حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
غم عشق ترا دلهای ویران خانه بایستی
که آن گنجست و جای گنج در ویرانه بایستی
به آسانی نشاید زین دوره پی برد به مقصد
ره دیگر میان کعبه و بتخانه بایستی
بدل دادند شوق ناله این را ، سوختند آنرا
که گل را عندلیب و شمع را پروانه بایستی
به یاد افسانه ی مهر و وفا دارم بسی اما
ترا
ای بی وفا گوشی  به این افسانه بایستی
به ترک باده پیمان بسته ام با زاهد و اکنون
برای امتحان من یکی پیمانه بایستی
نویسنده: رضا قهرمانی
شبها که ز هجران توام در تب و تاب
یکدم نرود بخواب این چشم پر آب
نه بیداری
زدیده آموزد بخت
نه دیده ز بخت خفته آموزد خواب
نویسنده: رضا قهرمانی

علیرضا فولادی شاعر و پژوهشگر در سال 1345 در قم بدنیا آمد.

علیرضا فولادی دارای مدرک دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران می باشد.
ایشان مبدع شعر سه‌گانی است.سه گانگی، گسترش مبتکرانه‌ای از نوخسروانی است. هرچند اکنون خصوصیّات سه‌گانی با هیچ‌کدام از آنها یکی نیست و فضاهای بسیار تازه‌ای را پیموده است.
دکتر علیرضا فولادی، از شاگردان مبرّز دکتر
شفیعی کدکنی بوده است و این نکته از مقدمه‌ی کتاب "زبان عرفان" او برمی‌آید.
علیرضا فولادی برگزیده‌ی دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی جلال آل احمد و برگزیده‌ی بیست و هفتمین دوره‌ی جایزه‌ی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران می باشد.

آثار علیرضا فولادی:
 زبان عرفان - طنز در زبان عرفان - کاروند نگارش فارسی - باید سلام کرد به گسترده زیستن و...


