هرچه در شرع حرام است، حلالست اینجا
آنکه در جای دگر هست سرش در خور دار
سینه اش حامل یک مشت مدال است اینجا
سرنوشت عقلا بسته به راُی حمقاست
قیّم درّ و گهر، سنگ و سفال است اینجا
از فداکاری و مردانگی و همت و عزم
به زبان هیچ میاور که محال است اینجا
همه جا جنگ رسیده است به پایان و هنوز
عرصه ی شورش و میدان جدال است اینجا
یک دنیا دلم گرفته است
به اندازه
تمام روزهای بارانی
به وسعت آسمان
به اندازه تمام دلتنگیهای دنیا
دلم گرفته است
دلم به اندازه
تمام معصومیت از دست رفته
به اندازه تمام کودکیم،
دلم گرفته است
دلم پرنده اسیری است،
پرواز می خواهد
رفتن می خواهد
کاش میشد
تمام راه را برگردم
دلم برگشت می خواهد
دلم رفتن بی برگشت می خواهد... رضا قهرمانی " حکیم"
طبیب بی غرض و مرض کجاست ؟ کجاست ؟
کسی که مفت به درد کسی رسید که بود ؟
کسی که رشوه پی کار خود نخواست که بود ؟
به پوزه بند سیاست دهان ما بسته است
وگرنه کام و دهانی که بی صداست کجاست ؟
گرفتم این که شجاعانه حرف خود گفتیم
کسی که گوش دل وی به حرف ماست کجاست ؟
گرفتم که دهان از دروغ بربستیم
کسی که هست خریدار حرف راست کجاست ؟
یکی پی عرق است و یکی پی ورق است
کسی که فکر نماز است یا دعاست کجاست ؟
تمام بنده ی خدمتگزار شیطانیم
کی که در پی فرموده ی خداست کجاست ؟
اگر که داوطلب بهر کجروی خواهی
کسی که قد نکند در بر تو راست کجاست ؟
چو ماهیان که در آیند و آب می طلبند
بلا کشم من و پرسم اگر بلاست کجاست ؟
گذشتم از سر مرغ و برنج و روغن و گوشت
به من بگوی که نان و پنیر و ماست کجاست ؟
به هر که می نگرم فکر لخت کردن ماست
کسی که دست وی از جیب ما جداست کجاست ؟ ابوالقاسم حالت
و یا به خاطرهای دیرسال بسپاری
تویی که میروی از پیش من ، نمیدانم
چهقدر از من و حال دلم خبر داری ؟
من و دل و غزلم سالهاست زندانیم
در این اتاقک مرطوب چاردیواری
گره زدند مرا مثل عنکبوتی پیر
به تار حوصلهی روزهای تکراری
مرا بگیر و تماشا کن و سپس بشکن
همیشه آینه پیدا نمیکنی .. آری
گرم باشم . . . پیش تر از آن که دمسردی کنم
کاش می ماندی که در جغرافیای چشمهات
با همین پاهای فرسوده جهانگردی کنم
خاطر جمع مرا کردی پریشان! ای دریغ
من نمی دانم چه با این مشکل فردی کنم
اهل نفرین نیستم، اهل خیانت نیستم
در مرامم نیست با نامرد، نامردی کنم
دل دچار آتش و شانه دچار زلزله
کاش می شد با خودم احساس همدردی کنم
راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی
ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی
آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛
چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی
من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی
دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی
گره ای بود که تا باز شود فهمیدم
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی
در جهانی که پر از وامق و مجنون شده است
می توانی عذرا باشی، لیلا بشوی
می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی
بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد
فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی
اينجا کشانده است مرا رودخانه ای
يا شايد آن پرستوی پيرم که عاشقی
نگذاشت دست وپا بکنم آشيانه ای
يا تاک بی بری که برای شکفتنش
ناچار جز بهار ندارد بهانه ای
يا تخته پاره ای که گرفتار موجم و
هرگز مرا قبول نکرده کرانه ا
تنهايی من از خود تنهايی ام پراست
در بی نشانی است که دارم نشانه ای
چيزی نمانده است که ديوانه ام کند
ترس مترسکانه ام از موريانه ای
اينجا کسی صدای مرا پس نميدهد
پای کدام کوه بخوانم ترانه ای
باران رنگهای آهنگین میوزد
خورشید و بادبانهای خیرهکننده
سفر خود را در بینهایت تصویر میکنند
در بندر آبی چشمانت
پنجرهایست
گشوده به دریا
پرندگانی در دور دست
به جستوی سرزمینهای به دنیا نیامده
در بندر آبی چشمانت
برف در تابستان میآید
کشتیهایی با بار فیروزه
که دریا را در خود غرقه میسازند
بیآنکه خود غرق شوند
در بندر آبی چشمانت
بر صخرههای پراکنده میدوم چون کودکی
عطر دریا را به درون میکشم
و خسته باز میگردم چون پرندهای نزار قبانی
پیش او را دیدم،
او بی اسب و کالسکه مسافرت میبکرد - فقط پیاده
فاصله ها را
طی کرد،
اسلحه و شمشیری با خود حمل نمی کرد
اما بر شانه هایش بود تور،
تبر یا چکش یا بیل،
هرگز با هم نوع دیگرش نجنگید
مبارزهاش بود با آب یا خاک،
با گندم،برای تبدیلش به نان،
با درخت بلند،برای تولید هیزم
با ماسه، در ساختن دیوارها،
و با دریا،تا بار دهد.
