حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
دوشینه چو دست دلبر مستم سوخت
زان حادثه جان درد پیوستم سوخت
گفتا، گفتم، بدست آرم دل تو
از سوز دل سوخته ات دستم سوخت

نویسنده: رضا قهرمانی
خرم دل آنکس که گرفتار کسی نیست
چون من ز گرفتاری دل ،خوار کسی نیست
زنهار ز یاران مطلب شیوه یاری
کاین جنس گران مایه ببازار کسی نیست
از سینه ی هر کس که دلی گم شود امروز
جز در شکن طره طرار کسی نیست
در سایه ی سروی بود آسایش جانم
سروی که چو آن سرو به گلزا
ر کسی نیست
رحم است بر آنکو چو من از ساده دلی ها
غمخوار کسی گشته که غمخوار کسی نیست
هر چند جفا جوست ولی خرم از آنم
کاین یار جفا پیشه ی ما یار کسی نیست
جان دادن و خوشنود شدن در ره جانان
کاریست که جز کار (صبا) کار کسی نیست

نویسنده: رضا قهرمانی
گلزار جهان قابل گردیدن نیست
از گلشن او مجال گل چیدن نیست
دل بر کن ازین عجوز پر حیله و فن
کین طلعت
زشت ،قابل دیدن نیست

نویسنده: رضا قهرمانی
به پنج روزی ایام اعتماد مکن
به هست و نیست، دل خود غمین و شاد مکن
اگر خوشیست ،اگر غم چو باد در گذرد
چو باد کن گذر و تکیه به باد مکن
هر آنچه بهر ازاین عاریت سرا داری
بس است درد سر خویش را زیاد مکن...

نویسنده: رضا قهرمانی
اسر هجر شدم هر جا که دل بستم
فتاد طرح جدائی بهر که پیوستم
گذشتم از طلب هر مراد و آسودم
کشیدم از همه دست امید و و
ارستم

نویسنده: رضا قهرمانی
نازم بچشم خود که جمال تو دیدیده است
افتم بپای خود که بکویت رسیده است
هر دم هزار بوسه زنم دست خویش را
کاو دامنت گرفته بسویم کشیده است
در زر بگیرم از ره تعظیم گوش را
کاو از جانفرازی تو روزی شنیده است
هوش و خرد فد
ای دل خویش کنم
کز جام تو شراب محبت چشیده است
وابستگی به (صالح) از آن شد که دل مرا
کز هر چه غیرتست بکلی رسیده است

نویسنده: رضا قهرمانی
ای گل شوخ که مغرور بهاران شده‌ای
خبرت نیست که در پی چه خزانی داری صائب تبریزی

نویسنده: رضا قهرمانی
از حادثه لرزند به خود قصر نشینان
ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم صائب تبریزی
 

نویسنده: رضا قهرمانی
گر محتسب شکست خم میفروش را
دست دعای باده پرستان شکسته نیست 
صائب تبریزی
نویسنده: رضا قهرمانی
در مزرع دل دو دانه را نتوان کاشت
یا غصه خود یا غم او باید داشت
یک مرد چگونه میرود زیر دو بار؟
با دست دو هندوانه نتوان برداشت

نویسنده: رضا قهرمانی
جهان صحرای توحیدست و ما مجنون این صحرا
که لیلی هم بود سرگشته و مفتون این صحرا
در این صحرا بسان سبزه یکرنگ زی و خرم
که جز قید دو رنگی نیست در بیرون این صحرا
تو را گر حسن ظن و وسع مشرب نیست زاد ره
چه میکردی عبث
ایدل به پیرامون این صحرا؟
دو بین را ره نمیباشد در این صحرای پهناور
موحد را مبارک ساحت میمون این صحرا
ز صحرای طبیعت گر چه این صحرا برون نبود
ولیکن هست صحرای طبیعت، دون این صحرا
صفا و صدق و تسلیم و رضا و عصمت و تقوی
اگر دانی،بود گلهای گوناگون این صحرا
ز صحرای قیامت هر که در دل وحشتی دارد
مگر آنکس که میگردد تنش مدفون این صحرا
اگر خواهی که از داغ دل (صابر) خبر گردی
بپرس از لاله ی نو رسته ی دلخون این صحرا

نویسنده: رضا قهرمانی
روشنگر وجود به راه اوفتادنست
در جویبار، سبزی آب از ستادنست
رو تافتن ز پیکر خاکی پس از وصول
بعد از نماز پشت به محراب دادنست
بر روی غافلان جهان خنده
ء سپهر
از رود نیل کوچه بفرعون دادنست
دست دعا بلند نکردن به وقت صبح
بر سینه دست پیش کریمان نهادنست
عرض نیاز خویش به پاکیزه گوهران
لب چون صدف به ابر بهاران گشادنست
صائب بود بگرد سرش کعبه در طواف
هر رهروی که منزلش از پا فتادنست صائب تبریزی

نویسنده: رضا قهرمانی
در سیه خانه ی افلاک، دل روشن نیست
اخگری در ته خاکستر این گلخن نیست
دل چو بیناست، چه غم دیده اگر نابیناست
خانه ی  آینه را روشنی از روزن نیست
گوهر از گرد یتیمی نشود خاک نشین
دل اگر زنده بود هیچ غم از مردن نیست
دیده ی شوخ ترا آینه در زنگارست
ورنه یک سبزه ی بیگانه درین گلشن نیست
راستی، عقده گشاینده ی اسرار دلست
شمع را حوصله ی گریه فرو خوردن نیست
نیست در قافله ی ریگ روان پیش و پسی
مرده بیچاره تر از زنده درین مسکن نیست
حرص هر ذره ی بما را به جهانی انداخت
مور خود را چو کند جمع، کم از خرمن نیست
نه همین موج
ز آمد شد خود بی خبرست
هیچکس را خبر از آمدن و رفتن نیست
دل نازک به نگاه کجی آزرده شود
خار در دیده چو افتاد کم از سوزن نیست صائب تبریزی

نویسنده: رضا قهرمانی
هر کس به جهان مسلک و آئین دارد
راهی به خدای خویش در دین دارد
من از همه ر
ای و دین و رسم و ره و کیش
قربان کسی که چشم حق بین دارد

نویسنده: رضا قهرمانی
نه تنها من به مینای نگاه او نمی جوشم
بجرم بیکسی از خاطر دنیا فراموشم
ندارم گر زبان شکوه پردازی ولی
ایدل
کشم فریاد هر دم از گلوی شعر خاموشم
منم آن رهرو افتاده اندر معبر هستی
که سنگینی،گناه بی گناهی کرده بر دوشم
بجای شاهد امید دل در خلوت شبها
عروس آشنای ناامیدی را هم آغوشم
غریبم گرچه در بهر هراس آلود تنهائی
ولیکن نقد ایمان را براه کفر نفروشم
بیا(شیدا) پرستوی بهار شهر پائیزی
که تا از تلخی شعر تو شهر زندگی نوشم

نویسنده: رضا قهرمانی
زین بیش دگر بار نیازت نکشم
خواری
ز غرور جانگدازت نکشم
گر مرگ منی بیا که جان تشنه تست
ور عمر منی برو که نازت نکشم

