حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
ایکاش صد دل باشدم ایجان و دل قربان تو
چون سبحه یک یک بهره مند از کاوش مژگان تو
محراب ابروی ترا نازم که دایم در خمش
صفهای طاعت پیش و پس استاده از مژگان تو
جانا کجا داری خبر از اشک بی آرام ما
چون طفل بدخوئی چنین ننشسته در دامان تو
از تیغ بی زنهار تو یارب کدامین نیشتر
بر سینهٔ من زخمها ناگشته در میدان تو
شد خشک سال عافیت کو تیر باران غمت
شاید دلم آبی خورد از آهن مژگان تو
زنجیر اگر چه سربسر چشمست بر من ننگرد
از بس مکرر گشته ام در گوشهٔ زندان تو
بر گریه ات یکره کلیم آن شوخ اگر زد خندهٔ
هر قطره گوهر می شود از دیدهٔ گریان تو  کلیم کاشانی

نویسنده: رضا قهرمانی

Google

.: Weblog Themes By Blog Skin :.