گُل من! ای که ز عشق رخت به هر چمنی
غزلسراست هزاران هزار همچو منی
چنان جمال تو شهره، به حسن و زیبائیست
که هیچ منکر این نکته نیست ممتحنی
ز عشق روی تو پی برده اند اهل نظر
به ذات پاک خداوند حَیّ ذوالمننی
بیا در این چمن ای نو گل بهار امید
کنیم با تو لبی تر ز بادهٔ کهنی
شمار مغتنم این دم که پنج روز دگر
نه از توئی اثری باقی است و نه ز منی
بیا که با تو به گفت و شنود خوش باشیم
که نیست جز دو سه روزی مجال دم زدنی
ز دانه خال لبت بوسه کن عطا که بَرَد
ز کات خرمن حسنت گدای خوشه چینی
سراغ بوی تو ناهید گیرد از چه گلی؟
نه یاس بوی ترا میدهد، نه یاسمنی «ناهید همدانی»
غزلسراست هزاران هزار همچو منی
چنان جمال تو شهره، به حسن و زیبائیست
که هیچ منکر این نکته نیست ممتحنی
ز عشق روی تو پی برده اند اهل نظر
به ذات پاک خداوند حَیّ ذوالمننی
بیا در این چمن ای نو گل بهار امید
کنیم با تو لبی تر ز بادهٔ کهنی
شمار مغتنم این دم که پنج روز دگر
نه از توئی اثری باقی است و نه ز منی
بیا که با تو به گفت و شنود خوش باشیم
که نیست جز دو سه روزی مجال دم زدنی
ز دانه خال لبت بوسه کن عطا که بَرَد
ز کات خرمن حسنت گدای خوشه چینی
سراغ بوی تو ناهید گیرد از چه گلی؟
نه یاس بوی ترا میدهد، نه یاسمنی «ناهید همدانی»
نویسنده: رضا قهرمانی
