چو زد به صفحۂ روی تو کلک صنع رقم
به روی تعرفۂ ماسوا کشید قلم
دو ابروان کمان تو کرده تهدیدم
که هر دو داده چنان دست اتحاد بهم
که گر بگوشۂ چشمی بر آن کنم نظری
کمان کشد به هلاکم بدون لا و نعم
بکوش و صحبت دانشوران به گوش نیوش
که هر که تکلمش ارزد به صد هزار درم
به ناخنی که گشاید گره، دلی مخراش
مکن به کس چو نداری روا بخویش ستم
***
دوش چو مه سر زد از در دلبر شیرین لبم
جان شیرین برلب آمد تا برامد مطلبم
در برش چون جان کشیدم، لب نهادم بر لبش
گر چه جانم بر لب آمد، جانی آمد بر لبم
***
رسید جان شیرین بر لب و عزم سفر دارم
بیا کز آن دو لب یک بوسه بهر توشه بردارم
ز جان چشم طمع پوشیدنم امشب مسلّم شد
که گاهی بانگاهی میکند چشمت خبر دارم ناهید همدانی
به روی تعرفۂ ماسوا کشید قلم
دو ابروان کمان تو کرده تهدیدم
که هر دو داده چنان دست اتحاد بهم
که گر بگوشۂ چشمی بر آن کنم نظری
کمان کشد به هلاکم بدون لا و نعم
بکوش و صحبت دانشوران به گوش نیوش
که هر که تکلمش ارزد به صد هزار درم
به ناخنی که گشاید گره، دلی مخراش
مکن به کس چو نداری روا بخویش ستم
***
دوش چو مه سر زد از در دلبر شیرین لبم
جان شیرین برلب آمد تا برامد مطلبم
در برش چون جان کشیدم، لب نهادم بر لبش
گر چه جانم بر لب آمد، جانی آمد بر لبم
***
رسید جان شیرین بر لب و عزم سفر دارم
بیا کز آن دو لب یک بوسه بهر توشه بردارم
ز جان چشم طمع پوشیدنم امشب مسلّم شد
که گاهی بانگاهی میکند چشمت خبر دارم ناهید همدانی
نویسنده: رضا قهرمانی