او را می شناختم و هنوز آنجا در وجود منست...
جز که در محضر تو قافیه بافی کردیم؟
صفحه، صفحه، همه پشت سرمان حرف زدند
ما فقط صاف نشستیم و صحافی کردیم
ما فقط صاف نشستیم و به میل خودمان
نقد رفتار تو و صوفی و صافی کردیم
می اگر بود -پیِ رفع خماری- خوردیم
حال اگر بود -به اندازه ی کافی- کردیم
ما فقط صاف نشستیم و سرودیم از مرگ
نه بدِ خلق و نه آداب مُنافی کردیم
ما فقط صاف نشستیم و بدی هامان نیز
غلطی بود که در وقت اضافی کردیم
غلطی بود که در مرتبه ی جان کندن
-در جواب همه ی عمر- تلافی کردیم
جز کمر-درد و قلم-درد نشد عایدمان
این همه سال که اَعمال خرافی کردیم
درد را سرد نوشتیم و غزل را مُهمل
این همه سال که تمرین قوافی کردیم
ای خدای نگران! باز ببخشید اگر
صاف در محضرتان قافیه بافی کردی
خسته ام،
در این دنیای نابرادری
سر را به کدام شانه بگذارم
کجا می توان بغض را
فریاد کرد
دلتنگی را با که قسمت کنم
کجاست مرهمی؟
به خود میگویم:
صبور باش
باید به دردها خندید
دریاتر از دریا
گفتم چون رود خروشان
به دریای صبر روم و بگریم
دردا که دریا و رود خشکید!
آری باید خندید
باید به جسارت دلتنگی خندید!
دلم احساس بغض می کند
می روم
باید رفت
باید رفت و مظلومیت را
در سر چاه گریست...
به باغ دیده خرامیدنت تماشایی است
ستاره ها همه در التهاب می سوزند
نگاههای تو امشب چقدر رؤیایی است
وجود آینه ها از تو رنگ می گیرد
نگاه نافذ تو قبله گاه زیبایی است
غزل بگو که غزل از زبان تو زیباست
سخن بگو که سخن گفتنت مسیحایی است
تو با شکوهترین نغمه های توحیدی
زبان عاطفه ات آیه های شیدایی است
هوای باغ چه دلگیر می شود بی تو
بهار بی تو مرا فصل سرد تنهایی است...
تنهاتر از تمام درختان
پاییز ایستادگیم را
گریستم
و دلم را
در پیشگاه عشق
قربانی کردم.
من با صدای تو برخاستم
مثل گیاه
که از بهار بر می خیزد
اکنون که نیستی
احساس می کنم هویت خود را
گم کرده ام
و من چقدر نگونبختم
با اینکه سالها برای دلم
مرثیه خواندی
یک بار تو را نبوئیدم
افسوس
آن روزها که عشق
قدغن بود
من از درختهای حاشیه بودم.
من هیچ گاه
دلم را
نمی بخشم...