نویسنده: رضا قهرمانی
تنها اگر به خلوت رویا نشسته‌ام
شادم که با خیال تو تنها نشسته‌ام
سیمرغ وار بر قلل قاف آرزو
پنهان ز چشم مردم دنیا نشسته‌ام
چون باغبان به پای تو ای غنچه
ء مراد
در بوستان عمر، شکیبا نشسته‌ام
شاهین اوج همتم اما به حکم عشق
پیش کبوتری به تمنا نشسته‌ام
زین داغ سینه سوز به دامان زندگی
مانند لاله در دل صحرا نشسته‌ام
ای آسمان مخند به بخت سیاه من
خالم که روی چهره زیبا نشسته‌ام
دارم دلی شکسته و موجی ز اشک و خون
با قایق شکسته به دریا نشسته‌ام
پا بر سرم گذار و مرا دستگیر باش
جانا ز دست رفتم و از پا نشسته ام
عمرم گذشت و سختی جان را نگر که باز
در انتظار طلعت فردا نشسته‌ام
گفتم به غم که خانه ویرانه‌ات کجاست؟
گفتا ببین که در دل (شیدا) نشسته‌ام
نویسنده: رضا قهرمانی
روز و شب منتظر مژده الطاف حقم
بچنین مژده عزیزان بخدا مستحقم
نفس عاصی خجل و نامه ی اعمال سیاه
قطره ای ریز سحاب کرما برو رقم
عمر بگذشته که بی فایده و قانون رفت
حالیا عطف مده بر گنه ماسبقم
با همه خار ندامت که خلیده است بپای
باغبانا
ز تو امید پر از گل طبقیم
دلم از ظلمت دنیای دنی خونیست
پرتو بخش تو ای صبح،بشام غسقم
صورتم سرخ بود یکسره از سیلی شرم
آفتاب لب بامست رخ چون شفقم
رو سیاهم من و (شهنازی) مخذول و اثیر
دست من گیر که با خاک رهت منطبقم

نویسنده: رضا قهرمانی
ز قرص ماه رخشیدن بیاموز
ز دست ابر ،بخشیدن بیاموز
صفا، از قطره های پاک شبنم
ز جام لاله، خندیدن بیاموز
بخوان در چهر گل، آیات پاکی
ز بلبل ،عشق ورزیدن بیاموز
سرافرازی 
زکوهستان فراگیر
ز موج بحر،جنبیدن بیاموز
ز چشم اختران شب زنده داری
ز دور چرخ ، گردیدن بیاموز
سکوت از تیره شبهای غم انگیز
ز ظلمت،راز پوشیدن بیاموز
امید زندگانی از بهاران
ز چشمه سار ،جوشیدن بیاموز
جمال آفرینش را ز صد شوق
چو (شهنازی) پرستیدن بیاموز

نویسنده: رضا قهرمانی
با این دل بلهوس به جائی نرسی
تا شور نداری ،بنوائی نرسی
بیگانه
ز خود تا نشوی در ره عشق
هرگز، هرگز به آشنائی نرسی

نویسنده: رضا قهرمانی
دل بسته ام از همه عالم بروی دوست
وز هر چه فارغیم،بجز گفتگوی دوست
ما را زمانه دل نفریبد بهیچ روی
الا بموی دلکش و روی نکوی دوست
باغ بهشت کاینهمه وصفش کنند نیست
جز جلوه ای ز صحن مصفای کوی دوست
گلهای باغ با همه شادابی و نشاط
خار آیدم بدیده نبینم چو روی دوست
یک موی یار خویش به عالم نمیدهم
ما بسته ایم رشته جان را بموی دوست
بر ما غم زمانه
ز هر سو که رو کند
مائیم و روی دل بهمه حال سوی دوست
ما جز رضای دوست تمنا نمیکنیم
چون آرزوی ماست همه آرزوی دوست 
احمد شهنا

نویسنده: رضا قهرمانی
مانده ام آشفته ،موی یار را مانم همی
تلخکامم ،دوری دیدار را مانم همی
بر فراز آتش اندوه میپیچم بخویش
در ره پیچیده ی خود ما را مانم همی
هر چه گویم ،گوشها از آن گریزان میشود
پیش مردم بانگ ناهنجار را مانم همی
در گلستان جهان خواب خوشم قسمت نشد
دیدگان نرگس بیمار را مانم همی...

نویسنده: رضا قهرمانی
نیت چو بود پاک ، زبدخواه چه باک
چون راست بود راه ، زگمراه چه باک
آن میوه که جا گرفته بر شاخ بلند
او را ز گزند دست کوتاه چه باک؟

نویسنده: رضا قهرمانی
قد تو نه آم سرو روانست که بود
چشم تو نه آن آفت جانست که بود
هر چند حسن تو نه این بود که هست
باز آی که عشق من همانست مه بود

نویسنده: رضا قهرمانی
تا اول عشق است، من مشق جدايي مي کنم
با ديو نافرمان خود زورآزمايي مي کنم
اي مه تو داني و خدا گر بي وفا خواني مرا
گر بي وفائي مي کنم، مشق جدائي مي کنم
آري جدائي کار خود کردست با من، من دگر
تا مي توانم احتراز از آشنائي مي کنم
تيغ جدائي ناله ام جانسوزتر سازد چو ني
با اين نواکامي روا در بينوائي مي کنم
آخر جدائي گر نبود الهام شاعر هم نبود
اين پرده چون بالا زدي من خودنمائي مي کنم
ما قهر کرديم از شفا ،رو
اي طبيب سنگدل
تا دردمندم آشتي با بي دوائي مي کنم
ليکن غزالا شرم از آن مشکين کمند آيد مرا
کز حلقه دلبند او فکر رهائي مي کنم
فرمانبر شيطان تن گر خواهيم، معذور دار
من در قلوب عاشقان فرمانروايي مي کنم
اين عشق خاکي را که روزی از جان افلاکي جداست
شب، بال پرواز از بر عرشه خدايي مي کنم
با تاج عشقم مي کشد کاخ جمال کبريا
وز رهروان کوي او همت گدايي مي کنم
بر رودنيله آسمان چون آشيان کز پر قوست
قايق زماه و پارو از ابر طلايي مي کنم
ما را به مستي رخصت کلک و بياني هست ليک
تا شهريارا با خودم کي خودستائي مي کنم  شهریار

نویسنده: رضا قهرمانی
ای چرخ ،زفتنه تو دلگیر شدم
از عمر دو روز خویش سیر شدم
از بسکه جفای مردم دون دیدم
در عهد جوانی ز قضا پیر شدم

نویسنده: رضا قهرمانی
ز دست ،گوهر پرقیمت جوانی رفت
چو برق ،فرصا کوتاه زندگانی رفت
بهار عمر که هنگام دانش اندوزیست
پی هوا و هوسهای نوجوانی رفت
توان و طاقت عهد شباب دیگر نیست
دو روز عمر عزیزم به ناتوانی رفت
اگر که گاه مرا فر صتی بدست آمد
براه باطل و در غفلت ندانی رفت
به عمر رفته چرا بی جهت خورم افسوس
کز اختیار من این گوهر یمانی رفت
به زرد روئی ما
ای رقیب، خورده مگیر
که رنگ سرخ ز سیمای ارغوانی رفت...
حبیب شمسی کاخکی

نویسنده: رضا قهرمانی

حاج محمد تقی ملقب به فصیح الملک متخلص به شوریده ، به سال  1274 ه. ق در شیراز به دنیا آمد.در روز پنج‌شنبه (۲۱ مهر ۱۳۰۵ خورشیدی) برابر با ششم ربیع‌الثانی (۱۳۴۵ هجری قمری) در زادگاه خود درگذشت و در جوار آرامگاه سعدی به خاک سپرده شد.پدرش عباس که به اسم تخلص می کرد و از اعقاب اهلی شیرازی شاعر معروف عهد صفویه و صاحب مثنوی (سحر حلال) بود و به پیشه وری اشتغال داشت. شوریده در هفت سالگی به علت ابتلاء به بیماری آبله از هر دو چشم نابینا و چهره اش آبله گون شد او در نه سالگی پدر را از دست داد و در تحت تکفل دائیش در آمد و از اوان جوانی به تحصیل علوم و کسب فنون از راه گوش پرداخت و در اثر داشتن حافظه بسیار قوی و هوش سرشار و قریحه شاعری بزودی پیشرفت شایانی کرد و سرآمد اقران شد و به سبب مکاتبه و مشاعره با شاعران نامدار زمان مانند صبوری خراسانی، ملک اشعرای بهار ،ایرج میرزا، وحید دستگردی، و ... شهرت بسیار یافت.

