حسرت خورند کین گوهر ارزان فروختند
آخر به چند درهم ناچیز از عناد
ماه جمال یوسف کنعان فروختند
آزادگی و غیرت و ناموس و نام را
همراه با عقاید و وجدان فروختند
نابود ملتی که خرافات و جهل را
از اجنبی خریده و قرآن فروختند
بر اجنبی که سنگر فرهنگ را گرفت
آموزگار و طفل دبستان فروختند
مردان رزم غیرت خود را بروز جنگ
با یک نگاه لعبت فتان فروختند
تاریک شد به مردم دانا سرای دل
کز راه جهل شمع فروزان فرختند
محکوم ملتی که ز بیدانشی و فقر
از خصم زر گرفته و انسان فروختند
دادند دین و دانش خود را به اجنبی
بر اهرمن نگین سلیمان فروختند
(شاهد) مباد زنده گروهی که در جهان
از بهر کسب سیم و زر ایمان فروختند حسین آستانه پرست
کن سوال از آب و پاسخ گوش کن
آن جوان از عشق چون بی تاب شد
با دلی سوزان به سیر آب شد
زد قدم تا بر لب دریا رسید
بر سر سنگی مکان آنجا گزید
در کنار دجله با جشمی پر آب
چشم اندر آب و با خود در خطاب
کی بدست عشق زار و مبتلا
نیست درد عشق را گویا دوا
کاش بودی آب را چون من زبان
تا تمودی سر خود با من بیان
کاین چنین سرگشته بهر کیست؟ او
مقصدش زین ره نوردی چیست؟ او
از کجا آید چنین نالان چراست؟
آخرین سیر و مکان او کجاست
در جوابش آب بشنو تا چه گفت
عقل ماند از جوابش در شگفت
گفت من با این لطافت کاین چنین
بنگری تو باشدم عزمی متین
گر نبودی عزم راسخ مر مرا
کی بدین نرمی دریدم سنگ را
هر کسی آمد ز من جوئی گرفت
هر کفی از من بهر سوئی گرفت
گاه سد کردن راهم را چنان
تا نگردد قطره ای از من روان
از پس هر عضو گر من شد جدا
من نکردم استقامت را رها
برگرفتم قطره های خود ببر
تا شدم این سان که آیم در نظر
جویها با استقامت نهر شد
نهرها با عزمئراسخ بحر شد
گر نباشد استقامت ای پسر
زحمت ما سر به سر باشد هدر
آنکه را از استقامت بهره نیست
از جهانش جز ندامت بهره نیست... علی اکبر سجادی
بی اثر در گوش جان این نالۀ مستانه نیست
دوش دیدم حلقه بر در زد یکی در نیم شب
گفتم ای گم کرده ره! این در ، در میخانه نیست
با صدای روح افزایی و لحنی دلپذیر
گفت: ناهید آشنایم، باز کن، بیگانه نیست
تا شنیدم ، در گشودم، دیدم آن رشک پری
کآرزویی غیر از اویم در دل دیوانه نیست
این توئی بنهاده اندر کلبۀ درویش پای؟
باورم هرگز به خویش این طالع شاهانه نیست
گفتک اگر دیوانۀ عشق پریروی منی
چاره ای جز دادن جان در ره جانانه نیست
در زریق عشق، ترک جان نخستین منزل است
نیست عاشق هر که را این همت مردانه نیست
گفتم: از خال تو شد پابست زلفت مرغ دل
گفت: دامی نیست کان مستلزم یک دانه نیست
گفتمش: پیش آی تا جان را به پایت افکنم
گفت بنشین می گساری کن، گهِ افسانه نیست
کردم از باده چو پیمانه را لبریز گفت:
حاصل از عیش جهان جز دور این پیمانه نیست
رفتم از خود، تا شدم ناهید از خود بی خبر
ز آن پریوش دیدم آثاری درون خانه ناهید همدانی
من نمی گویم درخت
که بعد زیر سایه اش
شعری از جام و می و می گذرد عمر، بخوانی.
