حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
شوریست عجب در سر شوریده سران باز
یا رب چه خبر میرسد از بیخبران باز
زد نوبتی چرخ مگر نوبت عشرت
بر درگه آن خسرو زرین کمران باز
بر دوش و سرم خرقه و دستار گران است
این هر دو گرو نه بیکی رطل گران باز
چون قطره مگر رو بسوی بحر نهادند
یک قافله دل گمشده بی پا و سران باز
شاید که بروی تو دگر بار نبیند
هر دیده که گردیده بروی دگران باز
***
در دشت مرو بصید نخجیر
در شهر بیا و صید کن شیر
سرها سپر است اگر کشی تیغ
دل ها هدف است اگر زنی تیر
مژگان تو خود بس است زوبین
ابروی تو خود بس است شمشیر
گفتم که مگر فرو نشانم
این آتش دل بآب تدبیر
شاید که بعاقلان بگویند
دیوانه گسسته باز زنجیر
دادم ببهای بوسه ای جان
دیگر چه دهم برای توفیر میرزا حبیب خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
بسی ز اهل وفا گر چه از جفا کشتی
به این جفا که مرا می کشی که را کشتی
برای غیر مرا کشتی آفرین بر تو
که بهر خاطر بیگانه آشنا کشتی
ز شادی غم من وز غم جدائی تو
مرا جدا و رقیب مرا جدا کشتی
شدی به کشتن اغیار و کشتی از رشکم
به کشتن دگران رفتی و مرا کشتی
چو می کشد غم عشق تو امشبم امروز
گرفتم این که نکشتی مرا تو یا کشتی
دمی بر آتش بیگانگان دمیدی از آن
چراغ خویش دمیدی و شمع ما کشتی
رفیق بلبل باغ تو بود داد دلت
چگونه بار که آن مرغ خوشنوا کشتی  رفیق اصفهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
تا هست تیغ ‌کلها در برق و رعد نیسان
تا هست سوز دلها در زلف و جعد جانان
تا با فساد باشد همواره کون عالم
تا با وعید باشد پیوسته وعد یزدان
در مجلس بزرگان خالی مباد هرگز
پیرایهٔ بزرگی مسعود سعد سلمان
آن شاعر سخنور کز نظم او نکوتر
کس در جهان ‌کلامی نشنید بعد قرآن
***
ای شاه اگر سکندر دیدی حُسام تو
از سنگ و روی و آهن سدی نساختی
پیش تو پشت مَعْن‌ چو چوگان شدی ز شرم
گر با تو در سخا و کرم‌ گوی باختی
ور دست تو بدیدی محمود زابلی
از خاک سم مرکب تو سر فراختی
من بنده از سخاوت و جود تو یافتم
امروز خلعت تو و نیکو نواختی
رومی و اطلس و قصب و بدره‌های زر
دو استر سبک‌رو و اسبی و ساختی امیر معزی

نویسنده: رضا قهرمانی
اگر یار جانی ز من جان پذیرد
بدین نقد کم کارم آسان پذیرد
توان گفت آن دلبر نیک سیرت
چو من بی سر و پا هزاذان پذیرد
عجب نبود از آن که نفس کریمی
ز احسان خطای ضعیفان پذیرد
بسودای او شادم از آنکه روزی
مرا بهر پرسش بدیوان پذیرد
جهان است میدان رزم آزمائی
در این رزم مرد سخندان پذیرد
هر آنکس که آزاده شد روز تنگی
مپندار یاری ز دو نان پذیرد
بود مرد آنکس که هنگام نعمت
بخوان عطا زیر دستان پذیرد
چه فرصت ترا بر کف آمد ز دنیا
ببخشا طریقی که امکان پذیرد
ولی از عدالت منه گام بیرون
که این شیوه را شخص نادان پذیرد
بدانائی ار کار کردی تو نیکوست
محال است دانا که نقصان پذیرد سیدعلی اکبر سجادی بروجردی

نویسنده: رضا قهرمانی
بر وی درازتر شود این آرزو و آز
چندانکه مردمی بزید در جهان دراز
پند ستوده عرب است آنکه مرد را
گردد جوان چو پیر شود آرزو آز
بر رشتۂ دراز امل خواجه می تنید
ناگه گسیخت رشته که آمد اجل فراز
راز جهان مجو که نگردد عیان بکس
چندانکه جستجوی کند این نهفته راز
این کاخ استوار شود عاقبت خراب
چندانکه پایدار بود عمر دیر باز
این تازه شاخ چند برآید ز انبساط
و این نونهال چند ببالد باهتراز
خاطر منه بدنیی اگر میروی براه
صورت منه بقبیله اگر میکنی نماز  میرزا حبیب خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
خواجه در آرزوی عمر دراز
که رسد ناگهش زمانه فراز
ملک الموت گویدش در گوش
که فراز آمد آن زمان دراز
خسته گرددش هر دو دست قوی
بسته کرددش هر دو دیدۂ باز
گویدش روز عیش رفت مبال
گویدش وقت طیش رفت مناز
که برفتت زمان جلوه و کبر
که برفتت زمان عشوه و ناز
نشود چاره ساز و ناله و درد
نشود سودمند عجز و نیاز
رنج بردی و گرد کردی گنج
مکر روباه بود و صید گلزار میرزا حبیب خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
ای گشته یک امروز تو از محفل ما دور
از دوری تو رفته ز چشم و دل ما نور
رنجی نرسد بر تن و جان تو اگر چند
از دوری تو جان و تن ما شد، رنجور
هر سو که کنی مجلس و هر جا که کنی بزم
بزم تو نکو، وقت تو خوش، جای تو معمور
