حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
بستان ارم بگرد کویت نرسم
آسیب فلک به ماه رویت نرسد
خورشید که او در آینه
ء گردونست
گر شانه شود به تار مویت نرسد

نویسنده: رضا قهرمانی
دوش از غم او دیده ی من دُر می رُفت
خاک سر کوی او به مژگان می رُفت
از ابرو گیسوش مرا یاد آمد
در گوش دلم گفت که طاقی یا جُفت

نویسنده: رضا قهرمانی
ای لعل تو آورده،آئین شکرباری
در عالم دل کرده،جزع تو ستمکاری
چون پسته دلم خشکست،از آتش اندیشه
تا عادت باد
امت، گشته است شکر خواری
چشمم که خیالت را،شد منظره روشن
تعلیم ده ابر است،از روی گهرباری
گشته است دهان تو تنگی که شکر بارد
جان آمده پیش او ،از بهر خریداری

نویسنده: رضا قهرمانی
کار امروز خود ایدوست به فردا مفکن
ترسم
ای خواجه که فردا نه تو باشی و نه من
ای بسا آنکه در اندیشه فردایش بود
ناگهان دست اجل داد به خاکش مسکن
گیرم این روی زمین ملک تو گشت آخر کار
چه توانی ببری همره خود غیر کفن
خصم جانست ترا عاقبت این دار فنا
مرد دانای کجا دوست شود با دشمن
تا توانی دل بشکسته بدست آر عزیز
که چراغیست کند خانه ی گورت روشن

نویسنده: رضا قهرمانی
من کیستم از خویش به تنگ آمده ای
دیوانه ی با خرد به چنگ آمده ای
دوشینه به کوی یار از
رشکم کشت
نالیدن پای دل به سنگ آمده ای

نویسنده: رضا قهرمانی
ز بخت تیره ی من، تیره تر چراغ من است
ز روزگار من آشفته تر دماغ من است
سیاه بختی از این بیشتر چه خواهد بود
که محفل دگران روشن از چراغ من است
ز بسکه داغ تو دارم،گمان من اینست
که آفرینش آتش برای د
اغ من است
چنان به یاد تو آواره جهان گشتم
که آنچه نشنوی از هیچکس سراغ من است...

نویسنده: رضا قهرمانی
نگاه ها چه ظالمانه جای کلمات را گرفته اند
سکوت چه قدر جای صدا را
هنوز نگفته ام دوستت دارم
نگاهم اما به عربده گفت
عربده ای که نرگس حافظ
را پژمرده کرد
هنوز نگفته ای دوستت دارم
سکوتت اما بارانی شد
و دل صنوبری خشکم را خرم کرد
در این تابوت آرواره ، سروی به شکل دل آدمی بود
سروی مرده در خشکسال مهر
از مژگان می ترایی تو آفتابی جاری شد
مرده بیدارشد و تابوت را شکست
و شلنگ انداز خیابان ها را
باغ سرو کرد
سکوت چه قدر جای صداها را می گیرد هنوز
نگاه چه ظالمانه جای کلمه ها را
این تقدیر دیدار بی گاه ما نیست
از تمامی تاریخ بپرس منوچهر آتشی


اکنون که قناری ها
را سر می برند
اکنون که باز
سودازدگانی کباب جگر چکاوک را خوش دادند
کودکانمان را چه گونه فردا یاد آریم
که
پرنده ای بوده و آوازی
و قلمروهایی
از جنس تارها و طنین ؟ منوچهر آتشی

 
در این باغ کوچک چرا
چرا صدای تبر قطع نمی شود چرا صدای افتادن ؟
تا کی به سوگ سروها بنشینیم تا کی به سوگ صنوبرها
در این باغ کوچک مگر چند
سرو صنوبر هست
که دندان برنده ی تبر از شکستنشان سیر نمی شود ؟ منوچهر آتشی
 

بر کنده ی تمام درختان جنگلی
نام ترا به ناخن برکندم
اکنون ترا تمام درختان
با نام می شناسند
نام ترا به گرده ی گور و گوزن
با ناخن
پلنگان بنوشتم
اکنون ترا تمام پلنگان کوه ها
اکنون ترا تمام گوزنان زردموی
با نام می شناسند
دیگر نام ترا تمام درختان
گاه بهار زمزمه خواهند کرد
و مرغ های خوشخوان
صبح بهار نام ترا
به جوجه های کوچک خود یاد خواهند داد
ای بی خیال مانده
ز من دوست
دیگر ترا زمین و زمان
از برکت جنون نجیب من
با نام می شناسند
ای آهوی رمنده ی صحرای خاطره
در واپسین غروب بهار منوچهر آتشی


جاده گفتی یعنی رفتن ؟
جاده یعنی تکرار همین واژه ؟
دریغ
دوست دانایم دانا باش
که حقیقت بس غمناکتر است
جاده رفتن نیست
که تو بتوانی با آسانی
چند کمند
سوی آفاقی چند
از پی صید ابعاد زمان اندازی
که به دام آری آهوهای می روم و خواهم رفت و خوا...
که به بند آری ‌آهوهای چست زمان را
جاده رفتن نیست منوچهر آتشی


خانه‌ات سرد است؟
خورشیدی در پاکت می‌گذارم
و برایت پست می‌کنم
ستاره‌ی کوچکی در کلمه‌ای بگذار
و به آسمانم روانه کن
بسیار تاریکم  منوچهر آتشی


همیشه
از آن چه نیست سخن می گوییم
از آب در بیابان
و
در خانه
عشق و نان
این گونه
انگار زندگانی را
زیباتر می یابیم
همیشه
از آن چه نیست بلندتر سخن می گوییم
از مهربانی در مهمانی از شرف در سودا
از داد در بیداد جا
تا بوده
این گونه بوده قصه ی ما
دنیای یاوه را انگار
این گونه گواراتر توانیم داشت
اکنون بنشین
تا باری از آن چه هست سخن
بگوییم
از دروغ بگوییم که حرام است اما
مانند قارچ از فراز دیوارهامان بر می خیزد
آن گونه
که جای گندم و گل سرخ را تنگ کرده است
همین منوچهر آتشی 


مطالب مرتبط: 
منوچهر آتشی کیست؟
نویسنده: رضا قهرمانی
نی، ناله کرد و باز ترنم، شروع شد
فصل هبوط آدم و گندم، شروع شد
دریای بی‌کران شهادت، که موج زد
توفان نوح بود و تلاطم شروع شد
از «برکه‌ی غدیر»، «محرّم» طلوع کرد
سر مستی «حبیب» هم از «خم» شروع شد
باران اشک شیفتگان غم حسین
«تا گفتم: السلام علیکم شروع شد»
روح دعا، به نام «اباالفضل» چون رسید
غوغایی از توسل مردم شروع شد
وقتی گلوی نازک گل شد نشان تیر
لبخند باغبان و تبسم شروع شد
از اشک و خون اگرچه وضو می‌گرفت عشق
از «تربت شهید» تیمم شروع شد
ای آسمان! مصیبت عظمای اهل بیت
از قتلگاه عصمت پنجم شروع شد
فصل به خون نشستم گل‌های باغ وحی
از آیه‌ی «لیذهب عنکم» شروع شد
با آنکه باغ گل به محبت نیاز داشت
با تازیانه، ناز و تنعّم شروع شد
وقتی دل ستا
ره‌ی محمل نشین شکست
با ماه روی نیزه، تکلم شروع شد 
محمدجواد غفورزاده(شفق)

