جز جفاکاری تو با من ز جفاکاری نیست
مکن ای یار که این رسم و ره یاری نیست
شد دلم خون ز غم و دلبر بیرحم مرا
رسم دلجویی و آئین وفاداری نیست
ماجرای دل پرخون به که گویم که کسی
نیست کز دیدهٔ او خون ز غمش جاری نیست
رفت از برم آن ماه چو شمع از تف دل
کار من شب همه شب غیر شرر باری نیست
دولت وصل تو در خواب گهی هست مرا
حیف کاین واقعه در عالم بیداری نیست
خنده بر گریه من می کنی و معذوری
که هنوزت خبر از درد گرفتاری نیست
دو سه روزی که رفیق از سر کویت رفته است
آن چنان رفته ز یاد تو که پنداری نیست رفیق اصفهانی
مکن ای یار که این رسم و ره یاری نیست
شد دلم خون ز غم و دلبر بیرحم مرا
رسم دلجویی و آئین وفاداری نیست
ماجرای دل پرخون به که گویم که کسی
نیست کز دیدهٔ او خون ز غمش جاری نیست
رفت از برم آن ماه چو شمع از تف دل
کار من شب همه شب غیر شرر باری نیست
دولت وصل تو در خواب گهی هست مرا
حیف کاین واقعه در عالم بیداری نیست
خنده بر گریه من می کنی و معذوری
که هنوزت خبر از درد گرفتاری نیست
دو سه روزی که رفیق از سر کویت رفته است
آن چنان رفته ز یاد تو که پنداری نیست رفیق اصفهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