وقتست که باز از در مجلس بدر آئی
با طرۂ آشفته و با نرگس مخمور
تو باده دهی من بصلای تو کنم نوش
تو بوسه دهی من بهوای تو کنم شور
از مردمک دیده بسوزیم سپندان
تا چشم بد از چهرۂ خوب تو شود دور
*-*-*
برخیز که خاست باد شبگیر
مؤذن بمناره گفت تکبیر
مهتاب و هوای صبحدم بین
آمیخته شیر با تباشیر
آنجرعه که ماند در سبو دوش
بردار و بجام کن سرازیر
مه داس و فلک بسان دستاس
وین روی زمین چو سنگ در زیر
این بدرود آن بکوبد و مرگ
از خوردن ما نمیشود سیر میرزا حبیب خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
در چمن جلوه گر ای سرو قد ساده کنی
سرو را بندۂ آن قامت آزاده کنی
رخ نمایی و ربائی دل و گردی پنهان
آدمی زاده ای و کار پریزاده کنی
عمرها شد که به راه توام افتاده که تو
هر به عمری گذری بر من افتاده کنی
گرو باده کن و رهن می ای زاهد چند
فخر از خرقه، مباهات ز سجاده کنی
با گل اندامی و با سرو قدی در چمنی
گر دهد دست که برگ طرب آماده کنی
جهد کن جهد که در پای گل و سایۂ سرو
شیشه خالی ز می و جام پر از باده کنی
باده با ساده رخی نوش که تا همچو رفیق
باده نوشی و تماشای رخ ساده کنی  رفیق اصفهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
ز می نام و نشان تا هست باقی
من و میخانه و مینا و ساقی
خوشست از دست خوبان صفاهان
می شیرازی و رطل عراقی
علاج تلخکامان چون ندارند
نکو رویان به این شیرین مذاقی
به غیر از من ترا مهر و وفا چند
بود آن دایمی این اتفاقی
رفیق از فرقت جانان از این پس
نگویند جز غزلهای فراقی
***
به لب ساده رسیده جان ز محنت دوری
فغان ر محنت دوری و درد محجوری
زهی ز طرۂ تو تیره عنبر سارا
زهی ز چهرۂ تو منفعل گل سوری
ز پرده مست برآ تا کند زاهد و شیخ
بدل به جامه مستی لباس مخموری
چه حالتست که از تو نصیب و قسمت من
همیشه خستگی است و مدام رنجوری
رفیق را لب میگون و نرگس مستت
بود می عنبی و شراب انگوری  رفیق اصفهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
پیام من رسان ای نسیم صبح به جایی
که نه شمال از آنجا گذر کند نه صبایی
بگو به او که از آن بی نشان و نام جهانم
که چیست نام و نشان و تو کیستی و کجایی
هوای وصل کسی در سر منست که از وی
به هر دلی هوسی و به هر سریست هوایی
شوم هلاک طبیبی که از کرم نگذارد
به داغ و درد غریبان نه مرهمی نه دوایی
***
از آن در سینه از من کینه داری
که مهر دیگری در سینه داری
ز غیر من نمی دانم چه دیدی
که با او مهر و با من کینه داری
اگر نه عاشق رخسار خویشی
چرا دایم به کف آیینه داری
غم دیرین خوردم تا چند ساقی
بیاور گر می دیرینه داری
بده می شنبه و آدینه تا چند
حساب شنبه و آدینه داری
رفیق آخر روی عریان ز عالم
اگر اطلس اگر پشمینه داری  رفیق اصفهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
عشق آمد و یکباره ز خود بی خبرش کرد
از زلف پریشان خود آشفته ترش کرد
عشق آمد و در خاطر او رنگ وفا ریخت
از حال دل غمزدگان باخبرش کرد
آن زلف که یک موی نبودش بخطا کار
عشق آمد و بر هم زد و زیر و زبرش کرد
زد چنگ بدان طرۂ موزون منظم
صد حلقه و صد سلسله بر یکدگرش کرد
***
تا هنوز اندر بگلشن لاله ایست
لاله وار از کف مده جام عقار
همچو نرگس صبحدم از خواب سر
بر مکن جز با دو چشم پر خمار
پا مکش چون سرو آزادی ندیم
در بهاران از کنار جویبار
ساحت صحرا پر از نسرین و گل
دل چسان در خانه میگیرد قرار
یا چو سنبل خیمه زن بر طرف جوی
یا چو بلبل نغمه زن بر شاخسار
عیش و عشرت چیست دانی در جهان
از خودی در بیخودی کردن فرار میرزا حبیب خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
ای پرده نشین عالم غیب
ای ساحت تو منزه از عیب
ای دامن کبریائی تو
تصریح کند خدائی تو
ای کلک تو نقش بند هستی
بسته بتو هر بلند و پستی
ای باب وجود را تو مفتاح
در پنجۂ قدرت تو ارواح
ای گمشدۂ عقل در صفاتت
تا خود چه رسد به درک ذاتت؟
ای یاد تو خوشتر از جهانی
بی یاد تو مرده هر روانی
ای بر تو رخ نیازمندان
پیش تو دوای دردمندان
آنرا که روان آدم آمد
با یاد خوش تو توام آمد
هر سینه که از غم تو دور است
سنگی است که بر فراز گور است
با یاد تو هر دلی سحر کرد
گنجی بشبی پر از گهر کرد
بر هستی تو گواه جانست
جان با تن و لیک زان نهانست
ای واقف رازهای پنهان
پنهان ز تو کی؟ بود در امکان