نویسنده: رضا قهرمانی
دل شکسته از پیشت، ای شکسته مو رفتم
غصه در دل بود و گریه در گلو رفتم
زندگی چو مردابی میکشد مرا در خود
هر چه دست و پا کردم بیشتر فرو رفتم

نویسنده: رضا قهرمانی
دمی قرار ندارم ز بیقراری او
چه ناگوار مرا کشت امیدواری او
چنان غریب دلم سوخت از غمش که کسی
بجز سرشک نیامد به سوگواری او 
رضا شکوهی

نویسنده: رضا قهرمانی
چو چشم پنجره در چشمت آسمان پیداست
تو بی کرانه ترینی،که در جهان پیداست
چو ماه در دل شب میکنی سفر اما
شکوه نقش تو در برکه ها عیان پیداست
چه پرطنین صدا میرسی بمن ای مرگ
صدای پای تو بر سینه ی زمان پیداست
نمیتوانمت ای نازنین بدست آرم
دراز دستیم از دست ناتوان پیداست
اگر که سینه
ء من را به تیغ بشکافند
درون سینه تب عشق بیگمان پیداست...

نویسنده: رضا قهرمانی
مردم از درد و به گوش تو فغانم نرسید
جان ز کف رفت و بلب را
ز نهانم نرسید
بامید تو چو آئینه نشستم همه عمر
گرد راه تو به چشم نگرانم نرسید
غنچه ای بودم و پر پر شدم از باد بهار
شادم از بخت که فرصت به خزانم نرسید
عشق پاک من و تو قصه ی خورشید و گلست
که به گلبرگ تو ای غنچه لبانم نرسید شفیعی کدکنی

نویسنده: رضا قهرمانی
آمد خزان و غنچه دل ناشکفته ماند
غمها درون سینه به حسرت نهفته ماند
هر شبنمی سحر، سوی خورشید رخت بست
بخت من است آنکه در این ر
اه خفته ماند
آن شاخه ی شکفته ی گل و در قفس
این مرغ پرشکسته از یاد رفته ،ماند
دل سوزدم به حسرت غنچه کز نسیم
طرفی نبست و صبحدمان ناشکفته ماند
از روزگار عشق و جنونم به یادگار
خاکستری از آن دل آتش گرفته ماند... شفیعی کدکنی

نویسنده: رضا قهرمانی
مالالهء عشقیم و به خون رنگ شدیم
چون غنچه ز هجر یار دلتنگ شدیم
مشتاق شهادتیم از آنروی که ما
"مانند حسین وارد جنگ شدیم"

نویسنده: رضا قهرمانی
ای گوهر ولای تو در جوهرم بیا
تا پر نشسته تير غمت در پرم بيا
آتش گرفتم از تب عشق تو سوختم
اي كرده سوز هجر تو خاكسترم بيا
من رو به آستان تو آورده‌ام ز شوق
من انتظار وصل تو را مي‌برم بيا
يك عمر ميزبان غمت بوده‌ام تو هم
يك شب به ميهمانيِ چشم ترم بيا  محمدجواد غفور زاده

نویسنده: رضا قهرمانی
رندان سیه مست که سرگرم شهودند
ز آیینه ی دل زنگ کدورت بزدودند
بی پرده رخ یار بصد جلوه بدیدند
قفل در میخانه بیک نعره گشودند
خمها که
ز می گشت تهی جمله شکستند
خمها بشکستند چو هوشیار نبودند
بی پا و سر آنگه بسوی بزگه دوست
رفتند و به خاک قدمش جبهه بسودند
رازی که نهان بود بگنجینه ی اسرار
با دوست بگفتند و هم از دوست شنیدند...

نویسنده: رضا قهرمانی
 عمر تو اگر صرف فضائل نشود
نادانی و جهل از تو زائل نشود
دل پاک گر از زنگ رذائل نشود
هرگز به مقام قرب نائل نشود

نویسنده: رضا قهرمانی
یاران همگی ترک من زار گرفتند
گویا که همه خوی بد یار گرفتند
ازبسکه
زهجران تو دشوار دهم جان
صد بار عزای من بیمار گرفتند

نویسنده: رضا قهرمانی
باز آمدیم و شوق تو در دل همان که بود
وز گریه پا بکوی تو در گل همان که بود
باز آمدیم، شوق همان، آرزو همان
سودا همان، تصور باطل همان که بود
هجران کشنده، عشق همان دشمن قدیم
نومید از وفای تو
ام، دل همان که بود
کردم سفر ولیک نبردم رهی بدوست
آواره ی جهانم و منزل، همان که بود
تو در خیال بردن جان (شرف) هنوز
آن ساده دل ز فکر تو غافل همان که بود

نویسنده: رضا قهرمانی
چون روی ز نیستی به هست آوردم
در کوی بتی (شرر) نشست آوردم
پیداست
ز داغهای دستم، کانجا
از سوخته یی، دلی بدست آوردم

نویسنده: رضا قهرمانی
دیگر چه حاصل ای خضر با وضع این جهانت
جز رنج جاودانی، از عمر جاودانت؟
از سخت جانی خویش،
ایدل بگو به قاصد
شاید که آن جفاجو،آید به امتحانت
ای صید دل،فراری،زین دشت برکناری
کز هر طرف سواری،باشد به قصد جانت
شادم که سیل اشکم، بندد رهت دوگامی
ضعف ار گذارد آیم ، دنبال کاروانت
شاید زبان ببندم،از حرف عشق اغیار
هر روز تازه حرفی، گویند از زبانت
تا کی (شرر) سرایی، بیهوده راز عشقش
جائی که کس نیابد، حرفی ز داستانت

نویسنده: رضا قهرمانی
تو شوخ چشم و فسونگر بلای جان منی
بلای جان منی،عشق جاودان منی
منم که رشک برندم به آشنایی تو
توئی که دشمن از مردمان نهان
منم که جز تو ندارم حکایت دگری
توئی که تلخی جانکاه داستان منی
منم که پاک شد از لوح خاطرت یادم
توئی که جلوه
ء اندیشه و گمان منی
منم که شکوه ندارم ز آسمان زان روی
که تو ستارهء اقبال آسمان منی
منم که زنده بعشق حیات بخش توام
تو شوخ چشم فسونگر؛بلای جان منی

نویسنده: رضا قهرمانی
بیا به نیک و بد روزگار خنده زنیم
به نقشبندی ناپایدار خنده زنیم
بکار بسته که آخر چو غنچه باز شود
بیا چو بلبل امیدوار خنده زنیم
چرا
ز شام ملال آور زمان نالیم؟
بیا جلوهء صبح بهار خنده زنیم
زمانه صفحه آینده را نهان دارد
بکارهای نهان آشکار خنده زنیم
به بزم ما همه شب تا پیاله میگردد
بگردش فلک کجمدار خنده زنیم
کنون که ما همه بازیچگان تقدیریم
بیا به نیک و بد روزگار خنده زنیم

