حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
مرا به دل شب هجران گر آرزوئی بود
به صبح وصل چو تو آفتابروئی بود
دریغ و آه! که عمرم تمام گشت و، مرا
فقط نصیب ز وصل تو آرزوئی بود
دَری ز صلح نکردی شبی به رویم باز
مرا چه بخت سیه روز جنگجوئی بود
به پیش تیر نگاهت بغیر جان دادن
مگر ز بهر کسی حدّ گفتگوئی بود؟
چو میزدی تو به زخمم نمک به لبخندی
به پاره های جگر، بهترین رفوئی بود
درون بستر بیماری ام در آتش تب
به یاد چشم تو، خوش عالم نکوئی بود
خوش آنزمان که ز شوق امید وصل تو، اشک
روان ز چشمۂ چشمم، چو آب جوئی بود
ز شور عشق تو شیرین سخن به هر چمنی
ز بلبلان خوش آهنگ، های و هوئی بود
نه لاله داشت به دشت آبروی روی ترا
نه در گُلی به چمن چون تو رنگ و بوئی داشت
نگاه کن که به چشم تو، جان سپردن من
دهد گواه که ناهید راستگوئی بود  ناهید همدانی

نویسنده: رضا قهرمانی

Google

.: Weblog Themes By Blog Skin :.