حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
همه از عشق من مات و من از عشق تو حیرانم
نمیدانم چه عشق است این چه حسن است نمیدانم
عیان گر نیست حال این دل مجروح من باری
دلم بشکاف تا بینی جراحتهای پنهانم
چنان مهر توام در جان گرفته جا که مهر تو
برون ناید ز جانم گر برون آید ز تن جانم
طبیبا دردم از یار است از درمان من بگذر
که درمان توام درد است و درد توست درمانم
نمی گردد جدا از روزگارم تیرگی بی تو
ندارد صبح وصل از پی همانا شام هجرانم
جدا زان گل مگو چونی که دور از گلشن وصلش
رفیق آن عندلیبم من که محروم از گلستانم  ناهید همدانی

نویسنده: رضا قهرمانی

Google

.: Weblog Themes By Blog Skin :.