جشنواره
حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
دلا این یک سخن از من نگه دار
که جان از بندگی تن نگه دار
وصیت می کنم سرِّ دل خویش
اگر جان توام از من نگه دار
تو شاهی، ملک عشق ونفس دشمن
چنان ملک از چنین دشمن نگه دار
زنانند این همه مردان بی عشق
تو مردی چشم خویش از زن نگه دار
اگر دنیا هزاران ماه دارند
تو از مهتاب او روزن نگه دار
زر خشکش گل تر دامنانست
زتر وخشک او دامن نگه دار
وگر روغن شود در جوی آبش
چراغ از دود این گلخن نگه دار
جهان را گلخن پر دود دیدم
تو چشم از دود این گلخن نگه دار
کلاه دولتش شمشیر سرهاست
تو از شمشیر او گردن نگه دار
دل درویش گنج گوهر آمد
اگر دستت دهد مشکن نگه دار
نگویم (سیف فرغانی) مگو هیچ
زبان خویش در گفتن نگه دار
سیف فرغانی

نویسنده: رضا قهرمانی
ای از همه کس تویی مرا والاتر
وندر نظرم
زمن بخود اولیتر
رازم همه دانی و نگویی به کسی
نیکی و دهش کجا از این بالاتر

نویسنده: رضا قهرمانی
قطره های اشکم ز چشم روزگار افتاده ام
سایه لرزان شمعم بر مزار افتاده ام
غیر خار غم به شورستان اقبالم نرست
شوربختی بین، میان شوره زار افتاده ام
گوهر آزادگی را کس نمی داند عیار
زان در این آشفته بازار از عیار افتاده ام
برج زلف بیقرارش برده آرام دلم
بحر بی پایاب صبرم از قرار افتاده ام
پرتو زرد غروبم بر لب بام بقا
از نهیب دیو شب در چاهسار افتاده ام...
بوته خشک کویر محنت و تنهائی ام
با خزان خو کرده تا دور از بهار افتاده ام
بر نمی گیرد کسم از خاک نومیدی"سهی"
قطر های اشکم ز چشم روزگار افتاده ام

نویسنده: رضا قهرمانی
عمر من اگر چه در تب و تاب گذشت
چون شمع میان آتش و آب گذشت
صد شکر که
این مهلت ده روزه ی عمر
تا چشم بهم زدیم چون خواب بگذشت
ذبیح اله صاحبکار(سُهی)

نویسنده: رضا قهرمانی
مرا دارد خیال او زِیاد خویشتن غافل
مبادا هیچکس یارب زیار خود چو من غافل
مرا با مردم بیدرد صحبت ناپسند آید
که میسوزد سراپا شمع و اهل انجمن غافل
بزن دست طلب چون ذره بر دامان خورشیدی
مشو از طالع بیدار اهل سوختن غافل
مرا میکشت اندوه و غم و ناکامی و حسرت
اگر یک لحظه میگردیدم از فیض سخن غافل
دلم را میکند خون یاد هنگام وداع او
که با من سخن میگفت و من از خویشتن غافل
(سهی) شد خاک دامنگیر غربت رشته ی پایم
چنان کز حال من گشتند یاران وطن غافل

نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: خسرو شکیبایی
شاعر: فروغ فرخزاد

همه ی هستی من آیه ی تاریکی ست
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از
آن می گذرد

زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید
طفلیست که از مدرسه برمی گردد
یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید
 "صبح بخیر "

زندگی شاید
آن لحظه ی مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو
خود را ویران سازد و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با
دریافت ظلمت خواهم آموخت

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست
دل من
که به اندازه ی یک عشق است
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به
زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه ی خانمان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

آه.....
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من.
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروکیست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید:
" دست هایت را دوست دارم "

دست هایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد میدانم میدانم میدانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم ميآويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل کوکب ميچسبانم
کوچه اي هست که در آنجا
پسراني که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريک و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دخترکي ميانديشند که يک شب او را
باد با خود برد

کوچه اي هست که قلب من آن را
از محل کودکيم دزديده ست

سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمي از تصويري  آگاه
که ز مهماني يک آينه بر ميگردد

و بدينسانست
که کسي ميميرد
و کسي ميماند

هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي ميريزد ، مرواريدي
صيد نخواهد کرد .

من
پري کوچک غمگيني را
ميشناسم که در اقيانوسي مسکن دارد
و دلش را در يک ني لبک چوبين
مينوازد آرام ، آرام
پري کوچک غمگيني
که شب از يک بوسه ميميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد

دانلود

نویسنده: رضا قهرمانی
انکار خداوند ز نادانی ماست
سیمای جهان آینه ی روی خداست
علم تو به نزد جهل یک قطره بود
جهل تو به پیش علم، دریا دریاست
نویسنده: رضا قهرمانی
روح ما را حق بسوئی میکشد شیطان بسوئی
عقل روشن بین ز یکسو ،نفس نا فرمان ز سوئی
در هجوم زندگانی میبرد ما را به موجی
حال عصیان ز سوئی، قدرت ایمان
زسوئی
کشتی بی بادبان آدمی را میر باید
جذبه ساحل زسوئی ، حمله طوفان ز سوئی
در کویر آفرینش مرد و زن را میکشاند
رحمت یزدان ز یکسو ، غفلت انسان ز سوئی
نور باران میکند شبهای مردان خدا را
مشعل عرفان ز سوئی، طلعت رحمان ز سوئی
در سکوت خلوت شب عالمی داریم با هم
من زسوئی ، دل ز سوئی، دیده گریان زسوئی
بزم خوبان جهان بی شعر من گرمی نیابد
دفترم را میکشاند ،این ز سوئی آن زسوئی مهدی سهیلی
نویسنده: رضا قهرمانی
گفتم گره از زلف چرا کردی باز؟
گفتا شب هجران تو خواهیم دراز
گفتم به غمت ساخته
ام ، گفت بسوز
گفتم به غمت سوخته ام ،گفت بساز
نویسنده: رضا قهرمانی
ما کیستیم عاشق از جان گذشته ای
با درد خو گرفته ،
ز درمان گذشته ای
در راه دوست ، دین و دل از دست داده ای
هستی به باد رفته ای، از جان گذشته ای
دلداده ای به کوی تو مشکل رسیده ای
بیچاره ای ز وصل تو آسان گذشته ای
در سنگلاخ وادی غم جان سپرده ای
از وصل دور مانده ز هجران گذشته ای
در پیش موج حادثه بر پا ستاده ای
کشتی شکسته وز طوفان گذشته ای
دانی که خست جان (سهیلی) ز دوستان
عهد و وفا شکسته ز پیمان گذشته ای
نویسنده: رضا قهرمانی
زان یکنظرِ نهان که ما دزدیدم
دور از تو هز
ار درد و محنت دیدیم
اندر هوست پرده ی خود بدریدیم
تو عشوه فروختی و ما بخریدیم سن
ائی غزنوی
نویسنده: رضا قهرمانی
روی خوبت نهان چه خواهی کرد
شورش عاشقان چه خواهی کرد
مشک زلفی و نرگسین چشمی
تا بدان نرگسان چه خواهی کرد
خونم از دیدگان بپالودی
رنج این دیدگان چه خواهی کرد
هر زمان با تو یار ، اندیشم
تا تو اندر جهان چه خواهی کرد
نقش آب روان مباش ، بپاس
نقش آب روان چه خواهی کرد
مژه تیری و ابروان چو کمان
پس تو تیر و کمان چه خواهی کرد
ای چو جان و دلم به هر وصلت
وصلت عاشقان چه خواهی کرد
آشکاراست جسن بر رخ تو
از خط او در نهان چه خواهی کرد
بر رخ من
ز آب دیده ی خویش
همچو لاله نشان چه خواهی کرد
چون سنایی یکی به کوی تو در
نعرهٔ عاشقان چه خواهی کرد
نویسنده: رضا قهرمانی
چشمان ترا دیدم و دل رفت ز دست
با فکر و خیال او شدم باده پرست
در وادی عشق تو در اول منزل
یمانه ی دین
زدست افتاد و شکست
نویسنده: رضا قهرمانی
یارم چو برگزید به خود یار دیگری
زد بر دلم خدنگ شرر بار دیگری
چون دید نقد جان من خسته بی نهایت است
کالای حسن برد به بازار دیگری
او مشتری به بازار عشقم نگشت و من
اینک روم به پیش خریدار دیگری
ای بی مروت اینهمه جور و جفا چرا
با اینهمه دل نداده به دلدار دیگری
دانی که نیست بهر (سهیلی) در این جهان
دشوارتر ز هجر تو دشوار دیگری
نویسنده: رضا قهرمانی
روزی به غرور قیل و قالم بگذشت
روزی به
امید وجد و حالم بگذشت
افسوس که عمری همه در بیخبری
طی شد شب و روز و ماه و سالم بگذشت
نویسنده: رضا قهرمانی
تا چند عمر در هوس و آرزو رود
اي كاش اين نفس كه بر آمد فرو رود
مهمانسراست خانه ی دنيا كه اندرو
يكروز اين بيايد و يك روز او رود
بر كام دل به گردش افلاک دل مبند
كاين چرخ كجمدار نه بر آرزو رود
از بهر دفع غم بكسي گر بري پناه
هم غم بجاي ماند و هم آبرو رود
آن آبرو چو جوي بود رنج و غصه سنگ
سنگش به جاي ماند و آبش ز جو رود
اي گل بدستمال هوس پيشگان مرو
مگذار تا ز دست تو اين رنگ و بو رود
بر رغم روزگار تو با دوستان بساز
بگذار روزگار به كام عدو رود
كرديم هر گناهي و از كرده غافليم
ايواي اگر حديث گنه روبرو رود
امروز رو نكرده به درگاه حق، (سنا)
فردا به سوي درگه او با چه رو رود؟
نویسنده: رضا قهرمانی
ترا در دلبری دستی تمام است
مرا در عاشقی دردی مدام است
اگر از من بری صد جان ،حلالت
وگر بی تو زیم یکدم حرامست
بدام تو جهانی شد گرفتار
مرا بر گوی کآخر این چه دامست
زعشق تو که جاویدان بماناد
بسوی دل پیام اندر پیامست
سعادت بر سر کویت مقیم است
مرا زان بر سر کویت مقام است
(سمائی) نشکند عهد تو هرگز
اگر چه از تو کارش بی نظامست

