حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
با جگر سوختگان یار نبودی هرگز
جر جفاجوی و ستمکار نبودی هرگز
با همه خلق جهان در صدد مرحمتی
جز به ما بر سر آزار نبودی هرگز
چه دهم شرح ترا داغ گرفتاری هجر
چو بدین داغ گرفتار نبودی هرگز
جال جان کندن تنهایی من کی دانی
چون تو یک لحظه درین کار نبودی هرگز
منکر معتقد خود شده ئی در همه عمر
این چنین بر سر انکار نبودی هرگز
پرده ی چشم تو هم بود تو آمد (جامی)
بگذر از بود خود انگار نبودی هرگز

نویسنده: رضا قهرمانی
ديگرم در سر هواي دلبر فتانه نيست
دل دگر مست جواني و مي و پيمانه نيست
همچو ديروز آن جوان خام مجنون نيستم
عاقل امروز ياران ديگر آن ديوانه نيست
تا ز خواب سهمگين بيدار گرديدم دگر
جان من اندر هواي آن بت جانانه نيست
بي سبب دادم حواس و هوش و نيرو را زکف
پند گير اي دل که اين گفتار ها افسانه نيست
سوختم چون شمع و پروانه ز تاب شعله اي
در جهان چون من کسي هم شمع و هم پروانه نيست
در رهت دام است و دانه بي خبر هشيار باش
در طريق زندگاني دام هست و دانه نيست
اي جوان ناز موده برحذر باش از فسون
هيچ کس در نوجواني عاقل و فرزانه نيست
جستجو کن تا بيايي همسر فرزانه اي
نعمتي بهتر ز نيکو همسر اندر خانه نيست
هر زن و شوي موافق طفل نيکو پرورند
گر نفاق افتد يقين آن خانه جز ويرانه نيست
خاک ره (فاني) براه همسر و اقوام گشت
يک تن از آن ناسپاسان در پي شکرانه نيست
رخنه در ملکي کند بيگانه از راه نفاق
ملتي گر متحد شد آلت بيگانه نيست

نویسنده: رضا قهرمانی
رفتی سوی گشت و نامدی،چونست این؟
یکهفته گذشت و نامدی،چونست این؟
گفتی که چو هفته ای شود، باز آیم
شد هفت تو هشت و نامدی،چونست این؟

نویسنده: رضا قهرمانی
ساقي ماهرو بکف، ساغر لعل فام دو
از کف و لعل اوستان، بوسه يکي و جام دو
حال من و نگار من، جسم دو است و جان يکي
هست فسانه اي عجب، شخص يکي و نام دو
اين دل و جان خسته را همره نامه کرده ام
قاصد نيک پي ببر نامه يکي، پيام دو
گوشه ي چشم اونگر، خال سياه مشکبو
نافه بدست مشک چين، آهوي خوشخرام دو
زلف تو بهر مرغ دل، دام فکنده از دو سو
آه که مشکل آمده، صيد يکي و دام دو
"محتسب است و شيخ و من، صحبت عشق در ميان
از چه کنم مجابشان، پخته يکي و خام دو"

نویسنده: رضا قهرمانی
گویند فلان آدم خوبی است که هرگز
در زندگی از بهر کس آزار ندارد
تکلیف بشر خدمت نوع است و گرنه
سنگ سر ره هم،بکسی کار ندارد

نویسنده: رضا قهرمانی
امشب از سيل ديدۀ من چون درياست
غم هجر است و دهد رنج، زنامش پيداست
چون سرابي است مرا کعبۀ آمال هنوز
هر چه ره مي سپرم، منزل او پيداست
چه غم ار نيست درين تيره رهم همسفري
جاودان باد غم ما که به هر جا با ماست
هرچه با سيل سرشک افکنم از پي دل را
باز در سينه مرا اين دل خونين برجاست
هنري گشته مرا سوختن و دم نزدن
آفرين بر هنرم کاين هنري بي همتاست
دل سپردن به محبت نه گناه است(عفت)
عشق لطفي است که از پرتو الطاف خداست

نویسنده: رضا قهرمانی
غمین مباش ز دست تو گر غمی دارم
که با خیال تو ای دوست عالمی دارم
بخون طپیدن صید آرزوی صیاد است
تو شاد باش،که من گوشه ی غمی دارم
دگر زحال پریشان من چه میپرسی
بیاد روی تو افکار درهمی دارم
غبار سبزه لگدکوب باد و بارانیست
ز اشک و آه بدل باغ خرمی دارم
دوای درد مرا جز تو کس نمی داند
بیا که از تو تمنای مرهمی درم
اگر چو موی تو امشب بخویش می پیچم
عجب مدار که آشفته عالمی دارم

نویسنده: رضا قهرمانی
ز جمع ما برون رفتي، شکستي محفل ما را
شکستي محفل ما را و افسردي دل ما را
ز کشت دوستي، حاصل نديدم غير نوميدي
به دست برق بسپردند گويي حاصل ما را
دگر زين بحر طوفان خيز، اميد رستگاري نيست
که کشت اين باد محنت زا، چراغ ساحل ما را... علی اشتری


گرچه افکندی ز چشم خویش آسانم چو اشک
یک دم ای آرام جان بنشین به دامانم چو اشک
تا به خاک تیره غلطم, یا به دامان گلی
بر خود از این بازی تقدیر لرزانم چو اشک
مردم چشم مرا مانند مردم ,لاجرم
من هم از این تیره دل مردم , گریزانم چو اشگ
گر به چشمی بوسه دادم یا برخساری چه سود
کاین زمان با حسرتی در خاک غلطانم چو اشک
بر دلی گر می نشینم بی ثباتم همچو آه
ور به چشمی جای گیرم,َ باز لغزانم چو اشک
سوز پنهان درون است این که پیدا می شود
گه به لبهایم چو شعر و گه به چشمانم چو اشک علی اشتری


عمري ست تا به پاي خُم از پا نشسته ­ايم
در کوي مي ­فروش، چو مينا نشسته ­ايم
ما را ز کوي باده فروشان گريز نيست
تا باده در خُم است، همين جا نشسته ­ايم علی اشتری


درون سينه نگنجد، غمي که من دارم
خوش است با غم دل، عالمي که من دارم
سرشک ديده بيان کرد ماجراي دلم
چه اعتبار بر اين محرمي که من دارم؟ علی اشتری


همدمی تا دل ما را دهد آرام کجاست
محرمی تا ز من آرد به تو پیغام کجاست؟
حسرت بوسه زدن بر لب گرمی دارم 
لب یار ار ندهد دست ، لب جام کجاست؟
باده گلرنگ و چمن خرم و سبز و من و چنگ
هر دو در ناله که آن سرو گل اندام کجاست؟
طمع صبح ندارم ز شبه تیره ی هجر 
ماهتابی که بر آید ز لب بام کجاست؟
گر به روی تو برآشفت دلم دوش مرنج 
بحر را پیش مه چارده آرام کجاست؟
کام خسرو نشدی همچو تو شیرین « فرهاد»
در ره عشق نگر پخته کجا خام کجاست؟ علی اشتری


ماييم و همين کنج خرابات و دمي خوش
گاهي به وفايي خوش و گه با ستمي خوش
يک روز به ويرانه­ي غم، شاد به يادي
يک روز به دامان چمن با صنمي خوش علی اشتری


بعد از اين دست من و دامن ماه دگري
من و سوداي سر زلف سياه دگري
چو تو پيمان وفا بشکنم و بنشينم
به اميد نگهي، بر سر راه دگري
چشم خود فرش کنم، زير کف پاي دگر
خرمن خويش بسوزم به نگاه دگري... علی اشتری


مائیم چو تشنگان و دنیا چو سراب
در قلزم آرزو به مانند حباب
هشدار که عمر میرود از کف ما
نیمی به خیال و نیمی دیگر در خواب علی اشتری


در خدمت خلق بندگی ما را کُشت  
وز بهر دو نان دوندگی ما را کُشت 
هم محنت روزگار و هم منت خلق  
ای مرگ بیا که زندگی ما را کُشت علی اشتری


مطالب مرتبط:علی اشتری کیست؟
نویسنده: رضا قهرمانی

علی اشتری متخلص به فرهاد (فرهاد) به سال 1301 شمسي در خانداني اهل فرهنگ و ادب و هنر بدنيا آمد. و در يازده دي ماه سال 1340 پيش از چهل سالگي بدرود حيات گفت.

پدر ایشان احمدخان اشتري شاعر و نقاش بود و صاحب مناصب مهم دولتي؛ از جمله مدتي عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسي بود. 

علي اشتري در نزد پدر برخي از فنون ادب را آموخت و تحصيلات خود را در مدرسه­ي شرف که از مراکز صاحب نام آموزش محسوب مي­شد، به پايان رساند. او از نوجواني به سرودن پرداخت و تخلص فرهاد را براي خود برگزيد. وي اولين مجموعه از سروده­هاي خود را در سال 1324 ش به نام «ستاره­ي سحري» در تهران منتشر کرد. با موسيقي دانان و شاعران دوستي و مصاحبت داشت و در انجمن ادبي ايران که در منزل استاد محمدعلي ناصح برگزار مي­شد حضور مي­يافت و با شاعران پيشکسوت مانند رهي معيري، ابوالحسن ورزي، اميري فيروزکوهي و برخي از هم نسلان خود مانند مهرداد اوستا، مشفق کاشاني، گلشن کردستاني، بيژن ترقي، نياز کرماني و بهادر يگانه دوستي و مراوده داشت. 

علي اشتري (فرهاد) در سرودن انواع شعر به اسلوب پيشينيان توانا بود، اما با روحيه و عوالم حساس و عاطفي­اش، غزل برايش جذبه­ي افزون­تري داشت. وي در يازده دي ماه سال 1340 ش پيش از چهل سالگي بدرود حيات گفت.


 
نویسنده: رضا قهرمانی
امید جان منی و در کنار غیر نشینی
برو ، برو، که از این روزگار خیر نبینی
مرا بجز تو امیدی نبود در دل و اکنون
تو هم که با من افسرده حال بر سر کینی
شب است و خواب بچشمم گذر نمی کند امشب
به ماه مینگرم در خیال ماه جبینی
بهار زنده دلان جز جمال یار نباشد
مرا به باغ چه حاجت که خود بهشت برینی
ز نیک بختی دل باورم نبود که روزی
مرا گذاری و خود در کنار غیر نشینی

نویسنده: رضا قهرمانی
بتا گفتار شيرينت مرا کشت
نگاه چشم مشکينت مرا کشت
به قربان دو لعل باده نوشت
حيا و ناز تمکينت مرا کشت
قدت، سرو رياض کامراني
سواد زلف پر چينت مرا کشت
نگاري، مهوشي، شمع شب افروز
فنون و لطف و تحسينت مرا کشت
بتي، شکر لبي، شيرين تکلم
سراسر رسم و آئينت مرا کشت
به گلزار رخت نظاره کردم
نسيم بوي نسرينت مر کشت
مشو مغرور حسن دلربايت
طبيعت هاي خود بينت مرا کشت
به (عايشه) چه بيني از حقارت
دل چون سنگ سنگينت مرا کشت

نویسنده: رضا قهرمانی
دنیــا گـذرد مـحنت دنیــا گـذرد
ایـن بــاد صبـا از لـب دریـا گـذرد
شادی و غم زمانه خوبی و بدی
بـی ما گـذرد چنانکه با ما گـذرد 

نویسنده: رضا قهرمانی
شیره را از حبه  انگور سرقت می کنند
شهد را از لانه  زنبور سرقت می کنند
دست مالیدم به خود ، چیزی سر جایش نبود
سارقان بی پدر بدجور سرقت می کنند
احتیاجی نیست از دیوار و در بالا روند
سارقان با " کنترل از دور " سرقت می کنند
عده ای راحت میان مبل خود لم می دهند
از طریق عده ای مزدور سرقت می کنند
روز روشن ، زنده ها را از میان کوچه ها
مرده را هم نیمه شب از گور سرقت می کنند
برق را از سیم ها و آب را از لوله ها
دود را از حقه  و افور سرقت می کنند
می برندت سوی خلوت ، می کنندت پشت و رو
با زبان خوش نشد با زور سرقت می کنند
جای اینکه سکه ای در کاسه ی کوری نهند
کاسه را هم از گدای کور سرقت می کنند
نیست چون تفریح و شادی توی این شهر بزرگ
عده ای تنها به این منظور سرقت می کنند
خواستم دنبال مأموری روم ، دیدم ولی
سارقان در پوشش مأمور سرقت می کنند... 

