مغز سر فرزانه را چون پنبه های گوش نیست
ای خوشا حال سبکباری که در راه طلب
خانه بر دوش است و بار خانه اش بر دوش نیست
گر ببزم می چراغی نیست روشن گو مباش
غلغل مینا که باشد شمع ما خاموش نیست
استماع دوستان آورد ما را در سخن
پرده های ساز ما جز پرده های گوش نیست
***
شعر اگر اعجاز باشد بی بلند و پست نیست
در ید بیضا همه انگشتها یکدست نیست
بحث کج در طبع شاعر میخلدنی دخل راست
طاقت خار است ماهی را و تاب شست نیست
ایدل از موج سراب نرمی دشمن بترس
بهر ماهی حلقه های دام کم از شست نیست
تا سرش از بوی می شد گرم خمها را شکست
خیچکس در دور ما چون محتسب بد مست نیست غنی کشمیری
کی از هر رشتهٔ این دستهٔ گل را توان بستن
بزور رعشهٔ شوق اظطرابی آرزو دارم
که مغزم را نباشد فرصت در استخوان بستن
بروز آر عندلیبم شام چون پروانه خاموشم
در آن کو خرقهٔ من نیست خاب پاسبان بستن
علاج اظطراب دل نماید ز من ورنه
بافسون میتواند لرزهٔ آب روان بستن
همیشه پیشه من عجز و کار اوست استغنا
ز گلچین در زدن میآید و از باغبان بستن
دکان گل فروشم رونق من موسمی دارد
بخود نتوان گل داغ جنون را در خزان بستن
جرس این ناله را از پهلوی دلبستگی دارد
نبایستی ز اول خویش را بر کاروان بستن
کلیم از یک الف زخم اینهمه بهر چه مینالی
سخن کوتاه کن تا کی ز حرفی داستان بستن کلیم کاشانی
چون سبحه یک یک بهره مند از کاوش مژگان تو
محراب ابروی ترا نازم که دایم در خمش
صفهای طاعت پیش و پس استاده از مژگان تو
جانا کجا داری خبر از اشک بی آرام ما
چون طفل بدخوئی چنین ننشسته در دامان تو
از تیغ بی زنهار تو یارب کدامین نیشتر
بر سینهٔ من زخمها ناگشته در میدان تو
شد خشک سال عافیت کو تیر باران غمت
شاید دلم آبی خورد از آهن مژگان تو
زنجیر اگر چه سربسر چشمست بر من ننگرد
از بس مکرر گشته ام در گوشهٔ زندان تو
بر گریه ات یکره کلیم آن شوخ اگر زد خندهٔ
هر قطره گوهر می شود از دیدهٔ گریان تو کلیم کاشانی
چشمت در فیضی است که بر روی تو باز است
افتادن و برخاستن باده پرستان
در مذهب رندان خرابات نماز است
می نیست چو در کاسه مرا رعشه در اعضاست
دستم بنظر پنجهٔ طنبورنواز است
چون بال گشایم که درین صیدگه دهر
از دام همه روی زمین سینهٔ باز است
گر پردهٔ ناموس کسی از ناخن مطرب
در بزم طرب پاره نشد پردهٔ ساز است
***
چون آستین همیشه جبینم ز چین پر است
یعنی دلم ز دست تو ای نازنین پر است
گل کرد استخوان بتن از چشم داغها
مانم بکاغذی که ز نقش نگین پر است
هر چشم نی ز نغمهٔ شیرین لبالب است
زنبور خانه ایست که از انگبین پر است
هر کس بدرگه کرمت برد تحفه ای
ما را ز دست خود آستین پر است
جز زیر خاک جای من خاکسار نیست
روی زمین ز مردم بالانشین پر است غنی کشمیری
شب قدر است این آن روز نوروز
تو طالع گشته ای یا صبح دولت
تو از در آمدی یا بخت فیروز
بیفکن پرده تا بر خاک افتد
ز گردون آفتاب عالم افروز
مگر باران اشکم این اثر داشت
که بیرون آمد آن برق جهانسوز
رضا دارم به پیکانم بدوزند
نگویندم که از وی دیده بر دوز
