حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
گفته بودي گاهِ سختي‌ها،
در حصارِ شوربختي‌ها؛
پَرِّ تو در آتش اندازم به ياري خوانمت باري،
اينك اين‌جا شعله‌اي برجا نمانده در سياهي‌ها
تا پَرَت در آتش اندازم
و به ياري خوانمت
با چترِ طاووسانِ مستِ آرزويِ خويش،
از نهان‌گاهِ ستيغِ ابرپوشِ تيره‌ي البرز
يا حريرِ رازبفتِ قصّه‌هاي دور.

شعله‌اي گر نيست اينجا تا پَرَت در آتش اندازم
و به ياري خوانمت يك‌دم به بامِ خويش؛
بشنو اين فريادها را بشنو اي سيمرغ!
وز چكادِ آسمانْ‌پيوندِ البرزِ مه‌آلوده
بال بگشاي از كنامِ خويش.»  
شفیعی کدکنی

نویسنده: رضا قهرمانی

هلیا!
میان بیگانگی و یگانگی، هزار خانه است.  
آن کس که غریب نیست شاید که دوست نباشد.  
کسانی هستند که ما به ایشان سلام می‌گوییم و یا ایشان به ما.  
آنها با ما گرد یک میز می‌نشنینند، چای می‌خورند، می‌گویند و می‌خندند.  
«شما» را به «تو»، «تو» را به هیچ بدل می‌کنند.  
آنها می‌خواهند که تلقین‌کنندگانِ صمیمیت باشند.  
می‌نشینند تا بنای تو فرو بریزد.  
می‌نشینند تا روز اندوه بزرگ. 
آن گاه فرارِسنده نجات‌بخش هستند.  
آن چه بخواهی برای تو می‌آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد و سوگند می‌خورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است.  
تو را ننگین می‌کنند در میان حلقه گذشت‌هایشان. جامه‌هایشان را می‌فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت.  
زمانی فداکاری‌ها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه‌ای، ضربه‌های تند توفان را تحمل می‌کند؛ 
آن توفان که تو را پروانه‌های خشک‌شده و گل‌های لابه‌لای کتابت را- در میان گرفته است.  
آنها به مرگ و روزنامه‌ها می‌اندیشند.  
بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه‌ها را در آن احساس می‌کنی می‌چرخند  
و فریاد می‌زنند: من! من! من!


مطالب مرتبط
:
نویسنده: رضا قهرمانی
دشت خشكيد و زمين سوخت و باران نگرفت
زندگي بعد تو بر هيچ‌كس آسان نگرفت
چشمم افتاد به چشم تو ولي خيره نماند
شعله‌اي بود كه لرزيد، ولي جان نگرفت
دل به هركس كه رسيديم سپرديم ولي
قصه‌ي عاشقي ما سر و سامان نگرفت
تاج سر دادمش و سيم و زر، اما از من
عشق جز عمر گرانمايه به تاوان نگرفت
مثل نوري كه به سوي ابديت جاريست
قصه‌اي با تو شد آغاز كه پایان نگرفت ...  فاضل نظری

نویسنده: رضا قهرمانی
خورشيد از بذر خود زاده مي‌شود
تا به شكوه ناگزيرش درآيد،
جهان را به نور مي‌شويد،
هر روز، زير ملحفه‌هاي تيره‌ي شب آبستن
تن به مرگ مي‌سپارد
و تا باز زاده شود
بيضه‌اش را به شبنم وامي‌گذارد.
مي‌خواهم كه رستخيز من نيز
زاينده باشد،
شمسي و شكننده،
اما همچنان‌كه فروتنانه
عصاره‌هاي خاكي خويش را
مي‌آفرينم،
در ملحفه‌هاي ماه
نيازمند به خوابم.

بي‌اعتنا به باد،
مي‌خواهم خود را در تهي بگسترانم
پيوسته پراكنده شوم
به چهل قاره،
به شكل‌هاي پيشين به جهان آيم،
اشتري باشم، بلدرچيني،
برج ناقوس جنباني،
برگ آبي، قطره‌ي درختي،
عنكبوتي، وال آسماني
يا نويسنده‌اي توفانزا

مي‌دانم كه سكونم
ضمانتي است ناديدني
بر هر آنچه كه هست:
اگر حيوان‌شناسي را دگرگون كنيم
در آسمان نخواهندمان پذيرفت.

از اين رو نشسته بر سر سنگ
مي‌بينم كه بر فراز رؤياهايم
هلي‌كوپترها چرخ مي‌زنند
و از ستارگان خرد خويش بازمي‌گردند.
نيازي به شمارش‌شان نيست،
هميشه برخي زائدند،
خاصه در بهار.

پس اگر پاي در راه‌ها مي‌نهم
و عطر از ياد رفته‌ي سوري متروكي را درمي‌نوردم،
- عطري را كه گم كرده‌ام
چون سايه‌اي راه‌گم‌كرده -
زين روست كه مانده‌ام بي‌عشقي،
برهنه به نيمه‌ي راه.  
پابلو نرودا

نویسنده: رضا قهرمانی
اين جهان؛
براي جانِ نجيب بس خُرد است
بر بال‌هاي شوق، تا اوج پر مي‌كشد
بر فرازِ عبثناكي زندگاني
مي‌گريزد به بلندايي نيكوتر و كامرواتر،
كه در كنارش ستارگان، گِردِ بسياري خورشيدها مي‌گردند
در كهكشان، بي‌انتهايي را مي‌نگرد،
چيره بر همه‌ي دهشت‌ها.
حسِّ شگرف ميهن‌دوستي، ليك، طغيان بي‌پروا
و وحشيِ دل را مي‌فزايد
و زندگي را سرشار شكفتن، عشق،
و شيدايي مي‌سازد.

آه، كامروا آن كه در توفان زندگاني
آرميدن را كاشانه‌اي دارد!
آنجا كه يادهاي طلايي گرداگردش موج مي‌زنند،
و شادمانيِ بهار، نرم به رويش مي‌خندد
آنجا آشتي فرمان مي‌راند و لذّت ناب،
سينه‌ها در همسايگي خداوند مي‌زيند
و ديگر بار
رؤياي پُر اميد جواني
از دلِ تار، مي‌گذرد
بهار شكوفاي زندگي، ديگر بار، در آواز بلبلان و
بوي بنفشه‌ها، با آواي چكاوك و سرسبزي اميد جوان مي‌شود
تو از كف داده‌اي!
موطني كه در آن آزادي
و از آن برگرفتي سرخوشي زندگاني را!  
فردریش نیچه

نویسنده: رضا قهرمانی
نام آلبوم : باران عشق
نام آهنگ: باران عشق
آهنگساز : ناصر چشم آذر

دانلود

نویسنده: رضا قهرمانی
ترک من کردي و رفتي و ندانم به کجايي
راستي از من و دل بيخبر اين قدر چرايي
واي اگر دولت الفت بفروشي و دگر  ره
بينمت بر سر بازار محبت به گدايي
از وفا ره به درون قفس سينه ي من ار
که گرفتار دلم يابد از اين درد رهايي
من بجز مهر ندارم گهري در صدف دل
صدف بسته ي من گر نگشائي، چه گشايي
يار اگر پا بسرکوي دگر يار گذارد
پايد، اما تو بکوبم چو نهي پاي نپاي
در سرا پرده ي جانت نبود پر تو مهري
اي که با مايي و از ديده و دل هر دو جدايي
من باميد تو در خانه شب و روز نشينم
نا اميدم چه نهي، اي که اميد دل مايي
نگه نرگس بيمار سياهم به چه ماند؟
من مي ناب، که بر مستي از اين مي بفزايي
يک سر موي من ارزد به جهاني که جهاني
خواهداز توکه در اين حلقه به جز من نستايي
نویسنده: رضا قهرمانی
نازم به پايداري عهد و وفاي تو
غافل که نقد عمر تبه شد بپاي تو
ياري دگر چه گزيدي بجاي من
کي ميتوان گزيد نگاري بجاي تو
من باغبان عشقم و چينم به هر پگاه
صد گل زبوستان صفا از براي تو
روزم چسان به شب رسد اي گل جدا زتو
شامم چگونه صبح شود در هواي تو
گشتي خداي عالم بود و نبود من
مي خواهم اي خدا ز تو عهدو وفاي تو
در بحر بيکران محبت چه ميکنم؟
جويم به ياس گوهر مهر و صفاي تو

نویسنده: رضا قهرمانی
بیراهه زند خنده به گامی که نه با خویش
با نقش اطاعت که به هر بوته نشاند
خویش دگرش باز دگر سوی بخواند
این چهره که با جلوه هر سنگ شود دور
در جلد کدامین تن بی جان شود آرام ؟
با من به گریز است
و نه پیدایش مقصود
با من به عتاب است و نه پیدایش پیغام
تنها نه بر این جاده زند نقش
در بیراهه های خوابم بندد تصویر
در رویا های پنهانم دائم پیدا
در صافی های آب و ایینه زنجیر
از اوج نگاهش پیوسته در من
خورشیدی شب ها بر فکرم تابیده ست
و ز پرواز گامش پیوسته با من
آژنگ ایامی خاکسترگون
بر سیمای بخت پیرم خوابیده ست
گامی که نه با خویش ز هر خنده بیراه
عصیان طلبد دست برون آرد از درد
تا جلد تهی پر کند از جلوه تصویر
تا فاصله را نوشد با یک جست
اما عطش فاصله دیگر را
می ریزد در پیش چشمش تصویر
از چهره برخیزد بانگی ویران
در بیراهه می پیچد چون دودی تار
اومی بیند خود را با صوتی در اعماق
او می بیند خود را با بانگی طعن آزار
برمی دارد فریاد اما فریادی نه
بردارد آواز اما حلقومش خالیست
در خالی های آوازش گوید : برگرد
بانگی گم بر لبهایش ساکن : ای من ! ایست
از چهره اما بانگی ویران باز
در بیراهه پیچد چون دودی تار
از سویی پاسخ اید : بگریزم بگذار
وز سویی دیگر باز این تکرار بگذار
بگذار که در خلوت تاریکی شب ها
آواره چو سگ بر لب یک جوی بمیرم
چون اختر لرزنده سحر رنگ ببازم
باز از دل یک شام سیه زنگ بگیرم
بگذار چو موجی که ز طوفا ن خبر آرد
آشفته سر خویش به هر سنگ بکوبم
پر گیرم و از پهنه پروا بگریزم
تا شیشه هر نام به هر ننگ بکوبم
یا عریانم بگذار از رنگ و از پرده
تن را بی من کن من را بیگانه با خویت
یا افشان شو بر خاکی که افشاندت چون سرو
خاکستر شو تا چون شعله گردم گیسویت
هر بوته اطاعت برد از گام
گامی که نه با خویش
گامی که فرو در گل تردید یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
وفا ديگر نمي خواهم، توبي مهري عطايم کن
زدامان پراز نقش نوازشها، رهايم کن
صفا از سينه ام برگير، مهرم را بدور افکن
محبت از دلم برکن، به بازارش گدايم کن
نصيبم کن خداي سينه اي سخت و دلي خارا
تو برگير از وجودم دولتم را، بينوايم کن
چوقدر عاشق صادق کسي هرگ نميداند
براه اشنايي رهسپاري خسته پايم کن
نمي جويم به درياي محبت گوهر مهري
خدايا از چنين دريا و از موجش جدايم کن
چومرواريد عشقم،مهره اي زرد و خزف باشد
نداند قدر غواصش، اجل امشب صدايم کن  بتول حسینی

