حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
ترک چشمش غارت جان ميکند
کفر زلفش قصد ايمان ميکند
قد رعنايش به هنگام خرام
ناز ها بر سرو و بستان ميکند
گر بر اندازد نقاب از روي خويش
عالمي را محو و حيران ميکند
هرکه را مهر رخش بر دل بتافت
کي نظر بر ماه تابان ميکند
باز امشب ساقي لعل لبش
باده اي در کام مستان ميکند
توسن عرفان کشيده زير زين
در فضاي قدس جولان ميکند
چون (حياتي) را زلالش شد بکام
کي تمنا آب حيوان ميکند  

نویسنده: رضا قهرمانی
بسا دلي که به زلف تو پاي در بندند
گر از تو باز ستانند در که پيوندند
دلم ببردي و خون جگر خوري تا کي
مکن مکن که چنين جور از تو نپسندند
نميرود زخيالم خيال طلعت دوست
چرا که مهر رخش در دل من آکندند
زبوستان وفاداري اي مسلمانان
مگر که شاخ محبت زبيخ برکندند
جواب تلخ شنيديم از آن لب شيرين
نمک به ريش من خسته دل پراکندند
دل شکستهء بيچاره، هيچ ميداني
که عاشقان رخ همچو ماه او چندند؟
منم شکسته دلي در (جهان) و گويندم
چرا زچشم عنايت ترا بيفکندند؟  جهان خاتون
نویسنده: رضا قهرمانی
در ده بمن اي ساقي، مي دو سه پيمانه
کز سوز درون گويم، شعري دو سه مستانه
خواهم که در اين مستي، خود نيز روم از ياد
غير از تو نماند کس، نه خويش و نه بيگانه
از عشق رخ جانان، گشته است (جهان) حيران
مستانه سخن گويد، اين عاشق ديوانه


نویسنده: رضا قهرمانی
پناه از سنگ داری تار چوپان
به روی بستری از خار چوپان
سرت بر بالشی از خار و خاراست
دو چشمت چشمه های خواب چوپان
به گوشت می رسد هر دم صدایی
صدای دختران آب چوپان
رفیق کوهی و کوهت رفیق است
چه خواهد کوهسار از یار چوپان؟
گیاهانش همه تلخند و یک روز
کشندت کودکان خار چوپان  یدالله رویایی
نویسنده: رضا قهرمانی
همه چيز تازه است؛
 شكوفه‌ها و برگ‌هايي كه تارك جنبنده‌ي نارون را اكليل زده‌اند،
 و حتي لانه‌ي زير لبه‌ي بام؛-
چه، در لانه‌ي سال پيش، مرغان بجاي نمانده‍‌اند!

هر كس و هر چيز غرقه در جواني و عشق،
 از نخستين لذت خويش سرمست است.
و از آسمان صاف فراز سر خود
 به لطافت سيال شب پي مي‌برد.

اي دوشيزه‌اي كه اين چامه‌ي بي‌پيرايه را مي‌خواني،
 از جواني خود بهره برگير، پايدار نخواهد ماند؛
 از عطر بهار عمر خود بهره برگير
 چرا كه، آوخ، هميشه بهار نخواهد بود!

از بهار عشق و جواني بهره برگير،
 و باقي را هر چه هست به فرشته‌ي نيكوكاري واگذار؛
 چرا كه زمان بزودي اين حقيقت را بتو خواهد آموخت.
كه در لانه‌ي سال پيش، مرغان بجاي نمانده‌اند!  
هنری لانگ فلو

نویسنده: رضا قهرمانی
دلبر برفت و بر دل تنگم نظر نکرد
وز آه سوزناک جهاني حذر نکرد
بگرفت اشک ما دو جهان سر بسر ولي
آن بي وفا ز لطف سوي ما گذر نکرد
آهم گذشت و بر فلک هفتمين رسيد
وز هيچ نوع در دل سختش اثر نکرد
داني که ديدهء من مهجور مستمند
بي روي آن نگار نظر در قمر نکرد
دادم به باد عمر عزيز و به عمر خويش
يک بوسه ام نداد که خون در جگر نکرد
دل با وجود آن لب شيرين همچو قند
هيچ التفات باز بسوي شکر نکرد
مسکين دل ضعيف جفا ديده (جهان)
جز بندگي يار گناهي دگر نکرد  جهان خاتون

نویسنده: رضا قهرمانی
شعله ها به هم گره می خورند
شاخه ها به هم تنه می سودند
سایه ها چو دود به هم رفته
دست ها چو حلقه به هم بودند
هر که هر چه بود همه با هم
خوشه ها سرده به هم سرها
موج ها به هم شده در نجوا
من چو برگ زرد
دست باد سرد
در شب خزان زدگی هایم
از درخت خویش جدا بودم
در کنار من
شعله ها به هم گره می خورند
شاخه ها به هم تنه می سودند.  یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
خوش آمدي غريبه، هي غريبه خوش آمدي اين‌جا
 اين‌جا كه بر هر شاخه‌اش مي‌نشيند شادي
 و رخت برمي‌بندد ز هر چهره‌اش زردي
 درو نمي‌كنيم ما آنچه را كه نكاشته‌ايم

 معصوميت چونان گل سرخي است
 مي‌شكوفد بر گونه‌ي دوشيزگان
 و نجابت است كه مي‌پيچدشان بر ابروان
 و سينه‌‌گاه مي‌آرايند به‌جواهر تندرستي‌شان



برچسب‌ها: منبع ره پو
نویسنده: رضا قهرمانی
شوقم به وصل دوست نهايت پذير نيست
اي دوست از وصال تو ما راگريز نيست
خوبان روزگار بديدم به چشم سر
آن بي نظير در دو جهانش نظير نيست
گفتي که در ضمير نمي آوري مرا
ما را بجز خيال رخت در ضمير نيست
هرچند آفتاب جهانتاب روشن است
ليکن چو ماه طلعت او مستنير نيست
از ترکتاز حسن تو جانا دلي که ديد
کو در کمند زلف سياهت اسير نيست
شاهان بحال زار فقيران نظر کنند
تو شاه روزگاري و چون من فقير نيست
از پا درآمدم ز سر لطف دستگير
چون جز اميد وصل توام دستگير نيست
چشمي که در جمال تو حيران نمي شود
حقا که پيش اهل بصارت بصير نيست
بر خاک آستان تو سر مي نهد (جهان)
ز آتش نظر بجانب تاج و سرير نيست  جهان خاتون
نویسنده: رضا قهرمانی
زمین خندید و صحرا شد گل افروز
بهار آمد بهار عشق آموز
بیابان را همه در برگرفته
سرود گرم بارانهای نوروز  یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
 دانی که را سزد صفت پاکی:
 آن‌کو وجود پاک نیالاید
 ‏در تنگنای پَستِ تن مسکین
 جان بلند خویش نفرساید
‏ دزدند خودپرستی و خودکامی
 با این دو فرقه راه نپیماید
 تا خلق ازو رسند بآسایش
 هرگز بعمر خویش نیاساید
 آن‌روز کآسمانش برافرازد
 از توسن غرور بزیر آید
 ‏تا دیگران گرسنه و مسکینند
 بر مال و جاه خویش نیفزاید
‏ در محضری که مُفتی و حاکم شد
 زر بیند و خلاف نفرماید
 تا بر برهنه جامه نپوشاند
 از بهر خویش بام نیفزاید
‏ تا کودکی یتیم همی بیند
 اندامِ طفلِ خویش نیاراید
 مردم بدین صفات اگر یابی
 گر نام او فرشته نِهی، شاید  پروین اعتصامی   

نویسنده: رضا قهرمانی
حال دلم چه پرسي سرگشته در جهان است
حيران کار عشقش فارغ ز اين و آن است
تا قدٌ آن صنوبر از پيش ما روان شد
خون در دل از فراقش ازچشم ما روان است
سرو روان به قدٌش نسبت نمي توانم
کردن، چرا که مارا هم روح و هم روان است
ارزان ببرد از ما دل را به چشم و ابرو
آخر چه شد که با ما دلدار سر گران است
دل را نماند طاقت کاهي کشد زجورت
جان هم ز هستي خود بيچاره در گمان است
اي دل حذر ببايد، کردن ز غمزهء او
کان تير چشم مستش پيوسته در کمان است
آخر ز روي رحمت فرياد خستگان رس
کز دست دادخواهان، در کوي تو فغان است
نویسنده: رضا قهرمانی
شکست چشم مست تو جانا خمار ما
بربود زلف شست تو از دل قرار ما
از آه بي دلان که برآرند صبحدم
آشفته گشت زلف تو چون روزگار ما
دايم خيال قدٌ تو در ديدهء من است
زيرا که جاي سرو بود در کنار ما
از پا در آمدم ز غم روي آن صنم
نگرفت دست دل، شبکي آن نگار ما
ديدم بسي جهان و بگشتم به عشق او
کس نيست در جهان وفا همچو يار ما
گفتم شکار زلف تو گشتم ستمگرا
گفتا که هست خلق جهاني شکار ما
گفتم وفا و مهر نداري چرا بگو
مست فراغتي تو ز احوال زار ما
کارم خراب از غم و بارم بدل زعشق
روزي نظر فکن تو در اين کار و بار ما 

نویسنده: رضا قهرمانی
تيرِ زهرآگين طعنش مانده در چشمان
تكيه داده خسته‌جان، بر نيزه‌ي تنهايي‌اش بي‌كس
هيچش آن دستانِ خون آلوده
پنداري
به فرمان نيست.
آنچه هر سو در افق گه‌گاه مي‌بيند
شيهه‌ي اسبانِ رعد و نيزه‌بارِ آذرخشان است.

در گذارِ باد
مي‌زند فرياد:
از ستيغِ آسمان پيوندِ البزِ مه‌آلوده
يا حريرِ رازبفتِ قصّه‌هاي دور،
بال بگشاي از كنامِ خويش
اي سيمرغِ رازآموز!

بنگر اين‌جا در نبردِ اين دژآيينان
عرصه بر آزادگان تنگ است
كار از بازوي مردي و جوانمردي گذشته است.
روزگارِ رنگ و نيرنگ است...  
شفیعی کدکنی

نویسنده: رضا قهرمانی
بختم مدد نکرد چو با کـاروان روم
می سوزم آنقدر که با کاروان روم
بخت سبک عنانم اگــر همرهی کند
چون گرد ره به بدرقۀ کاروان روم
سر می کشم چو شعله که برخیزم ای دریغ
کو پای قدرتی کــه پی همــرهــان روم
چون تشنه ای به نیمه ره عمر مانـــده ام
زین شوره زار، با لب سوزان چه سان روم
امکان بی وفایی از این بیش چون نبود
بر جان زدم شرار، که تا لامکان روم
صحرا سکوت مرگ گرفته است و من خموش
شمع مــزار خویش شــدم کــز جهــان روم
خاکسترم به جای نمانَد به یادگار
با گردباد حادثه تـا آسمان روم

نویسنده: رضا قهرمانی
خورشيد از بذر خود زاده مي‌شود
تا به شكوه ناگزيرش درآيد،
 جهان را به نور مي‌شويد،
 هر روز، زير ملحفه‌هاي تيره‌ي شب آبستن
تن به مرگ مي‌سپارد
 و تا باز زاده شود
 بيضه‌اش را به شبنم وامي‌گذارد.
مي‌خواهم كه رستخيز من نيز
 زاينده باشد،
 شمسي و شكننده،
 اما همچنان‌كه فروتنانه
 عصاره‌هاي خاكي خويش را
 مي‌آفرينم،
 در ملحفه‌هاي ماه
 نيازمند به خوابم.

بي‌اعتنا به باد،
 مي‌خواهم خود را در تهي بگسترانم
 پيوسته پراكنده شوم
 به چهل قاره،
 به شكل‌هاي پيشين به جهان آيم،
 اشتري باشم، بلدرچيني،
 برج ناقوس جنباني،
 برگ آبي، قطره‌ي درختي،
 عنكبوتي، وال آسماني
 يا نويسنده‌اي توفانزا

مي‌دانم كه سكونم
 ضمانتي است ناديدني
 بر هر آنچه كه هست:
اگر حيوان‌شناسي را دگرگون كنيم
 در آسمان نخواهندمان پذيرفت.

از اين رو نشسته بر سر سنگ
 مي‌بينم كه بر فراز رؤياهايم
 هلي‌كوپترها چرخ مي‌زنند
 و از ستارگان خرد خويش بازمي‌گردند.
نيازي به شمارش‌شان نيست،
 هميشه برخي زائدند،
 خاصه در بهار.

پس اگر پاي در راه‌ها مي‌نهم
 و عطر از ياد رفته‌ي سوري متروكي را درمي‌نوردم،
- عطري را كه گم كرده‌ام
 چون سايه‌اي راه‌گم‌كرده -
زين روست كه مانده‌ام بي‌عشقي،
برهنه به نيمه‌ي راه.  پابلو نرودا



برچسب‌ها: از کتاب پایان جهان
نویسنده: رضا قهرمانی

تنها امیدِ فراموشی هست. اما چه چیز را می توان فراموش کرد؟ همه چیز را!؟ نه. همه چیز را نمی توان. حتی ناداری را می توان از یاد برد، اما برخورد دو غریزه را نه! برخوردی به خشونتِ در هم شکستنِ دو چنار در توفان. نه؛ نمیتوان حلش کرد. نمی توان هضمش کرد. گره ای نیست که بتوان بازش کرد. نه به دست و نه به دندان. هرچه بدان می پردازی کورتر می شود. گنگ تر می شود. بیشتر در هم می پیچاندت. و اگر نخواهی بدان بپردازی و به آن بیاندیشی، کلافه ت می کند. کلافه ترت می کند. بر می انگیزاندت . به خود می خواندت. گیجت می کند. نفست را بر می آشوبد. چشم هایت، نگاهت، آرایه چهره ات را آشفته می کند. نگاه می کنی و نمی بینی. می خندی _ اگر خنده ای در تو مانده باشد _ و نمی دانی که چرا!؟ در همان حال می توانسته ای که بگریی. منقلبی. به آن اگر بیندیشی هم، حل و روزی به از این نداری. درد این جاست که هنوز نتوانسته ای در قبال آنچه بر تو روا شده، وضع قاطعی بیابی. نظر یکپارچه ای داشته باشی. به چارمیخ کشیده شده ای. نمی توانی بدانی به کدام سو باید بروی. در تنگنایی پیش نیاندیشیده گرفتار آمده ای. لذتی خشونت بار بر تو چیره شده است. خشونتی بدوی حظی دردناک در تو چکانده است، بخشیده است.