با این همه بشنو ز ادب حرف حساب
در ظلمت دهر با چراغ دل خویش
بر هر چه که هست مثل خورشید بتاب
نه ترک نشاط و شادمانی کردیم
نه جامه به حیله ارغوانی کردیم
دلخسته ز باد و برف و سرما یک عمر
مانند بنفشه زندگانی کردیم !!
دارم سخنی چه نغز از آن استاد
خواهم ز خدا که روح او دارد شاد
می گفت هر آن قوم که بالید و شکفت
تاریخ اگر نخواند در چاه افتاد
آن سر که گلی را بپسندیم نداریم
ما باده کش کهنه سبوی دل خویشیم
یاری که بگوییم و بخندیم نداریم
چون یوسف محزون سر بازار زلیخا
شوقی که بپرسیم: به چندیم؟ نداریم
داریم دلی بسته به گیسوی حقیقت
آن دل که به زلف تو ببندیم نداریم
هرچند که کوریم به بینایی یعقوب
چشمی پی اشکی که فکندیم نداریم
جز میوهٔ آزادگی ای دوست چو آن سرو
حاصل به خدا گرچه بلندیم نداریم
بعد از تو «رضا» را نبود سیر گل از درد
آن دل که در این باغ بخندیم نداریم
بر زخم هر آیینه ای مرهم گذارید
تا درد دل گوییم با آیینه چاه
ما را به حال خود در این ماتم گذارید
با مرگ یک گل ،باغ را فصل خزان نیست
ای زاغها، در این چمن پا، کم گذارید
ای عرشیان،شادی شما را زیبد، اما
غم را برای ما بنی آدم گذارید
فرهادیان شیرین ترین خسرو چو رفته است
سنگ بنای عشق را محکم گذارید..
مهربان آمد و جان داد و صمیمانه گذشت
با تن سبز سپیدار چه پیوندی داشت؟
آنکه با قامت سبز از بر گلخانه گذشت
آتش افروز دل ما شد و با توسن عشق
تا فراسوی گل شعله چو پروانه گذشت
آنکه راهی به سر کوچهٔ دل داشت چه دید؟
که ز ویرانهٔ تن، تن زد و بیگانه گذشت
دل ما را به صفایی گل شبنم می خواند
آنکه با پای نسیم از شب این خانه گذشت
غم فراق تو در سینه جا نمی گیرد
نشسته بر سر راهت دل حزین که مرو
مرو که جز تو کسی دست ما نمی گیرد
فضای خانه گرفته است بی تبسم تو
دلم ز غربت این آشیانه می گیرد
کجاست دست کریمت؟که باز حلقهٔ درد
وجود سرد مرا در میانه می گیرد...
دیگر به چه امید در این شهر توان بود»
از دیدهٔ ما مونس جان، راحت دل رفت
ای مرگ بیا، رفت عزیزی که چون جان بود
بر دوش دل افتاده غمی سوخت، خدایا
دل را ز کجا طاقت این بار گران بود
ما زنده بماندیم و غم مرگ تو دیدیم
ما را به تو ای مرگ،نه این گونه گمان بود
گل پركشيده بغض گلستان شكسته است
در كوچه باغ ابري و غمگين ديده ها
آيينه هاي روشن باران شكسته است
پوشيده خاك ميكدهٔ عشق رخت داغ
کز داغ لاله ها خم جوشان شكسته است
گلها نشسته سينه پر از درد و اشكبار
نبض نسيم دردل نيسان شكسته است
ای باغها زداغ بسوزید و خون شوید
فصل غماست و باغ بهاران شکسته است
ناله کن بسیار گفتم ،تا کی ای دلدار؟ گفت
تا فشانی جان خود در راه جانان، گفتمش
مژده دیدار کو تا جان کنم ایثار ؟ گفت
باش چون پروانه ،گفتم آتش شمع رخت
سوخت چون پروانه بی پروا مرا صد بار ،گفت
سوختی از نوع گرفتی زندگانی، گفتمش
زندگی بی دوست را مردان کند انکار ،گفت
شمه ای گو از رخ و از زلف من آخر که گوش
خسته شد زین ناله ها گفتم به چشم ای یار،گفت
حسن رخسار مرا دریافتی چون، گفتمش
هست رخسار تو نوری برتر از انوار گفت
چشم من ماند کرا وقت نگه ،گفتم غزال
