من گوهری عزیزتر از دل نداشتم
کانرا بنقد عشق گروگان گذاشتم
دیگر چه دل طلب کنی ای دلستان که من
جز آنچه دادمت دل دیگر نداشتم
از مُلک هستیم بجز این نیم جان نبود
کانرا به خدمت درِ تو برگماشتم
حسرت بخدمت دربُتخانه می خورد
آن طاعتی که بی تو بمسجد گذاشتم
پیری رسید و دست فلک کرد سرنگون
آن قامت نشاط که بر می افراشتم
جز تلخ باری غم و حسرت ثمر نداشت
در مزرع امید نهالی که کاشتم
پیری بغم گذشت و جوانی بغفلتم
این است حال شامم و آن بود چاشتم
چون هر چه داشتم بجهان بایدم گذاشت
انگار این که مُلک جهان جُمله داشتم
قصدم سنا حدیث غم روزگار بود
واین را بیادگار تو اینجا نگاشتم جلال الدین همایی
کانرا بنقد عشق گروگان گذاشتم
دیگر چه دل طلب کنی ای دلستان که من
جز آنچه دادمت دل دیگر نداشتم
از مُلک هستیم بجز این نیم جان نبود
کانرا به خدمت درِ تو برگماشتم
حسرت بخدمت دربُتخانه می خورد
آن طاعتی که بی تو بمسجد گذاشتم
پیری رسید و دست فلک کرد سرنگون
آن قامت نشاط که بر می افراشتم
جز تلخ باری غم و حسرت ثمر نداشت
در مزرع امید نهالی که کاشتم
پیری بغم گذشت و جوانی بغفلتم
این است حال شامم و آن بود چاشتم
چون هر چه داشتم بجهان بایدم گذاشت
انگار این که مُلک جهان جُمله داشتم
قصدم سنا حدیث غم روزگار بود
واین را بیادگار تو اینجا نگاشتم جلال الدین همایی
نویسنده: رضا قهرمانی