گر زشتی خود ز خلق کوشیم
از تو نتوان هر آنچه کوشیم
سجادی و غرقۂ گناهم
در هر دو جهان توئی پناهم سیدعلی اکبر سجادی بروجردی

نویسنده: رضا قهرمانی
نبیند روی لیلی کس در این دار
چو مجنون بوسه باید زد بدیوار
نخورده ساغری از دست ساقی
که رفت از دوش و از سر دلق و دستار
بیکدستان زمستان رفتم از دست
نبرده ره بسوی کوی خمار
شدم کافر بیک افسانۂ عشق
که گفتند از بتان چین و فرخار
دل اندر بستر بیماری افتاد
چو کرد اندیشۂ آن چشم بیمار
***
بر چهرۂ تو طرۂ پیراسته خوشتر
بر روز برافزوده ز شب کاسته خوشتر
بر روی نکوی تو خط سبزه چه نیکو
در صحن چمن سبزۂ نو خاسته خوشتر
هر فتنه که دیدیم بود خفته نکوتر
جز زلف تو بر چهره که برخاسته خوشتر
آرایش و پیرایش اگر چند نکوی است
حسنی که خدا داد و خدا خواسته خوشتر
هر خواسته کم داده خدا بر تو فشانم
خاک قدمت نزد من از خواسته خوشتر میرزا حبیب خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
چون ترک جنگجوی من از در درآیدا
با شور چنگ و مشغله در محضر آیدا
خنجر بدست و مست درآید ببزم من
چون است حال مست که با خنجر آیدا
مست است و حال مست نباشد بیکروش
هر ساعتی بمشغلۂ دیگر آیدا
گاهی بلطف و ناز و بناگاه در بکین
با ساغر شراب مرا در بر آیدا
خوشا دمیکه در بر من با هزار ناز
چون صد هزار خرمن سیسنبر آیدا
ما را نیازمندی و او را توانگری است
شاید ، اگر بخانۂ ما کمتر آیدا
ز ابرو گرفته تیغ و مژه بر کشیده صف
شاه است و شاه با حشم و لشکر آیدا
جان میسپارمش بقدم خاصه کز نشاط
مخمور و مست با قدح و ساغر آیدا
زلفش هزار تاب و بهر یک هزار چین
هی چین و حلقه در پس یکدیگر آیدا
صد حلقه تا بدوش و دو صد حلقه گرد گوش
صد حلقه اش چه طوق بگردن درآیدا
افتد باتفاق ولی نادر اوفتد
درویشرا که پای بگنج زر آیدا  میرزا حبیب خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
کبریائی سزد او را که ز عیب است مبرا
با بری بودنش از عیب، به عیب همه دانا
قادری کز عدم آورده برون عالم هستی
نقش بندی که از او نقش وجود آمده زیبا
اثر قدرت او در همه اشیاء نمایان
داعی وحدت او در همه جا آمده گویا
ذات او منشاء هستی و خود او هستی مطلق
مطلق الذات که خارج بود از صورت و معنی
با دو حرف از قدرت او گشت نمایان
آنچه در عالم هستی است عیان، ز اسفل و اعلا
نیست یک ذره که از مبدء فیضش نبرد فیض
بتوان دید زهر ذره جز او نیست توانا
بی نیاز از همه با آنکه نوازندۂ لطفش
ماسوا آمده یکسر ز ثری تا به ثریا
اوست یکتا و به یکتائی او نیست گواهی
بهتر از اینکه دو تا نامده زینها همه یکتا
برتر از آنچه در او ره ببرد و هم و تفکر
یا شود عقل بدان ذات غنی، عالم و دانا... سیدعلی اکبر سجادی بروجردی

نویسنده: رضا قهرمانی
ز تست ما را امید یاری بتست ما را امیدواری
خدا امید ترا بر آرد امید ما را اگر برآری
گذشت عمری که هست کارم شبان و روزان فغان و زاری
ز جور یاری که هست کارش بیار خصمی بخصم یاری
گذشت کارم ز کار همدم مجوی درمان مخواه مرهم
چه نفع درمان به درد مهلک چه سود مرهم بزخم کاری
بود که روزی رسی ز راهی بخسته جانی کنی نگاهی
نهاده ام دل بدردمندی گرفته ام خو به خاکساری
بعجز گفتم ترا شود دل برحم مایل ولی چه حاصل
نداد سودی فغان و ناله نکرد کاری خروش و زاری
رفیق با من جفا و جورش نباشد اکنون که هست با من
همیشه شغلش ستیزه جوئی مدام کارش ستم شعاری  رفیق اصفهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
مرا محروم از آن آستان کردی نکو کردی
رقیبانرا در آنکو پاسبان کردی نکو کردی
مرا راندی زمحفل غیر را دادی بحفل جا
مرا غمگین و او را شادمان کردی نکو کردی
ز لطف اغیار را از جور ما را تا توانستی
توانا ساختی و ناتوان کردی نکو کردی
بزندان فراق خویش و در گلزار وصل خود
مرا و غیر را پیرو جوان کردی نکو کردی
مرا دادی نوید وصل او را نیز از وصلت
مرا ناکام و او را کامران کردی نکو کردی
ز پیش چشمم ایسرو روان رفتی و از حسرت
ز چشم خونفشانم خون روان کردی نکو کردی
بحرف مدعی با من جفا کردی و بد گفتی
چنین گفتی نکو گفتی چنان کردی نکو کردی
نکو کردی که هم کردی جفا و هم وفا اما
جفا با من با دیگران کردی نکو کردی
شدی یار رقیبان و رفیق بیدل و دین را
رفیق ناله و یار فغان کردی نکو کردی رفیق اصفهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