مدرس گفتگوی عقل بگذار
مرا حرفی بجز عشقش میاموز
نیاز از شادی عالم چه جوئی
بیا گنج غمش در دل بیندوز نیاز اصفهانی
دهند، من ندهم نقد دولت غم دوست
کسی به مرتبهٔ عشق پیشدستی کرد
که پشت پا زد بر این جهان و آنچه در اوست
تفاوتی نکند ، خواه درد، خواه دوا
به ما هر آنچه که از دوست میرسد نیکوست
وجود دلبر و من، حکم جان و تن دارد
تمام خواهش من در کف ارادهٔ اوست
تو دوست باش، چه پروا، ز یک جهان دشمن؟
تو یار باش، چه اندیشه از ملامتگوست؟
از آن زمان که به زلف تو عقد دل بستم
تمام علقهٔ من در جهان به یک سر موست
چه غم که درد غم عشق را دوائی نیست
که دردمند ترا درد بی دوا داروست
فقط نه مهر خموشی است زان دهن به زبان
هزار عقدهٔ از آن زلف پر گره به گلوست
به هر نگاه به طرز دگر زند ره دل
همیشه شیوهٔ آن چشم دلسیه جادوست
کسی است زندهٔ جاوید در جهان ناهید
که کرد جان گرامی فدای حضرت دوست ناهید همدانی
کعبه گوی و، سجده گاهم خاک جای پای تست
آفتاب عالم آرا با همه جاه و شرف
پرتوی از جلوهٔ حسن جهان آرای تست
گو برافرازد شه حسنت لوای دلبری
زانکه هر ملک دلی در تحت استیلای تست
عارف و عامی به هر جا میخرامی همچو کبک
نقش دیوار از تماشای قد و بالای تست
ای پری! دست من دامان زلفت، چاره ای
کاین دل دیوانهٔ من واله و شیدای تست
خندهٔ زیر لبت آب حیات زندگیست
زنده است آندل که با یک نوشخند احیای تست
باشد آن کاو در عجب ناهید از فریاد من
غافل از تیر نگاه چشم بی پروای تست ناهید همدانی
مکن ای یار که این رسم و ره یاری نیست
شد دلم خون ز غم و دلبر بیرحم مرا
رسم دلجویی و آئین وفاداری نیست
ماجرای دل پرخون به که گویم که کسی
نیست کز دیدهٔ او خون ز غمش جاری نیست
رفت از برم آن ماه چو شمع از تف دل
کار من شب همه شب غیر شرر باری نیست
دولت وصل تو در خواب گهی هست مرا
حیف کاین واقعه در عالم بیداری نیست
خنده بر گریه من می کنی و معذوری
که هنوزت خبر از درد گرفتاری نیست
دو سه روزی که رفیق از سر کویت رفته است
آن چنان رفته ز یاد تو که پنداری نیست رفیق اصفهانی
مایهٔ آرام جان بیقرار من کجاست
روزگاری شد که روز من سیاه است آن کز او
تیره شد هم روز من هم روزگار من کجاست
بود از شمع رخ ماهی فروزان محفلم
آن چراغ محفل شبهای تار من کجاست
هر که غمگین است او را غمگساری هست و، من
مردم از بی غمگساری، غمگسار من کجاست
هر کجا رفتم ندیدم من نشان زان نازنین
یارب امید دل امیدوار من کجاست
نیست در دستم عنان دل خدا را دوستان
آنکه برد از کف عنان اختیار من کجاست
شد گل عشقم ز غم پژمرده آن کزوی، رفیق
موسم دی گشت ایام بهار من کجاست رفیق اصفهانی
روم بخویش که دیگر بخود نیایم باز
چو چنگم از غم تو مانده پوستی درگی
مرا چو چنگ ببر گیر و از کرم بنواز
تو آنچنان که عزیزی بکشور دل من
نداشت یوسف کنعان به مصر این اعزاز
خیال روی تو بهتر مرا از عیش آید
شکنج زلف تو خوشتر مرا از عمر دراز
ز دام عشق تو جانم مدام در تک و پوی
بشوق بام تو روحم مدام در پرواز
چرا شکسته و برگشته زلف و مژگانت