نویسنده: رضا قهرمانی
پیش چشمم طرح دنیای بزرگ
در رگم آهنگ جوشان گریز
در سرم شوق تماشا همچو موج
 با درنگم صخره آسا در ستیز
رفتم و با جاده ها آمیختم
چشم ها را شوکت صد چشم بود
 راه از زیر رکابم می گریخت
دشت با پرواز من پر می گشود
بوته تنها غبار تن بریخت
 سنگ ره خندید در نقش غبار
 جاده گردآلود بود و می شکفت
 در گل کوهی شکوه انتظار
ریخت در کهسار از مرغان مست
آبشار خامش پروازها
با کبود رود زاریهای آب
 رفت تا اعماق گنگ رازها
نغمه گنگ گریز آبها
بر ستیغ سنگ از هم می گسیخت
 روی یال موجها گلهای کف
 می نشست و رقص رقصان می گریخت
 در نشیب دره پرچم های خار
 بست در گهواره باد اهتزاز
 در نگاهم باغ های خاطره
 با علف های عبث رویید باز
باغ ها ای با طکوفه های بطلان سبز
باغها ای عبث سرشار
 لحظه ای در من درنگ آرید
تاشکوه مسیت نیسان بارتان در روح من دامن گشاید
 لذت رنگینتان را با گریز رنجهای رفته پیوند است
ای مرا با لمحه تان تا بی نهایت سیر
 بر شما تا دوردست رفته هایم پویه ام برق براق
 در نگاهم لحظه ای اطراق
ای تجلای همه بیهودگی ها نقطه پایان ای بطلان
من که در پوچی کمال آورده ام
 کاش سرمستی ابهام بس استنباط را
 قطره قطره می چلاندم زیر پاتان
باغ ها ! ای خاطره ها پوچ ها
 باز در من خوش جوشان گریز
 باز درمن سیل مست التهاب
 رفتم و در سنگلاخ کوه ها
پر زدم درتیغههای آفتاب
 در گذار ابر گلبن های سرخ
 با طلایی لکه ها گرم درود
خارهای خشک هجران سوخته
 در شنای عطر ها مست سرود
کاروان قاطران بردبار
 لای لای زنگ ها را می شکفت
لاله تبدار از شوق وصال
در خود از رویای چیدن می شکفت
لاوش اقیانوس رام رنگها
 در شب سبز علف ها خواب بود
 بین سیم ها و تن گلسنگ ها
 ماجرای بوسه های ناب بود
 آسمان دریاچه های آبنوس
 ساخته تا آنسوی بی مرزها
 در خیال من نهایت رنگ باخت
گم شدم در آبی بی انتها
 چه سبکبالی نوشین
 چه فراموشی رنگین
 من میان بی مکانها بی زمان گشتم
 ای نسیم پیکرم در بوی خالی ها جاویدان شناور
ای وزش های سبک ای پچ پچ تاریک نجوای خداها
در شما پرواز دارم اینک این من این من ره یافته در قلعه جادو
 کاش آنسو های من را معبری بود
 تاهنوز آنسوتر از معراج می رفتم
من که سرگردان عطر ناپدیدیهای دور
در مسیرم با جهت ها قصه ششگانه درهم ریختم
 در شراب تلخ آبی های بی ته لول لول
 خوشه چیدم از طلایی های نیزاران نور
 روی بال لحظه ها تا دوردست
پرفشاندم موجدار و دورخیز
 باز در من طرح دنیای بزرگ
 باز در من خون جوشان گریز
 روح من را مست رویا می ربود
لای لای مهربان زنگ ها
می شدم تکرار و در من می گریخت
 لکه ها و نقش ها و رنگ ها
 بر سکون آفتاب سنگ ها
 گله های باد از هم می رمند
 سایه ها سر برده در گلبوته ها
عطر گرم برگ ها را می مکند
رفتم و قوی تنم با من گریخت
 زیر پایم خسته فرسخ ها شدند
بسکه ره باریکه های مارپیچ
سر به هم بردند و از هم واشدند
 روی دامان اوزکو ی بلند
تپه ها چون فیل های خفته بود
قله سرسبز اوجا ابر را
 در اشارت های پیغام و درود
موج می زد اوز چو اقیانوس رنگ
 در نشیب دره خاموش نور
 وز دهان دره می افشاند مست
خنده های سبز تا افلاک دور
 تن لمیده چون عروس نیم لخت
 روی بازوی نوازشبار کوه
 سینه سرشار از نفس های سبک
 دل تپش بار از تپش های شکوه
صبحگاهان بر علف ها می فشاند
آسمان مینای بی زنگار را
 آفتاب آهسته از هم می گشود
 گیسوی شب باف گندم زار را
 شب درختان قبرهای بی تکان
 دره ها چون معبد متروک مات
تپه ها محراب های ریخته
 بی نیایش مانده حیران حیات
سایه آوازخوان برگ ها
 می ربودم جسم و رویا می شدم
 در جوانه ها طنین نبض من
 می زد و با شاخه نجوا می شدم
 هان ؟ کجا هستی ؟
شهری لول خیابان گرد
 ای بریده دل ز شوق میز و میخانه
 سینه خالی کرده از غوغا
 چشم بسیته از غبار و دود و حرکت ها
 ای پیاده روی شب های عبوس شهر
 راه بر بیراهه جسته
 خلوت ما را به خویش آلوده
 جمع ما را در خلود خویشمان بگذار
ز آنکه با زهر نفسهای پلید شهریان
 جان ما نازک تنان می پژمرد
هان ؟
کیست در من می کند نجوا
طعن یا هذیان ؟
 هان ؟
 می گشایم چشم و زیر پلک من
مرز دور خواب ویران می شود
چون که تعبیری نمی بینم ز خواب
 اشتیاقم دست افشان می شود
 دست ها بر گوش می گیرم ز شوق
 تا دگر در من نروید آن صدا
چشم می بندم که نشناسم ولیک
باز از عمق درونم این ندا
 های شهری
 شهری لول خیابان گرد
 ای پیاده روی شب های عبوس شهر
جمع ما را در خلود خویشمان بگذار
پیش چشمم جاده ها تکرار شد
بازگشتم در سپیده غرق نور
 در دلم آرام شد طغیان میل
 در تنم توفید غرقاب غرور
چون تکان دستمال از روی دست
 هر پرنده از سر شاخی پرید
 رشته های گوسفند از شیب کوه
 همچو اشک از گونه جاری شد چکید
گام ها بر سنگ ها افسانه گوی
 کوله ام بر پشت و ره در پیش بود
 جاده خالی بدرقه ی من رود سبز
در نگاه کوهها درد و درود  یدالله رویایی
نویسنده: رضا قهرمانی
چقدر خوب است 
که ما هم یاد گرفته‌ایم 
گاه برای ناآشناترین اهل هر کجا حتی 
خواب نور و سلام و بوسه می‌بینیم
گاه به یک جاهایی می‌رویم 
یک دره‌های دوری از پسین و ستاره
از آواز نور و سایه‌روشن ریگ
و می‌نشینیم لب آب
لب آب را می‌بوسیم 
ریحان می‌چینیم 
ترانه می‌خوانیم
و بی‌اعتنا به فهم فاصله 
دهان به دهان دورترین رویاها 
بوی خوش روشنایی روز را می‌شنویم
باید حرف بزنیم 
گفت و گو کنیم
زندگی را دوست بداریم 
و بی‌ترس و انتظار
اندکی عاشقی کنیمسیدعلی صالحی

نویسنده: رضا قهرمانی
بي تو دلم به گلشن دنيا چه ميکند
چشمم ميان ساحل دريا چه ميکند
بشکسته آبگينه ام و بيخبر، که دوست
گر آيدم شبي به تماشا چه ميکند
تا وارهم زدست خيالت روم به خواب
نقش رخت بعالم رؤيا چه ميکند
گر ياد چشم منت نيست در نظر
شبها به بزم تو، مي و مينا چه ميکند
دل را زدرد کشتي و رفتي و بيخبر
کاين خون شده به بستر تنها چه ميکند
چون شمع گريه ميکنم از درد درويش
آن بيخبر زسوز دل ما چه ميکند

نویسنده: رضا قهرمانی
صفا دادم باشک گرم، الماس نگاهم را
باميدي که بخشم روشني شام سياهم را
چو مي دوزد بمن ديده، چه طرفي بندد از ديدن
که من از شرم مي بندم باو، راه نگاهم را
گناهم مهرورزي، همدمي، هم صحبتي باشد
نمي بخشم گناهش را، نبخشد گر گناهم را
به ساز مهر، اشکي ريزم و آهي کشم، يارب
بدين محفل چرا باري نبيند اشک آهم را
بدامن اشک اگر دارد، به رخ من خون دل دارم
نمي بيند به صورت گوهر سرخ گواهم را
چه دارم تا سخن گويم، نه الهامي ،نه پيغامي
سيه چون شام بينم طبع تابان چون پگاهم را  بتول حسینی

نویسنده: رضا قهرمانی
فرسود پاي خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذيرد آخر كه: زندگي
رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود

دل را به رنج هجر سپردم ولي چه سود
پايان شام شكوه‌ام
صبح عتاب بود.

چشمم نخورد آب از اين عمر پر شكست:
اين خانه را تمامي پي روي آب بود.

پايم خليده خار بيابان
جز با گلوي خشك نكوبيده‌ام به راه
ليكن كسي ز راه مددكاري
دستم اگر گرفت، فريب سراب بود.

خوب زمانه رنگ دوامي به خود نديد:
كندي نفهته داشت شب رنج من به دل
اما به كار روز نشاطم شتاب بود.

آبادي‌ام ملول شد از صحبت زوال
بانگ سرور در دلم افسرد، كز نخست
تصوير جغد زيب تن اين خراب بود  
سهراب سپهری

نویسنده: رضا قهرمانی
چشم های تو دریچه های دریا را
پلک چون باز ز هم کنند بگشایند
سبزگون مزرع بیکرانه رویا را
صف مژگان چو به هم زنند بزدایند
بی تو گاهمم به پیاده روی شب تنها
بی نفس های تو عطر شب فراموشم
سایه ام تشنه سایه بان اندامت
به تن راه کشد حریم آغوشم
بی من آنجا نگهت به سوی که راند
پیک خاموش همه ملال خاطر را ؟
 واژه ها از لب تو سوی که پر گیرند ؟
ای نسیم نفست نوازش رویا
ترک آرام تو با تو توسن نارام
لحظه ها را چو مذاب سرب در من بست
جاده در حلقه مات اشک من لرزید
در نگاهت نگهم چو شاخ تر بشکست
چشم جوشان تو با کبود خود می ریخت
از طلایی دل تو فسانه صد راز
مانده در سینه چو سرزمین نامسکون
دست ناخورده پر از ذخیره ناباز
رفتی و نام تو را برهنه پوشیده ست
همه شب ذهن من از گریز تو بی تاب
بیم عریانی اش آرزوی دیداراست
پیش یادت غم من ستایش محراب
باز خواهم که سحر به بالشم ریزد
ککل کوچک تو طلای آشفته
بوی خواب شب و عطر صبح بیداری
سر کند در دل ما سرود ناگفته
باز گرد از ره باز تا ز سر گیریم
قصه کهنه کوچه ها و شب ها را
پلک بگشای به روی من که بگشایند
چشمهای تو دریچه های دریا را  یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
ای زندگی بردار دست از امتحانم
چیزی نه میدانم نه می‌خواهم بدانم
دلسنگ یا دلتنگ، چون کوهی زمینگیر
از آسمان دلخوش به یک رنگین‌کمانم
کوتاهی عمر گل از بالانشینی‌ست
اکنون که می‌بینند خارم، در امانم
دلبسته‌ی افلاکم و پابسته‌ی خاک
فواره‌ای بین زمین و آسمانم
آن روز اگر خود بال خود را می‌شکستم
اکنون نمی‌گفتم بمانم یا نمانم
قفل قفس باز و قناری‌ها هراسان
دل‌کندن آسان نیست! آیا می‌توانم؟  فاضل نظری

نویسنده: رضا قهرمانی
 در اشاره ها نگاهم آشنا
 رنگ جستجو گرفت و غوطه خورد
 چون پرنده از دلم تپش گریخت
 نقش قهوه هام به دوردست برد
 در دیار دور سایهای غریب
 بر قفای رفته دوخته نگاه
 حیرتش چو هول گله ها به دشت
 مات همچو چشم سنگ ها به راه
رود سبز چشم ها و پلک ها
 بی تکان و بی طنین و بی گذار
 زرد روی و شعله مرده بی فروغ
 می کشد چراغ چهره احتظار
 جاده ها برهنه تشنه عبور
 خالی از سوارو خالی از غبار
 شاخه های لاغر تهی ز برگ
 باغ های مرده را غم بهار
 یادها اسیر و گام ها اسیر
 کوچه ها غمین و فصل ها غمین
 عقده سکون و حسرت سفر
 بر جبین پیر صخره داد چین
 در نگاه ابر پاره شوق باد
 می طپد به یاد خطه های دور
 آفتاب خسته را غم غروب
 می دهد ز روی بام ها عبور
 طاقه های آبنوس گل نشان
 ساخته حباب ها بر آبها
 وز درخت پر شکوفه سپهر
 می پرد کبوتر شهاب ها
 سرنوشت من جدا ز من برد
 ره ز کهکشان به کهکشان دور
 از ستاره تا ستاره ای دگر
 پر زند میان باغ های نور
 عقل خسته از تلاش ودر گریز
 می برد حدیث خود به زیر خاک
 دیگرم زمین نه جای زیستن
 دیده بی فروغ ماند و دل مغاک  یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
 خرامان و سبك‌دل راه گشاده را در پيش مي‌گيرم،
 آزاد و تندرستم و جهان در برابر من است،
 جاده‌ي دراز قهوه‌اي رنگ پيش پاي من است و هر جا كه بخواهم مي‌رود.

 ازين پس در طلب نيك‌بختي نخواهم بود، من خود نيك‌بختي‌ام،
 ازين پس ديگر زاري نخواهم كرد، درنگ نخواهم كرد و نيازي
 نخواهم داشت،
 من كه به شكايت‌هاي درون سراها و كتابخانه‌ها و انتقادهاي
 شكوه‌آميز پشت پا زده‌ام،
 نيرومند و خوشنود راه گشاده را درمي‌نوردم.

 زمين مرا بس است،
 اختران را نزديكتر نمي‌خواهم،
 دانم كه جاي شايسته‌شان همان‌جاست كه هستند،
 دانم كه براي آنان كه وابسته به آن‌هايند بسنده‌اند.  
والت ویتمن

نویسنده: رضا قهرمانی

در زندگی جز شمار محدودی "آری" در اختیار نداریم و پیش از رها کردن آنها باید با شمار نامحدودی "نه"حفظشان کنیم .


