حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
گمانم روز و شب مستی ، زمانه
فقط در فکر خود هستی ، زمانه!
ندیدم هیچ کس را راضی از تو ...
کثیفی،ناکسی ،پستی ، زمانه! عباس آزادمنش

نویسنده: رضا قهرمانی
سراغ اين دل آشفته را مگير دگر
كه ازتوبوده دوديده زگريه هايم تر
برو، برو كه به پيشم حنات بي رنگ است
بساط حيله ونيرنگ ، جاي ديگر بر
برو ، برو كه ندارم اميد ِ به شدنت
برو ، برو كه ندارد دلم تو را باور
برو ، برو كه ازين درد ، سخت بيمارم
دواي درد ِ من آمد ، رهايي از همسر
برو ، برو كه ز هر چه زن است ، بيزارم
رها كن اين تن ِ درهم شكسته و مضطر
برو ، برو كه منم خواستگار ِ تنهايي
عجيب نيست اگرمنزوي شدم ديگر
ستوده نيست زني كه دورو و ده رنگ است
نجيب نيست زن ِ پر فريب و افسونگر
ستوده نيست زني كه به قصد آزارم
ربود از من ِ افسرده دل ، يكي دفتر
كه پر ز خاطره بود و سروده هاي دل
كه بود پرز ترانه ، كه بود پرز هنر
كه بود دفتركي يادگار كهنه ي رنج
كه بود كوچك و با جلد ساده ي احمر
اگر چه آخر، آن را ازو ستاندم باز
ولي به روي دلم ماند زخم آن نشتر
پسنده نيست زني كه ز گوشي تلفن
به استراق نشست و شنيد و گشت خبر
شنيد حرف ِ كسي را و بد قضاوت كرد
به اين گمان كه منم زير سلطه ي مادر
عفيف نيست زني كه ز روي بدخواهي
گشود چاك دهان را به بدتر از بدتر
پسنده نيست زني كه ز جاي برخيزد
به مكر و حيله ربايد كلاه من ازسر
نه ، خوب نيست زني كه هميشه ترساند
مرا ز زور برادر ، مرا ز خشم پدر
تو را برادرت اي زن ، برد به بي راهه
به هوش باش و سر ِ خويش ، سوي ره ، آور
ستوده نيست زني كه هميشه مي كوشد
كه پا گذارد برحرمت ِ پدر ، دختر
ستوده نيست زني كه صداقت ِ ما را
به هيچ گيرد و بدخواه را شود ياور
مكن تو گوش به حرف كسي كه بد عمل است
اگر چه باشد آن فتنه گر ، تو را مادر
به هوش باش كه سيلاب مي شود نزديك
به هوش باش نيفتد به خانه ات اخگر

نویسنده: رضا قهرمانی
و باز پر شده آغوش کوچه ها از من
دلم گرفته عزیزم! توراخدا از من...
جدا نشو که پس از تو به جا نمی‌ماند
بجز مزار بعنوان ردّ پا از من
چـقدر خسته شدم از نفس کشیدن‌ها
چـقدر سر بزند بی تو این خطا از من؟!
نگاه کن حتا سایه‌ات کنارم نیست
چه نیمه راه رفیقی، چه شد، کجا از من...؟
به جای خنده چـرا اخم می‌کنی بانو!
مگر که چی شده؟ این‌روزها چرا از من...؟
نشد که ما با هم زندگی کنیم، نشد
گناه ِ کوتاهی از تو بود یا از من؟
خدا کند که خدا تا ابد تو را از من...
خدا کند که خدا تا ابد تو را از من...

نویسنده: رضا قهرمانی
يك شهر را ديوانه با پيراهنت كردي
ليلا چرا پيراهنِ زيبا تنت كردي؟!
فرعونِ شهرم، دل به دريا زد همان شب كه
جادوگري با چشم هاي روشنت كردي
تو دُختِ چنگیزی که ما را مثل نیشابور
آواره ی دیوار چینِ دامنت کردی
من بچه بودم، خوب و بد قاطي شد از وقتي
شوري به پا آن شب تو با رقصيدنت كردي
ما دست­ِ كم، يك كوچه با هم ردِ­پا داريم
يادي اگر از پرسه هاي با مَنَت كردي
دريا بيا، آغوشِ شهرِ ساحلي باز است
ساحل نمي داند چه با پاروزنت كردي
بانو نمي گويي خدا را خوش نمي آيد؟!
يك شهر را ديوانه با پيراهنت كردي

نویسنده: رضا قهرمانی
ای خداوند، یکی یار جفاکارش ده
دلبر سنگدلی، سرکش وخونخوارش ده
چند روزی ز پی تجربه بیمارش کن
با طبیبان جفاکار، سروکارش ده
تا بداند که شب یار، چسان می‌گذرد 
دولت وصل، تو در مجلس اغیارش ده
از پی چیدن یک گل ز گلستان وصال
همچو آن بلبل شوریده دوصد خارش ده
تا بداند، که جفا شرط وفاداری نیست 
یاربد خوی جفا جوی ستمکارش ده
چونکه پروای منش نیست، چو پروانه مدام 
ز آتش روی بتی، شعله شرربارش ده
صبح امید مرا، چونکه شب تار نمود
بستان روشنی روز و شب تارش ده
دل پاکیزۀ او، گر به مثل آیینه است 
ز آه عشاق بر آن آیینه زنگارش ده
مه عقرب صفت ودلبراژدرخطراست
همدم افعی ویاربترازمارش ده
تا که از درد دل خسته، خبردار شود
همچو "جنت" دل افسردۀ افکارش ده  فصل بهارخانم

 

مرا در زندگي از بيش و از کم
نباشد در جهان حاصل بجز غم
دلا خوشتر که با غم همنشيني
که نبود مردم در نسل آدم
ز دشمن کر خوري صد زخم کاري
مدار از دوستان اميد مرهم
بناي عهد هر يک سست بنياد
بلاي جور هر يک سخت محکم
که مهر دوستان جز از دمي نيست
چه حاصل با شدت از لطف يکدم... فصل بهارخانم

 

خوش میکشد بسوی تو این عشق سرکشم
گر از جفا رقیب نسازد مشوشم
از آب چشم و آتش دل بی تو هر زمان
گاهی در آب غوطه ورم گه در آتشم  فصل بهارخانم

 

میگفت یکی بلبل شوریده چو من
گر فصل بهارست و سرو است و چمن
پس لاله چرا داغ به دلد رسته ز خاک
پوشیده بنفشه رخت ماتم بر تن  فصل بهارخانم

 

در خم زلف تو از اهل جنون شد دل من
اندر این سلسله عمریست که خون شد دل من
از ازل با سر زلف تو چه پیوندی داشت
که پریشان شد و از خویش برون شد دل من...
آنچه گفتم به دل از روی نصیحت نشنید
عاقبت عشق تو ورزید و زبون شد دل من
حاصل هر دو جهان در ره عشق دادم
جان و تن سوخت ز هجر تو و خون شد دل من
بر سر کوی تو نتوان گذر از بیم رقیب
تا دمی با تو دهم شرح که چون شد دل من  فصل بهارخانم

 
نویسنده: رضا قهرمانی

فصل بهارخانم ملقب به ایران‌الدوله و متخلص به جنت، در سال 1295ق متولد شد.ایران‌الدوله در سال 1359ق (1318 ش)فوت کرد و بنا به وصیتش در قم دفن شد.

پدر وی سلطان حسین میرزا نیرالدوله از نوادگان فتحلی شاه و مادرش ازنوادگان عباس میرزا قاجاربودند. فصل بهار خانم تحصیلاتش را زیر نظرمعلمان خانگی انجام داد و در سن سیزده سالگی با مصطفی قلی خان دولو قاجار (حاجب الدوله) ازدواج کرد. همسر او مردی صاحب نفوذ در دربار ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه قاجار بود و علاقه وافری به شعر و شاعری و هنر داشت.

ایران‌الدوله که دارای ذوق ادبی بود، علاوه بر خواندن اشعار بزرگان، خود نیز شعر می‌سرود و تحت حمایت و تشویقهای همسرش توانست در محافل شعرای عصر خود وارد شود، خصوصاً با آزادی نسبی که در دوره مشروطه آغاز شده بود و محافل ادبی، سیاسی و اجتماعی رونقی گرفته بودند. فصل بهار خانم در این کانونها شرکت می‌کرد و منزل او و همسرش یکی از این محافل بود.  شعرا و نویسندگان مهم آن دوره ازجمله ملک الشعرای بهار، شاهزاده محمدهاشم خان افسر، شمس‌الشعرا ملک‌آرا، میرزاده عشقی و میرزا علی‌اکبرخان  شیدا و... در منزلش جمع می‌شدند و به مشاعره و مناظره می‌پرداختند. در همین محافل بود که اشعار ایران‌الدوله مورد توجه قرارگرفت و سروده‌هایش در بعضی از مجلات آن دوره از جمله ارمغان و گل زرد به چاپ رسید.  دیوان اشعار او " بهارجنت" که حدود شش هزار بیت شعر از انواع قصیده، غزل، رباعی می‌باشد در سال 1356ش منتشر شد. ایران‌الدوله علاوه بر سرودن شعر، نقاشی هم می‌کرد و از شاگردان کمال‌الملک بود وموفق به گرفتن گواهینامه از هنرستان صنایع مستظرفه شد. تابلوهای رنگ و روغن از وی به جا مانده است. فصل بهارخانم در هنر موسیقی و آواز نیز تبحر داشت، پیانو و تار را خوب می‌نواخت، چند صفحه از او به جا مانده که در یکی از آنها آوازی در بیات ترک خوانده است. از وی علاوه بر دیوان اشعار، کتاب آشپزی وخانه‌داری به جا مانده است. ایران‌الدوله در سال 1318 ش در تهران درگذشت و در جوار حضرت معصومه (ع) در قم دفن گردید.

