چو از حیات مرا تا بمرگ یک نفس است
به مهر کوش بدین خسته دل که جور بس است
دلم دگر ز رهت چون غبار برخیزم
بهل که پای تو بوسم کنون که دسترس است
گواه رفتن عمرست ،ناله ام آری
چو کاروان گذرد ناله شیوه ی جرس است
هر آنکه دید ترا با رقیب همدم گفت
شکر نصیب مگس،گل بدست خار وخس است
چه برتری رسد آنرا بمن که چون خورشید
اگر بچرخ برآید چو سایه هیچ کس است
مگر تو سرو سهی ،سایه بر سرم فکنی
بخاک رفتم و در سر هنوزم این هوس است
نوای خرمنی از یاد رفت(ناصح) را
چو بلبلی که پر و بال بسته در قفس است
به مهر کوش بدین خسته دل که جور بس است
دلم دگر ز رهت چون غبار برخیزم
بهل که پای تو بوسم کنون که دسترس است
گواه رفتن عمرست ،ناله ام آری
چو کاروان گذرد ناله شیوه ی جرس است
هر آنکه دید ترا با رقیب همدم گفت
شکر نصیب مگس،گل بدست خار وخس است
چه برتری رسد آنرا بمن که چون خورشید
اگر بچرخ برآید چو سایه هیچ کس است
مگر تو سرو سهی ،سایه بر سرم فکنی
بخاک رفتم و در سر هنوزم این هوس است
نوای خرمنی از یاد رفت(ناصح) را
چو بلبلی که پر و بال بسته در قفس است
نویسنده: رضا قهرمانی
