حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
ای به سرما مانده، یادآور شرار خویش را
خنده ی شیرین خورشید دیار خویش را
از رگ هر برگ این گلشن خزانی می چکد
می برم از این چمن بیرون، بهار خویش را
ریگ خردم ،سیلی سیلم به این صحرا فکند
خواب می بینم زلال جویبار خویش را
پنجه ها در دامن باد سحر افتاده ایم
تا برافشانیم انبوه غبار خویش را
در زمستان،ملالی جاودان گم کرده ایم
روزهای سبز و رنگین بهار خویش را
صبح، گویی می رسد از جاده های روشنش
شب، فکند از دوش خسته کولبار خویش را

نویسنده: رضا قهرمانی
زمانه ایست که افسرده روح و جان سخن
چو کور گشته دهن چون جسد زبان سخن
ز نبش قبر دهان بوی لاشه می خیزد
به یاوه باز مکن یاوه گو دهان سخن

نویسنده: رضا قهرمانی
نن تناور آن سرو سایه گستر کو
در این کویر تنم سوخت، سایه سر کو
به ریگ داغ بیابان فتاده ام از پا
در این جهنم سوزنده، سبزه ی ترکو
به هر کجا که نظر میکنم نمکزار است
ز تشنگی جگرم سوخت آب کوثر کو
هجوم فاجعه نزدیکتر زمن، به من است
در این میانه مرا جان پناه و سنگر کو
اسیر فتنه اهریمنان و دیوانم
فرشته ای که بشورد به فتنه و شر کو
در این زمانه دلواپسی، زمانه بیم
امید بخش دلم، یاور دلاور کو
فراز قله عمرم نشسته کرکس مرگ
به غیر طعمه شدن راه و چاره دگر کو  حسین دُرری جبری


برچسب‌ها: شعر در سوگ پدر
نویسنده: رضا قهرمانی
نام اثر:
به که باید دل بست

نام شاعر:
مهدی سهیلی

حجم:
9,200 KB
 
 
لینک۱:
 
 
نویسنده: رضا قهرمانی
نیک بین شو که مردم بدبین
همه در نزد خلق منفورند
از در خلق نیز دور شوند
آنچنان کز در خدا دورند

نویسنده: رضا قهرمانی
آن بنده که راضی به قضا نیست چرا نیست
برحکم قضا آنکه رضا نیست چرا نیست
ای بار خداوند عطا بخش نگویم
بر درگه تو چون چرا نیست،چرا نیست
لیک این سخنم هست که جانداده عشقت
گر مستحق فضل و عطا نیست چرا نیست
خلقی همه گویند که در یار وفا نیست
ای کاش بگویند وفا نیست ،چرا نیست
امروز عجب نیست گرفتار بلا را
آنکس که گرفتار بلا نیست،چرا نیست
مرغان همه در صبح به تسبیح و به تحلیل
آن بنده که در ذکر خدا نیست چرا نیست
(دانش) همه مستانه به خمخانه و ما را
برگوی در آن مصطبه جا نیست چرا نیست

نویسنده: رضا قهرمانی
ای دوست کسی که عشق در سر دارد
دایم دل غمدیده منور دارد
آسوده ی هر دو عالم آمد به یقین
در لنگر عشق هر که لنگر دارد

نویسنده: رضا قهرمانی
از صحبت عاشقان آگاه مرو
بگریز زبند خویش و از راه مرو
خواهی که رموز عاشقی دریابی
زنهار به عقل هویش در چاه مرو

نویسنده: رضا قهرمانی
اول استادی که عشق و حسن را تقسیم کرد
عاشقان را صبر و خوبان را جفا تعلیم کرد
طوبی قَدِ تو را از راست بنیان هر که دید
در سرافرازی بر او قد تو را تقدیم کرد
جز مه رویت منجم هیچ مقصودی نداشت
زین همه نقش دل افروزی که بَر تقویم کرد
آخر الامر از ره عزت به جایی میرسد
هر که خواری را ز راه مردمی تعظیم کرد
گوهر جان در تن خاکی(خیالی) را ز دوست
چون امانت بود آخر هم بدو تسلیم کرد  خیالی بخارائی

نویسنده: رضا قهرمانی
دامنی پاک ز عصیان نه تو داری و نه من
دلی آکنده ز ایمان نه تو داری و نه من
معنیِ توبه ندامت زگناه است و دریغ
بر گُنه حالِ پریشان نه تو داری و نه من
میزنی دم ز ولای علی و آل علی
معرفت در حق ایشان نه تو داری و نه من
با وجودی که بود هدیه یزدان مهمان
شیوه خدمت مهمان نه تو داری و نه من
در تلاوت همه استاد شدیم اما حیف
در عمل تکیه به قرآن نه تو داری و نه من
لب فروبند که در بزم اساتید سخن
(خوشروان)طبع درافشان نه تو داری و نه من

 

نویسنده: رضا قهرمانی
اهل دل بهره ور از فیض دعای سحرند
آری این طایفه از بهر خدا بهره ورند
ملتی را هطر تفرقه در پی نبود
کاندر آن جامعه مردان خدا راهبرند...
در شگفتم من از آن طایفه کز بی خردی
هم ز خود بی هبر و هم زخدا بی خبرند
عالم از جور ستم پر شده و خلق جهان
یکصدا منتظر راهبری دادگرند
فرض آنست که در اصلاح خود اول کوشند
آن گروهی که ز جان منتظر منتظرند
(خوشروان)با همه غمهای جهان دلخوشدار
که جهان رهگذر و خلق جهان رهگذرند

 

نویسنده: رضا قهرمانی
گفتمش مستی؟گفت که آری بخدا
گفتم بگذر، گفتا که بگذار مرا
گفتم باز آ،گفت کزینها باز آ
گفتم رفتم، گفت دگر باز میا

نویسنده: رضا قهرمانی
گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردی
گفت از آنروی که دل دادی و جان نسپردی
گفتمش جان ز غمت دادم و سر بنهادم
گفت خوش باش که اکنون ز کفم جان بردی
گفتمش در شکرت چند بحسرت نگرم
گفت درخویش نگه کن که بچشمش خردی
گفتمش چند کنم ناله و افغان از تو
گفت خاموش که ما را بفغان آوردی
گفتمش همنفسم ناله وآه سحرست
گفت فریاد ز دست تو که بس دم سردی
گفتمش رنگ رخم گشت ز مهر تو چو کاه
گفت بر من بجوی گر تو بحسرت مردی
گفتمش در تو نظر کردم و دل بسپردم
گفت آخر نه مرا دیدی و جان پروردی
گفتمش بلبل بستان جمال تو منم
گفت پیداست که برگرد قفس می‌گردی
گفتمش کز می لعل تو چنین بی‌خبرم
گفت خواجو خبرت هست که مستم کردی خواجوی کرمانی

نویسنده: رضا قهرمانی
می‌روم شاید کمی حال شما بهتر شود
می‌گذارم با خیالت روزگارم سر شود
از چه می‌ترسی؟ برو دیوانگی های مرا
آن‌چنان فریاد کن تا گوش عالم کر شود
می‌روم، دیگر نمی‌خواهم برای هیچ کس
حالت غمگین چشمانم ملال‌آور شود
باید این بازنده ی مغرور ـ جان عاشقم ـ
تا به کی بازیچه این دست بازیگر شود؟
ماندنم بیهوده است امکان ندارد هیچ وقت
این من‌ِ دیرین‌ِ من یک آدم دیگر شود

نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: خسرو شکیبایی
شاعر:
سیدعلی صالحی

 

چه بوی خوشی می‌دهد اين جامه‌ی قديمی
اين پيراهن بنفش
اين همه پروانه‌ی قشنگ در قابِ نامه‌ها،
اين چند حَبه‌ی قند در کُنج روسری
قابِ عکسی کهنه
بر رَف گِل‌اندودِ بی‌آينه،
و جستجوی خط و خبری خاموش
در ورق‌پاره‌های بی‌نشان
که گمان کرده بودم باد آن همه را با خود بُرده است.

ديدی!
ديدی شبی در حرف و حديث مبهم بی‌فردا گُمَت کردم
ديدی در آن دقايقِ دير باورِ پُر گريه گُمَت کردم
ديدی آب آمد و از سَرِ دريا گذشت و تو نيامدی !

آخرين روزِ خسته،
همان خداحافظِ آخرين، يادت هست!؟
سکه‌ی کوچکی در کف پياله با آب گفتگو می‌کرد،
پسين جمعه‌ی مردمانِ بی‌فردا بود،
و بعد، صحبتِ سايه بود، سايه و لبخندِ اين و آن.
تمامِ اهالیِ اطراف ما
مشغول فالِ سکه و سهمِ پياله‌ی خود بودند،
که تو ناگهان چيزی گفتی
گفتی انگار همان بهتر که رازِ ما
در پچپچِ محرمانه‌ی روزگار ... ناپيدا!
گفتی انگار حرفِ ما بسيار و
وقت ما اندک و
آسمان هم بارانی‌ست ...

راستی هيچ می‌دانی من در غيبت پُر سوالِ تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم که حتی يکی خط ساده هم به مقصد نرسيد؟!
رسيد، اما وقتی
که ديگر هيچ کسی در خاموشیِ خانه
خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خويش را نمی‌ديد.

