آن مرد را به خاطر می آورم ،دست کم دو قرن
پیش او را دیدم،
او بی اسب و کالسکه مسافرت میبکرد - فقط پیاده
فاصله ها را
طی کرد،
اسلحه و شمشیری با خود حمل نمی کرد
اما بر شانه هایش بود تور،
تبر یا چکش یا بیل،
هرگز با هم نوع دیگرش نجنگید
مبارزهاش بود با آب یا خاک،
با گندم،برای تبدیلش به نان،
با درخت بلند،برای تولید هیزم
با ماسه، در ساختن دیوارها،
و با دریا،تا بار دهد.
او را می شناختم و هنوز آنجا در وجود منست...
پیش او را دیدم،
او بی اسب و کالسکه مسافرت میبکرد - فقط پیاده
فاصله ها را
طی کرد،
اسلحه و شمشیری با خود حمل نمی کرد
اما بر شانه هایش بود تور،
تبر یا چکش یا بیل،
هرگز با هم نوع دیگرش نجنگید
مبارزهاش بود با آب یا خاک،
با گندم،برای تبدیلش به نان،
با درخت بلند،برای تولید هیزم
با ماسه، در ساختن دیوارها،
و با دریا،تا بار دهد.
او را می شناختم و هنوز آنجا در وجود منست...
نویسنده: رضا قهرمانی