 

 


مطالب مرتبط:
گزیده اشعار فصل بهارخانم (ایران‌الدوله)

نویسنده: رضا قهرمانی
آتش عشق چون زبانه زند
خاک در دیده زمانه زند
عقل را سوی عشق ره ندهند
ور بسی سر بر آستانه زند
خنک آنکس که بر ستیزه عقل
دست در باده مغانه زند
دل چو از چشم یار مست شود
تیر مقصود بر نشانه زند

نویسنده: رضا قهرمانی
نمی دانم چرا با من به حکم بدگمانیها
چو بادامی همه تن پشت چشم از سرگرانیها
بقدر طاعت عاشق بود بی رحمی خوبان
کشم شمشیر جورش را بسنگ از سخت جانیها
بهاران را از آنسو دوست نیدارم که این موسم
شباهت گونه ای دارد به ایام جوانیها
فرا گیرم هزاران نکته از طرز نگاه او
کسی چون من نمیفهمد زبان بی زبانیها
ازو در رقص پاکوبی ،زمن سر در رهش دادن
ازو افشاندن دستی و از من جانفشانیها
چنان کز زور ضعف از چهره رنگ عاشقان خیزد
بود سوی تو پروازم،ببال ناتوانیها
هلاک آن خم ابرو که در هر جنبشی(جویا)
شکار خود کند دل را بروز شخ کمانیها

نویسنده: رضا قهرمانی
الحذار ای غافلان زین وحشت‌آباد الحذار
الفرار ای عاقلان زین دیومردم الفرار
ای عجب، دلتان نه بگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن زین آب‌های ناگوار
عرصه نادلگشا و بقعه نادلپسند
قرصه‌ای ناسودمند و شربتی ناسازگار
مرگ در وی حاکم و آفات در وی پادشاه
ظلم در وی قهرمان و فتنه در وی پیشکار
امن در وی مستحیل و عدل در وی ناامید
کام در وی ناروا، راحت در او ناپایدار
ماه را ننگ محاق و مهر را نقص کسوف
خاک را عیب زلازل چرخ را رنج دوار
مهر را خفاش دشمن، شمع را پروانه خصم
جهل را بر دست تیغ و عقل را بر پای خار
نرگسش بیمار بینی لاله‌اش دل‌سوخته
غنچه‌اش دلتنگ یابی و بنفشه سوگوار
تو چنین بی‌برگ در غربت به خواری تن‌زده
وز برای مقدمت روحانیان در انتظار
بوده‌ای یک قطره آب و پس شوی یک‌مشت خاک
در میانه چیست این آشوب و چندین کارزار

نویسنده: رضا قهرمانی
رخ نمودی و جهانی به تماشا برخاست
برقع افکندی و فریاد ز دلها برخاست
تخم اشکی که ز درد تو فشاندیم به خاک
نخل آهی شد و از سینة‌ صحرا برخاست
جز نکویی طمع از سلسلة نیک مدار
گوهرافشان بود ابری که ز دریا برخاست
هر قدم شور قیامت ز پی‌اش برخیزد
هر که با سلسلة عشق تو از جا برخاست
کو گذشتی که سحر روی به دنیا نکند
شام آن کس که چو مهر از سر دنیا برخاست
درخیالت به ره دیده و دل بسکه دوید
نگه از چشم ترم آبله برپا برخاست
سیر در جنت آزادی‌اش ارزانی باد
هر که مانند تو « جویا » ز تمنا برخاست

نویسنده: رضا قهرمانی
الله طلبی است کار اللهی را
سیری نبود نعمت آگاهی را
کی درد کم شود از شربت وصل
دریا نبرد تشنگی ماهی را

نویسنده: رضا قهرمانی
خوش آن سریکه در آنسر بود هوای حسین
خوش آندلی که در آندل بود ولای حسین
خوش آن تنی که براه حسین سپارد جان
خوش آن بدن که شود خاک کربلای حسین
خوش آنکه از همه عیش جهان نظر بندد
فشاند از مژه خوناب در عزای حسین...
خوش آنکه همچو نی اندر نواست در هر بند
زناله های غریبان بینوای حسین
خوش آنکه سر عوض پا نهد در ره او
که بر نهد سر خود را به خاکپای حسین
گمان به عمر ندارد مگر که (جودی) را
قضا دوباره کشاند به کربلای حسین

نویسنده: رضا قهرمانی
چو گل به تخت برآمد که خسرو در چمنم
خدایگان ریاحین و شاه انجمنم
ز شاخ چتر زبرجد مراست در عالم
زمرد است جلال و ز لعل پیرهنم
سرو سنبل و شادی روی شمشادم
جمال سوسن و سرو و امید یاسمنم
ازین نیاید برهم لب من از خنده
که لاله کرد پر از برگ ارغوان دهنم
مرا خود ار لب خود آرزوی بوسه کند
کدام بلبل،من مست عشق خویشتنم
منم،منم که جهان رنگ و بوب من دارد
منم که دلبر باغ و عروس در چمنم
ولیکن این همه هست و چو باد برخیزد
حدیث من ورقی باز کن که من نه منم

نویسنده: رضا قهرمانی
افسوس که گرد قمرت هاله گرفت
خار آمد و اطراف گل و لاله گرفت
آهی که من از سینه کشیدم جانا
در روی تو آتش زد و تبخاله گرفت  ايران الدوله (جنت)

نویسنده: رضا قهرمانی
در شهر تو میخانه زیاد است، ولی من...
شوریده و دیوانه زیاد است، ولی من...
جمعیتی اطراف تو سرگرم طوافند
بر گِرد تو پروانه زیاد است، ولی من...
شیرینی و لیلایی و عذرایی و ویسی
از عشق تو افسانه زیاد است، ولی من...
بگذار که بغض تو بماند که بماند
هر چند تو را شانه زیاد است، ولی من...
این شعر پر از "من" شده؛ گفتی عوضش کن
باشد! "من" بیگانه زیاد است، ولی من

نویسنده: رضا قهرمانی
دشت خشكيد و زمين سوخت و باران نگرفت
زندگي بعد تو بر هيچ‌كس آسان نگرفت
چشمم افتاد به چشم تو ولي خيره نماند
شعله‌اي بود كه لرزيد، ولي جان نگرفت
دل به هركس كه رسيديم سپرديم ولي
قصه‌ي عاشقي ما سر و سامان نگرفت
تاج سر دادمش و سيم و زر، اما از من
عشق جز عمر گرانمايه به تاوان نگرفت
مثل نوري كه به سوي ابديت جاريست
قصه‌اي با تو شد آغاز كه پایان نگرفت... فاضل نظری

نویسنده: رضا قهرمانی
عقاب عاشـق خانه! بدون پر برگشت
غریب رفت، غریبانــه تـر پدر برگشت
رسید و دستش را، رو ی زنگ خانه گذاشت
طلوع کرد دوباره ستاره ای که نداشت!
دوید مادر و در چشـم های او نِگریست
-«سلام... » بعد درآن بازوان خسته گریست
که تشنه است کویـــری کــــه در تنش دارد
که هفت سال و دو ماه است که عطش دارد
«کدام سِحر، کدامین خزان اسیرت کرد
کدام برف به مویت نشست و پیرت کرد
که هفت سال غم انگیز بی صدا بودی
چقدر خواندمت امّـا... بگو کجا بودی؟!
همین که چشم گشودم به... مرد خانه نبود
رسید نامه ات امّـــا... نـــه! عاشقـــانه نبود
حدیث غمزه ی لیلا و مرگ مجنون بود
رسید نامه ات امّــا وصیّت خـــون بود
نگاه کن پسرت را که شکل درد شده
که هفت سال شکست ست تا که مرد شده!
که رفت شوکت خورشید و سایه ها ماندند
تــو کـــوچ کردی و با مـــا کنایه هــــا ماندند
که هیچ حرف جدیدی به غیر غم نزدیم
فقط کنــایه شنیدیم و -آه!- دم نزدیــــم
نمرده بودی و پر می زدند کرکس ها
به خواستگاری من آمدند ناکس ها!
شکنجه دیدی و اینجا از عافیت گفتند
نمرده بـــودی و صد بار تسلیت گفتند
تمــام شهر گرفتار ترس و بیــم شدند
تو زنده بودی و این بچّه ها یتیم شدند
هر آنکه ماند گرفتـــار واژه ی «خود » شد
تو رفتی از برِ ما و هر آنچه می شد، شد!!
بــه بــــاد طعنه گرفتند کــار ِ مَردَم را
سکوت کردم و خوردم صدای دردم را
منـی کـــه مونس رنــــج دقایقت بـــودم
سکوت کردم و ماندم... که عاشقت بودم!! »
نگـــاه کردم و دیدم پدر سرش خـم بود
نه! غم نداشت، پدر واقعاً خود غم بود!!
پدر شکستن ابری میان هق هق بود
پدر اگرچــه غریبه، هنـــوز عاشق بود  سید مهدی موسوی

نویسنده: رضا قهرمانی
فقط در چنگِ حزب باد گیرند
به دستِ عده ای شیّاد گیرند
ببین کورش پدر ، فرزندهایت؛
همه در بندِ استبداد گیرند!  عباس آزادمنش

نویسنده: رضا قهرمانی
آغوش تو چقدر می آید به قامتم
در آن به قدر پیرهن خویش راحتم
می پوشمت که سخت برازنده ی منی
امشب به شب نشینی خورشید دعوتم
با خود تو را به اوج _ به معراج_ می برم
امشب اگر به خاک بریزد خجالتم
ده رند خبره اند سرانگشت های تو
یورش می آورند شبانه به غارتم
این ده شریک قافله، این ده رفیق دزد
تا آمدم به خویش، ندادند مهلتم
بازار شام کن شب مان را به موی خود
بگذار تا شلوغ شود با تو خلوتم
بر شانه ام گدازه ای از بوسه ها گذار
قافم ولی تمام شده استقامتم
بگذار تا دخیل ببندم به دامنت
حالا که در حریم تو گرم زیارتم
من سیرتم همان که تو می خواستی شده
لب تر کنی عوض شود این بار صورتم!
جنگیدم و به گنج تو فرمانروا شدم
این است از تمامی دنیا غنیمتم
با من بمان که نوبت پیروزی من است
چیزی نمانده است به پایان فرصت

نویسنده: رضا قهرمانی
صدای پای کسی باغ را تکان می داد
شروع حادثه ای شوم را نشان می داد
حریم امن چمن زیر چکمه له می شد
چنان فجیع ،که بیننده را تکان می داد
هجوم سرخ تبر بود و حجم سبز چمن
جوانه روی زمین اوفتاده جان می داد
بنفشه در پس سنگی به خویش میلرزید
از آن شکنجه که آلاله را خزان می داد
نشسته بود کلاغی سر منارۀ سرو
به نقطه ای که صبا پیش از آن اذان می داد
زبان معترض غنچه کار ساز نبود
چرا که داس مگر لحظه ای امان می داد
چنان در آتش غم می گداخت گندم زار
که خاک سوخته اش نیز بوی نان می داد
به جای این همه غمباد های تلخ ای کاش
خدای صبر جمیلی به باغبان می داد محمد سلمانی

نویسنده: رضا قهرمانی
زندان آن زن
مانتوی قرمزش بود
زندان آن پلیس ها
ماشین سیاه شان
زندان پدرم
کت و شلوار راه راهش بود
که راه اداره را فراموش نمی کرد
زندانی های زیادی
در خیابان راه می روند
با تلفن حرف می زنند
سیگار می کشند
مثلا آن زن
زندانش آشپزخانه ی کوچکی ست
یا آن مرد
که زندانش را در آغوش گرفته
و دنبال شیر خشک می گردد
یا آن چند نفر
که زندانشان اتوبوسی ست
که هر روز شش صبح
به سمت کارخانه می رود...
زندان من و تو اما
تخت خوابی دو نفره بود
که روزها از آن
فرار می کردیم
و شب ها
ما را باز می گرداندند
چراغ ها که خاموش می شد
زیر ملحفه ای راه راه
خود را به خواب می زدیم
تا صدای گریه ی
هم سلولی مان را نشنویم ...

