حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
هر لحظه دم از نفاق با هم بزنند
یا حرفی از این سیاق با هم بزنند
یک بار نشد عقربه های ساعت
یک دور به اتفاق با هم بزنند بیژن ارژن

***

گوشی نشنیدم که حرفی باشد
چشمی که تماشای شگرفی باشد
کبکی است که سر به زیر برفی دارد
بی آنکه در این میانه برفی باشد بیژن ارژن

***

هر روز دروغ بیشتر خواهد شد
باغ از پی باغ بی ثمر خواهد شد
این شاخه ی راست دروغی ست بزرگ
فرداست که دسته ی تبر خواهد شد  بیژن ارژن

***

عاشق شده ای خیال پرداخته ای
دنیای بدی برای خود ساخته ای
آنگونه که فکر می کنی نیست رفیق
آدم ها را هنوز نشنا خته ای بیژن ارژن

***

با هیچ کسی مگو که در تب چه گذشت
در بستر اظطراب بر لب چه گذشت
این راز بزرگی ست که بین من و توست
بگذار کسی نداند آن شب چه گذشت  بیژن ارژن

***

تا چشمه نجوشید سرازیر نشد
در ذهن تو ،رودخانه تصویر نشد
با حرف زدن کسی به جایی نرسید
با گفتن نان ، هیچ کسی سیر نشد بیژن ارژن

***

دنیا در دست خواب گردان ها بود
صحرا مسخ سراب گردان ها بود
مشتی تخمه دهانشان را بسته است
این قصه آفتاب گردان ها بود بیژن ارژن

***

گفتند فقط مترسک و چوبی بود
چوبی که فقط حکایت خوبی بود
باد آمد و دکمه ی مترسک وا شد
بر سینه ی او مسیح مصلوبی بود بیژن ارژن

***

ما شاخه ای از ایل شقایق هستیم
با دردسر عشق موافق هستیم
در پرده چرا سخن بگویم حاشا
بگذار بدانند که عاشق هستیم  بیژن ارژن

بیژن ارژن

نویسنده: رضا قهرمانی

Google

.: Weblog Themes By Blog Skin :.