در غيبت پُر سوالِ تو
آشنايان آن همه روزگارِ يگانه حتی
هرگز روشنايیِ خاطرات تُرا بياد نياوردند.
در غيبت پُر سوال تو آن انار خجسته بر بالِ حوضِ ما خشکيد.
در غيبت پُر سوال تو عقربه‌های شَنگِ بی‌بازگشتِ هيچ ساعتی به ساعت شش و هفتِ پسينِ پنج‌شنبه نرسيد.
حالا که آمدی، آمدی ری‌را!
پس اين همه حرفِ نامنتظر از رفتنِ بی‌مجال چرا؟!

راستی اين همان پيراهنِ بنفش پُر از پروانه‌ی آن سالها نيست؟
مگر همين نشانی تو از راهِ دور دريا نبود،
پس چطور در ازدحام دلهره، ناگهان گُمت کردم
پس چطور در حرف و حديثِ مبهمِ بی‌فردا گُمت کردم؟
مگر ما کجای اين باديه‌ی بی‌نشان به دنيا آمده‌ايم ری‌را!
ما هم زير همين آسمانِ صبور
مردمان را دوست می‌داريم.

حالا بيا به بهانه‌ای
تمام شبِ مغموم گريه را
از آوازِ نور و تبسمِ ستاره روشن کنيم
من به تو از خواب‌های آينه اطمينان داده‌ام ری‌را!
سرانجام يکی از همين روزها
تمام قاصدک‌های خيسِ پژمرده از خوابِ خارزار
به جانب بی‌بندِ آفتاب و آسمان بر می‌گردند.

دانلود

نویسنده: رضا قهرمانی
شهرت طلبی ،بی هنری ،دونـی چند
کردند جهان را به جهنـم ماننــد
صد بار زمین بخون مردم تر شـد
تانام فلان بن فلان گشت بلنـد خلیل الله خلیلی 

نویسنده: رضا قهرمانی
لذت فقر از حریم شاه نتوان یافتن
یوسف دل در بن این چاه نتوان یافتن
صرف شد عمر گرانمایه به میل این و آن
یک نفس در زندگی دلخواه نتوان یافتن
هر یکی ما را براهی برد و منزل دور ماند
جاده چون بسیار گردد ،راه نتوان یافتن
چشم بر هم نه که در غفلت بود آسودگی
خواب راحت در دل آگاه نتوان یافتن
عمر آخر گشت و شام تیره ما طی نشد
یک سحر در این شب کوتاه نتوان یافتن
تا چراغ عشق تابد در خرابات مغان
روزن نوری جز این درگاه نتوان یافتن
سوختن در عشق تو خوشتر بود از لطف غیر
گرمی خورشید از صد ماه نتوان یافتن خلیل الله خلیلی 

نویسنده: رضا قهرمانی
ای نور رخت روشنی دیده ی جان
وی خاک درت سجده گه اهل جهان
آئینه ی طلعتت مکدر شده است
کز چهره ی مهر عکسی افتاده در آن

نویسنده: رضا قهرمانی
چون گل به خنده آمد نالید عندلیب
زندان شود درون سرا بر دل لبیب
آتش در آبگیر فتاده ز عکس گل
چون در قدح ز پرتو رخساره حبیب
دوران گل ثبات ندارد، به عیش کوش
ترسم که بر سر آید دورانت عنقریب
رخسار یار برده ز جان و دلم قرار
ز انسان که نوبهار زبلبل برد شکیب
دوش از پی علاج چو بگرفت نبض من
بیچاره دردمن شد از عشق او طبیب
وندر میانه مردم چشمم چو بوالبشر
در آب دیده خفته ز فردوس بی نصیب
این زاهدان شهر ز نوع بهائمند
وین قول را زبنده دلیلی است بس عجب
کان میرود رکوع زبهر گیاه و آب
وین میرود سجود به عشق انار و سیب...

نویسنده: رضا قهرمانی
شده ام عاشق به سیه چشمی ، به گل اندامی ، به پری واری
به هوس کیشی ،به جفا جوئی، به نظر بازی ، به دل آزاری
به کسی عاشق شده ام کز او ، نرسد خیری ،به هوا خواهی
نه به احسانی، نه به لبخندی ، نه به پیغامی ، نه به دیداری
به که گویم من، بکدامین کس ،به چه تدبیری، به چه عنوانی؟
که بود در پیش قدمهایم ،سفر سختی ،ره دشواری
نه مرا پروای خطر کردن، که زعشق او سخنی رانم
نه در او باشد هوسی،فکری ،که بیاندیشد به گرفتاری
اگرم رسوا کند این عشقی ،که نمیدانم که چه خواهد شد
من و رسوائی؟ چکنم یاران ،مددی،فکری، کمکی ،کاری

نویسنده: رضا قهرمانی
دل بی تو قرار اگر نگیرد چکنم
بیمار غمت اگر بمیرد، چکنم
گفتی که به غمخواری دل برخیزم
چون بی تو مرا نمی پذیرد چکنم؟

نویسنده: رضا قهرمانی
از کنج دلم که رخنه و راه نبود
آیا چه کسی دلم ز جا کند و ربود
بر دختر همسایه ظنینم، لیکن
در حیرتم اینکه در برایش که گشود

نویسنده: رضا قهرمانی
گر عمر من از شصت فزون شد،شده باشد
ور طالع فرخنده زبون شد،شده باشد
این جان که به تنگ آمده است از قفس تن
روزی اگر از سینه برون شد،شده باشد
پیمانه عمرم اگر از سنگ حوادث
بشکست و بیکباره نگون شد،شده باشد
از تلخی و شیرینی ایام چه حاصل
هر نیک و بدی تا بکنون شد،شده باشد
ما را ازلی و ابدی خلق نکردند
عالم همه گر کن فیکون شد،شده باشد
غیر از سر تسلیم و رضا چاره نداریم
جز شکر نگوئیم که چون شد،شده باشد
باشد به کف (خسروی) ار گوهر ایمان
دریا بمراد خس دون شد،شده باشد ذبیح الله خسروی

نویسنده: رضا قهرمانی
در دل شب سخنم از رخ نیكوی تو بود
صد گلستان جهان در نظر از روی تو بود
مرغ دل در قفس سینه به تنگ آمده چون
آرزویش فقط آن بام و در و كوی تو بود  ذبیح الله خسروی

نویسنده: رضا قهرمانی
آب حیات در دم تیغ شهادت است
نوشد کسیکه هضر طریقش سعادت است
هر زندگی به مرگ نا می شود ولی
آن زندگی که مرگ ندارد ،شهادت است
بر خاک کوی زنده دلان سجده گر برم
عیبم مکن که در بر ما این عبادت است
با مردم حسود چکارم که این گروه
دورخ نهفته در دلشان از حسادت است
رزمنده دلاور ما را ببین که عقل
حیران این دلاوری این رشادت است...

نویسنده: رضا قهرمانی
این صبحدلان که تیغ نور آخته اند
مردانه به اهریمن شب تاخته اند
از دجله گذشته اند و در آب فرات
از بهر نماز خون،وضو ساخته اند

نویسنده: رضا قهرمانی
دشمن جان منست آنکه دلم مایل اوست
غیر من هیچکسی دشمن خود دارد دوست؟
نیست ممکن که کند یار نکو روی، بدی
زانکه هر بد که کند یار نکو روی ،نکوست
گر همه تیغ زند شاهد زیبا ،زیباست
ور همه زهر دهد دلبر نیکو ،نیکوست
دوست در بر چو نباشد چه شرف دارد عمر
مغز در دانه چو نبود ،چه بها دارد پوست
جنگ و صلحم چه تفاوت کند از جانب یار
منکه یکسان بود اندر نظرم هرچه ازوست

نویسنده: رضا قهرمانی
تا سود بچهره شاخ گل ،غازه ی خویش
افکند بباغ و زاغ، آوازه ی خویش
بنمای بهار ،را رخ تازه ی خویش
تا بشناسد بهار، اندازه ی خویش

نویسنده: رضا قهرمانی
ای راحت سینه، سینه رنجور از تو
وی قبله ی دیده، دیده مهجور از تو
با دشمن من ساخته‌ای دور از من
با دوری تو سوخته‌ام دور از تو

نویسنده: رضا قهرمانی
به دو میگون لب و پسته دهنت
به سه بوس خوش و فندق شکنت
به زره پوش قد تیر وشت
به کمان‌کش مژهٔ تیغ زنت
به حریر تن و دیبای رخت
به ترنج بر و سیل دقنت
به دو نرگس، به دو سنبل، به دو گل
بر سر سرو صنوبر فکنت
به می عبهر آن سرخ گلت
به خوی عنبر آن یاسمنت
به گهرهای تر از لعل لبت
به حلی‌های زر از سیم تنت
به فروغ رخ زهره صفتت
به فریب دل هاروت فنت
به نگین لب و طوق غببت
این زبرگ گل و آن، از سمنت
به دو مخمور عروس حبشیت
خفته در حجلهٔ جزع یمنت
به بناگوش تو و حلقهٔ گوش
به دو زنجیر شکن بر شکنت
به سرشک تر و خون جگرم
بسته بیرون و درون دهنت
به شرار دل و دود نفسم
مانده بر عارض جعد کشنت
به نیاز دل من در طلبت
بگداز تن من در حزنت
به دو تا موی که تعویذ من است
یادگار از سر مشکین رسنت
به نشانی که میان من و توست
نوش مرغان و نوای سخنت
که مرا تا دل و جان است بجای
جای باشد به دل و جان منت
دوست‌تر دارمت از هر دو جهان
دوست‌تر دارم از خویشتنت
تو بمان دیر که خاقانی را
دل نمانده است ز دیر آمدنت  خاقانی شیروانی