شوریده در سال (۱۳۱۱ هجری قمری) به اتفاق حسین‌قلی‌خان نظام‌السلطنه مافی به تهران رفت و به همراهی میرزاعلی‌اصغر صدراعظم به دربار ناصرالدین‌شاه راه یافت و از جانب او به فصیح‌الملک ملقب شد. ناصرالدین‌شاه به خاطر سرودن قصیده مدحیه، قریه بورنجان واقع در بلوک کوهمره فارس را به او بخشید.
شوریده به سال (۱۳۲۳ هجری قمری) ازدواج کرد.
شوریده در روز پنج‌شنبه (۲۱ مهر ۱۳۰۵ خورشیدی) برابر با ششم ربیع‌الثانی (۱۳۴۵ هجری قمری) در زادگاه خود درگذشت و در جوار آرامگاه سعدی به خاک سپرده شد. 

 



مطالب مرتبط:
گزیده اشعار شوریده شیرازی
نویسنده: رضا قهرمانی
ریا یعنی به هر سویی دویدن
ولی جایی خداوندی ندیدن
ریا یعنی خدا اینجا مهم نیست
رضای صاحب دنیا مهم نیست
مهم اینجا فقط وهم و گمان است
مهم تنها نگاه مردمان است
ریا یعنی بشر در جهل مطلق
میان هیچ و نادانی معلق
ریا یعنی بشر در غفلتی سخت
به دنبال سرابی چشم بد بخت
مفیدی! گو تو آیا مدح و اشعار
که خوانی بهر مولایت به هر بار
خلوصی در میان گفته ات هست؟
و یا خود را کنی با شعر خود مست؟
اگر مخلص شدی در مدح و گفتار
تخلص را مگو پایان اشعار
اگر شعر تو مختص امام است
تخلص آفت
اخلاص تام است
چه حالی می شوی شعر تو را گر
به نام خود بخواند فرد دیگر؟
تو آیا می شوی از دست آن دزد
نظیر کاسبی بی اجر و بی مزد؟
اگر اینگونه باشی پس یقین دان
نباشد مدح مولا بهر یزدان
لذا اینجا تو هم اهل ریایی
به نوعی در پی نان و نوایی
خلوص واقعی چون گوهری ناب
میان مردمان باشد چه کمیاب... حسین مفیدی فر

نویسنده: رضا قهرمانی
آنانکه دین بخاطر دنیا فروختند
دنیا خریده بهره ی عقبی فروختند
گشتند چون اسیر و گرفتا
ر دیو نفس
فرعون را گرفته و موسی فروختند
پایبند نیستی و فنای جهان شدند
این نیستی به هستی فردا فروختند
دیدند اشک و آه یتیمان ولی چه سود
گوئی که هر دو دیده بینا فروختند

نویسنده: رضا قهرمانی
بستان ارم بگرد کویت نرسم
آسیب فلک به ماه رویت نرسد
خورشید که او در آینه
ء گردونست
گر شانه شود به تار مویت نرسد

نویسنده: رضا قهرمانی
دوش از غم او دیده ی من دُر می رُفت
خاک سر کوی او به مژگان می رُفت
از ابرو گیسوش مرا یاد آمد
در گوش دلم گفت که طاقی یا جُفت

نویسنده: رضا قهرمانی
ای لعل تو آورده،آئین شکرباری
در عالم دل کرده،جزع تو ستمکاری
چون پسته دلم خشکست،از آتش اندیشه
تا عادت باد
امت، گشته است شکر خواری
چشمم که خیالت را،شد منظره روشن
تعلیم ده ابر است،از روی گهرباری
گشته است دهان تو تنگی که شکر بارد
جان آمده پیش او ،از بهر خریداری

نویسنده: رضا قهرمانی
کار امروز خود ایدوست به فردا مفکن
ترسم
ای خواجه که فردا نه تو باشی و نه من
ای بسا آنکه در اندیشه فردایش بود
ناگهان دست اجل داد به خاکش مسکن
گیرم این روی زمین ملک تو گشت آخر کار
چه توانی ببری همره خود غیر کفن
خصم جانست ترا عاقبت این دار فنا
مرد دانای کجا دوست شود با دشمن
تا توانی دل بشکسته بدست آر عزیز
که چراغیست کند خانه ی گورت روشن

نویسنده: رضا قهرمانی
من کیستم از خویش به تنگ آمده ای
دیوانه ی با خرد به چنگ آمده ای
دوشینه به کوی یار از
رشکم کشت
نالیدن پای دل به سنگ آمده ای

نویسنده: رضا قهرمانی
ز بخت تیره ی من، تیره تر چراغ من است
ز روزگار من آشفته تر دماغ من است
سیاه بختی از این بیشتر چه خواهد بود
که محفل دگران روشن از چراغ من است
ز بسکه داغ تو دارم،گمان من اینست
که آفرینش آتش برای د
اغ من است
چنان به یاد تو آواره جهان گشتم
که آنچه نشنوی از هیچکس سراغ من است...

نویسنده: رضا قهرمانی
نگاه ها چه ظالمانه جای کلمات را گرفته اند
سکوت چه قدر جای صدا را
هنوز نگفته ام دوستت دارم
نگاهم اما به عربده گفت
عربده ای که نرگس حافظ
را پژمرده کرد
هنوز نگفته ای دوستت دارم
سکوتت اما بارانی شد
و دل صنوبری خشکم را خرم کرد
در این تابوت آرواره ، سروی به شکل دل آدمی بود
سروی مرده در خشکسال مهر
از مژگان می ترایی تو آفتابی جاری شد
مرده بیدارشد و تابوت را شکست
و شلنگ انداز خیابان ها را
باغ سرو کرد
سکوت چه قدر جای صداها را می گیرد هنوز
نگاه چه ظالمانه جای کلمه ها را
این تقدیر دیدار بی گاه ما نیست
از تمامی تاریخ بپرس منوچهر آتشی


اکنون که قناری ها
را سر می برند
اکنون که باز
سودازدگانی کباب جگر چکاوک را خوش دادند
کودکانمان را چه گونه فردا یاد آریم
که
پرنده ای بوده و آوازی
و قلمروهایی
از جنس تارها و طنین ؟ منوچهر آتشی

 
در این باغ کوچک چرا
چرا صدای تبر قطع نمی شود چرا صدای افتادن ؟
تا کی به سوگ سروها بنشینیم تا کی به سوگ صنوبرها
در این باغ کوچک مگر چند
سرو صنوبر هست
که دندان برنده ی تبر از شکستنشان سیر نمی شود ؟ منوچهر آتشی
 