مطالب مرتبط:
گزیده اشعار علیرضا فولادی
نویسنده: رضا قهرمانی
هر چند که گرد من برانگیخته ای
باران بلا بر سر من ریخته ای
چون اشک مرو
زپیش چشمم که هنوز
چون ناله به دامان دل آویخته ای
نویسنده: رضا قهرمانی
به جز باد سحرگاهي كه شد دمساز خاكستر
كه هر دم مي گشايد پرده اي از راز خاكستر
به پاي شعله رقصيدند وخوش دامن كشان رفتند
كسي زان جمع دست افشان نشددمساز خاكستر
تو پنداري هزاران ني در آتش كرده اند اينجا
چه خوش پر سوز مينالد، زهي آواز خاكستر
سمندرها در آتش ديدي و چون باد بگذشتي
كنون در رسخير عشق بين پرواز خاكستر
هنوز اين كنده را روياي رنگين بهارانست
خيال گل نرفت از طبع آتشباز خاكستر
من و پروانه را ديگر بشرح وقصه حاجت نيست
حديث هستي ما بشنو از ايجاز خاكستر
هنوزم خواب نوشین جوانی سر گران دارد
خیال شعله میرقصد هنوز از ساز خاکستر
چه بس افسانه هاي آتشينم هست و خاموشم
كه بانگي بر نيايد از دهان باز خاكستر
  هوشنگ ابتهاج
نویسنده: رضا قهرمانی
گرفتمش سر راهی، رسید و هیچ نگفت
عنان کشید و شکایت شنید و هیچ نگفت
بر طبیب حدیثی
زدرد دل گفتم
گرفت نبضم و آهی کشید و هیچ نگفت
رسید قاصدم از پیش یار و میگوید
گرفت نامه و از هم درید و هیچ نگفت
به هر که خواست دلتباده خوردی و (سایر)
لب پیاله به حسرت مکید و هیچ نگفت
نویسنده: رضا قهرمانی
هر نفس دل در شکنج غم سرودی میکند
های های گریه ام آهنگ رودی میکند
من نمیدانم که دل میسوزد از غم ، یاجگر
آتش افتاده است در جائی و دودی میکند
نویسنده: رضا قهرمانی
تا بود  گفت و  گو سخنم  ناتمام  بود
نازم به خامشی که سخن را تمام کرد
بالش  خوبان  دگر از  پر  است
شوخ مرا فتنه به زیر سر است!
افتادن و برخاستن باده پرستان
در مذهب رندان خرابات نماز است
خوشا عهدی که مردم آدم بی سایه را دیدند
غریب است این زمان گر سایه آدم شودپیدا
تابوت مرده
ای دوش هشیار کرد ما را
پای  به  خواب  رفته  بیدار  کرد ما را
شعر دگران را همه دارند به خاطر
شعری که غنی گفت کسی یاد ندارد!
خواستم کز گلشن دیدار او چینم گلی
چشم واکردن در حیرت به رویم باز کرد
غافل  دادیم  دل  به  دستت
ما را یاد  و تو را فراموش!
نویسنده: رضا قهرمانی
ای آه ، گریبان هرگاه بگیر
ای ناله بیا و دامن آه بگیر
جانان من از پهلوی دل می گذرد
ایجان ستمدیده سر راه بگیر
نویسنده: رضا قهرمانی
به دیار شادمانی، گذری نبود ما را
ز بهار زندگانی ، ثمری نبود ما را
غم دل شماره کردم ، زجهان کناره کردم
چه به خود نظاره کردم ، اثری نبود ما را
به فسون پارسایی نتوان رسید جایی
زفنون دلربایی خبری نبود ما را
نه به دست ماست کاری ،نه عنان اختیاری
که به کام خویش باری ،ظفری نبود ما را
چو رسی به کوی دلبر ،بگذار جان و مگذر
که به غیر کوی(ساقی) سفری نبود ما را
نویسنده: رضا قهرمانی
گر رهایی به کام مرگ در است
شو عزا کن
زکام مرگ بجوی
یا رهایی و شوق آزادی
یا ز مردانگیت دست بشوی
نویسنده: رضا قهرمانی
ژاله توان شد غبار اگر بگذارد
نعره توان زد خمار اگر بگذارد
جبهه توان رفت رغم ذلت و خواری
لذت دیدار یار اگر بگذارد
نیزه توان زد به قلب دشمن عاصی
پیکر زار و نزار اگر بگذارد
چیره توان شد ظلمت شب را
بستر گرم نگار اگر بگذارد
رونق آزادی و داد ،توان داد
وحشت
زندان و دار اگر بگذارد...
نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: خسرو شکیبایی
شاعر:
سهراب سپهری

زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند
زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است
زندگي بعد درخت است به چشم حشره
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
خبر رفتن موشك به فضا
لمس تنهايي ماه
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر
زندگي شستن يك بشقاب است
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است
زندگي مجذور آينه است
زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست
هر کجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می‌رویند
قارچ‌های غربت؟