 

نویسنده: رضا قهرمانی
نه یار شبی به کوی من می آید
نه روز خبری به سوی من می آید
شرمم آید به روی
او آوردن
آن از غم او بروی من می آید
نویسنده: رضا قهرمانی
بی جذبه دوستان زجا نتوان رفت
هر راه که نیست رهنما نتوان رفت
فریاد موذن بشنو تا دانی
ناخوانده ، به خانه ی خدا نتوان رفت
نویسنده: رضا قهرمانی
عشق را چندانکه مهرش خوش بود کینش بد است
گر چه خوبیها بسی دارد، ولی اینش بد است
صورت شیرین
زخون کوهکن خوش غافلست
دشمنی هر کس که دارد خواب سنگینش بد است
هر چه پیشت مینهد از خوان قسمت روزگار
چون شراب کهنه تلخش خوب و شیرینش بد است
فتنه ها در زیر سر داری از آن سرگشته ای
خواب راحت کی برد آنرا که بالینش بد است...
محمدقلی سلیم تهرانی
نویسنده: رضا قهرمانی
اشکم ز رخ تو لاله رنگ آمده است
پای دلم از گلت به سنگ آمده است
آمد دل و در کنج دهانت بنشست
مسکین چه کند
زغم به تنگ آمده است
نویسنده: رضا قهرمانی
هر دمم، چهره به خون مژه، تر می‌گردد
حالم از عشق تو، هر روز، بتر می‌گردد
بر مگرد از من و گر زانکه تو بر می‌گردی
دین و دنیا و سعادت، همه، بر می‌گردد
ذکر در راه هوای تو ز پا می افتد
عقل در کوی خیال تو بسر میگردد
روی پنهان مکن از من، که پری رویان را
کار حسن، از نظر اهل نظر، می‌گردد
رحم کن بر دلم
ای ماه، که از آه دلم
خانه ماه فلک، زیر و زبر می‌گردد
آب و سنگم همه بردی و کنون دیده من
آسیائیست که بر خون جگر می‌گردد
تا کجا باد صبا، بوی تو در یوزه کند
روز و شب بر سر و پا بر همه در می‌گردد
تیغ از دست تو عمر ابدی، می‌بخشد
زهر بر یاد تو، جلاب و شکر می‌گردد
رفت بر بوک و مگر عمر تو سلمان چکنم
کار دنیا همه، بر بوک و مگر می‌گردد 
سلمان ساوجی
نویسنده: رضا قهرمانی
گر دل به کسی دهند، باری به تو دوست
کت خوی خوش و بوی خوش و روی نکوست
از هر که وجود صبر بتوانم کرد
الا ز وجودت ، که وجودم همه اوست
نویسنده: رضا قهرمانی
از رگ گردن به ما باشد خدا نزدیکتر
هر چه ما دوریم از او ،او به ما نزدیکتر
هر چه ما را میکند عصیان زخالق دورتر
میکند ما را به خود لطف خدا نزدیکتر
نیمه شب برخیز و روی آور به معراج نماز
شد درین حالت به یزدان مصطفی نزدیکتر
نویسنده: رضا قهرمانی
هر نشانی در جهان زآن بی نشان باشد دلیل
زردی برگ درختان از خزان باشد دلیل
خضر را هم عمر جاویدان نمی باشد عزیز
عزلتش از خلق زین سرّ نهان باشد دلیل
عزت و ثابت نباشد ثابت از بهر بشر
این سخن را گردش دور زمان باشد دلیل
عمر ما چون آب در جوی زمان دارد گذار
برگذشت عمر ما آب روان باشد دلیل...
نویسنده: رضا قهرمانی
در هجر تو مرگ همنشینم بادا
منظور دو دیده آستینم باد
ا
گر بیتو بکام دل برآرم نفسی
یارب نفس بازپسینم بادا میرزا
نویسنده: رضا قهرمانی
از میان تمامِ این گلها
آه! تنها یکی شکفته نشد:
دوستت دارمی که گفته نشد.
علیرضا فولادی

آرام آرامم،
مانند سنگی در دل کوهی،
ای کاش اندوهی...! علیرضا فولادی

آنچنان عاشقم که همواره،
روی او را در آب می بینم،
من نخوابیده خواب می بینم
علیرضا فولادی

جای دل، این واژه‌ی خونین،
می‌گذارم نقطه‌چین باشد؛
«زندگی شاید همین باشد».
علیرضا فولادی

تلخ یا شیرین،
هرچه هست، این است؛
زندگی لیموی شیرین است.
علیرضا فولادی

بین جبر و اختیار،
یک طرف طنابدار...،
یک طرف طناب ِ دار....
علیرضا فولادی

ای کاش باغبانان
دیگر گلی نکارند!
گلها وفا ندارند.
علیرضا فولادی

سالهای عمر ما تمام،
انتظار و
انتظار...؛
در کدام سال می‌رسد بهار؟
علیرضا فولادی

برق هر طلا تو را هنوز
دزد می‌کند به‌ناگزیر؛
واقعا که! ای کلاغ پیر!
علیرضا فولادی

باران که می‌بارد،
حس می‌کنم
سقفِ زندانم تَرَک دارد. علیرضا فولادی


 
نویسنده: رضا قهرمانی
مفکن گره به زلفت، بهلش که باز باشد
سر زلف عنبرین به که چنین دراز باشد
رخ نازنین مپوشان، همه زیر زلف مشکین
بگذار روز و شب را، ز هم امتیاز باشد
به ره صبا ستادی، سر زلف برگشادی
ز تو نافه شرم بادش پس از این که باز شد
نه همین صبا کند خم، قد سرو بوستان را
که به پیش قامت تو، همه در نماز باشد
شده معترف صنوبر ، به غلامی قد تو
که میان باغ و بستان، به تو سرفراز باشد
من و احتمال دوری
ز رخ تو، حاش لله
نفسی که بی تو آید، نفس مجاز باشد
تو به حسن بی نیازس، که (سروش) بینوا را
شب و روز از نکویان ،به تواش نیاز باشد

