حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
من خرّمم ز عشق و، خورند این و آن غمم
خَلقند در چه وادی و، من در چه عالَمم؟
بی روح عشق هر حَیوانی کجا رواست
دعوی کند که اشرفِ مخلوق و آدمم؟
من بسته ام به خدمت آن خسروی کمر
کآزاد کرده از غم و بندِ دو عالمم
کرد از ترشّحات سَحاب کرَم غَمام
همچو نِهالِ باغ، برومند و خرّمم
کی دست زلف ز دامن زلفش رها شود؟
با آنکه سخت کرده پریشان و درهمم
خاکم ز پرتوِ نظر دوست کیمیاست
در چشم روزگار گر از ذرّه ای کمم
هر شب ز شوق ماه رُخش اشکِ حسرتی
همچون ستاره می دَود از چشم پُر نَمم
***
ای یکّه تاز عرصهٔ میدان دلبری
خضرِ رَهِ نجات من، ای عیسوی دمم!
من کز وجود عشق تو از خویش فانی ام
کی در علاج زخمِ درون، فکرِ مرهمم؟
ناهید از لبِ تو چشید آبِ زندگی
ای آیتی که خوانده به گوش اسمِ اعظمم  ناهید همدانی

نویسنده: رضا قهرمانی

Google

.: Weblog Themes By Blog Skin :.