من یک در و یک راه کوچک گم کرده ام
یک کمی خاک روی چمدان بی رنگ
یک کمی برف روی بارانی بلند.
یک کمی خاک روی چمدان بی رنگ
یک کمی برف روی بارانی بلند.
نه همسایه!
من از حسرت لابه لای زندگی حرف نمی زنم
فقط یک در راه کوچک گم کرده ام.
دری که مرا با تو همسایه می کند
و راه کوچکی کنار جادۀ دنیا
که می نشینم و نگاه می کنم
و راه ، همیشه برمی گردد
می رود روی یک کمی برف
یک کمی خاکِ نَرمه که فوت می کنی و می پَرَد...
کسی نشسته کنار جادۀ دنیا
یک کمی خاک روی چمدانی بی رنگ
یک کمی برف روی بارانی بلند. هیوا مسیح
نویسنده: رضا قهرمانی