نویسنده: رضا قهرمانی
نمي خواهم بگویم دیگر از روی پری روها
به پایان آمده دوران شعر چشم و ابروها
هوای شاملو پیچیده در ذهن غزلهایم
هوای تازه در اندیشه های کنج پستوها
بنای واژه هایم بر سرم آوارشد اما
بنا دارم بسازم بر همین ویرانه باروها
پرستوها اگر رفتند گنجشکان که مي مانند
چرا دلتنگ باید باشم از کوچ پرستوها
پرم از مادری از مهر از آهنگ زن بودن
بکش ای باد رقص چادرم را تا فراسوها
هواخوب است من خوبم و حال شعر من خوب است
چه غم پشت سرم دیگر چه مي گویند بد گوها
و خواهم دید روزی جوجه ارد کهای زشتم را
میان آسمان در دسته ي زیبا ترین قوها

نویسنده: رضا قهرمانی

عشق راستین از خویشتن فارغ است. و از هرچه ترس رها .بدون هیچ چشمداشت و اندکی توقع خود را بر محبوب فرو می باراند.شادمانی اش در بخشیدن است نه ستاندن .عشق یعنی ظهور خدا.و نیرومندترین قدرت مغناطیسی موجود در عالم.عشق پاک فارغ از خویشتن –بی نیاز از هرگونه طلب و انتظار-به ناچار هم جنس و هم سنگ خود را به سوی خود می کشاند.هر چند کمتر کسی از عشق حقیقی بویی برده است.آدمی که در مهر و محبت خود غاصب و خودخواه یا ترسو است قهرا آنچه را دوست می دارد از دست می دهد .حسد بزرگترین دشمن عشق است .چون تخیل از دیدن کشش محبوب به سوی دیگری سر به شورش بر می دارد و اگر این ترس ها خنثی نشوند بی تردید به عینیت در می آیند...


مطالب مرتبط:
نویسنده: رضا قهرمانی
اول که آمدند کمی مهربان شدند
با آبها وآینه ها هم زبان شدند
اما همینکه خار به پای یکی خلید
حتی به آب و آینه هم بد گمان شدند
اول قرار بود نباشند اینچنین
وقتی که آمدند چنین وچنان شدند
مانند سیل،مثل وبا مثل زلزله
عین بلای آمده از اسمان شدند
دل سوختند،دست بریدند،سرزدند
بی اعتنا به سرزنش این وآن شدند
بسیار خانه ها که به تاراج باد رفت
بسیار خانه وار که بی خانمان شدند
بسیاری از هجوم تبرها گریختند
بسیاری از هراس هرس نیمه جان شدند
یک عده در کنار تبر گرم عیش ونوش
یک عده سوگوار درخت جوان شدند
فردا که شد مدیحه سرایان یکی یکی
از جمله شاعران بزرگ زمان شدند
یک عده نیز مثل من و دوستان من
گرد آمدند و راوی این داستان شدند  محمد سلمانی

نویسنده: رضا قهرمانی
اگر آزادی اش قطع و هرس شد
کجا تسلیم زندان و هوس شد؟
قناری کی تواند لال باشد؟
اگر چه منزلش کنجِ قفس شد! عباس آزادمنش

نویسنده: رضا قهرمانی
اندكي بدي در نهاد تو
اندكي بدي در نهاد من
اندكي بدي در نهاد ما... -
و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود مي‌آيد.
آبريزي كوچك به هر سراچه - هرچند كه خلوتگاه عشقي باشد -
نهر را
از براي آن‌كه به گنداب درنشيند
كفايت است. احمد شاملو 

نویسنده: رضا قهرمانی
گفتم: بروم از درت اي دوست و يا نه؟
گفتا: که بفرما و ميار عذر و بهانه
گفتم که تو لجباز بدينگونه نبودي
گفتا که بياموختم از دور زمانه
گفتم نظر لطف باين ذره نشان ده
گفتا که چنان رو نبود از تو نشانه
گفتم که چو پرسند چرا ترک تو کردم؟
گفتا: تو چنين گو که دراز است بهانه
گفتم بخدا طاقت جور تو ندارم
گفتا بود اين حرف ز تو بي ادبانه
گفتم: که کجا بي تو توان رفت بفرما؟
گفتا که جهانراست بسي وسع کرانه
گفتم: بجفا رنج مده اهل وفا را
گفتا صله ي اهل وفا جز به جفا، نه
بر بند زبان را ز پي شکوه (منيژه)
گر آتش غم برکشد از قلب زبانه

نویسنده: رضا قهرمانی
چند روزی ست که خاکستری ام
در شبستان غزل بستری ام
طبعم آبستن شعری ست شگفت
در تب لحظه ی بارآوری ام
مثل این است که دارد کم کم
می دهد گل ، تب نیلوفری ام
بعد از این صاحب تورات و زبور
یا سلیمانی از انگشتری ام
گرچه یک وسوسه ی شیطانی
می زند طعنه به پیغمبری ام
در خودم نیستم انگار ای عشق
لحظه ای دیو و زمانی پری ام
نه ، چنین نیست!هوایی شده ام!
شاعرم ، شاعر لفظ دری ام
ذره ای عشق و صمیمیت را
بفروشند اگر ، مشتری ام
باز ای عشق اهورایی من
به کجا می کشی و می بری ام؟
خواب رنگین تو را خواهم دید؟
آه! از این همه خوش باوری ام  محمد سلمانی 

نویسنده: رضا قهرمانی
همه چيز تازه است؛
شكوفه‌ها و برگ‌هايي كه تارك جنبنده‌ي نارون را اكليل زده‌اند،
و حتي لانه‌ي زير لبه‌ي بام؛-
چه، در لانه‌ي سال پيش، مرغان بجاي نمانده‍‌اند!

هر كس و هر چيز غرقه در جواني و عشق،
از نخستين لذت خويش سرمست است.
و از آسمان صاف فراز سر خود
به لطافت سيال شب پي مي‌برد.

اي دوشيزه‌اي كه اين چامه‌ي بي‌پيرايه را مي‌خواني،
از جواني خود بهره برگير، پايدار نخواهد ماند؛
از عطر بهار عمر خود بهره برگير
چرا كه، آوخ، هميشه بهار نخواهد بود!

از بهار عشق و جواني بهره برگير،
و باقي را هر چه هست به فرشته‌ي نيكوكاري واگذار؛
چرا كه زمان بزودي اين حقيقت را بتو خواهد آموخت.
كه در لانه‌ي سال پيش، مرغان بجاي نمانده‌اند!  هنری لانگ فلو 

نویسنده: رضا قهرمانی
من تماميِ مردگان بودم:
مرده‌ي پرندگاني كه مي‌خوانند
و خاموشند،
مرده‌ي زيباترينِ جانوران
بر خاك و در آب،
مرده‌ي آدميان
از بد و خوب.

من آنجا بودم
در گذشته
بي‌سرود.
با من رازي نبود
نه تبسمي
نه حسرتي.

به مهر
مرا
بي‌گاه
در خواب ديدي
و با تو بيدار شدم. احمد شاملو 

نویسنده: رضا قهرمانی
اي که صورت تو سيرت مزدايي بود
اي که در سيرت تو صورت يکتائي بود
اي که در آينۀ آينه داران رخت
جلوۀ ايزدي و فرٌ اهورايي بود
آن خرامنده نگاهت که نظر با ما داشت
در نظر گاه دلم آهوي صحرايي بود
تا به کار تو همه فتنه و جادو افتاد
کار من عاشقي و مستي و شيدايي بود
من در آتشکدۀ چشم تو جان سوخته ام
اي که داغ نگهت آتش هر جايي بود
بي تو اي يوسف مصري دل بيمار مرا
صبر يعقوبي و سوداي زليخاني بود
خندۀ شوخ تو و گريۀ مستانۀ من
به وداعت تو نديدي چه تماشايي بود
گفته بودم که زهجران تو جان خواهم داد
به فراق تو مرا وه چه شکيبايي بود

نویسنده: رضا قهرمانی
تيرِ زهرآگين طعنش مانده در چشمان
تكيه داده خسته‌جان، بر نيزه‌ي تنهايي‌اش بي‌كس
هيچش آن دستانِ خون آلوده
پنداري
به فرمان نيست.
آنچه هر سو در افق گه‌گاه مي‌بيند
شيهه‌ي اسبانِ رعد و نيزه‌بارِ آذرخشان است.

در گذارِ باد
مي‌زند فرياد:
«- از ستيغِ آسمان پيوندِ البزِ مه‌آلوده
يا حريرِ رازبفتِ قصّه‌هاي دور،
بال بگشاي از كنامِ خويش
اي سيمرغِ رازآموز!

بنگر اين‌جا در نبردِ اين دژآيينان
عرصه بر آزادگان تنگ است
كار از بازوي مردي و جوانمردي گذشته است.
روزگارِ رنگ و نيرنگ است.

باد، اين چاووشِ راهِ كاروانِ گرد
نغمه‌پردازِ شكستِ خيلِ مغرورِ سپاهِ من
مي‌سرايد در نهفتِ پرده‌هاي برگ
قصّه‌هاي مرگ
وان دگر سو،
كركسِ پيري، بر اوجِ آسمانِ سرد،
گرم مي‌خواند سرودِ فتحِ اهريمن

گفته بودي گاهِ سختي‌ها،
در حصارِ شوربختي‌ها؛
پَرِّ تو در آتش اندازم به ياري خوانمت باري،
اينك اين‌جا شعله‌اي برجا نمانده در سياهي‌ها
تا پَرَت در آتش اندازم
و به ياري خوانمت
با چترِ طاووسانِ مستِ آرزويِ خويش،
از نهان‌گاهِ ستيغِ ابرپوشِ تيره‌ي البرز
يا حريرِ رازبفتِ قصّه‌هاي دور.