نویسنده: رضا قهرمانی
آن سیم تنی که زلف بر دوش افکند
با زلف پریشان بدلم جوش افکند
این جوش نه تنها به دل من بنهاد
بر خاک تنش هزار مدهوش افکند

نویسنده: رضا قهرمانی
آشفته دید تا که مرا همچو موی خویش
آشفته تر نمود دو گیسو بروی خویش
چادر عقب کشید که از چاک پیرهن
ظاهر کند کمی
ز تن مشکبوی خویش
وقتی که دید غرق تماشای او شدم
برگشت و با کرشمه نهان کرد روی خویش
بیچاره دل نگر به کجا کار ما کشاند
کاین قصه با شراره کشاندش بسوی خویش
زنجیر عشق گردن (شاهد) فکنده او
از حلقه شن شکن و تار موی خویش

نویسنده: رضا قهرمانی
از غم دوران چرا خاطر پریشان داشتن
خانه دل را چه سود از غصه ویران داشتن
گر ز دریای فضیلت قطره
ای آری بکف
بهتر از صد دامن پر لعل مرجان داشتن

نویسنده: رضا قهرمانی
آنانکه به هر سیم و زر ایمان فروختند
حسرت خورند کین گوهر ارزان فروختند
آخر به چند درهم ناچیز از عناد
ماه جمال یوسف کنعان فروختند
آزادگی و غیرت و ناموس و نام را
همراه با عقاید و وجدان فروختند
نابود ملتی که خرافات و جهل را
از اجنبی خریده و قرآن فروختند
بر اجنبی که سنگر فرهنگ را گرفت
آموزگار و طفل دبستان فروختند
مردان رزم غیرت خود را بروز جنگ
با یک نگاه لعبت فتان فروختند...
(شاهد) مباد
زنده گزوهی که در جهان
از بهر کسب سیم و زر ایمان فروختند

نویسنده: رضا قهرمانی

منوچهر آتشی، متخلص به "سرنا" در 2مهر ۱۳۱۰  در دهرود دشتستان دیده به جهان گشود. ایشان در ۲۹ آبان ۱۳۸۴ در تهران درگذشت.

منوچهر آتشی تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در بوشهر ادامه داد و بعد از پایان دوره متوسطه مدتی آموزگار فرهنگ در بوشهر بود و سپس در سال 1339 به تهران آمد و در دانشسرای عالی،در مقطع كارشناسی رشته‌ زبان وادبیات انگلیسی، به تحصیل پرداخت.ایشان بعد از فارغ‌التحصیلی  در دبیرستان‌های قزوین، به امر دبیری پرداخت.
اولین مجموعه منوچهر آتشی با عنوان "آهنگ دیگر" در سال 1339 انتشار یافت .
منوچهر آتشی سال ۱۳۸۴ بر اثر ایست قلبی در سن ۷۴ سالگی در تهران درگذشت و در بوشهر به خاک سپرده شد.

آثار منوچهر آتشی:
آهنگ دیگر  ،آواز خاک ،دیدار در فلق ،بر انتهای آغاز ،گزینه اشعار ،وصف گل سوری ،گندم و گیلاس ،زیباتر از شکل قدیم جهان ،چه تلخ است این سیب ،خلیج و خزر ،باران برگ زوق: دفتر غزل‌ها ،اتفاق آخر ،حادثه در بامداد ،ریشه‌های شب ،غزل غزل‌های سورنا
  


مطالب مرتبط: 
گزیده اشعار منوچهر آتشی
نویسنده: رضا قهرمانی
در کوچهء عشق رهگذاریم هنوز
وین راه دراز میسپاریم هنوز
از وعده دوست سالها میگذرد
ما دیده به وعده گاه د
اریم هنوز

نویسنده: رضا قهرمانی
می آورد نسیم دل انگیز نوبهار
عطر اقاقیای تنت را
ز شاخسار
نامت نشسته بر غزل عاشقانه ام
شیواتر از سپیده دم صبح در بهار
یک لحظه دیدمت مه عمر میکشم
قید غمت به پای دل دردمند و زار
ژرفای عشق گو کخ زند آتشم به تن
جور تو میکشم به دل و جان هزار بار
شب خفته در نگاه تو یا بخت تار من
دریاست غم گرفته چنین یا که چشم یار
رسم وفا نه اینکه تو هم بگسلی ز من
مهرت اگر که نیست ستم را روا مدار

نویسنده: رضا قهرمانی
کولی ،به دو چشم مست ، نازت ز چه بود؟
وان عشوه به مژگان درازت
ز چه بود؟
آن یار که جمله پیش پا دید و گذشت
می پرس ازو که "چشم بازت ز چه بود" سیف فرغانی

نویسنده: رضا قهرمانی
دلا این یک سخن از من نگه دار
که جان از بندگی تن نگه دار
وصیت می کنم سرِّ دل خویش
اگر جان توام از من نگه دار
تو شاهی، ملک عشق ونفس دشمن
چنان ملک از چنین دشمن نگه دار
زنانند این همه مردان بی عشق
تو مردی چشم خویش از زن نگه دار
اگر دنیا هزاران ماه دارند
تو از مهتاب او روزن نگه دار
زر خشکش گل تر دامنانست
زتر وخشک او دامن نگه دار
وگر روغن شود در جوی آبش
چراغ از دود این گلخن نگه دار
جهان را گلخن پر دود دیدم
تو چشم از دود این گلخن نگه دار
کلاه دولتش شمشیر سرهاست
تو از شمشیر او گردن نگه دار
دل درویش گنج گوهر آمد
اگر دستت دهد مشکن نگه دار
نگویم (سیف فرغانی) مگو هیچ
زبان خویش در گفتن نگه دار
سیف فرغانی

نویسنده: رضا قهرمانی
ای از همه کس تویی مرا والاتر
وندر نظرم
زمن بخود اولیتر
رازم همه دانی و نگویی به کسی
نیکی و دهش کجا از این بالاتر

نویسنده: رضا قهرمانی
قطره های اشکم ز چشم روزگار افتاده ام
سایه لرزان شمعم بر مزار افتاده ام
غیر خار غم به شورستان اقبالم نرست
شوربختی بین، میان شوره زار افتاده ام
گوهر آزادگی را کس نمی داند عیار
زان در این آشفته بازار از عیار افتاده ام
برج زلف بیقرارش برده آرام دلم
بحر بی پایاب صبرم از قرار افتاده ام
پرتو زرد غروبم بر لب بام بقا
از نهیب دیو شب در چاهسار افتاده ام...
بوته خشک کویر محنت و تنهائی ام
با خزان خو کرده تا دور از بهار افتاده ام
بر نمی گیرد کسم از خاک نومیدی"سهی"
قطر های اشکم ز چشم روزگار افتاده ام