نویسنده: رضا قهرمانی
فردا اگر بدون تو باید به سر شود
فرقی نمی کند شب من کی سحر شود
شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود
رنج فراق هست و امید وصال نیست
این "هست و نیست" کاش که زیر و زبر شود
رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار درد دل کنم و دردسر شود
ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی باخبر شود
موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است
بگذار گفتگو به زبان هنر شود فاضل نظری
نویسنده: رضا قهرمانی
لغزتده تر از ماهی دریا شده ای
فرارتر از آهوی صحرا شده ای
من رام توام ،کمند زلفت بگشا
کامروز تو صیاد دل ما شده ای

نویسنده: رضا قهرمانی
پروانه چشم شمع گریان شده ام
تو بادی و من شعله لرزان شده ام
ای صبح ترا دیده ز چشمان سحر
برگرد ،بیا، مرو پشیمان شده ام
نویسنده: رضا قهرمانی
عمر بگذشته مرا ياد بسي مي آيد
وز نسيم سحري بوي کسي مي آيد
دوش در خواب به اميد وصالت رفتم
مژدهء وصل چو بانگ جرسي مي آيد
به هواداري آن سرو خرامان رفتم
ديدم از بهر گرفتن عسسي مي آيد
لب لعل تو سر چشمهء جاويدان است
جرعه اي باز از آنم هوسي مي آيد
گفت: سرمست و غزلخوان زکجا مي آيي؟
گفتمش: بهر کرم ملتمسي مي آيد
پشه را گر نبود وصلت عنقا ليکن
به کرم بخشي سلطان مگسي مي آيد
به تمناي رخ دوست شدم سوي چمن
صوت طوطي نفسي در قفس مي آيد
گر چه باقي نبود يک نفس از عمر عزيز
شادمان باش که عيسي نفسي مي آيد
(عايشه) گر به غم هجر گرفتار شدي
دل قوي دار که فرياد رسي مي آيد

نویسنده: رضا قهرمانی
دشوار به سعی بنده آسان نشود
رنجی که قضا سرشت درمان نشود
نقاش که غنچه ای به دیوار نگاشت
آن غنچه به صد بهار خندان نشود
نویسنده: رضا قهرمانی
با آنکه در حریم تو بیگانه ام هنوز
مانند حلقه ، بر درِ این خانه ام هنوز
بگذشت شب ز نیمه و من با خیال دوست
مینا صفت ، به گوشه میخانه ام هنوز
از شعله نگاه تو پروا نمی کنم
ای شمع من، بسوز که پروانه ام هنوز
چون گوهری که بر سر انگشتری نهند
آی آشنا، به چشم تو بیگانه ام هنوز
گفتم چه الفتی است، به گیسوی او تو را؟
دل ناله کرد و گفت: دیوانه ام هنوز 

نویسنده: رضا قهرمانی
اول که مرا به دام خویش آوردی
صدگونه وفا و مهر پیش آوردی
چون دانستی که من گرفتار توام
بیگانه شدی و ناز پیش آوردی

نویسنده: رضا قهرمانی
تا شربت عاشقی چشیدم ز غمت
قصه چه کنم ،بجان رسیدم ز غمت
هر بد که گمان بری کشیدم زغمت
آن به که نگوییم آنچه دیدم ز غمت

نویسنده: رضا قهرمانی

 

ما درست از آن روز که مکان شهادت را رها کردیم و تنها به بزرگداشت شهیدان قناعت ورزیدیم دربان گورستانها از آب در آمدیم.


مطالب مرتبط:داستانهای کوتاه جلال آل احمد

نویسنده: رضا قهرمانی
ز سنگ جور تو بي مهر و بي وفا اي دوست
دلم شکسته شد اما چه بي صدا اي دوست
منم که يک سر مويت به عالمي ندهم
ولي تو داده اي آسان زکف مرا اي دوست
تو قدر دوست چه داني که هست گوهر عشق
به پيش چشم تو بي قدر و بي بها اي دوست
منم چو گوهر رخشان ميان گوهريان
چو گوهري نشناسي مرا چرا اي دوست
کمال عشق بود اعتماد و يکرنگي
به سوء ظن مشکن رونق صفا اي دوست
من از تو شکوه به بيگانگان نخواهم برد
که آشنا نکند شکوه ز آشنا اي دوست
شکايت از تو به جايي نمي برد (طلعت)
پذيرد آنچه که باشد ترا رضا اي دوست  طلعت بصاري

نویسنده: رضا قهرمانی
گفتم ز سر هواي تو بد خو برون کنم
تا چاره اي به مشکل درد درون کنم
دل را که مي طپد به برم نا شکيب وار
از سينه آرمش به در و غرفه خون کنم
بندم ره سرشک به چشم و شبان تار
شيرين وار به خواب به رنگ و فسون کنم
گفتم دگر که نام تو از ياد مي برم
کاخ وفا و مهر همه سرنگون کنم
غافل که هست سلسله ي مهرت آن چنان
بر پاي دل که هيچ ندانم که چون کنم
جانان من به کشور جان حکمران توئي
قصر اميد بي رخ تو واژگون کنم
(طلعت) جدا ز دوست که بهتر زجان بود
رخسار خود ز اشک چو خون لاله گون کنم

نویسنده: رضا قهرمانی
به جانت که سوگند ي آسان نباشد
دل خسته را جز تو درمان نباشد
تو اي اختر آسمان اميدم
کسي جز تو روشنگر جان نباشد
تو اي برتر از وهم و انديشه من
همانند تو کس به دوران نباشد
گرفتم که از کوي تو پا کشيدم
سرم دا به غير از تو سامان نباشد
من از تو، به تو مي گريزم که دانم
مرا دادخواهي چو جانان نباشد
تحمل توانم به دل هر غمي را
وليکن غم هجر آسان نباشد
چو جام آشکار مکن خنده با کس
که تا در دلم درد پنهان نباشد
بگريم به شمعي که از بزم ياران
ورا بهره جز اشک سوزان نباشد
جز او (طلعتا) ره ندارد به دل کس
گواهم بجز پاک يزدان نباشد
نویسنده: رضا قهرمانی
گه آتش غم شعله زند در دل من
گه اب دو دیده تر کند منزل من
ایچرخ فلک که بادا خاکت بر سر
از دور تو باد است همه حاصل من

نویسنده: رضا قهرمانی
گفتم بنويسيد وليكن ننوشتند
از زخم دلم يك سر سوزن ننوشتند
وقتي كه حريم چمن آماج خطر بود
از خاطر آزردة ی گلشن ننوشتند
پُر بود ستون خبر از شايعه، امّا
از واقعه يك مطلب روشن ننوشتند
يك پلكِ تر از تشنگي‌ام ياد نكردند
يك بغض از اين ابر سترون ننوشتند
از رجعت پاييز به گلشن نسرودند
از آتش افتاده به خرمن ننوشتند
تاريخ‌نويسان كه قلم در كفشان بود
جز ننگ به پيشاني ميهن ننوشتند
يك عمر از اين شاخه به آن شاخه پريدند
يك برگ ز خاموشي سوسن ننوشتند
هفتاد من از كاغذ ملّت به هدر رفت
افسوس كه قانون مدوّن ننوشتند محمد سلمانی

نویسنده: رضا قهرمانی
هنوز غم به دلم آشيانه ميسازد
هنوز عشق تو صدها فسانه ميسازد
هنوز راز نگاهت چو تير صيادان
دل شکستهء مارا نشانه ميسازد
هنوز بلبل سرگشته محو روي گل است
صلا و شور و نوا عاشقانه ميسازد
هنوز عشق به آن تندي و صلابت خويش
درون هر دل وارسته خانه ميسازد
هنوز طبع بلند (صبور) موي سپيد
غزال، رام غزال، يا ترانه ميسازد

نویسنده: رضا قهرمانی
یار رب نبرد نام مرا ننگی نیست
سنگ ار نزند بر سر من جنگی نیست
گیرم که شوم چون شب زلفش روزم
بالای سیاهی که دگر رنگی نیست
نویسنده: رضا قهرمانی
در ظلمت شب سیر سماوات خوش است
در خلوت شب بزم مناجات خوش است
اندر دل شب ز دل برآوردن آه
در بارگه قاضی حاجات خوش است

نویسنده: رضا قهرمانی
هر جا که روم غمی بود همسفرم
وز کجروی زمانه خونین جگرم
جان بر لب و دل بریده از زندگیم
بر سنگ زمانه بسکه خورده است سرم
نویسنده: رضا قهرمانی
دور از تو شبی در اثر زاری ها
دیدم ز تو در خواب بسی یاری ها
زان شب دگرم خواب؟نه سبحان اله
یک خواب وز پی اینهمه بیداریها؟
نویسنده: رضا قهرمانی
غير از خيال روي تو در دل خيال نيست
هر چند در خيال، اميد وصال نيست
از عشق جز ملال نزايد ولي زصدق
گر کس اسير عشق شد او را ملال نيست
صياد را بگو نکند صيد هر غزال
خوشتر ز چشم مست غزالم غزال نيست
از عهد باستان شده ام شهره در غمش
اين داستان قرن ما بود ماه و سال نيست
هر شب فغان من به ثريا همي رسد
در آستان عشق تو جز قيل و قال نيست
عمر (صبور) رفت وليکن زعشق دوست
در سينه آتشي است که وي را زوال نيست 

نویسنده: رضا قهرمانی
لحظه ی دیدار نزدیک است 
باز من دیوانه ام مستم
باز میلرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
باز می لرزد دلم دستم
های نخراشی بغفلت گونه ام را تیغ
های نپریشی صفای زلفکم را دست
وآبرویم را نریزی دل
ای نخورده مست  مهدی اخوان ثالث 


به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بیداد بی خوابی.... مهدی اخوان ثالث 


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران‌را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است... مهدی اخوان ثالث 


چون سبوی تشنه
از تهی سرشار،
جویبار لحظه‌ها جاریست.
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، واندر آب بیند سنگ،
دوستان و دشمنان را می‌شناسم من.
زندگی را دوست می‌دارم؛
مرگ را دشمن.
وای، اما – با که باید گفت این؟ - من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن.
جویبار لحظه‌ها جاری. مهدی اخوان ثالث 


من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است؟ مهدی اخوان ثالث 


قاصدک ! هان چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، امّا ، امّا گِرد بام و درِ من
بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا
نه ز ياري نه ز ديّار ودیاری ،
باري، برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک ! در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ که فریبی تو فریب
قاصدک ! هان ، ولی .... آخر .... ای وای !
راستی آیا رفتی با باد؟ با توام ، آی ! کجا رفتی ؟ آی ... !
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جائی ؟
در اجاقی ، طمع شعله نمی بندم ، خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک ! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند  مهدی اخوان ثالث 


مطالب مرتبط:
نویسنده: رضا قهرمانی

مهدي اخوان ثالث با تخلص (م.اميد) در  اسفند ۱۳۰۷هجري شمسي در مشهد بدنیا آمد و در چهارم شهریور ماه سال ۱۳۶۹ در تهران از دنیا رفت.

