حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
تا سرمه دان سیاهی چشم تو دیده است
در چشم خویش میل ز خجلت کشیده است
سوز دلم چو شمع بجائی رسیده است
کز تخم اشک من گل آتش دمیده است
گردید راز عشق ز پوشیدن اشکار
دندان بخیه پردهٔ ما را دریده است
قوس و قدح اگر چه بگردون کشیده سر
ابروی یار دیده و رنگش پریده است
یک موی فرق نیست میان دو ابرویت
خوش مصرعی بمصرع دیگر رسیده است
زین بیشتر حلاوت شهد اینقدر نبود
زنبور دانم آن لب شیرین مزیده است
افتاد گل ز دیدهٔ یعقوب همچو اشک
دانم نسیم مصر بکنعان وزیده است
در حیرتم که آینه امروز صبحدم
روی که دیده است که روی تو دیده است
در زندگی بخواب نبیند کسی غنی
آسایشی که دل پس مرگ دیده است  غنی کشمیری

نویسنده: رضا قهرمانی

Google

.: Weblog Themes By Blog Skin :.