بر کنده ی تمام درختان جنگلی
نام ترا به ناخن برکندم
اکنون ترا تمام درختان
با نام می شناسند
نام ترا به گرده ی گور و گوزن
با ناخن
پلنگان بنوشتم
اکنون ترا تمام پلنگان کوه ها
اکنون ترا تمام گوزنان زردموی
با نام می شناسند
دیگر نام ترا تمام درختان
گاه بهار زمزمه خواهند کرد
و مرغ های خوشخوان
صبح بهار نام ترا
به جوجه های کوچک خود یاد خواهند داد
ای بی خیال مانده
ز من دوست
دیگر ترا زمین و زمان
از برکت جنون نجیب من
با نام می شناسند
ای آهوی رمنده ی صحرای خاطره
در واپسین غروب بهار منوچهر آتشی


جاده گفتی یعنی رفتن ؟
جاده یعنی تکرار همین واژه ؟
دریغ
دوست دانایم دانا باش
که حقیقت بس غمناکتر است
جاده رفتن نیست
که تو بتوانی با آسانی
چند کمند
سوی آفاقی چند
از پی صید ابعاد زمان اندازی
که به دام آری آهوهای می روم و خواهم رفت و خوا...
که به بند آری ‌آهوهای چست زمان را
جاده رفتن نیست منوچهر آتشی


خانه‌ات سرد است؟
خورشیدی در پاکت می‌گذارم
و برایت پست می‌کنم
ستاره‌ی کوچکی در کلمه‌ای بگذار
و به آسمانم روانه کن
بسیار تاریکم  منوچهر آتشی


همیشه
از آن چه نیست سخن می گوییم
از آب در بیابان
و
در خانه
عشق و نان
این گونه
انگار زندگانی را
زیباتر می یابیم
همیشه
از آن چه نیست بلندتر سخن می گوییم
از مهربانی در مهمانی از شرف در سودا
از داد در بیداد جا
تا بوده
این گونه بوده قصه ی ما
دنیای یاوه را انگار
این گونه گواراتر توانیم داشت
اکنون بنشین
تا باری از آن چه هست سخن
بگوییم
از دروغ بگوییم که حرام است اما
مانند قارچ از فراز دیوارهامان بر می خیزد
آن گونه
که جای گندم و گل سرخ را تنگ کرده است
همین منوچهر آتشی 


مطالب مرتبط: 
منوچهر آتشی کیست؟
نویسنده: رضا قهرمانی
نی، ناله کرد و باز ترنم، شروع شد
فصل هبوط آدم و گندم، شروع شد
دریای بی‌کران شهادت، که موج زد
توفان نوح بود و تلاطم شروع شد
از «برکه‌ی غدیر»، «محرّم» طلوع کرد
سر مستی «حبیب» هم از «خم» شروع شد
باران اشک شیفتگان غم حسین
«تا گفتم: السلام علیکم شروع شد»
روح دعا، به نام «اباالفضل» چون رسید
غوغایی از توسل مردم شروع شد
وقتی گلوی نازک گل شد نشان تیر
لبخند باغبان و تبسم شروع شد
از اشک و خون اگرچه وضو می‌گرفت عشق
از «تربت شهید» تیمم شروع شد
ای آسمان! مصیبت عظمای اهل بیت
از قتلگاه عصمت پنجم شروع شد
فصل به خون نشستم گل‌های باغ وحی
از آیه‌ی «لیذهب عنکم» شروع شد
با آنکه باغ گل به محبت نیاز داشت
با تازیانه، ناز و تنعّم شروع شد
وقتی دل ستا
ره‌ی محمل نشین شکست
با ماه روی نیزه، تکلم شروع شد 
محمدجواد غفورزاده(شفق)

نویسنده: رضا قهرمانی
دل شکسته از پیشت، ای شکسته مو رفتم
غصه در دل بود و گریه در گلو رفتم
زندگی چو مردابی میکشد مرا در خود
هر چه دست و پا کردم بیشتر فرو رفتم

نویسنده: رضا قهرمانی
دمی قرار ندارم ز بیقراری او
چه ناگوار مرا کشت امیدواری او
چنان غریب دلم سوخت از غمش که کسی
بجز سرشک نیامد به سوگواری او 
رضا شکوهی

نویسنده: رضا قهرمانی
چو چشم پنجره در چشمت آسمان پیداست
تو بی کرانه ترینی،که در جهان پیداست
چو ماه در دل شب میکنی سفر اما
شکوه نقش تو در برکه ها عیان پیداست
چه پرطنین صدا میرسی بمن ای مرگ
صدای پای تو بر سینه ی زمان پیداست
نمیتوانمت ای نازنین بدست آرم
دراز دستیم از دست ناتوان پیداست
اگر که سینه
ء من را به تیغ بشکافند
درون سینه تب عشق بیگمان پیداست...

نویسنده: رضا قهرمانی
مردم از درد و به گوش تو فغانم نرسید
جان ز کف رفت و بلب را
ز نهانم نرسید
بامید تو چو آئینه نشستم همه عمر
گرد راه تو به چشم نگرانم نرسید
غنچه ای بودم و پر پر شدم از باد بهار
شادم از بخت که فرصت به خزانم نرسید
عشق پاک من و تو قصه ی خورشید و گلست
که به گلبرگ تو ای غنچه لبانم نرسید شفیعی کدکنی

نویسنده: رضا قهرمانی
آمد خزان و غنچه دل ناشکفته ماند
غمها درون سینه به حسرت نهفته ماند
هر شبنمی سحر، سوی خورشید رخت بست
بخت من است آنکه در این ر
اه خفته ماند
آن شاخه ی شکفته ی گل و در قفس
این مرغ پرشکسته از یاد رفته ،ماند
دل سوزدم به حسرت غنچه کز نسیم
طرفی نبست و صبحدمان ناشکفته ماند
از روزگار عشق و جنونم به یادگار
خاکستری از آن دل آتش گرفته ماند... شفیعی کدکنی

نویسنده: رضا قهرمانی
مالالهء عشقیم و به خون رنگ شدیم
چون غنچه ز هجر یار دلتنگ شدیم
مشتاق شهادتیم از آنروی که ما
"مانند حسین وارد جنگ شدیم"

نویسنده: رضا قهرمانی
ای گوهر ولای تو در جوهرم بیا
تا پر نشسته تير غمت در پرم بيا
آتش گرفتم از تب عشق تو سوختم
اي كرده سوز هجر تو خاكسترم بيا
من رو به آستان تو آورده‌ام ز شوق
من انتظار وصل تو را مي‌برم بيا
يك عمر ميزبان غمت بوده‌ام تو هم
يك شب به ميهمانيِ چشم ترم بيا  محمدجواد غفور زاده

نویسنده: رضا قهرمانی
رندان سیه مست که سرگرم شهودند
ز آیینه ی دل زنگ کدورت بزدودند
بی پرده رخ یار بصد جلوه بدیدند
قفل در میخانه بیک نعره گشودند
خمها که
ز می گشت تهی جمله شکستند
خمها بشکستند چو هوشیار نبودند
بی پا و سر آنگه بسوی بزگه دوست
رفتند و به خاک قدمش جبهه بسودند
رازی که نهان بود بگنجینه ی اسرار
با دوست بگفتند و هم از دوست شنیدند...

