حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
اگر بودی اثر فریاد ما را
ز ما بودی خبر صیاد ما را
نکشتی زارمان زینگونه، بودی
به دل رحمی اگر جلاد ما را
نباشد نسبتی در باغ خوبی
به شمشاد دگر شمشاد ما را
جفاکان بیوفا بنیاد کرده است
کند زیر و زبر بنیاد ما را
چه آزمود به ما جز عشق، کاینست
وصیت از پدر استاد ما را
که خواهد داد ما، هر دم کند بیش
گر آن بیدادگر ،بیداد ما را
رفیق افسوس کز بس لاغری نیست
بصید ما نظر صیاد ما را  رفیق اصفهانی

***
تا کی خبر ز روز سفر می دهی مرا
از روز مرگ من چه خبر می دهی مرا
این حرف تلخ زان لب شیرین چه می زنی
زهر از چه در میان شکر می دهی مرا
در بزم وصل قصهٔ هجران چه می کنی
خون جگر ز ساغر زر می دهی مرا
طعم هلاک می دهد این زهر غم که تو
جامی نخورده جام دگر می دهی مرا
تو سرو سرکشی و من آن ساده باغبان
کاندیشه می کنم که ثمر می دهی مرا
مگذار پا ز شهر برون ای پسر که سر
مجنون صفت به کوه و کمر می دهی مرا
گر مژدهٔ نرفتن او می دهی به من
برخیل غم رفیق ظفر می دهی مرا  رفیق اصفهانی

***
برد آن نامسلمان گر دل و جان اینچنین ما را
نه دل خواهد به جا ماندن مسلمانان نه دین ما را
کند آنکس که منع از دیدنت ای نازنین ما را
ببیند گر تو را معذور دارد بعد ازین ما را
به جرم عشق بازی منع ما تا کنی زاهد
گناه ما چه باشد،آفرید ایزد چنین ما را
بهدداغ لاله رویان زاده ایم و تا دم مردن
بود چون لاله مهر داغ ایشان بر جبین ما را
ترا با ما چه کار ای پندگو، از پند ما بگذر
مکن بیهوده غمگین خویش را اندوهگین ما را
گدای کشور عشقیم ما، وین سلطنت یکدم
بود بهتر ز عمر شاهی روی زمین ما را
چه باشد ای که با او همنشینی روز و شب، گاهی
کنی همدم بما او را و با او همنشین ما را
چه نیک و بد رفیق از غیر من دید آن پری، یارب
که دارد روز و شب از مهر کین شاد و غمین ما را  رفیق اصفهانی

***
صد جفا بر دلم از یار جفاکاری هست
لیک خوشدل به همینم که مرا یاری هست
شاد از آنم به غم عشق تو گر صبر مرا
اندکی نیست ولیکن غم بسیاری هست
به طبیب من بیمار که گوید که تو را
جان به لب آمده، دلخون شده، بیماری هست
بر دل آزار تو ای یار بود خوش ورنه
چون تو در هر طرفی یار دلازاری هست
سوی صحرا ز پی صید چه تازی که به شهر
همچو من هر طرفت صید گرفتاری هست
پا به گلشن ننهد ، گل نزند بر سر خویش
هر که را زان گل روی تو به دل خاری هست
منم آن مرغ که از بیضه چو آمد بیرون
به قفس رفت و ندانست که گلزاری هست
از که یاری طلبم وز که مدد جویم آه
در دیاری که نه یاری نه مددکاری هست
آمد آن دلبر و دل برد ز من لیک، رفیق
گر دلی نیست مرا شکر که دلداری هست  رفیق اصفهانی

***
کو عاشق آزاری چو او تا عاشق زارش کنم
شاید که درد عاشقی با عاشقان یارش کند
خواهم بتی چون یار من دل گیرد از دلدار من
تا آنچه او در کار من کرده است در کارش کند
غارت کند از یک نظر صبرش ز دل هوشش ز سر
سازد ز خویشش بی خبر از من خبردارش کند
بیرون کند آن دلربا از خاطرش جور و جفا
آموزدش مهر و وفا عاشق نگه دارش کند
تا آن بت پیمان شکن قدری فزاید قدر من
یک چند پیش خویشتن بی قدر و مقدارش کند
از چشم خواب آلود خویش از لعل می آلود خویش
خوابست بیدارش کند مست است هوشیارش کند
گردد رفیق ممتحن خوش نغمه چون مرغ چمن
گر آن بت غنچه دهن گوشی به گفتارش کند  رفیق اصفهانی

***
من توبه ز صهبا چکنم گر نتوانم
ترک می و مینا چکنم گر نتوانم
زاهد کند از روز جزاییم و من امروز
اندیشهٔ فردا چکنم گر نتوانم
زاهد چه کنی منع من از عشق نکویان
منع دل شیدا چکنم گر نتوانم
در چنگ تو چون مرغ اسیرم بی پروا
بال و پر خود وا چکنم گر نتوانم
تنها به تماشا چه روم جانب گلشن
گل بی تو تماشا چکنم گر نتوانم
وصل تو شهان راست تمنا من درویش
وصل تو تمنا چکنم گر نتوانم
شرمنده ام از نسبت بالای تو با سرو
سر پیش تو بالا چکنم گر نتوانم
زیباست رفیق از همه کس صبر ولی من
صبر از رخ زیبا چکنم گر نتوانم  رفیق اصفهانی

نویسنده: رضا قهرمانی

Google

.: Weblog Themes By Blog Skin :.