نویسنده: رضا قهرمانی
رسيده‌ام به خدايی كه اقتباسي نيست
شريعتي كه در آن حكم‌ها قياسي نيست
خدا كسي است كه بايد به ديدنش برويم
خدا كسي كه از آن سخت مي‌هراسي نيست
فقط به فكر خودت باش، اي دل عاشق
كه خودشناسي تو جز خدا شناسي نيست
به عيب پوشي و بخشايش خدا سوگند
خطا نكردن ما غير ناسپاسي نيست
دل از سياست اهل ريا بكن،خود باش
هواي مملكت عاشقان سياسي نيست فاضل نظری

نویسنده: رضا قهرمانی
 اين‌جا مي‌نشينم، چون متهم دير سال عشق
 كه به تو مي‌انديشد.
 هي دوست من
 تو را رنجانده‌ام و اكنون متأسفم، اما
 هيچ كار ديگري نمي‌توانستم بكنم، چرا كه من بايد آزاد بمانم.
 شايد همه چيز فرق مي‌كرد
 اگر بر سر ميز مي‌نشستي و يا مي‌خواستي كه با هم بيرون برويم
 به تماشاي ماه،
 به‌جاي اين‌كه برخيزي
 و مرا با ماه تنها بگذاري. 



برچسب‌ها: از سایت ره پو
نویسنده: رضا قهرمانی
 هستن - فرآورده‌ي انديشيدن؟
 انديشيدن هماره واقعه‌ي هستن است
 نخست سپاس گزاردن آموزيد -
 آنگاه انديشيدن مي‌توانيد
 هيچ، بيهوده است
 همه چيزي، يگانه.



برچسب‌ها: برگرته ار ره پو
نویسنده: رضا قهرمانی
گرفتی کاملا جای خدا را 
نداری ظاهرا این ادعا را!
برو زاهد که با جنّت فروشی
جهنم کرده ای دنیای ما را! عباس آزادمنش

نویسنده: رضا قهرمانی
چه میشد ساده و بیرنگ بودیم
همیشه با بدی در جنگ بودیم
فقط یک ذرّه آنهم لحظه ای را؛
برای هم کمی دل تنگ بودیم! عباس آزادمنش

 

 

 

پیامم را به هر وادی رسانید
به جمع ایل اجدادی رسانید
اگر از جور ظلمت جان سپردم
سلامم را به آزادی رسانید !  عباس آزادمنش

 

گرفتی کاملا جای خدا را 
نداری ظاهرا این ادعا را!
برو زاهد که با جنّت فروشی
جهنم کرده ای دنیای ما را! عباس آزادمنش

 

تنم را با چه می باید بپوشم ؟
که از سرما و گرما در خروشم! 
بمیر ای هموطن از درد ، وقتی
برای لقمه ای نان تن فروشم! عباس آزادمنش

 

به یک باره قنوتم را به هم زد 
دلِ چون دشتِ لوتم را به هم زد 
کمی در فکر چشمانِ تو بودم؛
که شعر آمد سکوتم را به هم زد عباس آزادمنش

 

تنش را وحشتِ زندان بگیرد 
به ناموسش دو قرص نان بگیرد
هر آنکس باعث بدبختیِ ماست
الهی درد بی درمان بگیرد! عباس آزادمنش

 

در مذهب دل همیشه سر باید داد
جان در کفِ طوفان و خطر باید داد 
چون مرد شدی بدان که با حبِّ وطن
این جانِ عزیز و مختصر باید داد ! عباس آزادمنش

 

دلم می گیرد از این بی نوایی
از این هنگامه ی بی در کجایی
بیا ای هموطن تا باز گردیم 
به دورانِ شکوه آریایی! عباس آزادمنش

 

نگذار جهان به کام تو سمّ بشود 
قلبت هدف هجوم ماتم بشود
خوش باش تو با جمع رفیقان خودت
چون پلک بهم زدی ،یکی کم بشود! عباس آزادمنش

 

تا این دل من به دلبری پابند است 
عمرم همه در حسرت یک لبخند است
حالا که دلم تنگ شده می آیم :
ای عشق پلاک خانه ی تو چند است !؟ عباس آزادمنش

 

در کشتن ما چه بی نظیری ،ای عشق
از جان بشر همیشه سیری،ای عشق
در طول جهان چه پیچ و خم هاست،ولی
تو گردنه های بد مسیری،ای عشق! عباس آزادمنش

 

گویند دلت چرا پُر از وسوسه بود ؟
فکرت نه به درس جبر یا هندسه بود 
او در پیِ درس و دل من عاشق او
این راز تنفر من از مدرسه بود ! عباس آزادمنش

 

نویسنده: رضا قهرمانی
نام آهنگ: همس*
آهنگساز : محمد نعیم

دانلود

*“همس” در زبان عربی به معنی “پچ پچ کردن و درگوشی حرف زدن” می باشد.

نویسنده: رضا قهرمانی
اي خداوند يکي يار جفا کارش ده
دلبر سنگ دلي سرکش و خونخوارش ده
چند روزي ز پي تجربه بيمارش کن
با طبيبان جفا کار سرو کارش ده
تا بداند که شب يار چسان ميگذرد
دولت وصل تو در مجلس اغيارش ده
از پي چيدن يک گل ز گلستان وصال
همچو آن بلبل شوريده دو صد خارش ده
تا بداند که جفا شرط وفاداري نيست
يار بد خوي جفا جوي ستمکارش ده
چونکه پرواي منش نيست چو پروانه مدام
زآتش روي بتي شعله شرر بارش ده
صبح اميد مرا چونکه شب تار نمود
بستان روشني روز و شب تارش ده
دل پاکيزه او گر به مثل آينه است
زه آه عشاق برآن آينه زنگارش ده
مه عقرب صفت و دلبر اژدر خطر است
همه دم افعي و يار بتر از مارش ده
عوض عقرب زلف کج خوبان همه شب
مار ارقم بکف و عقرب جرارش ده
تاکه از درد دل خسته خبردار شود
همچو (جنت) دل افسردهء افگارش ده
نویسنده: رضا قهرمانی
مرا در زندگي از بيش و از کم
نباشد در جهان حاصل بجز غم
دلا خوشتر که با غم همنشيني
که نبود مردم در نسل آدم
ز دشمن کر خوري صد زخم کاري
مدار از دوستان اميد مرهم
بناي عهد هر يک سست بنياد
بلاي جور هر يک سخت محکم
که مهر دوستان جز از دمي نيست
چه حاصل با شدت از لطف يکدم
چه رسم مردمي در اين جهان نيست
به ياد مردمي خوش باش و خرم
به پر در لامکان مانند سيمرغ
دلا بگذار عالم را به عالم
بياد جم بزن جام پياپي
بياد کي بکش آه دمادم
ز(جنت) گو به آن بد عهد بد خو
که عهد دوستان بشکست درهم
به هيچم از چه بفروشي نداني
که چون من بنده اي افتد تراکم  ايران الدوله (جنت)
نویسنده: رضا قهرمانی
می رفتم و طبیعت ساکن را
با سرعت نود می دویدم
با سرعت نود طبیعت سکن
بی بهره از مشاهده می ماند
با آنکه کوه خالی از اندیشه نیست
اندیشه رانصیبی از صخره ها نبود
در خاطر اشتیاق تماشا بود
اما
ماشین که اشتیاق تماشا نداشت
حیف
در نمیه راه دهکده ای ناگاه
از سرعت ایستادم و ماندم
استارت گاز
استارت گاز
سودی نداشت
از دوردست اسب سواری
بگشاد عنان و از بغلم چو غبار رفت
از زهر خند نیم نگاهش دلم گرفت
ایینه ام دوچرخه سواری را
از آن سوی بیابان می آورد
استارت گاز
استارت گاز
نزدیک گشت و زنگ زنان رفت
وز پشت سر به خنده نگاهم کرد
وز پیش رو به طعنه نگاهش کردم
استارت گاز
استارت باز باز
سودی نداشت کار
من مانده بودم آنشب و ناچار
مهمان ده حبیب خدا بودم
در صبح نیم روشن فردا
در نیمه راه دهکده دیدم
یک کودک دهاتی ولگرد
بر لاستیک هاش
نعل الاغ کوبیده است
و بر دهانه سپرش
افسار بسته است  یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
آنکه دل ميبرد اگر دلدار ميشد بد نميشد
آگه از دلدادگان زار ميشد بد نميشد
آنکه يارم از غمش با درد و رنج و ذلت غم
گر بما از لطف يک دم يار ميشد بد نميشد
آنکه در دل عمرها بنهفته ام اسرار عشقش
يک دمم گر همدم اسرار ميشد بد نميشد
آنکه از عشقش تهي کردم دل از مهر دو عالم
محفلش گر خالي از اغيار ميشد بد نميشد
خوب کردي خون عالم ريختي اي ترک اما
چشم مستت گر دمي هشيار ميشد بد نميشد
ناله ام گر بگذرد از چرخ بي مسلک چه حاصل
آنکه بايد بشنود بيدار ميشد بد نميشد
ناقهء مستم که چرخم مي نهد هر لحظه باري
زحمت مرگم اگر سربار ميشد بد نميشد
از حد افزون درد سر دارد خمار زندگاني
ساغر عمرم اگرسرشار ميشد بد نميشد
سرببالين ازجفاي چرخ، خون از ديده ريزم
اين سر از جورش اگر بردار ميشد بد نميشد
تا طبيب من بداند درد عشق و محنت دل
گر دو روزي هم چو من بيمار ميشد بدنميشد
عمر من بگذشت اندر محنت و هجران خدا را
گد ميسر دولت ديدار ميشد بد نميشد
خوش پريشان مي سرايد نظم و نثر تازه(جنت)
زين پريشانتر گرش افکار ميشد بد نميشد
نویسنده: رضا قهرمانی
خاک، سیاهی ست
و ساقه، پیغامی سبز برای نور
سایه ی پیغام را هوای گریز است
سایه ی پیغام اسیر سیاهی است
و نور ِ منتظر
قدم ِ قاصد را میشمارد یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
آرام کي گيرد دل ديوانه ي من
پندش مده، بندش مده، در خانه ي من
سرگرم هاي و هوي خود مي ماند امشب
اين مايه ي شور و شرمستانه ي من
در خلوت شبهاي خاموشي که دارم
جز غم نگويد حلقه بر کاشانه ي من
سرمي کشد چون شعله از جانم غم درد
زان خنده ي گرم تو در پيمانه ي من
در ساغر اندوه من ياد تو جوشد
واي از تو واي از ساغر رندانه ي من
خالي نمي ماند صدف از گوهر اينجا
با ياد تو اي نازنين در دانه ي من
ما را (پري) افسوس غمها مي فريبد
پايان ندارد لاجرم افسانه ي من  پروین دولت آبادی
نویسنده: رضا قهرمانی
 و دستهای او
 نیروی نور بود
 نیروی نور با رمق دستهای من
 بیدار شد حرارت شد
 خورشید شد سخاوت شد
 یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
 درخت تنهایی را می داند
 و صداها را به نام می خواند
 جنگل جامعه ای اسیر است
 و درخت حافظه ای مغشوش
 حافظه ای اسیر
 در جامعه ای مغشوش
 چه کند گر زنجیرش را نستاید
 گر خاک را نشناسد؟  یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
بي روي دلفريب تو ما را قرار نيست
جز اشک چشم و خون دلم در کنار نيست
سيلم ز سر گذشت چه خوش گفت آنکه گفت:
امساک در طبيعت ابر بهار نيست
گر رازم آشکار شود عيب من مکن
دل ميرود ز دست و مرا اختيار نيست
عهدي نبسته ام که بجورت توان شکست
بي همت است هرکه به عهد استوار نيست
جانا دل شکسته (جنت) نگاهدار
فرصت شمار دم که جهان پايدار نيست   بهار ايران الدوله(جنت)

نویسنده: رضا قهرمانی
خفتم به دامن غم جانسوز خويشتن
تا وارهم ز تيرگي روزي خويشتن
آن ناله ام که سردي جان آورد به بار
وان شعله ام که نيست شب افروز خويشتن
آن غنچه ام، که سوخته بر شاخسار عمر
دل بسته ام به طبع غم اندوز خويشتن
چون چنگ سرفکنده ام از نغمه هاي درد
خو کرده ام به مويه ي پر سوز خويشتن
آن قصه گوي، مرغ گرفتار خسته ام
کز تاب غم شدم سخن آموز خويشتن
مي جوشد از درون دلم چشمه هاي رنج
مستم ز تلخ باده ي لب دوز خويشتن
فرداي عمر قصه ي ناخوانده ي(پري) است
در ماتمم زحسرت ديروز خويشتن

نویسنده: رضا قهرمانی
گر بگويم که جز از عشق تو کامم بادا
محو از دفتر عشاق تو نامم بادا
مسلکم نيست بجز عشق و مرامم جز وصل
رام يک روز در اين دشت مرامم بادا
اگر انديشهء درمان کنم از درد غمت
لذت ناوک عشق تو حرامم بادا
ساغر لعل لبت پر زمدام است مدام
برلب اين ساغر گلرنگ مدامم بادا
سوي مي با لب ميگون تو گردست برم
خون دل در عوض باده بجامم بادا
گر بخاکم بکشد يا بکشد در بر خويش
هرچه بادا بکف دوست زمامم بادا
در ره وصل تواي آفت دل رهزن جان
زار مغان دل و جان کار بکامم بادا
هر که چون صبح بخندد به سيه روزي من
تيره تر روز وي از شام ظلامم بادا
خاص و عامند دد و دام در اين دوره نحس
دوري از صحبت دد الفت دامم بادا
تلخ کامي بشد آن روز که (جنت) مي گفت
شکر با ذائقهء خلق کلامم بادا  ايران الدوله(جنت)   

