عشق اگر این است دیگر کار ما دشوار نیست
اندر آن محفل که تابد آفتاب عارضش
غیر خورشید فلک را روی بر دیوار نیست
قصهٔ یوسف مخوانید و حدیث پیر زال
یوسفی را من خریدارم که در بازار نیست
گاه طوبی گاه شمشادش بخوانم گاه سرو
تا قیامت وصف قدش گر کنم بسیار نیست
دیده بیند یار و گردد اشکریز و خون شود
یک سر مویم بتن در عشق او بیکار نیست
خواهی از هر سو بیا سر مرا از آه و اشک
خانهٔ عشاق مسکین را در و دیوار نیست
خود نه تنهائی نیاز از نرگسش بیمار عشق
نرگسی نبود بباغ از عشق او بیمار نیست نیاز اصفهانی
رخ و زلفت اگر گفتم شب و روز
شب قدر است این آن روز نوروز
تو طالع گشته ای یا صبح دولت
تو از در آمدی یا بخت فیروز
بیفکن پرده تا بر خاک افتد
ز گردون آفتاب عالم افروز
مگر باران اشکم این اثر داشت
که بیرون آمد آن برق جهانسوز
رضا دارم به پیکانم بدوزند
نگویندم که از وی دیده بر دوز
مدرس گفتگوی عقل بگذار
مرا حرفی بجز عشقش میاموز
نیاز از شادی عالم چه جوئی
بیا گنج غمش در دل بیندوز نیاز اصفهانی
***
بسلامت نشد از معرکهٔ عشق کسی
صبر بر حملهٔ شاهین نتواند مگسی
گر دهد دست که با دوست برآرد نفسی
نیست در هر دو جهانم بجز این یکهوسی
اشک بیرون رود از هر مژه چون قافلهٔ
دل بدنباله او ناله کنان چون جرسی
جان اسیر تو چو در پنجهٔ شیری موری
دل ذلیل تو چو در حملهٔ بازی مگسی
گاه از خنده گه از عشوه گه از طرز نگاه
هر کسی از تو گرفتار به بند هوسی
نه همین بستهٔ زلفت دل دیوانه ماست
که بهر پیچ و خمش مانده بزنجیر بسی
جانم آمد بلب از طول شب هجرانش
رحمی ای صبح بدل آر و برآور نفسی
قصّه ناز تو کوتاه نمیکرد نیاز
داشت بر سرو بلند تو اگر دسترسی نیاز اصفهانی
***
ای گل از عشق تو در پای دلم خاری هست
جان بیکار مرا با تو سر و کاری هست
جان اگر بر سر راه تو فشانم بپذیر
که از این نقد کمم خجلت بسیاری هست
تو باین شاد که آئی و به هیچم بخری
من به این خوش که مرا نزد تو مقداری هست
رشتهٔ جان مرا ای به فدایت دل و جان
با سر زلف تو پیوند سر تاری هست
یار اگر رفت مرا هست روانی بیتاب
بخت اگر خفت مرا دیدهٔ بیداری هست
گر باین شیبوه بگردش فتد آن نرگس مست
نتوان گفت که در عهد تو هوشیاری هست
دیده از ثابت و سیار فلک بسته نیاز
که ز اشکش به زمین ثابت و سیاری هست نیاز اصفهانی
***
آخر ای عشق که افتاده به عالم خبرت
بجز از کشتن عشاق چه باشد هنرت
ای که بر ساحل امنی دامان نیست چرا
آخر از غرقهٔ دریای محبت خبرت
شاخ گل روید از آن خاک که بر روی گذری
بوی جان آید از آن راه که افتد گذرت
گو بکش تیغ که در پای تو اندازم سر
گو بزن تیر که تا سینه نمایم سپرت
بارها گفته ام ای شوخ در آئینه مبین
صورت خویش که از خویش کند بیخبرت
باز گویم که گر این روی دلا را نگری
رحمی آید بدل از عاشق خونین جگرت
میچکد شهد نبات از چه ز اشعار نیباز
گفته حرفی مگر از وصف لب چون شکرت نیاز اصفهانی
