ای که در پرده، دری پردهٔ عالم، چه کسی؟
که به سر هر کسی از عشق تو دارد هوسی
خوشه ای گر کسی از خرمن حسنت چیند
پیش چشمش دو جهان است کم از یک عدسی
از که حاجت طلبم گر ز تو بردارم دست؟
در جهان هست مگر غیر تو فریاد رسی؟
غم عشق تو چنان کرده گرفتار مرا
که کند پنجهٔ سیمرغ شکار مگسی
گه کُشی عاشق افسردهٔ خود از نگهی
گه دهی مردهٔ صد ساله حیات از نفسی
بی گل روی تو پژمرده چنان مرغ دلم
که جهانم به نظر تنگتر است از قفسی
ای که داری سر خونریزی ناهید، بیا
که نمانده اسیت درین آرزویم جز نفسی ناهید همدانی
که به سر هر کسی از عشق تو دارد هوسی
خوشه ای گر کسی از خرمن حسنت چیند
پیش چشمش دو جهان است کم از یک عدسی
از که حاجت طلبم گر ز تو بردارم دست؟
در جهان هست مگر غیر تو فریاد رسی؟
غم عشق تو چنان کرده گرفتار مرا
که کند پنجهٔ سیمرغ شکار مگسی
گه کُشی عاشق افسردهٔ خود از نگهی
گه دهی مردهٔ صد ساله حیات از نفسی
بی گل روی تو پژمرده چنان مرغ دلم
که جهانم به نظر تنگتر است از قفسی
ای که داری سر خونریزی ناهید، بیا
که نمانده اسیت درین آرزویم جز نفسی ناهید همدانی
نویسنده: رضا قهرمانی