ماه،
نمی گویم ماه
که بعد، برای خودت خیال کنی
صورت گمگشده ای در آن پیداست.
فقط همین است همسایه،
در این جهان فقط همین:
درخت و ماه
که همیشه در انتهای جاده و خواب های من گم می شوند.
همسایه،
همیشه جایی می روم، کجا می روم؟
همیشه یک راه در من دور می شود.
می رود ابر شده می پیچد در من، کجا می رود؟... هیوا مسیح
یاس سپید نیست
که تو در پایش خم شدی
این ماه است
تکه ای از ماه.
قطعه ی خوشگوار پنیری
بر پهنه ی شاخه ها نیست که بر آن خیره ای
زاغک افسانه ها!
تکمه ای از تکمه های دامن آسمان است.
گردنبند نقره نیست
دخترک!
بریده ناخن آسمان!
در دفتر شاعران است!
تلالوی سکه نیست عابران!
هلاله یتیغی درخاک است.
ونه برگی، نه پرنده ای
کمانه ی شعری در سنگ است.
نگاه کن
دریای واژگونه چگونه ورق می خورد
ومرا در نورش
به شاخه ی مرجانی بدل می کند. شمس لنگرودی
در حضور باده خواران حرف بی پروا زدن
می زدن نیکو بود در کیش دانایان ولی
شرط دانش نیست جز با مردم دانا زدن
چیست با بی دانشان گفتن سخنهای دقیق
تیغ هندی بر فراز صخرۂ صمّا زدن
چون نداری خبرت از علم معانی وز بیان
پس چه افتادت بیاوه حرف بیمعنی زدن
شیخ وسواسی نهد در بزم رندان چون قدم
جامه را از پیش و از پس بایدش بالا زدن
*-*-*
لب جز لب سیگار بدان لب نرسد
هرگز کسی از لبش بمطلب نرسد
دلریش و درون سوخته و خاک شده
تا کس نشود لبش بدان لب نرسد میرزا حبیب خراسانی
همه چیز را شست و برد:
لکه های چرب ستاره
میوه های فرو ریخته از کف تابستان،
نه صدای گلی
که پشت چپر میان دو سنگ مانده است،
ساعت آفتابی
در میدانچه ی خالی...
همه چیز چون سالها و ثانیه ها
در سکوت خزانی دور شد
برکه ی خُردی تنها مانده است
و من
که در آینه اش
به موی سفیدم بنگرم
به موی سفیدم-
ملافه ی کوچکی
بر جسمی یخ زده. شمس لنگرودی
بر است آن یاسمن یا سرو سیمین
ید و بیضا نگوئی لعل و دندان
شب یلدا نگوئی زلف برچین
عروسی چون ترا شاید که باشد
سر و جان و دل و دین جمله کابین
چنین کان چشم جادو میبرد دل
چنان زان زلف هندو میبرد دین
منه در پیش رخ آئینه و آب
مده خود را بزیور زیب و آئین
رخت بی زیب و زیور خوب و زیباست
لبت بی قند و شکر شهد و شیرین
کمند زلفکان و تیر مژگان
کمان ابروان و خال مشکین
حبیب آن دل بچنگ آن سر زلف
چو گنجشکیست در چنگال شاهین
یکی تار سر زلفت بچین بست
بهر تار سر زلفت دو صد چین میرزا حبیب خراسانی
آدم اگر به موازات خودش راه برود-
از مرگ بالاتر نرود
به سرگیجه نیاندازد معشوقه ای که قُلپ قُلپ از ترس
آب می شود
قطع نکند از ریشه درختی که فقط چراغ قرمز بار می آورد
هوم!
دو خط موازی بعداً به اشتباه خودشان پی می برند!