دانلود

نویسنده: رضا قهرمانی
از خویشتن خویش ،چه می خواهم من
از این (من) درویش چه می خواهم من
بازیچه ی آ
رزوی دل ساختمش
زان هیچ از این بیش چه می خواهم من
نویسنده: رضا قهرمانی
من درین رنج آشنا تنها و، تنها آینه
با که گویم ، گر نگویم درد و دل با آینه
با زبانم من خموشم اینجا و رو در روی او
بی زبانی نکته پرور هست ،گویا آینه
عشق رونق بخش حسن و حسن جان افزای عشق
خوش دمی کاین هر دو را خواند بیکجا آینه
اعتمادی طرفه دارد زن به حسن خویش از آنک
میدهد او را نویدی شادی افزا آینه
آرزوی باطنش رنگ حقیقت می دهد
ورنه زشتی را ، کجا گفتست زیبا آینه
لیک می دانم که دوران جوانی گشته طی
گر نگوید ور بگوید، بی محابا آینه
در جوانی دم زند از کامرانیهای دور
روز پیری داستان گوید
زفردا آینه
میگذارد خنده ی امید را با هر نگاه
بر دهان پیرو بر لبهای برنا ، آینه
نویسنده: رضا قهرمانی
به خدایی که ذوق توحیدش
به جهان خوشتر از شکر باشد
که چو من دور باشم از در تو
عیشم از زهر تلختر باشد
گر تو صاحبدلی
زروی وفا
بایدت زین سخن اثر باشد
در حدیث آمده است کز دل دوست
بدل دوست رهگذر باشد...
نویسنده: رضا قهرمانی
این عشق که اشک سرخ و رخ زرد کند
گرمم بگرفت تا دمم سرد کند
زین بیش
زدرد خود حکایت نکنم
ترسم که ز درد من دلت درد کند زین الدین صاعدخبوشانی
نویسنده: رضا قهرمانی
لطف تو جفای خلق را مانع شد
حسن تو دلیل قدرت صانع شد
نه از سر عجزی که نکونامی را
از دور به دید
ار تو دل قانع شد
نویسنده: رضا قهرمانی
چون کرد فلک دوش پر از غالیه طشت
بر من
زشبیخون غمت حال بگشت
از خواب خوش آب دیده را پل بستم
چندانکه خیالت به سلامت بگذشت
نویسنده: رضا قهرمانی
ناکامی دل ز کامگاریست
نومیدم از امید واریست
آرام تنم زدردمندیست
تسکین دلم ز بی قراریست
دل عاجز و داغ رشک مهلک
جان غافل و درد هجر، کافیست
شاید اثری کنی در آندل
ای ناله بیا که وقت یاریست
ایدیده تو هم چو فرصتی هست
تقصیر مکن که وقت زاریست
در وصل بکام دشمنانم
این میوه ز باغ دوستداریست
اینست اگر نتیجه ی کام
ناکامی ، عین کامگاریست
بار غم هجر برنتابد
این دل که تمام بردباریست
صبر من و اختیار دوری
اما چکنم که اضطراریست
نویسنده: رضا قهرمانی
شبها که غم تو در درون می غلطد
بر چهره سرشک لاله گون می غلطد
د
ر سینه ی من ناله به خون می پیچد
در دیده من نگه بخون می غلطد
نویسنده: رضا قهرمانی
ای گشته به دام آز پایبند
پندی دهدت خرد ، شنو پند
بر دوش تو بار آز تا کی
در دل غم این نیاز تا چند
تا خود برسی به آنچه خواهی
صد رنگ برآوری به ترخند
گیرم که رسی به آنچه خواهی
بر گنج جهان شوی خداوند
دارم
زتو پرسشی چنان گوی
پاسخ که پسنددش خردمند
بنهادهء خود که را سپاری؟
چون مرگ شود ترا گلوبند
مپسند رهی که اندر آن راه
صد خار ملامت است مپسند  مهدی زرّین قلم
نویسنده: رضا قهرمانی
در علم حریص باش و قانع در مال
سرمایه فزون شود ترا زین دو خصال
گر این دو بجای یکدیگر بندی کار
زنهار که حاصلش بود رنج و ملال
نویسنده: رضا قهرمانی
چه شود تا ز میان رسم ستم برداری
تا نگویند به من یار ستمگر داری
آن بهشتی که خدا گفته اگر روی تو نیست
از چه در لعل لبت چشمه ی کوثر داری
سخن تلخ بفرما و مکرر فرما
زانکه در تنگ شکر قند مکرر داری
نشوم سیر
زرخسار تو و دیدن تو
ز آنکه در هر نظرم جلوه ی دیگر داری
(زرگرا) گر غم آن سیمبرت نیست چرا
اشک چون سیم به رخساره ی چون زر داری
نویسنده: رضا قهرمانی
گفت مژگانش هلاک صید از تیرست و من
گفتمش صید تو گشتن کار نخجیرست ومن
شیر مست آهوی چشمش ،گفت هنگام شکار
صید را در خون کشیدن شیوه ی شیرست و من
تا به تدبیری برانم غیر را از کوی او
صبح تا شب ، شب همه تا صبح تدبیرست و من
ابروی عاشق کش پیوسته میگوید به ناز
خلق را در خون کشیدن، کار شمشیرست و من
شد خطا تیری که از بهر هلاک من فکند
تا قیامت خون ازین غم در دل تیرست و من
ناله
ام چون آه شبگیر آتش افشان گشت و گفت
آن که می سوزد جهان را آه شبگیرست ومن
زرگرا، عشق تو می گوید که حسن روی یار
همچو عدل خان جم حشمت جهانگیرست و من
نویسنده: رضا قهرمانی
آن را که جفاجوست، نمی باید خواست
سنگین دل و بدخوست نمی باید خواست
مارا
زتو غیر از توتمنائی نیست
از دوست بجز دوست نمی باید خواست
نویسنده: رضا قهرمانی
زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست
لاله بزم آرای گلچین گشت و گل دمساز خار
زین گلستان بهره بلبل فغانی بیش نیست
میکند هر قطره اشکی، ز داغی داستان
گر چه شمعم شکوه دل را زبانی بیش نیست
آنچنان دور از لبش بگد
اختیم کزتاب درد
چون نی اندام نحیفم استخوانی بیش نیست
من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن
ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست  
قوت بازو سلاح مرد باشد کآسمان
آفت خلق است و در دستش کمانی بیش نیست
هر خس و خاری درین صحرا بهاری داشت لیک
سر بسر دوران عمر ما خزانی بیش نیست
ای گل از خون (رهی) پروا چه داری ؟ کان ضعیف
پر شکسته طایر بی آشیانی بیش نیست رهی معیری

