حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
شوریست عجب در سر شوریده سران باز
یا رب چه خبر میرسد از بیخبران باز
زد نوبتی چرخ مگر نوبت عشرت
بر درگه آن خسرو زرین کمران باز
بر دوش و سرم خرقه و دستار گران است
این هر دو گرو نه بیکی رطل گران باز
چون قطره مگر رو بسوی بحر نهادند
یک قافله دل گمشده بی پا و سران باز
شاید که بروی تو دگر بار نبیند
هر دیده که گردیده بروی دگران باز
***
در دشت مرو بصید نخجیر
در شهر بیا و صید کن شیر
سرها سپر است اگر کشی تیغ
دل ها هدف است اگر زنی تیر
مژگان تو خود بس است زوبین
ابروی تو خود بس است شمشیر
گفتم که مگر فرو نشانم
این آتش دل بآب تدبیر
شاید که بعاقلان بگویند
دیوانه گسسته باز زنجیر
دادم ببهای بوسه ای جان
دیگر چه دهم برای توفیر میرزا حبیب خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی

Google

.: Weblog Themes By Blog Skin :.