جشنواره
حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
بجز غم با دلم کس آشنا نیست
که هر جا میروم از من جدا نیست
مگر با غم گل ما را سرشتند
که شادی با دل ما آشنا نیست
دگر دیدار گلهای بهاران
برایم روح بخش و جانفز
ا نیست
بهر دلدار دل بستیم دیدیم
نشانی از وی از مهر و وفا نیست
هزاران داغ دارم بر دل از هجر
که داغ لاله همچون داغ ما نیست
جوانی رفت همچون برق افسوس
بجز یادی دگر از او بجا نیست
چنان دلتنگم از این زندگانی
که از زندان او جانم رها نیست
خدایا با که گویم از غم دل
که در عالم کسی غمخوار ما نیست
(فتوت) قصه های غصه ی دل
بهر دل هست با ما گو، کجا نیست  محمدتقی فتوّت

نویسنده: رضا قهرمانی
پشتم به زیر بار خسان تا  نمی شود
راضی برای عرض تقاضا نمی شود
این یوسف عزیز که نامش مناعت است
هرگز اسیر دست زلیخا نمی شود
آن دل که گشت واله و شید
ای روی دوست
مفتون جاه و منصب دنیا نمی شود
دنیا به عصر ماه گره کور خورده است
این عده با فریب و ریا وا نمی شود
لا مذهبی مصیبت عظمای عالم است
بد از این مصیبت عظمی نمی شود
ایمان چو رفت پشت سرش هر چه بود رفت
این گوهری که گم شده پیدا نمی شود
قومی که داده دین ز کف خویش مرده است
این مرده با فسونگری احیا نمی شود

نویسنده: رضا قهرمانی
«از محبت خارها گل می شود
وز محبت سرکه ها مل می شود»
تو بغیر از دوستی راهی مپوی
بهتر از مهر و وفای چیزی مپوی
دل که خالی شد
ز مهر و مردمی
زندگی نبود بجز سر درگمی
این جهان بی عشق تاریک است و زشت
نیست جز مشتی گیاه و خاک و خشت
روح عالم عشق و انسانیت است
ورنه هستی خود سراسر محنت است
«شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما»
«ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما»

حاصل عمرم جز این یک نکته نیست:
بی محبت کی توان یک لحظه زیست؟

نویسنده: رضا قهرمانی
یک روز دلم نشد که بی غم باشد
بی غصه و درد و رنج و ماتم باشد
هر ذره غمی که بر دل ما آید
کوهی است اگر چه ذره
ای کم باشد

نویسنده: رضا قهرمانی
آنگه که خواب بود ترا دل بخواب دید
در تیره شب به دیده ی جان آفتاب دید
جانی پر از نشاط تر
ا در کنار یافت
گوئی پر از سماع بکف بر شراب دید
فریاد از آن مقام که بیدار گشت دل
و آگاه شد که این همه دولت بخواب دید
زلفش ندید در کف و از دست روزگار
نزدیک شد که بگسلد از بس که تاب دید

نویسنده: رضا قهرمانی
هوا هوای بهار است و باده باده ی ناب
به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب
در این شراب ندانم چه کرده ای، دانم
كه خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب
فرشته روی من،
ای آفتاب صبح بهار
مرا به جامی ازین آب آتشین دریاب
به جام مستی ما، ای شراب عشق بجوش
 به بزم ساده ی ما، ای چراغ ماه بتاب.
 گُل امید من امشب شكفته در بر من
 بیا و یك نفس ای چشم سرنوشت بخواب
مگر نه خاك ره این خرابه باید شد؟
 بیا كه كام بگیریم از این جهان خراب  فریدون مشیری

نویسنده: رضا قهرمانی
در هیئت زهد گوشه گیری نیکوست
در حلقه عاشقان دلیری نیکوست
گویند که پیری و نزیبد عشقت
طاعت بجوان
، عشق به پیری نیکوست

نویسنده: رضا قهرمانی
در جهان از حسن خوبان آنچه من ادراک کردم
جز به پیش عاشقان از گفتنش امساک کردم
آبرویم برد این عشق بلاانگیز یا رب
بسکه اشک از دیده سفتم ناله تا افلاک کرد
با حریفان دغل از بس نمودم بردباری
جمله را اندر بی آزار خود بیباک کردم
از تملق های بیمورد که کردم با رقیبان
راستی پیراهن حیثیت خود چاک کردم
تا که چشم دلفریبان دانش آموزی کنندم
خاک در چشم کمال و دانش ادر
اک کردم...

نویسنده: رضا قهرمانی
یا رب به سبو کشان مستم بخشای
بر مغ بچگان می پرستم بخشای
بر من منگر که باده در دست من
است
بر آن که دهد باده به دستم بخشای

نویسنده: رضا قهرمانی
هر کسی بد کرد من بخشیدمش
رو ترش بنمود اگر ،بوسیدمش
با وفایان را دلی دریا وش است
بیم دریا کی
ز موج سرکش است؟
هر چه در دریا فرو ریزد سنگ
سینهٔ دریا نگردد هیچ تنگ 
غلامحسن یوسفی

نویسنده: رضا قهرمانی

میرزا اسد الله خان «غالب» دهلوی،در سال ۱۳۱۲ هجری قمری در شهر آگره هندوستان چشم جهان گشود.

غالب دهلوی در یک خانواده مسلمان چشم بجهان گشود . در پنج سالگی پدرش عبدالله خان در گذشت.
دکتر شفیعی کدکنی نوشته اند:
 نیاکان وی اصلا از مردم هند نبوده‌اند بلکه به تصریح خودش ، از مردم ترکستان بودند و جد او به دهلی هجرت کرده بود و غالب همواره خود را از تبار (ابیک) میشمارد که مردمی جنگی و سپاهی بوده‌اند و میگوید که این برندگی زبان شعر و قلم سخنوری من ، بازمانده تیزی شمشیر و تیر نیاکان من است :
چون رفت سپهبدی ، ز دم چنگ به شعر
شد تیر شکسته نیاکان قلم
غالب تحصیلات خود را در زمینه‌های آداب آن روزگار که در همه اقطار زبان فارسی تقریبا به یک نوع بود ، نزد یکی از جهانگردان ایرانی به نام ملا عبدالصمد هرمزد که به قصد سیاحت به هند رفته بود ، آغاز کرد و فارسی و عربی و نجوم و تاریخ و فقه و تفسیر را از این دانشمند ایرانی آموخت . غالب از این استاد ، همواره بعنوان مردی که از نژاد ساسان پنجم است یاد کرده و از او بود که فارسی را به نیکی آموخت و هم بر اثر ملازمت و تعلیمات این استاد بمذهب شیعه گرائید .
غالب در سیزده سالگی ازدواج کرد ، ولی از این زندگی هیچ گاه شادی و خوشی ندید و با اینکه هفت فرزند آورد ، هیچکدام زنده نماندندو او خواهرزاده زنش را به فرزندی گرفت که وی نیز در جوانی در گذشت . مصائب زندگی غالب ، بسیار است از جمله جنون برادر و سرانجام مرگ او و از اینها گذشته فشار زندگی و وامهای شاعر که او را حتی به زندان افکند . همه این عوامل در پریشانی خاطر این شاعر اثر داشته است .
غالب در اواخر عمر گوشه گیر و افسرده بود و زندگانی سختی را گذراند و تنها از کمک و یاری بعضی دوستان بهره‌مند میشد و زندگی میکرد تا اینکه در سن 73 سالگی بسال 1869 م در گذشت .