 

نویسنده: رضا قهرمانی
بشکست مرا رونق بازار جوانی
دل در سر پیریست خریدار جوانی
آمد گه پیری و ازین پس بگشائیم
در خواب مگر دیده به دیدار جوانی
این عمر گرانمایه دریغا که تلف شد
وز کف بشد آن لولو شهوار جوانی
نیروی جوانی همه ضایع شد ،صد حیف
فتحی ننمودیم به پیکار جوانی
از ما عملی لایق درگاه تو
ای دوست
دزدا که نشد ثبت به طومار جوانی
جهدی ننمودیم و به غفلت بفزودیم
چندانکه تبه گشت همه کار جوانی... 
سید غلامرضا روحانی
نویسنده: رضا قهرمانی
آمد بر من، که؟ یار، کی؟ وقت سحر
ترسنده ز که؟
زخصم، خصمش که؟ پدر
دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب تر
لب بد؟ نه، چه بد؟ عقیق، چون بد؟ چو شکر رودکی
نویسنده: رضا قهرمانی
رویت دریای حسن و لعلت مرجان
زلفت عنبر صدف دهان در دندان
ابرو کشتی و چین پیشانی موج  
گرد
اب بلا غبغب و چشمت طوفان رودکی
نویسنده: رضا قهرمانی
سرنگون مانده است جانم زان دو زلف سرنگون
لاله گون گشتست چشمم زآن لبان لاله گون
تا بناگوشش ندیدم مه ندیدم بارور
تا
زنخدانش ندیدم ،چه ندیدم سرنگون
از دهانش تیره ماندم من که چون گوید سخن
وز میانش خیره ماندم من که چون آید برون
روزگار از چشم بد او را نگه دارد که هست
گرد رخسارش به خط جادوئی عمداً فسون رودکی
نویسنده: رضا قهرمانی
آه از این مردمان ظاهرساز
که نیرزد وجودشان بدو غاز
بشرافت نکرده خو
زازل
بحقیقت نبرده خو ز مجاز
وصف این فرقه را سروده چه خوش
شیخ سعدی سخنور شیراز
(آنکه چون پسته دیدمش همه مغز)
پوست بر پوست دیدمش همچو پیاز
نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: خسرو شکیبایی
شاعر:
سهراب سپهری

من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.

چيزهايي ديدم در روي زمين:
كودكي ديم، ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.
من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز.

بره اي ديدم ، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه " نصيحت" گاوي ديدم سير.

شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: "شما"

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم ، از جنس بهار،
موزه اي ديدم دور از سبزه،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سوال.

قاطري ديدم بارش "انشا"
اشتري ديدم بارش سبد خالي " پند و امثال".
عارفي ديدم بارش " تننا ها يا هو".