نویسنده: رضا قهرمانی
 عمر تو اگر صرف فضائل نشود
نادانی و جهل از تو زائل نشود
دل پاک گر از زنگ رذائل نشود
هرگز به مقام قرب نائل نشود

نویسنده: رضا قهرمانی
یاران همگی ترک من زار گرفتند
گویا که همه خوی بد یار گرفتند
ازبسکه
زهجران تو دشوار دهم جان
صد بار عزای من بیمار گرفتند

نویسنده: رضا قهرمانی
باز آمدیم و شوق تو در دل همان که بود
وز گریه پا بکوی تو در گل همان که بود
باز آمدیم، شوق همان، آرزو همان
سودا همان، تصور باطل همان که بود
هجران کشنده، عشق همان دشمن قدیم
نومید از وفای تو
ام، دل همان که بود
کردم سفر ولیک نبردم رهی بدوست
آواره ی جهانم و منزل، همان که بود
تو در خیال بردن جان (شرف) هنوز
آن ساده دل ز فکر تو غافل همان که بود

نویسنده: رضا قهرمانی
چون روی ز نیستی به هست آوردم
در کوی بتی (شرر) نشست آوردم
پیداست
ز داغهای دستم، کانجا
از سوخته یی، دلی بدست آوردم

نویسنده: رضا قهرمانی
دیگر چه حاصل ای خضر با وضع این جهانت
جز رنج جاودانی، از عمر جاودانت؟
از سخت جانی خویش،
ایدل بگو به قاصد
شاید که آن جفاجو،آید به امتحانت
ای صید دل،فراری،زین دشت برکناری
کز هر طرف سواری،باشد به قصد جانت
شادم که سیل اشکم، بندد رهت دوگامی
ضعف ار گذارد آیم ، دنبال کاروانت
شاید زبان ببندم،از حرف عشق اغیار
هر روز تازه حرفی، گویند از زبانت
تا کی (شرر) سرایی، بیهوده راز عشقش
جائی که کس نیابد، حرفی ز داستانت

نویسنده: رضا قهرمانی
تو شوخ چشم و فسونگر بلای جان منی
بلای جان منی،عشق جاودان منی
منم که رشک برندم به آشنایی تو
توئی که دشمن از مردمان نهان
منم که جز تو ندارم حکایت دگری
توئی که تلخی جانکاه داستان منی
منم که پاک شد از لوح خاطرت یادم
توئی که جلوه
ء اندیشه و گمان منی
منم که شکوه ندارم ز آسمان زان روی
که تو ستارهء اقبال آسمان منی
منم که زنده بعشق حیات بخش توام
تو شوخ چشم فسونگر؛بلای جان منی

نویسنده: رضا قهرمانی
بیا به نیک و بد روزگار خنده زنیم
به نقشبندی ناپایدار خنده زنیم
بکار بسته که آخر چو غنچه باز شود
بیا چو بلبل امیدوار خنده زنیم
چرا
ز شام ملال آور زمان نالیم؟
بیا جلوهء صبح بهار خنده زنیم
زمانه صفحه آینده را نهان دارد
بکارهای نهان آشکار خنده زنیم
به بزم ما همه شب تا پیاله میگردد
بگردش فلک کجمدار خنده زنیم
کنون که ما همه بازیچگان تقدیریم
بیا به نیک و بد روزگار خنده زنیم

نویسنده: رضا قهرمانی
آن سیم تنی که زلف بر دوش افکند
با زلف پریشان بدلم جوش افکند
این جوش نه تنها به دل من بنهاد
بر خاک تنش هزار مدهوش افکند

نویسنده: رضا قهرمانی
آشفته دید تا که مرا همچو موی خویش
آشفته تر نمود دو گیسو بروی خویش
چادر عقب کشید که از چاک پیرهن
ظاهر کند کمی
ز تن مشکبوی خویش
وقتی که دید غرق تماشای او شدم
برگشت و با کرشمه نهان کرد روی خویش
بیچاره دل نگر به کجا کار ما کشاند
کاین قصه با شراره کشاندش بسوی خویش
زنجیر عشق گردن (شاهد) فکنده او
از حلقه شن شکن و تار موی خویش

نویسنده: رضا قهرمانی
از غم دوران چرا خاطر پریشان داشتن
خانه دل را چه سود از غصه ویران داشتن
گر ز دریای فضیلت قطره
ای آری بکف
بهتر از صد دامن پر لعل مرجان داشتن

نویسنده: رضا قهرمانی
آنانکه به هر سیم و زر ایمان فروختند
حسرت خورند کین گوهر ارزان فروختند
آخر به چند درهم ناچیز از عناد
ماه جمال یوسف کنعان فروختند
آزادگی و غیرت و ناموس و نام را
همراه با عقاید و وجدان فروختند
نابود ملتی که خرافات و جهل را
از اجنبی خریده و قرآن فروختند
بر اجنبی که سنگر فرهنگ را گرفت
آموزگار و طفل دبستان فروختند
مردان رزم غیرت خود را بروز جنگ
با یک نگاه لعبت فتان فروختند...
(شاهد) مباد
زنده گزوهی که در جهان
از بهر کسب سیم و زر ایمان فروختند

نویسنده: رضا قهرمانی

منوچهر آتشی، متخلص به "سرنا" در 2مهر ۱۳۱۰  در دهرود دشتستان دیده به جهان گشود. ایشان در ۲۹ آبان ۱۳۸۴ در تهران درگذشت.

منوچهر آتشی تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در بوشهر ادامه داد و بعد از پایان دوره متوسطه مدتی آموزگار فرهنگ در بوشهر بود و سپس در سال 1339 به تهران آمد و در دانشسرای عالی،در مقطع كارشناسی رشته‌ زبان وادبیات انگلیسی، به تحصیل پرداخت.ایشان بعد از فارغ‌التحصیلی  در دبیرستان‌های قزوین، به امر دبیری پرداخت.
اولین مجموعه منوچهر آتشی با عنوان "آهنگ دیگر" در سال 1339 انتشار یافت .
منوچهر آتشی سال ۱۳۸۴ بر اثر ایست قلبی در سن ۷۴ سالگی در تهران درگذشت و در بوشهر به خاک سپرده شد.

آثار منوچهر آتشی:
آهنگ دیگر  ،آواز خاک ،دیدار در فلق ،بر انتهای آغاز ،گزینه اشعار ،وصف گل سوری ،گندم و گیلاس ،زیباتر از شکل قدیم جهان ،چه تلخ است این سیب ،خلیج و خزر ،باران برگ زوق: دفتر غزل‌ها ،اتفاق آخر ،حادثه در بامداد ،ریشه‌های شب ،غزل غزل‌های سورنا
  


مطالب مرتبط: 
گزیده اشعار منوچهر آتشی
نویسنده: رضا قهرمانی
در کوچهء عشق رهگذاریم هنوز
وین راه دراز میسپاریم هنوز
از وعده دوست سالها میگذرد
ما دیده به وعده گاه د
اریم هنوز

نویسنده: رضا قهرمانی
می آورد نسیم دل انگیز نوبهار
عطر اقاقیای تنت را
ز شاخسار
نامت نشسته بر غزل عاشقانه ام
شیواتر از سپیده دم صبح در بهار
یک لحظه دیدمت مه عمر میکشم
قید غمت به پای دل دردمند و زار
ژرفای عشق گو کخ زند آتشم به تن
جور تو میکشم به دل و جان هزار بار
شب خفته در نگاه تو یا بخت تار من
دریاست غم گرفته چنین یا که چشم یار
رسم وفا نه اینکه تو هم بگسلی ز من
مهرت اگر که نیست ستم را روا مدار

نویسنده: رضا قهرمانی
کولی ،به دو چشم مست ، نازت ز چه بود؟
وان عشوه به مژگان درازت
ز چه بود؟
آن یار که جمله پیش پا دید و گذشت
می پرس ازو که "چشم بازت ز چه بود" سیف فرغانی