آثار غالب به زبان فارسی:
کلیات غالب ، پنج‌آهنگ، مهر نیمروز ، دستنبو ، قاطع برهان یا درفش کاویانی ، تاریخ شهریاران تیموری ، سبدچین ، مأثر غالب ، متفرقات غالب ،رسالهٔ فن بانگ 

حکیمانه 

نویسنده: رضا قهرمانی
من عاشق طبیعت زیبایم
مفتون کوه و جنگل و صحرایم
محو دهان خامش سوسنها
مسحور چشم نرگس شهلایم
پیشانی بلند بیابانهاست
معراج روح و اوج تمنایم
سیر غروب خلوت ساحل ها
از دل برد شکیب ،چو دریایم
وقت طلوع صبح و زوال شب
خون می دود به ذوق به رگ هایم
افسون ماه و چشمک اخترها
هر شب ، کشد به عالم بالایم
سوسوی کرم شب به سحرگاهان
باشد سرود خلوت رؤیایم
هر جا بهار خیمه به هامون زد
با مرکب خیال ، در آن جایم
چون غنچه
ای به سینهٔ گلشن ها
از جنبش نسیم ،شکوفایم

نویسنده: رضا قهرمانی
ساعتی(ملا)چو کبک خوشخرام‌
از گذرگاهی،همی شد،بی‌مرام‌
ناگهان،بر گرد خویش،از غلغله‌
کودکان را دید،با صد ولوله!
تا شود آسوده،از آزارشان‌
حیلتی انگیخت،اندر کارشان!
سر،به بالا برد و،لختی،بو کشید
کودکان را،جمله،بر یک سو کشید!
پس،بدیشان گفت:زین حلوای داغ‌
بر شما گویم،به پنهانی سراغ‌
خواجه طاوسی،که خود،سالار ماست‌
دیگ نذرش،رونق بازار ماست‌
خانه،در کوی دگر دارد،ولی‌
هرکه،ز آن حلوا خورد(جز تنبلی)!
کودکان،از پیش ملا،با شتاب
قصد خوان کردند،چون تیر شهاب

لحظه‌ای بگذشت و(ملا)خیره شد
خوش‌گمانی،بر نهادش،چیره شد!
گفت:من،گفتم به طفلان،آن دروغ‌
لیک،این ظلمت،نباشد بی‌فروغ!
(خواجه طاوس)ار دهد،نذری بکس‌
کودکان،پیش اند و،من،از جمله پس!
این،بخود برگفت و،از شوری که داشت
همچو طفلان،بر دویدن،پا گذاشت!
(خواجه)غائب بود و،آن در،وا نبود
وندر آن کو،نامی از حلوا،نبود!

ما،خود آن(ملا)و،بر ما،سود ما
گنج رؤیاخیز دردآلود ما!
(مفلسی)قارون کام اندیشه شد
و آن(پری)رقصید و،اندر شیشه شد!  فریدون توللی

نویسنده: رضا قهرمانی
پیری رسید و چون شب تار و شباب رفت
وین هستی تباه چو نقشی بر آب رفت
این کاروان عمر که از چشمهٔ امید
سیراب بود، از چه بسوی سراب رفت
گوئی که زندگی است سوار شراره ای
کاینگونه در شتاب شد و چون شهاب رفت
گر پیرهن درم چو گل از غم عجب مدار
زیرا که بوی یوسف گل از گلاب رفت
زان بیشتر که خواب ابد بر سرم رسد
 پیری رسید و بخت جوانی بخواب رفت
وان آرزو که جلوه کنان خنده ها زدی
دردا که رخ نهفته
ز ما ،در حجاب رفت
گفتم به یار فارغم از تاب طره ات
از خشم چین به چهره فکند و به تاب رفت
گفتا دریغ باد ز عشقی که بر سرش
تقدیر بی ثباتی موج و حباب رفت
گفتن نمی توان که ز بد عهدی زمان
زان پس  میان ما چه سؤال و جواب رفت
رعدی درنگ نیست روا از پس شباب
خوش وقت آنکه پیر چو شد با شتاب رفت

نویسنده: رضا قهرمانی
خاطرات عهد هیتلر زنده شد در یادها
یاد باد آن دوره چنگیز و استبدادها
باب شد در ملک ما آئین انسان سوختن
روح هیتلر شاد خواهد شد از این بیدادها
زین منافقهای انسان سو
ز غافل از خدای
شاد بادا روحتان نمرودها ، شدادها
سگ بدون شک بر این نامردمی ها اف کند
ننگ نسل دیو و ابلیسند این شیادها
زادگاه داد بود و مهر و انسان دوستی
مهد کورش، شد تهی از مهرها، از دادها
گر که بنیاد کژی ها برنیفتد از وطن
زود باشد کاین کژی ها برکند بنیادها
آب ظلم از سر گذشت ،ای وای مان، ای وای مان
دست عدلی کو که گیرد دست استمدادها
دم زدنها ناله شد ،آن ناله ها فریاد شد
لرزه بر عرش خدائی افکند فریادها

نویسنده: رضا قهرمانی
نوروز نو و فصل گل و وقت گیاه است
از مهر هوا روشن و از
ابر،سیاه است
در پرتو این روشنی و موج سیاهی
وقت نگه عیش گل و رقص گیاه است
پیغام بهار است که در نای پرستوست
آن نرگس پیغام شنو چشم براه است
در چشمه چون اشک‌ روان ، ماه چو شیرین
یادآور زیبائی شیرین چو ماه است...
ای آنکه توانی بجهان سیر نگه کن
در عمر اگر هیچ خوشی هست نگاه کن
چشم است پناه غم دنیا و دریغا
آنرا که نه این باشد، بی پشت و پناه است
بود و خوشی و هستی و امید به چشم است
ور چشم نباشد همه هیچ است، تباه است
از دل هوس کفش و کله برکن و بردار
هنگام رها کردن کفش است و کلاه است

نویسنده: رضا قهرمانی
درین کویر تفته ،نشان قدم،کجاست!؟
راهی، که خواندم،به حریم حرم کجاست!؟
شداد و ،داد او،نه گر این دوزخ است و بس
پس، آن بهشت دلکش باغ ارم کجاست!؟
(دارا) بجز جمال خود ،از جام جم ندید
اسکندری، که بشکند این جام جم کجاست!؟
(گمکرده یار) اگر چه نپرسد ،
زشحنه،باز
داند ،که یار خسته دل بسته دم، کجاست!؟
دیگر ،به نامه کس ننویسد،حدیث غم
در دست،کاتبی که قلم شد،قلم کجاست!؟
خلقی شکم به پشت و گروهی ،شکم به پیش
پرسان ، که(طبل زندگی) و (رقص شکم) کجاست!؟
ای رنج بی امان تو، از خیل بیغمان
آسوده آن دلی،که نداند،که غم کجاست!؟...  فریدون توللی

نویسنده: رضا قهرمانی
نگاه میکنم از هر چه آفریده خدا
مرا سه چیز خوش آمد در این بهشت سرای
یکی سماع و دوم باده و سوم شاهد
که اختیار همین هر سه کرد عالی رای
نه همچو زمزمهٔ مطرب است شورانگیز
اگر چه سحر کند عندلیب زهره سر
ای
نه همچو آب رزان مونس است و غم پرداز
اگر چه آب روان مونس است نیز هست طبع آسای
نه چون زمرد خط است بر عذار چو سیم
اگر چه سبزه بود دلفریب و جان افزای
چو زلف یار نباشد بهار عنر بوی
چو روی دوست نباشد چمن جهان آرای
کرا تفرج باغ است و بستان رغبت
که من ز دوست ندارم بخویشتن پروای
برو چو نای مپیمای باد بر سر خاک
به پای چنگ به پیمانه باده می پیمای

نویسنده: رضا قهرمانی
بهیچ حال جهان غرهٔ ثبات مباش
که هست در نفسی نیست گشت و بود
،نبود
غرور جاه و سرور مقام و شور نشاط
مثال عبرت جمعی شود بگفت و شنود
هر آنچه خیره شود در صلابت او
بگردش نظری گردد از نظر مفقود...

نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: وحید جلیلوند
شاعر: مریم سقلاطونی
 

مرگ باد این هنگامه های هنگفت بیمار!
مرگ باد این سالنامه های فقیر!
مرگ باد این دقیقه های شرارت!
مرگ باد این حرف های عقیم بی درد!
مرگ بادمان اگر تو را صدا نزنیم!
مرگ بادمان اگر برایت دعا نخوانیم!
مرگ بادمان اگر زیارتت را آرزو نکنیم!
مرگ بادمان اگر به یاد هر چه غیر تو باشیم!
مرگ بادمان اگر برایت دست بالا نگیریم!
زالوها به جان زمین افتاده اند
موریانه ها به جان دین افتاده اند
گرگ ها دندان تیز کرده اند.
روزنه ها را مارها گرفته اند.
چشم ها، هار شده اند.
آبی در کوزه هامان نیست.
دست هامان تهی ست.
زبان هامان نیش گون است.
خنده هامان کشنده است.
مرگمان باد اگر تو را عاشق نباشیم 

دانلود دکلمه

نویسنده: رضا قهرمانی
محققی شبی از لامپ برق پرسش کرد
که از چه منبع فیضی و کان نور و سرور؟
مرا ار این عجب آید که هیچگاه ترا
نه احتیاج به نفت است نه فتیله و تور!
چگونه تابش آن چشم خیره می سازد
ضیا
ء پاره ی سیمی و قطعه ای بلور؟
جواب داد که این راز از کجا داند
کسی که مست هوس باشد و اسیر غرور
هر آن سری که چو من از هوی شود خالی
شگفت نیست که بر عالمی فشاند نور

نویسنده: رضا قهرمانی
گفتم صنما پیشه ی تو؟گفت جفا
گفتم چه نداری بجهان؟گفت وفا
گفتا که بهای بوسه
ام را چه دهی؟
گفتم دل و دین،گفت که جسمی و کفا

نویسنده: رضا قهرمانی
غم پرده در است و اشک غمّاز
پوشیدن عشق کار من نیست
چیزی که ورا شمار نتوان
الا غم بیشما
ر من نیست
شب آنکه بر آتشم زند آب
جز دیده اشکبار من نیست
رفتم که کناره گیرم از غم
شب نیست که در کنار من نیست 
میرزا نبی غبار رازی

نویسنده: رضا قهرمانی
از کام در این جهان بجز نام نبود
زیرا که درو به غیر ناکام نبود
پا تا سر این عروس رعنا دیدم
آرام دلی درین دلار
ام نبود

نویسنده: رضا قهرمانی
گفتگو یک رنگ نبود غافل و هشیار را
در نفس باشد تفاوت، خفته و بیدار را
بر تواضع های دشمن تکیه کردن ابلهیست
پای بوس سیل از پا افکند دیوار را
طفل اشکم گر ببازی رو به صحرا آورد
کاغذ بادی شمارد ابر دریا بار را
دل به
استدلال بستم ماندم از مقصود دور
نردبان کردم تصور راه ناهموار را
حال ما از ناله ی بال کبوتر روشن است
ما چه بنویسیم شرح سینه ی افگار را
از مه وانجم (غنی) بر اهل بینش روشن است
کز سفیدی نیست نقصان دیده بیدار را

نویسنده: رضا قهرمانی
از جیب فلک ، گر مه و ناهید برآید
از چاک گریبان تو خورشید برآید
گر شرح دهم قصه ای از غصه
ء مجنون
با قد خم از باغ برون،بید برآید
در دیدهء ارباب نظر هیئت جام است
هر لاله که از تربت جمشید برآید

نویسنده: رضا قهرمانی
...غم ابروی تو در منظره خانه حسن
گر چه طاق است ولی هست به نیکوئی جفت
سخنی گفت صبا از دهنش در گلزار
نچه شرمنده شد آنسانکه دگر هیچ نگفت
آتش عشق که یک شعله
ء آن عالم سوخت
دل ندانیم که در پرده چسانش بنهفت
غیرت خانه زنبور دلم گشته ز بس
با خدنگ مژه آن سخت کمان او را سفت 
غمگین اصفهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
خواستم تا دهمش جان و رخش بینم گفت
برو ای خام طمع ،باغ چنان نیست به مفت
نرگس از مرغ چمن قصه چشمش چو شنفت
شد و
اله که بیمار شد و از غم خفت
صحن بستان را تا گل بنهد پای در آن
ابراز دیده بزد آب و صبا با مُژه رفت
ساقیا خیزو بیاد لب او باده بیار
خاصه اکنون کخ به گلزار چمن غنچه شکفت...

نویسنده: رضا قهرمانی
هر کس که به کنج انزوا بنشیند
کی بر در کس چو نقش پا بنشیند
در خانه ی خویش هر که پیوست نشست
نقش چو نگین در همه جا بنشیند

نویسنده: رضا قهرمانی
گرنه از مشک است و عنبر زلف آن سیمین عذار
از چه شد عنبر فشان و از چه آمد مشکبار
نیست گر روز من و بخت من این زلف ار چه روست
تیره و برگشته و ژولیده و آشفته کار
گه بزاری همچو من افتد همی بر پای دوست
گه به لابه همچو من بوسد همی دست نگار
گه
ز عنبر میکند خورشید را بر تن زره
گخ بپوشاند همه خفتانی از مشک تتار
گر چه میگویند مردم در سرا بستان خلاء
ره نیارد برد شیطان،من ندارم استوار
اینک اندر خلد رویش هر دم آن زلف سیاه
همچو شیطان دارد اندر روضه جنت قرار

نویسنده: رضا قهرمانی
هر سوالی کز آن لب سیراب
دوش کردم همه بداد جواب
گفتمش جز شبت نشاید دید
گفت پیدا به شب بود مهتاب
گفتم آتش به چهره ات که فروخت
گفت آن کو دل تو کرد کباب
گفتم از حاجب تو تابم روی
گفت کس روی تابد از محراب
گفتم اندر عذاب عشق تو
ام
گفت عاشق نکو بود به عذاب

نویسنده: رضا قهرمانی
یکدم نشود که دردم افسون نکنی
چون عادت خویت این بود ،چون نکنی
دلداری من یقین که د
اری در دل
لیکن نکنی ،تا جگرم خون نکنی

نویسنده: رضا قهرمانی
با مردم نیک و بد نمی باید بود
در پایه دیو
، دد نمی باید بود
مفتون معاش خود نمی باید بود
مغرور به عقل خود نمی باید بود 
عماد فقیه کرمانی

