با دوستان نشسته چه جای ملامت است
از دشمنان گسسته چه وقت ملالت است
از عقل خیره میکشم امروز انتقام
در پیشگاه عشق که بیت العدالت است
خطی نوشته بر لب میگون بمشک ناب
کانجا برات روزی مردم حوالت است
از من رسول عشق تو باشی بسوی خویش
ورنه در این میانه چه جای رسالت است
با اشک و آه کردهام از چشم و دل برون
هر چشم و آرزو که ز خوف و خجالت است
هر بیع و عقد را که بفتوای عقل بود
اندر حضور مفتی عشقم اقالت است
***
شکسته زلف یکی ترک مست یار منست
که آرمیده چو جان سخت در کنار من است
بهر چه امر کند من باختیار ویم
بهر چه حکم کند او باختیار من است
شبی که دیرتر آیم بخانه از بازار
نشسته بر در مشکو بانتظار من است
بگرد مشکوی من غم گذر نیارد کرد
که دل فریبی از اینگونه غمگسار من است میرزا حبیب خراسانی
از دشمنان گسسته چه وقت ملالت است
از عقل خیره میکشم امروز انتقام
در پیشگاه عشق که بیت العدالت است
خطی نوشته بر لب میگون بمشک ناب
کانجا برات روزی مردم حوالت است
از من رسول عشق تو باشی بسوی خویش
ورنه در این میانه چه جای رسالت است
با اشک و آه کردهام از چشم و دل برون
هر چشم و آرزو که ز خوف و خجالت است
هر بیع و عقد را که بفتوای عقل بود
اندر حضور مفتی عشقم اقالت است
***
شکسته زلف یکی ترک مست یار منست
که آرمیده چو جان سخت در کنار من است
بهر چه امر کند من باختیار ویم
بهر چه حکم کند او باختیار من است
شبی که دیرتر آیم بخانه از بازار
نشسته بر در مشکو بانتظار من است
بگرد مشکوی من غم گذر نیارد کرد
که دل فریبی از اینگونه غمگسار من است میرزا حبیب خراسانی
نویسنده: رضا قهرمانی