گفت زلفم چیست؟ گفتم نافه ی تاتار ،گفت
سرو را ماند قدم، گفتم ز سرو آزادتر
دیده ام قد ترا صد ره گه رفتار ،گفت
شهرت نام مرا چون یافتی ؟ گفتم چو جان
در هر آئین نیک و در هر شهر و هر بازار، گفت
گفته ی (نصرت) بود شایسته ی آویز گوش
گفتم آری او سخن به از در شهوار گفت
که نگاهی به بلندای تمناست مرا
آسمانی همه یکرنگی و زیبایی و لطف
در دوچشمی که همه مست تماشاست مرا
می کشد نقش توام برسر بازار نظر
جذبهٔ مهر تو سرمایه ی سوداست مرا
عطش چشم من و حسن تماشایی تو
داستانی است که پیرایهٔ غوغاست مرا
من و جانی که کمر بسته به شیدایی تو
تو و رویی که چنین زمزمه آراست مرا
آبرو خرج نظر کرده ام ای عشق بتاب
به جنونی که در این دیده هویداست مرا
گر ، میسر شودم نیمشبی حال دعا
در چنان حال و هوا با تو سخنهاست مرا
باز کن بال نگاهی به نهانخانهٔ دل
که تمنای نگاهت به سراپاست مرا
بی توام روز مبادا که در ایین دلم
نقش رنگین تو آیینهٔ فرداست مرا
بارها کرده ای این بار مکن ،گو نکنم
دیده ام را چو لب خویشتن ایدیده ی دل
همه بر لولو و شهواره مکن ،گو نکنم
علم وصل مرا ای شده در حسن علم
چون سر زلف نگونسار مکن،گو نکنم
خسته ی غمزه ی غمازم و با خستگیم
بسته ی طره طرار مکن، گو نکنم
ای ستمکار ،بهنگام جفا و که جور
دلم از رنج گرانبار مکن، گو نکنم
ایدل اندر پی بیهوده مشو،گو نشوم
خرد و صبر خود آوار مکن، گو نکنم
گر ترا صبر و خرد هر دو بهم یار شوند
بیش فرمان چنان یار مکن، گو نکنم
از هرچه هست پیدا و از هرچه هست پنهان
از مرغها هزار است، از وقتها سحرگه
از فصلها بهار است، از نوعهاست انسان
از عهدها شباب است، از آبها شراب است
از انجم آفتاب است، از ماههاست نیسان
از سنگها دل دوست، از عیشها غم اوست
از تیغهاست ابرو، از دشنههاست مژگان
از زیبهاست افسر، از طیبهاست عنبر
از عضوهاست دیده، از خُلقهاست احسان
از انبیا محمد، از شهرها مدینه
از شاخهاست طوبی، از باغهاست رضوان
چون دست صبحدم دهد اوراق گل به باد
گاهی بهدست مصحف و گاهی کتاب خواه
روز ار سماع گفته زاهد کنی، بهشب
کفاره از ترانه چنگ و رباب خواه
از پرسش حساب اگر اندیشه باشدت
از دست یار ساغر می بیحساب خواه
طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد
شب، چو خورشید جهانتاب نهان از نظر است
طی این مرحله با نور مهی باید کرد
یک زاهد و یک رند در این شهر ندیدیم
بستند در مسجد و میخانه در این شهر
دل ازچه، ندانم که، گریزان ز «نشاط» است
دیوانه ندارد سر دیوانه در این شهر
حیف باشد عمر اگر زینسان سراسر بگذرد
ترسمت ای خفته در دامان کوهی سیل خیز
خواب نگذاری ز سر تا آبت از سر بگذرد
کوش تا جاوید در زحمت نمانی ورنه عمر
بگذرد آخر چه به از آنکه خوشتر بگذرد
خیمه برتر زد ز دل سلطان عشق او ولی
سالها مانده خراب آنجا که لشکر بگذرد
باورم ناید که آبی جان ببخشد جاودان
چشمه ی حیوان مگر از خاک آن در، بگذرد
زندگی بی جان نشاید کرد در عالم (نشاط)
بگذر از عمری که دور از روی دلبر بگذرد
در یاد جانگداز تو مأوا گرفته است
صدبار خاطرات تو را کرده ام مرور