مهدی اخوان ثالث تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در مشهد گذراند و در سال ۱۳۲۶ دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان برد وسرودن شعر را از نوجوانی شروع و در آغاز قالب شعر کهن را برگزید.
اخوان در سال ۱۳۲۹ با ايران (خديجه) اخوان ثالث، دختر عمويش ازدواج نمود و سال ۱۳۲۷  به تهران آمد و پیشهٔ آموزگاری را برگزید.
اخوان چندبار به زندان افتاد و یک‌بار نیز به حومه کاشان تبعید شد.در سال ۱۳۳۳ برای دومین‌بار به اتهام سیاسی زندانی شد و پس از آزادی از زندان در ۱۳۳۶ به کار در رادیو پرداخت و مدتی بعد به تلویزیون خوزستان منتقل شد.
در سال ۱۳۵۳ از خوزستان به تهران بازگشت و این بار در رادیو و تلویزیون ملی ایران به کار پرداخت.پس از پيروزي انقلاب براي مدتي در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي (فرانكلين سابق) مشغول به كار شد، اما پس از مدتي استعفا داد و خانه‌نشين شد.
در سال ۱۳۵۶ در دانشگاه‌های تهران، ملی و تربیت معلم به‌ تدریس شعر سامانی و معاصر روی آورد و در سال ۱۳۶۰ بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی کنار گذاشته شد.
در سال ۱۳۶۹ به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ ۴ تا ۷ آوریل برای نخستین‌بار به خارج رفت و سرانجام چند ماهی پس از بازگشت از سفر در چهارم شهریور ماه همان سال از دنیا رفت. طبق وصیت، او را در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپردند.

آثار مهدی اخوان ثالث: ارغنون، زمستان، آخر شاهنامه، از این اوستا، منظومه شکار، پاییز در زندان، عاشقانه‌ها و کبود ،بهترین امید ،درحیاط کوچک پاییز در زندان ،دوزخ اما سرد ، زندگی می‌گوید اما باز باید زیست... ،ترا ای کهن بوم و بر،دوست دارم ،برگزیده اشعار و...


مطالب مرتبط:
نویسنده: رضا قهرمانی
خال بر چهر تو چون عود بر آذر سوزد
سینه دل ز آتش غم عود به مجمر سوزد
زلف شداد و بهشتش رخ تو خال خلیل
تا زنمرود لبت زادهء آذر سوزد
طره بیداد زشداد فراتر سازد
آتش لعل زنمرود فزون تر سازد
از قیامت صنما شور قیامت خیزد
وز فراغت دل من تا صف محشر سوزد
آتش اول ز برون گیرد و آنکه بدرون
(اعتمادت) دلش اول زدرون در سوزد


نویسنده: رضا قهرمانی
هر دم زحسن يار من، ريزد تجلاي دگر
چشمم بود در هر نظر، محو تماشاي دگر
هر زرٌه خاک درش، خورشيد تابان در برش
از پرتو مهر رخش، دارد تجلاي دگر
خوبان دنيا گو همه، خوبند از سر تا به پا
نام خدا آن دلربا دارد، سراپا دگر
از بوريان زاهدان، بوي ريا آيد به جان
بهر نماز عاشقان، باشد مصلاي دگر
باور مکن قول عدو، ساغر کجا و شيشه کو
اي محتسب اين هاي و هو، دارم ز صهباي دگر
من ميروم سوي حرم، دل مي کشد سوي صنم
من ميروم جاي دگر، دل ميبرد جاي دگر
جانم به تنگ آمد از او، يارب چسان سازم بدو؟
من ميزنم راي دگر، او ميزند راي دگر
اي شوق بي پروا بيا، تا وارهم از ما سوي
جز درد تو نبود مرا، در دل تمناي دگر
اي مونس غمخوار من، خلقي پي آزار من
بس مهر ايزد يار من، دارم نه پرواي دگر
(شاه جهانم) بي گمان، هم تاجور در هنديان
جز ياد داور در جنان، دارم نه سوداي دگر

نویسنده: رضا قهرمانی
از باده اي که ساقي، دي مست کرد ما را
امروز از خمارش، در هم شکست ما را
روزي خزان نمايد، آئينۀ بهاران
صهباي نيست دادند، در جام هست ما را
هر موي زلفش از من، صد پيچ و تاب دارد
يک رشته تمنا، صد جا گسست ما را
عمري است گرد باد، صحراي جستجوئيم
تا ساربان شوقت، محمل ببست ما را
آن نغز مي تراشم، اوضاع خاکساري
نزد يک حق شناسان، اوجي است پست ما را
رندانه روز تا شب، آهنگ شعر بر لب
اندر بغل صراحي، ساغر به دست ما را
(شاه جهان) عشقم، از جمله بي خبر کرد
جامي به ياد چشم، آن مي پرست ما را

نویسنده: رضا قهرمانی
فضل تو این باده پرستی با هم
مانند بلندی است و پستی با هم
حال تو به چشم ماهرویان ماند
کانجاست مدام نور و مستی با هم 

نویسنده: رضا قهرمانی
دستم را بگیر!
همین دست برایت ترانه‌های عاشقانه نوشته،
همین دست سوخته در حسرتِ لمس دست‌های تو،
همین دست پاک کرده اشک‌هایی را
که در نبودت به گونه دویدند...
این دست بوی ترکه‌های کلاس سوم را می‌دهد هنوز،
این دست کابل خورده تا یاد بگیرد بنویسد:
آزادی...
این دست پینه‌بسته از نوشتن مداومِ نامت...
دستم را بگیر
و از خیابانِ زنده‌گی بگذران مرا... یغما گلرویی
نویسنده: رضا قهرمانی
گر بوسه ميخواهي ز من، يک نه، دو صد بستان برو
اينجا تن بي جان بيا، زينجا سرا پا جان برو
صد بوسه ي تر بخشمت، از بوسه بهتر بخشمت
اما ز چشم دشمنان، پنهان بيا، پنهان برو
هرگز مپرس از راز من، زين ره مشو دمساز من
گر طالب وصل مني، حيران بيا، حيران برو
در راه عشقم جان بده، جان چيست بيش از آن بده
گر بنده ي فرمانبري، از جان پي فرمان برو
امشب که شمع روشنم، يکپاره جان گشته تنم
سرکش ميا در کوي من، افتان بيا، افتان برو
يکباره نور حق شدم ، زيبائي مطلق شدم
برچهرۀ (سيمين) ببين، با جلوه جانان برو  سیمین بهبهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
تب دارد چشم تو من در تابم
مست است وز خوذ رفته و من بی تابم
افزون چو تو را تاب و شکن در زلف است
دل پیش شکسته و فزون در تابم 
نویسنده: رضا قهرمانی
بوی لباس های تو این روزهای سال
عطر شکوفه های انار است و پرتقال
این جا نشسته ام لب ایوان و خسته ام
در من فشرده ی همه ی ابرهای سال
تنگ بلور آب و دوتا ماهی سیاه
مانند چشم‌های زلال تو بی‌خیال
قند و سکوت در دهنت آب می شود
فنجان تو پراست از این واژه های لال
مثل همیشه می رسد این روزها فقط
از تو به من ملامت و از من به تو ملال
بوی شکوفه ها همه جا را گرفته است
با خاطرات تو همه ی روز و ماه و سال
آه ای بهار! پنجره ی خانه را ببند
بگذار تا نفس بکشم در زمان حال

نویسنده: رضا قهرمانی
خواهم که تا زغير بپوشم نگاه تو
مژگان شوم به حلقه ي چشم سياه تو
خواهم چو جام باده نشينم به بزم عيش
تا آشنا شوم به لب باده خواه تو
خواهم بر غم گوشه ي ميخانه هاي شهر
آغوش خويش را کنم از غم پناه تو
دردا که عاقبت ننشستم به دامنت
با آنکه چون غبار نشستم براه تو
خورشيد بهمني تو و لطفت مدام نيست
اما خوشم به مرحمت گاهگاه تو
(سيمين ) بشام غير مخور غم که هر شبي
روشن شود ز شعله ي جانسوز آه تو سیمین بهبهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
آنکس که ز حال بیکسان غافل نیست
یکسانی مردم بر او مشکل نیست
تا عقل پسندد به مساوات گرای
آن دل که به حال کس نسوزد دل نیست
نویسنده: رضا قهرمانی
بستن زلف رها سنگدلی می‌خواهد
دل شکستن همه‌جا سنگدلی می‌خواهد
چون دلت حال مرا دید نپرسید چرا
عشق بی‌چون‌و‌چرا سنگدلی می‌خواهد
تو هم ای بخت، ملامتگر ما باش، ولی
سرزنش کردن ما سنگدلی می‌خواهد
کوه بودم همه‌ی عمر و نمی‌دانستم
راه بستن به صدا سنگدلی می‌خواهد
رود یک عمر مرا گفت بیا تا دریا
سنگ ماند به خدا سنگدلی می‌خواهد
کربلا آمد و من حرّ گرفتار، بیا
دل ندادن به بلا سنگدلی می‌خواهد... فاضل نظری

نویسنده: رضا قهرمانی
گفتم که روی خوب تماشا نمیکنم
دل را اسیر زلف چلیپا نمیکنم
در کوچه های عشق قدم هم نمیزنم
خود را همیشه واله و شیدا نمیکنم
پیرم دگر به بزم جوانان نمیروم
اسباب عیش و نوش مهیا نمیکنم
رسوا شدن به عشق بود،گر چه آبرو
خود را بچشم جامعه رسوا نمیکنم
عقلی که منع من کند از عشق دشمنی است
با دشمنان خویش مدارا نمیکنم
مشغول توبه بود دلم چهره تو دید
گفتا ز عشق توبه، خدایا نمیکنم...