 

نویسنده: رضا قهرمانی
ما که شب بر در سرای توایم
در چه بندی که آشنای توایم
تو برای که بغیر از ما؟
ما که یکباره از برای توایم
بخداوندی خدا سوگند
که همه بنده ی خدای توایم
صبح و شب چون بمدعا خیزم
در دعا بهر مدعای توایم
گر ببینیم صد قیامت باز
خیره بر قامت رسای توام
زنده ی(سرمدیم) از دم عشق
که فنا از پی بقای توایم 
صادق سرمد
نویسنده: رضا قهرمانی
هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی
وز هر طرفی رفتم تو راهبرم بودی
با هر که سخن گفتم پاسخ
زتو بشنفتم
بر هر که نظر کردم تو در نظرم بودی
هر شب که قمر تابید هر صبح که سر زد شمس
در گردش روز و شب شمس و قمرم بودی
در صبحدم عشرت همدوش تو میرفتم
در شامگه غربت بالین سرم بودی
در خنده من چون ناز٬در کنج لبم خفتی
در گریه من چون اشک٬در چشم ترم بودی
چون طرح غزل کردم بیت الغزلم گشتی
چون عرض هنر کردم زیب هنرم بودی
آواز چو میخواندم سوز تو به سازم بود
پرواز چو میکردم تو بال و پرم بودی
هرگز دل من جز تو یار دگری نگزید
ور خواست که بگزیند یار دگرم بودی
«سرمد»به دیار خود از ره نرسیده گفت:
هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی
نویسنده: رضا قهرمانی
گر در قلم نقاش با چشم نظر بینی
در هر رقم از کلکش صد گونه هنر بینی
آنجا که کشد نقاش از صورت ما شکلی
من سیرت صاحب نقش تو نقش صور یعنی
آنجا که کشد نقاش ابروی سیه چشمی
من حظ نظر یابم تو خط بصر بینی
آنجا که کشد نقاش  گیسوی دلاویزی
من زینت جان و دل تو زینت سر بینی
آنجا که کشد نقاش بالای بلاخیزی
من چیز دگر بینم تو چیز دیگر بینی
آنجاکه کشد نقاش  تصویر غروب شمس
من دور نمای عمر تو دور قمر بینی
آنجا که کشد نقاش اشک رخ مظلومی
من رسم ستمکاری تو دیدۀ تر بینی
آنجا که کشد نقاش آتشکده
ای روشن
من جلوه ی نور حق تو برق و شرر بینی
این جمله که من دیدم با چشم حقیقت بین
تو نیز به چشم دل می بینی اگر بینی
نویسنده: رضا قهرمانی
هر دم دل من ز دست میجوید راه
زین سر نبود بغیر دلدار آگاه
دل رسته
ز لوس آب و گل از دم دوست
لاحول و لاقوه الا باالله
نویسنده: رضا قهرمانی
وعده کردم با دل غمگین که یارم میکشد
وعده از حد در گذشت و انتظارم میکشد
گفت "بر خاکت پس از کشتن گذر خواهم نمود"
مهربانی بین که باز امیدوارم میکشد
گر به دارم میکشد شرمنده ی لطف ویم
سر فرازم کرده و با
افتخارم میکشد
نافه چین گر شود خون دلم نبود شکفت
زانکه دلبر با دو جعد مشکبارم میکشد
پیش از آن کز روزگار بی وفا گردم هلاک
بی وفائیهای خلق روزگارم میکشد
دشمنان در قتل (سرخوش) نیز خوشدل نیستند
چونکه می بینند آن زیبا نگارم میکشد
نویسنده: رضا قهرمانی
در ملت عشق دین و آئینها چیست
آنجا که بود مهر خدا کین ها چیست
تا چند
ز وصل و هجر خواهی گفتن
من با توام و تو با منی ، اینها چیست
نویسنده: رضا قهرمانی
هر جا که شدم کعبه و بتخانه تو بودی
هر در که زدم صاحب کاشانه تو بودی
در مجلس اهل دل و در محفل زهاد
ذوق سخن و گرمی افسانه تو بودی
هر چند درین میکده دیدیم و شنیدیم
مستی و خمار و می و پیمانه تو بودی
غوغای خرد در سر سرگشته تو کردی
سود
ای جنون در دل دیوانه تو بودی
از هر قدمی باده ی مستانه تو دادی
در هر صدفی گوهر یکدانه تو بودی
در مسجد زاهد سخن زهد تو گفتی
در دیر مغان نعره مستانه تو بودی
تا در دل افگار نظر کرد (سحابی)
پنهان شد و چون گنج به ویرانه تو بودی
نویسنده: رضا قهرمانی
غم عشق ترا دلهای ویران خانه بایستی
که آن گنجست و جای گنج در ویرانه بایستی
به آسانی نشاید زین دوره پی برد به مقصد
ره دیگر میان کعبه و بتخانه بایستی
بدل دادند شوق ناله این را ، سوختند آنرا
که گل را عندلیب و شمع را پروانه بایستی
به یاد افسانه ی مهر و وفا دارم بسی اما
ترا
ای بی وفا گوشی  به این افسانه بایستی
به ترک باده پیمان بسته ام با زاهد و اکنون
برای امتحان من یکی پیمانه بایستی
نویسنده: رضا قهرمانی
شبها که ز هجران توام در تب و تاب
یکدم نرود بخواب این چشم پر آب
نه بیداری
زدیده آموزد بخت
نه دیده ز بخت خفته آموزد خواب
نویسنده: رضا قهرمانی

علیرضا فولادی شاعر و پژوهشگر در سال 1345 در قم بدنیا آمد.

علیرضا فولادی دارای مدرک دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران می باشد.
ایشان مبدع شعر سه‌گانی است.سه گانگی، گسترش مبتکرانه‌ای از نوخسروانی است. هرچند اکنون خصوصیّات سه‌گانی با هیچ‌کدام از آنها یکی نیست و فضاهای بسیار تازه‌ای را پیموده است.
دکتر علیرضا فولادی، از شاگردان مبرّز دکتر
شفیعی کدکنی بوده است و این نکته از مقدمه‌ی کتاب "زبان عرفان" او برمی‌آید.
علیرضا فولادی برگزیده‌ی دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی جلال آل احمد و برگزیده‌ی بیست و هفتمین دوره‌ی جایزه‌ی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران می باشد.

آثار علیرضا فولادی:
 زبان عرفان - طنز در زبان عرفان - کاروند نگارش فارسی - باید سلام کرد به گسترده زیستن و...


