X
تبلیغات
حکیمانه
حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
ز سوز سینه، هر دم، چند پوشم داغ هجران را؟
دگر طاقت ندارم، چاک خواهم زد گریبان را
بزن یک خنجر و از درد جان کندن خلاصم کن
چرا دشوار باید کرد بر من کار آسان را؟
نمی‌خواهم که خط بالای آن لب سایه اندازد
که بی ظلمت صفای دیگرست اب حیوان را
به زلفت بسته شد دل‌های مشتاقان، بحمدالله
عجب جمعیتی روزی شد این جمع پریشان را!
کسی چون جان برد زین کافران سنگ‌دل، یارب؟
که در یک لحظه میریزند خون صد مسلمان را
طبیبا، تا به کی بر زخم پیکانش نهی مرهم؟
برو، مگذار دیگر مرهم و بگذار پیکان را
هلالی، دل منه بر شیوهٔ آن شوخ عاشق‌کش
سخن بشنو و گرنه بر سر دل می‌کنی جان را
نویسنده: رضا قهرمانی

خوشبختی ، نامه ای نیست که یکروز،نامه رسانی،زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دست های منتظر تو بسپارد. خوشبختی ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر... 
به همین سادگی،به خدا به همین سادگی. اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...


مطالب مرتبط
:
نویسنده: رضا قهرمانی
زاغی سیاه و خسته، به مقراضِ بال‌هاش،
پیراهنِ حریرِ شفق را برید و رفت.

من در حضورِ باغِ برهنه
در لحظه‌ی عبورِ شبانگاه
پلکِ جوانه‌ها را
آهسته می‌گشایم و می‌گویم:
آیا،
اینان
رؤیای زندگی را
در آفتاب و باران
بر آستانِ فردا - احساس می‌کنند؟

در دوردستِ باغِ برهنه چکاوکی،
بر شاخه می‌سراید:
این چند برگِ پیر،
وقتی گسست از شاخ،
آن‌دم جوانه‌های جوان
باز می‌شود
بیداریِ بهار
آغاز می‌شود.



برچسب‌ها: برگرفته از کتاب شبخوانی مجموعه شعر
نویسنده: رضا قهرمانی

برای همه ی مردم همینطور است : با هم ازدواج می کنند ، باز هم کمی همدیگر را دوست دارند و کار می کنند. آنقدر کار می کنند که دوست داشتن را فراموش کنند. 


مطالب مرتبط:
نویسنده: رضا قهرمانی
دارم دلی مخاطره جوی بلا پرست
سرگشته رایِ گم شده عقلِ هوا پرست
با درد و غم به طبع، چو یاری وفا نمای
با جان خود به کینه، چو خصمی جفا پرست
سعی‏ام هبا شده است و طلب بیهده، از آنک
بیهوده جوی شد دل و دیده هوا پرست
ممکن که من نه آدمی‏ام، ز آنکه آدمی
یا بت پرست باشد و یا بس خدا پرست
نویسنده: رضا قهرمانی
به چه نسبت کنم آن سرو قد دلجو را؟
هرچه گویم به از آن است، چه گویم او را؟
مشنو، از بهر خدا، در حق من قول رقیب
که نکو نیست شنیدن خبر بدگو را
آن که بد خوی مرا داد چنان روی نکو
کاشکی خوی نکو دهد آن بدخو را
تیغ بر من چه زنی، حیف که همچون تو کسی
بهر آزادی سگی رنجه کند بازو را
چشمت آهوست، نظر سوی رقیبان مفکن
پند بشنو، به سگان رام مکن آهو را
بس که دارم المی بر دل از آزردن او
شب همه شب به خس و خار نهم پهلو را
چون هلالی صفت روی نکو گویم و بس
که بسی معتقدم این صفت نیکو را
نویسنده: رضا قهرمانی
غافلان 
‏همسازند، 
‏تنها توفان 
‏کودکانِ ناهمگون می‌زاید.

‏همساز 
‏سایه‌سانانند، 
محتاط 
‏در مرزهای آفتاب. 
در هیأتِ زندگان 
‏مردگانند.

‏وینان 
‏دل به دریا افگنانند 
‏به پای دارنده‌ی آتش‌ها 
زندگانی 
‏دوشادوشِ مرگ 
پیشاپیشِ مرگ 
هماره زنده از آن سپس که با مرگ 
و همواره بدان نام 
‏که زیسته بودند، 
که تباهی 
‏از درگاهِ بلندِ خاطره‌شان 
‏شرمسار و سرافکنده می‌گذرد.

‏کاشفانِ چشمه 
‏کاشفانِ فروتنِ شوکران 
جویندگانِ شادی 
‏در مِجْریِ آتشفشان‌ها

‏شعبده‌بازانِ لبخند 
‏در شب کلاه درد 
با جاپایی ژرف‌تر از شادی 
درگذرگاه پرندگان.

‏در برابرِ تُندر می‌ایستند 
خانه را روشن می‌کنند
و می‌میرند.



برچسب‌ها: از کتاب گزیده اشعار شاملو
نویسنده: رضا قهرمانی
درختانی را از خواب بیرون می آورم
درختانی را در آگاهی کامل از روز
در چشمان تو گم می کنم
تو که
با همه ی فقر و سفره بی نان
در کنارم نشسته ای
لبخند برلب داری
در چهار جهت اصلی
چهار گل رازقی کاشته ای
عطر رازقی ما را درخشان
مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد
همه چیز را دیده ایم
تجربه های سنگین ما
ما را پاداش می دهد
که آرام گریه کنیم
مردم گریز
نشانی خانه خویش را گم کرده ایم
لطف بنفشه را می دانیم
اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی کنیم
ما نمی دانیم
شاید در کنار بنفشه
دشنه ای را به خاک سپرده باشند
باید گریست
باید خاموش و تار
به پایان هفته خیره شد
شاید باران
ما
من و تو
چتر را در یک روز بارانی
در یک مغازه که به تماشای
گلهای مصنوعی
رفته بودیم
گم کردیم  
نویسنده: رضا قهرمانی
حمدالله که صحت داد ایزد پادشاهی را
بر آورد از سر نو بر سپهر حسن ماهی را
معاذالله! اگر می‌کاست یک جو خرمن حسنش
به باد نیستی می‌داد هر برگ گیاهی را
چو پا برداشتی، ای نرگس رعنا، به غمازی
قدم آهسته نه، دیگر مرنجان خاک راهی را
به شکر آن که شاه مسند حسنی، به صد عزت
مران از خاک راه خود به خواری دادخواهی را
چو بیمارند چشمان تو خون کم می‌توان کردن
چرا هر لحظه می‌ریزند خون بی‌گناهی را؟
سپهی سرو ریاض حسن چون سر سبز و خرم شد
چه نقصان گر خزان پژمرده می‌سازد گیاهی را؟
هلالی را فدای آن شه خوبان کن، ای گردون
چرا بی‌تاب می‌داری مه انجم سپاهی را؟
نویسنده: رضا قهرمانی
من در اینجایم نشسته. 
‏از دل چرکین دم سرد هوای تیره با زهر نفس‌هاتان رمیده 
دل به طرف گوشه‌ای خاموش بسته 
‏راه برده پس برون تیرگی‌های نفس‌های به زهرآلوده‌تان در
هر کجا، هرسو 
که نهان هستید از مردم، منم حاضر، 
‏خوب‌تان در حرف‌ها دیده، 
‏خوب‌تان بر کارها ناظر، 
‏در سراسر لحظه‌های سرد، 
‏آن زمان که گرمی از طبع شما مقهور رفته،
وز شما اندیشه‌ی مفلوج باطل دوست
بر هوای راه‌های دور رفته؛ 
‏در سراسر لحظه‌های گرم،
‏آن زمان که همچو کوران، همچو بی‌وزنان، 
دست بر دیوار می‌پایید؛
‏همچو مفلوجان بی‌پای و زمین‌گیر 
‏سر به روی خاک می‌سائید 
‏و نگاه بی‌هدف‌تان بر سریر سنگ‌های چرک سوده است...



برچسب‌ها: گزينه‌ي اشعار نيما يوشيج
نویسنده: رضا قهرمانی
رنگ از گل رخسار تو گیرد گل خود روی
مشک از سر زلفین تو دریوزه کند بوی
شمشاد ز قدّت به خم، ای سرو دل آرا
خورشید ز رویت دژم، ای ماه سخن گوی
از شرم قدت سرو فرومانده به یک جای
وز رشک رخت ماه فتاده به تکاپوی
با من به وفا هیچ نگشته دل تو رام
با انده هجران تو کرده دل من خوی
ناید سخنم در دل تو، ز آنکه به گفتار
نتوان ستدن قلعه‏ای از آهن و از روی
ز آن است گل و نرگس رخسار تو سیراب
کز دیده روان کرده‏ام از مهر تو صد جوی
تا بوک سزاوار شوی دیدن او را
ای دیده تو خود را به هزار آب همی شوی
ای دل چه شوی تنگ، چو در توست نشستن
خواهی که ورا یابی، در خون خودش جوی
نویسنده: رضا قهرمانی
 بر سخت‌کوشیِ کوشا
 رشک می‌بَرَم
 روزش همواره
 به روشنی طلا برمی‌آید
 و به روشنی طلا
 فرو می‌شود،
 بر دریای تیره.
 و فراموشی گِردِ بسترش می‌شکوفد
 خُرد و خراب.



برچسب‌ها: برگرفته از کتاب اكنون ميان دو هيچ
نویسنده: رضا قهرمانی
گه نمک ریزد به خم، گه بشکند پیمانه را
محتسب تا چند در شور اورد می‌خانه را؟
هر کجا شب‌ها ز سوز خویش گفتم شمه‌ای
شمع را بگداختم، آتش زدم پروانه را
قصه پنهان ما افسانه شد، این هم خوشست
پیش او شاید رفیقی گوید این افسانه را
این همه بیگانگی با آشنایان بس نبود؟
کاشنای خویش کردی مردم بیگانه را
از هلالی دیگر ای ناصح، خردمندی مجوی
بیش از این تکلیف هشیاری مکن دیوانه را 
نویسنده: رضا قهرمانی
به نام ایزد، میان مردمان آن تندخو با ما
چه خوش باشد که ما در گوشه‌ای باشیم و او با ما
ز بدخویی به ما جنگ و به اغیار آشتی دارد
چه دارد؟ یا رب! این بیگانه‌خوی جنگجو با ما؟
کنون خود از نکورویی چه با ما می‌کند هر دم؟
چه گویم تا چه خواهد کرد زان خوی نکو با ما؟
به کویت آمدیم و آرزوی ما نشد حاصل
ز کویت می‌رویم اینک، هزاران آرزو با ما
اگر پهلوی ما از طعنهٔ اغیار ننشینی
چنین جایی نشین، باری، که باشی رو به رو با ما
رقیبا، گفتگوی عشق را هم‌درد می‌باید
خدا را! چون تو بی‌دردی مکن این گفتگو با ما
هلالی، در ره عشقست از هر سو غم دیگر
عجب راهی که غم رو کرده است از چار سو با ما! 
نویسنده: رضا قهرمانی
‏در نوازش‌های باد
در گل لبخند دهقانان شاد،
در سرود نرم رود،
خون گرم زندگی جوشیده بود.