نویسنده: رضا قهرمانی
جفاي خلق و غم روزگار ديده منم
وزين دو رشته پيوندخود بريده منم
شبم که سينه ي من پرده دار اسرار است
به انتظار تو اي خنجر سپيده منم
زتيغ طعنه ي دشمن دلم چو گل شد چاک
کنون چو غنچه زبان در دهان کشيده منم
ز اوج چرخ تمنا چو برف با دل سرد
فرو نشسته و بر خاک آرميده منم
ز من گسسته اي و همچو گرد باد به دشت
ز تاب هجر تو پيچيده و دويده منم
ز غم گداختم و اشک گرم، سردم کرد
زمن بترس که فولاد آبديده منم
بسان سايه ز آزار مردمان (سيمين)
غمين به گوشه ي ديوارها خزيده منم سیمین بهبهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
آن کشته که بردند به یغما کفنش را
تیر از پی تیر آمد و پوشاند تنش را
خون از مژه می‌ریخت به تشییع غریبش
آن نیزه که می‌برد سر بی‌بدنش را
پیراهنی از نیزه و شمشیر به تن کرد
با خار عوض کرد گل پیرهنش را
زیباتر از این چیست که پروانه بسوزد
شمعی به طواف آمده پرپر زدنش را
آغوش گشاید به تسلای عزیزان
یا خاک کند یوسف دور از وطنش را
خورشید فروزان شده در تیرگی شام
تا باز به دنیا برساند سخنش را...  
فاضل نظری
نویسنده: رضا قهرمانی
راهی ز زبان تا در دل پیوسته است
کاسرار جهان و جان در آن ره بسته است
تا هست زبان بسته گشادست آن راه
چون گشت زبان گشاده آن ره بسته است

نویسنده: رضا قهرمانی
ديدم همان فسونگر مژگان سياه بود
بازش هزار راز نهان در نگاه بود
عشق قديم و خاطرهء نيمه جان او
در ديده اش چو روشني شامگاه بود
آن سايهء ملال به مهتابگون رخش
گفتي حرير ابر به رخسار ماه بود
پرسيدم از گذشته و يک دم سکوت کرد
حرفش به مرگ عشق عزيزي گواه بود
از آشتي نبود فروغي به ديده اش
اين آسمان دريغ، ز هر سو سياه بود
بنشستمش به دامن و دورم ز خويش کرد
قدرم نگر که پست تر از گرد راه بود
از ديده اي فتاد  و برون شد ز سينه اي
(سيمين) دل شکسته مگر اشک و آه بود سیمین بهبهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
شب قصه هجران جگرسوز کنم
روزآ آرزوی وصل دل افروز کنیم
القصه که بی تو من بقصد خونجگر
روزی به شب آرام و شبی روز کنم 
نویسنده: رضا قهرمانی
ستاره ديده فروبست و آرميده بيا
شراب نور به رگهاي شب دويد بيا
زبس به دامن شب اشک انتظارم ريخت
گل سپيده شکفت و سحر رسيده بيا
زبس نشستم و با شب حديث غم گفتم
زغصه رنگ من  و رنگ شب پريده بيا
شهاب ياد تو در آسمان خاطره من
پياپي از همه سو خط زر کشيد بيا
به گامهاي کسان مي برم گمان که توئي
دلم ز سينه برون شد زبس تپيد بيا
بوقت مرگم اگر تازه مي کني ديدار
بهوش باش که هنگام آن رسيد بيا
نيامدي که فلک خوشه خوشه پروين داشت
کنون که دست سحر دانه دانه چيد بيا
اميد خاطر (سيمين) دلشکسته توئي
مرا مخواه از اين بيش نااميد بيا سیمین بهبهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
هر چند ز دیوانه حذر باید کرد
دوری زبلیه و خطر باید کرد
آمد به میان چو پای ناموس و شرف
مردانه ز جان صرف نظر باید کرد 

نویسنده: رضا قهرمانی
دوش از فکر تو دل يک لحظه هم غافل نبود
گر چه از بيداد تو ديگر دل من دل نبود
گر چه در راه وفاداري نهادم گامها
لطف تو در يک قدم هم بر دلم شامل نبود
عهد و پيمان بستي اما از وفا غافل شدي
راستي پيمان و عهد تو چرا کامل نبود
باخدا بگذاشتم کار دل ديوانه را
زانکه آن دور از خدا بر عشق من مايل نبود
سوز و سازم را به هيچ انگاشت وز من دور گشت
عشق ديگر داشت، نزدش عشق ما قابل نبود  قمر زمان کلانتري


گشت شادي ز دلم باز گريزان امشب
زد ره جان و دلم، رنج فراوان امشب
گهي از بخت بنالم گهي از جور رقيب
به فلک مي رسدم، ناله و افغان امشب
چند گردش کني اي چرخ بکام دگران
باش يک دم به غم اين دل نالان امشب... قمر زمان کلانتري


ديشب از راه سري باز به ميخانه زدم
ساغري چند طلب کردم و پيمانه زدم
مست مي گشتم و سر را به گريبان بردم
خون دل خوردم و بس ساغر مستانه زدم
سايهء عکس رخ يار چودر جام افتاد
دو سه پيمانه به ياد لب جانانه زدم
جور بسيار به ما کردي و از سوز غمت
بس شررها که به جان و دل ديوانه زدم
دلم از حسرت روي تو برون ريخت زچشم
تا که لاف از سخن عشق تو دردانه زدم
تا بسوزد به بر شمع رخت همچو (زمان)
شعلهء شوق به بال و پر پروانه زدم قمر زمان کلانتري


از خلق خدا سخت رميديم رميديم
دل از تو و از دشمن و از دوست بريديم
خورديم بسي خون دل از رنج و سرانجام
در دير مغان خانه گزيديم کزيديم
ديديم ز تو جور و جفا اي گل رعنا
با اين همه ما بار تو بر دوش کشيديم
با هر که بغير از تو سپرديم ره عشق
از او سخني تلخ تر از هز شنيديم
ديديم بسي ريب و ريا از همه مردم
وز غصه و اندوه به تن جامه دريديم
ترک دل ديوانه چو کرديم(زمانا)
از خلق بريديم و به يک گوشه خزيديم قمر زمان کلانتري


خواستم تا عشق جانسوزت ز دل بيرون کنم
از تو رخ برتابم و عمري دلت پرخون کنم
برفروزم آتش عشق بتي ديگر به دل
تا ترا از رشک و غم آشفته و مجنون کنم
يعني از عشق تواي نامهربان دل برکنم
دل به ديگر کس دهم او را به خود مفتون کنم
همچو آهو از برت گردم گريزان تا مگر
از سرشک ديده ات خون در دل جيجون کنم
ازپي سير و تماشا پا به هر گلشن نهم
بلبلان را شادمان از نغمه ي موزون کنم
آوخ آوخ عشق جانسوزت ز دل بيرون نشد
خو گرفتم با غم عشق تو جانا چون کنم
ترک جان گفتن توانم ليک نتوانم (زمان)
مهر او را دل خود لحظه اي بيرون کنم قمر زمان کلانتري

نویسنده: رضا قهرمانی
من آفتابم
تو آفتاب گردان
کودکانی که نام تو را دارند
به چشم های من هم عادت می کنند!


اگر تو نبودی
ماه
آسمان را به گندمی فروخته بود!


کوه ها به چه نگاه می کنند
وقتی من نیستم
و تو  در ساقه ی  گندم خواب رفته ای؟


از درهای بسته حرف زدیم و
دهان های باز
هیچ فکر نمی کردیم
مرگ
نام کوچک ما  را صدا زند!


از نام های بسیار تو
یکی یادم نمانده
تا به ماه بگویم

پیراهنم به سردسیر
دلم به گرمسیر
آیینه ای پشت سر ندارم
کمی از آسمان جنوب برایم بفرست!


دختران آب
پسران آتش
روزی نام تو را
از بنفشه های کوهی خواهند پرسید
آن روز
همه می دانند
حرف اول و آخر نام ما یکی است!  


اگر گنجشکی بمیرد
گنجشکی دیگر
برایش آواز می خواند
اگر شاعری بمیرد
کدام پرنده
رویاها را از باد و باران پس می گیرد؟!


در ابتدای زمین
پر شدیم
از  صداهای گمشده
ما ادامه ی قمریانی بودیم
که نمی دانستیم
باد موصوف همه ی صفت هاست!


از درهای بسته حرف زدیم و
دهان های باز
هیچ فکر نمی کردیم
مرگ
نام کوچک ما  را صدا زند!

نویسنده: رضا قهرمانی
بر عارضت آن زلف سیه ریخته خوشتر
روز و شب عاشق بهم آمیخته خوشتر
آندم که هوای تو نباشد به سر ما
بر فرق جهان خاک سیه ریخته خوشتر
تا دل به کمند سر زلفین تو پیوست
این رشته مهر از همه بگسیخته بهتر


نویسنده: رضا قهرمانی
صد سال اگر اسیر زندان بودن
بهتر که همی همدم نادان بودن
گر اهل دلی همدم دانا بگزین
خواهی که همه مشکلت آسان بودن

نویسنده: رضا قهرمانی
یا رب، نه دلم بسته ی غمهای تو بود
چشمم شب و روز غرق نمهای تو بود
بر جرم خطای من چه میگیری خشم؟
چون جمله به امید کرمهای تو بود

نویسنده: رضا قهرمانی
یوسف صفتان اهل پرهیز کجا؟
شیرین منشان شهوت انگیز کجا؟
با بوالهوسان نسبت عشاق مکن
یعقوب کجا؟خسرو پرویز کجا؟ 

نویسنده: رضا قهرمانی

دلم وارسته از قید علایقها نمی گردد
خموش این طفل بازیگوش بی پروا نمی گردد
دلی آگاه باید تا رسد بر کعبه مقصود
که ره گم گشته را راه حرم پیدا نمی گردد
به سیرت می شود آدم مکرم،نی که در صورت
بفرق دیو، زیور تاج کرمنا نمی گردد
گره بر کار خود افکندم و دردا ندانستم
گره چون گشت محکم جز بدندان وا نمی گردد
ز مینای فلک بر جام دل هر لحظه خون ریزد
ولی یک قطره کم هرگز از این مینا نمی گردد
دهان بیجا گشودن نیست جز خفت سرانجامش
بخندد پسته بی مغز اگر رسوا نمی گردد
ز تن بگذر صفای روح پیدا کن که میگویند
به آرایش عروس زشت رو زیبا نمی گردد
نبی چون دایره بنشست با احاب خود یعنی
که از بالا نشستن هیچکس والا نمی گردد
تو را گر هست حرف جامعی بر گوی ای (ثابت)
چه غم گر اهل دنیا فارغ از دنیا نمی گردد

نویسنده: رضا قهرمانی
دلم وارسته از قید علایقها نمی گردد
خموش این طفل بازیگوش بی پروا نمی گردد
دلی آگاه باید تا رسد بر کعبه مقصود
که ره گم گشته را راه حرم پیدا نمی گردد
به سیرت می شود آدم مکرم،نی که در صورت
بفرق دیو، زیور تاج کرمنا نمی گردد
گره بر کار خود افکندم و دردا ندانستم
گره چون گشت محکم جز بدندان وا نمی گردد
ز مینای فلک بر جام دل هر لحظه خون ریزد
ولی یک قطره کم هرگز از این مینا نمی گردد
دهان بیجا گشودن نیست جز خفت سرانجامش
بخندد پسته بی مغز اگر رسوا نمی گردد
ز تن بگذر صفای روح پیدا کن که میگویند
به آرایش عروس زشت رو زیبا نمی گردد
نبی چون دایره بنشست با احاب خود یعنی
که از بالا نشستن هیچکس والا نمی گردد
تو را گر هست حرف جامعی بر گوی ای (ثابت)
چه غم گر اهل دنیا فارغ از دنیا نمی گردد