نویسنده: رضا قهرمانی
1
تا رها سازم سرودم را
عشق را ایینه کردم
در دل ایینه تصویری ندانم از کجا
رویید
جان شکفت از شوق دیدار و سرودم را
در شکوه سبز اینه رهاتر کرد
ای نگاه تو نسیم نور
انتظار ساقه را پیغام روییدن
ای تماشا !‌ ای طنین دور
دیده را در راه تاریک عطش ها
صبح نوشیدن
خسته از دیدار خویش ام باز کن
در تنم جوبار گرم خواب را
شایدم بیراهه ی رویا دهد
جلوه های روشن محراب را
شاید از شوق نیایش دست ها
از تنم پرواز گیرد سوی تو
شاید آن قندیل های سز تاب
شعله در من ریزد از جادوی تو
باز کن پیوند مژگان ها که رود
در دل نیزار ها جاری شود
مردم چشم مرا بنواز تا
نقطه ی پایان بیزاری شود
در شکوه سبز اینه رهاتر شد
تا سرود من
جنبشی افتاد بر تصویر
فاصله ای باز کرد
از من جداتر شد

2
نشست پرتو حیرت
به دستهای نیایشگرم
خمیده سقه ی تردید
به روی چشمه ی جوشان باورم
میان اینه و من
شکست شوق تماشا
ز چشم دختر تصویر
پرید جلوه ی رویا
درنگ عاطفه از گامم اشتیاق گرفت
به خواب اینه آوار شد حماسه دور
صدای روشن اشکی که گرم بود هنوز
به اهتزاز نگاهم شکست راز بلور
که سایه ای سرشار آمد از غم
درون بیدارم
که خسته خواند ملالی غریب را
کدام مرد ؟
ندانم
کدام لب در من
میان فاصله ی لحظه ها نشست و سرود ؟
کدام حاجت در من
دریچه های حرفم به سرگذشت گشود ؟
تو آن نسیم سبکبال نرم پروازی
که بر شدی چو غباری ز دور دست تنم
من از کرانه ی دور دیار تنهاییم
چو موج خسته دریدم ز شوق پیرهنم
چو آمدی به تن آشفته گشتم از دیدار
چو رفتی از غم تو سر به سنگ کوبیدم
دوباره باز به راه تو بازگشتم تا
 گریز عطر تو از راه دور بوییدم
هوس بهسینه ام آشفت تا تو دور شدی
نفس دریغ ! دگر با تلاش یار نماند
چو آمدم که غریوت دهم : ز ره برگرد
وجودم آب شد از من دگر غبار نماند
طلای ساحل مژگان بی تکان
برید جاده ی دریای دور را
دوباره پلک چ بگشود باز هم بر هم ریخت
ستیز سایه و سودای نور را

3
ماورای روشن اینه را
سایه ای آشفته کرد از دور دست
پر زد از اقصای آن دشت زلال
دختر تصویر را درهم شکست
شکوه ای بیدار شد در پوستم
اندهی لغزید روی دستهام
آه ! اگر باز آشنا می آمدم
آن خیال خالی رویای خام
روزنی خندید و آوار صدا
 آستان نور را لبریز کرد
یک دهان باز در متن غبار
طعنه ای را خواند
ای آزرده مرد
مانده ای بس در خم بیراهه مشتاق نگاه مهربان سنگ
در اشاره های گرم آفتاب و رنگ
در زبان بوته و تصویر مانده
خط هر سودا !‌ خطا خوانده
با کدامین مژده رویا گرم می داری ؟
خشکسار اشتیاقت را نهال وعده می کاری ؟
رو سرودت را به مهر آب ها بسپار
اینجا همزبانی نیست
قصه ی پاک نوازش را به دست خواب ها بسپار
اینجا مهربانی نیست
با وزش های دراز آه من
اینه ام چون غروبی تار شد
دست بردم تاغبارش بسترم
طعنه ای باز ن میان بیدار شد
ای به جان خاموش
ای به تن خسته
دیرگاهی چشم بر نقش سحر بسته
دور را پاییده چون گوش خروس صبح
خوانده ناهنگام با هر بانگ کز دور آشنا اید
هی به خود بسپار بسیار گفته : شب نمی یاید
آرزو گم کرده ای بس مانده حیران : از چه جویی
با که پویی راه
با سر سودایی خود در کلاف دیگران گم
روزگاری تاج خونین کرده از منقار دوست
با کوبیده به بام روشن همسایه : کان گم کرده اوست
اینک از این اینه در این خلیج ساکن و آرام
با کدامین دختر تصویر رویا گرم می داری ؟
خشکسار اشتیاقت را نهال وعده می کاری ؟
با تپش های دل تو هیچ دل را گرمی پرواز نیست
هیچ کس با دیگری دمساز نیست
یکدم از چشمم قطار روزها
چون تبی تابید و چون دودی گذشت
در تنم هر چه زمان بود ایستاد
چهره ام سیراب سال و ماه گشت
پیر گشتم چون زمین دیر سال
پیری صد ریشه در من می دمید
لحظه ای با هر چه ماندم ناشناس
نبض من در قرن دیگر می تپید

4
تا نسوزم در حریق خون خود
باز شد در گوشتم سیلاب خواب
خواستم عریان شوم از خویش باز
بامگی از ایینه می دادم خطاب
های خواب آلود عابر زینهار
بی خبر بر پله های خواب پا مگذار
که دیار وحشی رنگ است آنجا
که به چشم کس نجوشد انتظار تو
که تپیدن های دل ها زمزمه ی سنگ است آنجا
قصر ها آوار گشته
فصل ها بیدار گشته
زینهار
شهر رویا دیر گاهی شهر خاموشی است
آشنایی هاش آغاز فراموشی است
در من این فریادها از چیست باز ؟
چیست می پیچد به ساق نرم خواب؟
در سکون پرده هایم اضطراب ؟
ناخنی هشیار افسون می کند
شط تاریک ستون پشت من
یا فشار گرم دستی می برد
خواب هذیان برده انگشت من
باز گرد ای دیر مانده بر سر اوهام
ریگ باران دیده و پا خورده ی آن برکه گوهر نیست
وهم را پیش از تو ای بسیار کاویدند
جستجوها را به غیر از جستجو پایان دیگر نیست
گر سراغ عشق می خواهی
بالشی سنگی است در ویرانه های گم
رهروان خسته را مژده دروغ یکدم آسودن
آه بیوده ست
مهر ورزیدن
با کسی بودن
رنج بردن را به رنج دیگر آلودن
راستی را چیست عشق آموختن
حیله ای بر حیله های زندگی اندوختن
سوختن  
یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی

وقتی هرچه هست و نیست در غباری گنگ و بیمار دفن شده باشد، لب ها به چه معنایی می تواند گشوده شوند؟


نویسنده: رضا قهرمانی
ناله ي خاموش گشتم در دل مينا شکستم
خندهء تلخي شدم تا برلب ساغر نشستم
تاگره بند سرشکي برگشايد بر گلويم
باسرانگشت ملالي رشته ي حسرت گسستم
پيش از آن کز صبحدم خورشيد افروزد چراغي
من به قنديل سحر آويزه هاي اشک بستم
ساقيا از پا نيفتي دستگير خستگان شو
پيش از آن کز پادرافتم باز نه ساغر بدستم
از لب آئينه بر موي سپيدم طعنه ها رفت
خيره ماند از آنکه عمري طي شد و بيهوده هستم
باغبانا اجر آن زحمت که بردي کن حلالم
شور بختي که گل کشتي و جز خاري نرستم  پروین دولت آبادی

نویسنده: رضا قهرمانی
تو می گریزی و من در غبار رویاها
هزار پنجره را بی شکوه می بندم
به باغ سبز نوید تو می سپارم خویش
هزار وسوسه را در ستوه می بندم
تو می گریزی و پیوند روزهای دراز
مرا چو قافله ی سنگ و سرب می گذرد
درنگ لحظه ی سنگین انتظار چو کوه
به چشم خسته ی من پای درد می فشرد
تو می گریزی چونان که آب از سر سنگ
ز سنگ لال نخیزد نه شکوه نه فریاد
تو می گریزی چونان که از درخت نسیم
درخت بسته نداند گریختن با باد
تو می گریزی و با من نمی گریزی لیک
غم گریز تو بال شکیب می شکند
چو از نیامدنت بیم می کنم با مکن
نگاه سبز تو نقش فریب می شکند
بیا که جلوه ی بیدار هر چه تنهایی ست
به نوشخند گوارای مهر خواب کنیم
به روی تشنگی بی گناه لبهامان
هزار بوسه ی نشکفته را خراب کنیم
تو می گریزی اما دریغ ! می ماند
خیال خسته ی شبها و میوه های ملال
اگر درست بگویم نمی توانم باز
به دست حوصله بسپارم آرزوی وصال  یدالله رویایی 

نویسنده: رضا قهرمانی
تو می گریزی و من در غبار رویاها
هزار پنجره را بی شکوه می بندم
به باغ سبز نوید تو می سپارم خویش
هزار وسوسه را در ستوه می بندم
تو می گریزی و پیوند روزهای دراز
مرا چو قافله ی سنگ و سرب می گذرد
درنگ لحظه ی سنگین انتظار چو کوه
به چشم خسته ی من پای درد می فشرد
تو می گریزی چونان که آب از سر سنگ
ز سنگ لال نخیزد نه شکوه نه فریاد
تو می گریزی چونان که از درخت نسیم
درخت بسته نداند گریختن با باد
تو می گریزی و با من نمی گریزی لیک
غم گریز تو بال شکیب می شکند
چو از نیامدنت بیم می کنم با مکن
نگاه سبز تو نقش فریب می شکند
بیا که جلوه ی بیدار هر چه تنهایی ست
به نوشخند گوارای مهر خواب کنیم
به روی تشنگی بی گناه لبهامان
هزار بوسه ی نشکفته را خراب کنیم
تو می گریزی اما دریغ ! می ماند
خیال خسته ی شبها و میوه های ملال
اگر درست بگویم نمی توانم باز
به دست حوصله بسپارم آرزوی وصال یدالله رویایی 

نویسنده: رضا قهرمانی
نام آهنگ: سلطان قلبها
آهنگساز : انوشیروان روحانی

دانلود



برچسب‌ها: دانلود آهنگ بی کلام سلطان قلبها
نویسنده: رضا قهرمانی
خواننده: افشین مقدم
آهنگساز: جهانبحش پازوکی
شاعر: جهانبحش پازوکی

تو آخرین طبیبی
که لحظه های آخر به داد من رسیدی
تو نوری از خدائی
که پیغام خدا را
به گوش من رساندی
به روح من دمیدی
زیباترین بهاری
پایان انتظاری
برای منه تنها
تو یک حریم امنی
تو بهترین دوائی برا ی خستگیهام
من کوله بار عشقو
تا پای جان کشیدم در زیر سایه های خوش باوری خزیدم
اما یه قلب ساده ندیدم که ندیدم
من از تکرارحرفه
دوستت دارم خسته ام
من به آنکس که باید
دل ببندم بسته ام
تو آخرین طبیبی
که لحظه های آخر به داد من رسیدی
تو نوری از خدائی
که پیغام خدا را
به گوش من رساندی
به روح من دمیدی
زیباترین بهاری
پایان انتظاری
برای منه تنها
تو یک حریم امنی
تو بهترین دوائی برای خستگی هام

دانلود



برچسب‌ها: دانلود آهنگ آخرین طبیب افشین مقدم
نویسنده: رضا قهرمانی
روزي اي دوست زکوي تو گذر خواهم کرد
بررخ ماه تو دزديده نظر خواهم کرد
بر سر عشق تو سوداي جهان خواهم شد
بارقيبان همه اعلام خطر خواهم کرد
روزشب برسر سوداي تو خواهم جنگيد
همه آفاق پراز فتنه و شر خواهم کرد
باکم از تيغ زبان کس و ناکس نبود
پاکي عشق دراين جنگ سپر خواهم کرد
صيقل عشق چنان لطف و صفا داده بمن
که شدم سايه و با دوست سفر خواهم کرد
راز عشق تو بصد سوز بيان خواهم ساخت
اشک در ديده (پروين) و قمر خواهم کرد

نویسنده: رضا قهرمانی
روزي که مرا اي دوست، از دست رها کردي
درچشم رقيبانم، انگشت نما کردي
پروانه ي عشق تو، پروا نکند زآتش
ديدي که بجان من، اي دوست چها کردي
بر روي شهيد عشق، شمشير کشيدن چيست
اي ترک کمان ابرو، اينکار چرا کردي
من رشته ي عمرخود، با لطف تو پيوستم
يک موي اگر کم شد، يک عمر فنا کردي
گفتي کشمت روزي، با تير نگاه خود
تقصير چه بود از من، رفتي و خطا کردي
تو پادشه حسني، اي ماه پري رويان
شکرانه اين دولت، رحمي به گدا کردي
صد گونه بلا ايزد، از جان تو برگيرد
گر از تن بيماري، يک درد دوا کردي
رد کار من و (پروين) صدها گره افکندي
از خم به خم زلفت، هر حلقه که واکردي

