حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
در پارک های قدیمی 
نه موج صدایی، نه لرزش برگی.
 
پرچم های رنگ باخته، چون پیران گرسنه
که تنها با ختطره های شان عمر می گذرانند
با دست های آویخته
به دنبالت می آیند.
 
چیناب کهنه ی استخر
سیمان شکسته را چنگ می زند
در سایه ی هر درختی روحی
در آفتاب قدیمی 
بی رنگ می شود.
 
در پارک های قدیمی
مجسمه های افتاده را می بینی
- مردگانی که به سالیان دراز از دست رفته اند
بی آنکه کسی به خاک شان بسپارد
بر چشمخانه های فلزی شان دست می کشی
و در این هنگام
قمری کوچکی، از کنار درختی، نگاهت می کند
که تو تنها
دم لرزانش را می بینی.
 
او فکر می کند، بی گمان: کیست او
گُردی که چشمخانه های فلزی هول انگیز را لمس می کند.
و لحظه یی که به آرامی گردن می کشد
در این فضای گرفته دلت می خواهد
کاش که قمری کوچکی بودی
در سایه ی کاج ها می نشستی
در برگ های خزانی می پریدی
و برای ابد از زندگی پنهان می شدی...
 
اما
هراس نگاهش را، قمری 
نمی تواند پنهان کند
هر چند سالها
دم لرزانش تنها
از گوشه ی کاجی
غفلتاً
بیرون زده باشد.  شمس لنگرودی
نویسنده: رضا قهرمانی

Google

.: Weblog Themes By Blog Skin :.