شعله‌اي گر نيست اينجا تا پَرَت در آتش اندازم
و به ياري خوانمت يك‌دم به بامِ خويش؛
بشنو اين فريادها را بشنو اي سيمرغ!
وز چكادِ آسمانْ‌پيوندِ البرزِ مه‌آلوده
بال بگشاي از كنامِ خويش.» شفیعی کدکنی 

نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: علی فانی
شاعر: مجتبی روشن روان 

به طاها به یاسین به معراج احمد
به قدر و به کوثر به رضوان و طوبی
به وحی الهی به قرآن جاری
به تورات موسی و انجیل عیسی
بسی پادشاهی کنم در گدایی
چو باشم گدای گدایان زهرا
چه شب ها که زهرا دعا کرده تا ما
همه شیعه گردیم و بی تاب مولا
غلامی این خانواده دلیل و مراد خدا بوده از خلقت ما
مسیرت مشخص، امیرت مشخص، مکن دل ای دل بزن دل به دریا
که دنیا به خسران عقبا نیرزد
به دوری ز اولاد زهرا نیرزد.
و این زندگانی فانی جوانی
خوشی های امروز و اینجا
به افسوس بسیار فردا نیرزد

اگر عاشقانه هوادار یاری
اگر مخلصانه گرفتار یاری
اگر آبرو میگذاری به پایش
یقینا یقینا خریدار یاری
بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟
چه اندازه در ندبه ها زاری یابی؟
به شانه کشیدی غم سینه اش را؟
و یا چون بقیه تو سربار یاری
اگر یک نفر را به او وصل کردی
برای سپاهش تو سردار یاری
به گریه شبی را سحر کردی یا نه؟
چه مقدار بی تاب و بیمار یاری؟
دل آشفته بودن دلیل کمی نیست
اگر بی قراری بدان یار یاری
و پایان این بی قراری بهشت است
بهشتی که سرخوش ز دیدار یاری

نسیم کرامت وزیدن گرفته
و باران رحمت چکیدن گرفته
مبادا بدوزی نگاه دلت را
به مردم که بازار یوسف فروشی در این دوره بد شدیدا گرفته
خدایا به روی درخشان مهدی
به زلف سیاه و پریشان مهدی
به قلب رئوفش که دریای داغ است
به چشمان از غصه گریان مهدی
به لبهای گرم علی یا علی اش
به ذکر حسین و حسن جان مهدی
به دست کریم و نگاه رحیمش
به چشم امید فقیران مهدی
به حال نیاز و قنوت نمازش
به سبحان سبحان سبحان مهدی
به برق نگاه به خال سیاهش
به عطر ملیح گریبان مهدی
به حج جمیلش به جاه جلیلش
به صوت حجازی قرآن مهدی
به صبح عراق و شبانگاه شامش
به آهنگ سمت خراسان مهدی
به جان داده های مسیر عبورش
به شهد شهود شهیدان مهدی
مرا دائم الاشتیاقش بگردان
مرا سینه چاک فراقش بگردان
تفضل بفرما بر این بنده بی سر و پا
مرا همدم و محرم و هم رکاب
سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان
یا مهدی یامهدی مددی

دانلود 


برچسب‌ها: دانلود دکلمه به طاها به یاسین علی فانی
نویسنده: رضا قهرمانی
آتش عشق چو زبانه زند
خاک در دیدهء زمانه زند
عقل را سوی عشق ره ندهند
ور بسی سر به آستانه زند
خنگ آنکس که بر ستیزه عقل
دست در باده مغانه زند
دل چو از چشم یار مست شود
تیر مقصود بر نشانه زند

نویسنده: رضا قهرمانی
با نبایدها و بایدهایت کم کم ساختیم
دوستان دیدیم می سازند ما هم ساختیم
زاهدا ما غافل از رنج قناعت نیستیم
تاکه فهمیدیم شادی نیست با غم ساختیم
خون دل خوردیم با انگورها وخمره ها
عاقبت اسباب شادی را فراهم ساختیم
محتسب می خورد و در میخانه خم هارا شکست
ما ولی خود را به حفظ باده ملزم ساختیم!!
اهل مسجد نیستیم اما در این میخانه ها
کی کمینگاهی برای ابن ملجم ساختیم؟
زندگی با ما چه کرد ای زاهد غافل مگر؟
او دمادم سوخت مارا ما دمادم ساختیم
با می و معشوق و رقص شعله وقدری گناه
ما بهشت دیگری را در جهنم ساختیم  محمد سلمانی 

نویسنده: رضا قهرمانی
از شریعتی به شیخ فضل الله رسیدیم
تا جلال آل احمد رفتیم و
از انقلاب گذشتیم...
تمام راه را اشتباه آمده بودیم،
آزادی،
آن‌سوی چراغ قرمزها بود... یغما گلرویی

نویسنده: رضا قهرمانی
عهد و پيمان تو با باد صبا يکسان است
روي زيباي تو از ماه جهان تابان است
قد دلجوي تو سبقت ز قد سرو ربود
چشمۀ زندگي اندر لب تو پنهان است
گشته محراب همه شيفتگان ابرويت
بهر دلها مژه ات کارگر از پيکان است
نرگس مست شده واله آن چشمانت
چشم تو رهزن بس دين و دل و ايمان است
خرمن زلف تو داني به چه مانداي ماه
گوئيا فکر پريشان و شب هجران است
(مريما) آب حيات از ظلمات ار خواهي
زلف او گير در آن رشتۀ جاويدان است

نویسنده: رضا قهرمانی
سخت نگیر
آرام‌ باش
رویاهای روشن خود را مرور کن،
و نزدیک‌تر بیا
آدمی ادامه آرام آدمی‌ست،
و همین خوب است که آدمی
آدمی را دوست می‌دارد...  سیدعلی صالحی

نویسنده: رضا قهرمانی
ترا ميخواهم اي جان، تا به قربانت شود جانم
چو شمعي در شبستان غمت نالان و لرزانم
منم آن غم نصيبي کز ستم افتاده ام از پا
گناه من در اين دنيا چه بود آيا؟ نميدانم
نميداني که هجرانت چه آتشها زند بردل
تبت را دوست دارم وز غمت پيوسته نالانم
خيال روي تو تا بردلم هر نيمه شب افتد
به يادت دمبدم مخمورم و زار و غزلخوانم
بسوز از آتش وصلي پر پروانه ي دل را
که ديگر طاقتم نبود ز غم سر در گريبانم
مرا خاکستر از عشقت کن و بر باد ده هستي
مرا ياد تو بس اي رونق افزاي گلستانم
(مرا عهدي است با جانان که تا جان در بدن دارم)
نه پيوندم به جمع ديگران پابند ايمانم
بگير اي دوست دستم تا رسم بر ساحل وصلت
که گوهر وار در گرداب غم همراز مرجانم

نویسنده: رضا قهرمانی
همیشه دیده ام تر باشد ای عُمر
نصیبم غفلت و شر باشد ای عُمر
به شادی جام امشب را بنویشیم
که شاید شام آخر باشد ای عُمر!  عباس آزادمنش

نویسنده: رضا قهرمانی
بگذار بگريم من و بگذار بگريم
بگذار در اين نيمه شب تار بگريم
در ماتم پژمردن گلهاي اميدم
بگذار که چون ابر به گلزار بگريم
مرغ دل من پر زد و افتاد به دامش
بگذار بر اين مرغ گرفتار بگريم
غمخوار من خسته بجز ديده ي من نيست
بگذار به غمخواري خود زار بگريم
او رفت و اميد دل من دور شد از من
بگذار که در دوري دلدار بگريم
در ورطه ديوانگي ام مي کشد اين عشق
بگذار براين عاقبت کار بگريم
او خنده زنان رفت و مرا اشک فشان کرد
بگذار بگريم من و بگذار بگريم  مريم ملک ابراهيمي

نویسنده: رضا قهرمانی
چه بسا اوقات، آه چه بسا اوقات،
در روزهاي از دست رفته
نيم‌شبان، بر آن پل ايستاده ماندم،
چشم دوخته بر آن موج و بر آسمان!

چه بسا اوقات، آه چه بسا اوقات،
آرزو كرده بودم كه موج‌هاي كرانه‌پيما
مرا بر سينه‌ي خود بنشانند و ببرند
بر اقيانوس وحشي پهناور!

چرا كه دلم بي‌قرار و گدازان بود،
و زندگي‌ام غرق در اضطراب،
و باري كه بر دوشم بود
سنگين‌تر از توانايي‌ام مي‌نمود.

ولي اكنون، اين بار از دوش من افتاده
و در دريا مدفون شده است؛
و تنها غم ديگران
سايه‌ي خود را بر من مي‌افكند.

با اين‌حال، هر بار كه از فراز رود
بر پل چوبين ستون آن مي‌گذرم،
چون بوي نمك اقيانوس،
انديشه‌ي سال‌هاي گذشته به من رو مي‌آورد.

و مي‌انديشم كه هزاران هزار
مردم گرانبار از اضطراب
هر يك بار اندوه خود بر دوش،
از آن روز تاكنون، از اين پل گذشته‌اند. هنری لانگ فلو 

نویسنده: رضا قهرمانی
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!!  فاضل نظری 

نویسنده: رضا قهرمانی

من هنگامِ آمدنِ تو  به  خانه  صندلی را آماده می‌کنم تو مجبور نباشی از خستگی به من سلام  گويی.  من به تو سلام  می‌گويم. فقط تو در روزهایِ تعطيل به من سلام بگو. می‌دانم هوایِ بيرون از خانه آنقدر سرد نيست ولی ترا دوست دارم. من از انتهایِ آتشفشان آتش را حدس می‌زنم و اگر به تو شما بگويم مبدل به آتش می‌شوم.  پس تو نزديکِ من هستی. پس تو پله‌ها را آمده ای. پس تو نامِ مرا می‌دانی ـ چرا در سرما بمانيم ـ چرا در زمهريرِ اسفندماه فقط گل‌هایِ زنبق را عاشق باشيم. چرا از همسايه‌ها بترسيم که ما هنوز زنده هستيم و پرتقال‌ها را دوست داريم. ما هنوز می‌توانيم در کنار پاييز در حومه‌یِ اسفندماه درِ خانه‌ها را سراسيمه بزنيم ما هنوز فراموش نکرده ايم  که روزها کوتاه است هنگامي که پرندگان پرواز کنند روز تمام است.


 

نویسنده: رضا قهرمانی
آورده نسیم،سر در آغوش بهار
پیراهنی از شکوفه، تن پوش بهار
گلنقرهء اشک ریزد از دیدهء ابر
باغ افق سبز،غزلنوش بهار جلال قیامی میرحسینی

نویسنده: رضا قهرمانی
سکوت ثانیه بشکست در شب باران
روم به باغ غزل، مست در شب باران
شمیم خیس چمن با ستاره ها آمیخت
خطوط فاصله پیوست در شب باران
غرال پاک غزلنوش با اشاره یاد
ز حجم خاطره ها، رست در شب باران
حضور آینه و آب و نقره گل اشک
چه باشکوه و جلال است در شب باران
نسیم شوق به دامان برگها آویخت
زخاک،برق نگه جست در شب باران  جلال قیامی میرحسینی

نویسنده: رضا قهرمانی
ما شكيبا بوديم
به شكيباييِ بشكه‌يي بر گذرگاهي نهاده،
كه نظاره مي‌كند با سكوتي دردانگيز
خالي شدنِ سطل‌هاي زباله را در انباره‌ي خويش
و انباشته شدن را
از انگيزه‌هاي مبتذلِ شاديِ گربگان و سگانِ بي‌صاحبِ كوي،
و پوزه‌ي رهگذران را
كه چون از كنارش مي‌گذرند
به شتاب
در دستمال‌هايي از درون و برونِ بشكه پلشت‌تر
پنهان مي‌شود.

اي محتضران
كه اميدي وقيح
خون به رگ‌هاتان مي‌گرداند!
من از زوال سخن نمي‌گويم
يا خود از شما – كه فتحِ زواليد
و وحشت‌هاي قرني چنين آلوده‌ي نامرادي و نامردي را
آن‌گونه به دنبال مي‌كشيد
كه ماده سگي
بوي تند ماچگيش را.