مگر گذشته بمیدان عشق لشکر ناز
یوسف حسن توام هر چه هست تا انجام
مرا معلم عشق تو داد یاد آغاز
ز غمزه های تو دل جان کجا تواند برد
که یک دل است و بقصدش هزار تیرانداز
چنان بطرز غزل شهره شد در اصفاهان
که پا برون ننهد نظم سعدی از شیراز نیاز اصفهانی
گفتم منم غریبی از شهر آشنائی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدائی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی
گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشتهئی هوائی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سری بود خدائی خواجوی کرمانی
***
ما سر بنهادیم و به سامان نرسیدیم
در درد بمردیم و بدرمان نرسیدیم
گفتند که جان در قدمش ریز و ببر جان
جان نیز بدادیم و بجانان نرسیدیم
گشتیم گدایان سر کویش و هرگز
در گرد سراپردهٔ سلطان نرسیدیم
چون سایه دویدیم به سر در عقبش لیک
در سایهٔ آن سرو خرامان نرسیدیم
رفتیم که جان بر سر میدانش فشانیم
از سر بگذشتیم و به میدان نرسیدیم
چون ذره سراسیمه شدیم از غم و روزی
در چشمهٔ خورشید درفشان نرسیدیم
در تیرگی هجر بمردیم و ز لعلش
هرگز به لب چشمهٔ حیوان نرسیدیم
ایوب صبوریم که از محنت کرمان
چون یوسف گم گشته به کنعان نرسیدیم
از زلف تو زنار ببستیم و چو خواجو
در کفر بماندیم و بایمان نرسیدیم خواجوی کرمانی
***
بگوئید ای رفیقان ساربان را
که امشب باز دارد کاروان را
چو گل بیرون شد از بستان چه حاصل
زغلغل بلبل فریاد خوان را
اگر زین پیش جان میپروریدم
کنون بدرود خواهم کرد جان را
بدار ای ساربان محمل که از دور
ببینم آن مه نامهربان را
دمی بر چشمهٔ چشمم فرود آی
کنون فرصت شمار آب روان را
گر آن جان جهان را باز بینم
فدای او کنم جان و جهان را
چو تیر ار زانکه بیرون شد ز شستم
نهم پی بر پی آن ابرو کمان را
شکر بر خویشتن خندد گر آن ماه
بشکر خنده بگشاید دهان را
چو روی دوستان باغست و بستان
بروی دوستان بین بوستان را
چو میدانی که دورانرا بقا نیست
غنیمت دان حضور دوستان را خواجوی کرمانی
***
مرغ جانرا هر دو عالم آشیانی بیش نیست
حاصلم زین قرص زرین نیم نانی بیش نیست
از نعیم روضهٔ رضوان غرض دانی که چیست
وصل جانان ورنه جنت بوستانی بیش نیست
گفتم از خاک درش سر بر ندارم بندهوار
باز میگویم سری بر آستانی بیش نیست
آنچنان در عالم وحدت نشان گم کردهام
کز وجودم اینکه میبینی نشانی بیش نیست
چند گویم هر نفس کاهم ز گردون درگذشت
کاسمان از آتش آهم دخانی بیش نیست
در غمش چون دانهٔ نارست آب چشم من
وز لبش کام روانم ناردانی بیش نیست
گفتمش چشمت بمستی خون جانم ریخت گفت
گر چه خونخوارست آخر ناتوانی بیش نیست
گر بجان قانع شود در پایش افشانم روان
کانچه در دستست حالی نیم جانی بیش نیست
یک زمان خواجو حضور دوستان فرصت شمار
زانکه از دور زمان فرصت زمانی بیش نیست خواجوی کرمانی
***
در سر زلف سیاه تو چه سوداست که نیست
وز غم عشق تو در شهر چه غوغاست که نیست
گفتی از لعل من امروز تمنای تو چیست
در دلم زان لب شیرین چه تمناست که نیست