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)
من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشه آن پيدا بود:
كاكل پوپك ،
خال هاي پر پروانه،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهايي.
خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد.
و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.

پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت.
پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت.
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات،
پله هايي كه به بام اشراق،
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.

مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطره شط مي شست...

دانلود

 

نویسنده: رضا قهرمانی
این شنیدی که پایه اخلاق
استوار است بر سر این پند
دیگران را به آرزوی مخواه
آن‌چه خود نیستی بدان خرسند
پند دیگر ز من شنو که تورا
دور دارد
زهر هراس و گزند
آن‌چه در دیگران نه بپسندی
خویشتن را بدان صفت مپسند

 

نویسنده: رضا قهرمانی
به چشم تنگ دلان مهر و ماه هردو یکیست
به نزد کور ، سپید و سیاه هردو یکی است
به عقل کودک نو پا ، بلند وپستی نیست
که پیش اهل جنون راه و چاه هردو یکی است
درخت خرد و کهن پیش اره یکیست
که نزد باداجل ،کوه و کاه هر دو یکی است
زفعل نیک و بد خویشتن مشو غافل
گمان مدار ثواب و گناه هر ود یکی است
فقیر را ز غنی کم نمیتوان خواندن
چنانکه خلقت مسکین و شاه هردو یکی است
غرض ز دیر وز کعبه خدا بود رنجی
وگرنه صومعه و خانقاه هر دو یکی است
نویسنده: رضا قهرمانی
ای میوه زندگی که نامت فرداست
کی دست دهی که جانم از هجر تو کاست
مانا که از آن سوی زمان است و مکان
جای تو که هرچه میروم ناپیداست
نویسنده: رضا قهرمانی
گر نیک نظر کنی ،گل و خار یکی است
کردار نکوی یار و اغیار یکی است
در سیر و سکون جام مینا پید
است
در بزم جهان ثابت و سیار یکی است
نویسنده: رضا قهرمانی
هر سو گذری جلوه گر ای غیرت ماه
سازی دل و دین خراب از طرز نگاه
یک غمزه و آنهمه بلای دل و دین؟
لا حول ولا قوه الا بالله
نویسنده: رضا قهرمانی
خوشا رندی که بر نیک و بد عالم همی خندد
به او گر عالمی خندند، او بر عالمی خندد
خوش آن بیدل که یارش گر نهد زخم ارنهد مرهم
نه هرگز گرید از زخمی و نه از مرهمی خندد
برای خنده ی غیرم کند گریان ،روا باشد؟
که از جور تو گرید محرمی ، نامحرمی خندد
به نوعی از غمم شاد است یار من که پیش او
چو نالم از غمی نالد ، چوگریم از غمی خندد
نخندد غنچه جز فصل بهاران و لب آن گل
بود آن غنچه ی خندان که در هر موسمی خندد
زسودای پریرویی (رفیق) آشفته شد گویا
که چون دیوانگان دایم همی گرید،همی خندد
نویسنده: رضا قهرمانی
با آب گفتم درد خود،افسرده آب از درد من
بر گل دمیدم آه خود ،پژمرده زآه سرد من
بر باد دادم راز خود ،نالید باد از راز من
در خاک کردم گرد خود ، آتش گرفت از گرد من
چون دید نرگس چشم من ، شد همچو چشم سرخ من
چون دید لاله روی من ، شد همچو روی زرد من
از هجر روی دلبرم، چون شب سیه شد روز من
بر خار خسبم ،خون خورم ،آن خواب من، این خورد من...
جز میوه حسرت که چید ،از باغ محنت خیز من
جز غم نمی روید(رشید) از کشت غم پرورد من 
رشید یاسمی
نویسنده: رضا قهرمانی
گفتم که کجاست شادی و من تنها
غمهای تو گفت کان نیایی با من
در تنگ دل با کمالی که مر
است
یا زحمت شادی تو گنجد با من
نویسنده: رضا قهرمانی
ای روی خوب تو سبب زندگانیم
یک روزه وصل تو طرب جاودانگیم
جز با جمال تو بود شادمانیم
جز با وصال تو نبود کامرانیم
بی یادگار روی تو گز یک نفس زنم
محسوب نیست آن نفس از زندگانیم
درد نهانی است مرا از فراق تو
ای شادی و سلامت و درد نهانیم
یک ره بگو که عاشقم از بندگان ماست
تا من کسی شوم چو بدین نام خوانیم
نویسنده: رضا قهرمانی
کن رها از بند محنت دوستان خویش را
تا نبینی در جهان روی غم و تشویش را
ما اگر نیکیم ، اگر بد ، در مثل آئینه ایم
هر که در آئینه بیند ،نقش روی خویش را
تا که سرگردان نمانی در عمل ، از کف مده
دامن تدبیر و عقل مصلحت اندیش را
دامن دولت توان در سایه ی همت گرفت
همت عالی توانگر میکند درویش را
کن حذر از یار بد طینت ، که چون هرجا رسد
میزند چون کژدم از خبث طبیعت نیش را
ای "رسا" در بزمگاه
زدگی از کف مده
دامن یاران خوش بزم و ارادت کیش را 
قاسم رسا