من از آن اميد بيهوده سخن مي‌گويم
كه مرگِ نجات‌بخش شما را
به امروز و فردا مي‌افكند:
مسافري كه به انتظار و اميدش نشسته‌ايد
از كجا كه هم از نيمه‌ي راه
بازنگشته باشد؟  احمد شاملو 

نویسنده: رضا قهرمانی
آتش افروز شده تا پر پروانۀ ما
روشنايي ندهد شمع به کاشانه ما
ديده تا چند فشاند در اشکم؟ صد حيف
مفت رفت از کف ما گوهر يکدانه ما
بس که افسانۀ هجر تو ز حد افزون است
عمر شد آخر و آخر نشد افسانۀ ما
مي عشرت به حريفان دگر ده ساقي
که ز خوناب جگر پر شده پيمانۀ ما
بگشا سلسلۀ زلف که از جذبۀ عشق
غير زنجير نباشد دل ديوانۀ ما
کشتي عمر فرورفت به طوفان اجل
رفت بر باد فنا عاقبت اين خانۀ ما
(مخفيا) تا ز جگر شعله برافروخته آه
گشته بستان ارم گوشۀ ويرانۀ ما مخفي ِ زيب النساء بيگم

نویسنده: رضا قهرمانی
با اميدي گرم و شادي‌بخش
با نگاهي مست و رؤيايي
دخترك افسانه مي‌خواند
نيمه‌شب در كُنج تنهايي:

بي‌گمان روزي ز راهي دور
مي‌رسد شهزاده‌اي مغرور
مي‌خورد بر سنگفرش كوچه‌هاي شهر
ضربه‌ي سم ستور باد پيمايش
مي‌درخشد شعله‌ي خورشيد
بر فراز تاج زيبايش.
تار و پود جامه‌اش از زر
سينه‌اش پنهان به زير رشته‌هايي از در و گوهر
مي‌كشاند هر زمان همراه خود سويي
باد... پرهاي كلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن
حلقه‌ي موي سياهش را.

مردمان در گوش هم آهسته مي‌گويند
«آه... او با اين غرور و شوكت و نيرو»
«در جهان يكتاست»
«بي‌گمان شهزاده‌اي والاست»

دختران سر مي‌كشند از پشت روزن‌ها
گونه‌هاشان آتشين از شرم اين ديدار
سينه‌ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق يك پندار
«شايد او خواهان من باشد.»

ليك گويي ديده‌ي شهزاده‌ي زيبا
ديده‌ي مشتاق آنان را نمي‌بيند
او از اين گلزار عطرآگين
برگ سبزي هم نمي‌چيند
همچنان آرام و بي‌تشويش
مي‌رود شادان به راه خويش

مي‌خورد بر سنگفرش كوچه‌هاي شهر
ضربه‌ي سم ستور باد پيمايش
مقصد او... خانه‌ي دلدار زيبايش
مردمان از يكدگر آهسته مي‌پرسند
«كيست پس اين دختر خوشبخت؟»

ناگهان در خانه مي‌پيچد صداي در
سوي در گويي ز شادي مي‌گشايم پر
اوست... آري... اوست
«آه، اي شهزاده‌، اي محبوب رويايي
نيمه‌شب‌ها خواب مي‌ديدم كه مي‌آيي.»
زير لب چون كودكي آهسته مي‌خندد
با نگاهي گرم و شوق‌آلود
بر نگاهم راه مي‌بندد
«اي دو چشمانت رهي روشن به سوي شهر زيبايي
اي نگاهت باده‌اي در جام مينايي
آه، بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله‌ي خوشرنگ صحرايي
ره، بسي دور است
ليك در پايان اين ره... قصر پر نور است.»

مي‌نهم پا بر ركاب مركبش خاموش
مي‌خزم در سايه‌ي آن سينه و آغوش
مي‌شوم مدهوش.
باز هم آرام و بي‌تشويش
مي‌خورد بر سنگفرش كوچه‌هاي شهر
ضربه‌ي سم ستور باد پيمايش
مي‌درخشد شعله‌ي خورشيد
بر فراز تاج زيبايش.

مي‌كشم همراه او زين شهر غمگين رخت.
مردمان با ديده‌ي حيران
زير لب آهسته مي‌گويند
«دختر خوشبخت!...» فروغ فرخزاد 

نویسنده: رضا قهرمانی
يوسف برفت و تاب زليخا به تن نماند
يعني چو رفت جان، رمقي در بدن نماند
باز آمد آن عزيز به دارالسرور وصل
در مصر عشق صحبت بيت الحزن نماند
گفتم سخن چرا نسرائي، بخنده گفت:
از بس لبم مکيدي، در آن سخن نماند
پوشيده از (لقا) چو لقايش دوباره تاب
برتن به قدر آنکه بدرد کفن نماند

نویسنده: رضا قهرمانی
اين ساكتِ صبور، كه چون شمع
سر كرده در كنار غم خويش
با اين شب دراز و درنگش،
جانش همه فغان و دريغ است.
فريادهاست در دل تنگش.

در خلوتِ غم‌آور مرجان
بي‌هاي‌هاي گريه شبي نيست
اما، خروشِ وحشيِ دريا
گُم مي‌كند درين شبِ طوفان
فريادهاي خسته‌ي او را.

بس در حصار اين شبِ دلگير
ماندم، نگاه بسته به روزن،
همچون گياهِ رُسته بُنِ چاه.
يك‌يك ستاره‌ها به سرِ من
چون اشك پُر شدند و چكيدند.

نايي نرُست آخر ازين چاه
تا ناله‌هاي من بتواند
روزي به گوش رهگذري گفت.
وز خون تلخ من گل سرخي
در اين كويرِ سوخته نشكفت.

بس آرزو كه در دل من مرد
چون عشق‌هاي خام جواني.
اما اميد همرهِ من ماند،
با من نشست در پس زانو،
تنها گريستيم نهاني!

مرغِ قفس، اگرچه اسيرست،
باز آرزوي پرزدنش هست.
اينك ستم! كه مرغ هوا را
از ياد رفته‌ست، دريغا
رؤياي آشيانه‌ي در ابر!

شب‌ها در انتظار سپيده،
با آتشي كه در دل من بود،
چون شمع، قطره قطره چكيدم.
افسوس! بر دريچه‌ي باد است
فانوس نيمه‌جان اميدم!

بس دير ماندي، اي نفس صبح!
كاين تشنه‌كام چشمه‌ي خورشيد
در آرزوي لعل شدن مرد.
وامروز، زيرِ ريزشِ ايام
خود سنگواره‌اي‌ست ز امّيد... هوشنگ ابتهاج 

نویسنده: رضا قهرمانی
من آن زنم که همه کار من نکو کاري است
بريز مقنعۀ من بس کٌله داري است
به هر که مقنعه اي بخشم از سرم گويد
چه جاي مقنعه تاج هزار ديناري است
درون کلبه عصمت که تکيه گاه من است
مسافران صبا را گذر به دشواري است
جمال سايۀ خود را دريغ ميدارم
زآفتاب که آن شهر گرد و بازاري است
نه هر زني به دو گز مقنعه است کدبانو
نه هر سري به کلاهي سزاي سرداري است
طناب چنبر زن باد هر چه مقنعه اي
که تار آن نه زمستوري و نکو کاري است
اگر چه بر همه عالم مرا خداوندي است
ولي به نزد خدا پيشه ام پرستاري است

نویسنده: رضا قهرمانی
ما بازنمي‌گرديم تا خود را
با سپهر ترد بسنجيم،
زيرا سپهر به قطره‌اي بند است
به ابري، به شب‌بويي.
تو چشم بر هم مي‌زني و
آسمان پيراهن بدل مي‌كند.
به دل خويش پاي نهيم،
به اندرونه‌ي تو، به گاهشمارت،
و بيش از همه به دكه‌اي كه در آن،
چوبينه‌هاي شكسته
و چراغ‌هاي خاموش را نگاه مي‌داري،
فراتر از اين‌ها، بدان پارگي‌هاي غمناكي
كه در سكوت پنهان شد،
رازهايي كه پوسيد
و كليدهايي كه به دريا افتاد...  پابلو نرودا

نویسنده: رضا قهرمانی
آواي لطيف شامگاهي
بر دشت مي‌گسترد.
مي‌گويدم:
ميهن و لذّت كامياري در ميهن را
كسي درنيافته است در اين جهان؛
هنوز از زمين نَرَسته
كه بدان بازمي‌گرديم. فردریش نیچه

نویسنده: رضا قهرمانی
خواننده: غلامحسین بنان 
شاعر: سعدی

چنان در قید مهرت پای بندم
که گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بگریم
گهی بر حال بی سامان بخندم
مرا هوشی نماند از عشق و گوشی
که پند هوشمندان کار بندم
مجال صبر تنگ آمد به یک بار
حدیث عشق بر صحرا فکندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی ای خواجه پندم

دانلود آهنگ دیلمان بنان

نویسنده: رضا قهرمانی
گر گذرد به من چنین،گردش روزگارها
تازه نمی کند مرا،خرمی بهارها
در چمن بهار و گل، عاشق روی لاله ام
کز سر درد آگهست از غم داغدارها
سرنزده ست غنچه ای از دل پاک گلستان
تا نچکیده بر چمن،خون دل هزارها
ای همه عمر خنده رو ،هیچ خبر شدی بگو
کآب رخ که بوده است،اینهمه جویبارها
شب همه شب فرو برم ،چهره به موی دلکشش
بو که نسیم آورد، بوی بنفشه زارها
با دم سرد درد و غم،گرمی شعر من نگر
گز دل تیره دودها،گاه جهد شرارها

نویسنده: رضا قهرمانی
برو اي ديو صفت، نام تو انسان نبود
آري انسان که چنين فاقد وجدان نبود
چون توکس نيست به آزار خلايق مشهور
در امان هيچ کس از کيد تو شيطان نبود
همه گويند که ابليس مسلم هستي
بخدا نيز ترا هيچ گه ايمان نبود
هرکجا پاي نهي دانۀ غم بفشاني
به زبانت همه جز تهمت و بهتان نبود
تو همه رنگ ريا داري و تزوير و دروغ
روسياهي چو تو اندر همه دوران نبود
من دل آزرده ز رنج همه رنجورانم
رنج و آزردن همچون مني آسان نبود
از دهان سگي آلوده نگردد دريا
جاي اهريمن دون ساحت يزدان نبود
جغدسان در دل ويرانه بکن خو که دگر
طبع پست تو سزاوار گلستان نبود
همدم زاغ و زغن باش که در طالع تو
هم نوا گشتن، با مرغ خوش الحان نبود
دل سياهي که ز اندوه کسان دل شاد است
خواهد ايزد که دمي خرم و شادان نبود
آتشي را که براي دگران افروزي
باخبر باش که روزيش بدامان نبود
برنگردي گر از اين راه خطا اي گمراه
هيچ گم گشته چو تو سر به گريبان نبود
(قدسي) آن ديو صفت لايق گفتار تو نيست
در خور فهم، چنان جاهل نادان نبود