نویسنده: رضا قهرمانی
در تو ،بمراد خویش یا رب که رسد
یا خود بسر کوی تو هر شب که رسد
گر تو نکنی چاره کارم چه کند
ور من نرسم بکام از آن لب که رسد

نویسنده: رضا قهرمانی
ای رخت آفتاب عالم جان
نور هر دیده و جمال جهان
نظرت کیمیا و ما همه مس
خاطرت آفتاب و ما همه کان
تو،زبانم شوی در آنساعت
که ثنای تو ،آورم به زبان
گوشه
ای خالی از تو نتوان یافت
گر ، بگردیم گرد کون و مکان
رهروانت حریر پندارند
بر سر تیغ گر روند و سنان
چون تو از دل نمیروی بیرون
حال دل ،از تو کی بود پنهان
نگشاید ،به هیچ منزل بار
که ،درین راه بسته است میان
بر سر خاکم ار کنی گذری
به مشامم رسد نسیم جنان
تو ،بدین گنج ره مپرس عماد
کاهل بینش نداده اند نشان

نویسنده: رضا قهرمانی
چون میگذرد کار چه آسان و چه سخت
وین یکدم عاریت چه
ادبار و چه بخت
چون جای دگر نهاد می باید رخت
نزدیک خردمند چه تابوت و چه تخت 
عنصری بلخی

نویسنده: رضا قهرمانی
بگرد ماه برای غالیه حصار که کرد
بروی روز براز تیره شب نگار که کرد
نبود یار بطوع و بجنس ،ظلمت و نور
بروی خوب تو این هر دو چیز یار که کرد
ترا که کرد بتا از بهارخانه برون
جهان بروی تو بر جان من بهار که کرد
به ماه مانی آنگاه که تو سوار شوی
چگونه ای عجبی،ماه را سوار که کرد
اگر ز عشق تو پرناز گشت، جان و دلم
مرا بگوی رخانت برنگ نار که کرد
گر استوار نبودی
ز دور بر دل من
مرا به مهر تو نزدیک و استوار کرد

نویسنده: رضا قهرمانی
منم آن نی که ندارد خبر از نائی خویش
طوطی فارغم از قند شکرخائی خویش
در محیط دو جهان خیمه نمیزد چو حباب
قطره میگشت اگر فانی دریائی خویش
مرگ وارستگی از نفس هیولائی بین
شو بحق زنده و بگذر
ز من و مائی خویش

نویسنده: رضا قهرمانی
بگیرد اگر بالا بزنی ،صد پرده ز ما بالا زده یی
مجنون توام ،هر نقش زنی ،نقشی
ز رخ لیلا زده یی
حیرت زده خلق مبهوت منند، از بیخودی و دیوانگیم
حیران من و دل دانی ز چه ام؟زان شیوه که تو با ما زده یی
عاشق چه کند باظن کشی ،یم را چه غم از هستی خسی
بر درد دوا،کی میطلبد، دارو زکف عیسی زده یی
سنگ و گل و خشت واصل نکند ،آنرا که بکل وارسته ز گل
با جام و سبو مستی نکند، از باده ی عشق دریا زده یی

نویسنده: رضا قهرمانی
دوش آن صنم سنگدل سیم بناگوش
آمد بر من تنگ دل و خسته و مدهوش
دو نرگس مخمور چو دو نایژه خون
دو لعل گوخرپوش چو دو ناوچه ی نوش
ای عارض سیمینش پر از قطره ی سیماب
ای زلفک مشکینش پر از عنبر پرجوش
دو لب چو دو تا لعل و دو یاقوت شکر بار
دو رخ چو دو گلبرگ و دو خورشید
زره پوش...

نویسنده: رضا قهرمانی
ای زلف و رخت سپهر و اختر
وی روی لبت بهشت و کوثر
گویان ز پی تو ما دل و دل
جویان تو نزد ما زر و زر
طوطی سیاه کاسه در لب
طاوس سپید کار ،دربر
عشقت بره دو مادر آمد
هرگز نشود نزار و لاغر
ای دوستی رخ تو ما را
آید
ز غم تو بوی مادر
بر یک ذره،ز خاک پاکت
شد دارالملک جان مقرر
از ما بپذیر جان اگر چه
درخورد تو نیست این محقر
جز روح امین مگس نباشد
آنجا که لب تو گشت شکر
از خشک لب (عمادی) آخر
بشنو غزلی چو چشم او تر

نویسنده: رضا قهرمانی
دمم را جز غم وحسرت نباشد همدمی دیگر
رسد گر تازه ای باشد عذابی یا غمی دیگر
چه باشد نسیه ، چون نقدم چنین حرمان و حسرت بود
از این عالم چه دیدم تا که خو
اهم عالمی دیگر
چو بعد از سالها سوی وطن آیم بیاد آرم
که هستم زنده بعد از ماتمش،وین ماتمی دیگر
بگو با ناطبیبی کاو علاج درد من جوید
که کاری تر زند زخمی بجای مرهمی دیگر
شدم با باده ی تلخ غم اینک خو گر و بی غم
دمی چون بگذرد آید دمی دیگر، غمی دیگر...  عماد خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
می کنم پنهان من از آئینه روی خویش را
تا نبینم روبرو با خود عدوی خویش را
از می عشق تو جز تلخی نصیب من نشد
سالها پر کرده ام زین می سبوی خویش را
از نگاهی گرم چون آتش افروزان می شوم
از تو پنهان کی توانم کرد خوی خویش را
سرخ روئیهای من از شادی ایام نیست
می کنم با سیل غم سرخ روی خویش را
جز به حرف غم لب من آشنای حرف نیست
نشنوم
ای کاش هرگز گفتگوی خویش را
حسرت یک دیده فریاد است در نایم گره
پاره خواهم کرد از این غم ،گلوی خویش را
تا درین ماتم سرا چون غنچه خندان شد لبم
همچو گل برباد دادم رنگ و بوی خویش را
چون پر طاوس رنگین آرزوها داشتم
بارها در خاک کردم آرزوی خویش را
میدوم دنبال آزادی در این وحشت سرا
تا کجا آرم به پایان جستجوی خویش را

نویسنده: رضا قهرمانی
خاکی و ترا مشک ختن دانستم
خاری و ترا گل و سمن دانستم
دردا که من آنم که تو میدانستی
افسوس تو آن نه
ای که من دانستم

نویسنده: رضا قهرمانی
شرابش با من امّا ساغر از تو
تمام یک دلِ ناباور از تو....
نکن اینقدر با من بی وفایی
دلم را می ستانم آخر از تو!
عباس آزادمنش

نویسنده: رضا قهرمانی
امشب منم و جام و می و یار ای شب
تعجیل مکن بصبح ،زنهار
ای شب
صد شب زتو بوده ام به تیمار ای شب
یکشب دل عاشقان،نگهدار ای شب 
عماد شهریاری

نویسنده: رضا قهرمانی
آن حُسن که زینت بشر میباشد
افزون به مقام و زور و زر میباشد
زیبنده ترین زینتِ زیباییّ ما...
تاجیست که نام آن هنر میباشد! 
عباس آزادمنش

نویسنده: رضا قهرمانی
بیهوده چرا به نه فلک حیرانی
باقی عشق است ،عشق باقی و فانی
دانش بگزین ولی بدان کاندر قدر
گر چرخ شوی هنوز سرگردانی عماد خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
تا با غزل تو آشنائی دارم
از هر چه سخن ،سر جدائی دارم
(قدسی) نفسی و جان دمی با غزلت
برخوان که دمی تاب رهائی دارم

شاعر این شعر را برای بزرگداشت غلامرضا قدسی سروده است.