نویسنده: رضا قهرمانی
از غدير خم نداي روحپرور بشنويد
نغمه ي «مَن کنتُ مولي» از پيمبر بشنويد
گرچه در روز الست اين نغمه را بشنيده ايد
گوش جان بايد گشودن تا مکرّر بشنويد
روي گلفرش زمين اين آسماني نغمه را
از لبِ لعل نبي (ص) از قولِ داور بشنويد
از جهاز اشتران چون منبري آراستند
حکمِ يزدان را به خلق از عرشِ منبر بشنويد
رو سوي امّت نمود آن مصطفاي کردگار
کاي جماعت جمله از مولا و چاکر بشنويد
در غدير خم شدم مأمور از سوي خدا
تا به حق، حق را رسانم بار ديگر بشنويد
مي کنم امروز حجّت بر خدا جويان تمام
نشنويد امروز اگر، فرداي محشر بشنويد
من به هر نفسي که اولايم علي اولي بود
رستگاريد، از دل و جان گفته ام گر بشنويد
همرهان کردند بيعت با علي در آن کوير
ذکر بخٍّ بخٍّ اي مولي، مکرّر بشنويد
شام عيد است و جلال اين خجسته عيد را
از زبان اطهر فتّاح خيبر بشنويد
شد سؤال ازاو چه روزي خوشترين روز تو بود
پاسخش را با شعف اي اهل محضر بشنويد
گفت: روي دست پيغمبر به صحراي غدير
بهترين روزم بُد، ار داريد باور بشنويد
باز پرسيدند از او از سختي ايّامِ عمر
مي زند گفتار او بر قلب نشتر بشنويد
گفت: آن روزي که سيلي بر رخ زهرا زدند
رنج و اندوه من از ديوار و از در بشنويد
موسم عيد است «ثابت» وقت آن آمد که باز
از غدير خم نداي روحپرور بشنويد

نویسنده: رضا قهرمانی
اي ساقي آتش رو، مست از مي نابم کن
با يک دو سه پيمانه، مستم کن و خوابم کن
از رنج و غم هستي، فارغ کندم مستي
آبادم اگر خواهي، از باده خرابم کن
در پر تو پيمانه، ديدم رخ جانانه
اي زاهد فرزانه، ديوانه خطابم کن
بادرد و غم عشقت، آميخته شد جانم
خواهي تو ببر خوانم، خواهي تو جوابم کن
ميسوزم از اين آتش، اي ابر کرم باز آ
در سيل فنا غرقه، يکباره در آبم کن 

نویسنده: رضا قهرمانی
اگر بنشينم بگريم از غم دل
تمام روي زمين ميشود ز اشکم گل
چو مرغ بي پر و بال افتاده ام من زار
به دام عشق تو اي ماه روي مهر گسل
زبرج ناز برون ساز ماه رخ "شيرين"
که شد به روي تو "فرهاد"کوهکن مايل
چو بذر عشق تو کشتم بدل نشد جانا
بغير خون جگر چيز ديگرم حاصل
به خاک پاي تو جانرا سپردنم آسان
ولي ز زلف تو دل بر گرفتنم مشکل
ز هجر روي تو فرزانه ميشود "مجنون"
ز جانم وصل تو ديوانه ميشود عاقل
به هر دلي که نظر افکنم ترا بينم
بنازم از تو که يک پيکري و صد منزل
براه فرقت تو اي مه ملک رفتار
زآب ديده فرو مانده ام چنين در گل

نویسنده: رضا قهرمانی
تنها توئي، تنها توئي، در خلوت تنهائيم
تنها تو مي خواهي مرا با اين همه رسوائيم
اي يار بي همتاي من، سرمايه ي سوداي من
گر بي تو مانم واي من، واي از دل سودائيم
جان گشته سر تا پا تنم، از ظلمت تو ايمنم
شد آفتاب روشنم پيدا به ناپيدا ئيم
من از هوسها رسته ام، از آرزوها جسته ام
مرغ قفس بشکسته ام، شادم ز بي پروائيم
داني که دلدارم توئي، دانم خريدارم توئي
يارم توئي، يارم توئي، شادي از اين شيدائيم
آن رشک ماه و مشتري، آمد به صد افسونگري
گفتم به (زهره) ننگري اي دولت بينائيم
نویسنده: رضا قهرمانی
در باز بود اما
 بسیار دور بود
 ما با نقیب قافله می رفتیم
 و خون ما که بوی سرخ حماسه داشت
مار و سراب را
 تا انتهای حافظه می برد
 در انتهای حافظه لبخند جرعه با ما مبادله ی رؤیا می کرد
 در انتهای حافظ لبخند جرعه شط خشک نفهمیدنی می شد
 در انتهای حافظه از هیچ کس سؤال نمی کردیم
 در انتهای حافظه لبخند می شدیم
 ما را نقیب قافله با باد های کاهل می برد
 و بوی سرخ جرعه در باد
 رفتار ابرهای کاهل را
 مست می کرد
 شن را سکونت شادی های قدیمی بود
 و ما میان شن هایی مستعمل
 و چیزهایی از شن می رفتیم
 پخش سکوت بود و حریق دقیقه های کویری
در باز بود اما
 بسیار دور بود
 ما از برای حرف های کمی بسیار می رفتیم
 بر چهره هامان حوادث تقلید می گذشت
 بر چهره هامان رضایت ما منطقی نداشت
 گویی زمین برای ما می چرخید
 سقف پرنده های دراز
و جذبه ی غذاهای آفتابی
 با آسمان صدای ما را قاطی می کرد
 و با صدای آن جهانی ما
 مار و سراب
 می آمیخت
 و در سراب عصمت گنگی
آرمیده بود
 و با سراب
 محض متروک
 چشم نگاه گیر ماران بود
 چشم نگاه گیر ماران
انگور باغ های عدن بود
 که راه را محیط اساطیر می کرد
و راه ،‌مهربان بود
 و راه
 نالان حرکت و هیجان بود
 بر جلگه ها
 گروه خیال انگیز سنگ ها
 افتاده بود
 و از پیچش برهنه ی چنبر ها
 گرداب فلس های رنگین
 بازوی نور برمی خاست
 و زهر ،‌زهر پنهان
 در زیر پوست های تزیینی
با ما می آمد
 و خاطرات پاشنه ها را
 تنها در انتهای هر ره
 کامل می کرد
 همواره ترس
در انتها فرود می اید
ای روح رهسپار
 ای مار
 همهمه ی غضروف
وقتی که ترس نامش را گفت
 از ترس مست گشتیم
 و از هزار پاشنه
 ناگاه
مد عظیم زهر
بالا آمد
 و سینه ی م مفخم یاران
هفتاد فرسخ درد را
 تا انتهای ضلع شکست
برد
 شن با نقیب قافله از راه ماند و
 ما
 افسار برگرفتیم
 و چهارپایمان را
 به صیقل سپیده دم بستیم
 و مثل نقطه ی تعلیق
 ماندیم
 در انتهای حافظه لبخند جرعه لطمه خورده و رنجور بود
 و جرعه ،‌در سیاهی احشا یأس
 با ما از انتقامی عاجز
 تجارت معنی می کرد
 و شب ستاره ها را در شاخه ها
 پرتاب می کرد
 و باد بادی اش را مغرور بود
 و باد شور بود
 در انتهای حافظه در باز بود ، اما
 بسیار دور بود
خون در تمام اینه ها جاری بود
 و روز
 روی سایه ی خود
 واژگون شده بود
 همواره دسته هایی از دستمزد
 با کفش هایی از دشنام
 خواب کناره ها را
 آشفته می کردند
 و بر عبور
 حاشیه ای از خون
 می دوختند
 و گوشت های ساطوری
 بر نیمکت های عذاب
 پیغام می نوشتند
 و از درخت خشک رؤیا
 در خواب راهروهای میله ای
 و از قصر خون منجمد سرهایی
 که خوابشان را
 شب ها ، میان موهاشان پرت می کردند
 قفل و قلاده می رست
ما روی وحشی در هم کوفته
 خم شده بودیم
 و روز روی سیاه ی خود شب ترین شب ها بود
 برگرد
ای کاروان خسته ،‌برگرد
 ذهن نمک عقیم و نازاست
 زیبایی ذغال را
 آتش
طی کرده است
 و ماهیان قرمز شب را ستاره ها
 ترسانده اند
ای ذهن
 ای زخم منتشر
 صبر میان تهی را
 از مزرعه نمک بردار
 زیرا سراب های قدیمی حالا در آب های تو جاری است
 برگرد
 اینجا طبیعت
انسان که می نمود
طبیعی نیست
 اینک که گاو های معطر
در راه منقلاب
 طرح ئ تپاله می ریزند
 و جغد های قانونی
 با عنکبوت ها
 برنامه می نویسند
 تا دوستان جنایت را
در حلقه ی حمایت گیرند
 و ایستاده ها
 نشسته اند
 و انزوای من
 بوی کاغذ گرفته است  یدالله رویایی 

