<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حکیمانه</title>
<link>https://jomalatziba.blogfa.com</link>
<description>ادبیات ایران و جهان</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 22 Dec 2021 14:22:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>داد از تو، ای زمانه‌ی رندِ ستم‌فروش </title>
<link>https://jomalatziba.blogfa.com/post/6636</link>
<description>داد از تو، ای زمانه‌ی رندِ ستم‌فروش ای کاسبِ نشاط، خریدارِ غم‌فروش قصابِ مستِ تیغ‌به‌دستِ امام‌کش مداح پستِ سکه‌پرستِ حرم‌فروش درویش‌پوش، تاجرِ اذکار ذات حق پیشانیِ خدانشناسِ ورم‌فروش بازار داغِ «نیست به قرآن تمام شد» انباردارِ محتکرانِ قسم‌فروش قاضی شریحِ رشوه‌بگیرِ حدیث‌ساز مسندنشینِ محکمه‌ی متهم‌فروش ماندم چگونه پشت سرت ایستاده‌اند این شاعرانِ شعرندارِ قلم‌فروش سر با طلا و پارچه سنگین نمی‌شود توخالی است سنگ ترازوی کم‌فروش علی فرزانه موحد</description>
<pubDate>Wed, 22 Dec 2021 14:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>jomalatziba</dc:creator>
<guid>jomalatziba.blogfa.com/post/6636</guid>
</item>
<item>
<title>گزیده اشعار ادیب برومند</title>
<link>https://jomalatziba.blogfa.com/post/6631</link>
<description>سينه ام جز جايگاهِ آهِ دردآلود نيست آرى اين كانون آتش خيز را، جز دود نيست در گذرگاه جهان، كو رهروى صافى ضمير كز غمش آينۂ خاطر، غبارآلود نيست قلب ما خونين دلان بى غش بود چون زرّ سرخ اين كه ما داريم، آرى قلب سيم اندود نيست عشق را نازم كه هم درد است و هم درمان مرا عاشق از غم گرچه رنجور است، ناخشنود نيست هر كه را شد دامن انديشه چون دريا بسيط در بساط همّتش انديشۂ كمبود نيست در تعلق سود اگر خواهى، بجو كالاى عشق ورنه زين سوداىِ بى حاصل كسى را سود نيست تا مرا چشمى</description>
<pubDate>Sun, 04 Nov 2018 05:52:12 +0330</pubDate>
<dc:creator>jomalatziba</dc:creator>
<guid>jomalatziba.blogfa.com/post/6631</guid>
</item>
<item>
<title>گزیده اشعار شمس لنگرودی</title>
<link>https://jomalatziba.blogfa.com/post/6627</link>
<description>هوای قریه بارانی است کسی از دور می آید کسی از منظر گلبوته های نور می آید صدایش بوی جنگل های باران خورده رادارد ووقتی گیسوانش را رها در باد می سازد دل من سخت می گیرد دلم ازغصه می میرد. هوای قریه بارانی ست جمیله جان درها را کمی واکن که عطر وحشی گل ها بپیچد در اتاق من که شاید خیل لک لک ها نشیند بر رواق من. جمیله جان می بینی که ساحلهاچه خاموش است؟ کنارکومه ها دیگر گل و سوسن نمی روید و ماهیگیرها آواز گرم روستایی را نمی خوانند جمیله جان برنجستان ما غمگینِ غمگین</description>
<pubDate>Wed, 05 Sep 2018 08:59:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>jomalatziba</dc:creator>
<guid>jomalatziba.blogfa.com/post/6627</guid>
</item>
<item>
<title>گزیده اشعار میرزا حبیب خراسانی</title>
<link>https://jomalatziba.blogfa.com/post/6625</link>
<description>از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیست از شمع رخت محفلش افروختنی نیست گرد آمده از نیستی این مزرعه را برگ ای برق مزن خرمن ما سوختنی نیست در طوف حریمش ز فنا جامهٔ احرام کردیم که این جامه بتن دوختنی نیست یکدالهٔ نشک است روان بر رخ زرین سیم و زر ما شکر ه اندوختنی نیست در مدرسه آموخته ای گر چه بسی علم در میکده علمی است که آموختنی نیست خود را چه فروشی بد گر کس بخود ایدل بفروش اگر چند که بفروختنی نیست گویند که در خانهٔ دل هست چراغی افروخته کاندر حرم افروختنی نیست میرزا</description>
<pubDate>Tue, 07 Aug 2018 14:38:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>jomalatziba</dc:creator>
<guid>jomalatziba.blogfa.com/post/6625</guid>
</item>
<item>
<title>چه باشد گر ز من یادت نیاید</title>
<link>https://jomalatziba.blogfa.com/post/6624</link>
<description>چه باشد گر ز من یادت نیاید که از دوری فراموشی فزاید ز چشمت چشم پرسش هم ندارد که از بیمار پرسش خود نیاسد مکن، بر جان من بخشایش کن بگو آخر که آن مسکین نشاید سلامی از تو مرسومست ما ر ا پس از سالی مرا مرسوم باید چرا بربستی از من راه پرسش؟ مگر کاری ترا زین می گشاید؟ بجان تو که اندر آرزویت مرا یک روز الی می نماید بشب می آورم روزی بحیلت که شب آبستنست تا خود چه زاید کمال‌الدین اسماعیل</description>