نوشخند مهر آب،
آبشار آفتاب،
در صفای دشت من کوشیده بود.

شبنم آن دشت از پاکیزگی
گوییا خورشید را نوشیده بود!

روزگاران گشت و گشت
داغ بر دل دارم از این سرگذشت
داغ بر دل دارم از مردان دشت

یاد باد آن خوشنوا آواز دهقانان شاد
یاد باد آن دلنشین آهنگ رود
یاد باد آن مهربانی‌های باد
«یاد باد آن روزگاران یاد باد»

دشت با اندوه تلخ خویش تنها مانده است
زان‌همه سرسبزی و شور و نشاط
سنگلاخی سرد برجا مانده است
آسمان از ابر غم پوشیده است
چشمه‌سار لاله‌ها خوشیده است
جای گندم‌های سبز
جای دهقانان شاد
خارهای جانگزا جوشیده است.

بانگ برمی‌دارم از دل: 
«خون چکید از شاخ گل باغ و بهاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد؟»
‏سرد و سنگین، کوه می‌گوید جواب: 
‏- خاک، خون نوشیده است!



برچسب‌ها: برگرفته از کتاب گزیده اشعار مشیری
نویسنده: رضا قهرمانی

چیزهایی هست که نباید گفت ، مگر برای دوستان ؛ چیزهایی هست که نباید گفت ؛ حتی برای دوستان ؛
و بالاخره ، چیزهایی هست که نباید گفت ، حتی برای خویش!

نویسنده: رضا قهرمانی
یکدم مرا به صبح آدم گذشته است
یک عمر هم به ماتم آن دم گذشته است
مهمان این سراچه شبی شمع شد چو من
او هم شبش به اشک دمادم گذشته است
او بود و وصل بود قرار و بهار بود
او رفت و کارها همه در هم گذشته است
نازم حدیث لیلی و مجنون  که زنده ماند
افسانه ی سکندر و حاتم گذشته است
یکدم نمانده بیش ز (بیدار) رحمتی
تا بر سرش قدم نهی آن دم گذشته است



برچسب‌ها: برگرفته از کتاب سفینه غزل انجوی شیرازی
نویسنده: رضا قهرمانی
خوش آن زمان که خطت گردد آن عذار نبود
میان حسن تو و عشق من غبار نبود
مرا از آن گل رو بود خار خار و ترا
هنوز دامن گل مبتلای خار نبود
نبود چون تو گلی در همه کبودی چرخ
دمی که باغ رخت را بنفشه زار نبود
بشب رساند خطت روز بیقراری من
وگرنه بی تو مرا روز و شب قرار نبود
درین بهار بر آمد خط تو ،و ، کاین بار
بهار حسن تو را حسن هر بهار نبود
ز ناز حسن فرود آمدی مگر امسال؟
که این نیاز که می بینیم از تو پار نبود
(بیانی) از ستم یار کرد دل خالی
وگرنه این همه تشنیع هم بکار نبود


برچسب‌ها: برگرفته از تحفه سامی
نویسنده: رضا قهرمانی

از دست دادن هر انسانی که دوستش می داشتم آزار دهنده بود . گرچه اکنون متقاعد شده ام که هیچکس کسی را از دست نمی دهد زیرا هیچکس مالک کسی نیست . این تجربه واقعی آزادی است : داشتن مهمترین چیزهای عالم بی آنکه صاحبشان باشی..!

نویسنده: رضا قهرمانی
من نمی‌گویم زیان کن یا به فکر سود باش
ای ز فرصت بیخبر در هر چه باشی زود باش
در طلب تشنیع کوتاهی مکش از هیچکس
شعله ات گر بال بی‌ تابی‌ گشاید دود باش
در زیانگاه سلامت نیست حسن عافیت
گر توانی آب شد آئینه ی مقصود باش
رنگ آسایش در آغوش بهار بی خودیست
یک قلم لغزش چو مژگانهای خواب آلود باش
در خموشی گر نداری ساز و برگ عافیت
گفتگو هم عالمی دارد ،نفس فرسوده باش
چیست دل تا روکش دیدار باید ساختن
حسن بی پروا خوشست آئینه گو مردود باش
نقد حیرتخانه هستی،صدایی بیش نیست
ای عدم نامی بدست آورده ای موجود باش



برچسب‌ها: برگرفته از کتاب گنج سخن دکتر ضبیح اله صفا
نویسنده: رضا قهرمانی
پنهان نمی کنم
خانم ها
آقایان
من نیز می دانم که میوه
در سوگواری طعم ندارد
حرف اگر بزنیم
حرف آوازهایی ست
که زیر باران هم
می توان خواند
نویسنده: رضا قهرمانی

فهمیده‌ام که همهٔ بدبختی انسان‌ها ناشی از این است که به زبان صریح و روشن حرف نمی‌زنند. از این رو من تصمیم گرفته‌ام که صریح حرف بزنم و صریح رفتار کنم تا در راه درست بیفتم.


مطالب مرتبط:
نویسنده: رضا قهرمانی
هر که همچون صبحدم دارد هوای نیمشب
گرد غم از دل زداید با صفای نیمشب
گر وصال دوست خواهی یکزمان از کف مده
ناله های نیم روز و گریه های نیمشب
الفتی دارم خدایا با دل شب واگذار
نیمه شب را بهر ما ، ما را برای نیمشب
طلعت دلدار در شب جلوه ز آنرو می کند
تا شود بیگانه از خود آشنای نیمشب
مرغ حق از کاروان رفته می گوید سخن
بیخبر در خواب غافل زین درای نیمشب
محنت گفت و شنود مردمم "بیدار" کُشت
آفرین بر خلوت راحت فزای نیمشب


برچسب‌ها: برگرفته از سفینه غزل انجوی شیرازی
نویسنده: رضا قهرمانی
زان پیشتر که عقل شود رهنمون مرا
عشق تو ره نمود به کوی جنون مرا
هم سینه شد پر آتش و هم دیده شد پر آب
در آب و آتش است درون و برون مرا
شوخی که بود مردن من کام او کجاست؟
تا بر مراد خویش ببیند کنون مرا
خاک درت زقتل من اغشته شد به خون
آخر فگند عشق تو در خاک و خون مرا
چشمت، که صبر و همش هلالی به غمزه برد
خواهد فسانه ساختن از یک فسون مرا
نویسنده: رضا قهرمانی
دریا که صدا می زندم وقت کار نیست
دیگر مرا به مشغله ای اختیار نیست
پر می کشم به جانب هم بغض هر شبم
آیینه ای که هیچ زمانش غبار نیست
دریا و من چقدر شبیه ایم گرچه باز
من سخت بی قرار ام و او بی قرار نیست
با او چه خوب میشود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگار نیست
امشب ولی هوای جنون موج می زند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمیگفتمش،ببین!
دریا هم این چنین که منم بردبار نیست



برچسب‌ها: برگرفته از کتاب غزل زندگی کنیم
نویسنده: رضا قهرمانی
روزی آمده بودی
که من تمام نشانی ها را نوشتم،
با خط بد نوشتم
و تو تمام خانه ها را گم کردی
بمن نگفتی
همسایه ها گفتند
دیر آمدی
پنجره بوی رطوبت داشت
به من نگفتی
که بیرون از خانه باران است
نویسنده: رضا قهرمانی

همه ی مردم دوست دارند در اوج و قله ی کوه زندگی کنند بی آنکه متوجه باشند ،خوشبختی واقعی جایی ست که سراشیبی به سمت بالای کوه را می پیماییم...