هلاک صداقتم
تا قبیله ی من به تماشای تو از طبل بیرون بپرند
به خط موازی
دست درازی با قیچی هم
مشکل است
فوت کرد و خطوط موازی محو شد از روی زمین
معلم از هندسه بیرون پرید
شوخ و طربناک
شکل ازنو، شدن از نو
سراب همان آب است
ولی قدری از دور... علی باباچاهی
یک عالمه راه بود، که مرا به گریه های رو به دشت برد
و درختانی که هنوز در برف بودند
و مردمانی که هنوز، قطار قطار
به حسرت یک شادمانی دور می رفتند.
ولی در این سفر
که همیشه راه، به هیچ جا نیست، می رفت
همیشه راه، به آب های دریاسوی تاریک
به کوچه ها و خانه های خاک بر سر، می رسید؛
به خیابان هایی که پر رنگ
برای دلتنگی ما چراغان می شوند؛
در این همه راه من در آن ها و راه ها در من،
همسایه! در صورت هیچ پلیسی خنده های گمشده را کشف نکردم که بعد، دستی به رویای بعد از چراغ سبز و ماه، اشاره کند.
من با درخت و ماه و جهان
تو با شاید خیالاتت که نیست مال من. هیوا مسیح
بر کرانه ی تاریخ پیدا شدیم
سوسوزنان، خارآکند، شاد، بی خبر
و زمانی باید می گذشت
تا تو زاده شوی.
آن گاه
حضور تو را هم
چون دیگر چیزها تلقی کردیم:
ساقه گلی، بارانی، زنجیره یی، انسانی...
تا نیم شبی
که همهمه یی شنیدیم،
به سسویت برگشتیم
و جهانی دیدیم
تباه شده بر تخت تو.
و هم این زمان بود
که دریافتیم
همه از دیرباز
تنها
برای تدفیت تو زاده شده بودیم. شمس لنگرودی
برای دو قطره اشکت،
اکنون مردهه یی
بی هیچ قطره اشکی.
***
از صندلی ها
هیچ کدامشان کم نبود،
میز را چیدم
صندلی را جلو کشیدم
تصوییرت را
در جای خالی تو نهادم
و به یکدیگر خیره ماندیم
گویی اسب هایی ناگهان
به لرزش دوردست زمین لرزه ای در راهی گوش می دهند. شمس لنگرودی
یک کمی خاک روی چمدان بی رنگ
یک کمی برف روی بارانی بلند.
نه همسایه!
من از حسرت لابه لای زندگی حرف نمی زنم
فقط یک در راه کوچک گم کرده ام.
دری که مرا با تو همسایه می کند
و راه کوچکی کنار جادۀ دنیا
که می نشینم و نگاه می کنم
و راه ، همیشه برمی گردد
می رود روی یک کمی برف
یک کمی خاکِ نَرمه که فوت می کنی و می پَرَد...
کسی نشسته کنار جادۀ دنیا
یک کمی خاک روی چمدانی بی رنگ
یک کمی برف روی بارانی بلند. هیوا مسیح
نهاده بسی رازهای نهان
نیابد بدان رازها آگهی
مگر راز دانان کار آگَهان
همه دین پژوه و بتن لاغران
همه راد مرد و بجان فربهان
بگفتار شیرین بکردار نغز
بصورت گدایان بمعنی شهان
برو بومشان دانش آباد چرخ
نه از کشور ری نه از اسپهان
ستاده همه روزه بر شاهراه
که ره برگشایند زی گمرهان
*-*-*
در میکده جامی ار بصد جان بخشند
الحق که چه بی بها و ارزان بخشند
تا کور شود چشم خضر در ظلمات
از چشمۂ نور آب حیوان بخشند میرزا حبیب خراسانی
که نخستین ماه بهاری تکانی خورد و
کمی پیش رفت
شکوفهها که نمیدانستند در سرما، از شاخهها بیرون آمدند
سیارهها در جلیقههای بهاران از هرهی آسمان سرکشیدند و
در ژرفای هوا افتادند
و فرشتگان سراسیمه
در لباسهای اداری آسمانها را آکندند...
و از آن زمان است
که باران کلید دروازهی آسمان
بر درگاه شما میبارد.