نویسنده: رضا قهرمانی
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد 
کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد 
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست 
آن شمع که می‌سوزد و پرو
انه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گویم 
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد
گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی 
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای 
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه اسکندر و دارا 
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
از شاه و گدا هر که در این میکده ره یافت 
جز خون دل خویش به پیمانه ندارد 
حسین پژمان بختیاری


قطره ای آبم ز چشمی اشکبار افتاده ام
پاره ای آهم به راهی بیقرار افتاده ام
آتشم در خرمن امال خویش افکنده ام
ناله ام در دامن شبهای تار افتاده ام
بوسه
ای نشکفته ام در موی او پیچیده ام
حسرتی بی حاصلم در پای یار افتاده ام
گر جوانی میکنم در عشق او عیبم مکن
برگ خشکم در گریبان بهار افتاده ام
روزگاری چون نگه جا داشتم در چشم خلق
من که چون مژگان ز چشم روزگار افتاده ام
سینه ام لبریز گوهر بوده وز دریای عشق
چون صدف با دست خالی برکنار افتاده ام
کیستم من؟ چیستم من؟ خسته ای دیوانه ای
نی غلط گفتم که از دیوانگان افسانه ای 
حسین پژمان بختیاری


باز آمدم که باز پریشان کنی مرا
بار دگر ز کرده پشیمان کنی مرا
باز آمدم که در ره آبادی رقیب
ای سیل فتنه خیزی و ویران کنی مرا
با سرکشی ز پیش تو رفتم ولی به عجز
باز آمدم که سر به گریبان کنی مرا
رفتم که بر تو خندم و غافل که بیدریغ
بر روی غیر خندی و گریان کنی مرا
اکنون به درگه تو سرافکنده آمدم
تا آنچه خواهش دل تست آن کنی مرا 
حسین پژمان بختیاری


دیده گریان دل غمین جان سوخته ست
عشق ما سرمایه ها اندوخته ست
اندر این دنیای ناکامی مرا
تیره بختی نکته ها آموخته ست
بر لبم مگذار جام وصل خویش
فارغ از آبست آنکو سوخته ست 
حسین پژمان بختیاری


او چو خاموش نشیند دل من می‏شکند
ور بگوید سخن آنرا بسخن میشکند
آب در روی من از شرم رخ یار شکست‏
آب هم ای عجب از طالع من میشکند
اختری دارم آنگونه کج آیین که ز بام‏
اگر افتد دگری گردن من میشکند
بسکه گفتم مشکن خاطر مسکین و شکست‏
گر بگویم سر خود را مشکن،میشکند 
حسین پژمان بختیاری

 
شب بر سر من جز غم ايام كسي نيست
مي‌سوزم و مي‌ميرم و فريادرسي نيست
 فريادرس‌ِ همچو مني كيست در اين شهر؟
فريادرسي نيست كسي را كه كسي نيست
بيمارم و تبدارم و در سينة مجروح
چندان كه فغان مي‌كشم از دل نفسي نيست
آن ميوة‌ جان‌بخش كه دل در طلب اوست
زينت‌گرِ شاخي‌ست كه در دسترسي نيست  حسین پژمان بختیاری 

حکیمانه
 

 


مطالب مرتبط:
حسین پژمان بختیاری کیست؟

نویسنده: رضا قهرمانی
هر چند که آن برای ما خواهد بود
آن چیز همی بلای ما خواهد بود
چون تفرقه در بقای ما خواهد بود
جمعیت ما فنای ما خواهد بود

نویسنده: رضا قهرمانی
گم شدم در خود چنان كز خويش ناپيدا شدم
شبنمي بودم ز دريا غرقه در دريا شدم
سايه
اي بودم ز اول بر زمين افتاده خوار
راست كان خورشيد پيدا گشت، ناپيدا شدم
ز آمدن بس بي نشان و ز شدن بي خبر
گوئيا يكدم برآمد كامدم من ، يا شدم
نه، مپرس از من سخن زيرا كه چون پروانه یي
در فروغ شمع روي دوست ، ناپروا شدم
در ره عشقش قدم در نِه، اگر با دانشي
لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم
چون همه تن مي بايست بود و كور گشت
اين عجايب بين كه چون بيناي نابينا شدم
خاك بر فرقم اگر يك ذره دارم آگهي
تا كجاست آنجا كه من سرگشته دل آنجا شدم
چون دل عطار بيرون ديدم از هر دو جهان
من ز تأثير دل او بيدل و شيدا شدم 
فریدالدّین عطارنیشابوری

نویسنده: رضا قهرمانی
در مرد اگر هزار فَرُّ و نیروست
غره شدنش به زو
ر بازو نه نکوست
شیر ار چه بسر پنجه بُوَد شاه دَدان
موران چه شوند جمع بِدَرندش پوست

نویسنده: رضا قهرمانی
کرد با ما رحمتی بی منتها مولای ما
کاندرین بزم محبت کرد امشب جای ما
آتش طور است بر ما جلوه گر امشب که هست
آستان پیر ما ،خلوتگه سینای ما
همچو اهل جنت از هر درد و غم آسوده ایم
کاین همایون بزم باشد جنه الماوای ما
پیرهن بر تن قبا کردیم از شوق و شعف
خوش مبارک گشت این تشریف بر بالای ما
بهره مان زین محفل امشب گشت بیداری بخت
تا تعالی الله چه باشد بهره
ء فردای ما
این همایون محفل امشب شکرستانست و بس
اندر آن نطق (عطا) طوطی شکرخای ما

نویسنده: رضا قهرمانی
این ملک یک انقلاب میخواهد و بس
خونریزی بیحساب میخواهد و بس
امروز دگر درخت آزادی ما
از خون من و تو آب میخواهد و بس

نویسنده: رضا قهرمانی
مکش که بیهده این نقش می کشی نقاش
که خون بگریی اگر پی بری به احو
الم
چه حاجت است پس از من بماند این تمثال
فلک چه کرد به من تا کند به تمثالم؟ سیدمحمدرضا میرزاده عشقی

نویسنده: رضا قهرمانی
ندارم شکوه ای از عشق در دل اتشی دارم
که من از پرتو این اتش است ارتابشی دارم
مبادا ای طبیب، اندر علاج من بیندیشی
که من حال خوشی در سایه این ناخوشی دارم
بلی عشق است کآسایش رباید، از جهان لیکن
من اندر عین بی اسایشی، آسایشی دارم
نکندم پر زآلایش، چو اسلاف، این سخن اما
بسی اسایش اندر آن ،
زبی آلایشی دارم
نیم چون عصر ماضی، عارف از مرهوم اندیشی
بخورد عصر حاضر ،شکرالله، دانشی دارم 
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی

نویسنده: رضا قهرمانی
با دوست يکي شو که جهان سيرتوئي
در کعبه توئي، بجلوه در دیر توئی
وحدت گه دوست راست محرم را دوست
گر دوست نه
ای،نه محرم غیر توئی جمال الدین عرفی شیرازی

نویسنده: رضا قهرمانی
از گريه تلخ بي اثر هيچ مگوي
وز مرغ دعاي بسته پر هيچ مگوي
از درد گران بي دو
ا هيچ مپرس
وز جور طبيب بي خبر هيچ مگوي

