من که بی پیمانه مستم حاجت پیمانه نیست
جان من میخانه شد جایم اگر میخانه نیست
نیست مر دیوانگانرا رای بزم عاقلان
عاقلانرا گر سری با صحبت دیوانه نیست
ما بکوی نیستی کردیم منزل ای غلام
هر که در کوبد بگویندش که کس در خانه نیست
گنج میگویند و در ویرانه میجویند خلق
هر کجا گنجی است ای بیدانشان ویرانه نیست
***
گر خدای سپهر یار من است
سیر گردون باختیار من است
یاری از بندگان نمیخواهم
گر خداوندگار یار من است
آسمان و زمین و جن و ملک
همه مخلوق کردگار من است
گر سگ بارگاه حق باشم
شرزه شیر فلک شکار من است
از سگم نیز کم ز قیمت خوان
گر سگ نفس دون سوار من است میرزا حبیب خراسانی
جان من میخانه شد جایم اگر میخانه نیست
نیست مر دیوانگانرا رای بزم عاقلان
عاقلانرا گر سری با صحبت دیوانه نیست
ما بکوی نیستی کردیم منزل ای غلام
هر که در کوبد بگویندش که کس در خانه نیست
گنج میگویند و در ویرانه میجویند خلق
هر کجا گنجی است ای بیدانشان ویرانه نیست
***
گر خدای سپهر یار من است
سیر گردون باختیار من است
یاری از بندگان نمیخواهم
گر خداوندگار یار من است
آسمان و زمین و جن و ملک
همه مخلوق کردگار من است
گر سگ بارگاه حق باشم
شرزه شیر فلک شکار من است
از سگم نیز کم ز قیمت خوان
گر سگ نفس دون سوار من است میرزا حبیب خراسانی
نویسنده: رضا قهرمانی
