روا بود اگر آئی باین کرشمه و ناز
روم بخویش که دیگر بخود نیایم باز
چو چنگم از غم تو مانده پوستی درگی
مرا چو چنگ ببر گیر و از کرم بنواز
تو آنچنان که عزیزی بکشور دل من
نداشت یوسف کنعان به مصر این اعزاز
خیال روی تو بهتر مرا از عیش آید
شکنج زلف تو خوشتر مرا از عمر دراز
ز دام عشق تو جانم مدام در تک و پوی
بشوق بام تو روحم مدام در پرواز
چرا شکسته و برگشته زلف و مژگانت
مگر گذشته بمیدان عشق لشکر ناز
یوسف حسن توام هر چه هست تا انجام
مرا معلم عشق تو داد یاد آغاز
ز غمزه های تو دل جان کجا تواند برد
که یک دل است و بقصدش هزار تیرانداز
چنان بطرز غزل شهره شد در اصفاهان
که پا برون ننهد نظم سعدی از شیراز نیاز اصفهانی
روم بخویش که دیگر بخود نیایم باز
چو چنگم از غم تو مانده پوستی درگی
مرا چو چنگ ببر گیر و از کرم بنواز
تو آنچنان که عزیزی بکشور دل من
نداشت یوسف کنعان به مصر این اعزاز
خیال روی تو بهتر مرا از عیش آید
شکنج زلف تو خوشتر مرا از عمر دراز
ز دام عشق تو جانم مدام در تک و پوی
بشوق بام تو روحم مدام در پرواز
چرا شکسته و برگشته زلف و مژگانت
مگر گذشته بمیدان عشق لشکر ناز
یوسف حسن توام هر چه هست تا انجام
مرا معلم عشق تو داد یاد آغاز
ز غمزه های تو دل جان کجا تواند برد
که یک دل است و بقصدش هزار تیرانداز
چنان بطرز غزل شهره شد در اصفاهان
که پا برون ننهد نظم سعدی از شیراز نیاز اصفهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