نویسنده: رضا قهرمانی
عمر من اگر چه در تب و تاب گذشت
چون شمع میان آتش و آب گذشت
صد شکر که
این مهلت ده روزه ی عمر
تا چشم بهم زدیم چون خواب بگذشت
ذبیح اله صاحبکار(سُهی)

نویسنده: رضا قهرمانی
مرا دارد خیال او زِیاد خویشتن غافل
مبادا هیچکس یارب زیار خود چو من غافل
مرا با مردم بیدرد صحبت ناپسند آید
که میسوزد سراپا شمع و اهل انجمن غافل
بزن دست طلب چون ذره بر دامان خورشیدی
مشو از طالع بیدار اهل سوختن غافل
مرا میکشت اندوه و غم و ناکامی و حسرت
اگر یک لحظه میگردیدم از فیض سخن غافل
دلم را میکند خون یاد هنگام وداع او
که با من سخن میگفت و من از خویشتن غافل
(سهی) شد خاک دامنگیر غربت رشته ی پایم
چنان کز حال من گشتند یاران وطن غافل

نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: خسرو شکیبایی
شاعر: فروغ فرخزاد

همه ی هستی من آیه ی تاریکی ست
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از
آن می گذرد

زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید
طفلیست که از مدرسه برمی گردد
یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید
 "صبح بخیر "

زندگی شاید
آن لحظه ی مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو
خود را ویران سازد و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با
دریافت ظلمت خواهم آموخت

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست
دل من
که به اندازه ی یک عشق است
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به
زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه ی خانمان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

آه.....
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من.
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروکیست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید:
" دست هایت را دوست دارم "

دست هایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد میدانم میدانم میدانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم ميآويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل کوکب ميچسبانم
کوچه اي هست که در آنجا
پسراني که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريک و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دخترکي ميانديشند که يک شب او را
باد با خود برد

کوچه اي هست که قلب من آن را
از محل کودکيم دزديده ست

سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمي از تصويري  آگاه
که ز مهماني يک آينه بر ميگردد

و بدينسانست
که کسي ميميرد
و کسي ميماند

هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي ميريزد ، مرواريدي
صيد نخواهد کرد .

من
پري کوچک غمگيني را
ميشناسم که در اقيانوسي مسکن دارد
و دلش را در يک ني لبک چوبين
مينوازد آرام ، آرام
پري کوچک غمگيني
که شب از يک بوسه ميميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد

دانلود

نویسنده: رضا قهرمانی
انکار خداوند ز نادانی ماست
سیمای جهان آینه ی روی خداست
علم تو به نزد جهل یک قطره بود
جهل تو به پیش علم، دریا دریاست
نویسنده: رضا قهرمانی
روح ما را حق بسوئی میکشد شیطان بسوئی
عقل روشن بین ز یکسو ،نفس نا فرمان ز سوئی
در هجوم زندگانی میبرد ما را به موجی
حال عصیان ز سوئی، قدرت ایمان
زسوئی
کشتی بی بادبان آدمی را میر باید
جذبه ساحل زسوئی ، حمله طوفان ز سوئی
در کویر آفرینش مرد و زن را میکشاند
رحمت یزدان ز یکسو ، غفلت انسان ز سوئی
نور باران میکند شبهای مردان خدا را
مشعل عرفان ز سوئی، طلعت رحمان ز سوئی
در سکوت خلوت شب عالمی داریم با هم
من زسوئی ، دل ز سوئی، دیده گریان زسوئی
بزم خوبان جهان بی شعر من گرمی نیابد
دفترم را میکشاند ،این ز سوئی آن زسوئی مهدی سهیلی
نویسنده: رضا قهرمانی
گفتم گره از زلف چرا کردی باز؟
گفتا شب هجران تو خواهیم دراز
گفتم به غمت ساخته
ام ، گفت بسوز
گفتم به غمت سوخته ام ،گفت بساز
نویسنده: رضا قهرمانی
ما کیستیم عاشق از جان گذشته ای
با درد خو گرفته ،
ز درمان گذشته ای
در راه دوست ، دین و دل از دست داده ای
هستی به باد رفته ای، از جان گذشته ای
دلداده ای به کوی تو مشکل رسیده ای
بیچاره ای ز وصل تو آسان گذشته ای
در سنگلاخ وادی غم جان سپرده ای
از وصل دور مانده ز هجران گذشته ای
در پیش موج حادثه بر پا ستاده ای
کشتی شکسته وز طوفان گذشته ای
دانی که خست جان (سهیلی) ز دوستان
عهد و وفا شکسته ز پیمان گذشته ای
نویسنده: رضا قهرمانی
زان یکنظرِ نهان که ما دزدیدم
دور از تو هز
ار درد و محنت دیدیم
اندر هوست پرده ی خود بدریدیم
تو عشوه فروختی و ما بخریدیم سن
ائی غزنوی
نویسنده: رضا قهرمانی
روی خوبت نهان چه خواهی کرد
شورش عاشقان چه خواهی کرد
مشک زلفی و نرگسین چشمی
تا بدان نرگسان چه خواهی کرد
خونم از دیدگان بپالودی
رنج این دیدگان چه خواهی کرد
هر زمان با تو یار ، اندیشم
تا تو اندر جهان چه خواهی کرد
نقش آب روان مباش ، بپاس
نقش آب روان چه خواهی کرد
مژه تیری و ابروان چو کمان
پس تو تیر و کمان چه خواهی کرد
ای چو جان و دلم به هر وصلت
وصلت عاشقان چه خواهی کرد
آشکاراست جسن بر رخ تو
از خط او در نهان چه خواهی کرد
بر رخ من
ز آب دیده ی خویش
همچو لاله نشان چه خواهی کرد
چون سنایی یکی به کوی تو در
نعرهٔ عاشقان چه خواهی کرد
نویسنده: رضا قهرمانی
چشمان ترا دیدم و دل رفت ز دست
با فکر و خیال او شدم باده پرست
در وادی عشق تو در اول منزل
یمانه ی دین
زدست افتاد و شکست
نویسنده: رضا قهرمانی
یارم چو برگزید به خود یار دیگری
زد بر دلم خدنگ شرر بار دیگری
چون دید نقد جان من خسته بی نهایت است
کالای حسن برد به بازار دیگری
او مشتری به بازار عشقم نگشت و من
اینک روم به پیش خریدار دیگری
ای بی مروت اینهمه جور و جفا چرا
با اینهمه دل نداده به دلدار دیگری
دانی که نیست بهر (سهیلی) در این جهان
دشوارتر ز هجر تو دشوار دیگری
نویسنده: رضا قهرمانی
روزی به غرور قیل و قالم بگذشت
روزی به
امید وجد و حالم بگذشت
افسوس که عمری همه در بیخبری
طی شد شب و روز و ماه و سالم بگذشت
نویسنده: رضا قهرمانی
تا چند عمر در هوس و آرزو رود
اي كاش اين نفس كه بر آمد فرو رود
مهمانسراست خانه ی دنيا كه اندرو
يكروز اين بيايد و يك روز او رود
بر كام دل به گردش افلاک دل مبند
كاين چرخ كجمدار نه بر آرزو رود
از بهر دفع غم بكسي گر بري پناه
هم غم بجاي ماند و هم آبرو رود
آن آبرو چو جوي بود رنج و غصه سنگ
سنگش به جاي ماند و آبش ز جو رود
اي گل بدستمال هوس پيشگان مرو
مگذار تا ز دست تو اين رنگ و بو رود
بر رغم روزگار تو با دوستان بساز
بگذار روزگار به كام عدو رود
كرديم هر گناهي و از كرده غافليم
ايواي اگر حديث گنه روبرو رود
امروز رو نكرده به درگاه حق، (سنا)
فردا به سوي درگه او با چه رو رود؟
نویسنده: رضا قهرمانی
ترا در دلبری دستی تمام است
مرا در عاشقی دردی مدام است
اگر از من بری صد جان ،حلالت
وگر بی تو زیم یکدم حرامست
بدام تو جهانی شد گرفتار
مرا بر گوی کآخر این چه دامست
زعشق تو که جاویدان بماناد
بسوی دل پیام اندر پیامست
سعادت بر سر کویت مقیم است
مرا زان بر سر کویت مقام است
(سمائی) نشکند عهد تو هرگز
اگر چه از تو کارش بی نظامست

