شاید فردا روز شگفت اندری باشد
تور بزرگی شاید بر دریا بگسترانم
صیاد حباب هایی باشم شاید که:
نه راز فروش نه دریا فروش
شمردنشان کار دل است
ولی انگشتانم درد می کند
تور بزرگی شاید بر دریا بگسترانم
صیاد حباب هایی باشم شاید که:
نه راز فروش نه دریا فروش
شمردنشان کار دل است
ولی انگشتانم درد می کند
ترمز کرد و صندوق عقب را بالا زد
آینه ی سمت چپ
خلاصه می کند سمت چپ دریا را
شاید
راه می روم و جسدم با فکر کردن های به تو
ماشین را سنگین
سنگین را
سنگین تر می کند
به لب دیا می رسیم:
کبریت!
بگذار ماشه را من بکشم
کشید آتش زبانه کشید
با آب قاطی کنید خاکستر جسدم را ، کرد
و کوزه کوزه گذاشت مرا مقابل طوفان
وژِ باد و وژ وژِ طوفان
چشمهای تو فردا چه رنگی می باشد بر گل و دل
کوزه گران؟ علی باباچاهی
نویسنده: رضا قهرمانی
