حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
خبری نیست گر از حال پریشان منش
از چه آشفته بود زلف شکن در شکنش
پی توان برد باسرار دل از سینهٔ او
بس که چون جوهر جان صاف و لطیف است تنش
صبحدم غنچه مگر زان لب خندان چه شنید
که چو گل چاک شد از تنگدلی پیرهنش
اندر آن بزم که از روی تو گیرند نقاب
بی خبر آنکه بود آگهی از خویشتنش
غنچه بشکفت بر لعل تو کو باد صبا
تا زغیرت زند انگشت ادب بر دهنش
برده رخسار تو در باغ چنان رونق گل
که بخواری فکند بادبرون از چمنش
هر که جان می کند از حسرت شیرین دهنی
گر چه فرهاد نباشد تو بخوان کوهکنش
من و رندی و نظربازی و بی پا و سری
عابد و صومعه اش صوفی دلق کهنش
عقل بیهوده ببالد بخود ای ساقی بزم
خیز و فارغ کن از این وسوسهٔ ما و منش
اندر آن ورطه که خون موج زند در دل جام
خرقه بس بار گران است بدریا فکنش
باش خورشید درخشنده بهر خانه بتاب
نه چراغی که فروزند بیک انجمنش
وصف لعل تو سنا گفته مکرّر نه عجب
طعنه بر قند مکرّر بزند گر سخنش  جلال الدین همایی

نویسنده: رضا قهرمانی

Google

.: Weblog Themes By Blog Skin :.