خوش آنکه کشی باده و از خانه برائی
مستان و غزل خوان بسر رهگذر آئی
من کز خبر آمدنت حال ندارم
حالم چه بود گر بسر و بی خبر آئی
بهر نگهی چند شب و روز نشینم
بر هر سر راهی تو ز راه دگر آئی
یک امشبم از عمر بود باقی و خواهم
گر شام نیایی بسر من سحر آئی
نورسته نهال تو و از دیده رفیقت
امروز دهد آب که روزی به بر آئی
***
بغیر آنماه را بیمهر با من مهربان کردی
خلاف عادت خود کردنی ای آسمان کردی
نهادی داغ هجرم بر دل و از دیده ام رفتی
دلم را خون چکان و دیده ام را خونفشان کردی
مشو از حرف بد گو بد گمانوز در مران ما را
که عمری آزمودی روزگاری امتحان کردی
بعشوه طاقت جان و تن شیخ و صبی بردی
بغمزه غارت دین و دل پیر و جوان کردی
ندارد برفغان و ناله ام گوشی رفیق ار نه
بکویش روزها نالیدی و شبها فغان کردی  رفیق اصفهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
نگینی گر بدست جم نباشد
ز دست جم نگینی کم نباشد
سلیمان را سلامت خاتم ار نیست
سلیمانی بدین خاتم نباشد
من از خود عالمی دارم که اندوه
ندارم گر همه عالم نباشد
سخن با محرمی دارم که این راز
سزای گوش نامحرم نباشد
اگر گلچین گلی از باغ ما چید
بیک گل باغ ما خرم نباشد
بجز ماتم نباشد سور گیتی
خوشا روزی که این ماتم نباشد
مده یکدم خوشی را با دو عالم
که دو عالم جز این یکدم نباشد
***
بهار شد که جهان خرمی ز سر گیرد
جهان جوان شود و رونقی دگر گیرد
نسیم باد بهاران بر آتش دل من
چو آتشی است که در چوب خشک درگیرد
اگر ز سیم و زرش کیسه ایر است چو جام
درون کاسۂ سیمین بآب زر گیرد
قرار عیش و طرب یاد گیرد ار نرگس
قدح بدست سر از خواب صبح برگیرد میرزا حبیب خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
خوشا روزی و حبذا روزگاری
که یاری نشیند بپهلوی یاری
بتن ناتوان و بدل بی قرارم
که از در دیاری و داغ نگاری
تن ناتوانم ندارد توانی
دل بی قرارم ندارد قراری
مپرس از شب و روز من کز غم تو
دل خسته ای دارم و جان و زاری
چه پرسی ز کارم که دور از تو دارم
نه جز گریه شغلی نه جز ناله کاری
رفیق از گل و سروم آسوده دارد
بت سرو قدی مه گلعذاری
***
شد روزها که دارم بیمهر روی ماهی
صبحی چو شام تاری روزی شب سیاهی
نگذارم و نگاهم چون زین الم که دارم
هجران جانگذاری حرمان جسم کاهی
ای بیوفا خدا را کم کن جفا که ما را
جز مهر نیست جری غیر از وفا گناهی
بنمای رخ نگارا گر بنگرد چه باشد
چشم امیدواری روی امید گاهی
لب بست و چشم پوشید پیشت رفیق و جان داد
در آرزوی حرفی، در حسرت نگاهی رفیق اصفهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
مرا به دل شب هجران گر آرزوئی بود
به صبح وصل چو تو آفتابروئی بود
دریغ و آه! که عمرم تمام گشت و، مرا
فقط نصیب ز وصل تو آرزوئی بود
دَری ز صلح نکردی شبی به رویم باز
مرا چه بخت سیه روز جنگجوئی بود
به پیش تیر نگاهت بغیر جان دادن
مگر ز بهر کسی حدّ گفتگوئی بود؟
چو میزدی تو به زخمم نمک به لبخندی
به پاره های جگر، بهترین رفوئی بود
درون بستر بیماری ام در آتش تب
به یاد چشم تو، خوش عالم نکوئی بود
خوش آنزمان که ز شوق امید وصل تو، اشک
روان ز چشمۂ چشمم، چو آب جوئی بود
ز شور عشق تو شیرین سخن به هر چمنی
ز بلبلان خوش آهنگ، های و هوئی بود
نه لاله داشت به دشت آبروی روی ترا
نه در گُلی به چمن چون تو رنگ و بوئی داشت
نگاه کن که به چشم تو، جان سپردن من
دهد گواه که ناهید راستگوئی بود  ناهید همدانی

نویسنده: رضا قهرمانی
حرف ما با تو شب دوش چه بود
سخن آن لب مینوش چه بود
سخنی بود که از خاطر ما
سر بسر گشت فراموش چه بود
نشاۂ مستی مستان خراب
زان غم باده سر جوش چه بود
همه شب در بر رندان دغل
کار آن ترک قباپوش چه بود
با دل شیفتگان شام و سحر
راز آن زلف و بناگوش چه بود
تا بخال و خط رعنا پسران
کار یاران قدح نوش چه بود
از خرابات مغان تا بفلک
همه شب غلغلۂ نوش چه بود
من بگویم که شب دوش گذشت
تو بگو باز شب دوش چه بود میرزا حبیب خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
چشم مست تو مگر باز چه در سر دارد
ترک سرمست چرا دست بخنجر دارد
باز باد سحر آشفته سخن میگوید
خبری گوئی از آن جعد معنبر دارد
نکشد منت دور فلک مینا رنگ
هر که یکجرعه می ناب بساغر دارد
ما نظر برلب جام می ناب و زاهد
چشم امید بسر چشمۂ کوثر دارد