نویسنده: رضا قهرمانی
کسیکه در صف تو سخن نمیگوید
همیشه خار که این تازه گل نمی بوید
صبا بیا که پیامی بدان صنم دارم
که این دمی است که هر قاصدی نمی پوید
چه آتشی است که بر جان شمع افتاده است
که چهره دمبدم از آب دیده می شوید
زآب چشم قلم پرس آنش دل من
که چون سخن رود از موی دوست می پوید
مگر تو بر نخرامی که سرو را مانی
که هیچ سرو ندیدم که چون تو بپیمود
به درگشائی اگر جان به باغبان بدهد
رواست چون تو گلی ببوستان روید
مرا جمال تو باید وگرنه روی بسی است
که عندلیب بجز سرخ گل نمی بوید
دعای(خائف)ماحزر سرو قامت توست
ز چشم زخم زمان ورنه خوش نمی گوید

نویسنده: رضا قهرمانی
المنته ولله که به کام دل من
حل کرد خدای همه مشکل من
نقش هنری به لوح ایجاد نکرد
الا که سرشته شد به آبش گل من

نویسنده: رضا قهرمانی
در هر خاکی که سر نهم مسجود اوست
در هر جهتی که رو کنم معبود اوست
ذکر گل و بلبل و سماع و شاهد
زین جمله مرا در دو جهان مقصود اوست

نویسنده: رضا قهرمانی
دامن همت برافشان اي دل از کبر و ريا
بعد از آن بر دوش جان افکن رداي کبريا
عمر رفت از دست و تو در خواب غفلت مانده اي
قافله بگذشت و تو مي نشنوي بانگ صلا
چون زنان صورت پرستي کم کن اندر راه عشق
جوشن صورت برون کن در صف مردان درآ
بند تن بودن نيفزايد ترا جز بندگي
دل طلب کز دار ملک دل توان شد پادشا
پاي همت چون تواني يافت در گلزار انس
پس چرا در خارزار انس ميجوئي چرا
شاخ وحدت در رياض جان نخواهد تازه شد
تا نخواهي کند از گلزار دل بيخ هوا
بگذر از حبس وجود و نامرادي پيشه کن
کاندر اين اقليم گردد حاجت جانت روا
آتش از لا برفروز و خرمن هستي بسوز
تا بيابي از نوال خوان الی الله نوا

نویسنده: رضا قهرمانی
من و خلوتسرای دیرینم
تو و افسانه های شیرینم
روشنی بخش چشمه ی روزم
شادی انگیز ماه و پروینم
چه زیان گر تو هم ندانستی
گز تو ،من بیشتر به تمکینم
آن نبودم که با تو میگفتم
که بداندیش و ناخود آئینم
با وفا بودنم گناه من است
من از آن قرار بی قرار و غمگینم
روزگاری دراز باید و نیست
تا غمت را زسینه برچینم
تا به بینی چگونه میدانم
تا بدانی چگونه می بینم

نویسنده: رضا قهرمانی
آرمگه دل خم مویت دیدم
بینایی دیده خاک کویت دیدم
سبحان الله،هیچ ندانم امروز
تا روی که دیده ام که رویت دیدم

نویسنده: رضا قهرمانی
تمام کتابِ سپيده را سطر به سطر از بَر دارم
می‌دانم بالای اين رودِ بی‌بازگشت
هميشه پلی برای باز آمدن هست
نيازی به گفتنِ شعر نيست
نيازی به سرودن سپيده نيست
من دارم با شما حرف می‌زنم
من خودم روشنم از رويای آدمی، از عشق!
باد را می‌شناسم از دوران کودکی
بابونه را می‌شناسم از دوران کودکی
بلوغِ بيد، هوایِ بوسه، عيشِ علف، هلهله
برهنه غلتيدنِ ريگ، آب، نور، خدا
حتا احوالِ آفتاب و سفارش به چلچله ...!  سیدعلی صالحی

نویسنده: رضا قهرمانی
آخر آن یار جفا پیشه ز ما یاد نکرد
به پیامی دل غمدیده ما شاد نکرد
دلم از دست غمش سخت بفریاد آمد
وآن جفاگوی مرا گوش بفریاد نکرد
چکنم ناله زبیداد که آن مرغ اسیر
اثری ناله من در دل صیاد نکرد
با دل سوخته ام کرد چنان داغ بهار
که دم سرد خزان با گل و شمشاد نکرد
دوش دور از رخ زیبای تو میگفت "حکیم"
آخر آن یار جفا پیشه ز ما یاد نکرد  عباس حکیم

 

زگرمی سخن و آه آتشین پیداست
به سینه آتش سوزنده ای که من دارم
به شهر شهره به عشق و جوانی و هنرم
نشان عاشقی از بلبل چمن دارم
ببین مناعت طبع مرا مبین ای گل
اگر چو غنچه به تن، چاک پیرهن دارم
کَنم به تیشه غم کوه جان ، به دست خیال
خوشم از آن که نشانی زکوه کن دارم... عباس حکیم

 

ای خوش آن دیده که باز است رخسار کسی
خوشتر آن دل که به جان است خریدار کسی
بهر دنیا دلی از خویشتن آزرده مخواه!
خرم آن کس که ندارد سر آزار کسی
ای که خواهی مکشی منت دونان بر دوش!
تا توانی مرو از سایه ی دیوار کسی!
خواهی آزاد دل از بند تعلق چو "حکیم"
کم خود گیر و مخور حسرت بسیار کسی عباس حکیم

 

بیا ای رهگذر آغاز من باش
که من گم کرده ام آغاز خود را!
پرم از گرده ره بزدای، بزدای!
من آن مرغم که در آغوش شبها
زهستی چشم پیمای دارم
درون تیرگی ها گرم پرواز
به بام آسمانها جای دارم
بیا ای رهگذر آغاز من باش
که من گم کرده ام آغاز خود را! عباس حکیم

 

کبوتر جان آزادم
کبوتر جان هشیارم
رها کن خانه مرد کبوتر باز!
اگر از تشنگی مردی
اگر مردی زتنهای
به گرد بام این خانه
برای آب یا دانه
نمی پویی، نمی گردی
نمی میری، بگو هرگز نباشد دانه مرد کبوتر باز!
کبوتر جان!
کبوتر باز عاشق نیست
فریبت می دهد گر عشق می ورزد
کبوتر باز صیاد است
کبوتر های او دامند
کبوتر جان!
کبوتر باز با پرواز کفتر ها
به بام آسمان می گسترد دامی
کبوتر های رنگینش، که چون رنگین کمان زیباست
اگر باور کنی تارند
اگر باور کنی دامند
برای چون تو آزادی
کبوتر جان هشیارم
کبوترهای او
چنگند
قلابند عباس حکیم

 

نویسنده: رضا قهرمانی
درمدرسه گفتندجبر را یاد بگیرید بچه بودیم جبر را پذیرفتیم. حمیدرضاکنگیا

نویسنده: رضا قهرمانی
برای آنکه از آزادی سوءاستفاده نشود، درب آن را مهروموم كردند.  سهراب گل هاشم

نویسنده: رضا قهرمانی
زنهار که این زمانه بوقلمون
کارش همه نیرنگ و فریب است و فسون
در چشم تو گر نمود نقشی موزون
تا چشم بهم زنی شود دیگرگون

نویسنده: رضا قهرمانی
خدای عزوجل داده بنده را در سر
دو دیدگان گرامی بسان شمس و قمر
دواند همچو دو پیکر ،یکی شوند به عزم
دو اند،همچو دو فرقد، یکی کند نظر
چو عقل خامش در ظاهر و امیر سخن
چو چرخ ساکن و در روئیت و اسیر سفر
چو خاک نقش پذیر و چو آب عکس نمای
چو نار،تیز رو و همچو باد ،تیز خبر...
صفای آینه دارند هر دو مژه ها
به پیش هر یک همچون دو شانه زیر و زبر
سیه سپید چو روز و شبند هر یک را
عجب که از سیهی تا بد آفتاب بصر

نویسنده: رضا قهرمانی
بمن نامهربان شد تا که یار مهربان من
گل من گشت خار،بهار من ،خزان من
شبان تیره ام چون روز روشن بود با رویش
کنونم روز روشن گشته بی رویش شبان من
مکن با درد حرمان گلعذار آزمون من
مکن با داغ هجران،لاله رویا ،انتحان من
ببین در شعر من ای یار من،درد درون من
ببین در آه من ایمان من سوز نهان من
(حسام) از خیل عشاق تو مشتاقی و مهجوریست
چه میپرسی ز نام من چه میجوئی نشان من

نویسنده: رضا قهرمانی
آدمهائی که "دورنگی "را "زرنگی "میدانند همانهائی هستنند که "رفاقت "را "حماقت" میدانند. حمیدرضاکنگیا

نویسنده: رضا قهرمانی
بچه هاي فقير فقط در زنگ انشاء به كنار دريا مي روند. سهراب گل هاشم

نویسنده: رضا قهرمانی
گاوها در صف کشتارگاه همديگر را هل مي دهند. مهدی فرج الهی

نویسنده: رضا قهرمانی
نانوا هم جوش شيرين مي زند،بيچاره فرهاد... مهدی فرج الهی

نویسنده: رضا قهرمانی
درخت دلشکسته به پشت هیزم شکن تکیه می دهد! حسین مقدسی نیا

نویسنده: رضا قهرمانی
وقتی از کار بیکار شدم کودک درونم را به شیر خوارگاه سپردم! حسین مقدسی نیا

نویسنده: رضا قهرمانی
اغنیا به آب درمانی و فقرا به نان درمانی نیازمند هستند. حسین ناژفر

نویسنده: رضا قهرمانی
دلم به حال ماهی‌ها می‌سوزد چون هیچ کس اشکشان را نمی‌فهمد. پرویز شاپور

نویسنده: رضا قهرمانی
در همه انقلابها گیوتین قبل از همه ترمز می برد. حمیدرضا کنگیا

نویسنده: رضا قهرمانی
اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان می‌سازم. پرویز شاپور

نویسنده: رضا قهرمانی


پرویز شاپور در سال ۱۳۰۲ در قم بدنیا آمد.شهرت ایشان به دلیل نگارش نوشته‌های کوتاه (کاریکلماتور)میباشد.وی در۱۵ مرداد ۱۳۷۸ در تهران درگدشت.