دل باز هم برای تماشا گرفته است
بشکفته باز غنچهٔ گلواژه های عشق
در دل دوباره شور غزل پا گرفته است
چشمم که چون کویر، طراوت ندیده بود
امشب بهانهٔ دل دریا گرفته است
سجاده در فراق تو انتظار ماند
عالم تمام رنگ مصلی گرفته است
دوباره قسمت دل زین هوا پریشانی است
اگر حریم شب از فیض اشک تابان است
به پاس حرمت آلاله ها چراغانی است
دگر به گریه امیدی نمی رود ای دل
کنون که قامت این خانه رو به ویرانی است
مگو که قصهٔ پرواز آب از جوبار
نه در تحمل این تشنهٔ بیابانی است
من و وداع دل خویش و بعد از او ماندن
گمان مبر که چنین شیوه از گرانجانی است
تا چند کشی شکنج از آن زلف دراز
گفتم که مرا بسوخت جان ز آتش عشق
تو نیز چو من بیا و با سوز بساز
یاقوت یمن بخشد و بیجاده به کیل
دُرِّ سخنم که جان برو دارد میل
پرورده ی دریاست نه آورده ی سیل
نقش خودی از صفحه جان باید شست
گم گشته ز تو گوهر و مقصود و تو خود
تا گم نشوی ،گمشده نتوانی جست
از پرده بسی راز نهانی بدر افتاد
بود آتش رخسار تو چون میوه ی توحید
از بهر کلیم آتش از آن در شجر افتاد
با لاله صبا شرح گل روی تو میکرد
دل سوخته را آتش غم در جگر افتاد
عشق تو نظر با دل صاحب نظران داشت
زان عاشق رویت همه صاحب نظر افتاد
چون سرمه کجا در نظر اهل دل آید
آنکس که نشد خاک و بر آن رهگذر افتاد
پروانه ی مشتاق تو ای شمع دل افروز
از شوق بجان آمد و از بال و پر افتاد
ماه از هوس دیدن روی تو چو خورشید
از روزنه ی خانه و از در بدر افتاد
شرح لب شیرین تو میکرد (نسیمی)
نی ناله برآورد و فغان در شکر افتاد
تا ابد درجان او شمعی ز عشق افروختند
وآن دلی را کز برای وصل او پرداختند
همچو بازش از دو عالم دیده ها بردوختند
پس درین منزل چگونه تاب هجر آرند باز
بی دلانی کاندر آن منزل به وصل آموختند
لاجرم چون شمع گاه از هجر او بگداختند
گاه چون پروانه بر شمع وصالش سوختند
در خرابات فنا ساقی چو جام اندر فکند
هر چه بود اندر دو عالمشان به می بفروختند
(نجم رازی) را مگر رازی ازین معلوم شد
هر چه غم بد در دو عالم بهر او اندوختند
مُهر سر خُم بشکنم ،میخانه را احیا کنم
پا بر سر عالم زنم ، با عشق جانان دم زنم
خُم ها همه بر هم زنم ،خم خانه را دریا کنم
با اذن پیر پاکدم ، تا برکنم بنیان غم
با جامهای دم به دم احباب را شیدا کنم
سقای بزم جان شوم ،شمع شب حرمان شوم
صد درد را درمان شوم ، درمان استسقا کنم
دنیا حدیث تن بود، با عاشقان دشمن بود
تا چشم جان روشن بود ، خود ترک این دنیا کنم
دنیاپرست بلهوس، مرغیست دنیایش قفس
حرصش چو بربندد نفس ، فریاد وانفسا کنم
خم خانه در جوش آمده ، دلبر قدح نوش آمده
هر مست مدهوش آمده ، زان می که در مینا کنم
(ناقوس) بگسل از خسان ،پرهیز کن از ناکسان
خود را به آن بالا رسان ، تا رتبه ات والا کنم
سر ناتوانی در آگوش کن
تو را چند گه تن وشی پوش بود
کنون چند گه جانوشی پوش کن
اگر دیبهی جان همی بایدت
خرد تار و پود سخن هوش کن
ز نادیدنی چشمها کور ساز
ز بیهودهها گوش مدهوش کن
به دل باش بیدار و خفته به چشم
بشو خویشتن ضد خرگوش کن
ز گفتار خیر و به دیدار حق زبان