 

با اهل زمانه مهربان باید بود
آسوده
ز محنت جهان باید بود
هم سرِّ درون خود نهان باید داشت
هم محرم راز دگران باید بود
قاسم رسا

 

از حادثه جهان دل افسرده مکن
گلهای امید خویش پژمرده مکن
خواهی که جهان به خرمی بگذاری
خود رنجه مدار و کس دل آزرده مکن
قاسم رسا

 

الهى بى پناهان را پناهى
به سوى خسته حالان كن نگاهى
مرا شرح پريشانى چه حاجت
كه بر حال پريشانم گواهى
خدايا تكيه بر لطف تو دارم
كه جز لطفت ندارم تكيه گاهى
دل سرگشته ام را رهنما باش
كه دل بى رهنما افتد به چاهى
نهاده سر به خاك آستانت
گدايى، دردمندى، عذرخواهى
گرفتم دامن بخشنده اى را
كه بخشد از كرم كوهى به كاهى
خوشا آن كس كه بندد با تو پيوند
خوشا آن دل كه دارد با تو راهى
زنخل رحمت بى انتهايت
بيفكن سايه بر روى گياهى
به آب چشمه لطفت فرو شوى
اگر سر زد خطايى، اشتباهى
مران يا ربّ
زدرگاهت "رسا" را
پناه آورده سويت بى پناهى
قاسم رسا

 

در جهان لطف خداوند بود یار کسی
کز ره لطف گشاید گره از کار کسی
خواهی ار پرده ی اسرار ترا کس ندرد
پرده ز نهار مکن پاره ز اسرار کسی
مدعی تا ننهد بر سر دیوار تو پای
پای ز نهار منه بر سر دیوار کسی
نکشد هیچ کسش بار غم و محنت و درد
آنکه در محنت و سختی نکشد بار کسی
طاعتی نیست پسندیده تر از خدمت خلق
دل به دست آر و مزن دست به آزار کسی...
قاسم رسا


مطالب مرتبط:
 
نویسنده: رضا قهرمانی

قاسم رسا در سال 1290 در تهران بدنیا آمد.
قاسم رسا در 10 سالگی همراه والدین خود به مشهد نقل مکان کرده و مسکن گزیده است. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مشهد به پایان رسانید و پس از پایان تحصیلات متوسطه در سال 1309 به تهران رفت و وارد دانشکده پزشکی شد. در سال 1315 از تحصیل طب فراغت یافت و به خدمت وزارت بهداری در آمد.
وی پزشکی حاذق وشاعری بود.
قاسم رسا بیشتر اشعارش را را برای اهل بیت سروده و سال‌ها افتخار به تن کردن لباس خدمتگزاری آستان قدس رضوی را داشت و به وی لقب ملک‌الشعرایی دربا
ر مولا علی‌ بن موسی‌الرضا (ع) را داده اند.
قاسم رسا در سال 1356در 76 سالگی چشم از جهان فروبست.
دیوان این شاعر برای اولین باردر سال 1340 منتشر شد.