نویسنده: رضا قهرمانی
خوش آن محفل که از گرمي شرابم رو بسوزاند
به هر جانب که غلطم داغ من پهلو بسوزاند
ميا درباغ ما رضوان که نخل آراي اين گلشن
بهر جانب که رو آرد، نسيمش رو بسوزاند
لبم گربا ترنم آشنا گردد درين مستي
صد آتشخانه از يک نعره ی ياهو بسوزاند
زمهر
اي عافيت زانو مرنجاني که از گرمي
سر شوريده ی من عشق را زانو بسوزاند
اگر يکدم نفس در دل نگهدارم زهر مويم
جهد برقي که چندين خانه از هر سو بسوزاند
چنان با نيک وبد (عرفي) بسر برکز پس مردن
مسلمانت بزمزم شويد و هندو بسوزاند 
جمال الدین عرفی شیرازی

نویسنده: رضا قهرمانی
هر چند که دل را غم عشق آئین است
چشم است که آفت دل مسکین است
من معترفم که شاهد
دل معنی است
اما چه کنم که چشم، صورت بین است

نویسنده: رضا قهرمانی
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدائی
چه کنم که هست اینها، گل خیر آشنایی
همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان بر آستانت
که رقیب در نیاید، به بهانهٔ گدایی
مژه‌ها و چشم یارم، بنظر چنان نماید
که میان سنبلستان ،چرد آهوی ختایی
در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است
به امید آنکه شاید، تو به چشم من درآیی
سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن
که شنیده‌ام
ز گلها ، همه بوی بی‌وفائی
به کدام مذهب است این، به کدام ملتست این
که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرائی
بطواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی که درون خانه آیی
بقمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم، همه زاهد ریایی
در دیر میز‌دم من، که یکی ز در در آمد
که درآ درآ (عراقی) که تو هم از آن مایی  فخرالدین عراقی

نویسنده: رضا قهرمانی
جفا مکن که جفا رسم دلربائی نیست 
جدا مشو که مرا طاقت جدائی نیست
مدام آتش شوق تو درون من است 
چنانکه یکدم از آن آتشم رهائی نیست
وفا نمودن و برگشتن و جفا کردن
طریق یاری و آئین دل ربائی نیست
ز عکس چهره‌ی خود چشم ما منور کن
که دیده را جز از آن وجه روشنائی نیست
من از تو بوسه تمنی کجا توانم کرد 
چو گرد کوی توام ، زهره‌ی گدائی نیست
بسعی دولت وصلت نمیشود حاصل
محققست که دولت به جز عطائی نیست
عبید پیش کسانی که عشق میورزند 
شب وصال کم از رو
ز پادشاهی نیست عبید زاکانی

نویسنده: رضا قهرمانی
نه یار نوزاد به کرم یک روزم
نه بخت که بر وصل کند پیروزم
چون شمع برابر  رخش گه گاهی
از دور نگه میکنم و میسوزم عبید زاکانی

نویسنده: رضا قهرمانی
گر به یزدان واگذارد بنده کار خویش را
خرم و خوش بگذراند روزگار خویش را
گر که در دستت در آغاز اختیاری داده اند
بر مراد خود بده انجام کار خویش را
شانه هرگز زیر با
ر منت مردم مبر
خود ببر بی منت بیگانه بار خویش را
شکوه بیهوده است از اوضاع گیتی کآسمان
بهر ما بر هم نخواهد زد مدار خویش را
(عبرت) اندر نفس خود هر کس دمی اندیشه کرد
اندر اندیشه یابد کردگار خویش را

نویسنده: رضا قهرمانی
چون نور که از مهر جدا هست و جدا نیست 
عالم همه آیات خدا هست و خدا نیست
ما پرتو اوییم و هم اوییم و نه اوییم 
چون نور که از مهر جدا هست و جد
ا نیست
در آینه بینید اگر صورت خود را 
آن صورت آیینه شما هست و شمانیست
هر جا نگری جلوه گر شاهد غیبی است 
او را نتوان گفت کجا هست و کجا نیست 
عبرت نائینی

نویسنده: رضا قهرمانی
هست بذات و صفت نهفته پیدا
ایزد حی قدیم قادر دانا
بار خدائی که بر وجوب و وجودش
سلسله ی ممکنات گشته هم آوا
آخر او را ابد ندیده نهایت
اول او را از ازل نیافته مبدا
شاهد آثار قدرتش همه گیتی
حجت اثبات هستیش همه اشیا
گل بدر آرد ز خار و نیشکر از خاک
لاله بر آرد
زسنگ و لعل ز خارا
رفت که بر کنه ذات او برد پی
معترف آمد به عجز،عقل توانا...

نویسنده: رضا قهرمانی
ز بس خونها که میریزی به غمزه
شما
ر کشتگان ناید بیادت
گر از خون ریختن شرمت نیاید
ز رنج غمزه باری شرم بادت

نویسنده: رضا قهرمانی
باران قطره قطره همی بارم ابروار
هر روز خیره خیره از این چشم سیل بار
زآن قطره قطره ، قطره ی باران شده خجل
زآن خیره خیره ، خیره دل من
زهجر یار
یاری که ذره ذره نماید مرا نظر
هجرانش باره باره ،باره به چشم آیدم غبار...

نویسنده: رضا قهرمانی
ز غمت چنین که خوارم ز کسان کنار دارم
من و ‌بیکسی و خواری ، بکسی چکار دارم
مگذار باردیگر ، بدلم ز سر گرانی
که به سینه کوه حسرت ، من  بردبار  دارم
مگشا زبان بپرسش ، بگذار تا بمیرم
که ز جور بی‌حد تو ، گله بی شمار دارم

نویسنده: رضا قهرمانی
محبت آمد و زد حلقه بر دل و جانم
درش گشودم و شد تا به حشر مهمانم
نه  هست هستم و نه نیستم نمیدانم
که من کیم؟ چه کسم؟ کافرم؟ مسلمانم؟
اگر مسخر کفرم، که بست زنارم
و گر متابع دینم ،کجاست ایمانم؟
ازینکه هر دو نیم ،بلکه عاشقم  عاشق
محبت صنمی کرده نا مسلمانم
اگر  چه  هیچم و از هیچ کمترم  اما
یگانه گوهر دریای  بحر امکانم
دو روز شد که دگر عاشقم بجان عاشق
به نو گلی که برد نقد دین و  ایمانم
عجب که از
الم عشق، جان برد (عباس)
که درد بر سر درد است و نیست درمانم

نویسنده: رضا قهرمانی
دردا که بهر کس غم سودای دلم
گفتم که مگر کند ،مداوای دلم
او خود غم خویش آنقدر گفت مرا
کافزود هزار غم به غمهای دلم

نویسنده: رضا قهرمانی
ای گل که گل از تو رنگ و بو میخواهد
دل وصل تر
ا به آرزو میخواهد
روی تو نکوست،خوی خود نکو کن
کان روی نکو، خوی نکو میخواهد
میرزا اشرف مشرب عاملی

نویسنده: رضا قهرمانی
ماهی که صباحت از جبینش می ریخت
مشک از سر زلف انبرینش می ریخت
چون شاخ شکوفه دیدم از غارت باغ
می آمد و گل
ز آستینش می ریخت میرزا اشرف مشرب عاملی