پرویز شاپور در سال ۱۳۲۹ با فروغ فرخزاد،ازدواج کرد. رابطه زناشویی دوان زیادی نیاورد و در سال ۱۳۳۴ به جدایی کشید.
پرویز شاپور از سال ۱۳۳۷ به بعد در مجله توفیق با اسم مستعار "کامی"، "کامیار" (کامیار نام پسر شاپور و فروغ فرخزاد می باشد)مطلب می‌نوشت. سپس در نشریه خوشه به سردبیری احمد شاملو که در دهه ۴۰ شمسی چاپ می‌شد، به فعالیت پرداخت.
شاپور در ۶ تیر ۱۳۷۸ در بیمارستان عیوض‌زاده تهران بستری شد و سرانجام در ۱۵ مرداد ۱۳۷۸ درگذشت و در قطعه هنرمندان بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.

نویسنده: رضا قهرمانی
برگشته بودی بشکنی من را، شکستی!
این زخم ها جز بانمک درمان نمیشد
ممکن نبود اصلا مرا از نو بسازی
تا این خرابه کاملا ویران نمیشد!
کارش به طغیان میکشد رودی که یک سد
راه وصالش را به دریا بسته باشد
اما اگر دریا نخواهد رود خود را...
اما اگر رود از دویدن خسته باشد...
می ترسم و اصلا برای تو مهم نیست
لعنت به این دلشوره های دخترانه!
حالا کجایی با تعصب پس بگیری
بغض مرا از دیگران شانه به شانه؟!
دیگر حواس پرت من پیش خودم نیست
یادم نمی ماند تمام حرف ها را
مادر نمی داند که دلتنگ تو هستم
وقتی نشسته می گذارم ظرف ها را
ازخانه بیرون می زنم در کوچه ها هم
دنبال ردپای تو دربرف هستم
گم می شوم دربین عابرهای این شهر
اینروزها یک دختر کم حرف هستم
تا هر نسیمی آمد از شهر تو، گفتم
شاید همین از بین موهایش گذشته
تو مثل دنیای منی، هرچند دنیا
اینروزها از خیر رویایش گذشته
شاعر شدم تا درخیابان های این شهر
با این جنون لعنتی درگیر باشم
آهو همیشه در پی یک تکیه گاه است
ترجیح دادم درنبودت شیر باشم!

نویسنده: رضا قهرمانی

کاریکَلِماتور نامی است که پرویز شاپور در سال ۱۳۴۷ بر نوشته‌های خود که در مجله‌ی خوشه به سردبیری احمد شاملو چاپ می‌شد گذاشت. این واژه حاصل پیوند «کاریکاتور» و حرف «ک» مخفف «کلمه» است. به دید شاملو ، نوشته‌های شاپور کاریکاتورهایی است که با کلمه بیان شده‌است.

-کاریکلماتور نثر است . -بازی زبانی دارد تا بتواند گفتنی ها را دیدنی کند (تصویری) -طنز دارد. -کاریکلماتور از نظر معنایی ، صراحت دارد . -کاریکلماتور از چند معنایی واژه ها سود می برد. -کاریکلماتور، معمولا از بدیهیات و روزمره ها و دم دستی هاست . -سابقه ای در ادبیات کهن به عنوان یک ژانر ندارد . اما می شود نمونه هایی در نثر و نظم پیدا کرد . -ایجاز از ویژگی های کاریکماتور است . -در کاریکلماتور نوعی نازک اندیشی مانند سبک هندی دیده می شود. -غافل گیری دارد که با غافل گیری شعری متفاوت است . -نوع لذت در کاریکلماتور با شعر متفاوت است .

منبع: fa.wikipedia.org

نویسنده: رضا قهرمانی
كند موسم سفر باشد
ساربان، خفته بي خبر باشد 
بوي باران تازه مي آيد 
نكند بوي چشم تر باشد 
سخني از وفا شنيده نشد 
نكند گوش خلق، كر باشد 
نكند عشق در برابر عقل 
دست از پا درازتر باشد 
نكند در قلمرو احساس 
كاسه از آش داغتر باشد 
نكند پرده چون فرو افتد 
داستان، داستان زر باشد 
زير اين نيم كاسه هاي قشنگ 
نكند كاسهاي دگر باشد 
دختر گلفروش ما، نكند 
يار لات سر گذر باشد 
نكند قصه ي گل و بلبل 
همه پايين تر از كمر باشد 
نكند آن كه درس دين مي داد 
از خدا، پاك بي خبر باشد...
نكند خطبه هاي قطره ي آب 
در دل سنگ، بي اثر باشد 
نكند گفته هاي آیينه 
از دهانش بزرگتر باشد 
ايستادن چو سرو در اين باغ 
نكند پاسخش تبر باشد 
نكند نان به نرخ روز شود 
چامه، كبريت بي خطر باشد... مرتضی کیوان هاشمی

 

کاش در روی زمین، ظلم از آغاز نبود !
زندگي، اين همه پيچيده و پر راز نبود
صحبت از بستن و زنجير نمي كرد كسي
كاش در حد قفس، وسعت پرواز نبود!
جوجه ها كاش ز پرواز نمي ترسيدند !
آسمان در قرق قرقي و شهباز نبود
محتسب كار به مستان گذرگاه نداشت
كاش جز ميكده ها جاي دگر باز نبود !
كاش دستي كه سبوهاي خرابات شكست،
غافل از آه جگر سوز سبو ساز نبود !
صحبت از خوب و بد زاغ و زغن نيست، ولي!
بلبلي با زغني كاش هم آواز نبود !
شعلهاي كاش نمي سوخت پري را، هرگز !
از ازل شمع چنين دلبر و طناز نبود
باغ در چنبره ي خار، گرفتار نبود
كاش در مسلك نيكان، سخن از ناز نبود !
كاش «كيوان» به مدار دگري مي چرخيد !
كاش در چرخه ما غمزه و غماز نبود ! مرتضی کیوان هاشمی


كركس و كفتار دارد باغ ما 
تا بخواهي، مار دارد باغ ما 
بلبلان از باغ ما كوچيده اند 
جاي بلبل، سار دارد باغ ما
باغ پهلویی، ببین! گل کرده است
گل ندارد، خار دارد باغ ما 
بر دلش داغ بهاران مانده است 
حسرت ديدار دارد باغ ما 
برخلاف آنچه مردم گفته اند 
باغبان، بسيار دارد باغ ما 
بوي باروت است جاي بوي گل 
وحشت كشتار دارد باغ ما
در ميان دهكده پيچيده است : 
ديو آدمخوار دارد باغ ما 
باغ، تا باغي شود بار دگر 
صد هزاران كار دارد باغ ما 
وصف باغ ما، به «كيوان» رفته است 
يك جهان اسرار دارد باغ ما مرتضی کیوان هاشمی

 

كوك كن ساعتِ خويش !
اعتباري به خروسِ سحري نيست دگر
دير خوابيده و برخاسـتنـش دشـوار است

كوك كن ساعتِ خويش !
كه مـؤذّن ، شبِ پيـش ،
دسته گل داده به آب ...
و در آغوش سحر رفته به خواب!

كوك كن ساعتِ خويش !
رفتگر مُرده و اين كوچه دگر،
خالي از خِش خِشِ جارويِ شبِ رفتگر است

كوك كن ساعتِ خويش !
ماكيان ها همه مستِ خوابند
شهر هم،..
خوابِ اينترنتيِ عصرِ اتم مي بيند

كوك كن ساعتِ خويش !
كه در اين شهر ، دگر مستي نيست
كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از ميكده برمي گردد،
از صداي سخن و زمزمه ي زيرِ لبش برخيزي

كوك كن ساعتِ خويش !
اعتباري به خروسِ سحري نيست دگر ،
و در اين شهر سحرخيزي نيست
و سـحر نـزديك است... مرتضی کیوان هاشمی


ملّت از غم رها نشد كه نشد 
دردهـامـان دوا نشد كه نشد
با طلسم و دعا و حيله و زور 
رو به ره ، كارها نشد كه نشد
داستان است هرچه مي گويند 
پارسي ، پارسا نشد كه نشد 
صبر كرديم تا درست شود راستي ! 
پس چرا نشد كه نشد ؟ 
دوغ و دوشاب در گُذارِ زمان 
آخر از هم جدا نشد كه نشد 
هر چه گفتيم و ديگران گفتند 
حق مطلب ادا نشد که نشد 
گرچه يك عمر پادشاهي كرد
پادشه ، اين گدا نشد كه نشد... مرتضی کیوان هاشمی

 

كه چه شوري دارد! 
كه چه حالي دارد! 
خنجر از دست عزيزان خوردن 
اين قدر زود نمي رنجيدي 
و نمي پرسيدي 
خنجر سينه خود را كه بر آن 
نقش دستان عزيزيست، چرا مي بوسم؟! 
كاش مي فهميدي !