مطالب مرتبط:
گزیده اشعار علیرضا فولادی
نویسنده: رضا قهرمانی
هر چند که گرد من برانگیخته ای
باران بلا بر سر من ریخته ای
چون اشک مرو
زپیش چشمم که هنوز
چون ناله به دامان دل آویخته ای
نویسنده: رضا قهرمانی
به جز باد سحرگاهي كه شد دمساز خاكستر
كه هر دم مي گشايد پرده اي از راز خاكستر
به پاي شعله رقصيدند وخوش دامن كشان رفتند
كسي زان جمع دست افشان نشددمساز خاكستر
تو پنداري هزاران ني در آتش كرده اند اينجا
چه خوش پر سوز مينالد، زهي آواز خاكستر
سمندرها در آتش ديدي و چون باد بگذشتي
كنون در رسخير عشق بين پرواز خاكستر
هنوز اين كنده را روياي رنگين بهارانست
خيال گل نرفت از طبع آتشباز خاكستر
من و پروانه را ديگر بشرح وقصه حاجت نيست
حديث هستي ما بشنو از ايجاز خاكستر
هنوزم خواب نوشین جوانی سر گران دارد
خیال شعله میرقصد هنوز از ساز خاکستر
چه بس افسانه هاي آتشينم هست و خاموشم
كه بانگي بر نيايد از دهان باز خاكستر
  هوشنگ ابتهاج
نویسنده: رضا قهرمانی
گرفتمش سر راهی، رسید و هیچ نگفت
عنان کشید و شکایت شنید و هیچ نگفت
بر طبیب حدیثی
زدرد دل گفتم
گرفت نبضم و آهی کشید و هیچ نگفت
رسید قاصدم از پیش یار و میگوید
گرفت نامه و از هم درید و هیچ نگفت
به هر که خواست دلتباده خوردی و (سایر)
لب پیاله به حسرت مکید و هیچ نگفت
نویسنده: رضا قهرمانی
هر نفس دل در شکنج غم سرودی میکند
های های گریه ام آهنگ رودی میکند
من نمیدانم که دل میسوزد از غم ، یاجگر
آتش افتاده است در جائی و دودی میکند
نویسنده: رضا قهرمانی
تا بود  گفت و  گو سخنم  ناتمام  بود
نازم به خامشی که سخن را تمام کرد
بالش  خوبان  دگر از  پر  است
شوخ مرا فتنه به زیر سر است!
افتادن و برخاستن باده پرستان
در مذهب رندان خرابات نماز است
خوشا عهدی که مردم آدم بی سایه را دیدند
غریب است این زمان گر سایه آدم شودپیدا
تابوت مرده
ای دوش هشیار کرد ما را
پای  به  خواب  رفته  بیدار  کرد ما را
شعر دگران را همه دارند به خاطر
شعری که غنی گفت کسی یاد ندارد!
خواستم کز گلشن دیدار او چینم گلی
چشم واکردن در حیرت به رویم باز کرد
غافل  دادیم  دل  به  دستت
ما را یاد  و تو را فراموش!
نویسنده: رضا قهرمانی
ای آه ، گریبان هرگاه بگیر
ای ناله بیا و دامن آه بگیر
جانان من از پهلوی دل می گذرد
ایجان ستمدیده سر راه بگیر
نویسنده: رضا قهرمانی
به دیار شادمانی، گذری نبود ما را
ز بهار زندگانی ، ثمری نبود ما را
غم دل شماره کردم ، زجهان کناره کردم
چه به خود نظاره کردم ، اثری نبود ما را
به فسون پارسایی نتوان رسید جایی
زفنون دلربایی خبری نبود ما را
نه به دست ماست کاری ،نه عنان اختیاری
که به کام خویش باری ،ظفری نبود ما را
چو رسی به کوی دلبر ،بگذار جان و مگذر
که به غیر کوی(ساقی) سفری نبود ما را
نویسنده: رضا قهرمانی
گر رهایی به کام مرگ در است
شو عزا کن
زکام مرگ بجوی
یا رهایی و شوق آزادی
یا ز مردانگیت دست بشوی
نویسنده: رضا قهرمانی
ژاله توان شد غبار اگر بگذارد
نعره توان زد خمار اگر بگذارد
جبهه توان رفت رغم ذلت و خواری
لذت دیدار یار اگر بگذارد
نیزه توان زد به قلب دشمن عاصی
پیکر زار و نزار اگر بگذارد
چیره توان شد ظلمت شب را
بستر گرم نگار اگر بگذارد
رونق آزادی و داد ،توان داد
وحشت
زندان و دار اگر بگذارد...
نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: خسرو شکیبایی
شاعر:
سهراب سپهری

زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند
زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است
زندگي بعد درخت است به چشم حشره
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
خبر رفتن موشك به فضا
لمس تنهايي ماه
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر
زندگي شستن يك بشقاب است
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است
زندگي مجذور آينه است
زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست
هر کجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می‌رویند
قارچ‌های غربت؟

دانلود

نویسنده: رضا قهرمانی
از خویشتن خویش ،چه می خواهم من
از این (من) درویش چه می خواهم من
بازیچه ی آ
رزوی دل ساختمش
زان هیچ از این بیش چه می خواهم من
نویسنده: رضا قهرمانی
من درین رنج آشنا تنها و، تنها آینه
با که گویم ، گر نگویم درد و دل با آینه
با زبانم من خموشم اینجا و رو در روی او
بی زبانی نکته پرور هست ،گویا آینه
عشق رونق بخش حسن و حسن جان افزای عشق
خوش دمی کاین هر دو را خواند بیکجا آینه
اعتمادی طرفه دارد زن به حسن خویش از آنک
میدهد او را نویدی شادی افزا آینه
آرزوی باطنش رنگ حقیقت می دهد
ورنه زشتی را ، کجا گفتست زیبا آینه
لیک می دانم که دوران جوانی گشته طی
گر نگوید ور بگوید، بی محابا آینه
در جوانی دم زند از کامرانیهای دور
روز پیری داستان گوید
زفردا آینه
میگذارد خنده ی امید را با هر نگاه
بر دهان پیرو بر لبهای برنا ، آینه
نویسنده: رضا قهرمانی
به خدایی که ذوق توحیدش
به جهان خوشتر از شکر باشد
که چو من دور باشم از در تو
عیشم از زهر تلختر باشد
گر تو صاحبدلی
زروی وفا
بایدت زین سخن اثر باشد
در حدیث آمده است کز دل دوست
بدل دوست رهگذر باشد...
نویسنده: رضا قهرمانی
این عشق که اشک سرخ و رخ زرد کند
گرمم بگرفت تا دمم سرد کند
زین بیش
زدرد خود حکایت نکنم
ترسم که ز درد من دلت درد کند زین الدین صاعدخبوشانی
نویسنده: رضا قهرمانی
لطف تو جفای خلق را مانع شد
حسن تو دلیل قدرت صانع شد
نه از سر عجزی که نکونامی را
از دور به دید
ار تو دل قانع شد
نویسنده: رضا قهرمانی
چون کرد فلک دوش پر از غالیه طشت
بر من
زشبیخون غمت حال بگشت
از خواب خوش آب دیده را پل بستم
چندانکه خیالت به سلامت بگذشت
نویسنده: رضا قهرمانی
ناکامی دل ز کامگاریست
نومیدم از امید واریست
آرام تنم زدردمندیست
تسکین دلم ز بی قراریست
دل عاجز و داغ رشک مهلک
جان غافل و درد هجر، کافیست
شاید اثری کنی در آندل
ای ناله بیا که وقت یاریست
ایدیده تو هم چو فرصتی هست
تقصیر مکن که وقت زاریست
در وصل بکام دشمنانم
این میوه ز باغ دوستداریست
اینست اگر نتیجه ی کام
ناکامی ، عین کامگاریست
بار غم هجر برنتابد
این دل که تمام بردباریست
صبر من و اختیار دوری
اما چکنم که اضطراریست
نویسنده: رضا قهرمانی
شبها که غم تو در درون می غلطد
بر چهره سرشک لاله گون می غلطد
د
ر سینه ی من ناله به خون می پیچد
در دیده من نگه بخون می غلطد
نویسنده: رضا قهرمانی
ای گشته به دام آز پایبند
پندی دهدت خرد ، شنو پند
بر دوش تو بار آز تا کی
در دل غم این نیاز تا چند
تا خود برسی به آنچه خواهی
صد رنگ برآوری به ترخند
گیرم که رسی به آنچه خواهی
بر گنج جهان شوی خداوند
دارم
زتو پرسشی چنان گوی
پاسخ که پسنددش خردمند
بنهادهء خود که را سپاری؟
چون مرگ شود ترا گلوبند
مپسند رهی که اندر آن راه
صد خار ملامت است مپسند  مهدی زرّین قلم
نویسنده: رضا قهرمانی
در علم حریص باش و قانع در مال
سرمایه فزون شود ترا زین دو خصال
گر این دو بجای یکدیگر بندی کار
زنهار که حاصلش بود رنج و ملال
نویسنده: رضا قهرمانی
چه شود تا ز میان رسم ستم برداری
تا نگویند به من یار ستمگر داری
آن بهشتی که خدا گفته اگر روی تو نیست
از چه در لعل لبت چشمه ی کوثر داری
سخن تلخ بفرما و مکرر فرما
زانکه در تنگ شکر قند مکرر داری
نشوم سیر
زرخسار تو و دیدن تو
ز آنکه در هر نظرم جلوه ی دیگر داری
(زرگرا) گر غم آن سیمبرت نیست چرا
اشک چون سیم به رخساره ی چون زر داری
نویسنده: رضا قهرمانی
گفت مژگانش هلاک صید از تیرست و من
گفتمش صید تو گشتن کار نخجیرست ومن
شیر مست آهوی چشمش ،گفت هنگام شکار
صید را در خون کشیدن شیوه ی شیرست و من
تا به تدبیری برانم غیر را از کوی او
صبح تا شب ، شب همه تا صبح تدبیرست و من
ابروی عاشق کش پیوسته میگوید به ناز
خلق را در خون کشیدن، کار شمشیرست و من
شد خطا تیری که از بهر هلاک من فکند
تا قیامت خون ازین غم در دل تیرست و من
ناله
ام چون آه شبگیر آتش افشان گشت و گفت
آن که می سوزد جهان را آه شبگیرست ومن
زرگرا، عشق تو می گوید که حسن روی یار
همچو عدل خان جم حشمت جهانگیرست و من
نویسنده: رضا قهرمانی
آن را که جفاجوست، نمی باید خواست
سنگین دل و بدخوست نمی باید خواست
مارا
زتو غیر از توتمنائی نیست
از دوست بجز دوست نمی باید خواست
نویسنده: رضا قهرمانی
زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست
لاله بزم آرای گلچین گشت و گل دمساز خار
زین گلستان بهره بلبل فغانی بیش نیست
میکند هر قطره اشکی، ز داغی داستان
گر چه شمعم شکوه دل را زبانی بیش نیست
آنچنان دور از لبش بگد
اختیم کزتاب درد
چون نی اندام نحیفم استخوانی بیش نیست
من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن
ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست  
قوت بازو سلاح مرد باشد کآسمان
آفت خلق است و در دستش کمانی بیش نیست
هر خس و خاری درین صحرا بهاری داشت لیک
سر بسر دوران عمر ما خزانی بیش نیست
ای گل از خون (رهی) پروا چه داری ؟ کان ضعیف
پر شکسته طایر بی آشیانی بیش نیست رهی معیری