بادهای طلایی
خاکه برگ ستارهها را در دستمالی برای شما میآرند
و گلدانتان که آکندهی خاک ستارههاست
هر شامگاه
با سه غنچهی شفاف
خانهی تاریکم را روشن میکند. شمس لنگرودی
کنار جادۀ دنیا به رنگها نگاه می کنم که هی می پرند:
از روی موها و چشم ها
از روی حرفها و مدادها
شناسنامه هها و عکس ها،
که گاه در راه گم می شوند.
همسایه!
به مدادها و نامه ها
به روزنامه های خبرچین گفته ام؛
ولی هیچ کس، در و راهی گمشده به نشانی ام پست نمی کند.
سراغی اگر،
صدایی اگر،
در و راهی پریده به رنگ غربت اگر دیدی،
نشانی من:
کسی نشسته کنار جادۀ دنیا
یک کمی خاک روی چمدانی بی رنگ
یک کمی برف روی بارانی بلند. هیوا مسیح
خویشتن را ز ما و من بستان
یکنفس از خدا بسوی خدا
خویشتن را ز خویش بستان
تا بکی دل اسیر تن داری
دل خویش را ز دست بستان
از بتی دلفریب و تازه جوان
ساغری زان می کهن بستان
بنه این دل بخاک و صد دل پاک
عوض از دست پیر من بستان
***
در دل ویران خیال رای تو مهمان
خانۂ مور است و بارگاه سلیمان
شمع بپروانه آتشین سخنی گفت
قصۂ ابسال بود عشق سلامان
پر مگس بود و عکس صورت سیمرغ
هر که سخن گفت از وجوب و ز امکان
کرمک شب تاب نیز گفت مثالی
نیمه شبان از جمال مهر درخشان میرزا حبیب خراسانی
بر خلق جهان موسم فریاد و فغانست
از خاک بر افلاک رود خالۂ دلها
افلاک أبر خاک همه اشک فشانست
شاهی که برون زد علم لطف و کرامت
بنمود قوی بازوی دین تا بقیامت
ای کشته که خونت بمثل خون خدا شد
یعنی که بهای دمت الطاف خدا شد
قاتل ز چه ببرید لب تشنه سر تو؟
ای آبروی خلق جهان خاک در تو
چون شد که فتادیم شها از نظر تو؟
با آنکه حسینی تو و لطف تو حسانست
ای داده حقت داوری روز جزا را
در تربت پاک تو نهاده است شفا را
وقتست که سجادی بی برگ و نوا را
گیری ز کرم دست که افسرده روانست علی اکبر سجادی
تور بزرگی شاید بر دریا بگسترانم
صیاد حباب هایی باشم شاید که:
نه راز فروش نه دریا فروش
شمردنشان کار دل است
ولی انگشتانم درد می کند
ترمز کرد و صندوق عقب را بالا زد
آینه ی سمت چپ
خلاصه می کند سمت چپ دریا را
شاید
راه می روم و جسدم با فکر کردن های به تو
ماشین را سنگین
سنگین را
سنگین تر می کند
به لب دیا می رسیم:
کبریت!