در مرام عشاق: 
رنجش از دست عزيزان، كفر است مرتضی کیوان هاشمی

 


مطالب مرتبط:
مرتضی کیوان هاشمی کیست؟

نویسنده: رضا قهرمانی
غفلت زده ام ،خاطر آگاهم ده
افسرده دلم، آه سحرگاهم ده
عمریست که رو از دو جهان تافته ام
ای قبله ی مقبلان ،بخود راهم ده

نویسنده: رضا قهرمانی
الهی به قربان سرگشتگانت
سرم خاک پای خرابانیانت
دل غنچه تنگ از لب لاله رنگت
گل آتش، بجان از رخ ارغوانت
قضا تیغی از غمزه جان شکارت
قدر تیری از ابروی شه کمانت
جبین جهان بر زمین نیازت
سر سروران خاک سر و روانت
شب قدر باشد دل عاشقان را
سواد سر زلف عنبر فشانت
خروش از نهاد هزاران برآرد
صفیری که خیزد ز زاغ کمانت
به برگ گلی شاد گردان دلم را
منم عندلیب کهن آشیانت... حزین لاهیجی 

نویسنده: رضا قهرمانی
امروز دل ،اندیشه ی یاری دارد
بر گونه زاشک ،جویباری دارد
بار غم هجران تو دارد بر دوش
بیچاره ببین چه روزگاری دارد

نویسنده: رضا قهرمانی
نقاش چيره دستم و امشب به دست غم
نقشي بديع و دلکش و زيبا کشيده ام
وز جلوه ي جمال دل انگيز روي يار
دنياي ذوق و شعر و هنر آفريده ام
بنهاده ام ز شوق ،به چشمش شرار مهر
شفاف و دلفريب بدان سان که ديده ام
چون خامه ام رسيد به لعلش دلم طپيد
گوئي به آب زمزم و رضوان رسيده ام
تصوير او تمام شد اما دريغ و درد
ديدم که حيف، زحمت بيجا کشيده ام
در چشم دل سياه حبيبم، وفا نبود؟
يا اين که بود مهر و وفا ،من نديده ام
ليکن چگونه ديده بپوشم ز ديدنش
مهرش بدل گرفته و با جان خريده ام
گلزار مهر او که به دل ريشه کرده است
با اشک چشم و خون جگر پروريده ام
من ماندم و (حبيب) و دل زار خويشتن
با ياد دوست گوشه عزلت کشیده ام

نویسنده: رضا قهرمانی
از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیست
از شمع رخت محفلش افروختنی نیست
گرد آمده از نیستی این مزرعه را برگ
ای برق مزن خرمن ما سوختنی نیست
در طوف حریمش ز فنا جامه ی احرام
کردیم،که این جامه به تن دوختنی نیست
یک دانه ی اشک است روان بر رخ زرین
سیم و زر ما شد که اندوختنی نیست
در مدرسه آموخته ای گر چه بسی علم
در میکده علمی است که آموختنی نیست
خود را چه فروشی به دگر کس ، به خود ای دل!
بفروش ، اگر چند که بفروختنی نیست
گویند که در خانه دل هست چراغی
افروخته ، که اندر حرم افروختنی نیست  حاج میرزا حبیب خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
میخواست دلت که بی دل و دین باشم
بی عقل و وفا و هوش و تمکین باشم
بازآ، که چنانم که دلت می خواهد
مپسند دگر که بدتر از این باشم

نویسنده: رضا قهرمانی
امروز امیر در میخانه توئی تو
فریادرس ناله مستانه توئی تو
مرغ دل ما را که به کس رام نگردد
آرام تویی، دام تویی، دانه توئی تو
ویرانه بود هر دو جهان نزد خردمند
گنجی که نهان است به ویرانه توئی تو
در کعبه و بتخانه بگشتیم بسی ما
دیدیم که در کعبه و بتخانه توئی تو
آن راز نهانی که به صد دفتر دانش
بسیار از او گفته شد افسانه ،توئی تو...

نویسنده: رضا قهرمانی
این نوبت تست، دیگرت نوبت نیست
این فرصت تست، دیگرت فرصت نیست
بر خاک مریز باده ی هستی را
چون جام تهی شد، دگرت مهلت نیست

نویسنده: رضا قهرمانی
مرا نگاه نخستت همیشه در یاد است
هنوز از نگهت خانه ی دل آباد است
گریست دل که چرا من همیشه بدنامم
گناه دیده نه بینند ،این چه بیداد است
فغان که با همه زخمها ،کبوتر دل
هنوز دیده براه کمان صیاد است
کلام عشق بنازم که با همه تکرار
به تازگی نخستین همیشه در یاد است...
زقید و بند زمانه گرفت سخت دلم
خوشا نسیم که از هرچه بند آزاد است

نویسنده: رضا قهرمانی
فردا اگر بدون تو باید به سر شود
فرقی نمی کند شب من کی سحر شود
شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود
رنج فراق هست و امید وصال نیست
این"هست و نیست"کاش که زیر و زبر شود
رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار درد دل کنم و دردسر شود
ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی با خبر شود
موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است
بگذارگفتگو به زبان هنر شود ...  فاضل نظری 

نویسنده: رضا قهرمانی
اي که صورت تو سيرت مزدايي بود
اي که در سيرت تو صورت يکتائي بود
اي که در آينۀ آينه داران رخت
جلوۀ ايزدي و فرٌ اهورايي بود
آن خرامنده نگاهت که نظر با ما داشت
در نظر گاه دلم آهوي صحرايي بود
تا به کار تو همه فتنه و جادو افتاد
کار من عاشقي و مستي و شيدايي بود
من در آتشکدۀ چشم تو جان سوخته ام
اي که داغ نگهت آتش هر جايي بود
بي تو اي يوسف مصري دل بيمار مرا
صبر يعقوبي و سوداي زليخاني بود
خندۀ شوخ تو و گريۀ مستانۀ من
به وداعت تو نديدي چه تماشايي بود
گفته بودم که زهجران تو جان خواهم داد
به فراق تو مرا وه چه شکيبايي بود

نویسنده: رضا قهرمانی
گفتم: بروم از درت اي دوست و يا نه؟
گفتا: که بفرما و ميار عذر و بهانه
گفتم که تو لجباز بدينگونه نبودي
گفتا که بياموختم از دور زمانه
گفتم نظر لطف باين ذره نشان ده
گفتا که چنان رو نبود از تو نشانه
گفتم که چو پرسند چرا ترک تو کردم؟
گفتا: تو چنين گو که دراز است بهانه
گفتم بخدا طاقت جور تو ندارم
گفتا بود اين حرف ز تو بي ادبانه
گفتم: که کجا بي تو توان رفت بفرما؟
گفتا که جهانراست بسي وسع کرانه
گفتم: بجفا رنج مده اهل وفا را
گفتا صله ي اهل وفا جز به جفا، نه
بر بند زبان را ز پي شکوه (منيژه)
گر آتش غم برکشد از قلب زبانه

نویسنده: رضا قهرمانی
هر جا که روی خدای همراه تو باد
فردوس برین منزل خرگاه تو باد
دوران ملک به عیش و شادی و طرب
چون حلقه مقیم در درگاه تو باد

نویسنده: رضا قهرمانی
فراق از حد گذشت ای دلبر مه روی ،کی باشد
که گردد ،دیده ی جانم به رخسار تو نورانی
اگرچه دورم از روی تو ،مرغ جان من با تست
چه باک از بعد جسمانی،چو باشد قرب روحانی
زتیر غمزه ات شد سینه ام همچون قفس وز غم
درو مسکین دلم پر میزند چون مرغ زندانی
ز هجر آن لب میگون، دلم غمگین شد ای ساقی
بیاد خط سبز او ،بیار آن راح ریحانی
به تلخی میرود عمرم ،بدیداری مدد فرما
که پیش آن لی شیرین،دهم جانرا به آسانی
خوشا وقتی که آرد جان سعادت مژده دولت
بسوی بنده جانی، بشیر عفو سلطانی

نویسنده: رضا قهرمانی
از دوست مخواه غیر دیدارش را
بفکن زنظر معایب کارش را
میباش چو زنبور که بر گل چو رسد
گیرد عسلش را و نهد خارش را ابوالقاسم حالت

نویسنده: رضا قهرمانی
گر تو گرفتارم کنی من با گرفتاری خوشم
گر خوار چون خارم کنی، ای گل بدان خواری خوشم
زان لب اگر کامم دهی، یا آنکه دشنامم دهی
با این خوشم با آن خوشم ،با هر چه خوش داری خوشم
خواهی مرا گر بینوا ،درد دلم را بی دوا
ور صد ستم داری روا ، با آن ستمکاری خوشم
والاترین گوهر تویـی ،داروی جـان پرور تویی
درمان دردم گر تویی ،در کنج بیماری خوشم
آرد گرم غم جان به لب ،کی آیـدم افغان به لب؟
با هر چه خواهد یار من در عالم یـاری خوشم
ای بهتـرین غمخوار دل ،وی محرم اسـرار دل
خواهی اگر آزار دل ،بـا آن دل آزاری خــوشم
تا گشته ام یار تو من، از جان برم بار تو من
عشق است اگر بار گَران، با این گَرانباری خوشم
گر وصل و گر هجران بود ،گر درد و گر درمان بود
(حالت) خوشم با این و آن، آری خوشم، آری خوشـم