 

نویسنده: رضا قهرمانی
نه یار شبی به کوی من می آید
نه روز خبری به سوی من می آید
شرمم آید به روی
او آوردن
آن از غم او بروی من می آید
نویسنده: رضا قهرمانی
بی جذبه دوستان زجا نتوان رفت
هر راه که نیست رهنما نتوان رفت
فریاد موذن بشنو تا دانی
ناخوانده ، به خانه ی خدا نتوان رفت
نویسنده: رضا قهرمانی
عشق را چندانکه مهرش خوش بود کینش بد است
گر چه خوبیها بسی دارد، ولی اینش بد است
صورت شیرین
زخون کوهکن خوش غافلست
دشمنی هر کس که دارد خواب سنگینش بد است
هر چه پیشت مینهد از خوان قسمت روزگار
چون شراب کهنه تلخش خوب و شیرینش بد است
فتنه ها در زیر سر داری از آن سرگشته ای
خواب راحت کی برد آنرا که بالینش بد است...
محمدقلی سلیم تهرانی
نویسنده: رضا قهرمانی
اشکم ز رخ تو لاله رنگ آمده است
پای دلم از گلت به سنگ آمده است
آمد دل و در کنج دهانت بنشست
مسکین چه کند
زغم به تنگ آمده است
نویسنده: رضا قهرمانی
هر دمم، چهره به خون مژه، تر می‌گردد
حالم از عشق تو، هر روز، بتر می‌گردد
بر مگرد از من و گر زانکه تو بر می‌گردی
دین و دنیا و سعادت، همه، بر می‌گردد
ذکر در راه هوای تو ز پا می افتد
عقل در کوی خیال تو بسر میگردد
روی پنهان مکن از من، که پری رویان را
کار حسن، از نظر اهل نظر، می‌گردد
رحم کن بر دلم
ای ماه، که از آه دلم
خانه ماه فلک، زیر و زبر می‌گردد
آب و سنگم همه بردی و کنون دیده من
آسیائیست که بر خون جگر می‌گردد
تا کجا باد صبا، بوی تو در یوزه کند
روز و شب بر سر و پا بر همه در می‌گردد
تیغ از دست تو عمر ابدی، می‌بخشد
زهر بر یاد تو، جلاب و شکر می‌گردد
رفت بر بوک و مگر عمر تو سلمان چکنم
کار دنیا همه، بر بوک و مگر می‌گردد 
سلمان ساوجی
نویسنده: رضا قهرمانی
گر دل به کسی دهند، باری به تو دوست
کت خوی خوش و بوی خوش و روی نکوست
از هر که وجود صبر بتوانم کرد
الا ز وجودت ، که وجودم همه اوست
نویسنده: رضا قهرمانی
از رگ گردن به ما باشد خدا نزدیکتر
هر چه ما دوریم از او ،او به ما نزدیکتر
هر چه ما را میکند عصیان زخالق دورتر
میکند ما را به خود لطف خدا نزدیکتر
نیمه شب برخیز و روی آور به معراج نماز
شد درین حالت به یزدان مصطفی نزدیکتر
نویسنده: رضا قهرمانی
هر نشانی در جهان زآن بی نشان باشد دلیل
زردی برگ درختان از خزان باشد دلیل
خضر را هم عمر جاویدان نمی باشد عزیز
عزلتش از خلق زین سرّ نهان باشد دلیل
عزت و ثابت نباشد ثابت از بهر بشر
این سخن را گردش دور زمان باشد دلیل
عمر ما چون آب در جوی زمان دارد گذار
برگذشت عمر ما آب روان باشد دلیل...
نویسنده: رضا قهرمانی
در هجر تو مرگ همنشینم بادا
منظور دو دیده آستینم باد
ا
گر بیتو بکام دل برآرم نفسی
یارب نفس بازپسینم بادا میرزا
نویسنده: رضا قهرمانی
از میان تمامِ این گلها
آه! تنها یکی شکفته نشد:
دوستت دارمی که گفته نشد.
علیرضا فولادی

آرام آرامم،
مانند سنگی در دل کوهی،
ای کاش اندوهی...! علیرضا فولادی

آنچنان عاشقم که همواره،
روی او را در آب می بینم،
من نخوابیده خواب می بینم
علیرضا فولادی

جای دل، این واژه‌ی خونین،
می‌گذارم نقطه‌چین باشد؛
«زندگی شاید همین باشد».
علیرضا فولادی

تلخ یا شیرین،
هرچه هست، این است؛
زندگی لیموی شیرین است.
علیرضا فولادی

بین جبر و اختیار،
یک طرف طنابدار...،
یک طرف طناب ِ دار....
علیرضا فولادی

ای کاش باغبانان
دیگر گلی نکارند!
گلها وفا ندارند.
علیرضا فولادی

سالهای عمر ما تمام،
انتظار و
انتظار...؛
در کدام سال می‌رسد بهار؟
علیرضا فولادی

برق هر طلا تو را هنوز
دزد می‌کند به‌ناگزیر؛
واقعا که! ای کلاغ پیر!
علیرضا فولادی

باران که می‌بارد،
حس می‌کنم
سقفِ زندانم تَرَک دارد. علیرضا فولادی


 
نویسنده: رضا قهرمانی
مفکن گره به زلفت، بهلش که باز باشد
سر زلف عنبرین به که چنین دراز باشد
رخ نازنین مپوشان، همه زیر زلف مشکین
بگذار روز و شب را، ز هم امتیاز باشد
به ره صبا ستادی، سر زلف برگشادی
ز تو نافه شرم بادش پس از این که باز شد
نه همین صبا کند خم، قد سرو بوستان را
که به پیش قامت تو، همه در نماز باشد
شده معترف صنوبر ، به غلامی قد تو
که میان باغ و بستان، به تو سرفراز باشد
من و احتمال دوری
ز رخ تو، حاش لله
نفسی که بی تو آید، نفس مجاز باشد
تو به حسن بی نیازس، که (سروش) بینوا را
شب و روز از نکویان ،به تواش نیاز باشد