مطالب مرتبط:
نویسنده: رضا قهرمانی
در این ایوان
که کنون ایستاده ام
سال تحویل می شود
در آن غروب ماه اسفند
از همه ی یاران شاعرم
در این ایوان یاد کرده ام
مادرم
در این ایوان
در روزی بارانی
سفره را پهن کرده بود
برای فهرست عمر من
ناتمام گریه کرده بود
همه ی عمر در پی فرصتی بود
که برای من در این ایوان
از یک صبح تا یک شب
گریه کند
شفای من
سالهای پیش در یک غروب پاییزی
در خیابانی که سرانجام دانستم
انتها ندارد
گم شد
مادرم
در ایوان
وقوع خوشبختی را برای ما دو تن
من و مادرم
حدس زده بود
صدای برگ ها را شنیده بودیم
آمیخته به ابر بودم
زبانم لکنت داشت
قدر و منزلت اندوه را می دانستم
پس
هنگامی که گریه هم بر من عارض شد
قدر گریه را هم دانستم
همسایه ها
به من گفتند : اندوه به تو لطف داشته است
که در ماه اسفند به سراغ تو آمده است 
نویسنده: رضا قهرمانی
 دست تو
 چه قدر تاخیر دارد
 وقتی که چای گرم می شود
 و تو
 چای سرد را تعارف می کنی
 دو سه ماه دیگر این اطلسی
 که تو کاشته ای
 گل می دهد
 من به ساعت نگاه می کنم
 تو می میری
 شمع روشن را به اتاق آوردند
 اطلسی گل داده است
 قطار در سپیده دم
 کنار اطلسی منتظر تو
 در باد ایستاده است
 گل اطلسی بر سینه تو بود
 وقتی تو را
 برای دفن می بردند
 هنگام که تو مرده بودی
 آدم به گل خفته بود
 هنگام که تو مرده بودی
 یاران به عشق و عطر
 مانده بودند
 همه ی ما را دعوت کردند
 تا در آن عکس یادگاری باشیم
 عکاس سراغ تو را گرفت
 من بودم
 تو نبودی
 تو مرده بودی
عکاس از همه ی ما بدون تو
عکس یادگاری گرفت
 عکس را چاپ کردند
 آوردند
 در همه ی عکس فقط یک شاخه اطلسی
 و دو دست
 از جوانی تو
 در شهرستان
 دیده می شد
 ما همه در عکس سیاه بودیم 
نویسنده: رضا قهرمانی
گفتگوی عقل در خاطر فرو ناید مرا
بندهٔ سلطان عشقم، تا چه فرماید مرا؟
بس که کردم گریه پیش مردم و سودی نداشت
بعد از این بر گریهٔ خود خنده می‌آید مرا
بستهٔ زلف پری‌رویان شدن از عقل نیست
لیک من دیوانه‌ام، زنجیر می‌باید مرا
وعدهٔ وصل تو داد اندکی تسکین دل
تا رخ خوبت نبینم دل نیاساید مرا
وه! که خواهد شد، هلالی خانهٔ عمرم خراب
جان غم‌فرسوده من چند از غم بفرساید مرا؟ 
نویسنده: رضا قهرمانی
بی تو، چندان که محنتست مرا
با تو چندان محبتست مرا
مردم و سوی من نمی‌نگری
بنگر کین چه حسرتست مرا
رخ نهفتی، ولی به دیدهٔ دل
در جمال تو حیرتست مرا
نسبه من چه می‌کنی بر رقیب؟
با رقیبان چه نسبتست مرا؟
خوار شد بر درت هلالی و گفت:
این نه خواریست، عزتست مرا 
نویسنده: رضا قهرمانی
تازه گردید از نسیم صبحگاهی، جان من
شب، مگر بودش گذر بر منزل جانان من
بسکه شد گل گل تنم از داغهای آتشین
می‌کند کار سمندر، بلبل بستان من
طفل ابجد خوان عشقم، با وجود آنکه هست
صد چو فرهاد و چو مجنون، طفل ابجد خوان من
گفتمش: از کاو کاو سینه‌ام، مقصود چیست؟
گفت: می‌ترسم که بگذارد در آن پیکان من
بس که بردم آبروی خود به سالوسی و زرق
ننگ می‌دارند اهل کفر، از ایمان من
با خیالت دوش، بزمی داشتم، راحت فزا
از برای مصلحت بود اینهمه افغان من
رفتم و پیش سگ کویت، سپردم جان و دل
ای خوش آن روزی که پیشت، جان سپارد جان من
از دل خود، دارم این محنت، نه از ابنای دهر
کاش بودی این دل سرگشته در فرمان من
چون "بهائی" صدهزاران درد دارم جان گداز
صدهزاران، درد دیگر هست سرگردان من
نویسنده: رضا قهرمانی

انتظار سخت است، فراموش کردن هم سخت است...
اما اینکه ندانی باید انتظار بکشی یافراموش کنی ازهمه سخت تراست!

نویسنده: رضا قهرمانی
یک دو روزی می‌گذارد یار من تنها مرا
وه! که هجران می‌کشد امروز یا فردا مرا
شهر دلگیرست، تا آهنگ صحرا کرد یار
می‌روم، شاید که بگشاید دل از صحرا مرا
یار آن‌جا و کن این‌جا، وه! چه باشد گر فلک
یار را این‌جا رساند، یا برد آن‌جا مرا
ناله کمتر کن، دلا، پیش سگانش بعد از این
چند سازی در میان مردمان رسوا مرا؟
غیر بدنامی ندارم سودی از سودای عشق
مایهٔ بازار رسواییست این سودا مرا
می‌کشم، گفتی: هلالی را به استغنا و ناز
آری، آری، می‌کشد آن ناز و استغنا مرا
نویسنده: رضا قهرمانی
یار، چون در جام می‌بیند، رخ گل‌فام را
عکس رویش چشمهٔ خورشید سازد جام را
جام می بر دست من نه، نام نیک از من مجوی
نیک نامی خود چه کار آید من بد نام را؟
ساقیا، جام و قدح را صبح و شام از کف منه
کین چنین خورشید و ماهی نیست صبح و شام را
فتنه‌انگیز است دوران، جان می در گردش آر
تا نبینم فتنه‌های گردش ایام را
از خدا خواهد هلالی در به دم جام نشاط
کو حریفی، تا به ساقی گوید این پیغام را؟ 
نویسنده: رضا قهرمانی
من همیشه با سه واژه زندگی کرده ام
راه ها رفته ام
بازی ها کرده ام
درخت
پرنده
‌آسمان
من همیشه در آرزوی واژه های دیگر بودم
به مادرم می گفتم
از بازار واژه بخرید
مگر سبدتان جا ندارد
می گفت
با همین سه واژه زندگی کن
با هم صحبت کنید
با هم فال بگیرید
کم داشتن واژه فقر نیست
من می دانستم که فقر مدادرنگی نداشتن
بیشتر از فقر کم واژگی ست
وقتی با درخت بودم
پرنده می گفت
درخت را باید با رنگ سبز نوشت
تا من آرزوی پرواز کنم
من درخت را فقط با مداد زرد می توانستم بنویسم
تنها مدادی که داشتم
و پرنده در زردی
واژه ی درخت را پاییزی می دید
و قهر می کرد
صبح امروز به مادرم گفتم
برای احمدرضا مداد رنگی بخرید
مادرم خندید :
درد شما را واژه دوا میکند
نویسنده: رضا قهرمانی

تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است . تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسان تر است . سهل است که انسان بمیرد تا انکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد.


مطالب مرتبط
:


نویسنده: رضا قهرمانی
اتاق فرسوده است
آینده کدر شد
صورت من کو ؟
من با این صورت
عاشق شدم
امتحان دادم
قبول شدم
ساز شنیدم
دشنام دادم
دشنام شنیدم
گرسنه شدم
باران خوردم
سیر شدم
رنگ شناختم
رنگ باختم
سفید شدم
خوابیدم
بیدارشدم
مادرم را صدا کردم
تو را صدا کردم
جواب دادم
خواب رفتم
عینک زدم
سفر رفتم
غم داشتم
ماندم
آمدم
در اینه نگاه کردم
سفر رفتم
گلدان را آب دادم
ماهی را نان دادم
می دانستم صورت من
صورت توست
سه دقیقه مانده به ساعت چهار
آینه کدر شد
هراس ندارم
آهسته در باز شد
زنی در آستانه ی در نشست
آینه کدورت داشت
به صورتم نگاه کرد
می خواست خودش را
در آینه ببیند
مرا باور کرد
مرا صدا کرد
می خواستم از دور کسی مرا ببیند
تا برای دیگران بگوید
تا کدر شدن آینه
من لبخند داشتم
زن ساکت زن صبور
با سکوت ابریشمی
از طلوع صبح از فنجان قهوه
برمیخاست
آماده بودم
در صبح
برای ریختن باران
در لیوان گریه کنم
از شما هراس ندارم
که به من تو بگویید
فقط صورتم را به دیگران بگویید
که لبخند داشت
لبم سفیدی بود
باغ ندارم
خانه ندارم
رویا ندارم
خواب دارم
عشق دارم
نان دارم
اطلسی دارم
حافظه دارم
خستگی دارم
سردی دارم
گرمی دارم
مادر دارم
قلب دارم
دوست دارم
یک چمدان دارم
یک سفر دارم
یک پاییز دارم
یک شوخی دارم
لباسهای من کهنه نیست
ولی در چمدان بسته نمی شود
یک تکه قالی دارم
آسمان نیست
ابری است
آبی است
فرهنگ لغت دارم
دوازده جلد است
مولف مرده است
یک پرتقال دارم
برای تو
عینک دارم
شیشه ندارد
نه سفید نه سیاه
برای چهارفصل است
یک لیوان از باران دارم
ناتمام است
شکسته است
یک جفت جوراب آبی دارم
دریا را دوست دارم
کار نمی کند
سه دقیقه مانده به چهار را
نشان می دهد
اگر آینه را بشکند
اگر گل نیلوفر دهد
اگر میوه دهد
اگر حرمت مادرم را
با چادر سیاه بداند
اگر شمعدانی در اینه
کوچک تر شود
من کوچک می شدم
نویسنده: رضا قهرمانی
هر دارو که علاج بود
در خانه داشتم
اما تنم در باد
به تماشای غزلهای آخر می رفت
امروز را بی تو خفتم
فردا که خاک را به باد بسپارند
تو را یافته ام
مگر تو نسیم ابر بودی
که تو را در باران گم کردم؟
نویسنده: رضا قهرمانی
آرزومند توام، بنمای روی خویش را
ور نه، از جانم برون کن ارزوی خویش را
جان در آن زلفست، کمتر شانه کن، تا نگسلی
هم رگ جان مرا، هم تار موی خویش را
خوب‌رو را خوی بد لایق نباشد، جان من
همچو روی خویش نیکو ساز خوی خویش را
چون به کویت خاک گشتم پایمالکم ساختی
پایه بر گردون رساندی خاک کوی خویش را
آن نه شبنم بود ریزان، وقت صبح، از روی گل
گل ز شرمت ریخت بر خاک آبروی خویش را
مرده‌ام، عیسی‌دمی خواهم، که یابم زندگی
همره باد صبا بفرست بوی خویش را
بارها گفتم: هلالی، ترک خوبان کن ولی
هیچ تأثیری ندیدم گفتگوی خویش را 
نویسنده: رضا قهرمانی

حسادت احساس وحشتناکی است . به هیچ یک از رنج ها شبیه نیست زیرا در آن هیچ گونه تعالی یا حتی غم واقعی وجود ندارد . فقط رنج می دهد و بس نفرت انگیز است..!


