«فهمیدن یعنی زجر کشیدن»
خسته ام،
در این دنیای نابرادری
سر را به کدام شانه بگذارم
کجا می توان بغض را
فریاد کرد
دلتنگی را با که قسمت کنم
کجاست مرهمی؟
خسته ام،
در این دنیای نابرادری
سر را به کدام شانه بگذارم
کجا می توان بغض را
فریاد کرد
دلتنگی را با که قسمت کنم
کجاست مرهمی؟
به خود میگویم:
صبور باش
باید به دردها خندید
دریاتر از دریا
گفتم چون رود خروشان
به دریای صبر روم و بگریم
دردا که دریا و رود خشکید!
آری باید خندید
باید به جسارت دلتنگی خندید!
دلم احساس بغض می کند
می روم
باید رفت
باید رفت و مظلومیت را
در سر چاه گریست...
نویسنده: رضا قهرمانی
