مگر با سرمه ات چشم آشنائی است
که کار چشم خوبان سرمه سائی است
نماز پارسا بی مطلبی نیست
سلام او سلام روستائی است
بزلف او رسیده در سیاهی
چرا بختم خجل از نارسائی است
بسان اشک شمع از تیره بختی
گریزان چم من از روشنائی است
ز دامش کی توان پرواز کردن
پرد گر رنگ روهم بیوفائی است
ز شرم انگشت دارد در دهان طفل
سر پستان گرفتن هم گدائی است
جز ابروئی نماند در جبینش
ز بس مه بر درش در جبهه سائی است
نبیند فیض شب را روز در خواب
بیاض دیده را کی روشنائی است
غنی از ننگ نام زر نگیرد
که نامزر گرفتن هم گدائی است غنی کشمیری
که کار چشم خوبان سرمه سائی است
نماز پارسا بی مطلبی نیست
سلام او سلام روستائی است
بزلف او رسیده در سیاهی
چرا بختم خجل از نارسائی است
بسان اشک شمع از تیره بختی
گریزان چم من از روشنائی است
ز دامش کی توان پرواز کردن
پرد گر رنگ روهم بیوفائی است
ز شرم انگشت دارد در دهان طفل
سر پستان گرفتن هم گدائی است
جز ابروئی نماند در جبینش
ز بس مه بر درش در جبهه سائی است
نبیند فیض شب را روز در خواب
بیاض دیده را کی روشنائی است
غنی از ننگ نام زر نگیرد
که نامزر گرفتن هم گدائی است غنی کشمیری
نویسنده: رضا قهرمانی
