حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
تا یکی این صبح و این شام مکرر بگذرد
حیف باشد عمر اگر زینسان سراسر بگذرد
ترسمت ای خفته در دامان کوهی سیل خیز
خواب نگذاری ز سر تا آبت از سر بگذرد
کوش تا جاوید در زحمت نمانی ورنه عمر
بگذرد آخر چه به از آنکه خوشتر بگذرد
خیمه برتر زد
ز دل سلطان عشق او ولی
سالها مانده خراب آنجا که لشکر بگذرد
باورم ناید که آبی جان ببخشد جاودان
چشمه ی حیوان مگر از خاک آن در، بگذرد
زندگی بی جان نشاید کرد در عالم (نشاط)
بگذر از عمری که دور از روی دلبر بگذرد

نویسنده: رضا قهرمانی

Google

.: Weblog Themes By Blog Skin :.