عسکر و چشمها شوش کن
ز چهرت بخوان آنچه یزدان نبشت
نبشت شیاطین فراموش کن
ز حکمت خورش جوی مرجانت را
دلت معده ساز و دهن گوش کن
ز دین حکمت آموز و بقراط را
به اندک سخن گنگ و خاموش کن
خلالوش جویان دین بیهشاند
تو بیهوش را در خلالوش کن
اگر نوش تو زهر کرد این فلک
به دانش تو زهر فلک نوش کن
وگر دوشت از تو به غفلت بجست
بکوش و ز امشب یکی دوش کن
به مهر کوش بدین خسته دل که جور بس است
دلم دگر ز رهت چون غبار برخیزم
بهل که پای تو بوسم کنون که دسترس است
گواه رفتن عمرست ،ناله ام آری
چو کاروان گذرد ناله شیوه ی جرس است
هر آنکه دید ترا با رقیب همدم گفت
شکر نصیب مگس،گل بدست خار وخس است
چه برتری رسد آنرا بمن که چون خورشید
اگر بچرخ برآید چو سایه هیچ کس است
مگر تو سرو سهی ،سایه بر سرم فکنی
بخاک رفتم و در سر هنوزم این هوس است
نوای خرمنی از یاد رفت(ناصح) را
چو بلبلی که پر و بال بسته در قفس است
حيران رخ يار، ز اغيار نترسد
عيار دلاور که کند ترک سر خويش
از خنجر خون ريز و سرِ دار نترسد
آنکس که چو منصور زند لاف انا الحق
از طعنه نا محرم اسرار، نترسد
اي طالب گنج وگهر از مار مينديش
گنج وگهر آن برد که از مار نترسد
گر بي بصري مي کند انکار من از عشق
سهل است و چه غم، عاشق از اين کار نترسد
در عشق چو بيم سر و جانست وليکن
اي دلبر از اينها، دل عيار نترسد
انديشه ندارم ز رقيبان بد انديش
از خار جفا، عاشق گلزار نترسد
در سايه فضل، ايمن از آ ن است نسيمي
کان شيردل از پنجه کفتار نترسد
وندر دو جهان مقصد و مقصود علی است
گر خانه ی اعتقاد ویران نشدی
من فاش بگفتمی که معبود علی است
با درد ،تمام عمر، همدرد شدن
از هر چه که هست جمله دلسرد شدن
بهتر که اسیر دست نامرد شدن
پروانه ی مستمند جانباز شوم
وآن روز که این قفس بباید پرداخت
چون شهبازی به دست شه باز شوم
حالی به مقام فلکی پیوندی
وز رقرف عشق بار گیر تو شود
بربند مقام کار خود نپسندی نجم الدین رازی
زنی که موی بلندش در آستان طلوع
غبار روشنی سرخ شامگاهان داشت
بر آستانه نشست ز پشت مردمکش
آفتاب را دیدم که از درخت فراتر رفت
به روی گونه ی گلرنگ صبح پنجه کشید
نگاه روشن زن
خراش پنجه ی خورشید را نشانم داد
عبور عقربه ای ، ساعت طلایی را
آسمان ، به دو قسمت کرد
زن از مدار زراندود نیمروز گذشت
به شامگاه رسید
ز پشت مردمکش آفتاب رادیدم
که از درخت فرود آمد
به روی گونه ی بیرنگ خاک پنجه کشید
نگاه خیره ی زن
خراش پنجه ی خورشید را نشانم داد
زمان ، زمان عزیمت بود
زنی چراغ به دست از حصار شب می رفت
مرا ، اشاره کنان ، از قفای خود می برد
زنی که موی بلندش در آستان غروب
شکوه روشنی سرخ صبحگاهان داشت
زنی که آینه ای در نگاه ، پنهان داشت نادر نادرپور
او یک پرنده بود که پرواز کرد و رفت
آمد کنار خلوت من لحظه ای نشست
قفل سکوت را ز لبم باز کرد و رفت
مثل نگاه آینه با لهجه ای زلال
نام مرا به عاطفه آواز کرد و رفت
مثل نسیم خاطره در لحظه های وهم
شب را کنار اشک من آغاز کرد و رفت
یادش به خیر آن که در آغوش چشم من
یک شب نشست با دل من راز کرد و رفت
من کارگرم
پدرم کارگر بود و پدرش!