نویسنده: رضا قهرمانی
چه سرگردان است این عشق
که باید نشانی اش را
از کوچه های بن بست گرفت
چه حدیثی است عشق
که نمی پوسد و افسرده نیست
حتی آن هنگام
که از آسمان به خانه آوار
شود
نویسنده: رضا قهرمانی
من کیم بوسه زنم ساعد زیبایش را؟
گر مرا دست دهد بوسه زنم پایش را
چشم ناپاک بر آن چهره دریغ است، دریغ
دیدهٔ پاک من اولیست تماشایش را
ناز می‌بارد از آن سرو سهی سر تا پا
این چه ناز است؟ بنازم قد و بالایش را
خواهم از جامهٔ جان خلعت آن سرو روان
تا در آغوش کشم قامت رعنایش را
جای او دیدهٔ خونبار شد، ای اشک، برو
هر دم از خون دل آغشته مکن جایش را
هیچ کس دل به خریداری یاری ندهد
که به هم بر نزند حسن تو سودایش را
زان دو لب هست تمنای هلالی سخنی
کاش، گویی که: برآرند تمنایش را

نویسنده: رضا قهرمانی
فرصتی بخواهید 
تا گیسوان خود را در آفتاب کنار رودخانه 
شانه بزنید 
فرصتی بخواهید 
که مخفی ترین نام خود را 
که خون شما را صورتی می کند 
از رود بزرگ بپرسید 
به نام آن اسب 
به نام آن بیابان 
شما فرصت دارید 
تا چیدن گندم ها 
تا زرد شدن کامل گندم ها
عاشق شوید 
فقط روزهای کودکی رابرای یکدیگر
نگویید 
گندم ها زرد شدند 
گندم ها چیده شدند 
نان گرم آماده است 
ولی 
شما کنار بوته های زرد ذرت باشید 
آب را در کوزه بریزید 
کوزه را کنار تنها بوته ی گل سرخ 
بگذارید 
ما 
شما را هنوز به خاطر آن گل سرخ 
دوست داریم

نویسنده: رضا قهرمانی
با لبخند 
نشانی خانه ی تو را می خواستم
همسایه ها می گفتند سالها پیش
به دریا رفت 
کسی دیگر از او 
خبر ندارد 
به خانه ی تو 
نزدیک می شوم 
تو را صدا می کنم 
در خانه را می زنم 
باران می بارد 
هنوز 
باران می بارد

نویسنده: رضا قهرمانی
یار ما هرگز نیازارد دل اغیار را
گل سراسر آتشست، اما نسوزد خار را
دیگر از بی‌طاقتی خواهم گریبان چاک زد
چند پوشم سینهٔ ریش و دل افگار را؟
بر من آزرده رحمی کن، خدا را، ای طبیب
مرهمی نه، کز دلم بیرون برد آزار را
باغ حسنت تازه شد از دیدهٔ گریان من
چشم من آب دگر داد آن گل رخسار را
روز هجر از خاطرم اندیشهٔ وصلت نرفت
آرزوی صحت از دل کی رود بیمار را؟
حال خود گفتی: بگو، بسیار و اندک هر چه هست
صبر اندک را بگویم، یا غم بسیار را؟
دیدن جانان دولتی باشد عظیم
از خدا خواهد هلالی دولت دیدار را

نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: خسرو شکیبایی
شاعر: 
رسول نجفیان

عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما‚ از اونا فقط
خاطره هاشون به جا می مونه
کجاست اون کوچه ‚ چی شد اون خونه
آدماش کجان خدا می دونه
بوته ی یاس باباجون هنوز
گوشه ی باغچه توی گلدون
عطرش پیچیده تا هفت تا خونه
خودش کجاهاست خدا می دونه
میرن آدما ‚ از اونا فقط
خاطره هاشون به جا می مونه
تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گوشه ی طاقچه توی
ایوونه
خودش کجاهاست خدا می دونه
خودش کجاهاست خدا می دونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا می مونه
پرسید زیر لب یکی با حسرت
پرسید زیر لب یکی با حسرت
از ماها بعد ها چه یادگاری
می خواد بمونه خدا می دونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا می مونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا می مونه

دانلود دکلمه 


نویسنده: رضا قهرمانی

اگه آدم کسی رو نداشته باشه دیوونه میشه.
فرق نمیکنه طرفِ آدم کی باشه. هرکی میخواد باشه! اما پهلوت باشه!
من بِت میگم. یادت باشه، آدم از تنهایی ناخوش میشه!


مطالب مرتبط:
نویسنده: رضا قهرمانی
دیده را بی دیدن روی عزیزان نور نیست
کور باشد آنکه او را در جهان منظور نیست
خاطر رنجور را دیدار یاران مرهم است
گرچه رنجور غم عشق ای عجب رنجور نیست
عاشقانرا ، راز عشق از پرده می افتد برون
بر نگاه خرده بینان نکته ای مستور نیست
غیر تسلیم و رضا بر جور خوبان چاره یست
در مقام عشقبازی هیچکس را زور نیست
دوستان گویند "بخرد" عمر خود را بیمه کن
من نخواهم عمر اگر وصل توام میسور نیست


برچسب‌ها: برگفته از کتاب گلزار جاویدان
نویسنده: رضا قهرمانی
تا آسمان عشق تو پرواز کرده ام 
مهتاب را به راز خود انباز کرده ام
آن غنچه ام که زندگی جاودانه را
با شعله ی نگاه تو آغاز کرده ام
دیگر درون سینه من آتشی نماند
تا آتشین ترانه غم ساز کرده ام
رازیست در میان شب و ماهتاب و من
بس سعی در نهفتن این راز کرده ام
بر من مگیر گیر چه درین تنگ آشیان
لب را به شکوه های زمان بازکرده ام

نویسنده: رضا قهرمانی
خورشید من چو آینه در پیش رو گرفت
آتش به جان آینه از روی او گرفت
تا دم زدم به آینه از روی ماه او
شد تیره از خجالت و در خاک رو گرفت
بود آرزوی آن دهنم لب ز خنده بست
بر روی این شکسته در آرزو گرفت
دیدم میان یار و ندیدم دهان او
نتوان به هیچ دید چو در دیده مو گرفت
خوشوقت آنکه همچو گل و غنچه از نشاط
در دست جام باده و بر سر سبو گرفت
دل را خوشست کنج غمت کی رود به باغ
آواره جغد بین که به ویرانه خو گرفت
در شهر ،دل مساز (بنایی) سرای عشق
این شهر را چو سیل غم از چهار سو گرفت

نویسنده: رضا قهرمانی
خامشی جستم که حاسد مرده پندارد مرا
وز سر رشگ و حسدکمتر بیازارد مرا
زنده درگور سکوتم من‌، مگر زین بیشتر
روزگار مرده‌پرور خوار نشمارد مرا
مردمان از چشم بد ترسند و من از چشم خوب
حق ز چشم خوب مهرویان نگهدارد مرا
مرک‌شاعر زندگی‌بخش خیال اوست کاش
این خموشی در شمار مردگان آرد مرا
سینه‌ام زآه پیاپی چاک شد، کو آن طبیب
کز تشفی مرهمی بر سینه بگذارد مرا
تا مگر تأثیر بخشد ناله‌های زار من
آرزوی مرگ حالی بسته‌لب دارد مرا
شد امید از شش‌ جهت ‌مقطوع‌ و نومیدی ‌رسید
بو که نومیدی به دست مرگ بسپارد مرا

نویسنده: رضا قهرمانی
در کمین اندوه هستم 
بانو
مرا دریاب 
به خانه ببر 
گلی را فراموش کرده ام 
که بر چهره ام نمی تابید 
زخم های من دهان گشوده اند 
همه ی روزگار پر، از  
اندوه بود 
بانو مرا 
قطره قطره دریاب 
در این خانه 
جای سخن نیست 
زبان بستم 
عمری گذشت 
مرا از این خانه 
به باغ ببر 
سرنوشت من 
به بدگمانی
به خوناب دل 
خاموشی لب 
اشک های یخ بسته 
بر صورت من است 
هیچکس یورش دل را 
در خانه ندید 
بانو
من به خانه آمدم 
و دیدم 
که عشق چگونه 
فرو می ریزد 
و قلب در اوج 
رها می شود 
و بر کف باغچه می ریزد 
بانو مرا دریاب 
ما شب چراغ نبودیم
ما در شب باختیم 
 

نویسنده: رضا قهرمانی
من کیستم تا هر زمان پیش نظر بینم تو را
گاهی گذر کن سوی من، تا در گذر بینم تو را
افتاده بر خاک درت، خوش آن‌که آیی بر سرم
تو زیر پا بینی و من بالای سر بینم تو را
یک بار بینم روی تو دل را چه سان تسکین دهم؟
تسکین نیابد، جان من، صد بار اگر بینم تو را
از دیدنت بیخود شدم، بنشین به بالینم دمی
تا چشم خود بگشایم و بار دگر بینم تو را
گفتی که هر کس یک نظر بیند مرا جان می‌دهد
من هم به جان در خدمتم، گر یک نظر بینم تو را
صد بار آیم سوی تو، تا آشنا کردی به من
هر بار از بار دگر بیگانه‌تر بینم تو را
تا کی هلالی را چنین زین ماه میداری جدا؟
یا رب! که ای چرخ فلک، زیر و زبر بینم تو را


نویسنده: رضا قهرمانی
به دل غمین ما گر غم عشق خود فزودی
به صفای خویش زنگ دل مبتلا زدودی
تو نسیم ای پیام آور بیدلان خدا را
برسان به دردمندان جهان زما درودی
چو به دوست عهد بستم ، همه بندها گسستم
نه هوای خویش دارم نه غم زیان سودی
تو به اوج راه جستی و به آشیان خورشید
چو به عزم کوی جانان پر و بال گشودی
مه من به لطف بزدای ز رخ غبار غربت
بنواز گوش جان را به ترنمی ،سرودی
هله آفتاب زد خیز و در سرای بگشا
به تفرجی درآ خیمه بزن کنار رودی
به دیار دوست بشتاب و زهر چه هست بگذر
دل خویشتن بپیرای ز هر نبود و بودی


برچسب‌ها: از کتاب غزل و رباعی خدیوی
نویسنده: رضا قهرمانی

طاقت فرساترین دردها تنهائی است ،
بی آشنا بودن است ،
گنج بودن و در ویرانه ماندن است ،
وطن پرست بودن و در غربت بودن است .
عشق داشتن و زیبائی نیافتن است ،
زیبا بودن و عشق نجستن است ،
نیمه بودن است ناتمام زیستن است
بی انتظار گشتن است ،
چنگ بودن و نوازنده نداشتن است ،
نوازنده بودن و چنگ نداشتن است
متن بودن و خواننده نداشتن است
در خلا زیستن است ،
برای هیچ کس بودن است
برای زنده بودن کسی نداشتن است
بی ایمان بودن است
بی بند و بی پیوند و آواره بودن است
جهت نداشتن است
دل به هیچ پیوندی نبستن است
جان به هیچ پیمانی گرم نداشتن است .
اینها درد های وحشی بود
دردهای دل های بزرگ و روح های عالی
چگونه انسان می تواند باشد و رنج نکشد ،
باشد و دردمند نباشد ؟


مطالب مرتبط:
نویسنده: رضا قهرمانی
نور در کاسه‌ی مس، چه نوازش‌ها می‌ریزد!
نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می‌آرد.
پشت لبخندی پنهان هر چیز.
روزنی دارد دیوار زمان، که از آن، چهره‌ی من پیداست.
چیزهایی هست، که نمی‌دانم.
می‌دانم، سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد.
می‌روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم.
راه می‌بینم در ظلمت، من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن
 و پر از دار و درخت.
پرم از راه، از پل، از رود، از موج.
پرم از سایه‌ی برگی در آب:
چه درونم تنهاست...