نویسنده: رضا قهرمانی
این دایره‌ی زرد که می‌خندد کنارِ عکسِ تو،
یعنی در گوشه‌ای از این شهر
پشتِ لپ‌تاپت نشسته‌ای!
یعنی گوشه‌ای از این شهر
زیباترین نقطه‌ی جهان است...
این دایره‌ی زرد که می‌خندد
یعنی ما به هم متصلیم
حتا اگر تو هوای سرزمینی دیگر را تنفس کنی!
حتا اگر تو یک عروس دریایی باشی
در گوشه‌ای از اقیانوس آرام
و من خرچنگی که صدفِ سنگینش را
در بسترِ اقیانوس اطلس بر دوش می‌کشد،
ما با آب‌های جهان به هم متصلیم...
این دایره‌ی زرد که خاکستری می‌شود اما
به شب‌های موشک‌باران پنج ساله‌گی‌ام برمی‌گردم
وقتی جیغ می‌کشید آژیر قرمز
و من در ظلماتِ بی‌برقی
از خواب می‌پریدم،
به جستجوی آغوشِ مادرم!
خاکستری که می‌شود این دایره‌ی زرد
تنها می‌شوم با تنهایی خود
و مزه مزه می‌کنم
تلخ‌ترین حقیقتِ جهان،
نبودنِ تو را  یغما گلرویی

نویسنده: رضا قهرمانی
جرس از همهمه افتاد که باز
کاروان افتد در راه درنگ
نای آوازگر پیک خروس
به هر آن دور طنین داد چو زنگ
شب سپیدی زد و چون مار گریخت
روز ماری گشت آغوش گشود
قطره قطره همه دنیای وجود
ریخت در دامن این مار کبود
ریخت بر خاک همه اخترکان
خاک رخساره دگر بگرفت
سایه های دشت از هم واشد
دشت خمیازه ز پیکر بگرفت
لحظه ای در آن هر چه مشکوک
لحظه در آن همه چیز از هم دور
لحظه ای در آن هر چیز رفیق
لحظه در آن هر چه مبهم و کور
آسمان آشتی دشمن و دوست
گرگ و میش از یک جوی آب خورند
روی باروی ویران افق
نیزه زاران طلا تاب خورند
طاق تا بربندد در ره نور
رنگ ها می جنبند از همه جا
شاخه ها ساخته گهواره صوت
سایه ها رانده ز هم چون گله ها
روی هر نقش تولد بنشست
زندگی لذت تکرار گرفت
فوج رنگین صداها رمه وار
دشنه از دست شب تار گرفت
روی پیشانی گلدسته شهر
صبح بنشسته و ره رویا زد
خوابها بشکست از جنبش نور
نبض حرکت در ژرفاها زد  یدالله رویایی
نویسنده: رضا قهرمانی
گوئي اي رهگذر از داغ دلم با خبري
که به هر ناله ات از سينه بر آيد شرري
مگر اين آتش من از سر ديوار گذشت
که در افتاد به دامان دل رهگذري؟
مگر آگاه شدي از غم تنهائي من
که به غمخواري ام اندر دل شب نوحه گري
مگر از گلشن عشق آمدي اي بلبل مست
که چنين ناله جانسوز ندارد بشري
گر تو از آه من اينگونه پريشان شده اي
زچه در دلبرم اين آه ندارد اثري؟
بازگو شبرو بيدل ز چه آرامت نيست
به ره کيست که در نيمه ي شب پي سپري
تو هم اي هم نفس از يار شکايت داري
به غم عشق بتي مهوش و طناز، دري
تو هم اي مرغ خوش آواز گرفتار چو من
زار و دلخسته و آشفته و بي بال و پري
شب تو نيز بفرياد و فغان ميگذرد
تو هم اندر هوس ناله ي مرغ سحري
مگر از راز نهفتن به فغان آمده اي
که کني فاش غم خويش به هر بام و دري؟
کمي آهسته تر اي شبرو از اين کوي گذر
کو نواي تو بود مرهم داغ جگري
زسکوت شب و تاريکي و تنهائي خويش
خاطر آسوده کن و بيم مدار از خطري
نه همه آنچه به ره بيني ديوار و در است
پس ديوار نگر مردم صاحب نظري
دلي اين جاست هم آهنگ تو و نغمه ي تو
که بجز ناله و فرياد ندارد هنري
زغم من تو بدين ناله حکايت ها کن
اگر از منزل جانانه ي من ميگذري
گوي کاي خفته بياد آر که تا اين دل شب
خواب را ياد تو ره بسته به چشمان تري
گوي کاي خفته غمم کشت خدا را درياب
که بجز عشق توآم نيست گناه دگري

نویسنده: رضا قهرمانی
تاکه دلبسته آن زلف شکن در شکنم
بسته بند غمم، بيخبر از خويشتنم
پاک خواهم کنم از چهره، غبار غم دل
گر دهي خنده به لب، بوسه به پيمانه زنم
نکنم ديده گر از اشک شبانگه دريا
زتف سينه شررها به دو عالم فکنم
تا به دامان خيال مني اي گلشن حسن
نيست در سر هوس گلشن و باغ و چمنم
نگه از راز دل غمزده گوياست هنوز
گر به پيش تو نشد از دولبم پر سخنم
بنوازي به نگاهي دل من، اين نه توئي
برم از دل به نگاهي غم تو، اين نه منم
روشن از ياد تو شام سيه اي هست چوشمع
سوخت (پروانه)صفت عشق توگر جان و تنم
نویسنده: رضا قهرمانی
سوختي، سوختي از آتش غم بال و پرم
اگر آئي و بيني، نشناسي دگرم
غم هجران تو و، جلوهء ناکاميها
خواب را راه به بستند به چشمان ترم
اي که ديدار تو جان زنده کند در تن من
شود آيا ز در ائي و بگيري خبرم
گفت از دست غمت رو سوي ميخانه کنم
تا مگر بادهء گلگون بنشاند شررم
آرزو نيست بجز اين به دلم تا که شبي
سر به دامان تو بگذارم و از جان گذرم
نه چو (پروانه) ره گلشن و صحرا گيرم
شمعم و آتش او سوخته پا تا بسرم

نویسنده: رضا قهرمانی
اي ستاره‌ها كه از جهان دور
چشم‌تان به چشم بي‌فروغ ماست
نامي از زمين و از بشر شنيده‌ايد؟
در ميان آبي زلال آسمان
موج دود و خون و آتشي نديده‌ايد؟

اين غبار محنتي كه در دل فضاست
اين ديار وحشتي كه در فضا رهاست
اين سراي ظلمتي كه آشيان ماست
در بي‌تباهي شماست!

گوش‌تان اگر به ناله‌ي من آشناست،
از سفينه‌اي كه مي‌رود به سوي ماه،
از مسافري كه مي‌رسد ز گرد راه،
از زمين فتنه‌گر حذر كنيد!
پاي اين بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سياه‌ست

اي ستاره‌اي كه پيش ديده‌ي مني
باورت نمي‌شود كه در زمين،
هركجا، به هركه مي‌رسي،
خنجري ميان مشت خود نهفته است!
پشت هر شكوفه‌ي تبسمي،
خار جانگزاي حيله‌اي شكفته است!

آن كه مي‌زند صلاي مهر،
جز به فكر غارت دل تو نيست!
گر چراغ روشني به راه تست!
چشم گرگ جاودان گرسنه‌اي است!

اي ستاره، ما سلام‌مان بهانه است
عشق‌مان دروغ جاودانه است!
در زمين، زبان حق بريده‌اند،
حق، زبان تازيانه است!
وان كه با تو صادقانه درد دل كند
هاي هاي گريه‌ي شبانه است!

اي ستاره باورت نمي‌شود:
در ميان باغ بي‌ترانه‌ي زمين،
ساقه‌هاي سبز آشتي شكسته است
لاله‌هاي سرخ دوستي فسرده است
غنچه‌هاي نورس اميد
لب به خنده وانكرده مرده است
پرچم بلند سرو راستي
سر به خاك غم سپرده است!

اي ستاره، باورت نمي‌شود:
آن سپيده‌دم كه با صفا و ناز
در فضاي بيكرانه مي‌دميد
ديگر از زمين رميده است
اين سپيده‌ها سپيده نيست
رنگ چهره‌ي زمين پريده است!

آن شقايق شفق كه مي‌شكفت
عصرها ميان موج نور
دامن از زمين كشيده است
سرخي و كبودي افق
دود و آتش به آسمان رسيده است!
قلب مردم به خاك و خون تپيده است!

ابرهاي روشني كه چون حرير،
بستر عروس ماه بود،
پنبه‌هاي داغ‌هاي كهنه است!

اي ستاره، اي ستاره‌ي غريب
از بشر مگوي و از زمين مپرس.
زير نعره‌ي گلوله‌هاي آتشين
از صفاي گونه‌هاي آتشين مپرس
زير سيلي شكنجه‌هاي دردناك
از زوال چهره‌هاي نازنين مپرس
پيش چشم كودكان بي‌پناه
از نگاه مادران شرمگين مپرس
در جهنمي كه از جهان جداست
در جهنمي كه پيش ديده‌ي خداست
از لهيب كوره‌ها و كوه نعش‌ها
از غريو زنده‌ها ميان شعله‌ها
بيش ازين مپرس.
بيش ازين مپرس!

اي ستاره، اي ستاره‌ي غريب!
ما اگر ز خاطر خدا نرفته‌ايم
پس چرا به داد ما نمي‌رسد؟
ما صداي گريه‌مان به آسمان رسيد
از خدا چرا صدا نمي‌رسد؟
بگذريم ازين ترانه‌هاي درد
بگذريم ازين فسانه‌هاي تلخ
بگذر از من اي ستاره، شب گذشت،
قصه‌ي سياه مردم زمين
بسته راه خواب ناز تو،
مي‌گريزد از فغان سرد من،
گوش از ترانه بي‌نياز تو!

اي كه دست من به دامنت نمي‌رسد
اشك من به دامن تو مي‌چكد.

با نسيم دلكش سحر
چشم خسته‌ي تو بسته مي‌شود
بي‌تو، در حصار اين شب سياه
عقده‌هاي گريه‌ي شبانه‌ام
در گلو شكسته مي‌شود.
شب‌بخير...!  فریدون مشیری

نویسنده: رضا قهرمانی
بهار پشت زمستان بهار پشت بهار
دلم گرفت از این گردش و از این تکرار
نفس کشیدن وقتی که استخوان به گلو
نگاه کردن وقتی که در نگاهت خار
اگر به شهر روی طعنه های رهگذران
اگر به خانه بمانی غم در و دیوار
نمانده است تو را در کنار همراهی
که دوستان تو را میخرند با دینار
نه دوستان؛ صفحاتی ز هم پراکنده
که جمع کردنشان در کنار هم دشوار
به صبرشان که بخوانی به جنگ مشتاق اند
به جنگشان که بخوانی نشسته اند کنار
تو از رعیت خود بیمناکی و همه جا
رعیت است که تشویش دارد از دربار
کتاب کهنه تاریخ را نخوانده ببند
دلم گرفت از این گردش و از این تکرار فاضل نظری

نویسنده: رضا قهرمانی
شب نمی جنبد از جا که مباد
آب ها آغوش آشفته کنند
با تن برهنه ماه در آب
موج ها قصه ناگفته کنند
لیک در جلوه خاموشی ها
صوت ها زندگی آغاز کنند
تا صداهای دگر برخیزند
بی صدایی را جادو شکنند
باد شوخ از دل صحرا ها مست
نرم می اید با ناز و غرور
بر کف دریا اندازد موج
بشکند بر تن مه تنگ بلور
قلعه ویران تنها و در آن
هر چه نجواست در اندیشه خواب
نه طنین بسته در او شیهه اسب
نه در او ریخته پرواز رکاب
سالها رفته نه پیدا با او
نه خروش و نه خطاب و نه نفیر
می پزد در شب تاریک به دل
جلوه دور سواران اسیر
شب نمی جنبد از جا که مگر
خواب اختر ها سرریز شود
جیرجیرک ز صدا افتد باز
خامشی بانگ شب آویز شود
آنزمان از پی نان طایفه ای
در نشیب دره ها کوچ کند
مرده بر پشت زنی کودک و زن
بی خبر در ره شب گام زند
باز لالایی دلها بیدار
بر لب مشتاقان ملتهب است
باز نجوای دهانها تنها
آب باریک ته جوی شب است یدالله رویایی
نویسنده: رضا قهرمانی
من تماميِ مردگان بودم:
مرده‌ي پرندگاني كه مي‌خوانند
و خاموشند،
مرده‌ي زيباترينِ جانوران
بر خاك و در آب،
مرده‌ي آدميان
از بد و خوب.

من آنجا بودم
در گذشته
بي‌سرود.
با من رازي نبود
نه تبسمي
نه حسرتي.