نویسنده: رضا قهرمانی
تو گر تمکین نمیبینی ،بسوی محنت اندیشان
چه دانی روزها، اندوه شبها،محنت
ایشان
جفا کم کن از آن ترسم که چون روز شمار آید
ترا هم در شعار آرند با خیل جفا کیشان
به کامی از وطن جستم نه طرفی بستم از قدرت
نه از بیگانگانم شاد شد خاطر، نه از خویشان

نویسنده: رضا قهرمانی
بنگر به کف اجل زمان همه را
وز زهر هلاک
،تلخ کام همه را
اینست اگر حال اسیران فراق
ای باد باو رسان سلام همه را

نویسنده: رضا قهرمانی
زهی مثالی ، که چون جمالت،نبسته نقشی، زمانه زیبا
بخنده شیرین ، به بذله شکّر، بغمزه لیلی ،  بعشوه سلمی
قدم برون نه چووقت آن شد ، که درگلستان زفیض باران
روان شودجو،زاشک وامق ، وزآن دمد گل ، چوروی عذرا
سرود عیش و شراب باقی ، صفای باغ و جمال ساقی
ازین  فزونتر مدار امید و، وزین نکوتر مکن  تمنّا
چه سود زاهد ،ملامت من ، وزین نصیحت ترا چه حاصل؟
اگر بفکرمنی دعا کن ، که ناشکیبی شود شکیبا
فلک که دارد چنین خرابم ، ربوده ازدل، توان و تابم
چو ترک مستی بتان ندانند ، فنون غارت  رسوم یغما
توماه فارغ زمهرخوبان ، چه باک داری، زمحنت من
مقیم ساحل چرا نخندد ، باضطراب غریق دریا
گرفته نازت به عجزما خو ، وگرنه با ما ،ترا چه نسبت
یکی فقیر و یکی توانگر، یکی ضعیف و یکی توانا
بقد چوسروی،برخ چوماهی،بشهرخوبی ، کنون توشاهی
کرشمه
ای کن چو تازه خواهی ، روان یوسف دل زلیخا
یکی به کامش، همیشه دوران ، یکی نصیبش ، زبخت حرمان
ترا گمان این ،که قاصرآید ، ز فکر نادان خیال  دانا
صلای عیش و ،صفای محفل ، ستاده ساقی ،نشسته خوشدل
بخنده آن مه چنانکه ساغر ، به گریه عاشق چنانکه مینا

نویسنده: رضا قهرمانی
جان از غم دوست رستنی نیست
زین دام هلاک جستنی نیست
آن فتنه که خواستی و برخاست
تا ننشانی، نشستنی نیست
بگسست علاقه
ای که اش من
پنداشتمی کسستنی نیست
از کردن توبه، توبه کردم
این توبه دگر شکستنی نیست...
عارف قزوینی

نویسنده: رضا قهرمانی
ابرویش تا رقم قتل من امضاء میکرد
مژه این حکم برون نامده اجرا میکرد
بچه حالی که دل سنگ به حالم میسوخت
چشم خونریز وی این حال تماشا میکرد
قدش از هر قدمی فتنه به پا میانگیخت
لبش از هر سخنی مفسده برپا میکرد
همه در واهمه این مردم از آن مردم چشم
این همه همهمه یک بی سر و بی پا میکرد
از در دیدهء هر کس که گذر کرده هنوز
دور از دیده نگردیده به دل جا میکرد
هر دلی را که شدی خیل خیالش داخل
محو چون داخله ی مملکت ما میکرد
من بهر شاخی ازین باغ ز بیداد محیط
آشیان بستم ، از آنجا پر من وا میکرد
تلخکامی من از زندگی این بس که دلم
شهد آسایش، از مرگ تمنا میکرد
پیش از آنی که زند سبزه سر از خاکش کاش
دل (عارف) هوس سبزه و صحرا میکرد

نویسنده: رضا قهرمانی
بزرگوارا دنیا ندارد آن عظمت
که هیچ‌کس را زیبد بدان سرافرازی
شرف به فضل و هنر باشد و ترا همه هست
بدین نعیم مزور چرا همی‌نازی
ز چیست کاهل هنر را نمی‌کنی تمییز
تو نیز هم به هنر در زمانه ممتازی 
ظهیرالدین فاریابی

نویسنده: رضا قهرمانی

حسین پژمان بختیاری شاعر و ترانه سرا در سال ۱۲۷۹ در تهران بدنیا آمد. ودر سوم آذر ماه ١٣۵٣ در سن٧۴ سالگی بر اثر بیماری سرطان در تهران درگذشت.

پدر ایشان ،علیمرادخان میرپنج از سرداران دوران مشروطه بود که در اواخر قاجاریه، به منظور تصدی مناصب نظامی به تهران می رود و و مادرش عالمتاج قائم مقامی (ژاله) و شاعر بود .
وی پس از اتمام تحصیلاتش در تهران و آشنایی با زبان و ادبیات فرانسه در وزارت پست و تلگراف مشغول بکار شد و تا زمان بازنشستگی در آنجا خدمت کرد.
پژمان بختیاری  در زمینه ای دیگری نیز فعالیت داشت و آثاری هم از زبان فرانسه به فارسی ترجمه نموده است .
وی با شاعران هم دوره خود مانند ملک اشعرای بهار، رهی معیری  همنشینی و معاشرت داشت.

پژمان بختیاری در دوران پایانی عمر گرفتار بیماری سرطان شد و سر انجام در سوم آذر ماه ١٣۵٣ در سن٧۴ سالگی درگذشت. و در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

آثار پژمان بختیاری:
دیوان اشعار،زن بیچاره،خاشاک،محاکمه شاعر،اندرز یک مادر،کویر اندیشه،تاریخ پست و تلگراف در ایران،سیه روز،محاکمه شاعر،اتش دل ،ترجمه آثار شاتوبرسان و...  

حکیمانه


مطالب مرتبط:
گزیده اشعار حسین پژمان بختیاری
نویسنده: رضا قهرمانی
دل گرچه هلاک جان و تن میخواهد
رسوائی جان خویشتن میخواهد
من فارغم از ملامت دشمن و دوست
خود حسن تو
،عذر دل من میخواهد

نویسنده: رضا قهرمانی
گر یک نفست ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
زنهار که سرمایه ی ملکت بجهان
عمرست، چنان کش گذرانی،گذرد

نویسنده: رضا قهرمانی
میان عشق و هوس گرچه فرق بسیار است
وجود هر دو درین کارخانه در کار است
تو پیر و عمل نیک شو بجو هر اصل
که تار سبحه هم از جنس تار زنار است
چو عاقبت همه کس را فنا بود در پی
کسی که کشته ی عشقت نگشت مردار است
شهید معرکه ی تو ز زندگی عاریست
کسی که زنده
ز میدان برون رود عار است
دعا کنم چو بحق برادران گویم
شفا مده بکسی کاو زعشق بیمار است
هزار قافله از ماروان فیض گذشت
خوشا دلی که به نزدیک صبح بیدار است

نویسنده: رضا قهرمانی
مگر تو بی‌خبری کاندر این مقام ترا
چه دشمنان حسودند و دوستان غیور
بکوش تا به سلامت به مأمنی برسی
که راه سخت مخوف است و منزلی بس دور 
ظهیر فارابی

