گر آتشِ عشق تو بسوزد پر و بالم
پروا، نه که پروانهٔ آن شمع جمالم
بالا زده کارم ز گدائیِّ دَرِ دوست
فارغ دگر از وسوسهٔ جاه و جلالم
امروز زمین بر فلک حُسن تو نازد
من عاشق رخسار توام، از چه نبالم؟
کردند مرا سرزنش از عشق تو هی هی!
مَردم به چه وادیّ و، من اندر چه خیالم
لعل لب شیرین تو، ای خسرو خوبان!
لب تشنه کُشد از غم آن آب زلالم
شب نیست که در آرزوی صبح وصالم
دردا که همه نقش بر آب است خیالم
کرد آن نگه چشم غزال تو گرفتار
در پنجهٔ شیر غم عشقت چو غزالم
ناهید! مزن دَم دگر از شام فراقش
آتش زده اندر دل و جان شرحِ مَقالم ناهید همدانی
پروا، نه که پروانهٔ آن شمع جمالم
بالا زده کارم ز گدائیِّ دَرِ دوست
فارغ دگر از وسوسهٔ جاه و جلالم
امروز زمین بر فلک حُسن تو نازد
من عاشق رخسار توام، از چه نبالم؟
کردند مرا سرزنش از عشق تو هی هی!
مَردم به چه وادیّ و، من اندر چه خیالم
لعل لب شیرین تو، ای خسرو خوبان!
لب تشنه کُشد از غم آن آب زلالم
شب نیست که در آرزوی صبح وصالم
دردا که همه نقش بر آب است خیالم
کرد آن نگه چشم غزال تو گرفتار
در پنجهٔ شیر غم عشقت چو غزالم
ناهید! مزن دَم دگر از شام فراقش
آتش زده اندر دل و جان شرحِ مَقالم ناهید همدانی
نویسنده: رضا قهرمانی
