تا یکی این صبح و این شام مکرر بگذرد
حیف باشد عمر اگر زینسان سراسر بگذرد
ترسمت ای خفته در دامان کوهی سیل خیز
خواب نگذاری ز سر تا آبت از سر بگذرد
کوش تا جاوید در زحمت نمانی ورنه عمر
بگذرد آخر چه به از آنکه خوشتر بگذرد
خیمه برتر زد ز دل سلطان عشق او ولی
سالها مانده خراب آنجا که لشکر بگذرد
باورم ناید که آبی جان ببخشد جاودان
چشمه ی حیوان مگر از خاک آن در، بگذرد
زندگی بی جان نشاید کرد در عالم (نشاط)
بگذر از عمری که دور از روی دلبر بگذرد
حیف باشد عمر اگر زینسان سراسر بگذرد
ترسمت ای خفته در دامان کوهی سیل خیز
خواب نگذاری ز سر تا آبت از سر بگذرد
کوش تا جاوید در زحمت نمانی ورنه عمر
بگذرد آخر چه به از آنکه خوشتر بگذرد
خیمه برتر زد ز دل سلطان عشق او ولی
سالها مانده خراب آنجا که لشکر بگذرد
باورم ناید که آبی جان ببخشد جاودان
چشمه ی حیوان مگر از خاک آن در، بگذرد
زندگی بی جان نشاید کرد در عالم (نشاط)
بگذر از عمری که دور از روی دلبر بگذرد
نویسنده: رضا قهرمانی
