آرى اين كانون آتش خيز را، جز دود نيست
در گذرگاه جهان، كو رهروى صافى ضمير
كز غمش آينۂ خاطر، غبارآلود نيست
قلب ما خونين دلان بى غش بود چون زرّ سرخ
اين كه ما داريم، آرى قلب سيم اندود نيست
عشق را نازم كه هم درد است و هم درمان مرا
عاشق از غم گرچه رنجور است، ناخشنود نيست
هر كه را شد دامن انديشه چون دريا بسيط
در بساط همّتش انديشۂ كمبود نيست
در تعلق سود اگر خواهى، بجو كالاى عشق
ورنه زين سوداىِ بى حاصل كسى را سود نيست
تا مرا چشمى ست گريان در فراق روى دوست
گردشم جز بر كنار جوى و طرف رود نيست
يار اگر عهد و وفا را سربه سر بدرود گفت
از سر كويش مرا هرگز سر بدرود نيست
شد وفا، فرسوده كالايى به عهد ما، اديب
كز گذشت روزگارش تار هست و پود نيست ادیب برومند
***
نه هر كس لاف يارى زد به محنت يار من باشد
نه آن كو دل ز من برد آشنا دلدار من باشد
ز بس خونين دلم در گلشن هستى، از آن ترسم
كه فرش سبزه در پاى تفرّج، خار من باشد
چو قايقرانِ دور از ساحلم، كز وحشت طوفان
نواخوانى و ره جويى، شبانگه كار من باشد
چو غم روى آورد بر من، سوى آيينه روى آرم
كه جز در وى نبينم هيچ كس غمخوار من باشد
ز دست ديده كى نالم كه گر شد آفت اين دل
كنون هر شب، پرستار دل بيمار من باشد
بنازم در دل شب، چشمك گوياى اختر را
كه گرم گفتگو، با ديده بيدار من باشد
گهى زاهد كند منعم، گهى ناصح دهد پندم
چرا هر كس به نوعى در پى آزار من باشد؟
به قصرِ رفعت آيين اميرانم، چه مى خوانى؟
كه آسايشگه من، سايه ديوار من باشد
گرت آب بقا بخشند بى نور صفا اى دل
بگو اين موهبت كى در خور مقدار من باشد؟
اديبا! شعرتر باشد حلاوت بخش كام دل
شكر شيرين بود، اما نه چون گفتار من باشد ادیب برومند
***
بى تو اى نو گل خندان، سر بستانم نیست
جز دل خون شده و دیده گریانم نیست
هم چو مهتاب، به بام آى و نگر در شب هجر
که به جز نقش خیال تو در ایوانم نیست
بامدادان که نبینم رخ زیباى تو را
اى سفر کرده، کم از شام غریبانم نیست
سر به فرمان عزیزان چه کنم گر ننهم؟
لحظه ای این دل سرگشته به فرمانم نیست
گر چه چون مى به صفا طبعِ چو آب است مرا
هیچ کس را خبر از آتش پنهانم نیست
نقد هستى کنم ایثار گلى وقت بهار
غم بىبرگىِ ایّام زمستانم نیست
ز اشک و آهم چه شکایت، که تو را دارم دوست
همرهِ نوحم و اندیشه طوفانم نیست
گفتم اى دیده دلش نرم کن از گریه بگفت:
رخنه هرگز به دل سنگ، ز بارانم نیست
عشق، زیبا غزل عهد جوانى است، ادیب
سخنى خوشتر از این در همه دیوانم نیست ادیب برومند
***
نكند دل هـوس چشم سياه دگر
كه به از زلف تـواش نيست پناه دگري
درره عشق تو دارم، بــه وفاي تو نظر
نشوم چشـم بـه ره، بـرسـر راه دگري
ندهد باده مرا، ساقي بزم دگـران
نشوم مست ز تأثير نگاه دگري
تـوشه كشور حسني و منت بنـدۂ خاص
اعتنا نيـست مرا، جز تـو نگاه دگري
جز بر جاه تو كز حسن تـو سرچشمه گرفت
خم نگردد سر من، در بر جاه دگري
چون بود فتنه زچشم تو چه گيري بـر من؟
كه نگيرند كسي را، به گناه دگري
گلِِ روي دگران، پيـــش رخ تـوست گياه
نفروشم گل رويت، به گياه دگري
گرشود موی ادیب از غم روي تـو سپيد
نـکند دل هوس چشم سياه دگري ادیب برومند
***
در رهگذر عمر که چون باد می رویم
آن دم غنیمت است، که دلشاد می رویم
چون گل، بیا به خندۂ مستانه بشکفیم
کز غارت خزان، همه بر باد می رویم
یاد از بد زمانه چه آریم، ما که خود
در گردش زمان، همه از یاد می رویم
غمگین ز حادثات چراییم ما که زود
زین کهنه قصر حادثه بنیاد، می رویم
چون سروِ سرفراز، در این باغ دلگشا
خرّم دمی که فارغ و آزاد می رویم
ما عاشقیم و در غم شیرین لبان ادیب
با اشک و آه، از پی فرهاد می رویم ادیب برومند