نویسنده: رضا قهرمانی
دلم از شوق وصل يار مشتاقانه ميرقصد
ز سرمستي چو مستان بهر ميخانه ميرقصد
نمي گنجد درون سينه ام از شوق ديدارش
بگرد شمع روي دوست چون پروانه ميرقصد
بدام افتاده دل در طرۀ آن يار افسونگر
چو صيد از بيم جان در دام بي تابانه ميرقصد
بجان کوشم که بنشينم برش يک دم به آرامي
ولي دل در برم از شوق آن جانانه ميرقصد
سرودي بس دل انگيزست با صوت روانبخشي
سرايي هرکجا ديوانه وش فرزانه ميرقصد
دلت از اين همه آشفتگي ديوانه شد (قدسي)
در اين آشفتگي هايت دل ديوانه ميرقصد

نویسنده: رضا قهرمانی
چه خوش باشد به دام يار بودن
اسير طره ي طرار بودن
به دام دلبري در بند ماندن
به بحر عشق بوتيمار بودن
درين دنيا به راه عشق و مستي
چو گل هم داستان خار بودن
شب اميد را تا صبحگاهان
چو چشم اختران بيدار بودن
چه جام از باده ي سکرآور عشق
به دور زندگي سرشار بودن
دو تن يک رنگ و يک دل شادمانه
به جان يکديگر غمخوار بودن
به جادوي نگاهي فتنه گشتن
پي دلدار افسونکار بودن
ز مافيها و دنيا دور گشتن
از اين سرگشتگي بيزار بودن
(فروزنده) شدن در محفل عشق
براه مردمي هشيار بودن

نویسنده: رضا قهرمانی
نگاه گرم و سوزانت، ببرد آرام و آئينم
ز افزوني افسونت، ملول از جان شيرينم
چه شد آن عهد و پيمانها، کجا آن شور و غوغاها
بيا اي شوخ ليلي وش، که من مجنون ديرينم
(الا اي همنشين دل، که يارانت برفت از ياد
مرا روزي مباد آندم، که بي ياد تو بنشينم)
بيار آن باد شبگيري، نسيم از روي دلدارم
که تا جان در بدن دارم، بغير از دوست نگزينم
(فرشته) گر خورد تيري ز مژگانت نباشد غم
که بي شمع وجودت، روشني نبود به بالينم
الا اي همنشين دل، که يآرانت برفت از ياد
مرا روزي مباد آندم، که بي ياد تو بنشينم

نویسنده: رضا قهرمانی
گیتی بهشت وار شد از روزگار گل
در باغ بشکفید رخ چون نگار گل
شد زاغ چون عطارد در باغ سوخته
تا شد پدید چهره خورشید وار گل
گر خواستار باده بود طبع ما رواست
زیرا که بلبلست کنون خواستگار گل
وز خانه گر کنیم کناره کنون،سزاست
زیرا که جای ما نسزد،جز کنار گل
در بوستان کنیم بدیدار دوستان
تنها فدای باده و جانها نثار گل
اکنون که روزگار جوانی بکام ماست
نتوان گذاشت جر بطرب روزگار گل

نویسنده: رضا قهرمانی
مرو مرو که چو زلف تو بيقرار توأم
بيا بيا که همه شب در انتظار توأم
به قلب قطره خونم، به مژه قطره اشک
اگر که خونم اگر اشک، شاهکار توأم
در آسمان تو، من در زمين، مبين اي ماه
چقدر فاصله داريم و در کنار توأم
مرا غزل من آوارۀ بيابان کرد
بگو تو صيد مني، يا که من شکار توأم
به خال دوست بگفتم، که روسياهي گفت:
چرا سياه نباشم، که روزگار توأم
نشان زگرمي يک بوسه ام، که يادت نيست
هنوز پاره اي از قلب داغدار توأم
(فرشته) ام، ز بهشت آمده ام به عالم خاک
براي گندم خال تو خاکسار توأم

نویسنده: رضا قهرمانی
در عشق تو ای شمه ی خوبان زمین
هستیم من و بلبل بیچاره قرین
او در قفسی ز هجر گل مانده حزین
من در هوسی ز درد دل گشته چنین

نویسنده: رضا قهرمانی
دل با من و من با دل ديوانه ام امشب
آوخ چه سخنهاست بجانانه ام امشب
راز نگه است آنچه ميان من و يار است
اي غم تو برون شو، دگر از خانه ام امشب
چشمان تو افسانۀ هستي من و من
سر مست از بن هستي افسانه ام امشب
تو باده اي و درُد نگاهت به دل من
غم ريزد و من شاد زپيمانه ام امشب
تو شعري و رازي و گريزنده خيالي
من اشکم و اندوهم و ديوانه ام امشب
شور غزل و سوزش شمع و دل بيمار
ياران همه جمعند به کاشانه ام امشب
اي مايه غم با همه پيمان شکني ها
باز آي که من بر سر پيمانه ام امشب

نویسنده: رضا قهرمانی
شمع بزمی تا برویش مجلس افروزیم نیست
دلبری تا در غمش پروانه سان سوزیم نیست
صبح چون خورشید سر بر میزند از کوهسار
جز شب تاری که خندد بر سیه روزیم نیست
از کدامین خرمن زلف ای نسیم مهرگان
مژده آوردی که تاب باد نوروزیم نیست
روزگاری رفت و روزی دل زغم فارغ نشد
غیر غم از روزگاران گوئیا روزیم نشد

نویسنده: رضا قهرمانی
دل نقدِ جان به خاکِ در دلسِتان سپُرد
بوسید آستانْشْ وَ با بوسه جان سپرد
اندوه عشق بر در غمخانهٔ دلم
قفلی زد و کلید به دست فغان سپرد
مست آمدم به سیر چمن، ناگهان نسیم
رنگ از رُخَم ربود و به برگ خزان سپرد  طالب آملی

 

ما به استقبال غم کشور به کشور می‌رویم
چون ز پا محروم می‌مانیم با سر می‌رویم
صد ره این ره رفته‌ایم و بار دیگر می‌رویم
العطش‌گویان به استقبال ساغر می‌رویم
چون به پا رفتن میسر نیست ما را سوی دوست
نامه می‌گردیم و با بالِ کبوتر می‌رویم طالب آملی

 

خوشدل ز خمی که بار مرهم نکشید
آسوده دلی که ساغر جم نکشید
من بلبل آن گلم که در گلشن راز
پژمرده شد و منت شبنم نکشید طالب آملی

 

ز گریه شام و سحر دیده چند تر ماند
دعا کنیم که نی شام و نی سحر ماند
ز غارت چمنت بر بهار، منت هاست
که گل به دست تو از شاخه تازه تر ماند!
دو زلف یار به هم آنقدر نمی ماند
که روز ما و شب ما به یکدگر ماند!
نهاده ام به جگر داغ عشق و می ترسم
جگر نماند و این داغ بر جگر ماند!
برای عزت مکتوب او به دست آرید
فرشته یی که به مرغان نامه بر ماند
ز بس فتاده به هرگوشه پاره های دلم
فضای دهر به دکان شیشه گر ماند!
ز شهد خامه ی «طالب» چو لب کنم شیرین
دو هفته در دهنم طعم نیشکر ماند طالب آملی

 

کنون کز مو به مویم اضطراب تازه می‌ریزد
نسیمی گر وزد اوراقم از شیرازه می‌ریزد
لب عیشم به هر عمری نوایی می‌زند اما
زبان شیونم هردم هزار آوازه می‌ریزد
دلی دارم که در آغوش مرهم زخم ناسورش
نمک می‌گوید و خمیازه بر خمیازه می‌ریزد
عجب گر نقشبندی‌های صبر ما درست آید
که عشق این طرح بی‌پرگار، بی‌اندازه می‌ریزد طالب آملی

 

چون هوس بیهوش‌دارو در مِی افسون کند
ناف لیلی را بلورین ساغر مجنون کند
آهم از دل تا فلک صد عمر طی کرد و هنوز
قدسیان چون طره‌اش بویند بوی خون کند
نامهٔ حسرت بر این نامحرمان مگشا مباد
جذب الماس نظرها غارت مضمون کند
شوق اگر این‌ست، این زودآ که جذب گریه‌ام
دیدهٔ دریای دل را سینهٔ هامون کند
سایه در آغوش، آن نخلم که طبع نکته‌سنج
نکته را در دل به یاد قامتش موزون کند
مهر بر لب، قفل بر مژگان‌زدن، طالب چه سود
آن جگر پرخون نماید و ین جنون افزون کند طالب آملی

نویسنده: رضا قهرمانی

طالب آملی در سال ۹۹۴ در شهرستان آمل بدنیا آمد. او در ریاضیات، نجوم، حکمت و عرفان به تحصیل علم پرداخت و یکی از معروفترین شاعران سبک هندی است. وی در سال ۱۰۳۶ هجری قمری در ۴۹ سالگی از چشم از جهان فروبست.
طالب در ایام نوجوانی و جوانی به تحصیل علم پرداخت چون هندسه، منطق، هیئت، فلسفه، تصوف و خوشنویسی مهارت تمام بدست آورد.
طالب خیلی زود و در آغاز جوانی به شهرت رسید. در سال ۱۰۱۰ از مازندران کوچ کرد و به کاشان سفر نمود.
بنا به منظومه طالبا،طالب در نوجوانی عاشق زهره می شود اما طولی نمی کشد که این عشق برملا میگردد.و پس از مدتی پای خواستگاری بنام قادر به میان می آید. طالب و زهره پس از اینکه پای قادر به ماجرای عشقی آنها کشیده شد هم قسم می شوند که با هم ازدواج کنند از طرفی چون طالب مکنت مالی و اجتماعی قادر را دارا نبود سعی کرد تا از توان شاعری خویش نهایت بهره را ببرد پس آمل را به سوی کاشان ترک کرد.
پس از مدتی طالب به آمل برمی گردد و در هنگام ورود ،زهره را در لباس عروسی در کنار قادر می‌بیند که این امر باعث حیرانی و سرگردانی طالب می‌شود.طالب پس از آنکه با خیانت زهره روبرو شد دیگر تحمل ماندن نداشت و آمل را برای همیشه ترک کرد و از آن‌جا به مشهد رفت و آن‌گاه به قندهار کوچ کرد و در سال ۱۰۱۷ از آن‌جا راه هندوستان در پیش گرفت و برای همیشه ترک وطن نمود.
پس از مدتی به دربار گورکانیان راه یافت و در مدح جهانگیرشاه و اعتمادالدولهٔ وزیر شعر می‌سرود و در سال ۱۰۲۸ به مرتبهٔ ملک‌الشعرایی دربار گورکانیان ارتقا یافت.
طالب در هندوستان ازدواج کرد که حاصل این ازدواجش دو دختر بود که بعد از مرگش خواهر او سرپرستی برادرزاده‌هایش را به عهده گرفت.
طالب آملی در سال ۱۰۳۶ هجری قمری در حالی که ۴۹ سال از عمرش می‌گذشت رخ در نقاب خاک کشید و پیکرش در شهر فتح پور سیکری نزدیک آگره در جوار مقبرة اعتمادالدوله سرپرست و دوست گرامی طالب و صدراعظم معروف جهانگیر بخاک سپرده شد.