نویسنده: رضا قهرمانی
شب ، در گریز اسب سیاه
یک صف درخت باقی می ماند
در چهار کهکشان نعل
یک صف درخت
بی شیهه می گذشت
رگ بریده ، دهان باز کرده و ریخت
افق دراز
دراز
دراز لخته لخته ،‌ دراز مذاب
زنی در اصطکک تاریکی
به شکل تازه ای از شب رسید
ستاره ای رسیده ، در ته خود چکه کرد
صدایی ، از سرعت پرسید
کجا ؟
کجا ؟
اما جواب ،
گذشتن بود
و در گریز اسب سیاه
سرعت پیاده می رفت
سرعت ، ‌صف درخت بود
که می ماند  یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
دلم چو طرهء خوبان، زغم پريشان است
چو مرغ دل شده در دام هجر، بريان است
فتاده کشتي جانم، به موج خون از غم
به بحر عشق ندانم که اين چه طوفان است
به قعر چاه غم افتاده ام، زفرقت دوست
دلم چو يوسف و چشمم، چه پير کنعان است
بديده من مسکين نگر، که در شب و روز
در آسمان فراقت، چو ابر گريان است
مزن به تيره مژه، قلب عاشقان اي دوست
که اين مقام تو باشد، نه جاي پيکان است
دمي ز راه وفا، سوي عاشقان بگذر
که ديده من مسکين، به ره دُر افشان است
ز شوق باده دمادم بنوش اي (سلطان)
ز ساغر لب لعلش ، که آب حيوان است
نویسنده: رضا قهرمانی
تا از سپیده گفتگوی مشروط
 برخیزد
 من
 تصویر هجرت از پل
 بر می گیرم
 تصویر هجرت از پل
 از پله ی مناجاتم
تا سفره های شن
 تا سفره های زخم
 سفر می کند
 بر سفره های شن کلماتی آبی مهمانند
 مهمان هجرت
ای نفس رفته ی من ای پل متصاعد
 که جثه ی زمین را
 در آن هزار فرسخ نیلی
می غلتانی
چون است اینکه عشق
 جز در هراس مرگ
 ما را دگر به خویش نمی خواند
 از ما جز استغاثه نمی ماند
از ما درو گران چراگاه های هوایی
 اینجا ، میان گفتگوی مشروط
 اینجا ، در انتحار اشباح
جز سطل های خالی در چاه های خالی
 کی از مزارع نمک
 ما را عبور داده ست ؟ یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
در راهت اي جان جهان، تاکي زجان پرواکنم
دريا چو مي خواند مرا، با قطره چون سوداکنم
گر خاک مي خواهي مرا، يکباره خاکستر شوم
ور بحر مي خواهي مرا، اين ديده را دريا کنم
اندر رهت اي بي نشان، دورم بسي از کاروان
اي قافله سالار جان، رحمي که ره پيدا کنم
بي کينه باشد سينه ام، صافي بود آئينه ام
دست طلب بر دل نهم، ديده سوي بالا کنم
بادم، مترسان زآتشم، من شعله در برمي کشم
بحرم، مبين من خامشم، گر جوشمي غوغا کنم
چون صبح دارم يک نفس، وز حسرت ديدار و بس
يک جلوه ام بنماي و بس بگذار تماشاها کنم
چون شمع مي سوزم زجان، اشکم روان، سوزم به جان
با (زهره) گو در عاشقي، من خويش را رسوا کنم
نویسنده: رضا قهرمانی
مادر ! ببین که خسته‌ام ! تنها وُ دل شکسته‌ام
مثلِ زمانِ بچّه‌گی ، کنارِ تو نشسته‌اَم
مادر ! نگاهی کن به من ! ساکت نمون ! حرفی بزن
از بی‌وفایی‌هام بگو ! از تلخیِ تنها شدن
مادر ! فشارِ زندگی ! منو کشید به بَرده‌گی
دنبالِ رؤیاهای پوچ ، راهی شدم به ساده‌گی
مادرِ گُل ! بانوی عشق ! خاتونِ موسپیدِ من
هنوز تو فصل بی‌کسی ، تنها تویی امیدِ من
دستای مهربونتو ، تو وقتِ گریه کم دارم
بدون که بی‌سایه‌ی تو ، تو زندگی بد میارم
مادر ! برام قصّه بگو ! بگو پل ترانه کو؟
قصّه‌های قدیمی رُ ، بگو دوباره مو به مو
از من بگو که بی‌صدام ! نگو که از یادت جدام
بگو می‌شینی هر غروب ، منتظرِ صدای پام
نگو کسی به در نزد ! من اومدم که تا ابد
عصای دستِ تو بشم ! تو لحظه‌های خوب و بد
مادرِ گُل ! بانوی عشق ! خاتونِ موسپیدِ من
هنوز تو فصل بی‌کسی ، تنها تویی امیدِ من
دستای مهربونتو ، تو وقتِ گریه کم دارم
بدون که بی‌سایه‌ی تو ، تو زندگی بد میارم  یغما گلرویی


برچسب‌ها: از مجموعه ترانه‌ی رقص در سلول انفرادی
نویسنده: رضا قهرمانی
من آن ستاره ی نامرئی ام که دیده نشد
صدای گریه ی تنهایی اش شنیده نشد
من آن شهابِ شرار آشنای شعله ورم
که جز برای زمین خوردن آفریده نشد
من آن فروغِ فریبای آسمان گردم
که با تمام درخشندگی سپیده نشد
من آن نجابت درگیر در شبستانم
که تار وسوسه بر قامتش تنیده نشد
نجابتی که در آن لحظه های دست و ترنج
حریرِ عصمتِ پیراهنش دریده نشد
من از تبار همان شاعرم که سروِ قدش
به استجابت دریوزگی خمیده نشد
همان کبوتر بی اعتنا به مصلحتم
که با دسیسه ی صیاد هم خریده نشد
رفیق من ! همه تقدیم مهربانی تو
اگرچه حجم غزل های من قصیده نشد  محمد سلمانی

نویسنده: رضا قهرمانی
با کاروان من
 تحرک متروک
 صحرا مجال صحبت بود
 و کاروان که فرصت اندیشه را
 از صحنه ی نمکزار
 بر می گرفت
پیمانه های سرخ عطش را
 با خواب باستانی کاریز
 پر می کرد
 ما از میان استراحت شرقی می رفتیم
 پستان های بی شیر مادران
 با دکمه هایی از شیر
 شب را به جاده های شیری می دادند
 و چشم های خسته ی مردان
 بر کهکشان
 شروع شن ها
 جاری بود
 بر گرد ای تحرک متروک
 اینجا نه ابر ،‌ نه گذر باد
دیریست تا معاش نبات را
 پیغامی از سواحل تبخیر نیست
 و سرنوشت آب
در سفره های زیر زمینی
 تقطیر آسمان را از یاد برده است  
یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
در چتر های بسته ، باران است
 خشکی بخارهای معلق را
 به خود نمی پذیرد
 و در مؤسسات تحقیق
اشباح
 حیرت باران سنج ها را
 اندازه می گیرند
 در چترهای بسته اینک
 کدام بام
 غربال می شود ؟
اینک کدام میدان
 تاریخ را میان قفس برده ست ؟
 نامردهای باستانی
 در زره باران
 با عطسه های شمشیر
 بر اسب های سرفه
 از خون سایه ها میدان را
 در خلاء سرخ
رنگین کنند ؟
در چتر بسته دلتنگی ست
 باران بی علامت
 بی پیغام
 هوش بلند ساختمان ها را
 به بوی خاک تازه ، سوقات می کند
 و کاخ ها و کنگره ها
 ناگاه
 در عطر کاه گل
 همه
 غش می کنند
در چتر بسته پوست معماری
 با خشم خارپشت
 منطق ارقام را
 آشفته کرده است
 در چتر بسته ، شبدرهای وحشی
 از جلگه های دور به راه اوفتاده اند
و خوشه های دیم
 از کوه های اطراف
 شهر بزرگ را
با ارتباط های گیاهی
 محاصره کرده اند
 ای ارتباط های گیاهی
برزیگران شبدر
 بازیگران در شب
 نوک ارتفاع ها به زمین می ایند
 تا راه رفتن باران را
 بر تپه ها
تماشا
 کنند
 این تپه های پیموده
 از میله های ممتد
 که قحط را به حافظه ی نخ نمای آب
 می بافند
در چتر بسته دروازه های بابل
 از ازدحام عاج لگدمال می شود
وقتی که دختران جو
 خط های گرم و طولانی می گریند
 انبوه سکوت پسران زمین
 کز پنجره عبارت های زمزمه گر را می بینند
 یاد قیام و خاطره ی فریاد را
 بی تاب می شوند
 فرزندان ملت
دسته های مهاجر کندوها
 در اهتزاز پرچم هاتان
 ما جمله کودکیمان را
 جا گذاشتیم
فراریان افشان
از جبه های دور
 بر کشتگاه نزدیک
 ای گام های بی مهمیز
 ای گام های برکت
 که در میان مزرعه تاریخ جنگ را
 بی اعتبار کرده اید
 شهر از صدای شستن می اید
 ما از صدای شسته شدن
 با برگ شسته
 صخره شسته
 دلهای شسته
 عینک های شسته ست
تردید شسته
 احتیاط شسته
 دفترچه های شسته
 سفرنامه های شسته
 تصویب نامه های شسته
 وزیران شسته
 آه
 ای اشتیاق شستن
 کوسیل ؟
باران شستشو افسوس
 در چترهای
 بسته جاری ست
 خمیازه های سیل ، در ترک خاک رس
 تا انتهای خشک وریدش
یاد عزیز ابر را
 خون می دواند
 و رویش طناب از غضب مار
 و برق شیشه در گذر سوسمار یدالله رویایی
نویسنده: رضا قهرمانی
آنچه زبان می‌خورد
همیشه همان چیزی‌ست
که زبان را می‌خورد :
امیدِ آمدن ِلغتی
لغتی که نمی آید
تو آنسوتر آنجا تر
برابر من ایستاده ای
برابر بامن
و چهره ام
چیزی به آینه از من نمی‌دهد
چیزی از آینه درمن می‌کاهد
و انتظار صخرۀ سرخ
- نوکِ زبانِ تو -
امیدِ آمدن ِلغتی ست
لغتی که نمی آید یدالله رویایی


بگذرد بر بستر ِ شن های داغ
گندم از شوراب روید٬ گل ز سنگ
خو بگیرد باغم ِ پاییز باغ
آن زمان دلخسته بنشینیم لنگ
در خم ِ ره بی که فریادی کنیم 
خیمه برگیریم و زان پس زندگی 
خالی از سودای آزادی کنیم یدالله رویایی


از تو سخن از به آرامی
از تو سخن از به تو گفتن 
از تو سخن از به آزادی
وقتی سخن از تو می گویم 
از عاشق از عارفانه می گویم 
از دوستت دارم 
از خواهم داشت 
از فكر عبور در به تنهایی
من با گذر از دل تو می كردم 
من با سفر سیاه چشم تو زیباست 
خواهم زیست 
من با به تمنای تو خواهم ماند 
من با سخن از تو 
خواهم خواند یدالله رویایی


درخت تنهايی را می داند 
و صداها را به نام می خواند 
جنگل جامعه ای اسیر است 
و درخت حافظه ای مغشوش
حافظه ای اسیر 
در جامعه ای مغشوش
چه كند گر زنجیرش را نستاید 
گر خاك را نشناسد ؟ یدالله رویایی


برگرد! 
ای کاروان خسته، برگرد !
ذهن ِنمک عقیم و نازا ست
زیبائی ِ ذغال را آتش
طی کرده است 
و ماهیان قرمز ِ شب را
ستاره ها ترسانده اند
ای ذهن، 
ای زخم ِمنتشر !
صبر ِمیان تهی را
از مزرعۀ نمک بردار
زیرا که اب‌های قدیمی همواره درکتاب‌ تو جاری ست
بر گرد !
اینجا طبیعت
- آنسان که می نماید- یدالله رویایی


اینجا هنوز هم
حرف هایی بین من و دنیا هست
که بینِ من و دنیا می مانَد. یدالله رویایی


پیش از آن که بمیرم
آمد
دانستم
که هیچ وقت مرگ منتظرِ مرگ نیست یدالله رویایی


مطالب مرتبط:یدالله رویایی کیست؟

نویسنده: رضا قهرمانی
یدالله رویائی در هفده اردیبهشت سال ۱۳۱۱ در دامغان به دنیا آمد.