راستی را خم زلف تو عجب زناری است
که بهر تار دو صد سلسله کافر دارد
بر در پیر مغان باز آورده حبیب
ارمغانرا لب خشک و مژۂ تر دارد
***
لطف تو سنگ را بنظر گوهر آورد
مهر تو خاک را بتجلی زر آورد
صد کاروان ز جود تو در هر نفس روان
آنصد چو برگذشت صد دیگر آورد
هر شب مرا بدفع حوادث بخوابگاه
عون تو صد حصار و دو صد لشکر آورد
خورشید را که رفته ز خاور بباختر
از باختر دوباره سوی خاور آورد میرزا حبیب خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
ای که خندان چو گُل از تُربتِ من میگذری
کن به خاک رهت از دیدۂ عبرت نظری
چون تو من نیز گُلی خرّم و خندان بودم
که تو از خوار کنون خوارترم مینگری
منم آن طایر قدسی که به گلزار ادب
به سر از عشق بُدم شور و نوای دگری
من در این مقبره ناهیدِ سخن پردازم
که دمیدی سخنم روح به هر محتضری

عاقبت خاک تو بر باد فنا خواهد رفت
جهد کن کز تو بماند ز نکوئی اثری
دانی آثار نکو چیست به سرپنجۂ مهر؟
باز کردن گرۂ بسته ز کارِ بشری
یا ز آثار زبان و قلم و قدرت خویش
بگشائی ز سعادت به روی خلق دری
آخر از بی هنری ز آتش غم خواهد سوخت
هر نهالی که نبخشد به خلایق ثمری
دامن خضر رهی گیر و بجو راه نجات
ورنه کورانه رهی سوی سلامت نبری ناهید همدانی

نویسنده: رضا قهرمانی
قافلهٔ شب‌ گذشت صبح برآمد تمام
باده شد اکنون حلال خواب شد اکنون حرام
کاسه بدل شد به جام ا‌جام‌ا‌بدل شد به کام‌
خوشتر از این روزگار کو و کجا و کدام‌؟
در قدح مشک‌بوی باده بیار ای غلام
وز لب یاقوت رنگ بوسه بده ای پسر
ای صنم چنگ زن چنگ سبک‌تر بزن
پردهٔ مستان بدر راه قلندر بزن
لشکر صبح آمدند میکده را در بزن
کوس خرابی بیار در صف لشکر بزن
گلبن اندیشه را بُن‌ ِبکَن و سر بزن
تات به باغ نشاط تازه‌گل آید به ‌بر
خوش بود آری صبوح خاصه به وقت بهار
لعل شده کوهسار سبز شده جویبار
ای صنم تیره زلف بادهء روشن بیار
باده شده مشکبوی باد شده مشکبار
آن چو لب لعل ‌دوست ابین‌ا‌ وین چو سر زلف‌ یار
ای پسر ماهرو رطل بده تا به‌ سر
تا که ز حُوت آمدست سوی حَمَل آفتاب
گوهر سفته است خاک صندل سوده است آب
بر سر گل بلبل است بر لب طوطی شراب
در گلوی فاخته است ساخته چنگ و رباب
هست به زنگار و نیل چهرهء صحرا خضاب
هست به کافور و مشک پشت چمن بارور
تا که ز جنگ بهار لشکر سرما شدست
بزم مهیا شدست عیش مهنا ‌شدست
آب مکدر شدست باد مصفا شدست
کوه چو بُسَّد شدست دشت چو مینا شدست
ابر چو وامق شدست باغ چو عذرا شدست
شاخ چمن چون عروس باد صبا جلوه‌گر
سرو چو منبر شدست فاخته همچون خطیب
مسجد او جویبار منبر او عندلیب
گل به صفت نادرست لاله به ‌صورت غریب
لاله ز گل خرم است همچو خلیل از حبیب
هر که درین روزگار هست ز می بی‌نصیب
از طرب و از نشاط نیست دلش را خبر
خوش بود اندر بهار یار شده صلح جوی
ساخته رود و سرود چنگ زن و شعرگوی
تازه بنفشه به دشت، لاله بر اطراف جوی
گشته یکی لعل رنگ‌ گشته دگر مشک‌بوی
لاله مگر رنگ یافت از لب آن ماهروی
یا ز خط و زلف اوست‌ بوی ‌بنفشه مگر
ای سخن‌آرای مرد خیز به شبگیر زود
عذر نگارین خویش بشنو و بپذیر زود
می‌ زدگان را بساز چاره و تدبیر زود
باده ستان وقت شام با بم و با زیر زود
چیره زبان برگشای جام به‌ کف گیر زود
مدح خداوندگوی نام خداوند بر
بار خدایی‌ که هست ملک زمین را شرف
وز شرف و قدر خویش فخر نژاد و سلف
مذهب حق را پناه لشکر دین را کنف
حاتم طائی به طبع صاحب کافی به ‌کف
باغ سخا را درخت درّ وفا را صدف
جسم‌ کرم را روان چشم خرد را بصر
قاعدهٔ سعد و حمد کنیت و نامش بهم
بر سر خورشید و ماه دولت وی را قدم
مضمرش اندر ضمیر مُدغَمش اندر قلم
فایده ی عمر خضر مرتبه ی مهر جم
همچو در اجسام روح درکف رادش کرم
همچو در افلاک نور در تن پاکش ‌گهر
بر تن اقبال و بخت دولت او چون سرست
وز فَلکُ‌ا‌لمَستقیم‌ همت او برترست
در همه آثار خیر مقبل و نیک‌ اخترست
درخور پیغمبر است‌ گرچه نه پیغمبر است
عادت او بخشش است بخشش او گوهر است
حکم روانش قضا قَدر بلندش قَدَر
ای شرف ملک شاه مفخر دنیی تویی
پای نهاده به قدر بر سر شعر‌ی تویی
سِحر عدو را به خشم معجز موسی تویی
مرگ ولی را به مهر دعوت عیسی تویی
پیش تو مولی است دهر سید و مولی تویی
چون تو در این روزگار خلق نباشد دگر
گردون فتوی عقل پیش تو آرد همی
عقل اثرهای خویش بر تو شمارد همی