 


مطالب مرتبط:
نویسنده: رضا قهرمانی
قیامت کرده بر پا یار، از قامت قیامت بین
ندیدی ار قیامت، راستی آن قد و قامت ببین
لب این یا ،قوت جان؟ یاقوت یا مرجان اهل دل
میان چشمه ی کوثر ،نمکز
ار ملاحت بین
هلاک غمزه ی یاریم، غمازی تماشا کن
شهید خنجر عشقیم ،سودای شهادت بین
مقیم خاک کوی او ، بدم چندی به خرسندی
اگر داری سری؟ با ما بیا سرّ اقامت بین...
بزور یک نظر دل بردن از "رفعت" نبود آسان
مریزا بازوی قدرت نگر ،فر و شجاعت بین
نویسنده: رضا قهرمانی
گر کافر و گبر ،وگر مسلمانم من
گر رند و خراباتی
رندانم من
گر بنده و گر بدهر سلطانم من
آنچم تو لقب دهی شها آنم من
نویسنده: رضا قهرمانی
چو بر رامین بیدل كار شد سخت
به عشق اندر، مرو را خوار شد بخت
همیشه جای بی انبوه جُستی
كه بنشستی به تهایی، گر ستی
به شب پهلو سوی بستر نبردی
همه شب تا به روز اختر شمردی
به روز از هیچ گونه نارمیدی
چون گور و آهو از مردم رمیدی
زبس كاو قِدّ دلبر یاد كردی
كجا سروی بدیدی سجده بردی
به باغ اندر گلِ صد برگ جُستی
به یادِ روی او بر گُل گرستی
بنفشه بر چِدی هر بامدادی
به یادِ زلف او بر دل نهادی
زبیم ناشكیبی می نخوردی
كه یكباره قرارش می ببردی
همیشه مونسش طنبور بودی
ندیمش عاشقِ مهجور بودی
به هر راهی سرودی زار گفتی
سراسر بر فراق یار گفتی
چو باد حسرت از دل بركشیدی
به نیسان باد دی ماهی دمیدی
به ناله دل چنان از تن بكندی
كه بلبل را زشاخ اندر فگندی
به گونه اشكِ خون چندان براندی
كه از خون پای او در گِل بماندی
به چشمش روز روشن تار بودی
به زیرش خزّ و دیبا خاری بودی
بدین زاری و بیماری همی زیست
نگفتی كس كه بیماریت از چیست؟
چو شمعی بود سوزان و گدازان
سپرده دل به مهرِ دلنوازان
به چشمش خوار گشته زندگانی
دلش پدرود كرده شادمانی
زگریه جامه خون آلود گشته
زناله روی زراندود گشته
ز رنج عشق جان بر لب رسیده
امید از جان و از جانان بریده
خیالِ دوست در دیده بمانده
زچشمش خواب نوشین را برانده
به دریای جدایی غرقه گشته
جهان بر چشم او چون حلقه گشته
زبس اندیشه همچون مست بیهوش
جهان از یاد او گشته فراموش
گهی قرعه زدی بر نام یارش
كه با او چون بوَد فرجام كارش؟
گهی در باغ شاهنشاه رفتی
زهر سروی گوا بر خود گرفتی
همی گفتی گوا باشید بر من
ببینیدم چنین بر كامِ دشمن
چو ویس ایدر بوَد با وی بگویید
دلش را از ستمگاری بشویید
گهی با بلبلان پیگار كردی
بدیشان سرزنش بسیار كردی
همی گفتی چرا خوانید فریاد
شما را از جهان باری چه افتاد؟
شما با جفت خود بر شاخسارید
نه چون من مستمند و سوكوارید
شما را از هزاران گونه باغ است
مرا بر دل هزاران گونه داغ است
شما را بخت جفت و باغ دادست
مرا در عشق درد و داغ دادست
شما را ناله پیش یار باشد
چرا باید كه ناله زار باشد؟
مرا زیباست ناله گاه و بیگاه
كه یارم نیست از دردِ من آگاه
چنین گویان همی گشت اندران باغ
دو دیده پر زخون و دل پر از داغ
نویسنده: رضا قهرمانی
ای ز داغ تو روان خون دل از دیده ی حور