بجز از زلف کژت سلسله جنبان دلم
خم زلف تو گواه من شیداست که نیست
پای بند غم سودای تو مسکین دل من
نتوان گفت که این طلعت زیباست که نیست
در چمن نیست ببالای بلندت سروی
راستی در قد زیبای تو پیداست که نیست
با جمالت نکنم میل تماشای بهار
زانکه در گلشن رویت چه تماشاست که نیست
گر کسی گفت که چون قد تو شمشادی نیست
اگر آن قامت و بالاست بگو راست که نیست
گفتی از نرگس رعنای منت هست شکیب
شاهد حال من آن نرگس رعناست که نیست
ایکه خواجو ز سر زلف تو شد سودائی
در سر زلف سیاه توچه سوداست که نیست خواجوی کرمانی
نه دل خواهد به جا ماندن مسلمانان نه دین ما را
کند آنکس که منع از دیدنت ای نازنین ما را
ببیند گر تو را معذور دارد بعد ازین ما را
به جرم عشق بازی منع ما تا کنی زاهد
گناه ما چه باشد،آفرید ایزد چنین ما را
بهدداغ لاله رویان زاده ایم و تا دم مردن
بود چون لاله مهر داغ ایشان بر جبین ما را
ترا با ما چه کار ای پندگو، از پند ما بگذر
مکن بیهوده غمگین خویش را اندوهگین ما را
گدای کشور عشقیم ما، وین سلطنت یکدم
بود بهتر ز عمر شاهی روی زمین ما را
چه باشد ای که با او همنشینی روز و شب، گاهی
کنی همدم بما او را و با او همنشین ما را
چه نیک و بد رفیق از غیر من دید آن پری، یارب
که دارد روز و شب از مهر کین شاد و غمین ما را رفیق اصفهانی
که کار چشم خوبان سرمه سائی است
نماز پارسا بی مطلبی نیست
سلام او سلام روستائی است
بزلف او رسیده در سیاهی
چرا بختم خجل از نارسائی است
بسان اشک شمع از تیره بختی
گریزان چم من از روشنائی است
ز دامش کی توان پرواز کردن
پرد گر رنگ روهم بیوفائی است
ز شرم انگشت دارد در دهان طفل
سر پستان گرفتن هم گدائی است
جز ابروئی نماند در جبینش
ز بس مه بر درش در جبهه سائی است
نبیند فیض شب را روز در خواب
بیاض دیده را کی روشنائی است
غنی از ننگ نام زر نگیرد
که نامزر گرفتن هم گدائی است غنی کشمیری
عاشق چو مست گشت گناه و ثواب چیست
چون عاشقان برون ز حسابند، پس مرا
اندیشهٔ حساب به روز حساب چیست
هر کس که محو روی تو باشد به روز و شب
کی آگه است ماه چه و آفتاب چیست
ساقی مده شراب که از چشم مست تو
مستم من آنچنان که ندانم شراب چیست
یک بوسه بیش نیست سؤال من از درت
با من به تلخی از لب شیرین جواب چیست
بردار پرده از رخ خود ماه من کسی
چون تاب دیدن تو ندارد نقاب چیست
ساغر به عزم توبه منه بر زمین، رفیق
در فصل گل ز بادهٔ ناب اجتناب چیست رفیق اصفهانی
مفتون شیوهٔ نگه چشم مست تست
پیداست از نگاه تو کامروز در جهان
هر فتنه ای است زیر سر چشم مست تست
بیچاره من چسان کشم از دامن تو دست
مرغ دلم به دام بلا پای بست تست
گویم رخ تو ماه تمام است، نقص تو
گیرمقد بلند تو طوبی، شکست تست
گویم اگر به مرده دهی جان ز نوشخند
خود این صفت یکی ز کرامات پست تست
پیش تو من کیم که زنم از حیات دم
آثاری از وجودم اگر هست، هست تست
بگشا دری به روی من ای کعبهٔ مراد
آخر کلید گنج سعادت به دست تست
در بحر حیرتم که چه خاکی به سر کنم
بیچاره آن دلی که چو ماهی به شست تست
