بر شانه ی تابناک من گلی نیست
عطر شبانه ی لبخند کشتگان پیچیده ست.
آنان مرده اند
و خرید ریز ساعت های شکسته
بر پیکرشان فرو ریخته.
عطر شبانه ی لبخند کشتگان پیچیده ست.
آنان مرده اند
و خرید ریز ساعت های شکسته
بر پیکرشان فرو ریخته.
مادیان دو رنگ
دو رودخانه ی کشتگانش در رویا
کنار پیکرشان می ایستد
به ماه تازه می نگرد
و سر جنبان و خیره می گذرد.
پچپچه هامان را در یکدیگر گره می زنیم، بر گرد خاطره هایمان می پیچیم
و از دریچه ها
به خیابان می ریزیم.
آنان مرده اند
و در کف مان
هیچ
بجز بسته های ظریف و کوچک مان
باقی نیست. شمس لنگرودی
نویسنده: رضا قهرمانی