به مهر
مرا
بي‌گاه
در خواب ديدي
و با تو بيدار شدم.  احمد شاملو

نویسنده: رضا قهرمانی
امروز هم به رخوت بی بادگی گذشت
آری گذشت!مستی دلدادگی گذشت
در آتش خیال تو باخود قدم زدم
دوران عاشقی به همین سادگی گذشت
می دانم ای فرشته که باور نمی کنی
شب های قصه گویی و شهزادگی گذشت
روزی ز چشم مردم و روزی به پای تو!
عمر مرا ببین که به افتادگی گذشت
شرمنده ی توایم و سرافراز از اینکه عمر
_گر دین نداشتیم_به آزادگی گذشت.  فاضل نظری

نویسنده: رضا قهرمانی
شب آمد و دل تنگم هواي خانه گرفت
دوباره گريه‌ي بي‌طاقتم بهانه گرفت
شكيب درد خموشانه‌ام دوباره شكست
دوباره خرمن خاكسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاري شد و به‌شعر نشست
صداي خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهي پسند كماندار فتنه كز بن تير
نگاه كرد و دوچشم مرا نشانه گرفت
اميد عافيتم بود روزگار نخواست
قرار عيش و امان داشتم زمانه گرفت
زهي بخيل ستمگر كه هرچه داد به‌من
به تيغ بازستاند و به‌تازيانه گرفت
چو دود بي‌سر و سامان شدم كه برق بلا
به‌خرمنم زد و آتش در آشيانه گرفت
چه جاي گل كه درخت كهن ز ريشه بسوخت
ازين سمومِ نفس‌كُش كه در جوانه گرفت
دل گرفته‌ي من همچو ابر باراني
گشايشي مگر از گريه‌ي شبانه گرفت  هوشنگ ابتهاج

نویسنده: رضا قهرمانی
آن زمان کز لب دریای غروب
 آب نوشد به فراغت خورشید
 در طربخانه بزم ملکوت
 دامن عشوه ببافد ناهید
روز پا در گل شب مبهم ومات
 روز نه شب نه نه آن است و نه این
 بهت و حیرت ز نهانگاه فلک
چنگ یازیده به سیمای زمین
دشت خود باخته از هیبت شام
 بر سر کوه نشسته اندوه
 ابر ها چون گل آتش رخشان
 آسمان را همه دل بار ستوه
خفته هر چیزی بیدار نگاه
 مانده هر چشمی بیمار فروغ
 دود برخاسته تا خیمه ابر
 هول ها بر شده با شکل دروغ
سبزه زاران غروب افسرده
 اختری در تپش روییدن
 باغ پاییز افق بی لبخند
علفی در عطش جوشیدن
عاشقی سوخته با رنج مدام
چشمه یاد بیاورده به جوش
 خط هر نقش بر او خیره شده
 گیرد از هر گل تصویر سروش
 که مرا این هستی بی درد چه سود ؟
کس نچیدی بر و باری که نکاشت
تا نبردم رد پا در ره دوست
 دوستم هیچکس از قلب نداشت
آنکه انسانش نام است دریغ
 نیست جز رانده نفرین نجات
 هوس خلقت و رویای دروغ
 دمل کوری بر جسم حیات   یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
بهار كه‌ بيايد، ديگر رفته‌ام. بهار، بهانه‌ رفتن‌ است. حق‌ با هدهد است‌ كه‌ مي‌گفت: رفتن‌ زيباتر است، ماندن‌ شكوهي‌ ندارد؛ آن‌ هم‌ پشت‌ اين‌ سنگريزه‌هاي‌ طلب.
گيرم‌ كه‌ ماندم‌ و باز بال‌بال‌ زدم، توي‌ خاك‌ و خاطره، توي‌ گذشته‌ و گل. گيرم‌ كه‌ بالم‌ را هزار سال‌ ديگر هم‌ بسته‌ نگه‌ داشتم، بال‌هاي‌ بسته‌ اما طعم‌ اوج‌ را كي‌ خواهد چشيد؟
مي‌روم، بايد رفت؛ در خون‌ تپيده‌ و پرپر. سيمرغ، مرغان‌ را در خون‌ تپيده‌ دوست‌تر دارد. هدهد بود كه‌ اين‌ را به‌ من‌ گفت.
راستي، اگر ديگر نيامدم، يعني‌ كه‌ آتش‌ گرفته‌ام؛ يعني‌ كه‌ شعله‌ورم! يعني‌ سوختم؛ يعني‌ خاكسترم‌ را هم‌ باد برده‌ است.
مي‌روم‌ اما هر جا كه‌ رسيدم، پري‌ به‌ يادگار برايت‌ خواهم‌ گذاشت. مي‌دانم، اين‌ كمترين‌ شرط‌ جوانمردي‌ است.
بدرود، رفيق‌ روزهاي‌ بي‌قراري‌ام! قرارمان‌ اما در حوالي‌ قاف، پشت‌ آشيانه‌ سيمرغ، آنجا كه‌ جز بال‌ و پر سوخته، نشاني‌ ندارد...  عرفان نظر آهاری

نویسنده: رضا قهرمانی
آن زمان کز عطش ظهر زمین
بانگ خاموش به افلاک کشد
روی بارویی کهنه به شتاب
سوسماری تن بر خاک کشد
از لهیب نفس تابستان
دشت تف کرده و تب خیز و گران
سگی آواره دود بر لب جوی
له له از تشنگی آرد به زبان
سایه ای تنها در راه کویر
شیفته جلوه خاموش سراب
پیش رو موج نمکزار سپید
پشت سر دوزخ خورشید مذاب
پای پر آبله بردارد گام
می گشیاد عرق از چهره پیر
در سرش نقش یکی کومه تار
همه رویایش در آن کومه اسیر
جاده ها جادوی بی طعمه دشت
مانده تا دور بیابانها مات
می برد زیر نگاه خورشید
خاک گرمازده را خواب قنات
برج متروک که در سر می پخت
بغبغوهای کبوترها را
اینکش یار همه خلوت کور
اینک آواش همه مرگ صدا
برج لالی همه تن شعله گرم
کاروان گیر زمان های کهن
اینک همه دل آهن سرد
مانده رویاگر چاووش و چمن
همه جا چشمه بیدار سکوت
در رگ هر چه که پنهان جوشان
همه جا خیمه خاموش صدا
در تن هر چه که پیدا ویران   یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
گفته بودي گاهِ سختي‌ها،
در حصارِ شوربختي‌ها؛
پَرِّ تو در آتش اندازم به ياري خوانمت باري،
اينك اين‌جا شعله‌اي برجا نمانده در سياهي‌ها
تا پَرَت در آتش اندازم
و به ياري خوانمت
با چترِ طاووسانِ مستِ آرزويِ خويش،
از نهان‌گاهِ ستيغِ ابرپوشِ تيره‌ي البرز
يا حريرِ رازبفتِ قصّه‌هاي دور.

شعله‌اي گر نيست اينجا تا پَرَت در آتش اندازم
و به ياري خوانمت يك‌دم به بامِ خويش؛
بشنو اين فريادها را بشنو اي سيمرغ!
وز چكادِ آسمانْ‌پيوندِ البرزِ مه‌آلوده
بال بگشاي از كنامِ خويش.»  
شفیعی کدکنی

نویسنده: رضا قهرمانی

هلیا!
میان بیگانگی و یگانگی، هزار خانه است.  
آن کس که غریب نیست شاید که دوست نباشد.  
کسانی هستند که ما به ایشان سلام می‌گوییم و یا ایشان به ما.  
آنها با ما گرد یک میز می‌نشنینند، چای می‌خورند، می‌گویند و می‌خندند.  
«شما» را به «تو»، «تو» را به هیچ بدل می‌کنند.  
آنها می‌خواهند که تلقین‌کنندگانِ صمیمیت باشند.  
می‌نشینند تا بنای تو فرو بریزد.  
می‌نشینند تا روز اندوه بزرگ. 
آن گاه فرارِسنده نجات‌بخش هستند.  
آن چه بخواهی برای تو می‌آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد و سوگند می‌خورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است.  
تو را ننگین می‌کنند در میان حلقه گذشت‌هایشان. جامه‌هایشان را می‌فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت.  
زمانی فداکاری‌ها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه‌ای، ضربه‌های تند توفان را تحمل می‌کند؛ 
آن توفان که تو را پروانه‌های خشک‌شده و گل‌های لابه‌لای کتابت را- در میان گرفته است.  
آنها به مرگ و روزنامه‌ها می‌اندیشند.  
بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه‌ها را در آن احساس می‌کنی می‌چرخند  
و فریاد می‌زنند: من! من! من!


مطالب مرتبط
:
نویسنده: رضا قهرمانی
دشت خشكيد و زمين سوخت و باران نگرفت
زندگي بعد تو بر هيچ‌كس آسان نگرفت
چشمم افتاد به چشم تو ولي خيره نماند
شعله‌اي بود كه لرزيد، ولي جان نگرفت
دل به هركس كه رسيديم سپرديم ولي
قصه‌ي عاشقي ما سر و سامان نگرفت
تاج سر دادمش و سيم و زر، اما از من
عشق جز عمر گرانمايه به تاوان نگرفت
مثل نوري كه به سوي ابديت جاريست
قصه‌اي با تو شد آغاز كه پایان نگرفت ...  فاضل نظری

نویسنده: رضا قهرمانی
خورشيد از بذر خود زاده مي‌شود
تا به شكوه ناگزيرش درآيد،
جهان را به نور مي‌شويد،
هر روز، زير ملحفه‌هاي تيره‌ي شب آبستن
تن به مرگ مي‌سپارد
و تا باز زاده شود
بيضه‌اش را به شبنم وامي‌گذارد.
مي‌خواهم كه رستخيز من نيز
زاينده باشد،
شمسي و شكننده،
اما همچنان‌كه فروتنانه
عصاره‌هاي خاكي خويش را
مي‌آفرينم،
در ملحفه‌هاي ماه
نيازمند به خوابم.

بي‌اعتنا به باد،
مي‌خواهم خود را در تهي بگسترانم
پيوسته پراكنده شوم
به چهل قاره،
به شكل‌هاي پيشين به جهان آيم،
اشتري باشم، بلدرچيني،
برج ناقوس جنباني،
برگ آبي، قطره‌ي درختي،
عنكبوتي، وال آسماني
يا نويسنده‌اي توفانزا

مي‌دانم كه سكونم
ضمانتي است ناديدني
بر هر آنچه كه هست:
اگر حيوان‌شناسي را دگرگون كنيم
در آسمان نخواهندمان پذيرفت.

از اين رو نشسته بر سر سنگ
مي‌بينم كه بر فراز رؤياهايم
هلي‌كوپترها چرخ مي‌زنند
و از ستارگان خرد خويش بازمي‌گردند.
نيازي به شمارش‌شان نيست،
هميشه برخي زائدند،
خاصه در بهار.

پس اگر پاي در راه‌ها مي‌نهم
و عطر از ياد رفته‌ي سوري متروكي را درمي‌نوردم،
- عطري را كه گم كرده‌ام
چون سايه‌اي راه‌گم‌كرده -
زين روست كه مانده‌ام بي‌عشقي،
برهنه به نيمه‌ي راه.  
پابلو نرودا

نویسنده: رضا قهرمانی
اين جهان؛
براي جانِ نجيب بس خُرد است
بر بال‌هاي شوق، تا اوج پر مي‌كشد
بر فرازِ عبثناكي زندگاني
مي‌گريزد به بلندايي نيكوتر و كامرواتر،
كه در كنارش ستارگان، گِردِ بسياري خورشيدها مي‌گردند
در كهكشان، بي‌انتهايي را مي‌نگرد،
چيره بر همه‌ي دهشت‌ها.
حسِّ شگرف ميهن‌دوستي، ليك، طغيان بي‌پروا
و وحشيِ دل را مي‌فزايد
و زندگي را سرشار شكفتن، عشق،
و شيدايي مي‌سازد.

آه، كامروا آن كه در توفان زندگاني
آرميدن را كاشانه‌اي دارد!
آنجا كه يادهاي طلايي گرداگردش موج مي‌زنند،
و شادمانيِ بهار، نرم به رويش مي‌خندد
آنجا آشتي فرمان مي‌راند و لذّت ناب،
سينه‌ها در همسايگي خداوند مي‌زيند
و ديگر بار
رؤياي پُر اميد جواني
از دلِ تار، مي‌گذرد
بهار شكوفاي زندگي، ديگر بار، در آواز بلبلان و
بوي بنفشه‌ها، با آواي چكاوك و سرسبزي اميد جوان مي‌شود
تو از كف داده‌اي!
موطني كه در آن آزادي
و از آن برگرفتي سرخوشي زندگاني را!  
فردریش نیچه

نویسنده: رضا قهرمانی
نام آلبوم : باران عشق
نام آهنگ: باران عشق
آهنگساز : ناصر چشم آذر

دانلود

نویسنده: رضا قهرمانی
ترک من کردي و رفتي و ندانم به کجايي
راستي از من و دل بيخبر اين قدر چرايي
واي اگر دولت الفت بفروشي و دگر  ره
بينمت بر سر بازار محبت به گدايي
از وفا ره به درون قفس سينه ي من ار
که گرفتار دلم يابد از اين درد رهايي
من بجز مهر ندارم گهري در صدف دل
صدف بسته ي من گر نگشائي، چه گشايي
يار اگر پا بسرکوي دگر يار گذارد
پايد، اما تو بکوبم چو نهي پاي نپاي
در سرا پرده ي جانت نبود پر تو مهري
اي که با مايي و از ديده و دل هر دو جدايي
من باميد تو در خانه شب و روز نشينم
نا اميدم چه نهي، اي که اميد دل مايي
نگه نرگس بيمار سياهم به چه ماند؟
من مي ناب، که بر مستي از اين مي بفزايي
يک سر موي من ارزد به جهاني که جهاني
خواهداز توکه در اين حلقه به جز من نستايي
نویسنده: رضا قهرمانی
نازم به پايداري عهد و وفاي تو
غافل که نقد عمر تبه شد بپاي تو
ياري دگر چه گزيدي بجاي من
کي ميتوان گزيد نگاري بجاي تو
من باغبان عشقم و چينم به هر پگاه
صد گل زبوستان صفا از براي تو
روزم چسان به شب رسد اي گل جدا زتو
شامم چگونه صبح شود در هواي تو
گشتي خداي عالم بود و نبود من
مي خواهم اي خدا ز تو عهدو وفاي تو
در بحر بيکران محبت چه ميکنم؟
جويم به ياس گوهر مهر و صفاي تو