نویسنده: رضا قهرمانی
گفته بودم پیش از این، «گلخانه‌ی رنگ» من است
حال می گویم جهان، پیراهن تنگ من است
استخوان های مرا در پنجه، آخر خرد کرد
آنکه می پنداشتم چون موم در چنگ من است
دوستان همدلم ساز مخالف می زنند
مشکل از ناسازی ساز بدآهنگ من است
از نبردی نابرابر باز می گردم! دریغ
دیر فهمیدم که دنیا عرصه‌ی جنگ من است
مرگ پیروزی است وقتی دوستانت دشمن‌اند
مرگ پیروزی است اما مایه‌ی ننگ من است
از فراموشی چه سنگین تر به روی سینه؟!کاش
پاک می کردی غباری را که بر سنگ من است  فاضل نظری 

نویسنده: رضا قهرمانی
کجاست کاهن دربار؟ خواب بد دیدم
که در عروسی اموات، قند ساییدم
که روز تاجگذاری م تخت و تاجم رفت
که دستمایه ی اندوه شد شب عیدم
چه پادشاه نگون بخت و بی کفایتی ام
که دست اجنبی افتاده ملک جاویدم
تو سرزمین منی! ای کسی که دشمن و دوست
به جبر از تن تو کرده اند تبعیدم
دلم به دست تو افتاد - زود دانستم-
دل تو پیش کسی بود - دیر فهمیدم-
تویی که غیرت مردانه ی مرا دیدی
چرا تلاش نکردی برای تردیدم؟
در این شب ابدی کورسوی عقل کجاست؟
سر دو راهی ام و بین ماه و خورشیدم...  علیرضا بدیع

نویسنده: رضا قهرمانی
بر مزار من
نهال ون بنشانید
تا ریشه هایش را در آغوش بگیرم
و تمام خوش دلی هایم را
از آوند ها تا سر شاخه ها
بر افرازم
حالا که دستم از دنیا
کوتاه است
اشتیاق زندگی را
از زبان گنجشک ها
آواز بخوانم.

نویسنده: رضا قهرمانی
من از شب ها ی تاریک بدون ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ، از این همه روباه می ترسم
مرا از جنگ رو در روی در میدان هراسی نیست
ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم
من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم
ولی از زاهد بی عقل نا آگاه می ترسم
پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم
اصولن من نمی دانم چرا از چاه می ترسم
اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید، اما
نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم
من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم، از یک آه می ترسم
من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی،
اگر افتد به دست آدم خود خواه می ترسم
مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست
من از قداره بندان مرید شاه می ترسم
نمی ترسم زدرگاه خدای مهربان، اما
ز برخی از طرفداران این درگاه می ترسم
خدای من،نمی دانم چرا از تو نمی ترسم
ولی از این برادرهای حزب الله می ترسم
چو "کیوان" بر مدار خویش می گردم، ولی گاهی
از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می ترسم مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
که گفته است دلم باز در هوای تو نیست ؟
مگر تمام وجودم فقط برای تو نیست ؟
چراهمیشه صدا می زنی مرا ؟ مادر !
مگر تپیدن قلبم همان صدای تو نیست ؟
ترانه ها همه زیباست مادرم اما 
ترانه ای به قشنگی لای لای تو نیست 
سعادت من فرزند از کرامت تست 
مگر سعادت فرزند از دعای تو نیست ؟
ببخش کودک خود تا خدا ببخشاید 
مگر رضای خداوند در رضای تو نیست 
به از بهشت مگر خلقتی خدا دارد 
مگر بهشت خداوند زیر پای تو نیست ؟
تویی خدای من ای هستی ام از تو 
مگر که خالق تو مادرم خدای تو نیست ؟
نمرده ای تو چرا ؟ چون خدا نمی میرد 
بقای عشق و محبت مگر بقای تو نیست ؟
به کاینات به کیوان تو آبرو داری 
حدیث عاطفه حرفی بجز وفای تو نیست مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
بدون عشق، حتي قطره هم ناياب مي گردد
بدون عشق، روي چشم بيش از خط مويي نيست
به نام عشق، ابرو گوشه محراب مي گردد
به نام عشق، خسرو سر فرود آرد به شيريني
رخ دلدار در گيسو، شب مهتاب مي گردد
به نام عشق، لب ها لعل و دلها خون و نرگس مست
نگه در شيشه ي چشمي، شراب ناب مي گردد
بدون عشق، در گهواره ها طفلي نمي خندد
به نام عشق، مادر تا سحر بي خواب مي گردد
بدون عشق، شاعر شعر جانسوزي نمي گويد
بدون عشق، آتش از خجالت آب مي گردد
بدون عشق، بلبل يك غزل از بر نمي خواند
به نام عشق، با بوي گلي بي تاب مي گردد
يتيمي آسمان جل را به «كيوان» مي رساند، عشق
غبار و ذرهاي، خورشيد عالمتاب مي گردد مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
خارها از من و گلهای گلستان از تو
دردها مال من و ناله و فرياد از تو
دل پر خون ز من و سفره ی پر نان از تو
رنجها سهم من و نق نق و بيداد از تو
چشم پر اشک ز بابا، لب خندان از تو
تا پريشان نشوی، حال پريشان از من
در عوض، زحمت آن زلف پريشان از تو
پسرم! پاسخ اين سيل طلبكار از من
سخت اگر نيست ترا، عشوه ی خوبان از تو
نگرانی وصول طلب و چک از من
اضطراب و هيجان شب هجران از تو
شستن و پختن و اين معركه ها از مادر
رنج بلعيدن يک ديس فسنجان از تو
مثل حمال حطب، بار كشيدن از من
گرچه سخت است! ولی خواب فراوان از تو
لولهای بند شود، بازگشایی از من
در عوض وا شدن لوله ی خوبان از تو
روز و شب، گفتن صد بار- پسر جان!- از من
زحمت گفتن يک بار- پدر جان!- از تو
دادن پول، بدون سخن و حرف از من
دادن پز، به در و بام و خيابان از تو
اين خطا را همه كردند، تو هم خواهی كرد
گر تو بابا نشدی، ثروت «كيوان» از تو مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
چه مي شد اگر هيچ كاري نمي شد ؟
نگاهي اسير نگاري نمي شد
چه مي شد كه دل را نمي آفريدند ؟
و يا عشق در قلب جاري نمي شد
چه مي شد كه دلها به يغما نمي رفت ؟
كسي در كمين شكاري نمي شد
چه مي شد كه در اجتماع گلستان
علف جاي گل سر شماري نمي شد ؟
چه مي شد به جاي شقايق در اين باغ
گياهان هرز آبياري نمي شد
چه مي شد حرامي نمي بود در باغ ؟
به گلچين بي رحم ياري نمي شد
چه مي شد كه صياد و دامي نمي بود ؟
قفس جايگاه قناري نمي شد
چه مي شد براي فريب درختان
زمستان هوايش بهاري نمي شد ؟
چه مي شد سيه ماهي كوچك ما
گرفتار در جويباري نمي شد ؟
چه مي شد كه ميخانه ها باز مي شد ؟
عسس دشمن ميگساري نمي شد
چه مي شد كه سيبي نمي چيد دستي ؟
هوس مايه ي بد بياري نمي شد
چه مي شد كمي فكر مي كرد آدم ؟
و اسباب اين شرمساري نمي شد
سر سنگ نادان اگر مي شكستند
دل آينه زخم كاري نمي شد
دروغ است كيوان و ناهيد و پروين
اگر دل نمي خواست، كاري نمي شد مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
در فراسوی زمان، نقش تو پيداست هنوز
مجلس ياد تو، در خاطره بر پاست هنوز
مملو از عطر كلام تو، مشام جان هاست
داغ هجران تو، بر روی دل ماست هنوز
هر كسی با هدفی، شعر تو را می خواند
روی هر حرف تو در شهر، سخن هاست هنوز
می در اين ميكده، رندان به تبرك نوشند
رد لبهای تو بر ساغر و ميناست هنوز
ميگساران، كف ميخانه به مژگان روبند
اثر پای تو، در ميكده برجاست هنوز
هر كسی نرد محبت به تو را می بازد
بر سر عشق تو در صومعه دعواست هنوز
يك نظر بيش نديده است تو را نرگس و باز
چشم حيرت زده اش، محو تماشاست هنوز
دل به دريا زدی و منتظرت چشماني
نااميدانه در اين ساحل درياست هنوز
شده لبريز دلم، از عطش ديدارت
ياد احساس قشنگ تو، چه زيباست هنوز!
آسمان شاهد آن است كه «كيوان» هر شب
تا سحر منتظرت، يكه و تنهاست هنوز مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
یادمان مانده نمدهایت و زیلوهایت
رنگ انگشترت و رقص النگوهایت
چرخ خیاطی‌ات افتاده ته انباری
رفته از یاد کمد قیچی و الگوهایت
هر شب از سمت اتاق بغلی می‌آید
خش‌خش نایلون پاره داروهایت
خانه عق می‌زد از بوی پماد و الکل
درد پیچیده به پاهایت و پهلوهایت
آسمانت سرمی بود که آرام آرام
آب می‌شد به چروکیده بازوهایت
دست دیوانه لرزان پدر در مشتت
نفس آخر «یا ضامن آهو»هایت
شده مانند دو تا انبه که آویزان‌اند
سیزده سالگی کوچک لیموهایت
باز کودک شدم و خواست بجوشد در من
عسل کوهی خشکیده کندوهایت
توی این شهر پر از گرگ بیا خوابم کن
با تکان دادن گهواره زانوهایت
خواب دیدم شکسته در صندوقچه‌ات
نصف شب آمده‌ام دزدی گردوهایت
پس چه شد گل‌گلی روسری کودری‌ات؟
پس چه شد کج‌شده‌ی مشکی ابروهایت؟
مردی و خورده گره دور گلوی پسرت
رنج نوستالوژی بافته‌ی موهایت
آمدم مثل همیشه سر خاکت مادر!
تا به گوشم بخورد سرسر جاروهایت

