از وصال دوست ما را بهرهٔ کامی نبود
ورنه از ما تا مقام وصل جز گامی نبود
حسن روزافزون یار و عشق جاویدان ماست
صبحگاهی گر شنیدی کز پیَش شامی نبود
سالها طی کردم اندر خانقاه و مدرسه
حاصلی از حال وقالش جز که اوهامی نبود
دربدر اندر دیار کفر و دین گشتم بسی
هیچکس را روح صدق و قلب آرامی نبود
حلقهٔ زنّار ترسا رشتهٔ تسبیح شیخ
آنچه ما دیدیم غیر از دانه و دامی نبود
خواستم با عقل سامانی دهم در کار خویش
دیدم او را نیز سامان و سرانجامی نبود
خواجه از محض کرم داد این همه نعمت بما
ورنه خدمتهای ما درخورد انعامی نبود
رفتی و بردی همه آرام دلها ای دریغ
جز تو ای آرام جان ما را دلارامی نبود
بی می ارعارف بمستی چون صراحی خون گریست
پرتو لعل تو کم از خندهٔ جامی نبود
ما خود اندر ره شتابان سوی تو می آمدم
حاجت بعثت رسول و پیک و پیغامی نبود
دفتر صاحب عیاران جزو جمع مقبلان
حرف حرفش باز جُستم از سنا نامی نبود جلال الدین همایی
ورنه از ما تا مقام وصل جز گامی نبود
حسن روزافزون یار و عشق جاویدان ماست
صبحگاهی گر شنیدی کز پیَش شامی نبود
سالها طی کردم اندر خانقاه و مدرسه
حاصلی از حال وقالش جز که اوهامی نبود
دربدر اندر دیار کفر و دین گشتم بسی
هیچکس را روح صدق و قلب آرامی نبود
حلقهٔ زنّار ترسا رشتهٔ تسبیح شیخ
آنچه ما دیدیم غیر از دانه و دامی نبود
خواستم با عقل سامانی دهم در کار خویش
دیدم او را نیز سامان و سرانجامی نبود
خواجه از محض کرم داد این همه نعمت بما
ورنه خدمتهای ما درخورد انعامی نبود
رفتی و بردی همه آرام دلها ای دریغ
جز تو ای آرام جان ما را دلارامی نبود
بی می ارعارف بمستی چون صراحی خون گریست
پرتو لعل تو کم از خندهٔ جامی نبود
ما خود اندر ره شتابان سوی تو می آمدم
حاجت بعثت رسول و پیک و پیغامی نبود
دفتر صاحب عیاران جزو جمع مقبلان
حرف حرفش باز جُستم از سنا نامی نبود جلال الدین همایی
نویسنده: رضا قهرمانی