نویسنده: رضا قهرمانی
دلا این یک سخن از من نگه دار
که جان از بندگی تن نگه دار
وصیت می کنم سرِّ دل خویش
اگر جان توام از من نگه دار
تو شاهی، ملک عشق ونفس دشمن
چنان ملک از چنین دشمن نگه دار
زنانند این همه مردان بی عشق
تو مردی چشم خویش از زن نگه دار
اگر دنیا هزاران ماه دارند
تو از مهتاب او روزن نگه دار
زر خشکش گل تر دامنانست
زتر وخشک او دامن نگه دار
وگر روغن شود در جوی آبش
چراغ از دود این گلخن نگه دار
جهان را گلخن پر دود دیدم
تو چشم از دود این گلخن نگه دار
کلاه دولتش شمشیر سرهاست
تو از شمشیر او گردن نگه دار
دل درویش گنج گوهر آمد
اگر دستت دهد مشکن نگه دار
نگویم (سیف فرغانی) مگو هیچ
زبان خویش در گفتن نگه دار
سیف فرغانی

نویسنده: رضا قهرمانی
ای از همه کس تویی مرا والاتر
وندر نظرم
زمن بخود اولیتر
رازم همه دانی و نگویی به کسی
نیکی و دهش کجا از این بالاتر

نویسنده: رضا قهرمانی
قطره های اشکم ز چشم روزگار افتاده ام
سایه لرزان شمعم بر مزار افتاده ام
غیر خار غم به شورستان اقبالم نرست
شوربختی بین، میان شوره زار افتاده ام
گوهر آزادگی را کس نمی داند عیار
زان در این آشفته بازار از عیار افتاده ام
برج زلف بیقرارش برده آرام دلم
بحر بی پایاب صبرم از قرار افتاده ام
پرتو زرد غروبم بر لب بام بقا
از نهیب دیو شب در چاهسار افتاده ام...
بوته خشک کویر محنت و تنهائی ام
با خزان خو کرده تا دور از بهار افتاده ام
بر نمی گیرد کسم از خاک نومیدی"سهی"
قطر های اشکم ز چشم روزگار افتاده ام

نویسنده: رضا قهرمانی
عمر من اگر چه در تب و تاب گذشت
چون شمع میان آتش و آب گذشت
صد شکر که
این مهلت ده روزه ی عمر
تا چشم بهم زدیم چون خواب بگذشت
ذبیح اله صاحبکار(سُهی)

نویسنده: رضا قهرمانی
مرا دارد خیال او زِیاد خویشتن غافل
مبادا هیچکس یارب زیار خود چو من غافل
مرا با مردم بیدرد صحبت ناپسند آید
که میسوزد سراپا شمع و اهل انجمن غافل
بزن دست طلب چون ذره بر دامان خورشیدی
مشو از طالع بیدار اهل سوختن غافل
مرا میکشت اندوه و غم و ناکامی و حسرت
اگر یک لحظه میگردیدم از فیض سخن غافل
دلم را میکند خون یاد هنگام وداع او
که با من سخن میگفت و من از خویشتن غافل
(سهی) شد خاک دامنگیر غربت رشته ی پایم
چنان کز حال من گشتند یاران وطن غافل

نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: خسرو شکیبایی
شاعر: فروغ فرخزاد

همه ی هستی من آیه ی تاریکی ست
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از
آن می گذرد

زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید
طفلیست که از مدرسه برمی گردد
یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید
 "صبح بخیر "

زندگی شاید
آن لحظه ی مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو
خود را ویران سازد و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با
دریافت ظلمت خواهم آموخت

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست
دل من
که به اندازه ی یک عشق است
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به
زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه ی خانمان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

آه.....
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من.
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروکیست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید:
" دست هایت را دوست دارم "

دست هایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد میدانم میدانم میدانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم ميآويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل کوکب ميچسبانم
کوچه اي هست که در آنجا
پسراني که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريک و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دخترکي ميانديشند که يک شب او را
باد با خود برد

کوچه اي هست که قلب من آن را
از محل کودکيم دزديده ست

سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمي از تصويري  آگاه
که ز مهماني يک آينه بر ميگردد

و بدينسانست
که کسي ميميرد
و کسي ميماند

هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي ميريزد ، مرواريدي
صيد نخواهد کرد .

من
پري کوچک غمگيني را
ميشناسم که در اقيانوسي مسکن دارد
و دلش را در يک ني لبک چوبين
مينوازد آرام ، آرام
پري کوچک غمگيني
که شب از يک بوسه ميميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد

دانلود

نویسنده: رضا قهرمانی
انکار خداوند ز نادانی ماست
سیمای جهان آینه ی روی خداست
علم تو به نزد جهل یک قطره بود
جهل تو به پیش علم، دریا دریاست
نویسنده: رضا قهرمانی
روح ما را حق بسوئی میکشد شیطان بسوئی
عقل روشن بین ز یکسو ،نفس نا فرمان ز سوئی
در هجوم زندگانی میبرد ما را به موجی
حال عصیان ز سوئی، قدرت ایمان
زسوئی
کشتی بی بادبان آدمی را میر باید
جذبه ساحل زسوئی ، حمله طوفان ز سوئی
در کویر آفرینش مرد و زن را میکشاند
رحمت یزدان ز یکسو ، غفلت انسان ز سوئی
نور باران میکند شبهای مردان خدا را
مشعل عرفان ز سوئی، طلعت رحمان ز سوئی
در سکوت خلوت شب عالمی داریم با هم
من زسوئی ، دل ز سوئی، دیده گریان زسوئی
بزم خوبان جهان بی شعر من گرمی نیابد
دفترم را میکشاند ،این ز سوئی آن زسوئی مهدی سهیلی
نویسنده: رضا قهرمانی
گفتم گره از زلف چرا کردی باز؟
گفتا شب هجران تو خواهیم دراز
گفتم به غمت ساخته
ام ، گفت بسوز
گفتم به غمت سوخته ام ،گفت بساز
نویسنده: رضا قهرمانی
ما کیستیم عاشق از جان گذشته ای
با درد خو گرفته ،
ز درمان گذشته ای
در راه دوست ، دین و دل از دست داده ای
هستی به باد رفته ای، از جان گذشته ای
دلداده ای به کوی تو مشکل رسیده ای
بیچاره ای ز وصل تو آسان گذشته ای
در سنگلاخ وادی غم جان سپرده ای
از وصل دور مانده ز هجران گذشته ای
در پیش موج حادثه بر پا ستاده ای
کشتی شکسته وز طوفان گذشته ای
دانی که خست جان (سهیلی) ز دوستان
عهد و وفا شکسته ز پیمان گذشته ای
نویسنده: رضا قهرمانی
زان یکنظرِ نهان که ما دزدیدم
دور از تو هز
ار درد و محنت دیدیم
اندر هوست پرده ی خود بدریدیم
تو عشوه فروختی و ما بخریدیم سن
ائی غزنوی
نویسنده: رضا قهرمانی
روی خوبت نهان چه خواهی کرد
شورش عاشقان چه خواهی کرد
مشک زلفی و نرگسین چشمی
تا بدان نرگسان چه خواهی کرد
خونم از دیدگان بپالودی
رنج این دیدگان چه خواهی کرد
هر زمان با تو یار ، اندیشم
تا تو اندر جهان چه خواهی کرد
نقش آب روان مباش ، بپاس
نقش آب روان چه خواهی کرد
مژه تیری و ابروان چو کمان
پس تو تیر و کمان چه خواهی کرد
ای چو جان و دلم به هر وصلت
وصلت عاشقان چه خواهی کرد
آشکاراست جسن بر رخ تو
از خط او در نهان چه خواهی کرد
بر رخ من
ز آب دیده ی خویش
همچو لاله نشان چه خواهی کرد
چون سنایی یکی به کوی تو در
نعرهٔ عاشقان چه خواهی کرد
نویسنده: رضا قهرمانی
چشمان ترا دیدم و دل رفت ز دست
با فکر و خیال او شدم باده پرست
در وادی عشق تو در اول منزل
یمانه ی دین
زدست افتاد و شکست
نویسنده: رضا قهرمانی
یارم چو برگزید به خود یار دیگری
زد بر دلم خدنگ شرر بار دیگری
چون دید نقد جان من خسته بی نهایت است
کالای حسن برد به بازار دیگری
او مشتری به بازار عشقم نگشت و من
اینک روم به پیش خریدار دیگری
ای بی مروت اینهمه جور و جفا چرا
با اینهمه دل نداده به دلدار دیگری
دانی که نیست بهر (سهیلی) در این جهان
دشوارتر ز هجر تو دشوار دیگری
نویسنده: رضا قهرمانی
روزی به غرور قیل و قالم بگذشت
روزی به
امید وجد و حالم بگذشت
افسوس که عمری همه در بیخبری
طی شد شب و روز و ماه و سالم بگذشت
نویسنده: رضا قهرمانی
تا چند عمر در هوس و آرزو رود
اي كاش اين نفس كه بر آمد فرو رود
مهمانسراست خانه ی دنيا كه اندرو
يكروز اين بيايد و يك روز او رود
بر كام دل به گردش افلاک دل مبند
كاين چرخ كجمدار نه بر آرزو رود
از بهر دفع غم بكسي گر بري پناه
هم غم بجاي ماند و هم آبرو رود
آن آبرو چو جوي بود رنج و غصه سنگ
سنگش به جاي ماند و آبش ز جو رود
اي گل بدستمال هوس پيشگان مرو
مگذار تا ز دست تو اين رنگ و بو رود
بر رغم روزگار تو با دوستان بساز
بگذار روزگار به كام عدو رود
كرديم هر گناهي و از كرده غافليم
ايواي اگر حديث گنه روبرو رود
امروز رو نكرده به درگاه حق، (سنا)
فردا به سوي درگه او با چه رو رود؟
نویسنده: رضا قهرمانی
ترا در دلبری دستی تمام است
مرا در عاشقی دردی مدام است
اگر از من بری صد جان ،حلالت
وگر بی تو زیم یکدم حرامست
بدام تو جهانی شد گرفتار
مرا بر گوی کآخر این چه دامست
زعشق تو که جاویدان بماناد
بسوی دل پیام اندر پیامست
سعادت بر سر کویت مقیم است
مرا زان بر سر کویت مقام است
(سمائی) نشکند عهد تو هرگز
اگر چه از تو کارش بی نظامست