نویسنده: رضا قهرمانی
این تازه نیست 
قدیمی است 
دو نفر 
همه نیستند 
همیشه نیستند 
خویش اند 
و حس و حدسشان برای حادثه نزدیک
حدس دور دارند 
برادر نیستند 
که من بودم
تو نبودی
یا نمی دانم 
شاید جوان بودم 
شما جوان بودید 
تو پیر بودی
کبوتران را دانه ندادم
یک تکه آسمان را خوب حفظ کردیم 
که وقتی تو نبودی
بتوانیم از حفظ بخوانیم 
این برای آن روزها کافی بود

نویسنده: رضا قهرمانی
جان خوشست، اما نمی‌خواهم که: جان گویم تو را
خواهم از جان خوش‌تری باشد، که آن گویم تو را
من چه گویم که آنچنان باشد که حد حسن توست؟
هم تو خود فرما که: چونی، تا چنان گویم تو را
جان من، با آن که خاص از بهر کشتن آمدی
ساعتی بنشین، که عمر جاودان گویم تو را
تا رقیبان را نبینم خوش‌دل از غم‌های خویش
از تو بینم جور و با خود مهربان گویم تو را
بس که می‌خواهم که باشم با تو در گفت و شنود
یک سخن گر بشنوم، صد داستان گویم تو را
قصهٔ دشوار خود پیش تو گفتن مشکلست
مشکلی دارم، نمی‌دانم چه سان گویم تو را؟
هر کجا رفتی، هلالی، عاقبت رسوا شدی
جای آن دارد که: رسوای جهان گویم تو را

نویسنده: رضا قهرمانی
ماه من امشب رخشنده تر است
من بر او فتنه و فتنه دگر است
پرتو مجلس ما از رخ اوست
پرتو دیده صاحبنظر است
فتنه اگیز و بلاخیز بتی است
صد بلا را بیکی غمزه در است
هر کجا میگذرد دل ببرد
دلبری سرکش و بیدادگر است
منع نتوان گل خوشبوی ز بوی
نور خورشید به هر بام و در است
رشکم آید که به او درنگرند
مایه حسرت و خون جگر است
"بخرد" از دست مده دامن عشق
فرصت ایدوست جهان درگذر است

 


برچسب‌ها: برگرفته از گلرار جاویدان محمود هدایت
نویسنده: رضا قهرمانی

ای سرزمین!
کدام فرزندها،در کدام نسل تو را آزاد آباد و سربلند،با چشمان باور خود خواهند دید؟
ای مادر ای ایران!جان زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد.
ای ما نثار عافیت تو.

نویسنده: رضا قهرمانی
ترک یاری کردی و من همچنان یارم تو را
دشمن جانی و از جان دوست‌تر دارم تو را
گر به صد خار جفا آزرده‌سازی خاطرم
خاطر نازک به برگ گل نیازارم تو را
قصد جان کردی که یعنی: دست کوته کن ز من
جان به کف بگذارم و از دست نگذارم تو را
گر برون آرند جانم را ز خلوت‌گاه دل
نیست ممکن، جان من، کز دل برون آرم تو را
یک دو روزی صبر کن، ای جان بر لب آمده
زانکه خواهم در حضور دوست بسپارم تو را
این چنین کز صوت مطرب بزم عیشم پر صداست
مشکل آگاهی رسد از نالهٔ زارم تو را
گفته‌ای: خواهم هلالی را به کام دشمنان
این سزای من که با خود دوست می‌دارم تو را

نویسنده: رضا قهرمانی
 راستی 
چگونه باید تمام این عقوبت را 
 به کسی دیگر نسبت داد 
 و خود آرام از این خانه به کوچه رفت 
 صدا کرد 
 گفت : ایا شما می دانستید 
 من اگر سکوت را بشکنم 
جبران لحظه هایی را گفته ام 
 که هیچ یک از شما در آن حضور نداشتید 
 اگر همه ی شما حضور داشتید 
 تحمل من کم بود 
 مجبور بودم 
 همه ی شما را فقط با نام کوچکتان 
 صدا کنم 

نویسنده: رضا قهرمانی
‏از کدامین فرقه‌اید؟
‏بگوئید،
‏شما که فریاد برمی‌دارید! -

‏به جز آن که سرکوفتگانِ بسته‌دست را
‏به وقاحت
در سایه‌ی ظفرمندان
‏رجزی بخوانید،
‏یا که در معرکه‌ی جدال
‏از بام بلند خانه‌ی خویش
‏سنگ‌پاره‌ئی بپرانید
‏تا بر سر کدامین کس فرود آید.

‏که اگر چه میدان‌دار هر میدانید
‏نه کسی را به صداقت یارید
‏نه کسی را به صراحت دشمن می‌دارید.



برچسب‌ها: برگرفته از آيدا درخت و خنجر و خاطره
نویسنده: رضا قهرمانی

ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺧﻮﺑﺎﻥ ، ﺧﻮﺑﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺮﺩﻭﺩ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﺪ .
ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﻴﻦ ﺷﺪﻥ ﺧﻮﺑﺎﻥ ،ﺣﻤﻠﻪ ﻱ ﻗﻠﺒﻲ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺍﺳﺖ!


مطالب مرتبط
:
نویسنده: رضا قهرمانی

این مردها چه جور آدم هایی هستند؟ همین که طرف را کمی رام دیدند ، بد قِلقیشان شروع می شود...


نویسنده: رضا قهرمانی
به چشم لطف اگر بینی گرفتاران رسوا را
به ما هم گوشه چشمی ،که رسوا کرده‌ای ما را
پس از مردن نخواهم سایهٔ طوبی ولی خواهم
که روزی سایه بر خاکم فتد آن سروبالا را
حذر کن از دم سرد رقیب، ای نوگل خندان
که از باد خزان آفت رسد گلهای رعنا را
دلا، تا می‌توان امروز فرصت را غنیمت دان
که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را
زلال خضر باشد خاک پایت، جای آن دارد
که ذوق خاک‌بوسی بر زمین آرد مسیحا را
هلالی را چه حد آن که بر ماه رخت بیند؟
به عشق ناتمام او چه حاجت روی زیبا را؟

نویسنده: رضا قهرمانی
این که ما تا سپیده سخن از گل های بنفشه بگوییم
شب های رفته را بیاد بیآوریم 
آرام و با پچ پچ برای یک دیگر از طعم کهن مرگ بگوییم
همه ی هفته در خانه را ببندیم 
برای یک دیگر اعتراف کنیم 
که در جوانی کسی را دوست داشته ایم 
که کنون سوار بر درشکه ای مندرس 
در برف مانده است 
نه 
باید دیگر همین امروز
در چاه آب خیره شد درشکه ی مانده در برف را 
باید فراموش کنیم 
هفته ها راه است تا به درشکه ی مانده در برف برسیم 
ماه ها راه است تا به گلهای بنفشه برسیم 
گلهای بنفشه را در شبهای رفته بشناسیم 
ما نخواهیم توانست با هم مانده ی عمر را 
در میان کشتزاران برویم
اما من تنها 
گاهی چنان آغشته از روز می شوم 
که تک و تنها 
در میان کشتزاران می دوم 
و در آستانه ی زمستان 
سخن از گرما می گویم 
من چندان هم 
برای نشستن در کنار گلهای بنفشه 
بیگانه و پیر نیستم 
هفته ها از آن روزی گذشته است 
که درشکه ی مندرس در برف مانده بود 
مسافران 
که از آن راه آمده اند 
می گویند 
برف آب شده است 
هفته ها است 
در آن خانه ای که صحبت از مرگ می گفتیم 
آن خانه 
در زیر آوار گلهای اقاقیا 
گم شده است
مرا می بخشید 
که باز هم 
سخن از 
گلهای بنفشه گفتم 
گاهی تکرار روزهای 
گذشته 
برای من تسلی است 
مرا می بخشید 

نویسنده: رضا قهرمانی

تـراژدی این نیست که تنها باشی، بلکه این است که نتوانی تنها باشی...! 


مطالب مرتبط:


نویسنده: رضا قهرمانی
باز عروس چمن جلوه‌گری ساخت کار 
ورنه عروسانه چیست گل زده گرد عذار
گر نفگنده است گل عکس در آب از چه روست 
گاه تماشا در آب دیدهٔ بلبل چهار
نوبت آن شد که باز از عمل نامیه 
نقش گل آید برون از پی صوت هزار
طفل شکوفه که باد، از سر دوش درخت 
افکندش بر زمین، جوی نهد بر کنار
شاخ گل زرد دید نرگس و یک غنچه کند 
تا بسر ناخنش باز کند طفل‌وار
دست عروس چنار بر لب جو شد دراز 
رفت ز عکس هلال در تک آبش سوار 

نویسنده: رضا قهرمانی
بالا گرفته کار جنون؛ کولی، دوباره زار بزن!
بغض فشرده می‌کُشدت؛ فریاد کن، هوار بزن!
عشق است جمله هستی تو، جانت به نقد اوست گرو؛
انکار خویشتن چه کنی؟ برشو به بام و جار بزن!
آتش گرفته جان و تنت، پوشیده بس نشد سخنت؟
شد تیره جان روشن تو؛ این پرده بر کنار بزن!
«حق‌حق» فکنده حق‌طلبی - آخر نه کم ز مرغ شبی:
دیوار خامشی بشکن؛ گلبانگ «یاریار» بزن!
درگیرودارِ شورش تن، بشکن، بدر، ز ریشه بکن؛
دل را بکش ز سینه برون، بر فرق انتظار بزن!
‏نه! این دلِ فضولِ تو را افزون بود شکنجه روا:
گوشش بکش، ز خانه ببر، درکوچه‌اش به دار بزن!
‏نه! نه! مباد این به جنون! کاین شب‌چراغ آتشِ و خون
طُرفه‌ست؛ زو بساز نگین، بر تاج روزگار بزن!
‏نه! نه! گل است این دل تو، زیبنده‌ی حمایل تو؛
سنجاق کن شلال بر او، بر دوش و بر، به کار بزن!
‏نه! نه! نگاه دار ولی؛ میعاد چون رسید، دلی
‏چون مرغکی شکار شده، بر نیزه‌ی سوار بزن!