 

نویسنده: رضا قهرمانی
ما که شب بر در سرای توایم
در چه بندی که آشنای توایم
تو برای که بغیر از ما؟
ما که یکباره از برای توایم
بخداوندی خدا سوگند
که همه بنده ی خدای توایم
صبح و شب چون بمدعا خیزم
در دعا بهر مدعای توایم
گر ببینیم صد قیامت باز
خیره بر قامت رسای توام
زنده ی(سرمدیم) از دم عشق
که فنا از پی بقای توایم 
صادق سرمد
نویسنده: رضا قهرمانی
هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی
وز هر طرفی رفتم تو راهبرم بودی
با هر که سخن گفتم پاسخ
زتو بشنفتم
بر هر که نظر کردم تو در نظرم بودی
هر شب که قمر تابید هر صبح که سر زد شمس
در گردش روز و شب شمس و قمرم بودی
در صبحدم عشرت همدوش تو میرفتم
در شامگه غربت بالین سرم بودی
در خنده من چون ناز٬در کنج لبم خفتی
در گریه من چون اشک٬در چشم ترم بودی
چون طرح غزل کردم بیت الغزلم گشتی
چون عرض هنر کردم زیب هنرم بودی
آواز چو میخواندم سوز تو به سازم بود
پرواز چو میکردم تو بال و پرم بودی
هرگز دل من جز تو یار دگری نگزید
ور خواست که بگزیند یار دگرم بودی
«سرمد»به دیار خود از ره نرسیده گفت:
هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی
نویسنده: رضا قهرمانی
گر در قلم نقاش با چشم نظر بینی
در هر رقم از کلکش صد گونه هنر بینی
آنجا که کشد نقاش از صورت ما شکلی
من سیرت صاحب نقش تو نقش صور یعنی
آنجا که کشد نقاش ابروی سیه چشمی
من حظ نظر یابم تو خط بصر بینی
آنجا که کشد نقاش  گیسوی دلاویزی
من زینت جان و دل تو زینت سر بینی
آنجا که کشد نقاش بالای بلاخیزی
من چیز دگر بینم تو چیز دیگر بینی
آنجاکه کشد نقاش  تصویر غروب شمس
من دور نمای عمر تو دور قمر بینی
آنجا که کشد نقاش اشک رخ مظلومی
من رسم ستمکاری تو دیدۀ تر بینی
آنجا که کشد نقاش آتشکده
ای روشن
من جلوه ی نور حق تو برق و شرر بینی
این جمله که من دیدم با چشم حقیقت بین
تو نیز به چشم دل می بینی اگر بینی
نویسنده: رضا قهرمانی
هر دم دل من ز دست میجوید راه
زین سر نبود بغیر دلدار آگاه
دل رسته
ز لوس آب و گل از دم دوست
لاحول و لاقوه الا باالله
نویسنده: رضا قهرمانی
وعده کردم با دل غمگین که یارم میکشد
وعده از حد در گذشت و انتظارم میکشد
گفت "بر خاکت پس از کشتن گذر خواهم نمود"
مهربانی بین که باز امیدوارم میکشد
گر به دارم میکشد شرمنده ی لطف ویم
سر فرازم کرده و با
افتخارم میکشد
نافه چین گر شود خون دلم نبود شکفت
زانکه دلبر با دو جعد مشکبارم میکشد
پیش از آن کز روزگار بی وفا گردم هلاک
بی وفائیهای خلق روزگارم میکشد
دشمنان در قتل (سرخوش) نیز خوشدل نیستند
چونکه می بینند آن زیبا نگارم میکشد
نویسنده: رضا قهرمانی
در ملت عشق دین و آئینها چیست
آنجا که بود مهر خدا کین ها چیست
تا چند
ز وصل و هجر خواهی گفتن
من با توام و تو با منی ، اینها چیست
نویسنده: رضا قهرمانی
هر جا که شدم کعبه و بتخانه تو بودی
هر در که زدم صاحب کاشانه تو بودی
در مجلس اهل دل و در محفل زهاد
ذوق سخن و گرمی افسانه تو بودی
هر چند درین میکده دیدیم و شنیدیم
مستی و خمار و می و پیمانه تو بودی
غوغای خرد در سر سرگشته تو کردی
سود
ای جنون در دل دیوانه تو بودی
از هر قدمی باده ی مستانه تو دادی
در هر صدفی گوهر یکدانه تو بودی
در مسجد زاهد سخن زهد تو گفتی
در دیر مغان نعره مستانه تو بودی
تا در دل افگار نظر کرد (سحابی)
پنهان شد و چون گنج به ویرانه تو بودی
نویسنده: رضا قهرمانی
غم عشق ترا دلهای ویران خانه بایستی
که آن گنجست و جای گنج در ویرانه بایستی
به آسانی نشاید زین دوره پی برد به مقصد
ره دیگر میان کعبه و بتخانه بایستی
بدل دادند شوق ناله این را ، سوختند آنرا
که گل را عندلیب و شمع را پروانه بایستی
به یاد افسانه ی مهر و وفا دارم بسی اما
ترا
ای بی وفا گوشی  به این افسانه بایستی
به ترک باده پیمان بسته ام با زاهد و اکنون
برای امتحان من یکی پیمانه بایستی
نویسنده: رضا قهرمانی
شبها که ز هجران توام در تب و تاب
یکدم نرود بخواب این چشم پر آب
نه بیداری
زدیده آموزد بخت
نه دیده ز بخت خفته آموزد خواب
نویسنده: رضا قهرمانی

علیرضا فولادی شاعر و پژوهشگر در سال 1345 در قم بدنیا آمد.

علیرضا فولادی دارای مدرک دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران می باشد.
ایشان مبدع شعر سه‌گانی است.سه گانگی، گسترش مبتکرانه‌ای از نوخسروانی است. هرچند اکنون خصوصیّات سه‌گانی با هیچ‌کدام از آنها یکی نیست و فضاهای بسیار تازه‌ای را پیموده است.
دکتر علیرضا فولادی، از شاگردان مبرّز دکتر
شفیعی کدکنی بوده است و این نکته از مقدمه‌ی کتاب "زبان عرفان" او برمی‌آید.
علیرضا فولادی برگزیده‌ی دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی جلال آل احمد و برگزیده‌ی بیست و هفتمین دوره‌ی جایزه‌ی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران می باشد.

آثار علیرضا فولادی:
 زبان عرفان - طنز در زبان عرفان - کاروند نگارش فارسی - باید سلام کرد به گسترده زیستن و...