خشم تو بر چشم خصم آب گمارد همی
بر جگرش روزگار آتش بارد همی
زین دو قبل سال و مه خصم تو دارد همی
آب بلا در دو چشم آتش غم در جگر
ای ز سپهر کمال تافته خورشید وار
گشته به تمییز و عقل نادرهٔ روزگار
از کرم شهریار کار تو همچون نگار
وز قلمت چون نگار مملکت شهریار
طبع تو بحر محیط دست تو ابر بهار
بحر تو یاقوت موج ابر تو زرین مطر
هست چو خورشید و ماه طلعت دستور شاه
طلعت تو مشتری است در بر خورشید و ماه
حضرت و درگاه توست قبله ی اقبال و جاه
ملک خداوند را ‌کِلک تو دارد نگاه
لاجرم از هر که هست پیش خداوند گاه
زینت تو برترست قربت تو بیشتر
کلک روانت شدست مرکز امید و بیم
گه چو دعای مسیح‌ گه چو عصای‌ کلیم
هست ز نقل و ز نقش عادت او مستقیم
گه شد عطار مشک‌ گه شده نقاش سیم
کلک تو آرد پدید از شَبَه دُرِّ یتیم
کس نشنید ای شگفت ‌کز شبه خیزد دُرَر
بر دل ما تا که هست نقش خرد پادشا
جون خرد اندر دل است نقس تو در جان ما
رای تو چون‌ کوکب است همت تو چون سما
حلم تو و طبع توست همچو زمین و هوا
هر که به زر و به سیم‌ گشت ز مهرت جدا
دیده ی او شد چو سیم چهره ی او شد چو زر
بار خدایا ز توست کار معزّی به‌کام
وز تو شدست او عزیز نزد همه خاص و عام
شاه به قول تو کرد جاه و قبولش تمام
پیش وزیر از تو گشت حشمت او بر دوام
حکم تو را چون رهی ‌است امر تو را چون غلام
شاکر انعام توست‌ گشت سخن مختصر
تا که بود آفتاب تا که بود آسمان
فرّخ بادت بهار خرّم بادت خزان
تا که بپاید سپهر تا که بماند جهان
هم به سعادت بپای هم به سلامت بمان
ناله ی بربط شنو باده ی روشن ستان
درج معانی بکاو راه معالی سپر
تا که بود زهر و نوش تا که بود رنج و ناز
نوش خور و دل فروز باده ده و سرفراز
تا نشود میش یوز تا نشود کبک باز
جان بداندیش سوز کار نکوخواه ساز
خلعت توفیق پوش مرکب اقبال تاز
عمر به نیکی‌ گذار روز به ‌شادی سِپَر  امیر معزی

نویسنده: رضا قهرمانی
کفر زلف تو دگر باره مسلمانم کرد
کافری راهنمائی سوی ایمانم کرد
گبر کی بودم بهروز لقب نور رسول
تافت از روزن دل حضرت سلمانم کرد
مکن انکار که از همت مردان چه عجب
مور بودم نفس پیر سلیمانم کرد
خضر وقت آمد و از لطف بیکباره خلاص
ناگه از پیروی غول بیابانم کرد
مرده ای بودم پوسیده تن اندر بکفن
نفحۂ عیسوی آمد همه تن جانم کرد
آدمی نیستم از شاکر نعمت نبودم
دیو بودم کرم و لطف تو انسانم کرد
دُرد بودم کرم و جود تو بخشیده صفا
دَرد بودم نظر لطف تو درمانم کرد میرزا حبیب خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
این خوی بد ای دلبر بدخو که تو داری
نیکو نبود با رخ نیکو که تو داری
نه رنگ وفاداری و نه بوی مروت
حیف از گل روای گل خودرو که تو داری
طبع تو بسی نازک و خوی تو بسی تند
فریاد ازین طبع و از این خو که تو داری
نه روی تو دارد گل نه موی تو سنبل
دارد که چنین روی و چنین مو که تو داری
گفتی که وفادار و کرم پیشه ام آخر
آئین وفا رسم کرم کو که تو داری
رو یار دگر جوی دلاز آن که جوی نیست
جویای وفا یار جفاجو که تو داری
غم نیست رفیق از غم او گر نشدی شاد
شادی تو کافیست غم او که تو داری  رفیق اصفهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
دوش ترک مست ما با طرۂ آشفته بود
چهرۂ گلگونش بسان سرخ گل بشکفته بود
نرگس مستانه اش از بیخودی تا نیمه شب
نیمه ای بیدار بود و نیم دیگر خفته بود
پستۂ خاموش او با باده نوشان خراب
در مقام بیخودی تا گفتنی ها گفته بود
می کشید و رام شد از سرکشی آرام شد
نیمه شب آشفته و وقت سحر آلفته بود
وقت آن عاشق خوش و فرخنده کش تا نیمه شب
حقۂ یاقوت با الماس مژگان سفته بود
***
بنقد حال شدم خاک هر چه بادا باد
مگر بکوی تو روزیم در رساند باد
دگر ز عشق تو فریاد و ناله میکنم
که خاک را نزد هیچ ناله و فریاد
شویم خاک و شود سنگ خاک ما هنوز
تو سنگدل نکنی باز از دل ما یاد
بیاد قد و رخ و زلف تو چو خاک شویم
ز خاک ما بدمد سنبل و گل و شمشاد
هزار مرتبه شیرینتر است قصۂ ما
به پیش دوست ز دستان خسرو و فرهاد میرزا حبیب خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
کی تو چو من ای نگار داری
چون من تو یکی هزار داری
صد عاشق بی قرار داری
صد چیست که صد هزار داری
یکوعده وفا نکرده خلقی
هر گوشه در انتظار داری
روزی بکسی نمیکنی شام
خوی بد روزگار داری