 

 

نویسنده: رضا قهرمانی
گفت جانان: سوي ما بگذر به سر، گفتم: به چشم
گفت: ترک جان کن و در ما نگر، گفتم: به چشم
گفت: برميدارم از رخ پرده، گفتم: لطف توست
گفت: چشم خويش را گو اين خبر، گفتم: به چشم
گفت: بنما چيست چشمت؟ گفتمش: ابر بهار
گفت: آبي زن به خاک رهگذر، گفتم: به چشم
گفت: حال من کجا لايق بود؟ گفتم: به دل
گفت: خواهم غير از اين جاي دگر، گفتم: به چشم

نویسنده: رضا قهرمانی
با جگر سوختگان یار نبودی هرگز
جر جفاجوی و ستمکار نبودی هرگز
با همه خلق جهان در صدد مرحمتی
جز به ما بر سر آزار نبودی هرگز
چه دهم شرح ترا داغ گرفتاری هجر
چو بدین داغ گرفتار نبودی هرگز
جال جان کندن تنهایی من کی دانی
چون تو یک لحظه درین کار نبودی هرگز
منکر معتقد خود شده ئی در همه عمر
این چنین بر سر انکار نبودی هرگز
پرده ی چشم تو هم بود تو آمد (جامی)
بگذر از بود خود انگار نبودی هرگز

نویسنده: رضا قهرمانی
ديگرم در سر هواي دلبر فتانه نيست
دل دگر مست جواني و مي و پيمانه نيست
همچو ديروز آن جوان خام مجنون نيستم
عاقل امروز ياران ديگر آن ديوانه نيست
تا ز خواب سهمگين بيدار گرديدم دگر
جان من اندر هواي آن بت جانانه نيست
بي سبب دادم حواس و هوش و نيرو را زکف
پند گير اي دل که اين گفتار ها افسانه نيست
سوختم چون شمع و پروانه ز تاب شعله اي
در جهان چون من کسي هم شمع و هم پروانه نيست
در رهت دام است و دانه بي خبر هشيار باش
در طريق زندگاني دام هست و دانه نيست
اي جوان ناز موده برحذر باش از فسون
هيچ کس در نوجواني عاقل و فرزانه نيست
جستجو کن تا بيايي همسر فرزانه اي
نعمتي بهتر ز نيکو همسر اندر خانه نيست
هر زن و شوي موافق طفل نيکو پرورند
گر نفاق افتد يقين آن خانه جز ويرانه نيست
خاک ره (فاني) براه همسر و اقوام گشت
يک تن از آن ناسپاسان در پي شکرانه نيست
رخنه در ملکي کند بيگانه از راه نفاق
ملتي گر متحد شد آلت بيگانه نيست

نویسنده: رضا قهرمانی
رفتی سوی گشت و نامدی،چونست این؟
یکهفته گذشت و نامدی،چونست این؟
گفتی که چو هفته ای شود، باز آیم
شد هفت تو هشت و نامدی،چونست این؟

نویسنده: رضا قهرمانی
ساقي ماهرو بکف، ساغر لعل فام دو
از کف و لعل اوستان، بوسه يکي و جام دو
حال من و نگار من، جسم دو است و جان يکي
هست فسانه اي عجب، شخص يکي و نام دو
اين دل و جان خسته را همره نامه کرده ام
قاصد نيک پي ببر نامه يکي، پيام دو
گوشه ي چشم اونگر، خال سياه مشکبو
نافه بدست مشک چين، آهوي خوشخرام دو
زلف تو بهر مرغ دل، دام فکنده از دو سو
آه که مشکل آمده، صيد يکي و دام دو
"محتسب است و شيخ و من، صحبت عشق در ميان
از چه کنم مجابشان، پخته يکي و خام دو"

نویسنده: رضا قهرمانی
گویند فلان آدم خوبی است که هرگز
در زندگی از بهر کس آزار ندارد
تکلیف بشر خدمت نوع است و گرنه
سنگ سر ره هم،بکسی کار ندارد

نویسنده: رضا قهرمانی
امشب از سيل ديدۀ من چون درياست
غم هجر است و دهد رنج، زنامش پيداست
چون سرابي است مرا کعبۀ آمال هنوز
هر چه ره مي سپرم، منزل او پيداست
چه غم ار نيست درين تيره رهم همسفري
جاودان باد غم ما که به هر جا با ماست
هرچه با سيل سرشک افکنم از پي دل را
باز در سينه مرا اين دل خونين برجاست
هنري گشته مرا سوختن و دم نزدن
آفرين بر هنرم کاين هنري بي همتاست
دل سپردن به محبت نه گناه است(عفت)
عشق لطفي است که از پرتو الطاف خداست

نویسنده: رضا قهرمانی
غمین مباش ز دست تو گر غمی دارم
که با خیال تو ای دوست عالمی دارم
بخون طپیدن صید آرزوی صیاد است
تو شاد باش،که من گوشه ی غمی دارم
دگر زحال پریشان من چه میپرسی
بیاد روی تو افکار درهمی دارم
غبار سبزه لگدکوب باد و بارانیست
ز اشک و آه بدل باغ خرمی دارم
دوای درد مرا جز تو کس نمی داند
بیا که از تو تمنای مرهمی درم
اگر چو موی تو امشب بخویش می پیچم
عجب مدار که آشفته عالمی دارم

نویسنده: رضا قهرمانی
ز جمع ما برون رفتي، شکستي محفل ما را
شکستي محفل ما را و افسردي دل ما را
ز کشت دوستي، حاصل نديدم غير نوميدي
به دست برق بسپردند گويي حاصل ما را
دگر زين بحر طوفان خيز، اميد رستگاري نيست
که کشت اين باد محنت زا، چراغ ساحل ما را... علی اشتری


گرچه افکندی ز چشم خویش آسانم چو اشک
یک دم ای آرام جان بنشین به دامانم چو اشک
تا به خاک تیره غلطم, یا به دامان گلی
بر خود از این بازی تقدیر لرزانم چو اشک
مردم چشم مرا مانند مردم ,لاجرم
من هم از این تیره دل مردم , گریزانم چو اشگ
گر به چشمی بوسه دادم یا برخساری چه سود
کاین زمان با حسرتی در خاک غلطانم چو اشک
بر دلی گر می نشینم بی ثباتم همچو آه
ور به چشمی جای گیرم,َ باز لغزانم چو اشک
سوز پنهان درون است این که پیدا می شود
گه به لبهایم چو شعر و گه به چشمانم چو اشک علی اشتری


عمري ست تا به پاي خُم از پا نشسته ­ايم
در کوي مي ­فروش، چو مينا نشسته ­ايم
ما را ز کوي باده فروشان گريز نيست
تا باده در خُم است، همين جا نشسته ­ايم علی اشتری


درون سينه نگنجد، غمي که من دارم
خوش است با غم دل، عالمي که من دارم
سرشک ديده بيان کرد ماجراي دلم
چه اعتبار بر اين محرمي که من دارم؟ علی اشتری


همدمی تا دل ما را دهد آرام کجاست
محرمی تا ز من آرد به تو پیغام کجاست؟
حسرت بوسه زدن بر لب گرمی دارم 
لب یار ار ندهد دست ، لب جام کجاست؟
باده گلرنگ و چمن خرم و سبز و من و چنگ
هر دو در ناله که آن سرو گل اندام کجاست؟
طمع صبح ندارم ز شبه تیره ی هجر 
ماهتابی که بر آید ز لب بام کجاست؟
گر به روی تو برآشفت دلم دوش مرنج 
بحر را پیش مه چارده آرام کجاست؟
کام خسرو نشدی همچو تو شیرین « فرهاد»
در ره عشق نگر پخته کجا خام کجاست؟ علی اشتری


ماييم و همين کنج خرابات و دمي خوش
گاهي به وفايي خوش و گه با ستمي خوش
يک روز به ويرانه­ي غم، شاد به يادي
يک روز به دامان چمن با صنمي خوش علی اشتری


بعد از اين دست من و دامن ماه دگري
من و سوداي سر زلف سياه دگري
چو تو پيمان وفا بشکنم و بنشينم
به اميد نگهي، بر سر راه دگري
چشم خود فرش کنم، زير کف پاي دگر
خرمن خويش بسوزم به نگاه دگري... علی اشتری


مائیم چو تشنگان و دنیا چو سراب
در قلزم آرزو به مانند حباب
هشدار که عمر میرود از کف ما
نیمی به خیال و نیمی دیگر در خواب علی اشتری


در خدمت خلق بندگی ما را کُشت  
وز بهر دو نان دوندگی ما را کُشت 
هم محنت روزگار و هم منت خلق  
ای مرگ بیا که زندگی ما را کُشت علی اشتری


مطالب مرتبط:علی اشتری کیست؟
نویسنده: رضا قهرمانی

علی اشتری متخلص به فرهاد (فرهاد) به سال 1301 شمسي در خانداني اهل فرهنگ و ادب و هنر بدنيا آمد. و در يازده دي ماه سال 1340 پيش از چهل سالگي بدرود حيات گفت.

پدر ایشان احمدخان اشتري شاعر و نقاش بود و صاحب مناصب مهم دولتي؛ از جمله مدتي عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسي بود. 

علي اشتري در نزد پدر برخي از فنون ادب را آموخت و تحصيلات خود را در مدرسه­ي شرف که از مراکز صاحب نام آموزش محسوب مي­شد، به پايان رساند. او از نوجواني به سرودن پرداخت و تخلص فرهاد را براي خود برگزيد. وي اولين مجموعه از سروده­هاي خود را در سال 1324 ش به نام «ستاره­ي سحري» در تهران منتشر کرد. با موسيقي دانان و شاعران دوستي و مصاحبت داشت و در انجمن ادبي ايران که در منزل استاد محمدعلي ناصح برگزار مي­شد حضور مي­يافت و با شاعران پيشکسوت مانند رهي معيري، ابوالحسن ورزي، اميري فيروزکوهي و برخي از هم نسلان خود مانند مهرداد اوستا، مشفق کاشاني، گلشن کردستاني، بيژن ترقي، نياز کرماني و بهادر يگانه دوستي و مراوده داشت. 

علي اشتري (فرهاد) در سرودن انواع شعر به اسلوب پيشينيان توانا بود، اما با روحيه و عوالم حساس و عاطفي­اش، غزل برايش جذبه­ي افزون­تري داشت. وي در يازده دي ماه سال 1340 ش پيش از چهل سالگي بدرود حيات گفت.