بگذار ماشه را من بکشم
کشید آتش زبانه کشید
با آب قاطی کنید خاکستر جسدم را ، کرد
و کوزه کوزه گذاشت مرا مقابل طوفان
وژِ باد و وژ وژِ طوفان
چشمهای تو فردا چه رنگی می باشد بر گل و دل
کوزه گران؟ علی باباچاهی
شب احتمال می دهد دو شهاب بازیگوشی کرده اند
گلوله نطلبیده بلوط شفابخش است
کلاه مترسک ها لانه ی ترکش های تصادفی ست
دزدی که به کاهدان می زند
پیدا میکند تفنگی که نه ماشه دارد
نه خشاب
عقرب و مار ، در خواب سحرگاهی که می شوند
تعبیر؟
دنیای بعد از این لابد روی پوست سنجاب و سمور
به شکار می رود
سنگ نمی بندند به پای شیرینِ در چشمه سار
دو گلوله تازه شلیک می کند بغل گوشش
و تو یکمرتبه از تاریکی بیرون میپری
چه شده؟
گودال های پر از گودال را من به دوش میگیرم
و دو گلوله از بغل گوشم شلیک می شود
شوخ و شنگ من
بدون خونریزی است
دنیای بعد از این علی باباچاهی
نیست او را بهره اندر عمر خود از کامرانی
بسته ام دل بر نگاری کز نگاه روی خوبش
دمبدم از دل برد غم نو بنو بخشد روانی
آفتابی را گرفتم کز فروغ طلعت او
آفتاب آسمانرا نیست در چشمم مکانی
خلسۂ مویش بود قلادۂ عقل مجرد
پرتو رویش بود قندیل بزم جاودانی
صید آهوی دو چشمش شد، دل پیران دانا
پیش ابروی کمانش، شد کمان قد جوانی
فاش میگویم ندارم از کسی بیم ملامت
عشق چون آمد به دل افشا کند سر نهانی
گر هلاک از عشق او گردم نگردانم ازو، رو
کاین هلاک از بهر من باشد بنای زندگانی
کاش افتد شعر سجادی قبول حضرت دوست
کاین سعادت هست او را بهتر از ملک جهانی علی اکبر سجادی
عقل روشن بین ز یکسو، نفس نافرمان ز سوئی
در هجوم زندگانی، می برد ما را چو موجی
حالت عصیان ز سویی، قدرت ایمان ز سوئی
کشتی بی بادبان، آدمی را می رباید
جذبه ساحل ز سوئی حمله طوفان ز سوئی
در کویر آفرینش مرد و زن را می کشاند
رحمت یزدان ز یکسو، غفلت انسان ز سوئی
نور باران می کند شبهای مردان خدا را
مشعل عرفان ز سوئی، طلعت رحمان ز سوئی
در سکوت خلوت شب عالمی داریم با هم
من ز سوئی، دل ز سوئی، دیده گریان ز سوئی
بزم خوبان جهان بی شعر من گرمی نیابد
دفترم را میکشاند، این ز سوئی آن سوئی مهدی سهیلی
مبادا هیچکس یا رب ز حال خود چو من غافل
مرا با مردم بیدرد صحبت ناپسند آید
که میسوزد سراپا شمع و اهل انجمن غافل
بزن دست طلب چون ذره بر دامان خورشیدی
مشو از طالع بیدار اهل سوختن غافل
مرا میکشت اندوه و غم و ناکامی و حسرت
اگر یک لحطه میگردیدم از فیض سخن غافل
دلم را میکند خون یاد هنگام وداع او
که او با من سخن میگفت و من از خویشتن غافل
سهی شد خاک دامنگیر غربت رشته ی پایم
چنان کز حال من گشتند یاران وطن غافل
***
عمر من اگر چه در تب و تاب گذشت
چون شمع میان آتش و آب گذشت
صد شکر که این مهلت ده روزه ی عمر
تا چشم بهم زدیم چون خواب بگذشت
آرایش این بزم به آئین دگر کن
یک نیمه بخوابند و دگر نیمه بمستی
یاران قدح کش همه را باز خبر کن
آن تاج مکلل بگهر، باز بسر نه
وان پیرهن دیبۂ زر تار ببر کن
آن زلف که آشفته شد از خواب شب دوش
سرگشته و برگشته همه یک بدگر کن
ای کاشف ری ترک نکو روی نکو خوی
در کار می و جام یکی نیک نظر کن
تو دوش سمر گفتی و یاران همه خفتند
امروز بمستی همه را باز سمر کن
آن چهر که آراسته چون ماه دو هفته است
هر هفت کن از عشوه و آراسته تر کن
آن زلف نگونساز که وارونه کند کار
پیچیده و آشفته تر و زیر و زبر کن میرزا حبیب خراسانی
دیشب دیدی برف، چه طور یک خیال آسوده به حیاط پاشید؟
یک سکوت تازه که پُر از نوکسُرودِ گنجشک ها بود؟
نه همسایه!