نویسنده: رضا قهرمانی
 آيا بهار جاويدم كز دشت بارور خيزم
 يا خود عروس خورشيدم كز بستر سحر خيزم؟
 افتاده‌ي رَهَم، آري، چون سايه‌ي تيره‌اي، تاري
 بخت شعاع مغرب كو كز كُنج بام و در خيزم؟
 با سرخوشان آتش‌رو خاكسترم نگيرد خو
 صاحب نفس كجا جويم كز پهلوي شرر خيزم؟
 ناقوس خُردِ نيلوفر بانگي نكرد و شد پرپر
 من چون علف نيايش را حاشا كه بي‌خبر خيزم
 چون برگ ناز، آه از من، تاب علف مخواه از من
 تا چون ز بُن برآرندم قامت كشيده‌تر خيزم.
 اي يار، ايستادن را پايم نمي‌كند يارا
 دستي اگر فراز آري، شايد دوباره برخيزم...  سیمین بهبهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
آفتابش از سر دیریست
 پا کشیده در افق دور
 دل تهی ز حوصله تنها
 مانده در غروب غمی کور
جنبشی نه در همه صحرا
 نه به دود دشت لهیبی
نه تکانی از نفس باد
 نه گریز عطر غریبی
روز جز نوازش خورشید
 همدمی به عزلت او نیست
 شب به کنج خلوت تاریک
جز به خویش خویش فرو نیست
بادی ار گذشت نیاورد
ز آب برکه ای نه پیغام
 ابر پاره رفت و نینداخت
سایه ای به پیکرش آرام
آمد ار ز دور صدایی
 بی نوید بود و فریبا
 نه حدیث بال کبوتر
 نه ز گام خسته ای آوا
 سالها گذشت و نیامد
 مژده گذشتن عابر
 لحظه ای به سینه ننوشید
لذت درنگ مسافر
یاد رفته های فراموش
 تب فشانده در تن بیمار
سر کشیده در غم خاموش
 کوزه های باده پندار
 یاد آن گوزن فراری
که کنار او عطشی داشت
 خونچکان و زخمی و رنجور
 صید خسته دل تپشی داشت
شب غنود سینه به سینه
 صبح پا کشید و به ره راند
 رفت لیک روی تن سنگ
خون دلمه بسته او ماند
آن زمان که خارکن پیر
 بر سرش نشست و خسته
 در شکسته آبله پای
 بر گرفت کوله بسته
آن شبی که زنگ شتر ها
 غرق در ترانه چاووش
 از نوید قافله دور
 جرعه می چکاندش در گوش
مرغکی از او تنهاتر
شب به راه ماند و ناشاد
تا سحر به بستر او خفت
تا سحر نوازش او داد
 خسته بااشاره منقار
 زد ندا که : برپا برپا
 لابه زد که
 بشکف بشکف
بال زد که : بگشا بگشا
خنده زد به حسرت و پر ریخت
فکر را به زمزمه پر داد
 رفت تا به ژرف دل سنگ
بر کشید غمزده فریاد
 ای گرفته ای همه درهم
 ای فشرده دل اندر دل
 ای فرو نهفته به خود سنگ
 ای کشیده حسرت ساحل
باز شو به من برهان خویش
از ستوه بستگی امشب
انجماد رابشکن دست
انفجار را بگشا لب
باز شو به من چو گل موج
ای منت یک امشب همدم
 باز شو به من بشکف سنگ
ای غریق منجمد غم
او ولی به لالی انبوه
 بی جواب و خامش و سنگین
غرق در سیاهی و سختی
 سر فرو کشید به بالین
در غروب دشت کنون مات
درد ناشکفتن دارد
 دمبدم به شیوه مرغک
خویش رابه زمزمه آرد
کای گرفته بشکف بشکف
 وی فشرده بگشا بگشا
چند پای توست زمین گیر ؟
ای نشسته برپا برپا
گر به دل نشانده پشیمان
 حسرت گذشته خود را
با نوید مرغ دگر لیک
 در شکفتن است به رویا
 غوطه خورده در هوسی گرم
 طاقتش گرفته از او طاق
 در سرش ز بادیه فریاد
 دردلش ز قافله اطراق
مانده بی رفیق که خورشید
 دیگرش نوازشگر نیست
 پا کشیده در افق دور
 آفتابش از سر دیریست  یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
اشک شب نشسته به خاکستر
 چشم اختران سحر مبهوت
 لحظه ها چو جاده بی عابر
 جاده ها چو مرده بی تابوت
سایه در سکون سکوت آرام
منتظر نشسته که روز اید
 شاخه در ستوه ز بی برگی
 مات رفتن شب را پاید
پهنه دلم همه ناهموار
 دوستی و دشمنی از هم دور
 هر که پا نهاده در این ویران
 هر که دل سپرده بر این رنجور
زان میان اگر که گلی بشکفت
دیدمش که خنده خاری بود
 در سرشک من زده راه خون
بر سپند من شده رقص دود
خسته ام ز گشت و گذار شب
 از گذار من شده شب ولگرد
 هر چه در من است چو من در تب
هر چه در شب است چو شب دلسرد
نه شکفت روشن آغوشی
 که نیاز خویش بیارایم
 نه نوید پاسخ خاموشی
که ندای بسته گشایم
 روز اگر به خار نگاه من
گلرخی به مهر نتابد رخ
شب به جستجوی دو چشمم نیز
 برق چشمم پنجره ها پاسخ
با رگم گرفته خیابان مهر
 هر دو خامش و تهی از خونند
گه در این دوانده سگی آواز
که در آن گرفته غمی پیوند
 بر درخت خشک همه رفته
خشک مانده شیوه لبخندم
 برگی از دریغ نمی افتد
 تا نسیم فکر بر آن بندم
 گر نوازشم ز خیالی نیست
 بادیه نشین شده پندارم
 گر مرا نیاز به رنگ و بوست
اینک او بهار طرب زارم  یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی

زرتشت با ما زنان نيز سخن بسيار گفته است. اما از زنان با ما هيچ نگفته است
و من او را پاسخ گفتم: از زنان تنها با مردان سخن بايد گفت
او گفت: با من از زنان بگوي. من چندان پير هستم كه همان دم فراموش كنم
و من درخواست پيرزنك را بجاي آوردم و با او چنين گفتم: همه چيز زن معماست و همه چيزش را يك راه گشودن است كه نام‌اش آبستنيی ست
مرد راستين خواهان دو چيز است: خطر و بازي. از اين رو زن را همچون خطرناك‌ترين بازيچه مي‌خواهد. مرد را از زن هراس بايد، آن‌گاه كه زن عاشق است. چه آن‌گاه است كه زن همه چيز را فدا مي‌كند و هيچ چيز ديگر را در نظرش ارجي نيست
مرد را از زن هراس بايد آنگاه كه زن بيزار است. زيرا مرد تنها در ژرفناي روان‌اش شرير است.


مطالب مرتبط
:
نویسنده: رضا قهرمانی
دو تا كفتر
 نشسته‌اند روي شاخه‌ي سدر كهنسالي
 كه روييده غريب از همگنان در دامن كوه قوي پيكر.

دو دلجو مهربان با هم.
دو غمگين قصّه‌گوي غصّه‌هاي هردوان با هم.
خوشا ديگر خوشا عهدِ دو جانِ همزبان با هم.

دو تنها رهگذر كفتر.
نوازش‌هاي آن اين را تسلّي‌بخش،
 تسلّي‌هاي آن اين را نوازش‌گر.
خطاب ار هست: «خواهر جان»
جوابش: «جان خواهر جان
 بگو با مهربان خويش درد و داستان خويش»

- «نگفتي، جان خواهر! اينكه خوابيده‌ست اينجا كيست.
ستان خفته‌ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
 تو پنداري نمي‌خواهد ببيند روي ما را نيز كو را
دوست مي‌داريم.
نگفتي كيست، باري سرگذشتش چيست»

- «پريشاني غريب و خسته، ره ‌گم‌كرده را ماند.
شباني گلّه‌اش را گرگ‌ها خورده.
وگرنه تاجري كالاشْ را دريا فرو بُرده.
و شايد عاشقي سرگشته‌ي كوه و بيابان‌ها.
سپرده با خيالي دل،
 نه‌ش از آسودگي آرامشي حاصل،
 نه‌ش از پيمودنِ دريا و كوه و دشت و دامان‌ها.
اگر گم‌كرده راهي بي‌سرانجام است،
 مرا به‌ش پند و پيغام است.
در اين آفاق من گرديده‌ام بسيار
 نماندستم نپيموده بدستي هيچ سويي را.
نمايم تا كدامين راه گيرد پيش:
ازين‌سو، سوي خفتنگاهِ مهر و ماه، راهي نيست
 بيابان‌هاي بي‌فرياد و كهسارانِ خار و خشك و بي‌رحم است.
وَزآن‌سو، سوي رستنگاهِ ماه و مهر هم، كس را پناهي نيست.
يكي درياي هول هايل است و خشمِ توفان‌ها.
سديگر سويْ تفته دوزخي پُرتاب.
و آن ديگر بسيطِ زَمهرير است و زمستان‌ها.
رهايي را اگر راهي‌ست،
 جز از راهي كه رويد زآن، گلي، خاري، گياهي نيست...  
اخوان ثالث

نویسنده: رضا قهرمانی
یکی باید واسه ما بهارو معنا بکنه
سفره‌ی گمشده‌ی هف‌سینو پیدا بکنه
یکی باید بیاد و بگه بهار چه رنگیه
بگه که تحویلِ سال چه لحظه‌ی قشنگیه
یکی باید بیاد و سینِ سکوتو بشکنه
رمزِ قَد کشیدنو تو کوچه فریاد بزنه یغما گلرویی

نویسنده: رضا قهرمانی
اي دموكراسي همچنان توفنده باش! به پيش تاز! ضربت‌هاي انتقام را فرو كوب!
و شما اي روزها و اي شهرها، از هميشه فراتر خيزيد!
اي طوفان‌ها، سخت‌تر از پيش در هم شكنيد! شما به من سود
 بخشيده‌ايد، روح من كه در كوهساران پرورده شده، خوراك
 نيروبخش و جاودان شما را جذب مي‌كند،
 چه بسا شهرها و جاده‌هاي روستايي و كشتزارها را پيموده بودم،
 بي‌آنكه سيراب شوم،
 ترديدي غثيان‌انگيز همچون ماري پيچان، پيش پاي من
 بر زمين مي‌خزيد،
 مدام بر قدم‌هاي من پيشي مي‌گرفت، بيشتر رو به سوي من مي‌كرد،
 با طعنه و طنز فش مي‌كشيد؛
 شهرهايي را كه چنان دوست داشتم رها كردم و رفتم،
 به سوي واقعيت‌ها و مسلّماتي كه با من سازگار بود، شتافتم،
 نيروهاي ازلي و گستاخي طبيعت را طلبيدم، طلبيدم، طلبيدم،
 تنها ازين راه، خود را طراوت مي‌بخشيدم، حظ من تنها از آن بود،
 به انتظار شعله كشيدن آتش پنهان مي‌نشستم - بر دريا و بر هوا
 ديرزماني چشم به راه بودم؛
 اما اكنون ديگر منتظر نيستم، سراپا سيرابم، لبريز شده‌ام،
 صاعقه‌ي حقيقتي را به چشم ديده‌ام، شاهد نيروي برق‌آساي
 شهرهايم بوده‌ام،
 من زنده مانده‌ام تا شاهد خروش و تاختن آدميان، و برخاستن
 امريكاي رزمجو باشم،
 از اين روست كه ديگر در طلب طعمه‌ي دشت‌هاي مهجور شمال نيستم،
 ديگر كوه‌ها را به زير پا نمي‌گذارم و درياي طوفاني را درنمي‌نوردم. والت ویتمن 
نویسنده: رضا قهرمانی
چه بسا اوقات، آه چه بسا اوقات،
 در روزهاي از دست رفته
 نيم‌شبان، بر آن پل ايستاده ماندم،
 چشم دوخته بر آن موج و بر آسمان!

چه بسا اوقات، آه چه بسا اوقات،
 آرزو كرده بودم كه موج‌هاي كرانه‌پيما
 مرا بر سينه‌ي خود بنشانند و ببرند
 بر اقيانوس وحشي پهناور!

چرا كه دلم بي‌قرار و گدازان بود،
 و زندگي‌ام غرق در اضطراب،
 و باري كه بر دوشم بود
 سنگين‌تر از توانايي‌ام مي‌نمود.

ولي اكنون، اين بار از دوش من افتاده
 و در دريا مدفون شده است؛
 و تنها غم ديگران
 سايه‌ي خود را بر من مي‌افكند.

با اين‌حال، هر بار كه از فراز رود
 بر پل چوبين ستون آن مي‌گذرم،
 چون بوي نمك اقيانوس،
 انديشه‌ي سال‌هاي گذشته به من رو مي‌آورد.

و مي‌انديشم كه هزاران هزار
 مردم گرانبار از اضطراب
 هر يك بار اندوه خود بر دوش،
 از آن روز تاكنون، از اين پل گذشته‌اند.  
هنری لانگ فلو

نویسنده: رضا قهرمانی

آنکه می خواهد روزی پریدن آموزد، نخست می باید ایستادن و راه رفتن و بالا رفتن و رقصیدن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند.


مطالب مرتبط
:


نویسنده: رضا قهرمانی
می‌دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می‌شوند!
اما شمار آنهایی که عاشق می‌مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکی‌شان همان شاعری که گمان‌می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می‌ترسیدم -خدای نکرده!-
آنقدر در غربت ِ گریه‌هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کن!   سیدعلی صالحی

نویسنده: رضا قهرمانی
آنروز که تو ترک مکان کردي و رفتي
بر تير غم خويش نشان کردي و رفتي
افتاده بقلبم شرر از هجر عذارت
از ديده ي من اشک روان کردي و رفتي
مانا که تو بودي، نگران از تو نبودم
افسوس که اکنون نگران کردي و رفتي
با بودن تو خانه ي دل باغ صفا بود
پژمرده نمودي و خزان کردي و رفتي
بر زندگيم ظلمت شب سايه فکنده
چون ماه رخت را تو نهان کردي و رفتي
(آزاده) چرااشک نريزد ز فراقت
بيچاره و بي تاب و توان کردي و رفتي

نویسنده: رضا قهرمانی
روزي ما دوباره كبوترهاي‌مان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني، دست زيبايي را خواهد گرفت.

