سرگران از برم آن رهزن دین میگذرد
حیف از این عمر گرامی که چنین میگذرد
کرده چون ابر مرا از همه اعضا گریان
برق عشق تو که بر خرمن دین میگذرد
کس ندانست ز خال تو در آن گوشهٔ چشم
که چه سان حال دل گوشه نشین میگذرد
مهر شرمنده شود گر کشد از چهره نقاب
آسمان رشک برد چون بزمین میگذرد
روی بگشا که مستور نشیند خورشید
چند بی پرده براین چرخ برین میگذرد
ساکن کوی تو نارد بنظر جنت و خلد
تشنه وصل تو از ما معین میگذرد
آورد خط تو یا رب چقدر نافه و مشک
جان فدایش مگر از خط چین میگذرد
خرمن صبر نیاز آتش غیرت سوزد
بیند ار باد برین زلف و جبین میگذرد نیاز اصفهانی
حیف از این عمر گرامی که چنین میگذرد
کرده چون ابر مرا از همه اعضا گریان
برق عشق تو که بر خرمن دین میگذرد
کس ندانست ز خال تو در آن گوشهٔ چشم
که چه سان حال دل گوشه نشین میگذرد
مهر شرمنده شود گر کشد از چهره نقاب
آسمان رشک برد چون بزمین میگذرد
روی بگشا که مستور نشیند خورشید
چند بی پرده براین چرخ برین میگذرد
ساکن کوی تو نارد بنظر جنت و خلد
تشنه وصل تو از ما معین میگذرد
آورد خط تو یا رب چقدر نافه و مشک
جان فدایش مگر از خط چین میگذرد
خرمن صبر نیاز آتش غیرت سوزد
بیند ار باد برین زلف و جبین میگذرد نیاز اصفهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