نویسنده: رضا قهرمانی
خیز ای ساقی و پر کن زکرم شیشه ی ما
پیش از آنی که کند سیل اجل ریشه ما
بهر یک جرعه ی می منت ساقی نکشیم
اشک ما باده ی ما،دیده ما شیشه ما
همچو فرهاد بود پیشه ما کوه کنی
کوه ما سینه ما، ناخن ما تیشه ی ما
دانم ای عشق قوی پنجه چه خواهی کردن
دست بردار نه
ای، تا نکنی ریشه ی ما
عشق شیری است قوی پنجه و میگوید فاش
هر که از جان گذرد،بگذرد از پیشه ی ما

نویسنده: رضا قهرمانی
در زیر کلاله اش گل و لاله نگر
در هر بن مو دلی و صد ناله نگر
سالی که بود دو
ازده مه دیدی
ماهی که بود،دوازده سال نگر

نویسنده: رضا قهرمانی
ماه من در صید دلها دامگاهی ساخته
هر دلی را صید خود از یک نگاهی ساخته
دل نباشد کو اسیر قید آن طرار نیست
بهر صیدی هر دلی ،دامی و راهی ساخته
صید یکدل را از ابروی کمان کش کرده است
دیگری را صید مژگان سیاهی ساخته
ساکن بتخانه ای را صید آهی میکند
زاهدی را صید و پابند گناهی میکند
هر سری را سِّری از اسرار عشق آموخته
از برای هر سری رنگی کلاهی ساخته
گه دهد بیگانگانرا شربت شیرین وصل
و آشنایانرا
ز وصل خود تباهی ساخته
گاه رنجش کاه را سنگینی کوهی دهد
گاه بخشش کوه را همسنگ کاهی ساخته
عارفی را با کمال فقر خرمن سوخته
جاهلی را با کمال جهل شاهی ساخته

نویسنده: رضا قهرمانی
رفتیم من و دیده طواف دل ریش
دیدیم که دل نیست بسر منزل خویش
ما و دل و دیده هر سه سرگرد
انیم
کاین کیست که انداخته ما در تشویش

نویسنده: رضا قهرمانی
کجا شد آنکه روزی خواست عاشق کشتنت بیند
بدستی تیغ و در دست دگر دست منت بیند
خوشا جاندادن صیدی که در هنگام جاندادن‏
کمند صید بند و بازوی صید افکنت بیند
نمیدانم بمحشر حال آن عاشق چه خواهد شد
که نتوانست اینجا دست کس در دامنت بیند
گر از قتلی گذشتی از ترحم نیست میدانم‏
که میترسی مباد
ا غیر یکدم با منت بیند
خزان گردد بهار حسن تو ایکاش تا(طوفان)
بسوی خویشتن با چشم حسرت دیدنت بیند طوفان مازندرانی

نویسنده: رضا قهرمانی
ای ز آتش عشقت بدلم سوز امروز
وی سوز تو در جان غم اندوز امروز
گفتی که بگو، چه روز ریزم خونت
قربان سر تو گردم امروز،امروز

نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: خسرو شکیبایی
شاعر: سهراب سپهری

 

كار مانيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است
كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم
صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم
هيجان ها را پرواز دهيم
روي
ادراك ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
نام را باز ستانيم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم
كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي ِ آواز حقيقت بدويم 

دانلود 

 

نویسنده: رضا قهرمانی
غمت مشکل بیک دل گنجد و این مشکل دیگر
که من در خود نمی بینم،جز این دل یکدل دیگر
چو در کویت کنم منزل مرا بر دل گران آید
و از کویت روم بیرون ندارم منزل دیگر
دلم مشکل برد جان از غمت وین مشکل دیگر
که جا گیرد غمت بعد از دل من در دل دیگر
نیم غمگین اگر زد حاصلمرا برق از آن داغم
که گر برق دگر آید ندارم حاصل دیگر
سرشته در ازل با رحم شد، آب و گل آدم‏
چه شد رحم تو جانا گرنه‏ای
ز آب و گل دیگر
بیکدل با دو دلبر مهرورزی از هوس باشد
نجویم دلبر دیگر نیابم تا دل دیگر
دلی داری به بیرحمی،دل صیاد از آن خوشتر
زبانی در کنایت خنجر فولاد از آن خوشتر
نوای شیه ی شبریز خسرو گوش شیرین را
خوشست اما صدای تیشه فرهاد از آن خوشتر

نویسنده: رضا قهرمانی
از طپیدن نیست پروازم تمنا در قفس‏
ذوق صیادم برد هر لحظه از جا در قفس‏
تنگ باشد، همچنان در دیده ی مرغ اسیر
گرچه باشد وسعت دامان صحرا در قفس
یک دو رو
ز دیگرم چون خواهی ای صیاد کشت‏
ناله‏ام را گوش کن امروز و فردا در قفس
یک گرفتاری کند کی چاره ی ذوق مرا
کاش صیادم گذارد بند برپا در قفس‏
تا نیفتد در پی صید دگر صیاد من‏
گاه جا در دام گیرم گاه مأوا در قفس‏
گر شوم آزاد(طوفان)قدرت پرواز کو
بالهایم ریخته در دام و پرها در قفس  طوفان مازندرانی

نویسنده: رضا قهرمانی
یاری که زمهر و عاطفت بود بری
گر چند بدلبری کند جلوه گری
خاریست که پنهان شده در پرده
ء گل
دیوی است که پیدا شده در نقش پری

نویسنده: رضا قهرمانی
آنکس که در طریقت رندی قدم زند
شایسته نیستش که دم از بیش و کم زند
بیگانه از حقیقت عشق است بی گمان
آنکس که با وجود تو از خویش دم زند
از لوح سینه زنگ تعلق
ز دوده به
آنرا که نقش مهر تو بر دل رقم زند
چون نیست در سراچهء گیتی مجال حال
خوشوقت آنکه خیمه به ملک عدم زند
آخر به خاک تیره بود جای آدمی
ور از شکوه تکیه بر او رنگ جم زند
زین شعله همرهان به حقیقت بود ملول
(طوسی) که دم ز صحبت اهل کرم زند

نویسنده: رضا قهرمانی
با من دلخسته ای دلدار جنگیدن چرا؟
تو غزال گلشن حسنی، پلنگیدن چرا؟
با مسلمانان مسکین  ،کافریدن بهر چه
با گرفتاران مستضعف ،درنگیدن چرا؟
می نگاهی با من و می التفاتی با رقیب
با من یکرنگ
ای گلرخ دو رنگیدن چرا؟
از سر کویت من دیوانه را راندی بسنگ
دلبرا دنگی مرا کافیست، سنگیدن چرا؟
ای که می سهوی دمادم با وجود عقل و هوش
باده ایدن از برای چیست ، بنگیدن چرا؟
هر یک از قوس قضا تیر اجل خواهد خورد
مردمان را گو که این توپ و تفنگیدن چرا؟
طرزیا، چون در طریق عاشقی می مقصدی
همچو ز ها  دریائی عذر لنگیدن چرا؟

نویسنده: رضا قهرمانی
هر کس که نه عیب خویش بیند کور است
آن بی بصر از منزل مقصود دور است
در حالت کوری
اگرش پای نظر
آید به سر عیب کسی معذور است

نویسنده: رضا قهرمانی
چشم اگر گرید سزد چون دور ماند از روی دوست
دل چرا نالد که دارد منزل اندر کوی دوست
هست ما را خلوت دل منزل او سالها
غیر اگر
امروز دارد جای در پهلوی دوست
هر چه زان بیدادگر بیداد می بینم (طراز)
وه چه حالست اینکه بازم میکشد دل سوی دوست

نویسنده: رضا قهرمانی

Google