روزي كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادري‌ست.
روزي كه ديگر درهاي خانه‌شان را نمي‌بندند
قفل
افسانه‌يي‌ست
و قلب
براي زندگي بس است.
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است.
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.
روزي كه آهنگ هر حرف
زندگي‌ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست‌وجوي قافيه نبرم.
روزي كه هر لب ترانه‌يي‌ست
تا كمترين سرود، بوسه باشد.
روزي كه تو بيايي براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يكسان شود.
روزي كه ما دوباره براي كبوترهاي‌مان دانه بريزيم...

و من آن روز انتظار مي‌كشم
حتا روزي
كه ديگر
نباشم.  
احمد شاملو




برچسب‌ها: از کتاب گزیده اشعار شاملو
نویسنده: رضا قهرمانی
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد 
کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد 
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست
آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گویم 
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد
گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای 
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه اسکندر و دارا 
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
از شاه و گدا هر که در این میکده ره یافت
جز خون دل خویش به پیمانه ندارد

نویسنده: رضا قهرمانی
چه وصف یار با اغیار گویم؟
بدل گویم هر آنچ از یار گویم
طبیبی باید و حالت شناسی
که حال این دل بیمار گویم
چه با این بیدلان گوید غم دل
چه با آن صورت دیوار گویم
لب از عمری فرو بندم از آن به
که با نامحرمان اسرار گویم
سخن بی قدر گردد،عمر ضایع
اگر با بیدل از اسرار گویم

نویسنده: رضا قهرمانی
ناله ي خاموش گشتم در دل مينا شکستم
خندهء تلخي شدم تا برلب ساغر نشستم
تاگره بند سرشکي برگشايد بر گلويم
باسرانگشت ملالي رشته ي حسرت گسستم
پيش از آن کز صبحدم خورشيد افروزد چراغي
من به قنديل سحر آويزه هاي اشک بستم
ساقيا از پا نيفتي دستگير خستگان شو
پيش از آن کز پادرافتم باز نه ساغر بدستم
از لب آئينه بر موي سپيدم طعنه ها رفت
خيره ماند از آنکه عمري طي شد و بيهوده هستم
باغبانا اجر آن زحمت که بردي کن حلالم
شور بختي که گل کشتي و جز خاري نرستم  پروین دولت آبادی

نویسنده: رضا قهرمانی
خفتم بدامن غم جانسوز خويشتن
تا وارهم ز تيرگي روز خويشتن
آن ناله ام که سردي جان آورد ببار
وان شعله ام که نيست شب افروز خويشتن
آن غنچه ام، که سوخته بر شاخسار عمر
دل بسته ام به طبع غم اندوز خويشتن
چون چنگ سرفکنده ام از نغمه هاي درد
خو کرده ام به مويه ي پر سوز خويشتن
آن قصه گوي، مرغ گرفتار خسته ام
کز تاب غم شدم سخن آموز خويشتن
ميجوشد از درون دلم چشمه هاي رنج
مستم ز تلخ باده ي لب دوز خويشتن
فرداي عمر قصه ي ناخوانده ي(پري) است
در ماتمم زحسرت ديروز خويشتن  

نویسنده: رضا قهرمانی
از تن شیرین او عطر جوانی می تراود
از وجود ظاهرش عشقی نهانی می تراود
از خموشی ، از تبسم ، از نگه ،از هر چه دارد
نور هستی ، عطر گلهای جوانی می تراود
از گلوی مرمرین ، وز سینه ی آیینه رنگش
با فروغی خاص ، آب زندگانی می تراود
زنده ی جاوید گردد هر که با آن مه نشیند
کز سراپاش حیات جاودانی می تراود
از کدامین گلشنی ای گلبن خرم که تو
در جهان ما صفای آن جهانی می تراود
در زمین چیزی نمی بینم که مانند تو باشد
آسمانها زان وجود آسمانی می تراود

نویسنده: رضا قهرمانی
لاله‌اي با نَرگِس پژمرده گفت
بين‌كه ما رخساره چون افروختيم
گفت ما نيز آن متاع بي‌بَدَل
شب خريديم و سحر بفروختيم
آسمان، روزي بياموزد ترا
نكته‌هايي را كه ما آموختيم
خرّمي كرديم وقت خرّمي
چون زمان سوختن شد، سوختيم
تا سفر كرديم بر مُلكِ وجود
توشه‌ي پژمردگي اندوختيم
درزي ايّام زان ره ميشكافت
آنچه را زين راه، ما مي‌دوختيم  پروین اعتصامی 
نویسنده: رضا قهرمانی

تا هنگام شکست کامل و دیرگاه امپراتوری عثمانی در 1918،سرنوشت شرق از غزه تا عکا موضوع بحث های مفصل و طولانی و مذاکرات پردامنه قرار گرفته بود.
فلسطین نه تنها مورد علاقه کلیسای ارتدکس بود،شرق و تمام فرقه های پروتستان نیز به آن دلبستگی داشتند.علی رغم وعده های بسیار،قراردادهای شفاهی و عهدنامه های سری با فرانسویان و عربها در دوران جنگ، انگلیسها در 1917 یک بیانیه غیرمنتظره و بیسابقه منتشر کردند، و آن اعلامیه بالفور بود که از ایجاد یک میهن یهودی در فلسطین طرفداری می کرد...

 

نویسنده: رضا قهرمانی
آرام کي گيرد دل ديوانه ي من
پندش مده، بندش مده، در خانه ي من
سرگرم هاي و هوي خود مي ماند امشب
اين مايه ي شور و شرمستانه ي من
در خلوت شبهاي خاموشي که دارم
جز غم نگويد حلقه بر کاشانه ي من
سرمي کشد چون شعله از جانم غم درد
زان خنده ي گرم تو در پيمانه ي من
در ساغر اندوه من ياد تو جوشد
واي از تو واي از ساغر رندانه ي من
خالي نمي ماند صدف از گوهر اينجا
با ياد تو اي نازنين در دانه ي من
ما را (پري) افسوس غمها مي فريبد
پايان ندارد لاجرم افسانه ي من.  پروین دولت آبادی

نویسنده: رضا قهرمانی
 صبح لال از هلهله تابان روز
 بال زد بشکفت در هذیان برگ
 هر درخت افشانده اینک زلف سبز 
 زندگی روییده در نیسان مرگ 
 در تن هر ساقه گویی قاصدی ست 
 کز زمین پیغام بذر آورده است 
 ریشه سرشار از سروش شاخه ها 
 خاک را بدرود باران برده است 
 شعر پرداز نسیم از دوردست 
 نغمه می بافد در امواج هوا 
 وز لبان برگ ها پر می دهد 
 گله گله واژه های تازه را 
 واژه هایش کز زبانی دیگر است 
 بر گشوده سوی نامعلوم بال 
 چشم من در جستجوی لانه شان 
 مانده از رفتار سرشار ملال 
 کاش بودم ای تکلم های دور 
 آشنا با لهجه تان آشنا 
 حرف هاتان بر زبانم می نشست 
 می طپیدم با طپش های شما  یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
با اميدي گرم و شادي‌بخش
با نگاهي مست و رؤيايي
دخترك افسانه مي‌خواند
نيمه‌شب در كُنج تنهايي:

بي‌گمان روزي ز راهي دور
مي‌رسد شهزاده‌اي مغرور
مي‌خورد بر سنگفرش كوچه‌هاي شهر
ضربه‌ي سم ستور باد پيمايش
مي‌درخشد شعله‌ي خورشيد
بر فراز تاج زيبايش.
تار و پود جامه‌اش از زر
سينه‌اش پنهان به زير رشته‌هايي از در و گوهر
مي‌كشاند هر زمان همراه خود سويي
باد... پرهاي كلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن
حلقه‌ي موي سياهش را.

مردمان در گوش هم آهسته مي‌گويند
«آه... او با اين غرور و شوكت و نيرو»
«در جهان يكتاست»
«بي‌گمان شهزاده‌اي والاست»

دختران سر مي‌كشند از پشت روزن‌ها
گونه‌هاشان آتشين از شرم اين ديدار
سينه‌ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق يك پندار
«شايد او خواهان من باشد.»

ليك گويي ديده‌ي شهزاده‌ي زيبا
ديده‌ي مشتاق آنان را نمي‌بيند
او از اين گلزار عطرآگين
برگ سبزي هم نمي‌چيند
همچنان آرام و بي‌تشويش
مي‌رود شادان به راه خويش

مي‌خورد بر سنگفرش كوچه‌هاي شهر
ضربه‌ي سم ستور باد پيمايش
مقصد او... خانه‌ي دلدار زيبايش
مردمان از يكدگر آهسته مي‌پرسند
«كيست پس اين دختر خوشبخت؟»

ناگهان در خانه مي‌پيچد صداي در
سوي در گويي ز شادي مي‌گشايم پر
اوست... آري... اوست
«آه، اي شهزاده‌، اي محبوب رويايي
نيمه‌شب‌ها خواب مي‌ديدم كه مي‌آيي.»
زير لب چون كودكي آهسته مي‌خندد
با نگاهي گرم و شوق‌آلود
بر نگاهم راه مي‌بندد
«اي دو چشمانت رهي روشن به سوي شهر زيبايي
اي نگاهت باده‌اي در جام مينايي
آه، بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله‌ي خوشرنگ صحرايي
ره، بسي دور است
ليك در پايان اين ره... قصر پر نور است.»

مي‌نهم پا بر ركاب مركبش خاموش
مي‌خزم در سايه‌ي آن سينه و آغوش
مي‌شوم مدهوش.
باز هم آرام و بي‌تشويش
مي‌خورد بر سنگفرش كوچه‌هاي شهر
ضربه‌ي سم ستور باد پيمايش
مي‌درخشد شعله‌ي خورشيد
بر فراز تاج زيبايش.

مي‌كشم همراه او زين شهر غمگين رخت.
مردمان با ديده‌ي حيران
زير لب آهسته مي‌گويند
«دختر خوشبخت!...»  
فروغ فرخزاد




برچسب‌ها: از دیوان فروغ فرخزاد
نویسنده: رضا قهرمانی
 در پیش چشم تشنه من بر گشود 
 دریا کتاب سبز خیال 
 بیگانه ماند بر سر امواج 
 افسانه زوال 
 آشفته از سکون گران زیر پای من 
 لرزیده صخره در غم شط ها و رودها 
 آزرده از فریب زمین گم شدم ز خویش
 در من شکفت شوق وصال کبودها 
 ای مژده اطاعت دستان و زانوان 
 ای انتظارهای دراز غریزه ها 
 با زیور رضایت آرایشم دهید 
 ای برکشیده در تن من التهاب ها 
 با کام دختران کف آرامشم دهید 
 ای جام های پر گل و مست جزیره ها 
 آن دورها چه می گذرد 
 در ذهن روشن کف ها ؟
 کف ها به عشوه می نگرند اما 
 در تیره عمق ها تب رنگین آب را 
 رقصان به روی شانه هر موج
 در بر کشیده کودک مست حباب را 
 خورشید ریخت بر سر دریا 
 نیش هزار دسته زنبور 
 و آنگاه در فضا 
 پر زد هزار زورق موسیقی 
 افشاند زلف پیکر دریا به روی نور 
 در جشن آب ها 
 شعر سپید کف ها رقصید 
 بی اعتنا به ساحل 
 وز ساحل 
 ای روشنان کف 
 ای جذبه تان چو واژه نازای بخت 
 کش نام درگشود بهشت فریب را 
 کش جلوه جان ز شوق تب آلود می کند 
 لب تشنه می کشاندم از جاده های خشک
 آواره ام ز چشمه مقصود می کند 
 ای دلربای پیکرکان سپید تن 
 من با شما نشسته به رویا 
 سودای خاک زین پس بر من دریغ باد 
 سرشار باد خاطرم از نازهای آب 
 چون ذهن من ز عقده نا باز
 تن خسته ز التهاب روان ها زمین 
 تنها تر از من مانده ست 
 در من نمی دود نفس کام 
شط ها و روزها همه بی اعتنا 
 بی رحم ها روانند از پیش چشم من 
 ای جذبه ها سپید تنان کف
 برف روان اندام بی قرارتان  یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
اين ساكتِ صبور، كه چون شمع
سر كرده در كنار غم خويش
با اين شب دراز و درنگش،
جانش همه فغان و دريغ است.
فريادهاست در دل تنگش.

در خلوتِ غم‌آورِ مرجان
بي‌هاي‌هاي گريه شبي نيست
اما، خروشِ وحشيِ دريا
گُم مي‌كند درين شبِ طوفان
فريادهاي خسته‌ي او را.

بس در حصار اين شبِ دلگير
ماندم، نگاه بسته به روزن،
همچون گياهِ رُسته بُنِ چاه.
يك‌يك ستاره‌ها به سرِ من
چون اشك پُر شدند و چكيدند.

