهید همدانی

نویسنده: رضا قهرمانی

Google

.: Weblog Themes By Blog Skin :.