حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
چشم مست تو مگر باز چه در سر دارد
ترک سرمست چرا دست بخنجر دارد
باز باد سحر آشفته سخن میگوید
خبری گوئی از آن جعد معنبر دارد
نکشد منت دور فلک مینا رنگ
هر که یکجرعه می ناب بساغر دارد
ما نظر برلب جام می ناب و زاهد
چشم امید بسر چشمۂ کوثر دارد
راستی را خم زلف تو عجب زناری است
که بهر تار دو صد سلسله کافر دارد
بر در پیر مغان باز آورده حبیب
ارمغانرا لب خشک و مژۂ تر دارد
***
لطف تو سنگ را بنظر گوهر آورد
مهر تو خاک را بتجلی زر آورد
صد کاروان ز جود تو در هر نفس روان
آنصد چو برگذشت صد دیگر آورد
هر شب مرا بدفع حوادث بخوابگاه
عون تو صد حصار و دو صد لشکر آورد
خورشید را که رفته ز خاور بباختر
از باختر دوباره سوی خاور آورد میرزا حبیب خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی

Google

.: Weblog Themes By Blog Skin :.