نايي نرُست آخر ازين چاه
تا ناله‌هاي من بتواند
روزي به گوش رهگذري گفت.
وز خون تلخ من گل سرخي
در اين كويرِ سوخته نشكفت.

بس آرزو كه در دل من مرد
چون عشق‌هاي خام جواني.
اما اميد همرهِ من ماند،
با من نشست در پس زانو،
تنها گريستيم نهاني!

مرغِ قفس، اگرچه اسيرست،
باز آرزوي پرزدنش هست.
اينك ستم! كه مرغ هوا را
از ياد رفته‌ست، دريغا
رؤياي آشيانه‌ي در ابر!

شب‌ها در انتظار سپيده،
با آتشي كه در دل من بود،
چون شمع، قطره قطره چكيدم.
افسوس! بر دريچه‌ي باد است
فانوس نيمه‌جان اميدم!

بس دير ماندي، اي نفس صبح!
كاين تشنه‌كام چشمه‌ي خورشيد
در آرزوي لعل شدن مرد.
وامروز، زيرِ ريزشِ ايام
خود سنگواره‌اي‌ست ز امّيد... 
هوشنگ ابتهاج




برچسب‌ها: از کتاب آینه در آینه
نویسنده: رضا قهرمانی
 شاید این لحظه لحظه آخر 
 شاید این پله آخرین پله ست 
 شاید این تن که با من است کنون 
 سایه ای باشد از تنی دیگر 
 میوه ای ز آفریدنی دیگر 
 میوه ای تلخ شاخه ای بی بر ؟
 خواستم پر دهم رکاب گریز 
 پشت کردم به پله پایان 
 تن من لیک باز با من بود 
 لحظه آخرم گرفت عنان 
 که : کجا ؟ بسته است راه سفر 
 حیرتم پر گشود و نقش هراس
 بر لب آشفت طرح یک لبخند 
 کرکسان گرسنه چشمانم 
 طعمه از نام رفته ام جستند 
 نام من سایه درختی شد 
 در کویر گذشته های سراب 
 چهره ام با اشاره شب گیج 
 روی لب بست خنده های خراب 
 ایستادم تنم که با من بود 
 زیر پرهای واژه رویا شد 
 در رگم آشیانه زد تردید 
 پرسشی ز آن میانه نجوا شد 
 شاید این لحظه لحظه آخر؟    یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
در آغوشِ اين درّه‌ي ديرسال
بر اين صخره‌ي خامُشِ كور و كر
درختِ تك‌افتاده‌ي كوهبيد
برآورده، مغرور، بر ابر، سر.

فرو برده در سينه‌ي تنگِ سنگ
پي جستنِ زندگي ريشه‌ها
نه از تيشه‌ي تيز برقش هراس
نه از خشمِ طوفانش انديشه‌ها.

در آنجا كه ابري نباريده است
در آنجا كه نگذشته يك رهگذار
درختِ تك‌افتاده‌ي كوهبيد
سرودِ حيات است سبز و بلند
شكفته چنين بر لبِ كوه‌سار. 
شفیعی کدکنی

نویسنده: رضا قهرمانی
خال بکنج لب يکي، طره ي مشکفام دو
واي بحال مرغ دل، دانه يکي و دام دو
محتسب است و شيخ و من، صحبت عشق در ميان
از چه کنم مجابشان، چخته يکي و خام دو
حامله خم ز دخت رز، باده کشان به گرد او
طفل حرامزاده بين، باب يکي و مام دو
گه بغلاف اندرون، گاه درون خم نهان
اين دو روانه ماه را، تيغ يکي نيام دو
باده نهاده خم کنون، بادف و چنگ و ارغنون
باده و راع و مام او، طفل يکي ونام دو
ساقي ماهروي من، ازچه بشسته غافل
باده بيار و مي بده، صبح يکي و شام دو
وعده ي وصل ميدهي، ليک وفا نميکني
من بجهان نديده ام، مرديک کلام دو
هست دو چشم دلربا، همچو قرابه پر زمي
درکف ترک مست بين، باده يکي و جام دو
گويمش اي نگار من، چيست دو زلف گرد رخ
گويدم ار نديده اي، خواجه يکي غلام دو
صيد کند به غمزه گه، گاه به تيغ ابروان
جان ز کجا برد برون، صيد يکي حسام دو
هرکه بگويد اين غزل، بخشمش از سبيل جان
تو سن خوش خرام يک، استر خوش لگام دو

نویسنده: رضا قهرمانی
بر بلند سبز چنار از دور 
آفتاب بسته طلایی ها 
سایه ها به زمزمه ای خاموش
در نشیب تند جدایی ها 
در فضای خسته غمی بیدار 
مرده در نگاه کلاغ آواز 
پیش دیده میله ناهنجار 
 پشت پنجره گذر سرباز 
چه غروب بی نفس تنگی
مژده در غریو کلاغش نیست 
جغد هم گریخته پروازی
در سکوت مرده باغش نیست 
جاده خالی از قدم قاصد 
دل تپیده منتظر پیغام 
همه خستگی همه سنگینی 
آسمان روی چنار آرام  یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
ما بازنمي‌گرديم تا خود را
با سپهر ترد بسنجيم،
زيرا سپهر به قطره‌اي بند است
به ابري، به شب‌بويي.
تو چشم بر هم مي‌زني و
آسمان پيراهن بدل مي‌كند.
به دل خويش پاي نهيم،
به اندرونه‌ي تو، به گاهشمارت،
و بيش از همه به دكه‌اي كه در آن،
چوبينه‌هاي شكسته
و چراغ‌هاي خاموش را نگاه مي‌داري،
فراتر از اين‌ها، بدان پارگي‌هاي غمناكي
كه در سكوت پنهان شد،
رازهايي كه پوسيد
و كليدهايي كه به دريا افتاد.

به حلقه‌اي زيرين فرو شويم
و دوزخ را در بگشاييم:
آنجا هميشه تو را آواز مي‌دهند
به زبان‌هايي كه هيچ‌كس درنمي‌يابد
جز تو، تنها گهگاه،
چرا كه هرگز نمي‌خواهي بشنوي
آن دم كه از درون
از خاطره‌‌اي نازدودني
آوازت مي‌دهند.  پابلو نرودا



برچسب‌ها: از کتاب اکنون میان دو هیچ
نویسنده: رضا قهرمانی
ما بازنمي‌گرديم تا خود را
با سپهر ترد بسنجيم،
زيرا سپهر به قطره‌اي بند است
به ابري، به شب‌بويي.
تو چشم بر هم مي‌زني و
آسمان پيراهن بدل مي‌كند.
به دل خويش پاي نهيم،
به اندرونه‌ي تو، به گاهشمارت،
و بيش از همه به دكه‌اي كه در آن،
چوبينه‌هاي شكسته
و چراغ‌هاي خاموش را نگاه مي‌داري،
فراتر از اين‌ها، بدان پارگي‌هاي غمناكي
كه در سكوت پنهان شد،
رازهايي كه پوسيد
و كليدهايي كه به دريا افتاد.

به حلقه‌اي زيرين فرو شويم
و دوزخ را در بگشاييم:
آنجا هميشه تو را آواز مي‌دهند
به زبان‌هايي كه هيچ‌كس درنمي‌يابد
جز تو، تنها گهگاه،
چرا كه هرگز نمي‌خواهي بشنوي
آن دم كه از درون
از خاطره‌‌اي نازدودني
آوازت مي‌دهند. 
فردریش نیچه



برچسب‌ها: از کتاب اکنون میان دو هیچ
نویسنده: رضا قهرمانی

آدم بزرگ ها عاشق عدد و رقم اند
وقتی با آنها از یک دوست تازه تان حرف بزنید 
هیچ وقت ازتان درباره ی چیزهای اساسی اش سوال نمی کنند.
هیچ وقت نمی پرسند: آهنگ صداش چه طور است؟
چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟
پروانه جمع می کند یا نه؟
میپرسند: چند سالش است؟
چند تا برادر دارد؟
وزنش چه قدر است؟
پدرش چه قدر حقوق می گیرد؟
و تازه بعد از این سوالهاست که خیال می کنند طرف را شناخته اند.

نویسنده: رضا قهرمانی
نان از سفره و کلمه از کتاب
چراغ از خانه و شکوفه از انار
آب از پیاله و پروانه از پسین
ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته اید
با رویاهامان چه میکنید

ما رویا میبینیم و شما دروغ میگویید
دروغ میگویید که آن کبوتر پر بسته بی آسمان و صبوری ستاره بی سرانجام است
ما گهواره به دوش ازخوف خندق و
از رود زمهریر خواهیم گذشت .
ما میدانیم در سایه سار این همه دیوار
هنوز علائمی عریان از عطر علاقه و
آواز نور و کرانه ارغوان باقی است
سرانجام روزی از همین روزها برمیگردیم
پرده های پوسیده خیال را کنار میزنیم
پنجره تا پنجره........... مردمان را خبر میدهیم
که سوی سایه سار این همه دیوار
باغی بزرگ از بلوغ بلبل و فهم آفتاب و
نم نم روشن باران باقی است

ستاره از آسمان و باران از ابر
دیده از دریا و زمزمه از خیال
کبوتر از کوچه و ماه از مغازله
رود از رفتن و آب از آواز آیینه گرفته اید
با رویاهامان چه میکنید

ما رویا میبینیم و شما دروغ میگویید ...
دروغ میگویید که فانوس خانه شکسته و کبریت حادثه خاموش و
مردمان در خواب گریه اند
ما میدانیم در سایه سار این همه دیوار
روزنی روشن از رویای شب تاب و ستاره روییده است
سرانجام روزی از همین روزها
دیده بان بوسه و راز دارن دریا میآیند
خبر از کشف کرانه ارغوان و
آواز نور و عطر علاقه میآورند

حالا بگو که فرض
سایه از درخت و ری را را از من
خواب از مسافر و ری را را از تو
بوسه از باران و ری را را از ما
ریشه از خاک و غنچه از چراغ نرگس گرفته اید
با رویاهامان چه میکنید.
 سیدعلی صالحی  

نویسنده: رضا قهرمانی
حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟
می‌دانم که می‌مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می‌آيد. سیدعلی صالحی

نویسنده: رضا قهرمانی
ثانیه ها را پای نیست
و لحظه ها چون جادهء یکنواختی
تا بی انتها دراز می شوند.
 
دل, آسمان می سوزد بی رحمانه،
و گُنجشکی خُرد، سر از زیر, سایهء برگ
برون می کشد
و تا دوردستها می نگرد.
آوا را زبانی نیست.
سکوت, داغ, تابستانی.
 
تو برمی خیزی
تا چشم, اتاق پای می کشی
و تا دورها می نگری،
آنگاه یک ثانیه می شوی.  یدالله کریمی

نویسنده: رضا قهرمانی
دانه مي‌چيد كبوتر،
به سرافشاني بيد
لانه مي‌ساخت پرستو،
به تماشا خورشيد.
صبح، از برجِ سپيداران، مي‌آمد باز
روز، با شادي گنجشگان، مي‌شد آغاز.
نغمه‌سازانِ سراپرده‌ي دستان و نوا
روي اين سبزه‌ي گسترده سراپرده رها.
دشت، همچون پرِ پروانه‌ْ پُر از نقش و نگار
پَر زنان هرسو پروانه‌ي رنگين بهار.
هست و من يافته‌ام در همه ذرات، بسي
روح شيداي كسي، نور و نسيم نفسي!
مي‌دمد در همه، اين روح نوازشگرِ پاك
مي‌وزد بر همه، اين نور و نسيم از دلِ خاك!
چشم اگر هست به پيدا و ناپيدا باز
نيك بيند كه چه غوغاست درين چشم‌انداز:
مهر، چون مادر، مي‌تابد، سرشار از مهر
نور مي‌بارد از آينه‌ي پاك سپهر
مي‌تپد گرم، هم‌آوازِ زمان ، قلب زمين
موج موسيقي رويش! چه خوش‌افكنده طنين.
ابر، مي‌آيد سر تا پا ايثار و نثار
سينه‌ريزش را مي‌بخشد بر شاليزار
رود، مي‌گريد تا سبزه بخندد شاداب
آب، مي‌خواهد جاري كند از چوب، گلاب!
خاك، مي‌كوشد، تا دانه نمايد پرواز!
باد، مي‌رقصد تا غنچه بخواند آواز!
مرغ، مي‌خواند تا سنگ نباشد دلتنگ
مِهر، مي‌خواهد تا لعل بسازد از سنگ!
تاك، صد بوسه ز خورشيد ربايد از دور
تا كه صد خوشه چو خورشيد برآرد انگور!
سرو، نيلوفرِ نشكفته‌ي نوخاسته را
مي‌دهد ياري كز شاخه بيايد بالا!

سر خوشانند، ستايشگر خورشيد و زمين
همه مهر است و محبت، نه جدال است و نه كين.
اشك مي‌جوشد در چشمه‌ي چشمم ناگاه
بغض مي‌پيچد در سينه‌ي سوزانم، آه! 
فریدون مشیری

نویسنده: رضا قهرمانی

چه در کمرکش کوهستان‌ها، چه به‌سوی دره‌های ژرف، چه تا به‌انتهای جهان پهناور، یا اینکه در اطراف منزل خود گام برداری، به‌ هرکجا که روی تنها با خود در جاده‌های تقدیر روبرو خواهی شد.


مطالب مرتبط:
نویسنده: رضا قهرمانی
شادی را تصویری بهتر باید نمود.
 
