حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
شبی، برف فراوانی آمد و همه‌جا را سفیدپوش کرد.
‏دو پسر کوچک با هم شرط بستند که از روی یک خط صاف، از راهی عبور کنند که به مدرسه می‌رسید.
‏یکی از آنان گفت: «کار سا د‏ه‌ای است!»، بعد به زیر پای خود ‏نگریست که با دقت گام بردارد. پس از پیمودن نیمی از مسافت، سر خود ‏را بلند کرد ‏تا به ردّپاهای خود ‏نگاه کند. متوجه شد که به صورت زیگ زاگ قدم برد‏اشته است.
دوستش را صدا زد ‏و گفت: «سعی کن که این کار را بهتر از من انجام دهی!»
‏پسرک فریا د ‏زد: «کار سا ده‌ای است!»
، ‏بعد سر خود ‏را بالا گرفت، به درِ مدرسه چشم د‏وخت و به طرفِ هدفِ خود ‏رفت. ردّپای او کاملاً صاف بود.

برگرفته از کتاب:بال‌هایی برای پرواز - نوربرت لش لایتنر


برچسب‌ها: داستانک, داستانهای آموزنده, داستان های کوتاه و زیبا, داستانی زیبا ازنوربرت لش لایتنر
نویسنده: رضا قهرمانی

Google

.: Weblog Themes By Blog Skin :.