 آموزش‌های دبستانی و دبیرستانی خود را ابتدا در زادگاهش، و از آن پس در تهران در دانشسرای شبانه‌روزی تربیت معلم به پایان رساند. و سالی چند به کار تدریس و سرپرستی امور اوقاف دامغان اشتغال داشت. نوجوانی و جوانیِ او به تمایلات مارکسیستی و مبارزه در حزب توده‌ی ایران گذشت. در سال ۱۳۳۲ به دنبال کودتای ۲۸ مرداد و فرار از دامغان چندی به زندگی مخفی، و ترک و گریز گذرانید وسرانجام در اسفندماه همان سال دستگیر و به زندان افتاد. زندان های او: زندان باغشاه، زندان زیرطاقی (زیرزمین مخوف پلیس تهران)، زندان موقت، و یک بار دیگر، در سال ۱۳۳۶، زندان لشگر ۲ زرهیِ سلطنت‌آباد.
رویائی پس از خروج از زندان اولین شعرهای خود را در۲۲‌ـ‌سالگی نوشت و در مجلات آن زمان با نام مستعار «رویا» منتشر کرد، و همزمان به تحصیلات خود در رشته‌ی حقوق سیاسی تا اخذ درجه‌ی دکترای حقوق بین‌الملل عمومی ادامه داد و از آن پس در وزارت دارایی به استخدام درآمد و به عنوان ذیحساب و سرپرست امور مالی در ادارات و مراکز دیگر دولتی از جمله وزارت آب و برق، سازمان تلویزیون ملی ایران و... به کار پرداخت.
از خطوط مهم زندگی ادبی او می توان به چند نمونه اشاره کرد : 
- تأسیس هفته‌نامه‌ی ادبی بارو به اتفاق احمد شاملو (ترکیبی از نام های مستعار بامداد و رویا)، سال ۱۳۴۴ 
- تأسیس شرکت انتشاراتی روزن به اتفاق محمود زند و ابراهیم گلستان، سال ۱۳۴۶
- اداره و انتشار دفتر های روزن، فصلنامه‌ای در شعر، نقاشی و قصه با همکاری گروه شاعران شعر حجم، ۱۳۴۶ و ۱۳۴۷ 
- بیانیه‌ی حجم‌گرایی (اسپاسمانتالیسم)، که به خلق نگرش تازه‌ی شعری با عنوان «شعر حجم» منجر شد، به همراه گروهی از شاعران آوانگارد و متمایل به حجمگرایی، سال ۱۳۴۸ 
(مجله‌ی بررسی کتاب، ویژه‌نامه‌ی شعر حجم) 
- تأسیس جایزه‌ی ادبی شعر سال به سرمایه‌گذاری تلویزیون ملی ایران و ژوری مرکب از مسعود فرزاد، محسن هشترودی، فریدون رهنما، بیژن جلالی، پژمان بختیاری و یدالله رویائی 
در سال‌های ۱۳۴۸­۱۳۴۹­۱۳۵۰ 
- تأسیس «مدرسه‌ی زبان و ادبیات فارسی» در پاریس ، سال ۱۳۵۸

فهرست آثار: بر جاده‌های تهی - شعرهای دریایی - از دوستت دارم - دلتنگی‌ها - هلاک عقل به وقتِ اندیشیدن - از سکوی سرخ - لبریخته‌ها، آسوسیاسیون پرسان - هفتاد سنگ قبر -آژینه - داستان سرا- عبارت از چیست؟ - من گذشته امضا - در جستجوی آن لغتِ تنها و...

وبلاگ یدالله رویایی: royaee.malakut.org



مطالب مرتبط:گزیده اشعار یدالله رویایی
نویسنده: رضا قهرمانی
نام آلبوم : خوابهای طلایی
نام آهنگ: خوابهای طلایی
آهنگساز : جواد معروفی

دانلود

نویسنده: رضا قهرمانی
نام آهنگ: فتح بهشت (Conquest of Paradise)
آهنگساز : ونگلیس

دانلود

نویسنده: رضا قهرمانی
از شرافت درزي دهر آنچه دامن دوخته
راست مي گويم به تشريف تن من دوخته
زندگي گر لطف دارد زان بود کاين جامه را
از قماش دل تبار و پود جان زن، دوخته
شادي از اميد و همت جو که جان روشن کند
هرکه چون من چشم دل بر اين دو روزن دوخته
من به دل دريائي از مهر وطن دارم چو موج
گر صدف از قطره اي در دل گهر اندوخته
پاي غربت رفتنم نبود که دست عاطفت
دامنم بر دامن ياران ميهن دوخته
در ميان دوستان ما دلش روشن مباد
ديده ي اميد اگر يک تن به دشمن دوخته
دامن کس پاک اگر ديدي (ربابا) جاي ده
بر دو ديده سوزني کاين طرفه دامن دوخته

نویسنده: رضا قهرمانی
زیرا در آسمان
 شیرازه ی سفرنامه ام را
 از آفتاب دوختم
 در کوچه های بی بازو
درگاه های بی زن
با آفتاب سوختم
 تصویر این شکستگی اما سنگین است
تصویر این شکستگی ، ای مهربان
 ای مهربان ترین
 تعادل روانی ایینه را به هم خواهد ریخت
 مرا به باغ کودکی ام مهمان کن
 زیرا من از بلندی های مناجات
افتاده ام
 وقتی که صبح ، فاصله ی دست و پلک بود
 صحرا پر از سپیده دم می شد
 با حرف های مشروط
با مکث های لحظه به لحظه
 با دست های من
 که شکل های مشکوک را
 پرچین و توطئه را
 از روی صبح بر میچید
اینک تمام آبی های آسمان
 در دستمال مرطوبم جاری ست
 وز جاده های بدبخت
 گنجشک ها غروب را به خانه ام آورده اند
 گنجشک های بیکار
 گنجشک های روز تعطیلی  یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
چه شود اگر که بري زدل همه دردهاي نهانيم
به کرشمه هاي نهاني و به تفقدات زبانيم
نه بناز تکيه کند گلي، نه بناله دلشده بلبلي
تو اگر بطرف چمن دمي، بنشيني و نبشانيم
زغم تو خون دل ناتوان، ز جفات رفته ز تن توان
بلب است جان و تو هر زمان، ستمي ز نو برسانيم
زسحاب لطف تو گر نمي، برسد به نخل اميد من
نه طمع زابر بهاري و، نه زيان ز باد خزانيم
بودم چو (رشحه) دلي غمين، الم و فراق تو در کمين
نشوي به درد و الم قرين، گر از اين الم برهانيم
نویسنده: رضا قهرمانی
دیار من همه ی طول راه بود
 و طول بودم من
 و راه بودم
 و طول راه ، که قربانی دیارم بود
و یاد آشنایی او
 باد را
 نگاه کن
 اینک
عبوذ می دهد از روز میز من
 و سرگذشت صحرا که آفتاب و نمک را
 حضور می دهد
 نمی توانم ، آه
 کویر را در پاکت کنم
 و باز گردانم
 برای آن همه طول یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
وقتی که باد می آمد
 آواز شن
 درهای بسته را دربانی می کرد
 در پشت بسته ی درها ،‌شن
 پهلو گرفت
و ما
 از نان و روزنامه سخن کردیم
 تنهایی قدیمی دنیا
 در حرکت ریه هامان
 در سینه ها تنفس می شد
زندانیان شن
وقتی که باد می آمد
از نان و روزنامه سخن کردند
 چه تابناک بود طعام ما   یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
کسي نگشايد از ياري، در کاشانه ما را
به چاه افکنده اند آري کليد خانهء مارا
منم صيد بدام افتادهء صياد بي رحمي
که با خون جگر آميخت آب و دانهء مارا
دل بيگانه اش ازغم شود پرخون که ميخواهد
زشاديها تهي سازد دل فرزانهء مارا
به افسون گر زبان قصه ام را بست بر ياران
ولي طبع خموشم بازگفت افسانهء مارا
کدامين اختر امشب بزم ما را گرمي افزايد
چراغ آه گر روشن نسازد خانهء مارا
منم آن زن که سر از روسپيدي بر فلک سايم
ندارد هر سيه دل همت مردانهء مارا
(رباب) افتاده ام در دست گوهر ناشناساني
که نشناسند قدر گوهر يکدانه مارا
نویسنده: رضا قهرمانی
جفا و جور تو عمري بدين اميد کشيدم
که بينم از تو وفائي، گذشت عمر و نديدم
سزاي آنکه ترا برگزيدم از همه عالم
ملامت همه عالم ببين چگونه کشيدم
دلم شکستي و عهد تو سنگدل نشکستم
زمن بريدي و و مهري از تو بي وفا نبردم
زدي به تيغ جفايم، فغان که نيست گناهي
جز اينکه بار جفايت بدوش خويش کشيدم
تهي نگشت ز زهرغم تو ساغر عيشم
از آن زمان که شراب محبت تو چشيدم
کنون ز ريزش ابر عطاش، (رشحه) چه حاصل؟
چنين که برق غمش سوخت کشتزار اميدم
نویسنده: رضا قهرمانی
زخم ظریف عقربه در من بود
 وقتی که دایره کامل شد
 معماری بیابان
 همراه با روایت عقربه تکرار شد
من با خیال و عقربه مخلوط بودم
 و عقربه
 بر روی یک بیابان
 بیابان دیگری می ساخت یدالله رویایی
نویسنده: رضا قهرمانی
رسید لب به لب و بوسه های ناب زدیم
دو جام بود که با نیت شراب زدیم
دو گل که با عطش بوسه های پی در پی
به روی پیرهن سرخشان گلاب زدیم
نه از هوس، که ز جور زمانه لب به شراب؛
اگر زدیم برای دل خراب زدیم!
موذّنا به امید که می زنی فریاد؟
تو هم بخواب که ما خویش را به خواب زدیم
مگرد بی سبب ای ناخدا که غرق شده ست
جزیره ای که به سودای آن به آب زدیم ...  فاضل نظری
نویسنده: رضا قهرمانی
 از دوردست عمر
 تا سرزمین میلادم
 صدها هزار فرسخ بود
 با اسب های خسته که راه دراز را
 توفان ضربه های سم آرند از ارمغان
 با بوی خیس یال
 و طبل های بی قرار نفس ها
 پرواز تازیانه ی خود را فراز راه
 افراشتم
 انبوه لال فاصله ها را
 این خیل خیره گی ها را زیر پای خویش
 انباشتم
 دیدم که شوق آمدن من
 یکباره ازدحام عظیم سکوت شد
 دیدم تولدم به دیارش غریب بود
 و سایه ای که سوخته ز آواره گی ، هنوز
 در آفتاب ها
 دنبال لانه ی تن من
 می گردد
 تنهایی زمین من ، آنجا
 با صد شکاف بیهوده ، رویای سیل را
 خندیده است
 پیشانی شکسته ی بارو ها
 راز جهان برهنگی را به چشم دهر
 اوج مناره ها
 کز هول تند صاعقه سرباختند
 در بی زبانی اش همه سرشار سنگ
 خامش مانده ،‌ وسعت شن های دور را
 اندیشه می کند
 شاید گریز سایه ی بالی ؟
 شاید طنین بانگ اذانی
 آن برج های کهنه ، که ماندند
 بی بغبغوی گرم کبوترها
 پرهای سرد و ریخته را دیریست
 با بادهای تنها ، بیدار می کنند
 و ریگزار ها که نشانی ز رود و دشت
 گویی درخت ها و صداها را
 تکرار می کنند
 انصاف ماهتاب
 در خواب جانورها
 و خار بوته ها
 شب های شب تقدس می ریزد
 و از بلند ریخته بر خاک
 از یادگار قلعه ی مفقود
 سودای اوج و همهمه می خیزد
 و بام ها به ریزش هر باران
 غربال می شوند
 با خاک هایشان که زمان گرسنه را
 در آفتاب هاش به زنجیر دیده اند
 اندام های نور ، به سودای سایه ها
 پامال می شوند
 با فوجشان که ظلمت تسلیم را
 بیگاه در خشونت تقدیر دیده اند
 ای یادگار های ویران
 ترکیبی از غلاف تهی از مار
 آن مار ،‌ آن خزنده ی معصوم
 من بود کز میان شما بگریخت
 و جلد گوهرین سر ویرانه ها نهاد
 تا روزگار این بسیار
 بگذشت
 من از هراس عریانی
 بر خویش جامه کردم نامم را
 اینک کدام نام ، مرا خوانده ست ؟
 ای یادها ، فراوانی ها
 اینک کدام نیش ؟
 آه ... ای من !‌ ای برادر پنهانم
 زخم گران مرابنواز
 من باز گشت ، بی تو نتوانم
 در پیش چشم خسته ی من ، باز شد
 بار دگر ادامه ی مأنوس جاده ها
 توفان ضربه های سم و بوی خیس یال
 ابعاد خیره ،‌فاصله های عبوس و لال
 من با تولدم
 در دور دست عمر
 تبعید می شدم
 همراه بی گناهی هایم
 در آن سوی زمانه که دور از من
 با سرنوشت های موعود جلوه داشت
 جاوید می شدم  یدالله رویایی
نویسنده: رضا قهرمانی
 از دوردست عمر
 تا سرزمین میلادم
 صدها هزار فرسخ بود
 با اسب های خسته که راه دراز را
 توفان ضربه های سم آرند از ارمغان
 با بوی خیس یال
 و طبل های بی قرار نفس ها
 پرواز تازیانه ی خود را فراز راه
 افراشتم
 انبوه لال فاصله ها را
 این خیل خیره گی ها را زیر پای خویش
 انباشتم
 دیدم که شوق آمدن من
 یکباره ازدحام عظیم سکوت شد
 دیدم تولدم به دیارش غریب بود
 و سایه ای که سوخته ز آواره گی ، هنوز
 در آفتاب ها
 دنبال لانه ی تن من
 می گردد
 تنهایی زمین من ، آنجا
 با صد شکاف بیهوده ، رویای سیل را
 خندیده است
 پیشانی شکسته ی بارو ها
 راز جهان برهنگی را به چشم دهر
 اوج مناره ها
 کز هول تند صاعقه سرباختند
 در بی زبانی اش همه سرشار سنگ
 خامش مانده ،‌ وسعت شن های دور را
 اندیشه می کند
 شاید گریز سایه ی بالی ؟
 شاید طنین بانگ اذانی
 آن برج های کهنه ، که ماندند
 بی بغبغوی گرم کبوترها
 پرهای سرد و ریخته را دیریست
 با بادهای تنها ، بیدار می کنند
 و ریگزار ها که نشانی ز رود و دشت
 گویی درخت ها و صداها را
 تکرار می کنند
 انصاف ماهتاب
 در خواب جانورها
 و خار بوته ها
 شب های شب تقدس می ریزد
 و از بلند ریخته بر خاک
 از یادگار قلعه ی مفقود
 سودای اوج و همهمه می خیزد
 و بام ها به ریزش هر باران
 غربال می شوند
 با خاک هایشان که زمان گرسنه را
 در آفتاب هاش به زنجیر دیده اند
 اندام های نور ، به سودای سایه ها
 پامال می شوند
 با فوجشان که ظلمت تسلیم را
 بیگاه در خشونت تقدیر دیده اند
 ای یادگار های ویران
 ترکیبی از غلاف تهی از مار
 آن مار ،‌ آن خزنده ی معصوم
 من بود کز میان شما بگریخت
 و جلد گوهرین سر ویرانه ها نهاد
 تا روزگار این بسیار
 بگذشت
 من از هراس عریانی
 بر خویش جامه کردم نامم را
 اینک کدام نام ، مرا خوانده ست ؟
 ای یادها ، فراوانی ها
 اینک کدام نیش ؟
 آه ... ای من !‌ ای برادر پنهانم
 زخم گران مرابنواز
 من باز گشت ، بی تو نتوانم
 در پیش چشم خسته ی من ، باز شد
 بار دگر ادامه ی مأنوس جاده ها
 توفان ضربه های سم و بوی خیس یال
 ابعاد خیره ،‌فاصله های عبوس و لال
 من با تولدم
 در دور دست عمر
 تبعید می شدم
 همراه بی گناهی هایم
 در آن سوی زمانه که دور از من
 با سرنوشت های موعود جلوه داشت
 جاوید می شدم  یدالله  رویایی
نویسنده: رضا قهرمانی
عشق او باز اندر آوردم به بند
کوشش بسيار نامد سودمند
توسني کردم ندانستم همي
کز کشيدن سخت تر گردد کمند
عشق دريائي کرانه ناپديد
کي توان کردن شنا اي هوشمند
عاشقي خواهي که تا پايان بري
پس ببايد ساخت با هر ناپسند
زشت بايد ديد و انگاريد خوب
زهر بايد خورد و پنداريد قند 
برچسب‌ها: شعری از نخستين شاعره پارسي گوي
نویسنده: رضا قهرمانی