دست, درخت را گرفتن
و تا درختی
- که همیشه آرزویش بود -
بُردن.
با گُنجشکان, شادی پریدن،
با باد خواندن،
با مهتاب وزیدن.
 
بهار
پنجره می گشاید
و دیواره های وقت از عطر, شقایق سُرخ می شوند.
 
قلم مویْ در جوهر, خنده می کنم
و قهقه های, شعرم را دامن می دهم
بر بوم, سینه. یدالله کریمی

نویسنده: رضا قهرمانی

هرقدمی که در حال حاضر به‌سوی هدفی نامشخص برداریم، ارزشمندتر از طی مسافت‌های طولانی است که در گذشته برای میل به ‌پیروزی‌های درخشان قدیمی برداشته‌ایم.


مطالب مرتبط:
نویسنده: رضا قهرمانی
رفتن
سرشت, باد است
و ماندن
معنای, کوه.
زیبایی تفسیری ست.
 
و زیبایی، اکسیری ست
که باد را پای, رفتن می دهد
و کوه را
جلوه ماندن.
 
معنایی،
زیبایی.  یدالله کریمی

نویسنده: رضا قهرمانی
 رنجیدنت از چه بود؟ سر در نمی‌آورم
 هذیان و سرسام را توفانده‌ای در سرم
 لغزیده‌ام؟ کی؟ کجا؟ هیچ از تو پوشیده نیست
 بیهوده دم می‌زنم؛ این‌جا تویی داورم
 گفتی که لُطف است این، صندوق پُرسنگ بود
 بر گُرده‌ی ناتوان بارش کجا می‌برم!
 از من بتی ساختی، گفتم که اینم یقین
 بر خاکم انداختی، صد پاره شد باورم
 سویت نگاه ز مهر ابریشم آورده بود
 با او چه کردی که ماند در دستْ خاکسترم؟
 آن در که بر باغ سبز وا کرده بودی چه شد؟
 پوینده در هر گذر، جوینده بر هر درم
 افتاده بودم ز پای، دستم گرفتی به دست
 برخاستم چون ز جای، نشناختی دیگرم.

 آیا پریشانیم آرامشت می‌دهد؟
 این است اگر، پس بیا؛ اکنون پریشان‌ترم
 اما بپا، نشکنم! از عنصر شیشه‌ام
 هر چند مادر به نام خوانده‌ست «سیمین‌بر»‌م
.  سیمین بهبهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
صدا ی اذان می آید
صدای ناب اذان
صفیر دستهای مومن مردیست
که حس دور شدن گم شدن جزیره شدن را
ز ریشه های سالم من بر می چیند
و من به سوی نمازی عظیم می آیم

نویسنده: رضا قهرمانی
 اما نمی‌دانی چه شب‌هایی سحر کردم
 بی‌آنکه یک‌دم مهربان باشند با هم پلک‌های من
 در خلوت خواب گوارایی،
 و آنگاه‌ گه شب‌ها که خوابم برد،
 هرگز نشد کاید به سویم هاله‌ای یا نیم‌تاجی گل
 از روشنا گلگشت رؤیایی.

 در خواب‌های من،
 این آب‌های اهلیِ وحشت
 تا چشم بیند کاروان هول و هذیان است.
 با زخمه‌های دم‌به‌دم‌کاهِ نفس‌هایش،
 افسانه‌های نوبت خود را
 در ساز این میرنده تن غمناک می‌نالد.
 وین کیست؟ کفتاری ز گودال آمده بیرون
 سرشار و سیر از لاشه‌ی مدفون
 بی‌اعتنا با من نگاهش،
 پوز خود بر خاک می‌مالد.

 آنگه دو دست مرده‌ی پی‌کرده از آرنج
 از روبه‌رو می‌آید و رگباری از سیلی.
 من می‌‌گریزم سوی درهایی که می‌بینم
 باز است، اما پنجه‌ای خونین که پیدا نیست
 از کیست،
 تا می‌رسم، در را به رویم کیپ می‌بندد.
 آنگاه زالی جغد و جادو می‌رسد از راه
 قهقاه می‌خندد.
 وان بسته درها را نشانم می‌دهد، با مهر و موم پنجه‌ی خونین،
 سبابه‌اش جنبان به ترساندن،
 گوید:
 «بنشین.
 شطرنج.»
 آنگاه فوجی فیل و برج و اسب می‌بینم
 تازان به سویم تند چون سیلاب.
 من به خیالم می‌پرم از خواب.
 مسکین دلم لرزان چو برگ از باد.
 یا آتشی پاشیده بر آن آب،
 خاموشیِ مرگش پر از فریاد.

 آن‌گه تسلی می‌دهم خود را که این خواب و خیالی بود.
 اما
 من گر بیارامم
 با انتظار نوشخند صبح فردایی
 این کودک گریان ز هول سهمگین کابوس
 تسکین نمی‌یابد به هیچ آغوش و لالایی  
مهدی اخوان ثالث


برچسب‌ها: برگرفته از کتاب از اين اوستا
نویسنده: رضا قهرمانی
 چونکه عمر اندر ره خشکی گذشت
 گاه کوه و گاه دریا، گاه دشت
 آبِ حیوان از کجا خواهی تو یافت؟
 موج دریا را کجا خواهی شکافت؟
 موجِ خاکی، وَهم و فهم و فکر ماست
 موجِ آبی، محو و سُکرست و فناست
 تا در این سُکری، از آن سُکری تو دُور
 تا از این مستی، از آن جامی تو کور مولوی


نویسنده: رضا قهرمانی
در رویاهای خوش, پار و پیرار.
حقیقت, سنگی, جاری
و بلورهای باور
که می شکنند
در زمزمه های سنگ.
بیداری, من و تو
در بیداری نیست،
در تنش, تب آلودهء
جوانه ای ست
که سنگ و یخ را می شکند،
در شب, زمین.  یدالله کریمی 

نویسنده: رضا قهرمانی
یک ستاره غروب کرد
یک ستاره طلوع کرد.
 
در کجای این کهکشان, بی انتها
می رود ستارهء ما
در سرگشتگی سودایی خود؟
 
کهکشان, روشن, امروز
و خیل, دوستانهء ستارگان
که در جشن, عشق
روشن و خاموش می شوند،
دستان, ماه
که گیسوان, خورشید را شانه می زند.
 
زمان, دوست
زمان, همراه.

کابوس:
کهکشان, تاریک, لختی ست،
آنجا، که:
نه یک ستاره طلوع کرد
و یک ستاره غروب کرد.
 
عشق
پیچک, روشنایی ست.

 


برچسب‌ها: برگرفته از سروده های شیدایی
نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: وحید جلیلوند
شاعر:
سیدعلی صالحی

نه
پرس و جو مکن
حالم خوب است
همین دمدمای صبح
ستاره ای به دیدن دریا آمده بود
می گفت ملائکی مغموم ماه را به خواب دیده اند
که سراغ از مسافری گم شده می گرفت
باران می آید
و ما تا فرصتی ... تا فرصت سلامی دیگر خانه نشین می شویم .
کاش نامه را به خط گریه می نوشتم ری را
چرا باید از پس پیراهنی سپید
هی بی صدا و بی سایه بمیریم !
هی همین دل بی قرار من ، ری را
کاش این همه آدمی
تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می داشتند
ری را ! ری را !
تنها تکرار نام توست که می گویدم
دیدگانت خواهرانه بارانند .
سر انجام باورت می کنند
باید این کوچه نشینان ساده بدانند
که جرم باد ، ربودن بافه های رویا نبوده است
گریه نکن ری را
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است
دوباره اردیبهشت به دیدنت می آیم ... 

دانلود دکلمه

نویسنده: رضا قهرمانی

بدان که فرزند امانتی است اندر دست مادر و پدر ودل وی پاک است چون جوهر نفیس و نقش پذیر چون موم و از همه نقشها خالی است و چون زمین پاک است که هر تخم که اندر وی افکنی بروید، اگر تخم خیر افکنی به سعادت دین و دنیا رسد و مادر و پدر و معلم اندر ثواب شریک باشند و اگر به خلاف این بود بدبخت باشد وایشان بر هر چه بر وی رود شریک باشند...


مطالب مرتبط:
نویسنده: رضا قهرمانی
موج غمم ره نبرد، جز بسوی ساحل خود
آتش شوق نزند ، شعله مگر در دل خود
موجم و تاب و تب خود در دل دریا فکنم
گرچه از این آمد و شد، حل نکنم مشکل خود
گودی شمعم که بخود گریم و خندم همه شب
گرمی هستی طلبم ز آتش آب و گل خود
تاب و تبی هست ولی ، بال و پری نیست(پری)
راه بپایان نبری با طلب باطل خود 

نویسنده: رضا قهرمانی
شاید که سمند مهر راندی
نانی به گرسنه ای رساندی
آفت زده حوادثی را
از ورطه عجز وارهاندی
از دامن غرقه ای گرفتی
تا دامن ساحلش کشاندی
هر قصه که گفتنیست، گفتی
هر نامه که خواندنیست، خواندی
پهلوی نشستگان نشستی
از پای فتاده را نشاندی

فرجام چرا زکار ماندی.  پروین اعتصامی 

نویسنده: رضا قهرمانی
گـرچه خسته ام, 

گـرچه دلشكسته ام, 
بـاز هـم گشـوده ام دري به روي انتظار 
تـا بگـويمت, هنـوز هـم 
به آن صـداي آشنا اميـد بسته ام.

دل ، جدا زیاد تو
آشیانه ای خراب و بی صفاست
یاد سبز و روح بخش تو
یاد لطف بی نهایت خداست
کوچه باغ سینه ام،
ای گل محمدی، به عطر نامت آشناست
آنکه در پی تو نیست،کیست؟
آنکه بی بهانه تو زنده است، در کجاست؟

نویسنده: رضا قهرمانی

این ابتدای کار است. آنجا که کتاب‌ها را می‌سوزانند، انسان‌ها را نیز خواهند سوزاند.


نویسنده: رضا قهرمانی
تمام کار من و دل، برای تو زاری است
همیشه یاد تو در اشک دیده ام جاری است
هنوز می رسد از کوی تو طراوت غم
ببین که در دل من زخم غربتی کاری است
امیر سلسله بودی ، اسیر پنجه غم
که این ، بزرگی و آن ، حاصل ستمکاری است
خوش است با تب و تاب تو بودن و مردن
هوای هم نفسی با تو عطر بیداری است
به قطره قطره اشک تو می خورم سوگند
که سربداری تو امتداد سرداری است...

نویسنده: رضا قهرمانی

پیوسته ساعتی فرا می‌رسد که انسان از زندان‌ها و کار و تلاش خسته می‌شود و چهرهٔ عزیز و قلبی را که از مهربانی شکفته باشد می‌خواهد.


مطالب مرتبط:


نویسنده: رضا قهرمانی
خو کرده‌اید و دیگر
راهی به جز این‌تان نیست
‏که از بد و خوب
هم‌چنان
‏هر چیز را آینه‌ئی کنید،
‏تا با ملاکِ زیباییِ صورت و معناتان
‏گِرد بر گِردِ خویش
‏هر آن‌چه را که نه از شماست
‏به حسابِ زشتی‌ها
‏خطی به جمعیتِ خاطر بتوانید کشید و به اطمینان،

‏چرا که خو کرده‌اید و دیگر
‏به جز این‌تان راهی نیست
‏که وجود خویشتن را نقطه‌ی آغاز راه‌ها و زمان‌ها بشمارید؛
کرده‌ها را
‏با کرده‌های خویش بسنجید و گفته‌ها را
‏با گفته‌های خویش ...
‏لاجرم به خود می‌پردازید
‏آن‌گاه که من به خود پردازم؛
‏و حماسه‌ئی از شجاعت خویش آغاز می‌کنید
‏آن‌گاه که من
‏دست اندر کار می‌شوم حتا
که نقطه‌ی پایان را
‏براین تکرار ابلهانه‌ی بامداد و شام بگذارم
‏و دیگر
‏رای تقدیر را
به انتظار نمانم.
‏دردی‌ست،
‏با این همه دردی‌ست
‏دردی‌ست
‏تصور نقاب اندوهی که به رخساره می‌گذارید
‏هنگامی که به بدرقه‌ی لاشه‌ی ناتوانی می‌آئید
‏که روزهایش را همه
‏با زباله و ژندهْ‌جُلپاره
‏به زباله‌دانی بوناک زیست
چونان الماس‌دانه‌ئی
‏که یکی غارتی به نهان برده باشد.  
احمد شاملو

نویسنده: رضا قهرمانی
مادرم

تضمین تداوم شکوهمندی هاست
و کتاب های آسمانی
گلدوزی دامنش را برعهده دارد

آنها بی تداوم فرورفتند
با نفس های بریده
ومحرروم از چشمه های مینوی

اما مادرم بشارت جبرییل را در لبخندش پیچید
و آسمان را
مثل قدحی نیلگون
روی سر دودمانم گرفت...
ما گذشتیم
و زشتی ها را زخمی از پوزخند زدیم
از تبسم مادرم
در کنار محراب
چشمه سرخی شکفت
و راز تداوم شکوهمندی ها
تبار بی مرگم را
افشا کرد!  سید حسن حسینی
نویسنده: رضا قهرمانی
بدرود، ای خیال من!
‏بدرود ای همدم نازنین من، ای عشق گرامی!
من می‌روم، به کجا،
‏یا بسوی چه سرنوشتی نمی‌دانم، و نمی‌دانم که آیا بار دیگر
‏ترا خواهم دید،
‏پس بدرود، ای خیال من!