نویسنده: رضا قهرمانی
بیراهه زند خنده به گامی که نه با خویش
با نقش اطاعت که به هر بوته نشاند
خویش دگرش باز دگر سوی بخواند
این چهره که با جلوه هر سنگ شود دور
در جلد کدامین تن بی جان شود آرام ؟
با من به گریز است
و نه پیدایش مقصود
با من به عتاب است و نه پیدایش پیغام
تنها نه بر این جاده زند نقش
در بیراهه های خوابم بندد تصویر
در رویا های پنهانم دائم پیدا
در صافی های آب و ایینه زنجیر
از اوج نگاهش پیوسته در من
خورشیدی شب ها بر فکرم تابیده ست
و ز پرواز گامش پیوسته با من
آژنگ ایامی خاکسترگون
بر سیمای بخت پیرم خوابیده ست
گامی که نه با خویش ز هر خنده بیراه
عصیان طلبد دست برون آرد از درد
تا جلد تهی پر کند از جلوه تصویر
تا فاصله را نوشد با یک جست
اما عطش فاصله دیگر را
می ریزد در پیش چشمش تصویر
از چهره برخیزد بانگی ویران
در بیراهه می پیچد چون دودی تار
اومی بیند خود را با صوتی در اعماق
او می بیند خود را با بانگی طعن آزار
برمی دارد فریاد اما فریادی نه
بردارد آواز اما حلقومش خالیست
در خالی های آوازش گوید : برگرد
بانگی گم بر لبهایش ساکن : ای من ! ایست
از چهره اما بانگی ویران باز
در بیراهه پیچد چون دودی تار
از سویی پاسخ اید : بگریزم بگذار
وز سویی دیگر باز این تکرار بگذار
بگذار که در خلوت تاریکی شب ها
آواره چو سگ بر لب یک جوی بمیرم
چون اختر لرزنده سحر رنگ ببازم
باز از دل یک شام سیه زنگ بگیرم
بگذار چو موجی که ز طوفا ن خبر آرد
آشفته سر خویش به هر سنگ بکوبم
پر گیرم و از پهنه پروا بگریزم
تا شیشه هر نام به هر ننگ بکوبم
یا عریانم بگذار از رنگ و از پرده
تن را بی من کن من را بیگانه با خویت
یا افشان شو بر خاکی که افشاندت چون سرو
خاکستر شو تا چون شعله گردم گیسویت
هر بوته اطاعت برد از گام
گامی که نه با خویش
گامی که فرو در گل تردید یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
وفا ديگر نمي خواهم، توبي مهري عطايم کن
زدامان پراز نقش نوازشها، رهايم کن
صفا از سينه ام برگير، مهرم را بدور افکن
محبت از دلم برکن، به بازارش گدايم کن
نصيبم کن خداي سينه اي سخت و دلي خارا
تو برگير از وجودم دولتم را، بينوايم کن
چوقدر عاشق صادق کسي هرگ نميداند
براه اشنايي رهسپاري خسته پايم کن
نمي جويم به درياي محبت گوهر مهري
خدايا از چنين دريا و از موجش جدايم کن
چومرواريد عشقم،مهره اي زرد و خزف باشد
نداند قدر غواصش، اجل امشب صدايم کن  بتول حسینی

نویسنده: رضا قهرمانی
پیش چشمم طرح دنیای بزرگ
در رگم آهنگ جوشان گریز
در سرم شوق تماشا همچو موج
 با درنگم صخره آسا در ستیز
رفتم و با جاده ها آمیختم
چشم ها را شوکت صد چشم بود
 راه از زیر رکابم می گریخت
دشت با پرواز من پر می گشود
بوته تنها غبار تن بریخت
 سنگ ره خندید در نقش غبار
 جاده گردآلود بود و می شکفت
 در گل کوهی شکوه انتظار
ریخت در کهسار از مرغان مست
آبشار خامش پروازها
با کبود رود زاریهای آب
 رفت تا اعماق گنگ رازها
نغمه گنگ گریز آبها
بر ستیغ سنگ از هم می گسیخت
 روی یال موجها گلهای کف
 می نشست و رقص رقصان می گریخت
 در نشیب دره پرچم های خار
 بست در گهواره باد اهتزاز
 در نگاهم باغ های خاطره
 با علف های عبث رویید باز
باغ ها ای با طکوفه های بطلان سبز
باغها ای عبث سرشار
 لحظه ای در من درنگ آرید
تاشکوه مسیت نیسان بارتان در روح من دامن گشاید
 لذت رنگینتان را با گریز رنجهای رفته پیوند است
ای مرا با لمحه تان تا بی نهایت سیر
 بر شما تا دوردست رفته هایم پویه ام برق براق
 در نگاهم لحظه ای اطراق
ای تجلای همه بیهودگی ها نقطه پایان ای بطلان
من که در پوچی کمال آورده ام
 کاش سرمستی ابهام بس استنباط را
 قطره قطره می چلاندم زیر پاتان
باغ ها ! ای خاطره ها پوچ ها
 باز در من خوش جوشان گریز
 باز درمن سیل مست التهاب
 رفتم و در سنگلاخ کوه ها
پر زدم درتیغههای آفتاب
 در گذار ابر گلبن های سرخ
 با طلایی لکه ها گرم درود
خارهای خشک هجران سوخته
 در شنای عطر ها مست سرود
کاروان قاطران بردبار
 لای لای زنگ ها را می شکفت
لاله تبدار از شوق وصال
در خود از رویای چیدن می شکفت
لاوش اقیانوس رام رنگها
 در شب سبز علف ها خواب بود
 بین سیم ها و تن گلسنگ ها
 ماجرای بوسه های ناب بود
 آسمان دریاچه های آبنوس
 ساخته تا آنسوی بی مرزها
 در خیال من نهایت رنگ باخت
گم شدم در آبی بی انتها
 چه سبکبالی نوشین
 چه فراموشی رنگین
 من میان بی مکانها بی زمان گشتم
 ای نسیم پیکرم در بوی خالی ها جاویدان شناور
ای وزش های سبک ای پچ پچ تاریک نجوای خداها
در شما پرواز دارم اینک این من این من ره یافته در قلعه جادو
 کاش آنسو های من را معبری بود
 تاهنوز آنسوتر از معراج می رفتم
من که سرگردان عطر ناپدیدیهای دور
در مسیرم با جهت ها قصه ششگانه درهم ریختم
 در شراب تلخ آبی های بی ته لول لول
 خوشه چیدم از طلایی های نیزاران نور
 روی بال لحظه ها تا دوردست
پرفشاندم موجدار و دورخیز
 باز در من طرح دنیای بزرگ
 باز در من خون جوشان گریز
 روح من را مست رویا می ربود
لای لای مهربان زنگ ها
می شدم تکرار و در من می گریخت
 لکه ها و نقش ها و رنگ ها
 بر سکون آفتاب سنگ ها
 گله های باد از هم می رمند
 سایه ها سر برده در گلبوته ها
عطر گرم برگ ها را می مکند
رفتم و قوی تنم با من گریخت
 زیر پایم خسته فرسخ ها شدند
بسکه ره باریکه های مارپیچ
سر به هم بردند و از هم واشدند
 روی دامان اوزکو ی بلند
تپه ها چون فیل های خفته بود
قله سرسبز اوجا ابر را
 در اشارت های پیغام و درود
موج می زد اوز چو اقیانوس رنگ
 در نشیب دره خاموش نور
 وز دهان دره می افشاند مست
خنده های سبز تا افلاک دور
 تن لمیده چون عروس نیم لخت
 روی بازوی نوازشبار کوه
 سینه سرشار از نفس های سبک
 دل تپش بار از تپش های شکوه
صبحگاهان بر علف ها می فشاند
آسمان مینای بی زنگار را
 آفتاب آهسته از هم می گشود
 گیسوی شب باف گندم زار را
 شب درختان قبرهای بی تکان
 دره ها چون معبد متروک مات
تپه ها محراب های ریخته
 بی نیایش مانده حیران حیات
سایه آوازخوان برگ ها
 می ربودم جسم و رویا می شدم
 در جوانه ها طنین نبض من
 می زد و با شاخه نجوا می شدم
 هان ؟ کجا هستی ؟
شهری لول خیابان گرد
 ای بریده دل ز شوق میز و میخانه
 سینه خالی کرده از غوغا
 چشم بسیته از غبار و دود و حرکت ها
 ای پیاده روی شب های عبوس شهر
 راه بر بیراهه جسته
 خلوت ما را به خویش آلوده
 جمع ما را در خلود خویشمان بگذار
ز آنکه با زهر نفسهای پلید شهریان
 جان ما نازک تنان می پژمرد
هان ؟
کیست در من می کند نجوا
طعن یا هذیان ؟
 هان ؟
 می گشایم چشم و زیر پلک من
مرز دور خواب ویران می شود
چون که تعبیری نمی بینم ز خواب
 اشتیاقم دست افشان می شود
 دست ها بر گوش می گیرم ز شوق
 تا دگر در من نروید آن صدا
چشم می بندم که نشناسم ولیک
باز از عمق درونم این ندا
 های شهری
 شهری لول خیابان گرد
 ای پیاده روی شب های عبوس شهر
جمع ما را در خلود خویشمان بگذار
پیش چشمم جاده ها تکرار شد
بازگشتم در سپیده غرق نور
 در دلم آرام شد طغیان میل
 در تنم توفید غرقاب غرور
چون تکان دستمال از روی دست
 هر پرنده از سر شاخی پرید
 رشته های گوسفند از شیب کوه
 همچو اشک از گونه جاری شد چکید
گام ها بر سنگ ها افسانه گوی
 کوله ام بر پشت و ره در پیش بود
 جاده خالی بدرقه ی من رود سبز
در نگاه کوهها درد و درود  یدالله رویایی
نویسنده: رضا قهرمانی
چقدر خوب است 
که ما هم یاد گرفته‌ایم 
گاه برای ناآشناترین اهل هر کجا حتی 
خواب نور و سلام و بوسه می‌بینیم
گاه به یک جاهایی می‌رویم 
یک دره‌های دوری از پسین و ستاره
از آواز نور و سایه‌روشن ریگ
و می‌نشینیم لب آب
لب آب را می‌بوسیم 
ریحان می‌چینیم 
ترانه می‌خوانیم
و بی‌اعتنا به فهم فاصله 
دهان به دهان دورترین رویاها 
بوی خوش روشنایی روز را می‌شنویم
باید حرف بزنیم 
گفت و گو کنیم
زندگی را دوست بداریم 
و بی‌ترس و انتظار
اندکی عاشقی کنیمسیدعلی صالحی

نویسنده: رضا قهرمانی
بي تو دلم به گلشن دنيا چه ميکند
چشمم ميان ساحل دريا چه ميکند
بشکسته آبگينه ام و بيخبر، که دوست
گر آيدم شبي به تماشا چه ميکند
تا وارهم زدست خيالت روم به خواب
نقش رخت بعالم رؤيا چه ميکند
گر ياد چشم منت نيست در نظر
شبها به بزم تو، مي و مينا چه ميکند
دل را زدرد کشتي و رفتي و بيخبر
کاين خون شده به بستر تنها چه ميکند
چون شمع گريه ميکنم از درد درويش
آن بيخبر زسوز دل ما چه ميکند

نویسنده: رضا قهرمانی
صفا دادم باشک گرم، الماس نگاهم را
باميدي که بخشم روشني شام سياهم را
چو مي دوزد بمن ديده، چه طرفي بندد از ديدن
که من از شرم مي بندم باو، راه نگاهم را
گناهم مهرورزي، همدمي، هم صحبتي باشد
نمي بخشم گناهش را، نبخشد گر گناهم را
به ساز مهر، اشکي ريزم و آهي کشم، يارب
بدين محفل چرا باري نبيند اشک آهم را
بدامن اشک اگر دارد، به رخ من خون دل دارم
نمي بيند به صورت گوهر سرخ گواهم را
چه دارم تا سخن گويم، نه الهامي ،نه پيغامي
سيه چون شام بينم طبع تابان چون پگاهم را  بتول حسینی

نویسنده: رضا قهرمانی
فرسود پاي خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذيرد آخر كه: زندگي
رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود

دل را به رنج هجر سپردم ولي چه سود
پايان شام شكوه‌ام
صبح عتاب بود.

چشمم نخورد آب از اين عمر پر شكست:
اين خانه را تمامي پي روي آب بود.

پايم خليده خار بيابان
جز با گلوي خشك نكوبيده‌ام به راه
ليكن كسي ز راه مددكاري
دستم اگر گرفت، فريب سراب بود.

خوب زمانه رنگ دوامي به خود نديد:
كندي نفهته داشت شب رنج من به دل
اما به كار روز نشاطم شتاب بود.