اینجا ،در این سرزمین هنوز مرز میان تشخص و خودبینی مشخص نشده است ، و از آنجا که نفوس انسانی از نخستین لحظات شکل پذیری شان تحقیر و سرکوب می شوند ، بخت دستیابی به بلوغ را از دست می دهند و همچنان در حالت جنینی باقی می مانند و آنچه در ایشان رشد می کند ، همانا پیچ خوردگی و گره در گره ی غرایز اولیه است که در هر شخص مثل سگی هار در زنجیر قیدهای اجتماعی، اسیر نگه داشته شده است و در انتظار روزی به سر می برد که بتواند آن زنجیر را بگسلد ، و آن لحظه هنگامه ی وجود فرا می رسد ،هجوم و تجاوز به حقوق امثال خود...


نویسنده: رضا قهرمانی
اي حُسن تو ربوده زکف اختيار دل
پژمرده شد ز هجر رخت لاله زار دل
گشته خراب از غم تو شهر بند جان
از دست شد ز فرقت رويت قرار دل
چون گلشني که باد سمومي بر آن وزد
از سوزش فراق، خزان شد بهار دل
اي من فدات، روز و شبم بي جمال تو
جُز آه و ناله نيست کنون کار و بار دل
از زلف دام ساخته، از خال دانه اي
نيرنگها بريخت ز بهر شکار دل
تيري که از کمان وي از روي ناز جست
هم در زمان نشست ببين در کنار دل
يک بار خود نگفتي کاي مبتلاي من
بي روي من چسان گذرد روزگار دل
ناليد دل چنانکه فلک گوش خود گرفت
تانشنود فغان من و آه زار دل
(حيران) نه يک دل از تو ربوده است آن جوان
در کوي وي فتاده، چو تو صد هزار دل

نویسنده: رضا قهرمانی
ميانِ جمله مهرويان، توئي سر دفتر خوبان
رخت چون گوي خور باشد، بود زلف کژت چوگان
جمال تو بود گلشن، چه گلشن، گلشن خوبي
چه خوبي، خوبي يوسف، چه يوسف، يوسف کنعان
دو چشم مست تو ظالم، چه ظالم، ظالم کافر
چه کافر، کافر رهزن، چه رهزن، رهزن ايمان
بود (حيران) تو را عاشق، چه عاشق، عاشق بيدل

نویسنده: رضا قهرمانی
لاله روئي شعله خوئي مي پرست
سرو نازي عشوه سازي شوخ و مست
سنبلش پر تاب و نرگس فتنه جو
غمزه اش خونخوار و لعلش مي پرست
دل طپان و خون فشان و لب گزان
نيم شب آمد به بالينم نشست
غنچه سان از عشوه لب بشگفت و گفت:
کاي زجام جلوه ام مدهوش و مست
هرکه را شد ديده ئي در عشق باز
کي خيال خواب و خور در سينه بست
خرم آن عاشق که در گام نخست
بر بساط خواب و خور نارد نشست
کي ستاند باده جنت ز حور
چون (حياتي) هرکه مست است از الست

نویسنده: رضا قهرمانی
بيا که بي رخ خوبت نظر به کس نکنم
بغير کوي تو جاي دگر هوس نکنم
مرا سري است به درگاه تو نهاده به خاک
که التجا بجز از تو به هيچکس نکنم
بگو حوالهء من تابکي به صبر کني
بجان دوست که من غير يک نفس نکنم
به روز وصل به پاي تو گر رسد دستم
گرم به تيغ زني روي باز پس نکنم
صبا بگوي به گل از زبان بلبل مست
که من تحمل از اين بيش در قفس نکنم
دلا مرا به جهان تا که جان بود در تن
ز عشق سير نگردم ز عيش بس نکنم
هواي کعبه ي مقصود در دماغ من است
به راه باديه من گوش بر جرس نکنم
دلم چو بحر (جهان) است اگر رقيب خس است
يقين بدان که ز عالم نظر به خس نکنم 

نویسنده: رضا قهرمانی
فروغ بزم یارم ،ماهتابم می توان گفتن
غروب بام عمرم، آفتابم می توان گفتن
در آن بزمی که جام باده ام از پا درافتاده
سرودم، نغمه ام، شورم، ربابم می توان گفتن
به پیش موج طوفان ، دیده ی دریای بی ساحل
سبک خیز و سبکبالم ،حبابم می توان گفتن
در آن مکتب که درس عشق آموزند خوبان را
کلامم، نقطه ام، حرفم ، کتابم می توان گفتن
گریزانم از این ظلمت،  گرفته شام بی پایان
شرارم، شعله ام، نورم، شهابم می توان گفتن
بکام خویش از دوران تلخ زندگی نیشم
به کام دوستان نوشم ، شرابم می توان گفتن
برای تشنه کامان محبت ، چشمه ی نوشم
قریب وادی خویشم ، سرابم می توان گفتن
سراپا سوختم در آتش اندوه و جز اشکی
نباشد حاصل آهم، کبابم می توان گفتن
ز جور حادثه (پیروز) شد ناکام از وصلش
اگر مرگ آید از در کامیابم میتوان گفتن  

نویسنده: رضا قهرمانی
هر دم چه کشي بر تنم آن خنجر کين را
آغشته بخون چند کني جسم حزين را
شد آهوي چين در خم زلف تو دل من
در خون مکش از تير ستم آهوي چين را
در کلبهء احزان چه شود گر شبي آئي
از وصل خودت شاد کني جان غمين را
مشکين گهر نظم مرا قدر که باشد
از خون جگر پرورش اين دٌر ثمين را
شد خاک نشين سرکوي تو (حياتي)
باري بنواز از کرم اين خاک نشين را
  حياتي بمي

نویسنده: رضا قهرمانی
تا بکوی تو رهگذر دارم
کافرم گرز خود خبر دارم
دل ربودی و قصد جان داری
رسم و آیین تو ز بر دارم
غمت از جان من نخواهد برد
غمت از جان عزیزتر دارم
جز غم عاشقی و تنهائی
صد هزاران غم دگر دارم
ابلهی بین مه با ضعیفی خویش
دست با چرخ در کمر دارم
نه بر اندازه ی سری که مراست
به سر تو که دردسر دارم
من بیچاره می نیارم گفت
آنچه زین چرخ چاره گر دارم
در هنر گر چه عالمی دگرم
عالمی خصم بی هنر دارم 



برچسب‌ها: برگرفته از لباب الالباب محمد عوفی
نویسنده: رضا قهرمانی

Google