اکنون بگذار که برای واپسین بار دمی واپس بنگرم؛
تک‌تک آهسته‌تر و ضعیف‌تر ساعت در درون من است،
‏گاهِ رفتن، و هنگامِ فروافتادنِ شب، و سپس دل از تپیدن باز می‌ایستد.

دیرزمانی با هم بسر برده‌ایم، شادی‌ها کرده‌ایم، نوازش‌ها کرده‌ایم،
‏وه چه دلنشین! - اینک جدایی - بدرود، ای خیال من.

با این‌همه مگذار که زیاده شتاب کنم،
‏سالیان دراز با هم زندگی کرده‌ایم، خفته‌ایم و در هم آغشته‌ایم، و
براستی یکی شده‌ایم؛
‏پس اگر بمیریم با هم خواهیم مرد، (آری همچنان یکی خواهیم ماند)
اگر به جایی برویم با هم خواهیم رفت تا با آنچه روی می‌دهد
‏روبرو شویم،
که می‌داند؟
‏شاید که ما کامرواتر و شادمان‌تر شویم، و چیزی فرا خواهیم گرفت،
‏که می‌داند؟
شاید این تو باشی که اکنون مرا بسوی نغمه‌های حقیقی رهنمونی

‏شاید آن‌که دستگیره‌ی فانی را می‌گرداند و قفل را می‌گشاید تو باشی -
‏پس اکنون سرانجام باید بگویم:

بدرود، و درود بر تو!
ای خیال من  
والت ویتمن

نویسنده: رضا قهرمانی

مدت درازی است که من شرم دارم، شرم از این که چه دورادور و چه با حسن‌نیت، من به سهم خودم قاتل بوده‌ام. به مرور زمان پی بردم که حتی آنان که بهتر از دیگرانند امروزه نمی‌توانند از کشتن و یا تصویب کشتن خودداری کنند زیرا جزو منطق زندگی آنهاست و ما نمی‌توانیم در این دنیا حرکتی بکنیم که خطر کشتن نداشته باشد. آری من به شرمندگی ادامه دادم. پی بردم که همه‌مان غرق طاعونیم و آرامشم را از دست دادم. امروزه به دنبال آن آرامش می‌گردم. می‌کوشم که همه چیز را درک کنم و دشمن خونی کسی نباشم. فقط می‌دانم که برای طاعونی نبودن، باید آنچه را که می‌بایست، انجام داد، و تنها همین است که می‌تواند امید آرامش و در صورت فقدان آن مرگی آرام ببخشد. همین است که می‌تواند انسان‌ها را تسکین دهد و اگر هم نتواند نجات بخشد، لااقل کمترین رنج ممکن را به آنها بدهد و حتی گاهی شفابخش باشد. و به همین سبب من تصمیم گرفتم همه چیز را طرد کنم. همهٔ آن چیزهایی را که از نزدیک و یا دور، به دلائل خوب یا بد، آدم می‌کشد و یا تصویب می‌کند که آدم بکشند.


مطالب مرتبط:
نویسنده: رضا قهرمانی
گذر ز دانه و دام جهان و خویش مباز
که مرغ با پر آزاد می‌کند پرواز
به کوهپایه «زان» بامداد با یاران
که دور باد دل پاکشان ز سوز ‌و ‌گداز
چه گویمت که چه می‌گفت باد مشک‌فشان
که می‌گشود به گفتار خود هزاران راز
ز من نیوش و میاسا در این دو روز جهان
که پیش روی تو راهی ست سخت دور و دراز
درخت های کهنسال ورس بر سر کوه
که دیده‌اند به دامان کوه بس تک و تاز
به گوش هوش شنیدم که دوش می گفتند
که همچون ناله نی بودشان نوا و نواز
بسی دمیده در این جویبار سبزه نغز
بسی شکفته در این بوستان شکوفه ناز
بسی چمیده در این کوهسار کبک دری
بسی رمیده بر آن آهوان مشک انداز
نشان مهر که دیده است در سرای سپنج؟
جهان به کس ننماید دو روز چهرۀ باز
همی برد پی امروز آنچه در دیروز
همی کند به سرانجام آنچه در آغاز
به ساز و سوز بهار و خزان شکیبا باش
به تنگنای جهان باش ورس را انباز
به هرزه راه مپیما و خویش خسته مساز
که پیش پای تو باشد بسی نشیب و فراز

نویسنده: رضا قهرمانی
شاید که تو را به روی زانو

جا داشته کودکی سخنگو
روزیش کشیده ای به دامن
گاهیش نشانده ای به پهلو
گه گریه و گاه خنده کرده
بوسیده گهت سر و گهی روی
یکبار ،نهاده دل به بازی
یک لحظه ، تو را گرفته بازو
گامی زده با تو کودکانه
پرسده ز شهر و برج وبارو

در پای تو هیچ مانده نیرو.  پروین اعتصامی 
نویسنده: رضا قهرمانی
ای شاخه‌ی شکوفه‌ی بادام!
خوب آمدی-
سلام!

لبخند می‌زنی؟
امّا
این باغِ بی‌نجابت
با این شبِ ملول...

زنهار از این نسیمَکِ آرام!
وین گاه‌گه نوازشِ ایّام!

بیهوده خنده می‌زنی افسوس!
بِفشار در رکابِ خموشی
 پای درنگ را.

باور مکن که ابر...
باور مکن که باد...
باور مکن که خنده‌ی خورشیدِ بامداد...
من می‌شناسم این همه نیرنگ و رنگ را. 
شفیعی کدکنی

نویسنده: رضا قهرمانی
مولا شنیدم لاله ها را دوست داری
آیینه های آشنا را دوست داری
با یاد قرآنی که بر نی خوانده می شد
صوت مناجات و دعا را دوست داری
مولا شنیدم نی حکایت کرد از تو
می گفت: دلهای رها را دوست داری
می گفت :هر چند از جدایی می گریزی
اما تو سرهای جدا را دوست داری
مولا شنیدم در مقام آسمان ها
تنها زمین کربلا را دوست داری
از اهل بیتت،از دلت پیدا است بسیار
آتش گرفتن در خدا را دوست داری
مولا اگر چه این لیاقت را نداریم
اما بگو: آیا تو ما را دوست داری؟

نویسنده: رضا قهرمانی
‏ با بسی دوردست‌ها بدرود گفته
 و رفته‌ام،
‏ اینک خوش دارم
‏ رشته‌ی آن بدرودها را کلاف کنم
 و چشم‌های گم‌گشته را باز بینم.

 نمی‌دانم آیا ملال امروزم
‏ به کار همگان می‌آید:
‏ باری، بر من است تا این ملال را دانه دانه
‏ به گرد منزلگاه
 و بر خم راه
 برافشانم.
 می‌خواهم ببینم آیا
 درد، گل‌های تردید
 این تزلزل اندوهبار
 خواهند رویید:
 می‌خواهم بدانم
 زنبورهای آوارگی به چه رنگند.

 روزی که آفتاب
 چون ببری از فراز اریکه‌اش
 بر تو بنگرد
 و بر آن شود
‏ تا ترا به زیستن در تقدیر دلخواه خویش
 وادارد،
‏ تندبادی جنون‌زده را پذپرا می‌شوم، افسردگی نومیدم می‌کند
‏ و آن دم که نومیدی‌ام بس فراتر است،
 به تقسیم اندوه می‌پردازم. 
پابلو نرودا

نویسنده: رضا قهرمانی

پیوسته در تاریخ ساعتی فرا می‌رسد که در آن، آنکه جرأت کند و بگوید دو دوتا چهارتا می‌شود مجازاتش مرگ است. و مسئله این نیست که چه پاداش یا مجازاتی در انتظار این استدلال است. مسئله این است که بدانیم دو دوتا چهارتا می‌شود، آری یا نه؟


مطالب مرتبط:
نویسنده: رضا قهرمانی
خم شو -به رسم معرفت

و از گوشه خیابان زندگیم
بردار!
بتکانم - بدون بوسه و تکریم -
و بر جایگاهی بلندم
بگذار!
ریزه فراموش شده ای از خون ازل
برکت به هدر رفته هستی...
تکه نانی
شکسته هستم - از خوانی آسمانی -
به زیر افتاده
از لبه میز لبریز عرش! سید حسن حسینی


نویسنده: رضا قهرمانی
در مرز نگاه من
از هر سو
دیوارها
بلند
دیوارها
چون نومیدی
بلندست.

‏آیا درون هر دیوار
‏سعادتی هست
و سعادتمندی
‏و حسادتی؟ -
‏که چشم‌اندازها
‏از این‌گونه
‏مشبّک است
‏و دیوارها و نگاه
‏در دوردست‌های نومیدی
‏دیدار می‌کنند
و آسمان
‏زندانی‌ست
از بلور؟ احمد شاملو

نویسنده: رضا قهرمانی
 اما ما آغاز را می‌دانیم
 دیگرانش، می‌دانند پرسان
 در فراجَستن
 به سوی هر آری یا نه ایستاده‌اند.
 اگر هرگز همسان شناسندگان نباشیم،
 جستجویی، پرسان
 می‌بردمان به فراتر از خودمان
 پیِ روشنیِ‌گاهِ هستن.  مارتین هایدگر
برچسب‌ها: برگرفته از مفهوم زمان و چند اثر ديگر
نویسنده: رضا قهرمانی
عاشقی در هوس نمی گنجد
آسمان در قفس نمی گنجد
عشق یعنی عقاب خاطر ما
زیر بال مگس نمی گنجد
باده خواریم و رند و شیوه ما
در خیال عسس نمی گنجد
دلم انگشتری ست خون آلود
که به انگشت کس نمی گنجد
عطر این غنچه معمایی
در سر خار و خس نمی گنجد
بر نگینی که عین دلتنگی ست
نام فریادرس نمی گنجد
بی نفس می کنیم یاد لبش
گرچه اینجا نفس نمی گنجد
منم و عشق و خلوتی که در آن
هیچکس، هیچکس نمی گنجد سیدحسن حسینی


شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم؟
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟
نيست از هيچ طرف راه برون شد ز شبم
زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم؟
از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته‎ی اين ايل و تبارم چه کنم؟
من کزين فاصله غارت شده‎ی چشم تو ام
چون به ديدار تو افتد سر و کارم چه کنم؟
يک به يک با مژه‎هايت دل من مشغول است
ميله‎های قفسم را نشمارم چه کنم؟ سیدحسن حسینی

 

چون چشم ندارند هماره ببینند
همواره بر آنند که نامرد ببینند
در کوچه یلدایی تاریخ، دلت را
چون شب پره خواهند که ولگرد ببینند
از درد و رگ درد مزن دم که حریفان
خواهند ترا بی رگ بی درد ببینند....
تا خاطر گلدان لب طاغچه سبز است
غم نیست اگر باغچه را زرد ببینند
امید من آن است که در آینه یک روز
چون دیده گشودند کمی مرد ببینند! سیدحسن حسینی


کاغذ ابر و باد را بردار
و رو به قبله من
در همین حوالی
قلمت را بی بهانه بتراش...
اگر خواستی مرا بنویسی- یک خواهش صمیمی و کوچک
تنهایی مرا بکش
تا بامداد قیامت! سیدحسن حسینی


شاعری وارد دانشکده شد
دم در 
ذوق خود را به «نگهبانی»داد!

شاعری
وام گرفت
شعرش آرام گرفت!

شاعر تشنه
ز دریا می گفت
اهل بیت سخنش را
به اسارت بردند!

شاعری روی زمین
سیب سرخی را دید
زیر لب فاتحه ای خواند و گذشت!... سیدحسن حسینی


نسیم را
با خط کش می سنجند
و غنچه ها را
در کفه های ترازو
می ریزند
سلامشان
بوی عدد می دهد
و بدرودشان
شمارش معکوس است
لبخندها را در دل
به طلا تبدیل می کنند
و عرض تبسم را
به عمد
طول می دهند
صرفجویانه
سرمی زنند
و حال ترا از حسابهای جاری می پرسندصرافان بی مغازه همه جا میگردند
و مدام
تو را در احتمال طلایی
ضرب می کنند... سیدحسن حسینی


مطالب مرتبط:
نویسنده: رضا قهرمانی
سید حسن حسینی شاعر و نویسنده در سال ۱۳۳۵ در تهران به چشم به جهان گشود و در ۹ فروردین ۱۳۸۳ بر اثر سکته قلبی، درگذشت.

سید حسن حسینی بعد از دریافت دیپلم طبیعی، در رشته تغذیه دانشگاه مشهد ادامه تحصیل داده و مدرک لیسانس دریافت کرد. 
وی بدلیل علاقه به ادبیات فوق‌لیسانس و دکترا را، در رشته ادبیات فارسی گذراند. ایشان به زبان عربی مسلط و با زبان‌های ترکی و انگلیسی در حد استفاده از منابع و مآخذ و صحبت کردن و نوشتن آشنا بود.