<pubDate>Mon, 30 Jul 2018 16:09:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>jomalatziba</dc:creator>
<guid>jomalatziba.blogfa.com/post/6624</guid>
</item>
<item>
<title>ای مرا کرده مشوّش زلفت</title>
<link>https://jomalatziba.blogfa.com/post/6623</link>
<description>ای مرا کرده مشوّش زلفت وی ز گل ساخته مفرش زلفت تا که در خسته دل ما پیوست نیست خالی ز کشاکش زلفت شد ز بیماری چشمت آگاه هست از آن روی بر آتش زلفت روز خوش را دل من شب خوش کرد تا که او راست شب خوش زلفت نور خورشید نهان شد چو فکند سایه یی بر رخ مه وش زلفت آن چه خطّست که گویی که بمشک سیم را کرد منقش زلفت گفتم ان زلف بگیرم یک شب گشت ا ز اندیشه مشوّش زلفت گرز حال دل من می پرسی آنک آنک سوی خودکشی زلفت کمال‌الدین اسماعیل</description>
<pubDate>Mon, 30 Jul 2018 16:07:53 +0330</pubDate>
<dc:creator>jomalatziba</dc:creator>
<guid>jomalatziba.blogfa.com/post/6623</guid>
</item>
<item>
<title>باد نوروزی ره بستان گرفت</title>
<link>https://jomalatziba.blogfa.com/post/6621</link>
<description>باد نوروزی ره بستان گرفت دست عاشق دامن جانان گرفت نو عروسان چمن را دست ابر پای تا سر در در و مرجان گرفت صبح خندان چون دمی از صدق زد حالی آن دم در گل خندان گرفت همچو بیماران دیگر باد ر ا آرزوی صحن سروستان گرفت گل فروشست از سر خوبان باغ ابر کز چشمش جهان طوفان گرفت دست بر عالم فشاند آزاد وار سرو چون کارجهان آسان گرفت عزم استقبال گل دارد درخت از شکوفه سیم در کف زان گرفت جامهای گازری در سر کشید شاخ را چون در چمن باران گرفت هر درختی کو قد یارم بدبد از تعجّب دست</description>
<pubDate>Mon, 30 Jul 2018 16:06:49 +0330</pubDate>
<dc:creator>jomalatziba</dc:creator>
<guid>jomalatziba.blogfa.com/post/6621</guid>
</item>
<item>
<title>دلبرم هم ز بامداد برفت</title>
<link>https://jomalatziba.blogfa.com/post/6620</link>
<description>دلبرم هم ز بامداد برفت کرد ما را غمین و شاد برفت آن همه عهدها که دوش بکرد با مدادش همه زیاد برفت گفت کین هفنه میهمان توام آن حدیثش خود از نهاد برفت باز گردیدنش نبد ممکن راست چون تیر کز گشاد برفت همچو خاکسترم نشاند ز هجر بر سر آتش و چو باد برفت روز من شب شد و عجب نبود کافتابم ز بامداد برفت صبر بیچاره چون بخانة دل دید کآتش در اوفتاد برفت خواست جانم که همرهش باشد لیک با او نه ایستاد برفت بکه نالم ز جور غمزه او؟ کز جهان ریم عدل و داد برفت کمال‌الدین اسماعیل</description>
<pubDate>Mon, 30 Jul 2018 16:05:29 +0330</pubDate>
<dc:creator>jomalatziba</dc:creator>
<guid>jomalatziba.blogfa.com/post/6620</guid>
</item>
<item>
<title>در فراقت دل ازین سوخته تر نتوان داشت</title>
<link>https://jomalatziba.blogfa.com/post/6619</link>
<description>در فراقت دل ازین سوخته تر نتوان داشت خویشتن را به ازین زیر و زبر نتوان داشت سرخ روییّ خود از لعل تو می دارم چشم وین چنین چشم کز از خون جگر نتوان داشت عاشقان را بکرشمه تو چنان ریزی خون که خود از لذّتش از زخم خبر نتوان داشت از کنار تو چو طرفی نتاوان بر بستن در میان بسته مرا همچو کمر نتوان داشت در ره فتنه ازین سر که جمالت دارد با قویدستی او پای مگر نتوان داشت غم دستار و کله بود ازین پیش و کنو بیم آنست که خود گوش بسر نتوان داشت گوهر اشک من آن لعل دلاویز آمد که</description>
<pubDate>Mon, 30 Jul 2018 16:04:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>jomalatziba</dc:creator>
<guid>jomalatziba.blogfa.com/post/6619</guid>
</item>
<item>
<title>در فراقت دل ازین سوخته تر نتوان داشت</title>
<link>https://jomalatziba.blogfa.com/post/6618</link>
<description>در فراقت دل ازین سوخته تر نتوان داشت خویشتن را به ازین زیر و زبر نتوان داشت سرخ روییّ خود از لعل تو می دارم چشم وین چنین چشم کز از خون جگر نتوان داشت عاشقان را بکرشمه تو چنان ریزی خون که خود از لذّتش از زخم خبر نتوان داشت از کنار تو چو طرفی نتاوان بر بستن در میان بسته مرا همچو کمر نتوان داشت در ره فتنه ازین سر که جمالت دارد با قویدستی او پای مگر نتوان داشت غم دستار و کله بود ازین پیش و کنو بیم آنست که خود گوش بسر نتوان داشت گوهر اشک من آن لعل دلاویز آمد که</description>
<pubDate>Mon, 30 Jul 2018 16:04:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>jomalatziba</dc:creator>
<guid>jomalatziba.blogfa.com/post/6618</guid>
</item>
</channel>
</rss>