برچسب‌ها: سیمین بهبهانی كولي و نامه و عشق
نویسنده: رضا قهرمانی
 حاشا و ابدا
 که مرا دلگیری
 از آسمان نیست
 این سرشت ابر است که ببارد
 اگر نبارد
 مرا راستی ادامه ی عمر چگونه است
 ابر نمی بارد
 عمر
ادامه دارد
 و مرا غزلی به یاد مانده است
 که برای تو بخوانم
 ایستاده بودم که بهار شد
 و غزل را بیاد آوردم
 خواندم
 تو مرده بودی
 حاشا و ابدا
 که نه تو را بیاد دارم
 غزل را بیاد دارم
 ابیاتش شباهت به قصیده دارد  
نویسنده: رضا قهرمانی
ز روی مهر اگر روزی ببینی یک دو شیدا را
به ما هم گوشهٔ چشمی، که شیدا کرده‌ای ما را
به هر جا پا نهی آن جا نهم صد بار چشم خود
چه باشد؟ آه! اگر یک‌باره بر چشمم نهی پا را
مرا گر در تمنای تو آید صد بلا بر سر
ز سر بیرون نخواهم کرد هرگز این تمنا را
چو در بازار حسن از یک طرف پیدا شدی، ناگه
خریداران یوسف برطرف کردند سودا را
شنیدم این که: فردا ماه من عزم سفر دارد
بمیرم کاش امروزت، نبینم روی فردا را
هلالی را به یک دیدن غلان خویشتن کردی
عجب بیناییی کردی، بنازم چشم بینا را

نویسنده: رضا قهرمانی
با من بمان ای تو خوب، ای یگانه
برخیز، برخیز، برخیز
‏با من بیا ای تو از خود گریزان
من بی‌تو گم می‌کنم راهِ خانه.
‏با من سخن سرکن ای ساکتِ پر فسانه
آیینه‌ی بیکرانه.

‏می‌ترسم ای سایه، می‌ترسم ای دوست،
می‌پرسم آخر بگو تا بدانم
‏نفرین و خشمِ کدامین سگِ صرعیِ مست
این ظلمتِ غرقِ خون و لجن را
‏چونین پر از هول و تشویش کرده‏ست؟
ای کاش می‌شد بدانیم
‏ناگه غروبِ کدامین ستاره
‏ژرفای شب را چنین بیش کرده‏ست؟

‏هشدار ای سایه ره تیره‌تر شد
‏دیگر نه دست و نه دیوار
دیگر نه دیوار نه دوست
‏دیگر به من تکیه کن، ا‏ی من، ای دوست، امّا
هشدار کاین‌سو کمین‌گاه وحشت
‏وآن سو هیولای هول است
‏وز هیچ‌یک هیچ مهری نه بر ما
‏ای سایه، ناگه دلم ریخت، افسرد، افسرد
ا‏ی کاش می‌شد بدانیم
‏ناگه کدامین ستاره فرو مرد؟



برچسب‌ها: برگرفته از اين اوستا مهدی اخوان ثالث
نویسنده: رضا قهرمانی
سعی کردم که شود یار ز اغیار جدا
آن نشد عاقبت و من شدم از یار جدا
از من امروز جدا می‌شود آن یار عزیز
همچو جانی که شود از تن بیمار جدا
گر جدا مانم از او خون مرا خواهد ریخت
دل خون‌گشته جدا، دیدهٔ خون‌بار جدا
زیر دیوار سرایش تن کاهیدهٔ من
همچو کاهیست که افتاده ز دیوار جدا
من که یک بار به وصل تو رسیدم همه عمر
کی توانم که شوم از تو به یک بار جدا؟
دوستان، قیمت صحبت بشناسید، که چرخ
دوستان را ز هم انداخته بسیار جدا
غیر آن مه، که هلالی به وصالش نرسید
ما درین باغ ندیدم گل از خار جدا
نویسنده: رضا قهرمانی
مه من، به جلوه‌گاهی که تو را شنودم آن‌جا
جگرم ز غصه خون شد، که چرا نبودم آن‌جا؟
گه سجده خاک راهت به سرشک می‌کنم گل
غرض آن‌که دیر ماند اثر سجودم آن‌جا
من و خاک آستانت، که همیشه سرخ‌رویم
به همین قدر که روزی رخ زرد سودم آن‌جا
به طواف کویت آیم، همه شب، به یاد روزی
که نیازمندی خود به تو می‌نمودم آن‌جا
پس ازین جفای خوبان ز کسی وفا نجویم
که دگر کسی نمانده که نیازمودم آن‌جا
به سر رهش، هلالی، ز هلاک من که را غم؟
چو تفاوتی ندارد عدم و وجودم آن‌جا

نویسنده: رضا قهرمانی
‏دل من دیر زمانی است که می‌پندارد:
«دوستی» نیز گُلی است؛
‏مثل نیلوفر و ناز،
‏ساقه‌ی ترد ظریفی دارد.
‏بی‌گمان سنگدل است آن‌که روا می‌دارد
‏جانِ این ساقه‌ی نازک را
‏- دانسته -
‏بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست،
از نخستین دیدار،
هر سخن، هر رفتار،
دانه‌هایی است که می‌افشانیم.
برگ و باری است که می‌رویانیم.
‏آب و خورشید و نسیم‌اش ‏«مهر» است

‏گر بدان‌گونه که بایست به بار آید،
‏زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید.
‏آن‌چنان با تو درآمیزد این روحِ لطیف،
 که تمنای وجودت همه او باشد و بس.
بی‌نیازت سازد، از همه چیز و همه کس.
‏زندگی، گرمی دل‌های به هم پیوسته‌ست
‏تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است...


نویسنده: رضا قهرمانی
‏ببین به هیئت نیلوفر، فرا نشستن بودا را:
نگشته دامن پاکش تر، گذشته آب ز سر ما را
‏گذشته آب ز سر، آری؛ چنین خوش است گذر، آری
که نیست رخصت انکاری، نیاز ماهی و دریا را
‏چگونه مست که من هستم! برون ز هست که من هستم! -
مگر به جرعه کشیدستم شرابخانه‌ی دنیا را
‏نِیَم پرنده و در اوجم، نیم رونده و خود موجم
‏مکان بسنده نخواهد شد خیال فاصله‌پیما را
‏بلورِ دل شده منشوری - سه بُعد او سه زمان اینک -
به هر مراقبه می‌بینم د‏ر او بصیرت شیوا را.

‏من ایستاده چنان بالا که چرخ زیر قدم دارم
‏مدارِ زهره برآشوبد اگر فراز کنم پا را
‏خیال من رخ هستی را چنان کشیده که من خواهم
به غیر راست نپندارم فریب عالم رؤیا را
گیاهواره‌ی رؤیا زی برون ز خواب نمی‌باید
 رون ز آب نیارد ‏کس گیاه رسته به ژرفا را.

ز آب رسته چو نیلوفر - همو یکی‌ست بری د‏امن
که د‏ر هوای نکورایی کشیده رایت گل‌ها را.



برچسب‌ها: كولي و نامه و عشق سیمین بهبهانی
نویسنده: رضا قهرمانی
نام اثر:
آبی، خاکستری، سیاه


نام شاعر:
حمید مصدق


حجم:
9.98 MB
 

 
نویسنده: رضا قهرمانی
من به خود می‌گویم:
«چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟»

با من اکنون چه نشستن‌ها، خاموشی‌ها،
با تو اکنون چه فراموشی‌هاست.

چه کسی می‌خواهد
من و تو «ما» نشویم
خانه‌اش ویران باد!

من اگر «ما» نشوم، تنهایم
تو اگر «ما» نشوی،
ـ خویشتنی

از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو
مُشتِ رسوایان را وا نکنیم.

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی‌خیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجۀ هر دشمنِ دون
ـ آویزد
 


برچسب‌ها: بر گرفته از آبی خاکستری سیاه حمید مصدق
نویسنده: رضا قهرمانی
کاش که من بال و پری داشتم
جانب کویش گذری داشتم
آتش عشقش چو بجانم فتاد
سوخت اگر بال و پری داشتم
میزدم آتش به نهال حیات
گر نه امید ثمری داشتم
گلشن حسن تو ، که شاداب باد
منهم از آن چشم بری داشتم
رفتی از این شهر و نگفتی که من
شیفته ی در بدری داشتم
دل به رهش پر زد و میگفت باز
کاش که من بال و پری داشتم
 
برچسب‌ها: برگرفته از کتاب سفینه غزل
نویسنده: رضا قهرمانی
از غم خبری نبود اگر عشق نبود 
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطۀ موهومی بود 
این دایرۀ کبود ، اگر عشق نبود 
از آینه ها غبار خاموشی را 
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینۀ هر سنگ دلی در تپش است 
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود 
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟ قیصر امین پور

نویسنده: رضا قهرمانی
من اگر رندم و قلّاشم، اگر درویشم
هر چه ام، عاشق رخسار تو کافر کیشم
دست کوتاه از آن زلف درازت نکشم
گر زند عقرب جرّاره، هزاران نیشم
خواهمت تا که شبی تنگ در آغوش کشم
چه غمم گر خطری صبح درآید پیشم
دشت، آراسته از لاله رخان، دوش به دوش
من بیچاره گرفتار خیال خویشم
دل
ز عشق رخت ای دوست، کجا برگیرم
برود عمر عزیز ار به سر تشویشم
من، همان شاطر عشقم که به تو شرط کنم
گر کشم دست ز دامان تو، نادرویشم
 
نویسنده: رضا قهرمانی
بى‏ تو اى نو گل خندان، سر بستانم نیست
جز دل خون شده و دیده گریانم نیست
هم چو مهتاب، به بام آى و نگر در شب هجر
که به جز نقش خیال تو در ایوانم نیست
بامدادان که نبینم رخ زیباى تو را
اى سفر کرده، کم از شام غریبانم نیست
سر به فرمان عزیزان چه کنم گر ننهم؟
لحظه‏اى این دل سرگشته به فرمانم نیست
گر چه چون مى‏به صفا طبعِ چو آب است مرا
هیچ کس را خبر از آتش پنهانم نیست
نقد هستى کنم ایثار گلى وقت بهار
غم بى‏برگىِ ایّام زمستانم نیست
ز اشک و آهم چه شکایت، که تو را دارم دوست
همرهِ نوحم و اندیشه طوفانم نیست
گفتم اى دیده دلش نرم کن از گریه بگفت:
رخنه هرگز به دل سنگ، ز بارانم نیست
عشق، زیبا غزل عهد جوانى است، ادیب
سخنى خوش‏تر از این در همه دیوانم نیست


