ای خوش آن روزی که یاری داشتم
در دل آرام و قراری داشتم
نغمه از شور حبیبی می زدم
مستی از چشم خماری داشتم
بی خبر از ماجرای روزگار
خوش دمی خوش روزگاری داشتم
غافل از ناسازگاریهای دهر
طبع و حال سازگاری داشتم
***
عاقبت از تنگ چشمیهای دهر
رفت از کف آنچه باری داشتم
حاصلی زان روزگارانم نماند
جز که گویم روزگاری داشتم
آه و افسوسا که چون گل در بهار
جلوهٔ ناپایداری داشتم
برگ ریزان زمستان شد چه سود
زاینکه گویم نوبهاری داشتم
نک پیاده می روی با پای لنگ
که زمانی شهسواری داشتم
حاصل امسال اگر داری بیار
تو همی گویی که پاری داشتم
حاصل ایام ماضی چیست حال
جز که گویی یادگاری داشتم جلال الدین همایی
در دل آرام و قراری داشتم
نغمه از شور حبیبی می زدم
مستی از چشم خماری داشتم
بی خبر از ماجرای روزگار
خوش دمی خوش روزگاری داشتم
غافل از ناسازگاریهای دهر
طبع و حال سازگاری داشتم
***
عاقبت از تنگ چشمیهای دهر
رفت از کف آنچه باری داشتم
حاصلی زان روزگارانم نماند
جز که گویم روزگاری داشتم
آه و افسوسا که چون گل در بهار
جلوهٔ ناپایداری داشتم
برگ ریزان زمستان شد چه سود
زاینکه گویم نوبهاری داشتم
نک پیاده می روی با پای لنگ
که زمانی شهسواری داشتم
حاصل امسال اگر داری بیار
تو همی گویی که پاری داشتم
حاصل ایام ماضی چیست حال
جز که گویی یادگاری داشتم جلال الدین همایی
نویسنده: رضا قهرمانی