مطالب مرتبط:
گزیده اشعار علیرضا فولادی
نویسنده: رضا قهرمانی
هر چند که گرد من برانگیخته ای
باران بلا بر سر من ریخته ای
چون اشک مرو
زپیش چشمم که هنوز
چون ناله به دامان دل آویخته ای
نویسنده: رضا قهرمانی
به جز باد سحرگاهي كه شد دمساز خاكستر
كه هر دم مي گشايد پرده اي از راز خاكستر
به پاي شعله رقصيدند وخوش دامن كشان رفتند
كسي زان جمع دست افشان نشددمساز خاكستر
تو پنداري هزاران ني در آتش كرده اند اينجا
چه خوش پر سوز مينالد، زهي آواز خاكستر
سمندرها در آتش ديدي و چون باد بگذشتي
كنون در رسخير عشق بين پرواز خاكستر
هنوز اين كنده را روياي رنگين بهارانست
خيال گل نرفت از طبع آتشباز خاكستر
من و پروانه را ديگر بشرح وقصه حاجت نيست
حديث هستي ما بشنو از ايجاز خاكستر
هنوزم خواب نوشین جوانی سر گران دارد
خیال شعله میرقصد هنوز از ساز خاکستر
چه بس افسانه هاي آتشينم هست و خاموشم
كه بانگي بر نيايد از دهان باز خاكستر
  هوشنگ ابتهاج
نویسنده: رضا قهرمانی
گرفتمش سر راهی، رسید و هیچ نگفت
عنان کشید و شکایت شنید و هیچ نگفت
بر طبیب حدیثی
زدرد دل گفتم
گرفت نبضم و آهی کشید و هیچ نگفت
رسید قاصدم از پیش یار و میگوید
گرفت نامه و از هم درید و هیچ نگفت
به هر که خواست دلتباده خوردی و (سایر)
لب پیاله به حسرت مکید و هیچ نگفت
نویسنده: رضا قهرمانی
هر نفس دل در شکنج غم سرودی میکند
های های گریه ام آهنگ رودی میکند
من نمیدانم که دل میسوزد از غم ، یاجگر
آتش افتاده است در جائی و دودی میکند
نویسنده: رضا قهرمانی
تا بود  گفت و  گو سخنم  ناتمام  بود
نازم به خامشی که سخن را تمام کرد
بالش  خوبان  دگر از  پر  است
شوخ مرا فتنه به زیر سر است!
افتادن و برخاستن باده پرستان
در مذهب رندان خرابات نماز است
خوشا عهدی که مردم آدم بی سایه را دیدند
غریب است این زمان گر سایه آدم شودپیدا
تابوت مرده
ای دوش هشیار کرد ما را
پای  به  خواب  رفته  بیدار  کرد ما را
شعر دگران را همه دارند به خاطر
شعری که غنی گفت کسی یاد ندارد!
خواستم کز گلشن دیدار او چینم گلی
چشم واکردن در حیرت به رویم باز کرد
غافل  دادیم  دل  به  دستت
ما را یاد  و تو را فراموش!
نویسنده: رضا قهرمانی
ای آه ، گریبان هرگاه بگیر
ای ناله بیا و دامن آه بگیر
جانان من از پهلوی دل می گذرد
ایجان ستمدیده سر راه بگیر
نویسنده: رضا قهرمانی
به دیار شادمانی، گذری نبود ما را
ز بهار زندگانی ، ثمری نبود ما را
غم دل شماره کردم ، زجهان کناره کردم
چه به خود نظاره کردم ، اثری نبود ما را
به فسون پارسایی نتوان رسید جایی
زفنون دلربایی خبری نبود ما را
نه به دست ماست کاری ،نه عنان اختیاری
که به کام خویش باری ،ظفری نبود ما را
چو رسی به کوی دلبر ،بگذار جان و مگذر
که به غیر کوی(ساقی) سفری نبود ما را
نویسنده: رضا قهرمانی
گر رهایی به کام مرگ در است
شو عزا کن
زکام مرگ بجوی
یا رهایی و شوق آزادی
یا ز مردانگیت دست بشوی
نویسنده: رضا قهرمانی
ژاله توان شد غبار اگر بگذارد
نعره توان زد خمار اگر بگذارد
جبهه توان رفت رغم ذلت و خواری
لذت دیدار یار اگر بگذارد
نیزه توان زد به قلب دشمن عاصی
پیکر زار و نزار اگر بگذارد
چیره توان شد ظلمت شب را
بستر گرم نگار اگر بگذارد
رونق آزادی و داد ،توان داد
وحشت
زندان و دار اگر بگذارد...
نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: خسرو شکیبایی
شاعر:
سهراب سپهری

زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند
زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است
زندگي بعد درخت است به چشم حشره
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
خبر رفتن موشك به فضا
لمس تنهايي ماه
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر
زندگي شستن يك بشقاب است
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است
زندگي مجذور آينه است
زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست
هر کجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می‌رویند
قارچ‌های غربت؟