نویسنده: رضا قهرمانی
وقت آن شد که سر خویش، من از غم شکنم
آهی از دل کشم و حلقهٔ ماتم شکنم
گر مراد دل من را ندهد این گردون
همه اوضاع جهان، یکسره در هم شکنم
باده از کاس سفالین خورم و از مستی
به یقین جام جهان بین به سر جم شکنم
گر شود رام دمی ساقی و می گیرم از او
ترک عقبی کنم و توبه دمادم شکنم
شرحی از یوسف گمگشته خود گر بدهم
شهرت گریه یعقوب، مسلّم شکنم
سر شوریدهٔ خود، گر بنهم بر زانو
صبر ایّوب، از این شهره به عالم شکنم
بارها یار بدیدم به صبوحی می‌گفت
عزم دارم که
ز هجرم قدت از غم شکنم شاطرعباس صبوحی 
نویسنده: رضا قهرمانی
صد سینه سخن دارم ، این بار که می آیم 
رازی ز تو من دارم ، این بار که می آیم
شعری ز رخت گفتم ، کز عشق تو دُر سفتم 
بنگر که چه من دارم ، این بار که می آیم
هستی گل ناز من ، دنیای نیاز من 
من از تو سخن دارم ، این بار که می آیم
من عاشق شیدایم ، هر چند که رسوایم 
شهدی به دهن دارم ، این بار که می آیم
در محفل خود ما را ، همت کن و دعوت کن 
گنجی ز تو من دارم ، این بار که می آیم
ای شاخ گل سوسن ، ای آرزوی (بهمن)
من مهر وطن دارم این بار که می آیم

 

نویسنده: رضا قهرمانی
بر آستان در او کسی که راهش هست 
قبول و منزلت آفتاب و ماهش هست
به راستی سر ازین دامگاه دامن‌گیر 
کسی برد که ز توفیق او پناهش هست
گرت ز گوشه‌ی دل خواهش محبت اوست 
یقین بدان که از آنگونه نیز خواهش هست
چه باک از آن که پراکنده حالتیم و روان؟ 
اگر چنانکه به احوال ما نگاهش هست
تو با خدای خود ار می‌کنی معاملتی 
دلیر کن، که کریمست و دستگاهش هست
گمان مرد ز گیتی اگر دوام و بقاست 
یقین بدان تو که: اندیشه‌ی پناهش هست
به گاه عجز ضروریست عرض قصه، تو نیز 
به عجز قصه‌ی خود عرض کن، که گاهش هست
اگرچه لذت شیرین دهد، به ملک مناز 
که رخت خسروپرویز تاج و گاهش هست
چو خواجه را اجل از ملک پنبه خواهد کرد 
چه اعتبار به پشمی که در کلاهش هست؟
به نان و آب تفاخر مکن، که حیوان نیز 
به هر طرف که نگه میکند گیاهش هست
اگر ز تیغ تو نفسی سپر نیندازد 
حذر کن از نفس او، که تیر آهش هست
رونده، گو: قدم اینجا به احتیاط بنه 
که زیر هر قدمی چندگونه چاهش هست
اگر گناه کند نیک مرد خیراندیش 
مترس، گو، زعقوبت، که عذرخواهش هست
مقدسا و خدایا، به حق راهروی 
که از هدایت خاص تو انتباهش هست
که روز بازپسین در گذار و رحمت کن
بر آنکه جاه ندارد، برآنکه جاهش هست
به بوی لطف تو می‌آید اوحدی برتو 
اگرچه سخت مخوفست و پرگناهش هست
گرش به تیر بدوزی ورش به تیغ‌زنی 
ره گریز ندارد، که داغ شاهش هست
ز کردهای خودش گرچه خوفهاست، ولی 
امید رحمت و آمرزش الهش هست
در آنزمان که تو بر نامه‌ی سیه بخشی 
برو ببخش، که بس نامه‌ی سیاهش هست
ز خرمن عمل نیکش ارچه نیست جوی 
ز شرم بی‌عملی گونه‌ی چو کاهش هست
بر آتش دل وت گر گواه می‌خواهی 
ز گرمی نفس خویشتن گواهش هست
نویسنده: رضا قهرمانی
یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می‌ریخت
بر سر ما ز در و بام و هوا گل می‌ریخت
سر به دامان منت بود وز شاخ بادام
بر رخ چون گلت آرام صبا گل می‌ریخت
خاطرت هست آن شب همه شب تا دم صبح
گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل می‌ریخت
نسترن خم شده، لعل لب تو نوازش می‌داد
خضر گویی به لب آب بقا گل می‌ریخت
زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من
می‌زدم دست بدان زلف دو تا گل می‌ریخت
تو فرو دوخته دیده به مه و باد صبا
چون عروس چمنت بر سر و پا گل می‌ریخت
گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود
راستی تا سحر از شاخه چرا گل می‌ریخت؟
شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود
که به پای تو ومن از همه جا گل می‌ریخت


نویسنده: رضا قهرمانی
این ترانه بوی نان نمی‌دهد
بوی حرف دیگران نمی‌دهد
سفرهء دلم دوباره باز شد
سفره‌ای كه بوی نان نمی‌دهد
نامه‌ای كه ساده و صمیمی است
بوی شعر و داستان نمی‌دهد:
…با سلام و آرزوی طول عمر
كه زمانه این زمان نمی‌دهد
كاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی‌دهد
یك وجب زمین برای باغچه
یك دریچه، آسمان نمی‌دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد، زمان نمی‌دهد!
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی‌دهد
هیچ كس برایت از صمیم دل
دست دوستی تكان نمی‌دهد
هیچ كس به غیر ناسزا تو را
هدیه‌ای به رایگان نمی‌دهد
كس ز فرط های‌و‌هوی گرگ و میش
دل به هی‌هی شبان نمی‌دهد
جز دلت كه قطره‌ای است بیكران
كس نشان ز بیكران نمی‌دهد
عشق نام بی‌نشانه است و
كسنام دیگری بدان نمی‌دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی‌دهد
ناامیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن…نمی‌دهد
پاره‌های این دل شكسته را
گریه هم دوباره جان نمی‌دهد
خواستم كه با تو درد دل كنم
گریه‌ام ولی امان نمی‌دهد…


برچسب‌ها: از آینه های ناگهان
نویسنده: رضا قهرمانی
من قامت بلند تو را در قصيده اي
با نقش قلب تو، تصوير مي كنم

در شبانِ غم تنهایی خویش،
عابدِ چشم سخنگوی توام.
من در این تاریکی،

من در این تیره‌شبِ جانفرسا،
زائر ظلمتِ گیسوی توام.

شکن گیسوی تو،
موج دریای خیال.
کاش با زورقِ اندیشه شبی،
از شطِ گیسوی مواج تو، من
بوسه‌زن بر سر هر موج گذر می‌کردم.
کاش بر این شطِ مواجِ سیاه
همۀ عمر سفر می‌کردم.

وای، باران؛
باران؛
شیشۀ پنجره را باران شُست.
از دل من اما،
ـ چه کسی نقش تو را خواهد شُست؟

آسمان سربی‌رنگ،
من درونِ قفسِ سردِ اتاقم دلتنگ.

می‌پرد مُرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغانِ نگاهم را شست.

خواب رؤیای فراموشی‌هاست!
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشی‌هاست.
با تو در خواب مرا
لذتِ نابِ همآغوشی‌هاست.

من شکوفایی گُل‌های امیدم را در رؤیاها می‌بینم،
و ندایی که به من می‌گوید:
«گر چه شب تاریک است
«دل قوی دار،
سحر نزدیک است.

دلِ من، در دلِ شب،
خوابِ پروانه شدن می‌بیند.
مهر در صبحدمان داس به‌دست
خرمنِ خوابِ مرا می‌چیند

آسمان‌ها آبی،
ـ پر مرغانِ صداقت آبی‌ست ـ
دیده در آینۀ صبح تو را می‌بیند.

از گریبانِ تو صبح صادق،
می‌گشاید پر و بال.

تو گُلِ سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاکِ سحری؟
ـ نه،
از آن پاکتری.
تو بهاری؟
ـ نه،
ـ بهاران از توست.
از تو می‌گیرد وام،
هر بهار اینهمه زیبایی را.

بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود به خانۀ خود خواهم برد
که در ان شوکتِ پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگی‌اش،
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می‌بارد.

باز کن پنجره را
من تو را خواهم بُرد؛
به عروسیِ عروسک‌های
کودکِ خواهر خویش؛
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره‌ای نیست عبوس.
کودکِ خواهر من
در شب چشنِ عروسیِ عروسک‌هایش می‌رقصد
کودکِ خواهرِ من،
امپراتوری پُر وسعتِ خود را هر روز
شوکتی می‌بخشد.
کودک خواهر من نامِ تو را می‌داند
تامِ تو را می‌خواند!
ـ گُلِ قاصد آیا
با تو این قصۀ خوش خواهد گفت؟!

باز کُن پنجره را
من تو را خواهم بُرد
به سر رود خروشان حیات،
آبِ این رود به سرچشمه نمی‌گردد باز؛
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز.
باز کُن پنجره را!
ـ صبح دمید!.

و چه رؤیاهایی!
که تبه گشت و گذشت.
و چه پیوند صمیمیت‌ها،
که به آسانی یک رشته گُسست.
چه امیدی، چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی‌بَر گردید.

دلِ من می‌سوزد،
که قناری‌ها را پَر بستند.
که پر پاکِ پرستوها را بشکستند.
و کبوترها را
ـ آه، کبوترها را ...
و چه امید عظیمی به عبث انجامید.

در میانِ من و تو فاصله‌هاست
گاه می‌اندیشم،
ـ می‌توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری
دست‌های تو توانایی آن را دارد؛
ـ که مرا،
زندگانی بخشد.
چشم‌های تو به من می‌بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته‌ای از زندگی من هستی.

من به بی‌سامانی
باد را می‌مانم
من به سرگردانی،
ابر را می‌مانم.