چون گل دارم عزیزت ای گل
چون خارم اگر چه خوار داری
در رخنۂ پیرهن گلستان
در چاک قبا بهار داری
کار تو جفاست رو جفا کن
با مهر و وفا چه کار داری
ما را چو رفیق از تو فخر است
هر چند زما تو عار داری  رفیق اصفهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
نظر سوی دل افگاری نداری
اگر داری بمن باری نداری
نظر داری بمن از بس تغافل
چنان داری که پنداری نداری
جفا گفتم نداری داری اما
وفا پنداشتم داری نداری
طبیب دردمندانی و رحمی
بحال زار بیماری نداری
ترا از خار خار من چه پروا
که در دل از کسی خاری نداری
رقیبت همدست و همنشین غیر
از این ننگ و از آن عاری نداری
به بیرحمی شوی ترسم گرفتار
که رحمی بر گرفتاری نداری
برو قدری رفیق از کوی او دور
که اینجا قدر و مقداری نداری  رفیق اصفهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
خوشا شراب و جوانی و می ببانگ سرود
تنعمی به از این در جهان نخواهد بود
نگار مهوش و ساغی بحالت مستی
شراب بی غش و ساقی بنالۂ دف و رود
گر این بپای شود گلبنی بی خار
ور آن بدست فتد هست آتشی بی دود
دو دوست دست بهم داده سرخوش از باده
کنار سبزه و آب روان بگفت و شنود
بهم نشسته بیکجا چو لاله و نرگس
یکی قدح بکف و دیگری خمار آلود
اگر میسرت این عیش میشود خوش باش
وگرنه حسرت و افسوس میندارد سود
حبیب قانع ازین باغ شو بنطاره
وگرنه کی دهدت دست عمدۂ مقصود  میرزا حبیب خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
چو زد به صفحۂ روی تو کلک صنع رقم
به روی تعرفۂ ماسوا کشید قلم
دو ابروان کمان تو کرده تهدیدم
که هر دو داده چنان دست اتحاد بهم
که گر بگوشۂ چشمی بر آن کنم نظری
کمان کشد به هلاکم بدون لا و نعم
بکوش و صحبت دانشوران به گوش نیوش
که هر که تکلمش ارزد به صد هزار درم
به ناخنی که گشاید گره، دلی مخراش
مکن به کس چو نداری روا بخویش ستم
***
دوش چو مه سر زد از در دلبر شیرین لبم
جان شیرین برلب آمد تا برامد مطلبم
در برش چون جان کشیدم، لب نهادم بر لبش
گر چه جانم بر لب آمد، جانی آمد بر لبم
***
رسید جان شیرین بر لب و عزم سفر دارم
بیا کز آن دو لب یک بوسه بهر توشه بردارم
ز جان چشم طمع پوشیدنم امشب مسلّم شد
که گاهی بانگاهی میکند چشمت خبر دارم  ناهید همدانی

نویسنده: رضا قهرمانی
تنی دارد بنامیزد ز جان به
نه از جان من از جان جهان به
رخی بهتر ز ماه بدر صد بار
قدی صد بار از سرو روان به
گل روئی گه گل گوئی لوحش الله
ز گل نیکوتر و از ارغوان به
می از دست تو یک شب تا سحرگاه
ز آب خضر و عمر جاودان به
مگو زاهد به رندان خرابات
که باغ جنت از کوی مغان به
می و میخانه باشد می کشان را
ز آب کوثر و باغ جنان به
نشاید تافتن از دلبری روی
که نتوان یافتن دیگر از آن به
چو می گردد به عکس خواهش ما
نگردد بعد از این گر آسمان به
بود شعر رفیق از غیر بهتر
ولیکن گفتۂ حافظ از آن به  رفیق اصفهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
عمر برآمد مرا به نیمۂ هفتاد
نیمی از عمر خویش دادم بر باد
حاصل این روزگار رفته بدستم
لختی افسوس ماند و لختی فریاد
این شکرین عمر نغز دلکش شیرین
باختم از کف بنام خسرو فرهاد
دانی همواره استوار نماند
خانه اگر چند سخت دارد بنیاد
بنیۂ آن خانه سخت سست بود کش
نیمی باشد بر آب و نیمی بر باد
گرفتدت کار سخت هیچ مخور غم
ور کندت روی بخت نیز مزی شاد
گر تو درازا بروزگار بمانی
انده و شادی بروزگار نماند
راه میانه روی بجو که همین است
نزد هنرمند راه دان روش داد میرزا حبیب خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
بی جهت توسن کین تاخته ای یعنی چه
بی سبب تیغ ستم آخته ای یعنی چه
قامتی را که قیامت ز قیامش خیزد
از پی قتل من افروخته ای یعنی چه
آتشین ز آتش می آن رخ افروخته را
از پی سوختنم ساخته ای یعنی چه
نظر انداخته ای بر همه بیوجه و مرا
بی گناه از نظر انداخته ای یعنی چه
باخته من به تو در نرد محبت دل و تو
خصم جان من دل باخته ای یعنی چه
به ره مهر و وفا ای بت بی مهر و وفا
صد رهم دیده و نشناخته ای یعنی چه
چون دلت آئینه آن رخ زیبایت رفیق
زنگ ز آئینه نپرداخته ای یعنی چه
***
تا کلک قضا رقم کشیده
نقشی چو رخ تو کم کشیده
صورتگر چین زرشک رویت
بر صورت چین قلم کشیده
نه یاد زلال خضر کرده
نه حسرت جام جم کشیده
اکنون نه رفیق جور عشقت