آقای صاحب منصب
پدرش کار نمیکرد و میخورد!
و نیز
پدرانش!
آقای صاحب منصب سالی چند بار
دلش برای ما میسوزد
از ما میگوید
و فریادی بلند بر می آورد:
کارگر گارگر
سیاست
چیز کثیفی است!
صدایی از عمق معدن میگوید
"سیر را کجا خبر از گرسنگان"
آری
مشکل از گوش صاحب منصب نیست
معدن عمیق است!
کارگری بیماری ارثی است!
اشک در چشمم آشیانه گرفت
تا شبی در تبی نسوزد باز
دل من گریه را بهانه گرفت
می شد ای کاش با تو می گفتم
عشق در سینه ام زبانه گرفت
اشک در چشم من نشست و شکست
عشق در دل شبی که خانه گرفت
بنشین عقده مرا وا کن
دلم از مردم زمانه گرفت
دل من مثل ابرهای بهار
دامن گریهٔ شبانه گرفت
یاد گلبرگهای پاییزی
باز قلب مرا نشانه گرفت
تو را به خدا از من مگریزید
ای ثانیه های خاک آلود!
آن دوردستها چه می کارند؟
که از نگاه لاله ها
آتش،فواره می کشد
مردی گریست
که ای یاران،
این دست
از آن کیست؟
و آن سوتر
مردی بی اختیار
بر روی دستها می رفت
مردی که پا نداشت!
آه،ثانیه های خاک آلود
تو را به خدا،چنین به تعجیل
از مقابلم مگریزید
که من هم در این بیابان
گلی گم کرده ام... علیرضا قزوه
خطوط خاطره بی رنگ می شود برگرد
فضای خانه مرا بی تو گور تنهایی است
مرو که بی تو دلم تنگ می شود برگرد
کبوتران رهایی زیأس می میرند
جبین عشق پرآژنگ می شود برگرد
به کوچه کوچه عشقت حضور آینه هاست
فضای خانه پر زنگ می شود برگرد
به حال خستهٔ مطرب دلی نمی سوزد
نوای عشق غمآهنگ می شود برگرد
هنوز کوچه ز گلبانگ عاشقانه تهی است
نگاه پنجره غمرنگ می شود برگرد
با خبر از غم دلهای گرفتار شدم
به امیدی که لبت داروی نوشم بخشد
جامهٔ عافیت افکندم و بیمار شدم
درد تبلیس و ریای دگران زارم گشت
با تو پیوستم و زان طایفه بیزار شدم
عمر بی عشق و صفا خواب گران بود ولی
شکر و صد شکر، که از لطف تو بیدار شدم
رشته ام با دل و جان،گر چه کلافی ناچیز
یوسفی را به چنین مایه خریدار شدم
بگشا لب که ز نو طاقت و هوشم ببری
که پریده است ز سر، مستی و هوشیار شدم
شاهد بزم غزل ،لعل شکر بار تو بود
منهم از فیض لبت مرغ شکرخوار شدم
در چمن تا گل روی تو، دل از دستم برد
همنوا با دل مرغان گرفتار شدم
"دنیا یالان دنیادی"
دیروز
کودک درونم را به شیرخوارگاه فرستادم،
امروز
روحم را به زندان
و فردا
جسمم را به خاک !
چه کردی با من
ای دروغ بزرگ
برای تو زنده بودن
سراب است
هاون کجاست
میخواهم باز آب را بکوبم
آب در هاون
"حکیم" در دنیا !