من به آراستگی خندیدم.
منِ ژولیده به آراستگی خندیدم.
ـ سنگِ طفلی، اما
خوابِ نوشینِ کبوترها را می‌آشفت.
قصۀ بی‌سر و سامانی من،
باد با برگِ درختان می‌گفت.
باد با من می‌گفت:
چه تُهیدستی مرد!
ابر باور می‌کرد.

من در آئینه رُخ خود دیدم
و به تو حق دادم.
آه می‌بینم، می‌بینم
تو به اندازۀ تنهایی من خوشبختی
من به اندازۀ زیبایی تو غمگینم

من چه دارم که تو را در خور؟
ـ هیچ.
من چه دارم که سزاوار تو؟
ـ هیچ.

تو همه هستی من،
تو همه زندگی من هستی.
تو چه داری؟
ـ همه چیز.
تو چه کم داری؟
ـ هیچ.

بی تو درمی‌یابم،
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را.
کاهش جان من این شعر من است.
آرزو می‌کردم،
که تو خوانندۀ شعرم باشی.
ـ راستی شعر مرا می‌خوانی؟ ـ
نه، دریغا، هرگز،
باورم نیست که خوانندۀ شعرم باشی.
ـ کاشکی شعر مرا می‌خواندی! ـ

گاه می‌اندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟
آن‌زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می‌شنوی، روی تو را
کاشکی می‌دیدم.

شانه بالا زدنت را،
ـ بی‌قید ـ
و تکان دادن دستت که،
ـ مهم نیست زیاد ـ
و تکان دادن سر را که،
ـ عجیب! عاقبت مٌرد؟
ـ افسوس!
ـ کاشکی می‌دیدم!

من به خود می‌گویم:
«چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
عشق تو خاکستر کرد؟»

با من اکنون چه نشستن‌ها، خاموشی‌ها،
با تو اکنون چه فراموشی‌هاست.

چه کسی می‌خواهد
من و تو ما نشویم
خانه‌اش ویران باد!

من اگر «ما» نشوم، تنهایم
تو اگر «ما» نشوی،
ـ خویشتنی

از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو
مُشتِ رسوایان را وا نکنیم.

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی‌خیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمنِ دون
ـ آویزد

دشت‌ها نام تو را می‌گویند.
کوهها شعر مرا می‌خوانند.

کوه باید شد و ماند،
رود باید شد و رفت،
دشت باید شد و خواند.

در من این جلوۀ اندوه ز چیست؟
در تو این قصۀ پریهز ـ که چه؟
در من این شعلۀ عصیانِ نیاز،
در تو دم‌سردیِ پاییز ـ که چه؟

حرف را باید زد!
درد را باید گفت!
سخن از مهر من و جور تو نیست.
سخن از
متلاشی شدنِ دوستی است،
و عبث بودنِ پندار سرور آورِ مهر

سینه‌ام آینه‌ای است،
با غباری از غم.
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار.

من چه می‌گویم، آه . . .
با تو اکنون چه فراموشی‌ها؛
با من اکنون چه نشستن‌ها، خاموشی‌هاست.

تو مپندار که خاموشی من،
هست بُرهانِ فراموشی من.

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی‌خیزند
 


برچسب‌ها: برگرفته از مجموعۀ آبی خاکستری سیاه
نویسنده: رضا قهرمانی
فصل بهار شد، بیا تا به خُم آوریم رو،
کز سر شط خُم کِشیم آب طَرَب سبو سبو
گریه نمی‌دهد امان تا به تو من بیان کنم
قصهٔ جور زلف تو، نکته به نکته مو به مو
دعوی حسن می‌کند، چهرهٔ گل به گلستان
یار کجاست تا شود پیش حریف روبرو
راندهٔ دیر و کعبه ام، نیست به هر طرف نظر
چون نشود ستاره جو کوچه به کوچه، کو به کو
بوی عبیر زلف تو، در پس پرده خیال
کرده
ز چشم تو نهان، غنچه مثال توبتو
هان ز جفای دوستان رفته صبوحی غمین
چون نرود ز دست غم، خانه به خانه سو به سو
 
نویسنده: رضا قهرمانی
در مقامی که رسد زو به دل و جان آسیب
نبود جان خردمند ز رفتن به نهیب
ناشکیبا مشو ار باز گذارد جانت
خانه ای را که ز ویران شدنش نیست شکیب
تن یکی خانه ی ویرانی و بی سامانی ست
نتوان داشت در او جان و روان را به فریب
گر چه پیوسته ی جان است تن تیره، ولیک
شاخ را نیست خبر هیچ ز بویایی سیب
گر چه از جان به شکوهست و به نیرو، هر تن
جان نگیرد ز تن تیره به زیبائی زیب
دیده ی جان خرد است و روشش اندیشه
ناید از کوری و کری تنش هیچ آسیب
چشم جان روشن و بیناست ز نزدیک و ز دور
پای اندیشه روان است بر افراز و نشیب
بی گمان باش خردمند، که در راه یقین
خردت راست رود با تو، گمانت به وُریب

نویسنده: رضا قهرمانی
شیشه ها چه سردشان بود
پشت قاب پنجره های برف
و دلتنگ برای تو
برای ‌آه گرم تو
و آن سرپنجه
تا بر تن غبار گرفته شان
یادگار بنویسی
و زود پاک کنی
افسوس
پشت پنجره ها
جای چشمانت
چه خالی است 
  
برچسب‌ها: برگرفته از کتاب آهوی وحشی
نویسنده: رضا قهرمانی
 چراغش در بی چراغی این خانه می سوخت
 و دلش از بی خیالی این جماعت
 تنها در این خانه گربه ها شاخ می زدند
 تنها در این خانه
 سکوت علامت بیداری ترانه بود
 وقتی درخت را به جرم جوانه قرنطینه می کردند
 و طبیبان بی شرم شوکران
 تشخیصشان گشودن رگها بود
 وقتی سلاخان حرفه یی
 شمع را در شقاوت میدان گردن می زدند
 تنها در پناه سایه ی او ایمن بودیم
 حالا مرا ببین که در این غروب ممتد
 مترسک باغستانی را مانم کارگرانش گرسنه
 کلاغ ها دیگر نمی آ’ند
 بر افسانه هی بذرپاشان حلقه زنانند
 حلقه زنان


نویسنده: رضا قهرمانی
چو گل ز پرتو خورشید رنگ و بو طلبم
چو شبنم از نفس صبح آرزو طلبم
چو عندلیب ز گلبانگ عاشقانه ی خویش
بطرف هر چمنی گفتگوی او طلبم
شبی چو باد سر نهم به دامن باد
مگر نشانی از آن صبح آرزو طلبم
شمیم عشق از آن زلف پر شکن طلبم
نوید وصل از آن لعل قصه گو طلبم
چو گرد باد به بپیچم  بخود ز آتش دل
مگر زخاک در دوست آبرو طلبم...


برچسب‌ها: از کتاب غزل و رباعی میر خدیوی
نویسنده: رضا قهرمانی
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم
گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر
ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم
بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد
من بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم
سیم
دل مسکینم در خاک درت گم شد
خاک سر هر کویی بی فایده می‌بیزم
در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد
تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم
مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامر
فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم
گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز
فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم
گر بی تو بود جنت بر کنگره ننشینم
ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم
با یاد تو گر سعدی در شعر نمی‌گنجد
چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم
 
نویسنده: رضا قهرمانی
چو دریاست این گنبد نیگون
زمین چون جزیره میان اندرون
شب و روز بر وی چو دو موج بار
یکی موج از و زرد و دیگر چو قار
چو بر روی میدان پیروزه رنگ
دو جنگی سوار این ز روم آن ز زنگ
یکی از بر خنگ زرین جناغ
یکی بر نوندی سیه تر ز زاغ
یکی آخته تیغ زرین ز بر
یکی بر سر آورده سیمین سپر
جهان حمله گه کرده تا زنده تیز
گه اندر درنگ و گه اندر گریز
نماید گهی رومی از بیم پشت
گریزان و آن زرد خنجر به مشت
گهی آید آن زنگی تاخته
ز سیمین سپر نیمی انداخته
دو گونست از اسپانشان گرد خشک
یکی همچو کافور و دیگر چو مشک
ز گرد دو رنگ اسپ ایشان به راه
سپیدست گه موی و گاهی سیاه
نه هرگز بودشان به هم ساختن
نه آسایش آرند از تاختن
کسی را که سازند با جان گزند
بکوبندش از زیر پای نوند
تکاور تکانند هر دو چو باد
سواران چه بر غم از ایشان چه شاد


نویسنده: رضا قهرمانی
باز شب آمد و شد اول بیداریها
من و سودای دل و فکر گرفتاریها
شب خیالات و همه روز، تکاپوی حیات
خسته شد جان و تنم زین همه تکراریها
در میان دو عدم، این دو قدم راه چه بود؟
که کشیدیم درین مرحله بس خواریها
دلخوشی‌ها چو سرابم سوی خود بُرد، ولیک
حیف از آن کوشش و طی کردن دشواریها
نوجوانی بهوس رفت و از آن بر جا ماند
تنگی سینه و کم خوابی و بیماریها
سرگذشتی گُنه آلود و، حیاتی مغشوش
خاطراتی سیه از ضبط خطا کاریها
کور سوئی نزد آخر به حیات ابدی
شمع جانم، که فدا شد به وفاداریها


نویسنده: رضا قهرمانی
رها شدن بر گرده‌ی باد است و
با بی‌ثباتیِ سیماب‌وارِ هوا برآمدن
به اعتمادِ استقامتِ بال‌های خویش؛
ورنه مسأله‌یی نیست:
پرنده‌ی نوپرواز
بر آسمانِ بلند
سرانجام
پر باز می‌کند.

جهانِ عبوس را به قواره‌ی همّتِ خود بُریدن است،
آزادگی را به شهامتْ آزمودن است و 
رهایی را اقبال کردن
حتا اگر زندان
پناهِ ایمنِ آشیانه است
و گرم جایِ بی‌خیالیِ سینه‌ی مادر،
حتا اگر زندان
بالشِ گرمی‌است
از بافه‌ی عنکبوت و تارَکِ پیله.

رهایی را شایسته بودن است
حتا اگر رهایی
دامِ باشه و قِرقی است
یا معبرِ پردردِ پیکانی
از کمانی؛

وگرنه مسأله‌یی نیست:
پرنده‌ی نوپرواز
بر آسمانِ بلند سرانجام
پر باز می‌کند.



برچسب‌ها: گزینه‌ اشعار احمد شاملو
نویسنده: رضا قهرمانی

Google