پی در پی و دم به دم کشیده
تا دیده و تا کشیده از تو
محنت دیده ستم کشیده  رفیق اصفهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
عادت به این مکن که کنی جور و کین همه
نیکوست جور و کین ز نکویان نه این همه
از دلبران کدام بنالند عاشقان
هستند این گروه جفاجو چنین همه
نقص تو نیست جورو جفا زانکه بوده اند
خوبان همه چنان و نکویان چنین همه
صد درد بر دلست مرا غیر درد عشق
ای کاش بود درد دل من چنین همه
با روی این چنین گدری گر به چین شوند
حیران روی خوب تو خوبان چین همه
زان لعل لب که خاتم خوبیست باشدت
هر ملک دل که هست به زیر نگین همه
ماهی نه چون رخ تو بود بر همه فلک
سروی نه چون قد تو بود بر زمین همه
گاهی به من ز روی ترحم نگاه کن
بر رغم من به سوی رقیبان مبین همه
هر جا رفیق خواند به وصف تو شعر خویش
کردند اهل زبع بر آن آفرین همه  رفیق اصفهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
بگیر پرده ز رخ ای یگانه صنع صنیع
جهان پیر جوان کن از آن جمال بدیع
ز چهره پرده برافکن که جان بلب آمد
در انتظار تو از مرد و زن، شریف و وضیع
به فکر و ذکر تو من صبح و شام مشغولم
نمیکنم بجز این وقت پربها تضییع
تو آفتابی و من ذره، فکر کوته من
چگونه راه بیابد بر آن مقام رفیع؟
***
مراست دلبرکی شوخ و شنگ و خوشگل و شیک
بلندقامت و سیمین بر و کمرباریک
گهی به طرفه نگاهی سپاه مژگان را
کُند سپهبد چشمش به قتل من تحریک
چو بیندم، رخ از موی خود بپوشاند
که روز بخت مرا همچو شب کند تاریک
ز وصف موی میانش کمیت من لنگ است
اگر چه رشتۂ فکرم شود چو مو باریک
ز نقطۂ دهنش دم نمیزند ناهید
چرا که هست درین نقطه نکته ای باریک  ناهید همدانی

نویسنده: رضا قهرمانی
ترکم امشب بسرا بیخود و مدهوش آمد
مست و ساغر زده چون دوش و پریدوش آمد
نادر افتاد که ما را پس تنهائی
نیمه شب تا سحر آن ترک در آغوش آمد
چه ثنا گویمت ای باده که این لطف بدیع
بمن از دوست ببیهوشی نزهوش آمد
همه شب بودم ازینسوی بدان سوی کشان
سر آن زلف پریشیده که تا دوش آمد
وعده بسیار مرا داد بمستی لیکن
وقت هشیاریش از وعده فراموش آمد
دوش از مستی تا صبح همی گفت سخن
چونکه امروز بهوش آمد خاموش آمد
آشتی داد بهم روز وصال و شب هجر
داوریها که از آن زلف و بناگوش آمد
شب بیک پیرهن اندر بر ما خفت و پگاه
جست و برجست و کمربست و قباپوش آمد
خوش بخندید و پسندید چه از قول حبیب
این غزل چون گهرش در صدف گوش آمد میرزا حبیب خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
گذشت عمری و، من چشم دل به راه تو دارم
امید آن نگه لطف گاه گاه تو دارم
گر از جفا گمان کرده ای که تَرکِ تو گفتم
عجب من از تو و این فکر اشتباه تو دارم
کنم چگونه من از بیوفائی تو شکایت
که شرم از آن نگه چشم دلسیاه تو دارم
***
نوا ز عشق گلی همچو بلبلی دارم
به گلستان جهان، من عجب گلی دارم
به گرد عارض او زلف دست داده به هم
به دور همچو گُلی بین چه سُنبلی دارم
***
ما جهان گردیده یکتا صورتی گر دیده ایم
در صفات حسن سیرت در تو دلبر دیده ایم
در جهان بس خوبروی و شوخ چشم دلفریب
دیده، امّا در ملاحت چون کمتر دیده ایم  ناهید همدانی

نویسنده: رضا قهرمانی
مه من در سفر و ز هجر آن ماه سفر رفته
بسر رفته مرا عمر آه از عمر بسر رفته
مه من بیخبر سوی سفر رفت و ز همراهان
نمی آرد کسی سویم خبر زان بی خبر رفته
از آن وادی نمانده پای رفتن شهسوارانرا
رود چون بیدلی از گریه تا گل در کمر رفته
کیم من دور از درگاه او بر درگه شاهی
گدائی با لب خشک آمده با چشم تر رفته
مشو مغرور عشق بوالهوس کش زود می بینی
هوس از دل جدا گشته هوا از سر بدر رفته
رفیق بینوا در جست و جویت گشت میدانی
غریبی کو به کو گشته گدایی در به در رفته
***
تا لاله و گل هست میان گل و لاله
با لاله رخی کن می گلگون به پیاله
یا رب چه گلی ای گل رعنا که در این باغ
نه بوی تو دارد گل و نه رنگ تو لاله
یک روز به من نگدرد از عمر که بی تو
صبحم به فغان نگذرد و شام به ناله
از تاب عرق روی تو این لطف که دارد
دارد نه گل از شبنم و نه لاله ز ژاله
جز زلف و خطت کز گل رخسار دمیده ست
از گل ندمد سنبل و از لاله کلاله
هر کس نگرد ماه رخ و هالۂ خطت
من بعد نگوید چو رفیق از مه و هاله  رفیق اصفهانی

نویسنده: رضا قهرمانی

Google

.: Weblog Themes By Blog Skin :.