 

نویسنده: رضا قهرمانی
بشکست مرا رونق بازار جوانی
دل در سر پیریست خریدار جوانی
آمد گه پیری و ازین پس بگشائیم
در خواب مگر دیده به دیدار جوانی
این عمر گرانمایه دریغا که تلف شد
وز کف بشد آن لولو شهوار جوانی
نیروی جوانی همه ضایع شد ،صد حیف
فتحی ننمودیم به پیکار جوانی
از ما عملی لایق درگاه تو
ای دوست
دزدا که نشد ثبت به طومار جوانی
جهدی ننمودیم و به غفلت بفزودیم
چندانکه تبه گشت همه کار جوانی... 
سید غلامرضا روحانی
نویسنده: رضا قهرمانی
آمد بر من، که؟ یار، کی؟ وقت سحر
ترسنده ز که؟
زخصم، خصمش که؟ پدر
دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب تر
لب بد؟ نه، چه بد؟ عقیق، چون بد؟ چو شکر رودکی
نویسنده: رضا قهرمانی
رویت دریای حسن و لعلت مرجان
زلفت عنبر صدف دهان در دندان
ابرو کشتی و چین پیشانی موج  
گرد
اب بلا غبغب و چشمت طوفان رودکی
نویسنده: رضا قهرمانی
سرنگون مانده است جانم زان دو زلف سرنگون
لاله گون گشتست چشمم زآن لبان لاله گون
تا بناگوشش ندیدم مه ندیدم بارور
تا
زنخدانش ندیدم ،چه ندیدم سرنگون
از دهانش تیره ماندم من که چون گوید سخن
وز میانش خیره ماندم من که چون آید برون
روزگار از چشم بد او را نگه دارد که هست
گرد رخسارش به خط جادوئی عمداً فسون رودکی
نویسنده: رضا قهرمانی
آه از این مردمان ظاهرساز
که نیرزد وجودشان بدو غاز
بشرافت نکرده خو
زازل
بحقیقت نبرده خو ز مجاز
وصف این فرقه را سروده چه خوش
شیخ سعدی سخنور شیراز
(آنکه چون پسته دیدمش همه مغز)
پوست بر پوست دیدمش همچو پیاز
نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: خسرو شکیبایی
شاعر:
سهراب سپهری

من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.

چيزهايي ديدم در روي زمين:
كودكي ديم، ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.
من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز.

بره اي ديدم ، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه " نصيحت" گاوي ديدم سير.

شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: "شما"

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم ، از جنس بهار،
موزه اي ديدم دور از سبزه،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سوال.

قاطري ديدم بارش "انشا"
اشتري ديدم بارش سبد خالي " پند و امثال".
عارفي ديدم بارش " تننا ها يا هو".

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)
من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشه آن پيدا بود:
كاكل پوپك ،
خال هاي پر پروانه،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهايي.
خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد.
و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.

پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت.
پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت.
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات،
پله هايي كه به بام اشراق،
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.

مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطره شط مي شست...

دانلود

 

نویسنده: رضا قهرمانی
این شنیدی که پایه اخلاق
استوار است بر سر این پند
دیگران را به آرزوی مخواه
آن‌چه خود نیستی بدان خرسند
پند دیگر ز من شنو که تورا
دور دارد
زهر هراس و گزند
آن‌چه در دیگران نه بپسندی
خویشتن را بدان صفت مپسند

 