نویسنده: رضا قهرمانی
نقاش چیره دست که این صحنه را کشید
ما را جدا کشید - شما را جدا کشید
من را نماد بارزی از « صلح دوستی »
چشم تو را شبیه به یک کودتا کشید
خوی تو را به شهرنشینی شبیه کرد
امّا مرا مسافر یک روستا کشید
در بین چار فصل قشنگ نگاه تو
پاییز را چقدر پر از ماجرا کشید
در طرح چشم های تو باران گرفت و بعد ...
اصلن مشخص است که من را چرا کشید
آن لحظه ای که نم نمِ باران شروع شد
چتری سفید روی سر ما دوتا کشید
یادم نرفته است که در کوچه های شهر
تصویر کفش های مرا تا به تا کشید
پایان نداشت شرح غم انگیز عشق ما
معلوم نیست غائله را تا کجا کشید
وقتی قرار بود که ما رو به رو شویم
تصویر را گذاشت و از ابتدا کشید
جای گلایه نیست که نقاش روزگار
ما را جدا کشید شما را جدا کشید...

نویسنده: رضا قهرمانی
با هر نگاهت
به دنیا می‌آیم و می‌میرم
باید اشتباهی شده باشد
قرار بود فقط یک‌بار به دنیا بیایم
و یک بار هم بمیرم...

نویسنده: رضا قهرمانی
دست مرا بگیر...جهان را نشان بده
با من برقص ...پیرهنت را تکان بده
با من برقص روی صداها و زنگ ها
با من برقص روی زبان تفنگ ها
با من برقص در ضربان های گیج من
با من برقص در تن داغ خلیج ِ من
با من برقص روی جهان های گم شده
با من برقص...با ملوان های گم شده
با من برقص روی تن بندِ رخت ها
با من برقص ...زیر تمام درخت ها
با من برقص ،در ته بن بست های من
با من برقص...با بند ِ دست های من

نویسنده: رضا قهرمانی
میان موی تو باید بهار گم شده باشد
شکوفه های ترنج و انار گم شده باشد
بعید نیست که در پیچ و تاب موی سیاهت
هزار شاعر شب زنده دار گم شده باشد
میان بازی گیسوت و دست من هیجانی
چنان که در دل یک بوته مار گم شده باشد...
حکایت من و آن روسری سرخ قشنگت
به کودکیست که در لاله‌زار گم شده باشد
به شاعری که نداشته در اوان جوانی
مسیر کودکی‌اش را دو بار گم شده باشد
غزل به لکنتی افتاده بر زبانم طوری
که زیر دست نوازنده تار گم شده باشد

نویسنده: رضا قهرمانی
بیزارم از این جمله:
" باید فلان ساعت بروم."
جمله ای که پس از هر سلام می گویی.
باید زود بروم
گاوها را ندوشیده ام؛
به گوساله ها یونجه نداده ام؛
به جلسه شرکت نمی رسم؛
کسی نیست تا گندم ها را درو کند.
از پرواز پاریس جا می مانم.
من نباشم،
چه کسی اسب ها را قشو کند؟
باید خبری از بورس لندن بگیرم.
و بعد بزغاله هارا به چرا ببرم.
تو می ترسی.
در ساعتی که نباید،
طلسمت شکسته شود.
وبی اراده بگویی:دوستم داری...

نویسنده: رضا قهرمانی
مجلس، بدون ساغر و مينا نمی شود
مستی، بدون عارض شهلا نمی شود
اين سر، بدون عشق تو سربار بيش نيست
اين دل، بدون مهر تو دريا نمی شود
با بارش سحاب تو دريا شود مگر ،
اين دل نمای بركه! و الا نمی شود!
پژواک خنده تو بود باغ، ورنه گل
تا لب به خنده وا نكنی، وا نمی شود
يك لحظه بيش نيست، تماشای يک طلوع
آن لحظه، بی ورود تو معنا نمی شود
وقتی كه عشق، ريشه دوانده است در دلی
با صبر و انتظار، مداوا نمی شود
با شعله، جسم عاشق پروانه سوختن
بدتر از اين، مصيبت عظما نمی شود
آتش گرفتن دل و لب بستن از سخن
«كيوان» و اين توقع بيجا نمی شود مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
تو عاشق می شوی هر روز و حاشا می کنی هرشب
و من با آتش عشقت مدارا می کنم هر شب
تو مشرک می کنی هر روز با چشمت مرا اما
خدا را در نگاهت باز پیدا می کنم هر شب
تو می سوزانیم هر روز و من با شوق و با لذت
میان شعله ها خود را تماشا می کنم هر شب
تو هی امروز و فردا می کنی اما نمی آیی
و من با ساده لوحی فکر فردا می کنم هر شب
تو عاشق می شوی من نیز عاشق می شوم، اما
تو می خندی و من صد فکر بیجا می کنم هر شب
مرا بیمار چشمان سیاهت می کنی هر روز
به امید لبت خود را مداوا می کنم هرشب
تو با احساس من گل پوچ بازی می کنی هر روز
و من در پیش خلقی مشت خود وا می کنم هر شب
نمی دانی چه غوغایی تو بر پا می کنی هر روز؟!
نمی دانی چه حالی با تو تنها می کنم هر شب؟!
بیا محبوبه ی من دست از این آشوبها بردار
که مرگ خویش از « کیوان » تقاضا می کنم هر شب مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
رفتي، ز رفتنت به لبم جان رسيده است
جويي زخون ديده به دامان رسيده است
عطر عطوفتت به مشامم نمي رسد
حالات من، به حالت بحران رسيده است
حتي بهشت، بي تو برايم جهنم است
دور از تو همه چيز، به پايان رسيده است
-اميد عافيت- چه عبث گفت ناصحم
كي درد هجر يار به درمان رسيده است ؟
داني كجاست نقطه ی آغاز عاشقي ؟
آنجا كه همه چيز به پايان رسيده است
با اعتبار عشق تو، اي سرو ناز من !
يك كودك يتيم به «كيوان» رسيده است مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
هر چشمه سار، چشمه ی زمزم نمی شود
از صد هزار جام، يكی جم نمی شود
می لرزد از نسيم ملايم، درخت بيد
از تند باد، سرو سهی خم نمی شود
غواص بحر علم شوی گر هزار سال !
يك نكته از هزار، مسلم نمی شود
ديوانهای كه لذت ديوانگی چشيد
در صد هزار مدرسه آدم نمی شود
فرزانه را به كوی خرابات، راه نيست
هرگز رقيب، مونس و همدم نمی شود
صد سال خاك ميكده خوردند عاشقان
هر نو رسيده، ياور و محرم نمی شود
شايد نوازشی بتواند دوا كند
زخم جگر، علاج به مرهم نمی شود
بخشش تمام كن ! بگشا كان لعل را !
با بوسه، از حلاوت لب كم نمی شود
با شوق ديدنت، غم دل پاك می كنم
«كيوان» و زندگاني پر غم نمی شود مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
باز امشب شب يلداست، اگر بگذارند
بزم در ميكده بر پاست، اگر بگذارند
محتسب هم ز در دوستی آمد بيرون
حاكم شرع هم اين جاست، اگر بگذارند
چشم بد دور ! عسس هم سر عقل آمده است
مست از ساغر و صهباست، اگر بگذارند
گوش شيطان كر! اگر عشق مدد فرمايد
نوبت چلچلی ماست، اگر بگذارند
نوبتي باشد اگر گردش اين چرخ و فلك
نوبت گردش ميناست، اگر بگذارند
بيستون شرح جفايي كه به فرهاد رسيد
گويدت بی كم و بي كاست، اگر بگذارند
به حريم دل عشاق، تجاوز شده است
عمق اين فاجعه پيداست، اگر بگذارند
بی سبب نيست كه در بركه، دلش مي گيرد
قطره شايسته ی درياست، اگر بگذارند
كاش می شد بنويسم، ز زبان گلها
كه چمن بهر تماشاست، اگر بگذارند
يك نفر نيست بيايد، و بگويد با عقل
عشق هم صاحب فتواست، اگر بگذارند
زندگی، با همه ی سختی و سستی هايش
باز هم جالب و زيباست، اگر بگذارند
تا كه از خود به در آیيم و به «كيوان» برسيم
قصد مان عالم بالاست، اگر بگذارند مرتضی کیوان هاشمی