گر چه شکسته ای به درستی هزار عهد
ما را هنوز دیده به عهد الست تست
ناهید را چه غم ز حوادث کز آنچه هست
دست طمع کشید و بجان پای بست تست ناهید همدانی
کاسهٔ مجنون و جام لاله پر خون میکنم
طالعی دارم که می افتد گره در کار من
سر چو تار سبحه از هر جا که بیرون میکنم
ابروی زخم کشیده چشم داغم سرمه وار
حسن یوسف را بعشق خویش مفتون میکنم
طاعت شوریدگانرا قبله جای دیگر است
رو به وقت اشک ریزی سوی جیحون میکنم
با چنین بخت زبون ما روزگارم دشمنی است
کوشش فرهاد را با ضعف مجنون میکنم
آنچه من دیدم ز دشمن هم جدائی مشکل است
میخلد در دل گر از پا خار بیرون میکنم
جامهٔ وارون طالع میکنم از بر کلیم
بخت را از همت والا دگرگون میکنم کلیم کاشانی
در چشم خویش میل ز خجلت کشیده است
سوز دلم چو شمع بجائی رسیده است
کز تخم اشک من گل آتش دمیده است
گردید راز عشق ز پوشیدن اشکار
دندان بخیه پردهٔ ما را دریده است
قوس و قدح اگر چه بگردون کشیده سر
ابروی یار دیده و رنگش پریده است
یک موی فرق نیست میان دو ابرویت
خوش مصرعی بمصرع دیگر رسیده است
زین بیشتر حلاوت شهد اینقدر نبود
زنبور دانم آن لب شیرین مزیده است
افتاد گل ز دیدهٔ یعقوب همچو اشک
دانم نسیم مصر بکنعان وزیده است
در حیرتم که آینه امروز صبحدم
روی که دیده است که روی تو دیده است
در زندگی بخواب نبیند کسی غنی
آسایشی که دل پس مرگ دیده است غنی کشمیری
حیف از این عمر گرامی که چنین میگذرد
کرده چون ابر مرا از همه اعضا گریان
برق عشق تو که بر خرمن دین میگذرد
کس ندانست ز خال تو در آن گوشهٔ چشم
که چه سان حال دل گوشه نشین میگذرد
مهر شرمنده شود گر کشد از چهره نقاب
آسمان رشک برد چون بزمین میگذرد
روی بگشا که مستور نشیند خورشید
چند بی پرده براین چرخ برین میگذرد
ساکن کوی تو نارد بنظر جنت و خلد
تشنه وصل تو از ما معین میگذرد
آورد خط تو یا رب چقدر نافه و مشک
جان فدایش مگر از خط چین میگذرد
خرمن صبر نیاز آتش غیرت سوزد
بیند ار باد برین زلف و جبین میگذرد نیاز اصفهانی
که فرق روی تو با مه ز ماه تا ماهی است
مراذیگانه امیدی که زنده میدارد
ز چشمت آن نگه مهر گاه و بیگاهی است
به حیرتم ز ستمگر که از چه رو غاقل
ز آه و نیمشب و نالهٔ سحرگاهی است
گشای چشم و ببین نقص خود، که در عالم
کمال نقص وجود بشر ز خودخواهی است
ز عادتی که تو خوانی عبادتش چه ثمر
که حسن هر عمل از روی فهم و آگاهی است
نماز فلسفه دارد، وگرنه خالق را
چه احتیاج به حمدی و قل هواللهی است؟
غرض ز فیض عبادت مراد حق ناهید
به حال مردم از پافتاده همراهی است ناهید همدانی
در پرتو تو رقص کند جمله درختان
جام آمده بر پیکر گلهای گلستان
بلبل بزند بوسه به هر غنچهٔ خندان
با چهچهٔ بلبل و آن بوی خوش گل
سرمست بگردید بسی صاحب بستان
بنگر به طبیعت که چنین خوب و دلاراست
دلشاد شوند ابنهمه در پرتو مستان
***
به رویا دیدم آن شمع شب افروز
که اشک از شعله ای می ریخت جانسوز
به گردش سینهٔ پروانه می سوخت
ولی شادان بد از این بخت پیروز
نسوزد عاشقی گر بود صادق