این گنجشک ها که حالا در برف به یاد می آیند
از شعر فروغ و باغ سهراب نپریده اند.
این برف نرم تن عین خواب کودکان
از کتاب های دبستان نیامده است.
این حرف ها
از گوشه گنجشک نشین ناودان می پرد
از همین اطراف گمشده می آید
می آید، پشت بغض شبانه ام می ماند
که قدری دلش برای امروز می سوزد، برای فردا می گرید.
ولی بگویم و دیگر خیال طائل نکنم:
یک روز دیر می فهمی همسایه
این برف که از پشتِ ناگهان شیشه ها سپید می شود
به آسمان خاطره مربوط نیست... هیوا مسیح
عطر شبانه ی لبخند کشتگان پیچیده ست.
آنان مرده اند
و خرید ریز ساعت های شکسته
بر پیکرشان فرو ریخته.
مادیان دو رنگ
دو رودخانه ی کشتگانش در رویا
کنار پیکرشان می ایستد
به ماه تازه می نگرد
و سر جنبان و خیره می گذرد.
پچپچه هامان را در یکدیگر گره می زنیم، بر گرد خاطره هایمان می پیچیم
و از دریچه ها
به خیابان می ریزیم.
آنان مرده اند
و در کف مان
هیچ
بجز بسته های ظریف و کوچک مان
باقی نیست. شمس لنگرودی
صدای قدمهای ترا نیز می شناسم.
تو پیدا نیستی
آن جا
در ابهام شاخه ها
میان تکه پاره های زمان
نگران کارهای نیمه تمام و تاخیرهای اداری و امیدهای محتضر به خریدن دارو روانی.
در روشنایی روز راه می روی
بی آنکه حضورش را حس کنی
از سر آبکندها می پری
بی آن که ببینی شان.
کبوتران سر راهت را ندیدی
و بسا نمی دانی
تابستان، گذشته
و این برگها که تو را در بر گرفته اند
برگ های خزانی است. شمس لنگرودی
شمشیر جفا آخته آمد بسر من
با چهرۂ افروخته آمد ببر من
با قامت افراخته آمد بسر من
یکباره بز درخت حریفان و بدر برد
آن دزد که نشناخته آمد بسر من
آن خانه برانداز که با عشوه و با ناز
صد خانه برانداخته آمد بسر من
صد جامۂ تقوی و دو صد جامه ز ناموس
یکباره بپرداخته آمد بسر من
آشفته و مستانه بناگاه سحرگاه
با زلف نگون ساخته آمد بسر من
در محفل یاران دغل باز بمستی
صد نرد هوس باخته آمد بسر من میرزا حبیب خراسانی
سر به هواست
کار یکی از این سه مهاجر بی وطن است:
سوزن ته گرد وُ
پونز وُ سوزن قفلی
نصب شده طوری که سرعت قدمش از نگاه من
سبقت می گیرد
و طوری غیبش می زند که در همه جا پیداست
مردد است که-مترصد است که-
هشتاد سانت فضا را فقط اشغال می کند
گرد وُ سفید است و کمی ریز و میز
عاشقیت اش اما به نظر بلند و نظر گیر است
دختران دم بخت: خدا کند که نظر گیر باشد!
میخ که میزدم به پاشنه ی کفش دخترکی لال:
خدا کند که-
پیرزن آمد عینکش آماده بود زد و گفت:
-خدا کند که
شب جمعه زیارت اهل قبور
مادر! تو توکجایی؟ تو؟
نور به قبرش باریده بود
ولی از گور بیرون پرید
سلام! ندید یا نشنید مرا؟
خدا کند پسرم
خدا کند که نظر گیر باشد علی باباچاهی
درخت تاریک
فرو می رود به فکر
از کوه طور التماس و دعا که: نور! مستجاب می شود!