دانلود

نویسنده: رضا قهرمانی
از خویشتن خویش ،چه می خواهم من
از این (من) درویش چه می خواهم من
بازیچه ی آ
رزوی دل ساختمش
زان هیچ از این بیش چه می خواهم من
نویسنده: رضا قهرمانی
من درین رنج آشنا تنها و، تنها آینه
با که گویم ، گر نگویم درد و دل با آینه
با زبانم من خموشم اینجا و رو در روی او
بی زبانی نکته پرور هست ،گویا آینه
عشق رونق بخش حسن و حسن جان افزای عشق
خوش دمی کاین هر دو را خواند بیکجا آینه
اعتمادی طرفه دارد زن به حسن خویش از آنک
میدهد او را نویدی شادی افزا آینه
آرزوی باطنش رنگ حقیقت می دهد
ورنه زشتی را ، کجا گفتست زیبا آینه
لیک می دانم که دوران جوانی گشته طی
گر نگوید ور بگوید، بی محابا آینه
در جوانی دم زند از کامرانیهای دور
روز پیری داستان گوید
زفردا آینه
میگذارد خنده ی امید را با هر نگاه
بر دهان پیرو بر لبهای برنا ، آینه
نویسنده: رضا قهرمانی
به خدایی که ذوق توحیدش
به جهان خوشتر از شکر باشد
که چو من دور باشم از در تو
عیشم از زهر تلختر باشد
گر تو صاحبدلی
زروی وفا
بایدت زین سخن اثر باشد
در حدیث آمده است کز دل دوست
بدل دوست رهگذر باشد...
نویسنده: رضا قهرمانی
این عشق که اشک سرخ و رخ زرد کند
گرمم بگرفت تا دمم سرد کند
زین بیش
زدرد خود حکایت نکنم
ترسم که ز درد من دلت درد کند زین الدین صاعدخبوشانی
نویسنده: رضا قهرمانی
لطف تو جفای خلق را مانع شد
حسن تو دلیل قدرت صانع شد
نه از سر عجزی که نکونامی را
از دور به دید
ار تو دل قانع شد
نویسنده: رضا قهرمانی
چون کرد فلک دوش پر از غالیه طشت
بر من
زشبیخون غمت حال بگشت
از خواب خوش آب دیده را پل بستم
چندانکه خیالت به سلامت بگذشت
نویسنده: رضا قهرمانی
ناکامی دل ز کامگاریست
نومیدم از امید واریست
آرام تنم زدردمندیست
تسکین دلم ز بی قراریست
دل عاجز و داغ رشک مهلک
جان غافل و درد هجر، کافیست
شاید اثری کنی در آندل
ای ناله بیا که وقت یاریست
ایدیده تو هم چو فرصتی هست
تقصیر مکن که وقت زاریست
در وصل بکام دشمنانم
این میوه ز باغ دوستداریست
اینست اگر نتیجه ی کام
ناکامی ، عین کامگاریست
بار غم هجر برنتابد
این دل که تمام بردباریست
صبر من و اختیار دوری
اما چکنم که اضطراریست
نویسنده: رضا قهرمانی
شبها که غم تو در درون می غلطد
بر چهره سرشک لاله گون می غلطد
د
ر سینه ی من ناله به خون می پیچد
در دیده من نگه بخون می غلطد
نویسنده: رضا قهرمانی
ای گشته به دام آز پایبند
پندی دهدت خرد ، شنو پند
بر دوش تو بار آز تا کی
در دل غم این نیاز تا چند
تا خود برسی به آنچه خواهی
صد رنگ برآوری به ترخند
گیرم که رسی به آنچه خواهی
بر گنج جهان شوی خداوند
دارم
زتو پرسشی چنان گوی
پاسخ که پسنددش خردمند
بنهادهء خود که را سپاری؟
چون مرگ شود ترا گلوبند
مپسند رهی که اندر آن راه
صد خار ملامت است مپسند  مهدی زرّین قلم
نویسنده: رضا قهرمانی
در علم حریص باش و قانع در مال
سرمایه فزون شود ترا زین دو خصال
گر این دو بجای یکدیگر بندی کار
زنهار که حاصلش بود رنج و ملال
نویسنده: رضا قهرمانی
چه شود تا ز میان رسم ستم برداری
تا نگویند به من یار ستمگر داری
آن بهشتی که خدا گفته اگر روی تو نیست
از چه در لعل لبت چشمه ی کوثر داری
سخن تلخ بفرما و مکرر فرما
زانکه در تنگ شکر قند مکرر داری
نشوم سیر
زرخسار تو و دیدن تو
ز آنکه در هر نظرم جلوه ی دیگر داری
(زرگرا) گر غم آن سیمبرت نیست چرا
اشک چون سیم به رخساره ی چون زر داری
نویسنده: رضا قهرمانی
گفت مژگانش هلاک صید از تیرست و من
گفتمش صید تو گشتن کار نخجیرست ومن
شیر مست آهوی چشمش ،گفت هنگام شکار
صید را در خون کشیدن شیوه ی شیرست و من
تا به تدبیری برانم غیر را از کوی او
صبح تا شب ، شب همه تا صبح تدبیرست و من
ابروی عاشق کش پیوسته میگوید به ناز
خلق را در خون کشیدن، کار شمشیرست و من
شد خطا تیری که از بهر هلاک من فکند
تا قیامت خون ازین غم در دل تیرست و من
ناله
ام چون آه شبگیر آتش افشان گشت و گفت
آن که می سوزد جهان را آه شبگیرست ومن
زرگرا، عشق تو می گوید که حسن روی یار
همچو عدل خان جم حشمت جهانگیرست و من
نویسنده: رضا قهرمانی
آن را که جفاجوست، نمی باید خواست
سنگین دل و بدخوست نمی باید خواست
مارا
زتو غیر از توتمنائی نیست
از دوست بجز دوست نمی باید خواست
نویسنده: رضا قهرمانی
زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست
لاله بزم آرای گلچین گشت و گل دمساز خار
زین گلستان بهره بلبل فغانی بیش نیست
میکند هر قطره اشکی، ز داغی داستان
گر چه شمعم شکوه دل را زبانی بیش نیست
آنچنان دور از لبش بگد
اختیم کزتاب درد
چون نی اندام نحیفم استخوانی بیش نیست
من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن
ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست  
قوت بازو سلاح مرد باشد کآسمان
آفت خلق است و در دستش کمانی بیش نیست
هر خس و خاری درین صحرا بهاری داشت لیک
سر بسر دوران عمر ما خزانی بیش نیست
ای گل از خون (رهی) پروا چه داری ؟ کان ضعیف
پر شکسته طایر بی آشیانی بیش نیست رهی معیری

 

نویسنده: رضا قهرمانی
بشکست مرا رونق بازار جوانی
دل در سر پیریست خریدار جوانی
آمد گه پیری و ازین پس بگشائیم
در خواب مگر دیده به دیدار جوانی
این عمر گرانمایه دریغا که تلف شد
وز کف بشد آن لولو شهوار جوانی
نیروی جوانی همه ضایع شد ،صد حیف
فتحی ننمودیم به پیکار جوانی
از ما عملی لایق درگاه تو
ای دوست
دزدا که نشد ثبت به طومار جوانی
جهدی ننمودیم و به غفلت بفزودیم
چندانکه تبه گشت همه کار جوانی... 
سید غلامرضا روحانی
نویسنده: رضا قهرمانی
آمد بر من، که؟ یار، کی؟ وقت سحر
ترسنده ز که؟
زخصم، خصمش که؟ پدر
دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب تر
لب بد؟ نه، چه بد؟ عقیق، چون بد؟ چو شکر رودکی
نویسنده: رضا قهرمانی
رویت دریای حسن و لعلت مرجان
زلفت عنبر صدف دهان در دندان
ابرو کشتی و چین پیشانی موج  
گرد
اب بلا غبغب و چشمت طوفان رودکی
نویسنده: رضا قهرمانی
سرنگون مانده است جانم زان دو زلف سرنگون
لاله گون گشتست چشمم زآن لبان لاله گون
تا بناگوشش ندیدم مه ندیدم بارور
تا
زنخدانش ندیدم ،چه ندیدم سرنگون
از دهانش تیره ماندم من که چون گوید سخن
وز میانش خیره ماندم من که چون آید برون
روزگار از چشم بد او را نگه دارد که هست
گرد رخسارش به خط جادوئی عمداً فسون رودکی
نویسنده: رضا قهرمانی
آه از این مردمان ظاهرساز
که نیرزد وجودشان بدو غاز
بشرافت نکرده خو
زازل
بحقیقت نبرده خو ز مجاز
وصف این فرقه را سروده چه خوش
شیخ سعدی سخنور شیراز
(آنکه چون پسته دیدمش همه مغز)
پوست بر پوست دیدمش همچو پیاز
نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: خسرو شکیبایی
شاعر:
سهراب سپهری

من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.

چيزهايي ديدم در روي زمين:
كودكي ديم، ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.
من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز.

بره اي ديدم ، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه " نصيحت" گاوي ديدم سير.

شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: "شما"

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم ، از جنس بهار،
موزه اي ديدم دور از سبزه،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سوال.

قاطري ديدم بارش "انشا"
اشتري ديدم بارش سبد خالي " پند و امثال".
عارفي ديدم بارش " تننا ها يا هو".

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)
من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشه آن پيدا بود:
كاكل پوپك ،
خال هاي پر پروانه،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهايي.
خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد.
و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.

پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت.
پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت.
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات،
پله هايي كه به بام اشراق،
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.

مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطره شط مي شست...

دانلود

 

نویسنده: رضا قهرمانی

Google