اگر سوزد ز سوز غم شب و روز پری دخت کهبد
چون حباب از فرق دستار یقین را وا کنم
خار بی گل دود بی آتش بمن قسمت رسد
خواه گلشن خواه گلخن هر کجا مأوا کنم
پای سیرم نیست اما سیل اشکم داده اند
میتوانم خانه را بر خویشتن صحرا کنم
اشک میریزم نه خون هرگاه شوق از حد رود
چون شود بد مست مهمان آب در مینا کنم
صورت زیبا ز خواب عافیت بیدار شد
عیش را از ناله تا کی تلخ بر دنیا کنم
من که کاغذ از قلم نشناسم از آشفتگی
میرود قاصد چه بنویسم چه حرف انشا کنم
از نسیمی کمترم در گلستان روزگار
این نشد کز نو گلی بند قبائی وا کنم... کلیم کاشانی
کاهیم ولی پشت به دیوار نداریم
زین پایهٔ پست اوج غباری نگرفتیم
ما طالع خار سر دیوار نداریم
از بزم تو زین دیدهٔ خونبار جدائیم
ابریم ولی راه بگلزار نداریم
وقتست اجل گر قدمی رنجه نماید
بیمار غریبیم و پرستار نداریم
از حوصلهٔ ما غم دنیا نبود بیش
آن غم که بود حصه غمخوار نداریم
در طینت ما جذبهٔ ابرام نباشد
خاریم و بدامان کسی کار نداریم
این صیقل بیداد فلک بی سببی نیست
زآنست که بر آینه زنگار نداریم
چون شمع کلیم اشک فشانی سخن ماست
بی آتش شوقی سر گفتار نداریم کلیم کاشانی
از این آب آتش من تیزتر شد
بود گر چارهٔ دیوانه زنجیر
ز زلفش دل چرا دیوانه تر شد
جفا دیدم وفای من فزون شد
سخن کوته حکایت مختصر شد
شنیدم نامش و جان را سپردم
وفا کردم جفایش بیشتر شد
گرفتم خوب داد دل ز اغیار
نمودم صبر تا بیدادگر شد
ز سر عشق هر کس با خبر گشت
نیاز از هر دو عالم بیخبر شد
***
آنکه پیشم لب شیرین ترا یاد کند
بیند ار گریهٔ من خنده به فرهاد کند
من ز اندیشهٔ آزادیم اندر فریاد
او به رحم آمده تا صید خود آزاد کند
گشته اهریمن زلف تو سلیمان گوئی
که به هر سو برود تکیه گه از باد کند
ناز یکسو نه و بگذار نیاز ای مه من
ز وصالت دل غمدیدهٔ خود شاد کند نیاز اصفهانی
نه عشقش می توان از سر بدر کرد
نه در دل میتوان این درد بنهفت
نه کس را میتوان زین غم خبر کرد
نه رویش توان روی دگر دید
نه با رویش توان فکر دگر کرد
نه همچون شمع در بزمش توان سوخت
نه چون پروانه گرد او گذر کرد
نه از غیرت توان با غیر دیدش
نه از حیرت به روی او نظر کرد
نه از بامش توان پرواز کردن
نه در کنج قفس سر زیر پر کرد
نه با نازش نیاز ما توان گفت
نه مانند نیاز از وی حذر کرد نیاز اصفهانی
گل خوشست اما اگر بی خار باشد خوشتر است
من اگر باشم به بزم یار خوش باشد، ولی
غیر اگر بیرون ز بزم یار باشد خوشتر است
گر چه از لطف کم دلبر دل عاشق خوشست
گر به عاشق لطف او بسیار باشد خوشتر است
نیست چون چشم و چراغ من به پیش چشم من
گر به چشمم روز چون شب تار باشد خوشتر است
دیدن دلدار خوش باشد به خواب و این شرف
گر نصیب دیدهٔ بیدار باشد خوشتر است
با خیال یار خفتن در لحد خوش دولتی است
ور به محشر وعدهٔ دیدار باشد خوشتر است
گر چه حرف عشق در خلوت خوشست اما رفیق
این سخن گر بر سر بازار باشد خوشتر است رفیق اصفهانی
عاشق خوشست و عاشق دیوانه خوشتر اسیت
فصل گلست باز پی نقل بزم می
طرف چمن ز گوشهٔ کاشانه خوشتر است