نویسنده: رضا قهرمانی
به چشم تنگ دلان مهر و ماه هردو یکیست
به نزد کور ، سپید و سیاه هردو یکی است
به عقل کودک نو پا ، بلند وپستی نیست
که پیش اهل جنون راه و چاه هردو یکی است
درخت خرد و کهن پیش اره یکیست
که نزد باداجل ،کوه و کاه هر دو یکی است
زفعل نیک و بد خویشتن مشو غافل
گمان مدار ثواب و گناه هر ود یکی است
فقیر را ز غنی کم نمیتوان خواندن
چنانکه خلقت مسکین و شاه هردو یکی است
غرض ز دیر وز کعبه خدا بود رنجی
وگرنه صومعه و خانقاه هر دو یکی است
نویسنده: رضا قهرمانی
ای میوه زندگی که نامت فرداست
کی دست دهی که جانم از هجر تو کاست
مانا که از آن سوی زمان است و مکان
جای تو که هرچه میروم ناپیداست
نویسنده: رضا قهرمانی
گر نیک نظر کنی ،گل و خار یکی است
کردار نکوی یار و اغیار یکی است
در سیر و سکون جام مینا پید
است
در بزم جهان ثابت و سیار یکی است
نویسنده: رضا قهرمانی
هر سو گذری جلوه گر ای غیرت ماه
سازی دل و دین خراب از طرز نگاه
یک غمزه و آنهمه بلای دل و دین؟
لا حول ولا قوه الا بالله
نویسنده: رضا قهرمانی
خوشا رندی که بر نیک و بد عالم همی خندد
به او گر عالمی خندند، او بر عالمی خندد
خوش آن بیدل که یارش گر نهد زخم ارنهد مرهم
نه هرگز گرید از زخمی و نه از مرهمی خندد
برای خنده ی غیرم کند گریان ،روا باشد؟
که از جور تو گرید محرمی ، نامحرمی خندد
به نوعی از غمم شاد است یار من که پیش او
چو نالم از غمی نالد ، چوگریم از غمی خندد
نخندد غنچه جز فصل بهاران و لب آن گل
بود آن غنچه ی خندان که در هر موسمی خندد
زسودای پریرویی (رفیق) آشفته شد گویا
که چون دیوانگان دایم همی گرید،همی خندد
نویسنده: رضا قهرمانی
با آب گفتم درد خود،افسرده آب از درد من
بر گل دمیدم آه خود ،پژمرده زآه سرد من
بر باد دادم راز خود ،نالید باد از راز من
در خاک کردم گرد خود ، آتش گرفت از گرد من
چون دید نرگس چشم من ، شد همچو چشم سرخ من
چون دید لاله روی من ، شد همچو روی زرد من
از هجر روی دلبرم، چون شب سیه شد روز من
بر خار خسبم ،خون خورم ،آن خواب من، این خورد من...
جز میوه حسرت که چید ،از باغ محنت خیز من
جز غم نمی روید(رشید) از کشت غم پرورد من 
رشید یاسمی
نویسنده: رضا قهرمانی
گفتم که کجاست شادی و من تنها
غمهای تو گفت کان نیایی با من
در تنگ دل با کمالی که مر
است
یا زحمت شادی تو گنجد با من
نویسنده: رضا قهرمانی
ای روی خوب تو سبب زندگانیم
یک روزه وصل تو طرب جاودانگیم
جز با جمال تو بود شادمانیم
جز با وصال تو نبود کامرانیم
بی یادگار روی تو گز یک نفس زنم
محسوب نیست آن نفس از زندگانیم
درد نهانی است مرا از فراق تو
ای شادی و سلامت و درد نهانیم
یک ره بگو که عاشقم از بندگان ماست
تا من کسی شوم چو بدین نام خوانیم
نویسنده: رضا قهرمانی
کن رها از بند محنت دوستان خویش را
تا نبینی در جهان روی غم و تشویش را
ما اگر نیکیم ، اگر بد ، در مثل آئینه ایم
هر که در آئینه بیند ،نقش روی خویش را
تا که سرگردان نمانی در عمل ، از کف مده
دامن تدبیر و عقل مصلحت اندیش را
دامن دولت توان در سایه ی همت گرفت
همت عالی توانگر میکند درویش را
کن حذر از یار بد طینت ، که چون هرجا رسد
میزند چون کژدم از خبث طبیعت نیش را
ای "رسا" در بزمگاه
زدگی از کف مده
دامن یاران خوش بزم و ارادت کیش را 
قاسم رسا

 

با اهل زمانه مهربان باید بود
آسوده
ز محنت جهان باید بود
هم سرِّ درون خود نهان باید داشت
هم محرم راز دگران باید بود
قاسم رسا

 

از حادثه جهان دل افسرده مکن
گلهای امید خویش پژمرده مکن
خواهی که جهان به خرمی بگذاری
خود رنجه مدار و کس دل آزرده مکن
قاسم رسا

 

الهى بى پناهان را پناهى
به سوى خسته حالان كن نگاهى
مرا شرح پريشانى چه حاجت
كه بر حال پريشانم گواهى
خدايا تكيه بر لطف تو دارم
كه جز لطفت ندارم تكيه گاهى
دل سرگشته ام را رهنما باش
كه دل بى رهنما افتد به چاهى
نهاده سر به خاك آستانت
گدايى، دردمندى، عذرخواهى
گرفتم دامن بخشنده اى را
كه بخشد از كرم كوهى به كاهى
خوشا آن كس كه بندد با تو پيوند
خوشا آن دل كه دارد با تو راهى
زنخل رحمت بى انتهايت
بيفكن سايه بر روى گياهى
به آب چشمه لطفت فرو شوى
اگر سر زد خطايى، اشتباهى
مران يا ربّ
زدرگاهت "رسا" را
پناه آورده سويت بى پناهى
قاسم رسا

 

در جهان لطف خداوند بود یار کسی
کز ره لطف گشاید گره از کار کسی
خواهی ار پرده ی اسرار ترا کس ندرد
پرده ز نهار مکن پاره ز اسرار کسی
مدعی تا ننهد بر سر دیوار تو پای
پای ز نهار منه بر سر دیوار کسی
نکشد هیچ کسش بار غم و محنت و درد
آنکه در محنت و سختی نکشد بار کسی
طاعتی نیست پسندیده تر از خدمت خلق
دل به دست آر و مزن دست به آزار کسی...
قاسم رسا


مطالب مرتبط:
 
نویسنده: رضا قهرمانی

قاسم رسا در سال 1290 در تهران بدنیا آمد.
قاسم رسا در 10 سالگی همراه والدین خود به مشهد نقل مکان کرده و مسکن گزیده است. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مشهد به پایان رسانید و پس از پایان تحصیلات متوسطه در سال 1309 به تهران رفت و وارد دانشکده پزشکی شد. در سال 1315 از تحصیل طب فراغت یافت و به خدمت وزارت بهداری در آمد.
وی پزشکی حاذق وشاعری بود.
قاسم رسا بیشتر اشعارش را را برای اهل بیت سروده و سال‌ها افتخار به تن کردن لباس خدمتگزاری آستان قدس رضوی را داشت و به وی لقب ملک‌الشعرایی دربا
ر مولا علی‌ بن موسی‌الرضا (ع) را داده اند.
قاسم رسا در سال 1356در 76 سالگی چشم از جهان فروبست.
دیوان این شاعر برای اولین باردر سال 1340 منتشر شد.

 