برچسب‌ها: شعر شب یلدا
نویسنده: رضا قهرمانی
به سر، دوران سرمای زمستان می رسد روزی؟
نگفتم من، كلاغ از باغ بيرون می رود آخر؟
نگفتم نوبت صوت هزاران می رسد روزی؟
تو می گفتی كه تاريكی چرا پايان نمي گيرد؟
نگفتم؟ صبر كن! اين شب به پايان مي رسد روزی؟
نگفتم؟ غم مخور! دست جهالت گر خمی بشكست؟
تحمل كن! خدای كوزه سازان می رسد روزی؟
تو می گفتی: عسس، بنياد ميخواران بر اندازد
نگفتم وقت بد مستی مستان می رسد روزی؟
به يادت هست، می گفتی كه درمانی ندارد عشق؟
نگفتم دردها آخر به درمان می رسد روزی؟
پيام رند شيرازی، به گوشت بارها خواندم
كه می گفت: ((عاقبت يوسف به كنعان می رسد روزی))
بيا! جلاد را بر دار آزادی تماشا كن!
نگفتم من، زمان دادن جان مي رسد روزی؟
تو می گفتی كه اشعارت، دگر جانی نمی بخشد
نگفتم؟ صبر كن جانا! به« كيوان» می رسد روزی؟ مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
آدمِ ابله و خودبين به مَنَش مي نازد
يا، به زيباييِ چشم و دهنَش مي نازد
آدمِ بي خـرد و بي هـنر و بي مقـدار
به سـند ها و ريال و تومنش مي نازد
گر بگيرند ازو پول و سـندهـايش را
به كرامات و به اجدادِ زنش مي نازد
كمي از هوشِ همين شخص اگر برداري
به قد و هيكـل و زور بدنـش مي نازد
گر زِ عقل و خردش باز كمي كم بكني
به نوكِ دشـنه و تيغِ خَفَنش مي نازد
سرِ اين ابله اگر سخت به جايي بزني
به عليّ و به حسين و حسنش مي نازد
اگر اين آدمِ بيـچاره و خر را بكُـشي
باز در گور، به جنسِ كفنش مي نازد
زندگي ناز ندارد كه بنـازي، « كيوان »!
خرّم آن كس كه به عقل و سخنش مي نازد مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
بابا ببین! چقدر فلان خانه محشر است
ویلا، ولی ز خانه هم انگار بهتر است
با آنکه خانه ی دلمان باز و با صفاست
اما فضای خانه ، زیادی محقر است
بابا ! لباس دختر همسایه را ببین !
از عطر او تمام خیابان معطر است
یک شیشه عطر خالی بیژن که می زند
از خط فقر خانه ی ما آنطرف تر است
این زرد بیژن است پدر جان ، نگاه کن !
انگار طالع تو و من رنگ دیگر است
بابا ببین! ، که نعره ی من می شود بلند
فریاد می زنم که . . مگر فقر نوبر است
چین بر جبین و باد به غبغب صدا کلفت
هر کس رسد به آنچه برایش مقدر است
مثـل پدر بزرگ خودم سـعی می کـنم
ثابت کنم که زندگی اینگونه بهتر است
برخیز دخترم ! گله از بخت خود مکن !
شکر خدا به جای بیاور که یاور است !
چشمش به روی دفتر و حرفی نمی زند
او فکر می کند ، پدرش کاملا خر است
این چامه را ز دفتر «کیوان» همی نوشت
لعنت به آنکه گفت به من علم بهتر است
ای كاش می شنید خدا گفتگوی ما
انگار گوش های خدا هم كمی کر است  مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی

مرتضی کیوان هاشمی در سال 1339 در یكی از روستاهای نیشابور بدنیا آمد.

ایشان در مقطع لیسانس فیزیك كاربردی با گرایش الكترونیك ودر مقطع كارشناسی ارشد مهندسی مخابرات ادامه تحصیل دادند و سالها در دانشكده ی شركت مخابرات به عنوان مدرس در مقطع كارشناسی الكترونیك تدریس نموده اند.

آثار مرتضی کیوان هاشمی: نیشابور ، چهار سال تلاش ، سیستم های كنترل از راه دور ، بی همنفس ، ادبیات كودكان (سه جلد)، اثرم تركه و تبر، بوی باران تازه و...

 

 


مطالب مرتبط:
گزیده اشعار مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
بزلف دل نپيوندد اگر، ديوانه اي کمتر
گر از شمع رخت دوري کنم، پروانه اي کمتر
زکويت رخت بربستم، زهي بخت تو سيمين بر
که غوغا کم شد و در حضرتت افسانه اي کمتر
کناره چون ز بزمت در گزيدم، ماهوش، مي گو
بس است آلودگيها ساکن کاشانه اي کمتر
ز چشم مست جانان بس خمار آلوده ام ساقي
بيار از روي رحمت اين دمم پيمانه اي کمتر
به مويت گشت کاسد، از صبا، بازار عطاران
به زلف مشکبيز اي سرو سيمين شانه اي کمتر
زعشقت بسته ام از ناله و افغان دو لب، آري
ز مستان محبت ناله ي مستانه اي کمتر
به مجنونان، سروش از رحلت (مستوره) چون گويد
همي گويند: وه وه در جهان فرزانه اي کمتر  مستوره اردلان


خدا کند رخ چون ماه انورش بينم
به کام ديده و دل بار ديگرش بينم
چه خوش بود که شود مست و من در آن مستي
به کف صراحي و بر لعل ساغرش بينم
خلل فتد به دل و دين من، يقين دانم
نعوذ بالله اگر چشم کافرش بينم
خداي را ندمد تا بروز حشر سحر
شبي که همچو دل خويش در برش بينم
مرا به ساحت گلشن چه کار؟ (مستوره)
اگر رخ گل و قدٌ صنوبرش بينم  مستوره اردلان


دل شوريده چو با زلف تو پيوست بهم
تار و پيوند بتان يکسره بگسست بهم
از وفاي تو گريزم نبود تا که قضا
رشته ي مهر، ميان من و تو بست بهم
پاي از جور بکش، تٌرک جفا پيشه چه سود
زپس مرگم اگر چند زني دست بهم
تو سيه بختي من بين که به کام دل غير
عهد و پيمان مودت همه بشکست بهم
شست آن شوخ بنازم که به صد ترستي
تن و جان و دل و دين از نگهي خست بهم  مستوره اردلان


صورتگر چين تا رخ زيباي تو ديده
از رشک به دندان سرانگشت گزيده
رحمت به دل واله فرهاد فرستد
آن کس لب شيرين تواي شوخ مکيده
از ناوک دلدوز تو در شهر دلي نيست
در سينه به مانند کبوتر نتپيده
هرجا که دلي هست قرين با غم هجرت
شبها به دو چشمم به چسان اشک چکيده
غير از ستم و جور و جفا اي شه خوبان
(مستوره) زتو بوي وفائي نشنيده  مستوره اردلان


چيست يش و کامراني، گويمت گر خود نداني
دولت وصل نگار و لذت روز جواني
خرقه ي طاعات و تقوي رهن صهبا شد وليکن
عاقبت دانم که اين مي حاصل آرد سرگراني
گر حيات جاودان خواهي ز لعلش بوسه بستان
زانکه در آن لب بود مضمر حيات جاوداني
قصه در وصفش نرانم، حاش لله زانکه دانم
همچو نقش دلکشش صورت نبندد کلک ماني
گر مه و سروش بخوانم، بس خطا باشد که نبود
ماه با اين دلفريبي، سرو با آن دلستاني
شهرت زيباي شيرين، شرح حٌسن روي ليلي
جمله با وصف مثال او بود افسانه خواني
چشم دل (مستوره) از سير جمالش برندوزي
صد رهت گويند اگر مانند موسي لن تراني  مستوره اردلان

 
نویسنده: رضا قهرمانی

مستوره اردلان (ماه شرف خانم) در سال 1219 ه ق در سنندج چشم به جهان گشود.وی شاعری پیرو سبک عراقی است .ماه شرف خانم در 1263 ه. ق چشم از جهان فروبست.
خانواده وی اهل شعر و ادب بودند و در کودکی به تحصیل و تربیتش همت گماشتند.
ماه‌شرف در هفده‌سالگی به اجبار به عقد و ازدواج خسرو خان اردلان درآمد.مستوره اوقات خود را به مطالعه و سرودن شعر و نوشتن تاریخ می‌گذرانید و چون خسرو خان نیز شاعر بود بیشتر او را بدین کار تشویق می‌نمود، رفته‌رفته مستوره به خسروخان علاقه‌مند شد.
خسروخان در سال ۱۲۵۰ هـ. ق به بیماری کبدی دچار شد و دو ماه بعد در بیست‌ونه‌سالگی درگذشت.
ضربات روحی زیادی بعد از مرگ همسرش به او وارد گشت و او را به انزوا و عزلت و مطالعهٔ کتب دینی و تألیف کتاب عقاید کشانید.
با مرگ خسرو خان اردلان،امارت اردلان دچار دخالت‌های قاجار شد و با هجوم قاجار به امارت اردلان در سده ۱۹، مستوره همراه با خانواده‌اش به امارت بابان در سلیمانیه کوچ کردند.
ماه شرف خانم در 1263 ه. ق  در سلیمانیه چشم از جهان فروبست .

آثار مستوره اردلان: دیوان اشعار(در حدود دو هزار بیت) ، تاریخ اردلان، عقاید مستوره

 

  
نویسنده: رضا قهرمانی

Google