 
نویسنده: رضا قهرمانی
امید جان منی و در کنار غیر نشینی
برو ، برو، که از این روزگار خیر نبینی
مرا بجز تو امیدی نبود در دل و اکنون
تو هم که با من افسرده حال بر سر کینی
شب است و خواب بچشمم گذر نمی کند امشب
به ماه مینگرم در خیال ماه جبینی
بهار زنده دلان جز جمال یار نباشد
مرا به باغ چه حاجت که خود بهشت برینی
ز نیک بختی دل باورم نبود که روزی
مرا گذاری و خود در کنار غیر نشینی

نویسنده: رضا قهرمانی
بتا گفتار شيرينت مرا کشت
نگاه چشم مشکينت مرا کشت
به قربان دو لعل باده نوشت
حيا و ناز تمکينت مرا کشت
قدت، سرو رياض کامراني
سواد زلف پر چينت مرا کشت
نگاري، مهوشي، شمع شب افروز
فنون و لطف و تحسينت مرا کشت
بتي، شکر لبي، شيرين تکلم
سراسر رسم و آئينت مرا کشت
به گلزار رخت نظاره کردم
نسيم بوي نسرينت مر کشت
مشو مغرور حسن دلربايت
طبيعت هاي خود بينت مرا کشت
به (عايشه) چه بيني از حقارت
دل چون سنگ سنگينت مرا کشت

نویسنده: رضا قهرمانی
دنیــا گـذرد مـحنت دنیــا گـذرد
ایـن بــاد صبـا از لـب دریـا گـذرد
شادی و غم زمانه خوبی و بدی
بـی ما گـذرد چنانکه با ما گـذرد 

نویسنده: رضا قهرمانی
شیره را از حبه  انگور سرقت می کنند
شهد را از لانه  زنبور سرقت می کنند
دست مالیدم به خود ، چیزی سر جایش نبود
سارقان بی پدر بدجور سرقت می کنند
احتیاجی نیست از دیوار و در بالا روند
سارقان با " کنترل از دور " سرقت می کنند
عده ای راحت میان مبل خود لم می دهند
از طریق عده ای مزدور سرقت می کنند
روز روشن ، زنده ها را از میان کوچه ها
مرده را هم نیمه شب از گور سرقت می کنند
برق را از سیم ها و آب را از لوله ها
دود را از حقه  و افور سرقت می کنند
می برندت سوی خلوت ، می کنندت پشت و رو
با زبان خوش نشد با زور سرقت می کنند
جای اینکه سکه ای در کاسه ی کوری نهند
کاسه را هم از گدای کور سرقت می کنند
نیست چون تفریح و شادی توی این شهر بزرگ
عده ای تنها به این منظور سرقت می کنند
خواستم دنبال مأموری روم ، دیدم ولی
سارقان در پوشش مأمور سرقت می کنند... 

نویسنده: رضا قهرمانی
فردا اگر بدون تو باید به سر شود
فرقی نمی کند شب من کی سحر شود
شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود
رنج فراق هست و امید وصال نیست
این "هست و نیست" کاش که زیر و زبر شود
رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار درد دل کنم و دردسر شود
ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی باخبر شود
موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است
بگذار گفتگو به زبان هنر شود فاضل نظری
نویسنده: رضا قهرمانی
لغزتده تر از ماهی دریا شده ای
فرارتر از آهوی صحرا شده ای
من رام توام ،کمند زلفت بگشا
کامروز تو صیاد دل ما شده ای

نویسنده: رضا قهرمانی
پروانه چشم شمع گریان شده ام
تو بادی و من شعله لرزان شده ام
ای صبح ترا دیده ز چشمان سحر
برگرد ،بیا، مرو پشیمان شده ام
نویسنده: رضا قهرمانی
عمر بگذشته مرا ياد بسي مي آيد
وز نسيم سحري بوي کسي مي آيد
دوش در خواب به اميد وصالت رفتم
مژدهء وصل چو بانگ جرسي مي آيد
به هواداري آن سرو خرامان رفتم
ديدم از بهر گرفتن عسسي مي آيد
لب لعل تو سر چشمهء جاويدان است
جرعه اي باز از آنم هوسي مي آيد
گفت: سرمست و غزلخوان زکجا مي آيي؟
گفتمش: بهر کرم ملتمسي مي آيد
پشه را گر نبود وصلت عنقا ليکن
به کرم بخشي سلطان مگسي مي آيد
به تمناي رخ دوست شدم سوي چمن
صوت طوطي نفسي در قفس مي آيد
گر چه باقي نبود يک نفس از عمر عزيز
شادمان باش که عيسي نفسي مي آيد
(عايشه) گر به غم هجر گرفتار شدي
دل قوي دار که فرياد رسي مي آيد

نویسنده: رضا قهرمانی
دشوار به سعی بنده آسان نشود
رنجی که قضا سرشت درمان نشود
نقاش که غنچه ای به دیوار نگاشت
آن غنچه به صد بهار خندان نشود
نویسنده: رضا قهرمانی
با آنکه در حریم تو بیگانه ام هنوز
مانند حلقه ، بر درِ این خانه ام هنوز
بگذشت شب ز نیمه و من با خیال دوست
مینا صفت ، به گوشه میخانه ام هنوز
از شعله نگاه تو پروا نمی کنم
ای شمع من، بسوز که پروانه ام هنوز
چون گوهری که بر سر انگشتری نهند
آی آشنا، به چشم تو بیگانه ام هنوز
گفتم چه الفتی است، به گیسوی او تو را؟
دل ناله کرد و گفت: دیوانه ام هنوز 

نویسنده: رضا قهرمانی
اول که مرا به دام خویش آوردی
صدگونه وفا و مهر پیش آوردی
چون دانستی که من گرفتار توام
بیگانه شدی و ناز پیش آوردی

نویسنده: رضا قهرمانی
تا شربت عاشقی چشیدم ز غمت
قصه چه کنم ،بجان رسیدم ز غمت
هر بد که گمان بری کشیدم زغمت
آن به که نگوییم آنچه دیدم ز غمت

نویسنده: رضا قهرمانی

 

ما درست از آن روز که مکان شهادت را رها کردیم و تنها به بزرگداشت شهیدان قناعت ورزیدیم دربان گورستانها از آب در آمدیم.


مطالب مرتبط:داستانهای کوتاه جلال آل احمد

نویسنده: رضا قهرمانی
ز سنگ جور تو بي مهر و بي وفا اي دوست
دلم شکسته شد اما چه بي صدا اي دوست
منم که يک سر مويت به عالمي ندهم
ولي تو داده اي آسان زکف مرا اي دوست
تو قدر دوست چه داني که هست گوهر عشق
به پيش چشم تو بي قدر و بي بها اي دوست
منم چو گوهر رخشان ميان گوهريان
چو گوهري نشناسي مرا چرا اي دوست
کمال عشق بود اعتماد و يکرنگي
به سوء ظن مشکن رونق صفا اي دوست
من از تو شکوه به بيگانگان نخواهم برد
که آشنا نکند شکوه ز آشنا اي دوست
شکايت از تو به جايي نمي برد (طلعت)
پذيرد آنچه که باشد ترا رضا اي دوست  طلعت بصاري

نویسنده: رضا قهرمانی
گفتم ز سر هواي تو بد خو برون کنم
تا چاره اي به مشکل درد درون کنم
دل را که مي طپد به برم نا شکيب وار
از سينه آرمش به در و غرفه خون کنم
بندم ره سرشک به چشم و شبان تار
شيرين وار به خواب به رنگ و فسون کنم
گفتم دگر که نام تو از ياد مي برم
کاخ وفا و مهر همه سرنگون کنم
غافل که هست سلسله ي مهرت آن چنان
بر پاي دل که هيچ ندانم که چون کنم
جانان من به کشور جان حکمران توئي
قصر اميد بي رخ تو واژگون کنم
(طلعت) جدا ز دوست که بهتر زجان بود
رخسار خود ز اشک چو خون لاله گون کنم

نویسنده: رضا قهرمانی
به جانت که سوگند ي آسان نباشد
دل خسته را جز تو درمان نباشد
تو اي اختر آسمان اميدم
کسي جز تو روشنگر جان نباشد
تو اي برتر از وهم و انديشه من
همانند تو کس به دوران نباشد
گرفتم که از کوي تو پا کشيدم
سرم دا به غير از تو سامان نباشد
من از تو، به تو مي گريزم که دانم
مرا دادخواهي چو جانان نباشد
تحمل توانم به دل هر غمي را
وليکن غم هجر آسان نباشد
چو جام آشکار مکن خنده با کس
که تا در دلم درد پنهان نباشد
بگريم به شمعي که از بزم ياران
ورا بهره جز اشک سوزان نباشد
جز او (طلعتا) ره ندارد به دل کس
گواهم بجز پاک يزدان نباشد
نویسنده: رضا قهرمانی
گه آتش غم شعله زند در دل من
گه اب دو دیده تر کند منزل من
ایچرخ فلک که بادا خاکت بر سر
از دور تو باد است همه حاصل من

نویسنده: رضا قهرمانی
گفتم بنويسيد وليكن ننوشتند
از زخم دلم يك سر سوزن ننوشتند
وقتي كه حريم چمن آماج خطر بود
از خاطر آزردة ی گلشن ننوشتند
پُر بود ستون خبر از شايعه، امّا
از واقعه يك مطلب روشن ننوشتند
يك پلكِ تر از تشنگي‌ام ياد نكردند
يك بغض از اين ابر سترون ننوشتند
از رجعت پاييز به گلشن نسرودند
از آتش افتاده به خرمن ننوشتند
تاريخ‌نويسان كه قلم در كفشان بود
جز ننگ به پيشاني ميهن ننوشتند
يك عمر از اين شاخه به آن شاخه پريدند
يك برگ ز خاموشي سوسن ننوشتند
هفتاد من از كاغذ ملّت به هدر رفت
افسوس كه قانون مدوّن ننوشتند محمد سلمانی

نویسنده: رضا قهرمانی
هنوز غم به دلم آشيانه ميسازد
هنوز عشق تو صدها فسانه ميسازد
هنوز راز نگاهت چو تير صيادان
دل شکستهء مارا نشانه ميسازد
هنوز بلبل سرگشته محو روي گل است
صلا و شور و نوا عاشقانه ميسازد
هنوز عشق به آن تندي و صلابت خويش
درون هر دل وارسته خانه ميسازد
هنوز طبع بلند (صبور) موي سپيد
غزال، رام غزال، يا ترانه ميسازد

نویسنده: رضا قهرمانی
یار رب نبرد نام مرا ننگی نیست
سنگ ار نزند بر سر من جنگی نیست
گیرم که شوم چون شب زلفش روزم
بالای سیاهی که دگر رنگی نیست
نویسنده: رضا قهرمانی
در ظلمت شب سیر سماوات خوش است
در خلوت شب بزم مناجات خوش است
اندر دل شب ز دل برآوردن آه
در بارگه قاضی حاجات خوش است

نویسنده: رضا قهرمانی
هر جا که روم غمی بود همسفرم
وز کجروی زمانه خونین جگرم
جان بر لب و دل بریده از زندگیم
بر سنگ زمانه بسکه خورده است سرم
نویسنده: رضا قهرمانی

Google