عقل دندان در می آورد در آدم
الماس می پراکند بر ریل های قطار
سرعت شیب را تندتر می کند«آدم»ی که تازه
ستاره چین شده
جنگ هفتاد و دو ملت در راه است احتکار مویز!
چشم های تو شرابی است باشد
احتکار مویز!
آدم من آدم است و جنگ هفتاد و دو هزار ملتی
از تخت
به درخت و سایه
بهدخوشه های گندم
به خوشه های آتشزا
نانی به کف آورد
و مشت مشت نخورد مویز را علی باباچاهی
و به پنجره هی به من نگاه می کند
آن قدر که دیگر تمام خواب های دنیا را از بَرَم.
همسایه!
بچه گی کردم نه؟
خیال می کردم خدا در رگ من راه می رود
خیال می کردم مُرده ها
شب های «برات» به خاطر ما راه می روند.
و می رفتم سر مزار دنیا و، یک شعر تازه می خواندم بلند؛
ولی در رگ های پدرم خدایی راه نرفت
در رگِ همسایه های بسیارم، صدای هیچ پایی نبود.
همسایه!
نمی دانستم، طرف های آخر دنیا
دُرست اولین روز آدمی ست.
طرف های آخر دنیا
درست فراموشی یک حرف ساده مثل آب است.
مثل یک نامه که گاه عاشق می شود، از یاد می رود... هیوا مسیح
در چه بندی که آششنای توایم
تو برای که ای بغیر از ما؟
ما که یکباره از برای توایم
بخداوندی خدا سوگند
که همه بنده ی خدای توایم
صبح و شب چون به مدعا خیزیم
در دعا بهر مدعای توایم
گر ببینیم صد قیامت باز
خیره بر قامت رسای توایم
زنده ی (سرمدیم) از دم عشق
که فنا از پی بقای توایم صادق سرمد
بهتر از پا بر آسمان بودن
نفسی در رضای حضرت حق
بهتر از عمر جاودان بودن
گه چو زنجیر سر بحلقۂ در
گه چو در سر بر آستان بودن
مالک دوزخ هوا گشتن
بهتر از خازن جنان بودن
بهتر از پادشاهی دو جهان
بر در دوست پاسبان بودن
بندگی در جناب حضرت عشق
بهتر از شاه انس و جان بودن
یکدل و یک دهان و یک ناله
همه تن جنبش و فغان بودن
گمرهانرا در این شب تاریک
روشنی سوی کاروان بودن
در سیاحت بساحت ملکوت
با دل و روح همعنان بودن
از زمان و زمانیان بیرون
بندۂ صاحب الزمان بودن میرزا حبیب خراسانی
پس نبینم بجهان هیچ بجز زیبائی
یک وجودند باجسام مخالف اشیاء
موج وحدت بود ار نیک نظر بنمائی
آنچه از اوست وجودست نه ذاتست کزو
خبث فرعون شود یا سیر موسائی
گل ناجنس تو جز کوزه نیارد بیرون
ورنه آن بد که تو هم جام بلورین آئی
تا ز اکسیر ولایت نکنی تن چو طلا
تو همین کهنه گدای در این دنیائی
مدد از دست تو دامان علی سجادی
کز علی راه حقیقت بعلی پیمائی
***
بگذر ز جهان که او بما میگذرد
گر مهر کند و یا جفا میگذرد
پیش از من و تو بدند در دهر بسی
ز آنها بنگر که سالها میگذرد علی اکبر سجادی
ما و من را بعشق سودا کن
زنده بی عشق مرده در کفنی
این کفن را بعشق سودا کن
جان چو یوسف بتن چو پیراهن
پیرهن را بعشق سودا کن
جان سلیمان و تن چو اهریمن
اهرمن را بعشق سودا کن
جان چو موراست و تن بسان لگن
این لگن را بعشق سودا کن
عشق چون باز و عقل چون زغن است
این زغن را بعشق سودا کن
عقل بر پای عشق چون رسن است
این رسن را بعشق سودا کن
عشق چون روح و عقل چون بدن است
این بدن را بعشق سودا کن میرزا حبیب خراسانی
در آفتاب تفته عرق ریزان آمدند
مجسمه ها را بالا بردند
پرده های سفید را کشیدند
و خسته
شکسته
چون دسته های عزا برگشتند.