ایشان در شروع جنگ ایران و عراق سرباز بود. بعد از اتمام دوره‌ی‌آموزشی، با مسئولیت رادیو ارتش را به عهده گرفت تا چند سال بعد از آزادی خرمشهر، در رادیو ارتش ماند اما به دلیل طولانی شدن جنگ به حوزه‌هنری باز گشت(ایشان در سال ۱۳۵۸مسئولیت بخش ادبیات و شعر را به همراه قیصر امین پور  بر عهده داشت) وی در سال ۱۳۶۶ در اثر اختلافاتی که با مدیر وقت حوزه‌هنری داشت، به همراه جمعی از دوستان از جمله قیصر امین پوراستعفا کرده و به تدریس در دانشگاه الزهرا(س) و دانشگاه آزاداسلامی مشغول گردید. 
سیّد حسن حسینی از سال ۱۳۷۸ در واحد ویرایش رادیو تا پایان عمر حضور داشت. 
ایشان در ۹ فروردین ۱۳۸۳ بر اثر سکته قلبی، درگذشت.

آثار سیدحسن حسینی:

هم‌صدا با حلق اسماعیل ،براده‌ها ،نگاهی به خویش ،حمام روح ،سفرنامهٔ گردباد ، گزیدهٔ شعر جنگ و دفاع مقدس ،گنجشک و جبرئیل ،شقایق نامه، نوش‌داروی طرح ژنریک ،از شرابه‌های روسری مادرم و...

مطالب مرتبط:
نویسنده: رضا قهرمانی

حضرت «آدم» یک بشر بود و بس. او سیب را نه بخاطر سیب بودنش، بلکه بخاطر ممنوعیتش می‌خواست.


مطالب مرتبط:
نویسنده: رضا قهرمانی
زنجیر اگر دلیل بریدن شود، بد است
نه آن که اتصال مسافر به مقصد است
اینجا نپختگی است نرفتن میان بند
ای خوش استارتی که اسیرش زبان زد است
باید هنوز یار نگفته قبول کرد
باید نرفت اگر که صلاحش «بماند» است
نوشیدن از شهادت- این جام خاص هم-
گر قیمتش خرابی میخانه شد رد است
او می دهد پیاله ولی این که تا کجا
نوبت کفاف میکند، آمد، نیامد است

نویسنده: رضا قهرمانی
میان گریه و خنده نشسته ام که بیایی
دخیل بر حرم عشق بسته ام که بیایی
بیا که آینه ای را که رنگ غیر در آن بود
به سنگ غیرت ِ این دل شکسته ام که بیایی
شهاب خاطره ها را چراغ راه تو کردم
فسون تیره ی غم را گسسته ام که بیایی
زمین زندگی ام را جوان و سبز کشیدم
من از دل خطرِ مرگ رسته ام که بیایی
اگر که یأس بخواهد ره خیال ببندد
در امید به رویت نبسته ام که بیایی
اگر به صبح برآیی به چشم خویش بینی
کنار پنجره ی صبح نشسته ام که بیایی
نویسنده: رضا قهرمانی
شب تاریک و سخت بی نوایی
نوای نی رسد از نی نوایی
حزین گشته به این ملکان نوا را
شکسته بال و پر مرغ هما را
شکسته بال و دلها پر از
فریاد
دل خونش کند پرواز را یاد
نی و بال شکسته چاره سازند
گرش فریادها را وصله سازند
نی بشکسته را بتوان قلم ساخت
قلم گر راست گوید ، کی بود باخت

نویسنده: رضا قهرمانی

چنان تنهایی وحشتناکی احساس می‌کردم که خیال خودکشی به سرم زد تنها چیزی که جلویم راگرفت این بودکه من در مرگ تنهاتراز زندگی خواهم بود.


مطالب مرتبط:


نویسنده: رضا قهرمانی
تبسم نخست این سپیده را
چه کسی دزدیده ؟
آنک !همیشه ای دیگر
بیدار باش دوباره ی دشنه
سنگ سار فانوس آینه
خاک تیره
بامداد واپسین را
آغوش گشوده است
مرداد درد را چگونه تاب آریم ؟
تولد تگرگ و ترانه های ترس
مدار نقطه چین تا نهایت دنیا
تابستان بی خورشید
مرداد سرد را چگونه تاب آوریم ؟
آخر او آبروی جهان بود
تنها چراغ این خانه ی بی چراغ
قاصد سلام و سرود
تا گهواره ی چند هزاره ی دیگر
نوسان بیداری یکی چو او باشد
مرداد سکوت را چگونه تاب آوریم ؟
برای گفتن نه
باید هزار بله گوی بی بته را حریف بود
آموزگار بی ترکه ی ترانه ها
خورشید را پیش چشم این اهالی نابینا گرفتی
مگر که گرمایش
عظمت نور را به ضمیرشان بنشاند
دریغا دریغ که آنان
حرارت حقیقت را
شراره ی خوفناک دوزخی دور پنداشته بودند
مرداد حماقت را چگونه تا آریم ؟
رسام خط سرنوشت نسلی بودی
زاده شدم
بیشه از آوار ناگاه ملخ می نالید
پدران می گفتند
در پس پشت پسته های نرسیدن باغی ست
کآذین شاخ درختانش
میوه های سرخ جاودانگی ست
و آنجا سروری نیست
کآدمی را
به چیدن میوه های باغ کیفر دهد
من از تمامی آن غم چاله ها گذشتم
نه به آز بلعیدن میوه های باغ سودای جاودانگی
که جاودانگی
به هنگامی که هر ثانیه چون دشنه ای بی مرهم فرود می آید
حماقتی ست دردآلود
تمامی راه را درنوشتم
به دیدن چهره ی خود در آینه ی چشمه ی باغ
چهره ای که سایه ای عظیم را بر گرده ندارد
و آندم که از مخاوت راه در می غلتیدم
دست های بزرگ تو
سرپناه من شد
مرداد بی پناه را چگونه تاب آریم ؟
زوال دریچه ها را بنگر
بنگر که بی تو
چگونه به مسلخ صخره می کشانندمان با دو موج
شاعران تملق را بنگر
ستارگان یکایک شهاب می شوند
و اینان هنوز سوگوار خون سیاوش اند
مدح خال هندویش می کنند سر به سرودی نو
یا لب فرو می بندند
تا مبادا از ما بهتران
به دمب قباشان خورد
و یا به زبانی چرب
چو سعدی
ساز پند بازرگان کودک می کنند
مرداد لال را چگونه تا آریم ؟
ساده نیست شبزیان را
بر بام های عربده دیدن
به خاطر نیک دارم
که چه شب ها
گریان و مظلومانه وار
به در کوفتی قرصی نان طلب می کردند
و پدران ما چه با سخاوت
نان سفره را به قاتلان فرزندان خویش می دادند
و مادرانمان از غصه می گریستند
که چه مفلوک زادگانی به دنیا هست
پدربزرگ شاهنامه می خواند
مدح رستمی که پسرش را
پاره ی تنش را
ناجوانمردانه کشته بود
و تو آن روزها
از بیداد پنجه زار خزان
بر گلوی شقایق ها
می گریستی
مرداد بغض را چگونه تاب آریم ؟
گریستن را گاهی توان آن نیست
تا ترجمه ی اندوه آدمی باشد
هزار دریا را به بدرقه ات گریستند
این خلق ناسپاس
که آینه ی خاموشی ایشان بودی
تنها سروی که بار گران برف را
سر خم نکرد
در زمهریر دیر سال این گستره
اما جذامیان آینه را دوست نمی دارند
چرا که شوکران حقیقت خویش را
در آن می نوشند
هیچ دستی سپر بلای ت نبود
در میانه ی آن همه سنگ انداز
مرداد بیداد را چگونه تاب آریم ؟
قناری مغموم حنجره ات
نرده های ناگزیر را
باور نداشت
این خلق در سوگ خویش می گریستند
آری
که سرگذشت ایشان
همه در سکوتی بلند
از سر گذشته بود
مگر به دقایقی زودگذر
که چوپان دروغگوی تازه ای را
به بع بعی دیگر
سپاس گفته بودند
مرداد بی فریاد را چگونه تاب آریم ؟
ما
شرمساران ابدی تاریخیم
تو اما
صدایی همیشه ای
در دامنه ی زبان بریدگان
کودکان هزار تقویم نیامده
حسرت به خواب هایی می برند
که تو در بیداری می دیدی
طلیعه ی همیشه ی بامدادی
کلامت به رنگ سپیده دمان است
و عاشقان
در سایه ی عظیم تو آفتاب می گیرند
با من بگو
مرداد بی بامداد را چگونه تاب آریم ؟ یغما گلرویی

نویسنده: رضا قهرمانی
فروغ‌بخش‌ شب‌ انتظار آمدنی‌ است
نگار، آمدنی غمگسار آمدنی‌ است‌
به‌ خاک‌ کوچه‌ ديـــدار آب‌ می‌پاشند
بخوان‌ ترانه شادی که يار آمدنی‌ است‌
ببين چگونه قناری ز شوق می لرزد
مترس از شب يلدا ،بهار آمدنی است
صدای‌ شيههِ‌ رخشش‌ ظهور می‌آيد
خبر دهيد به‌ ياران‌ سوار آمدنی‌ است‌
بس‌ است‌ هرچه‌ پلنگان‌ به‌ ماه‌ خيره‌ شدند
يگانه‌ فاتح‌ اين‌ کوهسار آمدنی‌ است  مرتضی امیری اسفندقه

نویسنده: رضا قهرمانی
من نبودم
مادرم یتیم شد
من نبودم
درختان، بی شکوفه نشستند
من نبودم
گنجشکها برگ و بارشان را بستند
و از بهار گذشتند
من نبودم
نارنج ها از درخت به زیر افتادند
انجیرها از تراکم درد ترکیدند
ارباب صبحانه ای لذیذ از انجیر خورد
مادرم گفت:
ای کاش گرگها مرا می بردند
ای کاش گرگها مرامی خوردند
من نبودم
مادرم یتیم شد
هیمه های نیم سوخته
« کله چال » را از آتش می انباشتند
و ارباب کاهنی بود
که با هیمه های نیم سوخته
به تأدیب مادرم بر می خاست
ارباب کاهنی بود
که سرنوشت مادرم را پیشگویی می کرد
و « ملوک » نانجیب زاده
که خلوت ارباب را پر می کرد
آب را بر خاکستر می ریخت
مادرم غذای خاکستری می خورد
و بچه های خاکستری به دنیا می آورد
لاک پشتهای مزرعه مرا می شناسند
من بر بالشی از علف می خوابیدم
قورباغه ها برایم لالایی می خواندند
مادرم از مزرعه که برمی گشت
سبدش از دوبیتی سرریز بود

چندی موبمجم این بند پییه
چندی پیدا کنم شمشاد نییه
شمشاد نی مره صدا ندینه
اونی که موخینم خدا ندینه

برای رفوی پیراهنهای پاره ی ما
دوبیتی و اشک کافی بود
سوزن که به دستش می رفت
نه، بر جگرم می رفت
کی می توانستم گریه کنم
کیومرث خان می گفت:
دهانت را ببند
آیا آسمان به زمین آمده است
ما که چیزی احساس نمی کنیم
بالش من سنگین بود از اشکهای من
با گوشه ی زمخت لحافم
اشکهایم رامی ستردم
بر دامن مادرم اگر گندم می پاشیدم
سبز می شد
از بس گریسته بود
آسمان تنها دوست مادرم بود
مادرم ساده و سبز مثل « ولگان » بود
من شعرهای نا سروده ی مادرم را می گویم
من با « آمیر گته یا » خوابیدم
من با « آمیر گته یا » شیر خوردم
من با « آمیر گته یا » گریه کردم
من نبودم
من شاعر نبودم
مادر یتیم شد  
سلمان هراتی

نویسنده: رضا قهرمانی

آنها در پانسیونهایی که سفره‌خانهٔ خودشان می‌نامند هول هولکی ناهار می‌خورند و، چون به کمی تجمل نیاز دارند، بعد از غذا می‌آیند اینجا قهوه می‌خورند و پوکر آس بازی می‌کنند؛… 
آنها نیز برای وجود داشتن ناچارند گرد هم بیایند.


مطالب مرتبط:


نویسنده: رضا قهرمانی
اي دوست شکر بهتر يا آنک شکر سازد
خوبي قمر بهتر يا آنک قمر سازد
اي باغ توي خوشتر يا گلشن گل در تو
يا آنک برآرد گل صد نرگس تر سازد
اي عقل تو به باشي در دانش و در بينش
يا آنک به هر لحظه صد عقل و نظر سازد
اي عشق اگر چه تو آشفته و پرتابي
چيزيست که از آتش بر عشق کمر سازد
بيخود شده آنم سرگشته و حيرانم
گاهيم بسوزد پر گاهي سر و پر سازد
درياي دل از لطفش پرخسرو و پرشيرين
وز قطره انديشه صد گونه گهر سازد
آن جمله گهرها را اندرشکند در عشق
وان عشق عجايب را هم چيز دگر سازد
شمس الحق تبريزي چون شمس دل ما را
در فعل کند تيغي در ذات سپر سازد 

نویسنده: رضا قهرمانی
بدون استراحت
رسیدن به نیمه دوم زندگی
و دویدن بی انقطاع
برای چیرگی بر خویش
و مرگ
دروازه ای که همیشه باز است
در زمینی که به تمامی عرصه خطاهاست
و تو 
تویی که کاشته می شوی
و ضربه پای فراموشی
و فرود
آن سوی ناکجای خاموشی
کنار خط قیامت
کسی در سوت خویش می دمد
و بالهایش را
چنان تکان می دهد
که تماشاچیان را باد می برد
نویسنده: رضا قهرمانی

Google