آرامش این بیکران را دوست دارم
وقتی هوا پر می شود از عطر گلها
پرواز سوی آسمان را دوست دارم
ای کاش طبع شاعر باران ببارد
من آن غزلهای روان را دوست دارم
هم نقش گل را در بهاران می پسندم
هم برگریزان خزان را دوست دارم
پروانه خاموش گلزار وجودم
پروانه ام، پروانه ها را دوست دارم
یا رب توئی فرمانروای ملک هستی
هر چه تو می خواهی همان را دوست دارم
سفر زین خاک باید کرد چون گل
ز داغت ای گل باغ محبت
گریبان چاک باید کرد چون گل
بی ساغر عشق زندگانی تلخ است
در جام،شراب ارغوانی تلخ است
با یاد تو دور زندگانی شیرین
بی روی تو عمر جاودانی تلخ است
راحت دل مي رود، دل مي رود، جان ميرود
بامدادان خوشدلي يار سفر بربست و رفت
اينك اميد از پي اش زار و پريشان مي رود
بام و روزن نيز گويي پر گرفت از شوق آه
كوي و برزن مي خزد بر خاك و بي جان مي رود
باد را اينك سرود از دور مي آيد بگوش
زار مي خواند به ره كاين مي رود، آن مي رود
ميروم كز همدمي يابم نشان وز ماتمم
سايه پيشاپيش من افتان و خيزان مي رود
هر چه گرد خويش مي بينم وفاداري نماند
اي شب غم پايدار اكنون كه جانان مي رود
شب تشنهٔ روز تابناک است
وان قطرهٔ نو چکیده از ابر
لب تشنه در آرزوی خاک است
من، اینک تشنه ی سرودم
میسوزد از این عطش وجودم
چنگم، یکدم فرو نهاده
از نغمه پر است تار و پودم
آن نغمه که دلنشین و زیباست
موزون و متین چو موج دریاست
تاری تنیده بود
الماس چشمهای تو بر شیشه خط کشید
و آن شیشه در سکوت درختان شکست و ریخت
چشم تو ماند و ماه
وین هر دو دوختند به چشمان من نگاه نادر نادرپور
چگونه صحبت بیگانگان روا دانست
میان اینهمه با چون تویی کنار آمد
چرا که جز به تو پرداختن خطا دانست
شام زلف تو پیوست صبح طالع خویش
که تار موی ترا رشته ی وفا دانست
دل از امید وصال فرشته رویان شست
که عشق روی ترا آیت خدا دانست
ز جام عشق تو چون باده ی نگاه کشید
سبوی میکده را خالی از صفا دانست
طمع ز قصه ی جام جهان نما ببرید
که چشم مست ترا جام جان نما دانست
بنفشه موی منا ! سر ز من متاب و مرو
که قدر مشک پراکنده را صبا دانست
هر آنکه ملک جهان را به بوسه ای نفروخت
حدیث آدم و فردوس را کجا دانست
فدای نرگس شهلای نیم مست تو باد
هر آنچه عقل تهیدست ، پر بها دانست نادر نادرپور
دوزخی در یک گیاه خشک پنهان کرده بود
ماجرای شب چه می پرسی نصیب کس مباد
آنچه با حال من امشب روز هجران کرده بود
خواست غم از خانه ی جانم رود ، نگذاشتم
گرچه این ویرانه را با خاک یکسان کرده بود
یاد آن آتش فروز دل که از بس سوختش
سینه ی ما را چه آتشگاه گبران کرده بود
جانم آسودار چه تیرش تا رسیدن بر تنم
هر سر موی مرا صد نوک پیکان کرده بود
قطره ی آبی روا بر کشت امیدم نذاشت
آنکه از اشکم کنار دیده عمان کرده بود
بی تو با کشتی چشمم موج دریای بلا
کرد آن بازی که با خاشاک طوفان کرده بود
پرده ی اشراق مسکین را مدر کز اضطراب
شعله زیر خار و خس بیچاره پنهان کرده بود
آمیخته درد و غم تو با جانم
بر من غم تو حرام ایدوست اگر
با درد تو باشد هوس درمانم
لیک دلشادم که هرگز مردم آزاری نکردم
شرم دارم از خدا و زینهمه اعمال زشتم
هر چه کردم بر کسی ظلم و ستمکاری نکردم
گر چه از مال جهان همواره دستم بود خالی
شکوه ای از رنج و فقر و ذلت و خواری نکردم
گر نبردم بهره از شب زنده داری و عبادت
هرگز اندر صورت ظاهر ریاکاری نکردم
در درون خود اگر خونابه ی دل شد نصیبم
اشک خود را نزد هر دون همتی جاری نکردم...
گردید عرق گلاب بر هر ورقی
هر قطره عرق بر رخ آن گلگونروی
گوئی که بود شبنم و از گل طبقی
عین خرد و سفره ذاتیم همه
تا در صفتیم در مماتیم همه
چون رفت صفت عین حباتیم همه
از جان به جهان اهل دل میجویم
کان راز که باید از دل خویش نهفت
روشنتر از آئینه برو میگویم