آبادي‌ام ملول شد از صحبت زوال
بانگ سرور در دلم افسرد، كز نخست
تصوير جغد زيب تن اين خراب بود  
سهراب سپهری

نویسنده: رضا قهرمانی
چشم های تو دریچه های دریا را
پلک چون باز ز هم کنند بگشایند
سبزگون مزرع بیکرانه رویا را
صف مژگان چو به هم زنند بزدایند
بی تو گاهمم به پیاده روی شب تنها
بی نفس های تو عطر شب فراموشم
سایه ام تشنه سایه بان اندامت
به تن راه کشد حریم آغوشم
بی من آنجا نگهت به سوی که راند
پیک خاموش همه ملال خاطر را ؟
 واژه ها از لب تو سوی که پر گیرند ؟
ای نسیم نفست نوازش رویا
ترک آرام تو با تو توسن نارام
لحظه ها را چو مذاب سرب در من بست
جاده در حلقه مات اشک من لرزید
در نگاهت نگهم چو شاخ تر بشکست
چشم جوشان تو با کبود خود می ریخت
از طلایی دل تو فسانه صد راز
مانده در سینه چو سرزمین نامسکون
دست ناخورده پر از ذخیره ناباز
رفتی و نام تو را برهنه پوشیده ست
همه شب ذهن من از گریز تو بی تاب
بیم عریانی اش آرزوی دیداراست
پیش یادت غم من ستایش محراب
باز خواهم که سحر به بالشم ریزد
ککل کوچک تو طلای آشفته
بوی خواب شب و عطر صبح بیداری
سر کند در دل ما سرود ناگفته
باز گرد از ره باز تا ز سر گیریم
قصه کهنه کوچه ها و شب ها را
پلک بگشای به روی من که بگشایند
چشمهای تو دریچه های دریا را  یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
ای زندگی بردار دست از امتحانم
چیزی نه میدانم نه می‌خواهم بدانم
دلسنگ یا دلتنگ، چون کوهی زمینگیر
از آسمان دلخوش به یک رنگین‌کمانم
کوتاهی عمر گل از بالانشینی‌ست
اکنون که می‌بینند خارم، در امانم
دلبسته‌ی افلاکم و پابسته‌ی خاک
فواره‌ای بین زمین و آسمانم
آن روز اگر خود بال خود را می‌شکستم
اکنون نمی‌گفتم بمانم یا نمانم
قفل قفس باز و قناری‌ها هراسان
دل‌کندن آسان نیست! آیا می‌توانم؟  فاضل نظری

نویسنده: رضا قهرمانی
 در اشاره ها نگاهم آشنا
 رنگ جستجو گرفت و غوطه خورد
 چون پرنده از دلم تپش گریخت
 نقش قهوه هام به دوردست برد
 در دیار دور سایهای غریب
 بر قفای رفته دوخته نگاه
 حیرتش چو هول گله ها به دشت
 مات همچو چشم سنگ ها به راه
رود سبز چشم ها و پلک ها
 بی تکان و بی طنین و بی گذار
 زرد روی و شعله مرده بی فروغ
 می کشد چراغ چهره احتظار
 جاده ها برهنه تشنه عبور
 خالی از سوارو خالی از غبار
 شاخه های لاغر تهی ز برگ
 باغ های مرده را غم بهار
 یادها اسیر و گام ها اسیر
 کوچه ها غمین و فصل ها غمین
 عقده سکون و حسرت سفر
 بر جبین پیر صخره داد چین
 در نگاه ابر پاره شوق باد
 می طپد به یاد خطه های دور
 آفتاب خسته را غم غروب
 می دهد ز روی بام ها عبور
 طاقه های آبنوس گل نشان
 ساخته حباب ها بر آبها
 وز درخت پر شکوفه سپهر
 می پرد کبوتر شهاب ها
 سرنوشت من جدا ز من برد
 ره ز کهکشان به کهکشان دور
 از ستاره تا ستاره ای دگر
 پر زند میان باغ های نور
 عقل خسته از تلاش ودر گریز
 می برد حدیث خود به زیر خاک
 دیگرم زمین نه جای زیستن
 دیده بی فروغ ماند و دل مغاک  یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
 خرامان و سبك‌دل راه گشاده را در پيش مي‌گيرم،
 آزاد و تندرستم و جهان در برابر من است،
 جاده‌ي دراز قهوه‌اي رنگ پيش پاي من است و هر جا كه بخواهم مي‌رود.

 ازين پس در طلب نيك‌بختي نخواهم بود، من خود نيك‌بختي‌ام،
 ازين پس ديگر زاري نخواهم كرد، درنگ نخواهم كرد و نيازي
 نخواهم داشت،
 من كه به شكايت‌هاي درون سراها و كتابخانه‌ها و انتقادهاي
 شكوه‌آميز پشت پا زده‌ام،
 نيرومند و خوشنود راه گشاده را درمي‌نوردم.

 زمين مرا بس است،
 اختران را نزديكتر نمي‌خواهم،
 دانم كه جاي شايسته‌شان همان‌جاست كه هستند،
 دانم كه براي آنان كه وابسته به آن‌هايند بسنده‌اند.  
والت ویتمن

نویسنده: رضا قهرمانی

در زندگی جز شمار محدودی "آری" در اختیار نداریم و پیش از رها کردن آنها باید با شمار نامحدودی "نه"حفظشان کنیم .


نویسنده: رضا قهرمانی
 آيا بهار جاويدم كز دشت بارور خيزم
 يا خود عروس خورشيدم كز بستر سحر خيزم؟
 افتاده‌ي رَهَم، آري، چون سايه‌ي تيره‌اي، تاري
 بخت شعاع مغرب كو كز كُنج بام و در خيزم؟
 با سرخوشان آتش‌رو خاكسترم نگيرد خو
 صاحب نفس كجا جويم كز پهلوي شرر خيزم؟
 ناقوس خُردِ نيلوفر بانگي نكرد و شد پرپر
 من چون علف نيايش را حاشا كه بي‌خبر خيزم
 چون برگ ناز، آه از من، تاب علف مخواه از من
 تا چون ز بُن برآرندم قامت كشيده‌تر خيزم.
 اي يار، ايستادن را پايم نمي‌كند يارا
 دستي اگر فراز آري، شايد دوباره برخيزم...  سیمین بهبهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
آفتابش از سر دیریست
 پا کشیده در افق دور
 دل تهی ز حوصله تنها
 مانده در غروب غمی کور
جنبشی نه در همه صحرا
 نه به دود دشت لهیبی
نه تکانی از نفس باد
 نه گریز عطر غریبی
روز جز نوازش خورشید
 همدمی به عزلت او نیست
 شب به کنج خلوت تاریک
جز به خویش خویش فرو نیست
بادی ار گذشت نیاورد
ز آب برکه ای نه پیغام
 ابر پاره رفت و نینداخت
سایه ای به پیکرش آرام
آمد ار ز دور صدایی
 بی نوید بود و فریبا
 نه حدیث بال کبوتر
 نه ز گام خسته ای آوا
 سالها گذشت و نیامد
 مژده گذشتن عابر
 لحظه ای به سینه ننوشید
لذت درنگ مسافر
یاد رفته های فراموش
 تب فشانده در تن بیمار
سر کشیده در غم خاموش
 کوزه های باده پندار
 یاد آن گوزن فراری
که کنار او عطشی داشت
 خونچکان و زخمی و رنجور
 صید خسته دل تپشی داشت
شب غنود سینه به سینه
 صبح پا کشید و به ره راند
 رفت لیک روی تن سنگ
خون دلمه بسته او ماند
آن زمان که خارکن پیر
 بر سرش نشست و خسته
 در شکسته آبله پای
 بر گرفت کوله بسته
آن شبی که زنگ شتر ها
 غرق در ترانه چاووش
 از نوید قافله دور
 جرعه می چکاندش در گوش
مرغکی از او تنهاتر
شب به راه ماند و ناشاد
تا سحر به بستر او خفت
تا سحر نوازش او داد
 خسته بااشاره منقار
 زد ندا که : برپا برپا
 لابه زد که
 بشکف بشکف
بال زد که : بگشا بگشا
خنده زد به حسرت و پر ریخت
فکر را به زمزمه پر داد
 رفت تا به ژرف دل سنگ
بر کشید غمزده فریاد
 ای گرفته ای همه درهم
 ای فشرده دل اندر دل
 ای فرو نهفته به خود سنگ
 ای کشیده حسرت ساحل
باز شو به من برهان خویش
از ستوه بستگی امشب
انجماد رابشکن دست
انفجار را بگشا لب
باز شو به من چو گل موج
ای منت یک امشب همدم
 باز شو به من بشکف سنگ
ای غریق منجمد غم
او ولی به لالی انبوه
 بی جواب و خامش و سنگین
غرق در سیاهی و سختی
 سر فرو کشید به بالین
در غروب دشت کنون مات
درد ناشکفتن دارد
 دمبدم به شیوه مرغک
خویش رابه زمزمه آرد
کای گرفته بشکف بشکف
 وی فشرده بگشا بگشا
چند پای توست زمین گیر ؟
ای نشسته برپا برپا
گر به دل نشانده پشیمان
 حسرت گذشته خود را
با نوید مرغ دگر لیک
 در شکفتن است به رویا
 غوطه خورده در هوسی گرم
 طاقتش گرفته از او طاق
 در سرش ز بادیه فریاد
 دردلش ز قافله اطراق
مانده بی رفیق که خورشید
 دیگرش نوازشگر نیست
 پا کشیده در افق دور
 آفتابش از سر دیریست  یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
اشک شب نشسته به خاکستر
 چشم اختران سحر مبهوت
 لحظه ها چو جاده بی عابر
 جاده ها چو مرده بی تابوت
سایه در سکون سکوت آرام
منتظر نشسته که روز اید
 شاخه در ستوه ز بی برگی
 مات رفتن شب را پاید
پهنه دلم همه ناهموار
 دوستی و دشمنی از هم دور
 هر که پا نهاده در این ویران
 هر که دل سپرده بر این رنجور
زان میان اگر که گلی بشکفت
دیدمش که خنده خاری بود
 در سرشک من زده راه خون
بر سپند من شده رقص دود
خسته ام ز گشت و گذار شب
 از گذار من شده شب ولگرد
 هر چه در من است چو من در تب
هر چه در شب است چو شب دلسرد
نه شکفت روشن آغوشی
 که نیاز خویش بیارایم
 نه نوید پاسخ خاموشی
که ندای بسته گشایم
 روز اگر به خار نگاه من
گلرخی به مهر نتابد رخ
شب به جستجوی دو چشمم نیز
 برق چشمم پنجره ها پاسخ
با رگم گرفته خیابان مهر
 هر دو خامش و تهی از خونند
گه در این دوانده سگی آواز
که در آن گرفته غمی پیوند
 بر درخت خشک همه رفته
خشک مانده شیوه لبخندم
 برگی از دریغ نمی افتد
 تا نسیم فکر بر آن بندم
 گر نوازشم ز خیالی نیست
 بادیه نشین شده پندارم
 گر مرا نیاز به رنگ و بوست
اینک او بهار طرب زارم  یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی

زرتشت با ما زنان نيز سخن بسيار گفته است. اما از زنان با ما هيچ نگفته است
و من او را پاسخ گفتم: از زنان تنها با مردان سخن بايد گفت
او گفت: با من از زنان بگوي. من چندان پير هستم كه همان دم فراموش كنم
و من درخواست پيرزنك را بجاي آوردم و با او چنين گفتم: همه چيز زن معماست و همه چيزش را يك راه گشودن است كه نام‌اش آبستنيی ست
مرد راستين خواهان دو چيز است: خطر و بازي. از اين رو زن را همچون خطرناك‌ترين بازيچه مي‌خواهد. مرد را از زن هراس بايد، آن‌گاه كه زن عاشق است. چه آن‌گاه است كه زن همه چيز را فدا مي‌كند و هيچ چيز ديگر را در نظرش ارجي نيست
مرد را از زن هراس بايد آنگاه كه زن بيزار است. زيرا مرد تنها در ژرفناي روان‌اش شرير است.


مطالب مرتبط
:
نویسنده: رضا قهرمانی
دو تا كفتر
 نشسته‌اند روي شاخه‌ي سدر كهنسالي
 كه روييده غريب از همگنان در دامن كوه قوي پيكر.

دو دلجو مهربان با هم.
دو غمگين قصّه‌گوي غصّه‌هاي هردوان با هم.
خوشا ديگر خوشا عهدِ دو جانِ همزبان با هم.

دو تنها رهگذر كفتر.
نوازش‌هاي آن اين را تسلّي‌بخش،
 تسلّي‌هاي آن اين را نوازش‌گر.
خطاب ار هست: «خواهر جان»
جوابش: «جان خواهر جان
 بگو با مهربان خويش درد و داستان خويش»

- «نگفتي، جان خواهر! اينكه خوابيده‌ست اينجا كيست.
ستان خفته‌ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
 تو پنداري نمي‌خواهد ببيند روي ما را نيز كو را
دوست مي‌داريم.
نگفتي كيست، باري سرگذشتش چيست»

- «پريشاني غريب و خسته، ره ‌گم‌كرده را ماند.
شباني گلّه‌اش را گرگ‌ها خورده.
وگرنه تاجري كالاشْ را دريا فرو بُرده.
و شايد عاشقي سرگشته‌ي كوه و بيابان‌ها.
سپرده با خيالي دل،
 نه‌ش از آسودگي آرامشي حاصل،
 نه‌ش از پيمودنِ دريا و كوه و دشت و دامان‌ها.
اگر گم‌كرده راهي بي‌سرانجام است،
 مرا به‌ش پند و پيغام است.
در اين آفاق من گرديده‌ام بسيار
 نماندستم نپيموده بدستي هيچ سويي را.
نمايم تا كدامين راه گيرد پيش:
ازين‌سو، سوي خفتنگاهِ مهر و ماه، راهي نيست
 بيابان‌هاي بي‌فرياد و كهسارانِ خار و خشك و بي‌رحم است.
وَزآن‌سو، سوي رستنگاهِ ماه و مهر هم، كس را پناهي نيست.
يكي درياي هول هايل است و خشمِ توفان‌ها.
سديگر سويْ تفته دوزخي پُرتاب.
و آن ديگر بسيطِ زَمهرير است و زمستان‌ها.
رهايي را اگر راهي‌ست،
 جز از راهي كه رويد زآن، گلي، خاري، گياهي نيست...  
اخوان ثالث

نویسنده: رضا قهرمانی
یکی باید واسه ما بهارو معنا بکنه
سفره‌ی گمشده‌ی هف‌سینو پیدا بکنه
یکی باید بیاد و بگه بهار چه رنگیه
بگه که تحویلِ سال چه لحظه‌ی قشنگیه
یکی باید بیاد و سینِ سکوتو بشکنه
رمزِ قَد کشیدنو تو کوچه فریاد بزنه یغما گلرویی

نویسنده: رضا قهرمانی
اي دموكراسي همچنان توفنده باش! به پيش تاز! ضربت‌هاي انتقام را فرو كوب!
و شما اي روزها و اي شهرها، از هميشه فراتر خيزيد!
اي طوفان‌ها، سخت‌تر از پيش در هم شكنيد! شما به من سود
 بخشيده‌ايد، روح من كه در كوهساران پرورده شده، خوراك
 نيروبخش و جاودان شما را جذب مي‌كند،
 چه بسا شهرها و جاده‌هاي روستايي و كشتزارها را پيموده بودم،
 بي‌آنكه سيراب شوم،
 ترديدي غثيان‌انگيز همچون ماري پيچان، پيش پاي من
 بر زمين مي‌خزيد،
 مدام بر قدم‌هاي من پيشي مي‌گرفت، بيشتر رو به سوي من مي‌كرد،
 با طعنه و طنز فش مي‌كشيد؛
 شهرهايي را كه چنان دوست داشتم رها كردم و رفتم،
 به سوي واقعيت‌ها و مسلّماتي كه با من سازگار بود، شتافتم،
 نيروهاي ازلي و گستاخي طبيعت را طلبيدم، طلبيدم، طلبيدم،
 تنها ازين راه، خود را طراوت مي‌بخشيدم، حظ من تنها از آن بود،
 به انتظار شعله كشيدن آتش پنهان مي‌نشستم - بر دريا و بر هوا
 ديرزماني چشم به راه بودم؛
 اما اكنون ديگر منتظر نيستم، سراپا سيرابم، لبريز شده‌ام،
 صاعقه‌ي حقيقتي را به چشم ديده‌ام، شاهد نيروي برق‌آساي
 شهرهايم بوده‌ام،
 من زنده مانده‌ام تا شاهد خروش و تاختن آدميان، و برخاستن
 امريكاي رزمجو باشم،
 از اين روست كه ديگر در طلب طعمه‌ي دشت‌هاي مهجور شمال نيستم،
 ديگر كوه‌ها را به زير پا نمي‌گذارم و درياي طوفاني را درنمي‌نوردم. والت ویتمن 
نویسنده: رضا قهرمانی
چه بسا اوقات، آه چه بسا اوقات،
 در روزهاي از دست رفته
 نيم‌شبان، بر آن پل ايستاده ماندم،
 چشم دوخته بر آن موج و بر آسمان!