گر ناخوش است توبه شکستن به نزد تو
پیش من از شکستن پیمانه خوشتر است
ای عندلیب نالهٔ تو خوش بود، ولی
در سوختن خموشی پروانه خوشتر است
چون تو به آشنایی بیگانگان خوشی
گر آشنا شود ز تو بیگانه خوشتر است
دل از برم چو در بر دلدار جا گرفت
دل نیز رود بر جانانه خوشتر است
خوش گوشه ایست خانهٔ دل بهر غم، رفیق
آری مقام جغد به ویرانه خوشتر است رفیق اصفهانی
دام دیگر نیست حاجت از برای عندلیب
هست هر شاخ گلی عشرت سرای عندلیب
بر زمین کی میرسد در باغ پای عندلیب
تا وزید از گلشن کوی تو بادی در چمن
باشد از گل آتشی در زیر پای عندلیب
هیچ تخمی نیست ضایع در زمین پاک عشق
خنده های گل دمید از گریه های عندلیب
از صدای خندهٔ گل میشود روشن که نیست
هیچ صوتی دلگشاتر از نوای عندلیب
نو عروسان چمن مشتاق دیدار تواند
هست در گلزار کویت گل بجای عندلیب
شد زمین شعرم از گلهای مضمون گلشنی
هست هر بیتی درو عشرتسرای عندلیب
بال بلبل را بجای دستهٔ گل بسته ایم
برد از خود بسکه ما را ناله های عندلیب غنی کشمیری
روزی اگر به کویت باد آورد غباری
هر کس درین گلستان نخلی نشاند و بر داد
جز نخل ما که بکبار هرگز نداد باری
ما واپس و تو جانا در منزلی نشسته
ما غرقه و تو یارا آسوده در کناری
از اشک حسرتم چشم در گرد کلفتم دل
این دشت بیکرانست و آن بحر بی کناری
هر کس به وعده گاهی عمری نشسته باشد
از حال ماست آگاه در راه انتظاری
دردا که رفت عمر و از تو نشد نصیبم
نه غمزه ی نهانی نه لطف آشکاری
کشتی مرا و خونم بادت حلال، ای دوست
یکبار بر مزارم گر افکنی گذاری
بگزیده از نکویان دیگر طبیب خسته
هجران گزین نگاری، فرقت پسند یاری طبیب اصفهانی
ره میخانه رو اکنون بدینسان چارهٔ غم کن
بزن در گوشهٔ میخانه با زیبا رخان جامی
بشور مطرب ساقی علاج درد و ماتم کن
درون خانهٔ خمار دلتنگی نمی شاید
بشو مست از می ناب و نشاط از آن دمادم کن
پری بر این دل دیوانه پندی رایگان فرما
بیا می نوش و شادی پیشه کن وز رنج غم کم کن
***
بلبل از هجران گل دارد بسی آه و فغان
چون بهار آید شود در بوستان چهچه زنان
اشک شبنم تا نشیند بر رخ زیبای گل
بس طراوت می دهد بر چهرهٔ خندان گل
تا بدامانش نشیند بوسه گیرد از رخش
زانکه هر کس گشت عاشق باشدش جور زمان
تا که عمر گل بود کوتاه در گلزار و باغ
بلبل از هجران او دارد بسی آه و فغان پری دخت کهبد
که دارد کاسهٔ درویش نعمتهای الوان را
نگاه تیز می بینم بسوی او غزالان را
نگه دارد خدا از چشم بد آن تیغ مژگانرا
کسی از پروردهٔ خود در جهان طرفی نمی بندد
بتار نال دوزد قلم چاک گریبان را
مگر آن شاه خوبان کرد مصر حسن را غارت
که باشد بر جبین داغ غلامی ماه کنعان را
نباشد بی سر زلفت سر بوئیدن مشک
که بوی نافه باشد موی بینی بیدماغان را
ز بی عقلی چو طفل اشک نیک از بد نمیدانم
سر پستان تصور میکنم گوی گریبان را
تو کل پیشه را روزی بدست خویش می باشد
مکدانگشت خود کودک چو نبود شیر پستان را
بجز آزار از همسایهٔ بد کس نمی بیند
غنی استادگی از لب گزیدن نیست دندانرا غنی کشمیری
