«رفت از بر من آنکه مرا مونس جان بود
دیگر به چه امید در این شهر توان بود»
از دیدهٔ ما مونس جان، راحت دل رفت
ای مرگ بیا، رفت عزیزی که چون جان بود
بر دوش دل افتاده غمی سوخت، خدایا
دل را ز کجا طاقت این بار گران بود
ما زنده بماندیم و غم مرگ تو دیدیم
ما را به تو ای مرگ،نه این گونه گمان بود
دیگر به چه امید در این شهر توان بود»
از دیدهٔ ما مونس جان، راحت دل رفت
ای مرگ بیا، رفت عزیزی که چون جان بود
بر دوش دل افتاده غمی سوخت، خدایا
دل را ز کجا طاقت این بار گران بود
ما زنده بماندیم و غم مرگ تو دیدیم
ما را به تو ای مرگ،نه این گونه گمان بود
نویسنده: رضا قهرمانی