مطالب مرتبط:
نویسنده: رضا قهرمانی
قیامت کرده بر پا یار، از قامت قیامت بین
ندیدی ار قیامت، راستی آن قد و قامت ببین
لب این یا ،قوت جان؟ یاقوت یا مرجان اهل دل
میان چشمه ی کوثر ،نمکز
ار ملاحت بین
هلاک غمزه ی یاریم، غمازی تماشا کن
شهید خنجر عشقیم ،سودای شهادت بین
مقیم خاک کوی او ، بدم چندی به خرسندی
اگر داری سری؟ با ما بیا سرّ اقامت بین...
بزور یک نظر دل بردن از "رفعت" نبود آسان
مریزا بازوی قدرت نگر ،فر و شجاعت بین
نویسنده: رضا قهرمانی
گر کافر و گبر ،وگر مسلمانم من
گر رند و خراباتی
رندانم من
گر بنده و گر بدهر سلطانم من
آنچم تو لقب دهی شها آنم من
نویسنده: رضا قهرمانی
چو بر رامین بیدل كار شد سخت
به عشق اندر، مرو را خوار شد بخت
همیشه جای بی انبوه جُستی
كه بنشستی به تهایی، گر ستی
به شب پهلو سوی بستر نبردی
همه شب تا به روز اختر شمردی
به روز از هیچ گونه نارمیدی
چون گور و آهو از مردم رمیدی
زبس كاو قِدّ دلبر یاد كردی
كجا سروی بدیدی سجده بردی
به باغ اندر گلِ صد برگ جُستی
به یادِ روی او بر گُل گرستی
بنفشه بر چِدی هر بامدادی
به یادِ زلف او بر دل نهادی
زبیم ناشكیبی می نخوردی
كه یكباره قرارش می ببردی
همیشه مونسش طنبور بودی
ندیمش عاشقِ مهجور بودی
به هر راهی سرودی زار گفتی
سراسر بر فراق یار گفتی
چو باد حسرت از دل بركشیدی
به نیسان باد دی ماهی دمیدی
به ناله دل چنان از تن بكندی
كه بلبل را زشاخ اندر فگندی
به گونه اشكِ خون چندان براندی
كه از خون پای او در گِل بماندی
به چشمش روز روشن تار بودی
به زیرش خزّ و دیبا خاری بودی
بدین زاری و بیماری همی زیست
نگفتی كس كه بیماریت از چیست؟
چو شمعی بود سوزان و گدازان
سپرده دل به مهرِ دلنوازان
به چشمش خوار گشته زندگانی
دلش پدرود كرده شادمانی
زگریه جامه خون آلود گشته
زناله روی زراندود گشته
ز رنج عشق جان بر لب رسیده
امید از جان و از جانان بریده
خیالِ دوست در دیده بمانده
زچشمش خواب نوشین را برانده
به دریای جدایی غرقه گشته
جهان بر چشم او چون حلقه گشته
زبس اندیشه همچون مست بیهوش
جهان از یاد او گشته فراموش
گهی قرعه زدی بر نام یارش
كه با او چون بوَد فرجام كارش؟
گهی در باغ شاهنشاه رفتی
زهر سروی گوا بر خود گرفتی
همی گفتی گوا باشید بر من
ببینیدم چنین بر كامِ دشمن
چو ویس ایدر بوَد با وی بگویید
دلش را از ستمگاری بشویید
گهی با بلبلان پیگار كردی
بدیشان سرزنش بسیار كردی
همی گفتی چرا خوانید فریاد
شما را از جهان باری چه افتاد؟
شما با جفت خود بر شاخسارید
نه چون من مستمند و سوكوارید
شما را از هزاران گونه باغ است
مرا بر دل هزاران گونه داغ است
شما را بخت جفت و باغ دادست
مرا در عشق درد و داغ دادست
شما را ناله پیش یار باشد
چرا باید كه ناله زار باشد؟
مرا زیباست ناله گاه و بیگاه
كه یارم نیست از دردِ من آگاه
چنین گویان همی گشت اندران باغ
دو دیده پر زخون و دل پر از داغ
نویسنده: رضا قهرمانی
ای ز داغ تو روان خون دل از دیده ی حور
بی تو عالم همه ماتمکده تا نفخه ی صور
خاک بیزان به سر اندر سر نعش تو بنات
اشکریزان به بر از سوگ تو شعرای عبور
زتماشای تجلای تو مدهوش کلیم
ای سرت سرّ انا الله و سنان نخله ی طور
دیده ها گو همه دریا شو و دریا همه خون
که پس قتل تو منسوخ شد آیین سرور
شمع انجم همه گو اشک عزا باش و بریز
بهر ماتمزده کاشانه چه ظلمات چه نور
پای در سلسله سجاد و به سر تاج یزید
خاک عالم به سر افسر و دیهیم و قصور
تیر ترسا و سر سبط رسول مدنی
آه اگر طعنه به قرآن زند انجیل و زبور
تا جهان باشد و بوده است که داده ست نشان
میزبان خفته به کاخ اندر و مهمان به تنور؟
سر بی تن که شنیده است به لب آیه ی کهف
یا که دیده است به مشکات تنور آیه ی نور؟
جان فدای تو از حالت جانبازی تو
در طف ماریه از یاد بشد شور نشور
قدسیان سر به گریبان به حجاب ملکوت
حوریان دست به گیسوی پریشان ز قصور
گوش خضرا همه پر غلغله ی دیو و پری
سطح غبرا همه پر ولوله ی وحش طیور
غرق دریای تحیر ز لب خشک تو نوح
دست حیرت به دل از صبر تو ایوب صبور
مرتضی با دل افروخته لاحول کنان
مصطفی با جگر سوخته حیران و حصور
کوفیان دست به تاراج حرم کرده دراز
آهوان حرم از واهمه در شیون و شور
انبیا محو تماشا و ملائک مبهوت
شمر سرشار تمنا و تو سرگرم حضور
نویسنده: رضا قهرمانی
گرچه جانانه مرا از نظر انداخته است
عشق جانانه به جام شرر انداخته است
سرفراز دو جهان میشود از همت عشق
آنکه زیر قدم یار سر انداخته است
خبر آمدن موکب گل داده ، صبا
شور و غوغا به جهان زین خبر انداخته است
تا که نوح است به کشتی دگر از موج چه غم
سایه لطف که ما را به سر اند
اخته است
می کشد شوق "رفائی" به حریم ادبم
ورنه سیمرغ درین قاف ،پر انداخته است
نویسنده: رضا قهرمانی
آن شوخ نظر که قصد ایمانم کرد
با غارت دین ودل
، پریشام کرد
در آتش شوق با یکی غمزه ناز
دردی کش جام عشق و حرمانم کرد
نویسنده: رضا قهرمانی
یار باز آمد و غـم رفـت و دل آرام گـرفت
بخـت خـندید و لـبم از لب او کام گـرفت
آن سیه پـوش چو از پـرده شب رخ بـنمود
جان من روشنی از تـیرگـی شام گـرفت
تا نـهانخانه شب خـلوت عـشاق شود
که ره خـیمه که از ابر سیه فام گرفت
آسمان گـفت که با تابش خورشید صفا
شمع انجم نـتوان بر لب این بام گـرفت
شکرلله که پس از کـشمکش و هـم و یـقـین
لطف او داد من از فـتـنه اوهام گـرفت
غـم بـیداد خـزان دور شد از گـلشن جان
دست تا دامن آن سرو گـلندام گـرفت
خواستم راز درون فاش کـنم یار نـخواست
نگـهـی کرد و سخن شیوه ابهـام گـرفت
گـفت دور از لب و کامم لب و کام تو چه کرد؟
گـفتـمش بوسه تـلخی
ز لب جام گـرفت
گـفت در آتـش هـجران تن و جانت که گـداخت؟
گـفتم آن شعـله عـشقی که مرا خام گـرفت
گـفت در محـنت ایام دلت گـشت صبور؟
گـفتم این پـند هـم از گـردش ایام گرفت
گـفت رعـدی رقم رمز فصاحت ز که یافت؟
گـفتم از حافظ اسرار سخن وام گـرفت
نویسنده: رضا قهرمانی
فرزانه کسی که تخم نکوئی کاشت
وز خلق جهان بجز بدی چشم نداشت
بدوید و نرنجید که خود خواست چنان
ور زانکه بدی بدید نیکی
انگاشت
نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: خسرو شکیبایی
شاعر:
محمدرضا عبدالملکیان

زیبا
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا

زیبا
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تندباد عشق نلرزد

زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم

زیبا
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم

زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار

زیبا
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا

با تو این منم
و با تو سرشارم از هرچه زیباییست
پناهم باش تا سنگینی غربت از شانه هایم فروریزد
من ملال تنهایی ازچشمهایم

من از دور دست ها آمده ام
از مزارع گندم از گرد های جالیز
و از سرزمینی که آسمانش تنها دو پیراهن دارد؛
روز ها آبی می پوشد 
و  شب ها پیراهنی بلند که تاب می خورد در رخش هزارو یک ستاره ی روشن

من از دور دست ها آمده ام
از کوچه های کودکی از شهر رنگی قصّه های پدر
در شب های کشتار زمستان
و از چشمان هستی بخش مادرم   
که تمام مهربانیش را در نگاهش به من می بخشید
باورم کن که شعر در من طغیان یگانه گیست و حماسه ی دوست داشتن.

