ای دل مۂ اندوه شۂ تشنه لبانست
بر خلق جهان موسم فریاد و فغانست
از خاک بر افلاک رود خالۂ دلها
افلاک أبر خاک همه اشک فشانست
شاهی که برون زد علم لطف و کرامت
بنمود قوی بازوی دین تا بقیامت
ای کشته که خونت بمثل خون خدا شد
یعنی که بهای دمت الطاف خدا شد
قاتل ز چه ببرید لب تشنه سر تو؟
ای آبروی خلق جهان خاک در تو
چون شد که فتادیم شها از نظر تو؟
با آنکه حسینی تو و لطف تو حسانست
ای داده حقت داوری روز جزا را
در تربت پاک تو نهاده است شفا را
وقتست که سجادی بی برگ و نوا را
گیری ز کرم دست که افسرده روانست علی اکبر سجادی
بر خلق جهان موسم فریاد و فغانست
از خاک بر افلاک رود خالۂ دلها
افلاک أبر خاک همه اشک فشانست
شاهی که برون زد علم لطف و کرامت
بنمود قوی بازوی دین تا بقیامت
ای کشته که خونت بمثل خون خدا شد
یعنی که بهای دمت الطاف خدا شد
قاتل ز چه ببرید لب تشنه سر تو؟
ای آبروی خلق جهان خاک در تو
چون شد که فتادیم شها از نظر تو؟
با آنکه حسینی تو و لطف تو حسانست
ای داده حقت داوری روز جزا را
در تربت پاک تو نهاده است شفا را
وقتست که سجادی بی برگ و نوا را
گیری ز کرم دست که افسرده روانست علی اکبر سجادی
نویسنده: رضا قهرمانی