 

نویسنده: رضا قهرمانی
نه یار شبی به کوی من می آید
نه روز خبری به سوی من می آید
شرمم آید به روی
او آوردن
آن از غم او بروی من می آید
نویسنده: رضا قهرمانی
بی جذبه دوستان زجا نتوان رفت
هر راه که نیست رهنما نتوان رفت
فریاد موذن بشنو تا دانی
ناخوانده ، به خانه ی خدا نتوان رفت
نویسنده: رضا قهرمانی
عشق را چندانکه مهرش خوش بود کینش بد است
گر چه خوبیها بسی دارد، ولی اینش بد است
صورت شیرین
زخون کوهکن خوش غافلست
دشمنی هر کس که دارد خواب سنگینش بد است
هر چه پیشت مینهد از خوان قسمت روزگار
چون شراب کهنه تلخش خوب و شیرینش بد است
فتنه ها در زیر سر داری از آن سرگشته ای
خواب راحت کی برد آنرا که بالینش بد است...
محمدقلی سلیم تهرانی
نویسنده: رضا قهرمانی
اشکم ز رخ تو لاله رنگ آمده است
پای دلم از گلت به سنگ آمده است
آمد دل و در کنج دهانت بنشست
مسکین چه کند
زغم به تنگ آمده است
نویسنده: رضا قهرمانی
هر دمم، چهره به خون مژه، تر می‌گردد
حالم از عشق تو، هر روز، بتر می‌گردد
بر مگرد از من و گر زانکه تو بر می‌گردی
دین و دنیا و سعادت، همه، بر می‌گردد
ذکر در راه هوای تو ز پا می افتد
عقل در کوی خیال تو بسر میگردد
روی پنهان مکن از من، که پری رویان را
کار حسن، از نظر اهل نظر، می‌گردد
رحم کن بر دلم
ای ماه، که از آه دلم
خانه ماه فلک، زیر و زبر می‌گردد
آب و سنگم همه بردی و کنون دیده من
آسیائیست که بر خون جگر می‌گردد
تا کجا باد صبا، بوی تو در یوزه کند
روز و شب بر سر و پا بر همه در می‌گردد
تیغ از دست تو عمر ابدی، می‌بخشد
زهر بر یاد تو، جلاب و شکر می‌گردد
رفت بر بوک و مگر عمر تو سلمان چکنم
کار دنیا همه، بر بوک و مگر می‌گردد 
سلمان ساوجی
نویسنده: رضا قهرمانی
گر دل به کسی دهند، باری به تو دوست
کت خوی خوش و بوی خوش و روی نکوست
از هر که وجود صبر بتوانم کرد
الا ز وجودت ، که وجودم همه اوست
نویسنده: رضا قهرمانی
از رگ گردن به ما باشد خدا نزدیکتر
هر چه ما دوریم از او ،او به ما نزدیکتر
هر چه ما را میکند عصیان زخالق دورتر
میکند ما را به خود لطف خدا نزدیکتر
نیمه شب برخیز و روی آور به معراج نماز
شد درین حالت به یزدان مصطفی نزدیکتر
نویسنده: رضا قهرمانی
هر نشانی در جهان زآن بی نشان باشد دلیل
زردی برگ درختان از خزان باشد دلیل
خضر را هم عمر جاویدان نمی باشد عزیز
عزلتش از خلق زین سرّ نهان باشد دلیل
عزت و ثابت نباشد ثابت از بهر بشر
این سخن را گردش دور زمان باشد دلیل
عمر ما چون آب در جوی زمان دارد گذار
برگذشت عمر ما آب روان باشد دلیل...
نویسنده: رضا قهرمانی
در هجر تو مرگ همنشینم بادا
منظور دو دیده آستینم باد
ا
گر بیتو بکام دل برآرم نفسی
یارب نفس بازپسینم بادا میرزا
نویسنده: رضا قهرمانی
از میان تمامِ این گلها
آه! تنها یکی شکفته نشد:
دوستت دارمی که گفته نشد.
علیرضا فولادی

آرام آرامم،
مانند سنگی در دل کوهی،
ای کاش اندوهی...! علیرضا فولادی

آنچنان عاشقم که همواره،
روی او را در آب می بینم،
من نخوابیده خواب می بینم
علیرضا فولادی

جای دل، این واژه‌ی خونین،
می‌گذارم نقطه‌چین باشد؛
«زندگی شاید همین باشد».
علیرضا فولادی