من دیگرگونه دوست می دارم   
و دیگر گونه یگانه ام
مرا تنها می توان با من سنجید
و  تو را  تنها  با تو که سال هاست در جست و جویت بودم
با تو آبی می بینم 
تمام بینایی ام را
چشم هایت شکوه شکیبایی              
گیسوانت ادامه ی باران ها
و دلت ترانه ی دریا هاست

زمزمه ی سر انگشتان باد در خواب خوش گیسوانت 
زیبایی شاعرانه ایست 
که دلم را به بازی میگرد.
و نجابت کلامت آنچنان 
که هر کلام دیگر را بی رنگ می کند
در چشم انداز هر کجای طبیعت تو را می بینم
در چشمه
در رود
در دریا
در گل
در درخت
در جنگل
در درّه
در دشت
در کوه
با این همه هنوزدر تو حیرانم
که تمامی عشقی در یک وجود
و
تمامی آرزویی در یک لباس و...

با هر چه عشق نام تورا می توان نوشت
با هرچه رود راه تورا می توان سرود
بی مثل حصار نیست که هرقفل کهنه را
با دست های روشنت می توان گشود.

دل روشنی دارم ای عشق
صدایم کن از هرکجا می توانی
صداکن مرا از صدف های سرشار باران
صداکن مرا از گلوگاه سبز شکفتن
صدایم کن  از خلوت خاطرات پرستو.
بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازیست؟!
بگو با کدامین نفس می توان تا کبوتر سفر کرد!؟
بگو با کدامین افق می توان تا شقایق خطر کرد!؟

مرا می شناسی تو ای عشق؟
من از آشنایان احساس آبم!
همسایه ام مهربانیست!
طوفان یک گل مرا زیرو رو کرد
پرم از عبور پرستو
صدای صنوبر
سلام سپیدار
پرم از شکیب و شکوه درختان
و در من تپش های قلب علف
ریشه دارد...

دانلود

نویسنده: رضا قهرمانی
در دین حق ار نبوده ای مادرزا
این چشم ببند و چشم دیگر بگشا
بشناخت ترا هرآنکه دور از من دید
چون قبله که پیدا شود از قبله نما رضی الدین آرتیمانی
نویسنده: رضا قهرمانی
چون مهر بر آی بام و ایوان را
بگداز چو موم سنگ و سندان را
امشب مه چارده ز خورشیدم
شرمنده نشد ببین تو عرفان را
در سینه هزار چاکم افزون شد
تا دیده‌ام آن چاک گریبان را
بنگر که بهم چگونه میجوشند
آن آتش لعل و آب حیوان را
بنشین که ز کفر و دین بر‌آورده
سودای تو کافر و مسلمان را
الماس بریز بر سر زخمم
خالی مکن از نمک نمکدان را
آن به که ز شکوه لب فرو بندیم
بر هم بزنیم زور دیوان را
ای آنکه به سر هوای او داری
آغشته بخون ببین شهیدان را
چون نسبت او بجان توانم کرد
چون نیست به جان نسبتی جان را
از معرکه بین که طرفه، بیرون رفتند
کردیم چو امتحان حریفان را
عاجز گشتی ور نه باشد از هوئی
ریزم به خاک خون خاقان را
کم فرصتی ار نباشد از آهی
بر باد دهیم خاک کیوان را
از ما بطلب هر آنچه میخواهی
در فقر کن امتحان فقیران را
دیگر بخدای بر نداری دست
بشناسی اگر علی عمران را
برخیز رضی ازین میان برخیز
با هم بگذار جان و جانان را رضی الدین آرتیمانی
نویسنده: رضا قهرمانی
ای آنکه زبان به گفتگویت گیر است
صد سلسله دل به تار مویت گیر است
دردی شده بینم به گلویت عارض
رندانه بگو کجا گلویت گیر است
نویسنده: رضا قهرمانی
ای از لب تو به خون رخ لعل خضاب
وز خجلت دندانت گهر غرق در آب
چشم و دل من به یاد دندان و لبت
این در خوشاب ریزد آن لعل مذاب
نویسنده: رضا قهرمانی
جفا و جور تو عمری بدین امید کشیدم 
که بینم از تو وفایی گذشت عمر و ندیدم
سزای آن که تو را برگزیدم از همه عالم 
ملامت همه عالم ببین چگونه شنیدم
اگرچه سست بود عهد نیکوان اما 
به سست عهدیت ای مه ندیدم و نشنیدم
دلم شکستی و عهد تو سنگدل نشکستم 
ز من بریدی و مهر از تو بی‌وفا نبریدم
زدی به تیغ جفایم فغان که نیست گناهی 
جز اینکه بار جفایت به دوش خویش کشیدم
تهی نگشت ز زهر غم تو ساغر عیشم 
از آن زمان که شراب محبت تو چشیدم
کنون ز ریزش ابر عطای (رشحه) چه حاصل 
چنین که برق غمش سوخت کشتزار امیدم
نویسنده: رضا قهرمانی
ز غوغا گریزانم و دوست دارم
که چون لاله در دشت و صحرا نشینم
و یا پر درآورده، پرواز گیریم
شوم قوئی و روی دریا نشینم
و یا همچو پروانه در بوستانها
بهر جا دلم خواست آنجا نشینم
و یا در سحرگاه همچو شبنم
دمی روی گلهای زیبا بشینم
و یا پای سر شومرنور و گرمی
چو خورشید بر بام دنیا نشینم
چه سودی
ز دیروز و امروز بردم
که دیگر به امید فردا نشینم
نویسنده: رضا قهرمانی
بگوش من افسانه ی زندگی
چه آغاز باشد چه پایان ، یکی است
دریغا که بگذشته کارم
ز کار
برایم دگر درد و درمان یکی است
نویسنده: رضا قهرمانی
از این عمر آلوده با غم چه سود
به غیر از نیاسودن بیشتر
کسی را که فرسوده
اند از فریب
چه حاجت به فرسودن بیشتر میرهادی ربّانی
نویسنده: رضا قهرمانی
دریغا که همزاد کین توز من
غم تلخ درد آفرین من است
دریغا که این دشمن کینه ورز
شب و روز اندر کمین من است 
میرهادی ربانی
نویسنده: رضا قهرمانی
بلا کشیده و رند زمانه بودم و هستم
میان بی سر و پایان فسانه بودم و هستم
مران به خواریم
ای پادشاه کشور دلها
که خاک درگه این آستانه بودم و هستم
هراس نیست مرا از بلا و فتنه ی دوران
به موج خیز حوادث کرانه بودم و هستم
نگه دریغ مدار از من شکسته حدا را
از آن که تیر بلا نشانه بودم و هستم
(رئوف) ناله دل می کنم بهانه ی وصلش
سالهاست بی این بهانه بودم و هستم
نویسنده: رضا قهرمانی
خرامان آمدي جانا به بزم دل خرامان شو
قدم بالا بنه بالا نشين بر مسند جان شو
بجسم معرفت جاني، به جانم راز پنهان
فراز ديده ام بنشين، به سير موج و طوفان شو
توئي شمع شب افروزم، توئي سوداي جانسوزم
شبي بر کلبۀ احزان من از روي
احسان شو
قدح برگير و ساقي شو، برقص آر از شعف ما را
بزن پا برسر هستي و دست افشان غزل خوان شو
بدستي طره ي دلدار و دستي ساغر صهبا
بنه از سر هواي نام و پا کوبان به جولان شو
اگر خواهي بکف گوهر چه بيم از موج گوناگون
چو گشتي طالب دلبر، مقيم کوي جانان شو
بيا اي همنشين دل که هستي از دلم غافل
بسان اخگري سوزان درون سينه پنهان شو
هلال ابروي جانانه بين و فتنه فتان
اگر با فتنه در رازي چو زلفانش پريشان شو
(وحيده) طفل ابجد خوان و جانان مير ابجد دان
بيا جانا زعياري به مکتب مير طفلان شو  وحيده ملک مختاري
 
نویسنده: رضا قهرمانی

Google