در آفتاب ساکن تابستانی
کودکان به بازی ترسیدند
آسیمه سر
گریختند و شتابان
سنگی افکندند
سنگپاره در رخ تندیسی باز آمد
چیزی سیاه
از گوشه ی لبانش آویخت،
و لبخندی سپید
چون قهقهه ی ناگهانی مردگان
رخسار هولناکش را
انباشت. شمس لنگرودی
جز پند قطره خون
ماسیده بر لبه های سردش.
در دامنه های تاریک
خفته بودیم
با یاد روشنای روزهای گذشته، کودکان و زنان،
خانه های رها شده،
و صدای شغالان را می شنیدیم.
گفتیم "این نبود
در رویای مان این نبود
ما انتظار شبی
سرشار کومه های لطیف را می کشیدیم".
ستارگان فراوانی می درخشید
و چندین تن شادمان
آنان که به روشنایی شبتابی تنها امید بسته بودند
بی خانه یی رها شده
بی یاد
کودکان
و زنان. شمس لنگرودی
همیشه دیر می شود، دیر.
تا چراغ بیاوری
«صدای پشت کاچ» دور می شود.
نه مرا می بینی که می روم، گریان می روم
نه مرا می شنوی که می آیم، خندان می آیم
حتا نردبان حیاطط مرا نمی فهمی همسایه!
من این نردبان را برای دزدها گذاشته امم
که وقتی، در خواب بعد از یک شعر
روز خوشبختی آدمی را می بینم
بیایند، همۀ دانستگی ام را ببرند،
شادمان بروند.
گریان، می خندم و می روم حالا
می خواهم در گمنامی یک علف پناه بگیرم
در سکوت بعد از رفتن دزدها... هیوا مسیح
غلط های فکر
شتر سواری دولا دولا هم قایم کردنی است!
خورشید زیر ابر نمی ماند
گفتم و
جاذبه داشت، ماند!
بینی کج هم مغناطیس خاص خودش را دارد
و عطسه های عاشق کُش
به انجیرخوار برنخورد
تو هم که پرنده ی حرمی!
چشم، چه فرق دارد با میخچه ی کف پا؟
سایه ی اندام شما کلا عاشق پرور است؛ یک!
دو!
برادرت سفاک نبود
از شیر پیر دندان عاریه قرض می گرفت
و غیرت شرقی اش از مقتولی که سر گردنه می فروخت
ذرت های رعشه برانگیز را.
می نشست و بعد دانه دانه همه را خنثی میکرد...
آدم فحاش گاهی خودش را پیدا می کند
با نمی گویم های فاش
قایم کردنی ها اما پیدا نباید بشوند دیگر
مخصوصا که حامل راز باشند و
شراب سرکه نشده
با اصلیت شرقی علی باباچاهی
گفت و شنیدم، بشود!
آخرین نفر از نسل غولها
از بطری دربسته بیرون نمی زند
فکر کش آمدن میله های قفس هم نیست
غول ، غول استبی شباهت به شیطان
غول همان غولهای قدیم
انقراض، انبساط خاطر می آورد گاهی
غول متکثر مورچه های متفرق اند
نژاد پرست نیستم سیاه و اغواگرند
غول که بودم عاشقی از یادم رفته بود
ولی
سیاه و اغواگرند مورچه ها
استخوانهایم را برداشتم که بروم
گفت دانه کشم، عاشق کش نیستم
دیدم که پشت سرم مورچه های ممتاز
غول نوازی می کنند
وفادار، خانه دار
شاید از غول من و ممتازی او
در زمستان شاید ، پشت کپه های گندم مُردم
به گوش شما برسد اصواتی هیجانی
گوش کنید
باز هم-
گوش کنید! علی باباچاهی