چه بسا اوقات، آه چه بسا اوقات،
 آرزو كرده بودم كه موج‌هاي كرانه‌پيما
 مرا بر سينه‌ي خود بنشانند و ببرند
 بر اقيانوس وحشي پهناور!

چرا كه دلم بي‌قرار و گدازان بود،
 و زندگي‌ام غرق در اضطراب،
 و باري كه بر دوشم بود
 سنگين‌تر از توانايي‌ام مي‌نمود.

ولي اكنون، اين بار از دوش من افتاده
 و در دريا مدفون شده است؛
 و تنها غم ديگران
 سايه‌ي خود را بر من مي‌افكند.

با اين‌حال، هر بار كه از فراز رود
 بر پل چوبين ستون آن مي‌گذرم،
 چون بوي نمك اقيانوس،
 انديشه‌ي سال‌هاي گذشته به من رو مي‌آورد.

و مي‌انديشم كه هزاران هزار
 مردم گرانبار از اضطراب
 هر يك بار اندوه خود بر دوش،
 از آن روز تاكنون، از اين پل گذشته‌اند.  
هنری لانگ فلو

نویسنده: رضا قهرمانی

آنکه می خواهد روزی پریدن آموزد، نخست می باید ایستادن و راه رفتن و بالا رفتن و رقصیدن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند.


مطالب مرتبط
:


نویسنده: رضا قهرمانی
می‌دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می‌شوند!
اما شمار آنهایی که عاشق می‌مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکی‌شان همان شاعری که گمان‌می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می‌ترسیدم -خدای نکرده!-
آنقدر در غربت ِ گریه‌هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کن!   سیدعلی صالحی

نویسنده: رضا قهرمانی
آنروز که تو ترک مکان کردي و رفتي
بر تير غم خويش نشان کردي و رفتي
افتاده بقلبم شرر از هجر عذارت
از ديده ي من اشک روان کردي و رفتي
مانا که تو بودي، نگران از تو نبودم
افسوس که اکنون نگران کردي و رفتي
با بودن تو خانه ي دل باغ صفا بود
پژمرده نمودي و خزان کردي و رفتي
بر زندگيم ظلمت شب سايه فکنده
چون ماه رخت را تو نهان کردي و رفتي
(آزاده) چرااشک نريزد ز فراقت
بيچاره و بي تاب و توان کردي و رفتي

نویسنده: رضا قهرمانی
روزي ما دوباره كبوترهاي‌مان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني، دست زيبايي را خواهد گرفت.

روزي كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادري‌ست.
روزي كه ديگر درهاي خانه‌شان را نمي‌بندند
قفل
افسانه‌يي‌ست
و قلب
براي زندگي بس است.
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است.
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.
روزي كه آهنگ هر حرف
زندگي‌ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست‌وجوي قافيه نبرم.
روزي كه هر لب ترانه‌يي‌ست
تا كمترين سرود، بوسه باشد.
روزي كه تو بيايي براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يكسان شود.
روزي كه ما دوباره براي كبوترهاي‌مان دانه بريزيم...

و من آن روز انتظار مي‌كشم
حتا روزي
كه ديگر
نباشم.  
احمد شاملو




برچسب‌ها: از کتاب گزیده اشعار شاملو
نویسنده: رضا قهرمانی
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد 
کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد 
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست
آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گویم 
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد
گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای 
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه اسکندر و دارا 
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
از شاه و گدا هر که در این میکده ره یافت
جز خون دل خویش به پیمانه ندارد

نویسنده: رضا قهرمانی
چه وصف یار با اغیار گویم؟
بدل گویم هر آنچ از یار گویم
طبیبی باید و حالت شناسی
که حال این دل بیمار گویم
چه با این بیدلان گوید غم دل
چه با آن صورت دیوار گویم
لب از عمری فرو بندم از آن به
که با نامحرمان اسرار گویم
سخن بی قدر گردد،عمر ضایع
اگر با بیدل از اسرار گویم

نویسنده: رضا قهرمانی
ناله ي خاموش گشتم در دل مينا شکستم
خندهء تلخي شدم تا برلب ساغر نشستم
تاگره بند سرشکي برگشايد بر گلويم
باسرانگشت ملالي رشته ي حسرت گسستم
پيش از آن کز صبحدم خورشيد افروزد چراغي
من به قنديل سحر آويزه هاي اشک بستم
ساقيا از پا نيفتي دستگير خستگان شو
پيش از آن کز پادرافتم باز نه ساغر بدستم
از لب آئينه بر موي سپيدم طعنه ها رفت
خيره ماند از آنکه عمري طي شد و بيهوده هستم
باغبانا اجر آن زحمت که بردي کن حلالم
شور بختي که گل کشتي و جز خاري نرستم  پروین دولت آبادی

نویسنده: رضا قهرمانی
خفتم بدامن غم جانسوز خويشتن
تا وارهم ز تيرگي روز خويشتن
آن ناله ام که سردي جان آورد ببار
وان شعله ام که نيست شب افروز خويشتن
آن غنچه ام، که سوخته بر شاخسار عمر
دل بسته ام به طبع غم اندوز خويشتن
چون چنگ سرفکنده ام از نغمه هاي درد
خو کرده ام به مويه ي پر سوز خويشتن
آن قصه گوي، مرغ گرفتار خسته ام
کز تاب غم شدم سخن آموز خويشتن
ميجوشد از درون دلم چشمه هاي رنج
مستم ز تلخ باده ي لب دوز خويشتن
فرداي عمر قصه ي ناخوانده ي(پري) است
در ماتمم زحسرت ديروز خويشتن  

نویسنده: رضا قهرمانی
از تن شیرین او عطر جوانی می تراود
از وجود ظاهرش عشقی نهانی می تراود
از خموشی ، از تبسم ، از نگه ،از هر چه دارد
نور هستی ، عطر گلهای جوانی می تراود
از گلوی مرمرین ، وز سینه ی آیینه رنگش
با فروغی خاص ، آب زندگانی می تراود
زنده ی جاوید گردد هر که با آن مه نشیند
کز سراپاش حیات جاودانی می تراود
از کدامین گلشنی ای گلبن خرم که تو
در جهان ما صفای آن جهانی می تراود
در زمین چیزی نمی بینم که مانند تو باشد
آسمانها زان وجود آسمانی می تراود

نویسنده: رضا قهرمانی
لاله‌اي با نَرگِس پژمرده گفت
بين‌كه ما رخساره چون افروختيم
گفت ما نيز آن متاع بي‌بَدَل
شب خريديم و سحر بفروختيم
آسمان، روزي بياموزد ترا
نكته‌هايي را كه ما آموختيم
خرّمي كرديم وقت خرّمي
چون زمان سوختن شد، سوختيم
تا سفر كرديم بر مُلكِ وجود
توشه‌ي پژمردگي اندوختيم
درزي ايّام زان ره ميشكافت
آنچه را زين راه، ما مي‌دوختيم  پروین اعتصامی 
نویسنده: رضا قهرمانی

تا هنگام شکست کامل و دیرگاه امپراتوری عثمانی در 1918،سرنوشت شرق از غزه تا عکا موضوع بحث های مفصل و طولانی و مذاکرات پردامنه قرار گرفته بود.
فلسطین نه تنها مورد علاقه کلیسای ارتدکس بود،شرق و تمام فرقه های پروتستان نیز به آن دلبستگی داشتند.علی رغم وعده های بسیار،قراردادهای شفاهی و عهدنامه های سری با فرانسویان و عربها در دوران جنگ، انگلیسها در 1917 یک بیانیه غیرمنتظره و بیسابقه منتشر کردند، و آن اعلامیه بالفور بود که از ایجاد یک میهن یهودی در فلسطین طرفداری می کرد...

 

نویسنده: رضا قهرمانی
آرام کي گيرد دل ديوانه ي من
پندش مده، بندش مده، در خانه ي من
سرگرم هاي و هوي خود مي ماند امشب
اين مايه ي شور و شرمستانه ي من
در خلوت شبهاي خاموشي که دارم
جز غم نگويد حلقه بر کاشانه ي من
سرمي کشد چون شعله از جانم غم درد
زان خنده ي گرم تو در پيمانه ي من
در ساغر اندوه من ياد تو جوشد
واي از تو واي از ساغر رندانه ي من
خالي نمي ماند صدف از گوهر اينجا
با ياد تو اي نازنين در دانه ي من
ما را (پري) افسوس غمها مي فريبد
پايان ندارد لاجرم افسانه ي من.  پروین دولت آبادی

نویسنده: رضا قهرمانی
 صبح لال از هلهله تابان روز
 بال زد بشکفت در هذیان برگ
 هر درخت افشانده اینک زلف سبز 
 زندگی روییده در نیسان مرگ 
 در تن هر ساقه گویی قاصدی ست 
 کز زمین پیغام بذر آورده است 
 ریشه سرشار از سروش شاخه ها 
 خاک را بدرود باران برده است 
 شعر پرداز نسیم از دوردست 
 نغمه می بافد در امواج هوا 
 وز لبان برگ ها پر می دهد 
 گله گله واژه های تازه را 
 واژه هایش کز زبانی دیگر است 
 بر گشوده سوی نامعلوم بال 
 چشم من در جستجوی لانه شان 
 مانده از رفتار سرشار ملال 
 کاش بودم ای تکلم های دور 
 آشنا با لهجه تان آشنا 
 حرف هاتان بر زبانم می نشست 
 می طپیدم با طپش های شما  یدالله رویایی

نویسنده: رضا قهرمانی
با اميدي گرم و شادي‌بخش
با نگاهي مست و رؤيايي
دخترك افسانه مي‌خواند
نيمه‌شب در كُنج تنهايي:

بي‌گمان روزي ز راهي دور
مي‌رسد شهزاده‌اي مغرور
مي‌خورد بر سنگفرش كوچه‌هاي شهر
ضربه‌ي سم ستور باد پيمايش
مي‌درخشد شعله‌ي خورشيد
بر فراز تاج زيبايش.
تار و پود جامه‌اش از زر
سينه‌اش پنهان به زير رشته‌هايي از در و گوهر
مي‌كشاند هر زمان همراه خود سويي
باد... پرهاي كلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن
حلقه‌ي موي سياهش را.

مردمان در گوش هم آهسته مي‌گويند
«آه... او با اين غرور و شوكت و نيرو»
«در جهان يكتاست»
«بي‌گمان شهزاده‌اي والاست»

دختران سر مي‌كشند از پشت روزن‌ها
گونه‌هاشان آتشين از شرم اين ديدار
سينه‌ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق يك پندار
«شايد او خواهان من باشد.»

ليك گويي ديده‌ي شهزاده‌ي زيبا
ديده‌ي مشتاق آنان را نمي‌بيند
او از اين گلزار عطرآگين
برگ سبزي هم نمي‌چيند
همچنان آرام و بي‌تشويش
مي‌رود شادان به راه خويش

مي‌خورد بر سنگفرش كوچه‌هاي شهر
ضربه‌ي سم ستور باد پيمايش
مقصد او... خانه‌ي دلدار زيبايش
مردمان از يكدگر آهسته مي‌پرسند
«كيست پس اين دختر خوشبخت؟»

ناگهان در خانه مي‌پيچد صداي در
سوي در گويي ز شادي مي‌گشايم پر
اوست... آري... اوست
«آه، اي شهزاده‌، اي محبوب رويايي
نيمه‌شب‌ها خواب مي‌ديدم كه مي‌آيي.»
زير لب چون كودكي آهسته مي‌خندد
با نگاهي گرم و شوق‌آلود
بر نگاهم راه مي‌بندد
«اي دو چشمانت رهي روشن به سوي شهر زيبايي
اي نگاهت باده‌اي در جام مينايي
آه، بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله‌ي خوشرنگ صحرايي
ره، بسي دور است
ليك در پايان اين ره... قصر پر نور است.»

مي‌نهم پا بر ركاب مركبش خاموش
مي‌خزم در سايه‌ي آن سينه و آغوش
مي‌شوم مدهوش.
باز هم آرام و بي‌تشويش
مي‌خورد بر سنگفرش كوچه‌هاي شهر
ضربه‌ي سم ستور باد پيمايش
مي‌درخشد شعله‌ي خورشيد
بر فراز تاج زيبايش.

مي‌كشم همراه او زين شهر غمگين رخت.
مردمان با ديده‌ي حيران
زير لب آهسته مي‌گويند
«دختر خوشبخت!...»  
فروغ فرخزاد




برچسب‌ها: از دیوان فروغ فرخزاد
نویسنده: رضا قهرمانی

Google