تلخ یا شیرین،
هرچه هست، این است؛
زندگی لیموی شیرین است.
علیرضا فولادی

بین جبر و اختیار،
یک طرف طنابدار...،
یک طرف طناب ِ دار....
علیرضا فولادی

ای کاش باغبانان
دیگر گلی نکارند!
گلها وفا ندارند.
علیرضا فولادی

سالهای عمر ما تمام،
انتظار و
انتظار...؛
در کدام سال می‌رسد بهار؟
علیرضا فولادی

برق هر طلا تو را هنوز
دزد می‌کند به‌ناگزیر؛
واقعا که! ای کلاغ پیر!
علیرضا فولادی

باران که می‌بارد،
حس می‌کنم
سقفِ زندانم تَرَک دارد. علیرضا فولادی


 
نویسنده: رضا قهرمانی
مفکن گره به زلفت، بهلش که باز باشد
سر زلف عنبرین به که چنین دراز باشد
رخ نازنین مپوشان، همه زیر زلف مشکین
بگذار روز و شب را، ز هم امتیاز باشد
به ره صبا ستادی، سر زلف برگشادی
ز تو نافه شرم بادش پس از این که باز شد
نه همین صبا کند خم، قد سرو بوستان را
که به پیش قامت تو، همه در نماز باشد
شده معترف صنوبر ، به غلامی قد تو
که میان باغ و بستان، به تو سرفراز باشد
من و احتمال دوری
ز رخ تو، حاش لله
نفسی که بی تو آید، نفس مجاز باشد
تو به حسن بی نیازس، که (سروش) بینوا را
شب و روز از نکویان ،به تواش نیاز باشد

 

نویسنده: رضا قهرمانی
ما که شب بر در سرای توایم
در چه بندی که آشنای توایم
تو برای که بغیر از ما؟
ما که یکباره از برای توایم
بخداوندی خدا سوگند
که همه بنده ی خدای توایم
صبح و شب چون بمدعا خیزم
در دعا بهر مدعای توایم
گر ببینیم صد قیامت باز
خیره بر قامت رسای توام
زنده ی(سرمدیم) از دم عشق
که فنا از پی بقای توایم 
صادق سرمد
نویسنده: رضا قهرمانی
هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی
وز هر طرفی رفتم تو راهبرم بودی
با هر که سخن گفتم پاسخ
زتو بشنفتم
بر هر که نظر کردم تو در نظرم بودی
هر شب که قمر تابید هر صبح که سر زد شمس
در گردش روز و شب شمس و قمرم بودی
در صبحدم عشرت همدوش تو میرفتم
در شامگه غربت بالین سرم بودی
در خنده من چون ناز٬در کنج لبم خفتی
در گریه من چون اشک٬در چشم ترم بودی
چون طرح غزل کردم بیت الغزلم گشتی
چون عرض هنر کردم زیب هنرم بودی
آواز چو میخواندم سوز تو به سازم بود
پرواز چو میکردم تو بال و پرم بودی
هرگز دل من جز تو یار دگری نگزید
ور خواست که بگزیند یار دگرم بودی
«سرمد»به دیار خود از ره نرسیده گفت:
هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی
نویسنده: رضا قهرمانی
گر در قلم نقاش با چشم نظر بینی
در هر رقم از کلکش صد گونه هنر بینی
آنجا که کشد نقاش از صورت ما شکلی
من سیرت صاحب نقش تو نقش صور یعنی
آنجا که کشد نقاش ابروی سیه چشمی
من حظ نظر یابم تو خط بصر بینی
آنجا که کشد نقاش  گیسوی دلاویزی
من زینت جان و دل تو زینت سر بینی
آنجا که کشد نقاش بالای بلاخیزی
من چیز دگر بینم تو چیز دیگر بینی
آنجاکه کشد نقاش  تصویر غروب شمس
من دور نمای عمر تو دور قمر بینی
آنجا که کشد نقاش اشک رخ مظلومی
من رسم ستمکاری تو دیدۀ تر بینی
آنجا که کشد نقاش آتشکده
ای روشن
من جلوه ی نور حق تو برق و شرر بینی
این جمله که من دیدم با چشم حقیقت بین
تو نیز به چشم دل می بینی اگر بینی
نویسنده: رضا قهرمانی
هر دم دل من ز دست میجوید راه
زین سر نبود بغیر دلدار آگاه
دل رسته
ز لوس آب و گل از دم دوست
لاحول و لاقوه الا باالله
نویسنده: رضا قهرمانی
وعده کردم با دل غمگین که یارم میکشد
وعده از حد در گذشت و انتظارم میکشد
گفت "بر خاکت پس از کشتن گذر خواهم نمود"
مهربانی بین که باز امیدوارم میکشد
گر به دارم میکشد شرمنده ی لطف ویم
سر فرازم کرده و با
افتخارم میکشد
نافه چین گر شود خون دلم نبود شکفت
زانکه دلبر با دو جعد مشکبارم میکشد
پیش از آن کز روزگار بی وفا گردم هلاک
بی وفائیهای خلق روزگارم میکشد
دشمنان در قتل (سرخوش) نیز خوشدل نیستند
چونکه می بینند آن زیبا نگارم میکشد
نویسنده: رضا قهرمانی
در ملت عشق دین و آئینها چیست
آنجا که بود مهر خدا کین ها چیست
تا چند
ز وصل و هجر خواهی گفتن
من با توام و تو با منی ، اینها چیست
نویسنده: رضا قهرمانی
هر جا که شدم کعبه و بتخانه تو بودی
هر در که زدم صاحب کاشانه تو بودی
در مجلس اهل دل و در محفل زهاد
ذوق سخن و گرمی افسانه تو بودی
هر چند درین میکده دیدیم و شنیدیم
مستی و خمار و می و پیمانه تو بودی
غوغای خرد در سر سرگشته تو کردی
سود
ای جنون در دل دیوانه تو بودی
از هر قدمی باده ی مستانه تو دادی
در هر صدفی گوهر یکدانه تو بودی
در مسجد زاهد سخن زهد تو گفتی
در دیر مغان نعره مستانه تو بودی
تا در دل افگار نظر کرد (سحابی)
پنهان شد و چون گنج به ویرانه تو بودی
نویسنده: رضا قهرمانی
غم عشق ترا دلهای ویران خانه بایستی
که آن گنجست و جای گنج در ویرانه بایستی
به آسانی نشاید زین دوره پی برد به مقصد
ره دیگر میان کعبه و بتخانه بایستی
بدل دادند شوق ناله این را ، سوختند آنرا
که گل را عندلیب و شمع را پروانه بایستی
به یاد افسانه ی مهر و وفا دارم بسی اما
ترا
ای بی وفا گوشی  به این افسانه بایستی
به ترک باده پیمان بسته ام با زاهد و اکنون
برای امتحان من یکی پیمانه بایستی
نویسنده: رضا قهرمانی
شبها که ز هجران توام در تب و تاب
یکدم نرود بخواب این چشم پر آب
نه بیداری
زدیده آموزد بخت
نه دیده ز بخت خفته آموزد خواب
نویسنده: رضا قهرمانی

علیرضا فولادی شاعر و پژوهشگر در سال 1345 در قم بدنیا آمد.

علیرضا فولادی دارای مدرک دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران می باشد.
ایشان مبدع شعر سه‌گانی است.سه گانگی، گسترش مبتکرانه‌ای از نوخسروانی است. هرچند اکنون خصوصیّات سه‌گانی با هیچ‌کدام از آنها یکی نیست و فضاهای بسیار تازه‌ای را پیموده است.
دکتر علیرضا فولادی، از شاگردان مبرّز دکتر
شفیعی کدکنی بوده است و این نکته از مقدمه‌ی کتاب "زبان عرفان" او برمی‌آید.
علیرضا فولادی برگزیده‌ی دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی جلال آل احمد و برگزیده‌ی بیست و هفتمین دوره‌ی جایزه‌ی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران می باشد.

آثار علیرضا فولادی:
 زبان عرفان - طنز در زبان عرفان - کاروند نگارش فارسی - باید سلام کرد به گسترده زیستن و...


مطالب مرتبط:
گزیده اشعار علیرضا فولادی
نویسنده: رضا قهرمانی

Google