بی تو عالم همه ماتمکده تا نفخه ی صور
خاک بیزان به سر اندر سر نعش تو بنات
اشکریزان به بر از سوگ تو شعرای عبور
زتماشای تجلای تو مدهوش کلیم
ای سرت سرّ انا الله و سنان نخله ی طور
دیده ها گو همه دریا شو و دریا همه خون
که پس قتل تو منسوخ شد آیین سرور
شمع انجم همه گو اشک عزا باش و بریز
بهر ماتمزده کاشانه چه ظلمات چه نور
پای در سلسله سجاد و به سر تاج یزید
خاک عالم به سر افسر و دیهیم و قصور
تیر ترسا و سر سبط رسول مدنی
آه اگر طعنه به قرآن زند انجیل و زبور
تا جهان باشد و بوده است که داده ست نشان
میزبان خفته به کاخ اندر و مهمان به تنور؟
سر بی تن که شنیده است به لب آیه ی کهف
یا که دیده است به مشکات تنور آیه ی نور؟
جان فدای تو از حالت جانبازی تو
در طف ماریه از یاد بشد شور نشور
قدسیان سر به گریبان به حجاب ملکوت
حوریان دست به گیسوی پریشان ز قصور
گوش خضرا همه پر غلغله ی دیو و پری
سطح غبرا همه پر ولوله ی وحش طیور
غرق دریای تحیر ز لب خشک تو نوح
دست حیرت به دل از صبر تو ایوب صبور
مرتضی با دل افروخته لاحول کنان
مصطفی با جگر سوخته حیران و حصور
کوفیان دست به تاراج حرم کرده دراز
آهوان حرم از واهمه در شیون و شور
انبیا محو تماشا و ملائک مبهوت
شمر سرشار تمنا و تو سرگرم حضور
نویسنده: رضا قهرمانی
گرچه جانانه مرا از نظر انداخته است
عشق جانانه به جام شرر انداخته است
سرفراز دو جهان میشود از همت عشق
آنکه زیر قدم یار سر انداخته است
خبر آمدن موکب گل داده ، صبا
شور و غوغا به جهان زین خبر انداخته است
تا که نوح است به کشتی دگر از موج چه غم
سایه لطف که ما را به سر اند
اخته است
می کشد شوق "رفائی" به حریم ادبم
ورنه سیمرغ درین قاف ،پر انداخته است
نویسنده: رضا قهرمانی
آن شوخ نظر که قصد ایمانم کرد
با غارت دین ودل
، پریشام کرد
در آتش شوق با یکی غمزه ناز
دردی کش جام عشق و حرمانم کرد
نویسنده: رضا قهرمانی
یار باز آمد و غـم رفـت و دل آرام گـرفت
بخـت خـندید و لـبم از لب او کام گـرفت
آن سیه پـوش چو از پـرده شب رخ بـنمود
جان من روشنی از تـیرگـی شام گـرفت
تا نـهانخانه شب خـلوت عـشاق شود
که ره خـیمه که از ابر سیه فام گرفت
آسمان گـفت که با تابش خورشید صفا
شمع انجم نـتوان بر لب این بام گـرفت
شکرلله که پس از کـشمکش و هـم و یـقـین
لطف او داد من از فـتـنه اوهام گـرفت
غـم بـیداد خـزان دور شد از گـلشن جان
دست تا دامن آن سرو گـلندام گـرفت
خواستم راز درون فاش کـنم یار نـخواست
نگـهـی کرد و سخن شیوه ابهـام گـرفت
گـفت دور از لب و کامم لب و کام تو چه کرد؟
گـفتـمش بوسه تـلخی
ز لب جام گـرفت
گـفت در آتـش هـجران تن و جانت که گـداخت؟
گـفتم آن شعـله عـشقی که مرا خام گـرفت
گـفت در محـنت ایام دلت گـشت صبور؟
گـفتم این پـند هـم از گـردش ایام گرفت
گـفت رعـدی رقم رمز فصاحت ز که یافت؟
گـفتم از حافظ اسرار سخن وام گـرفت
نویسنده: رضا قهرمانی
فرزانه کسی که تخم نکوئی کاشت
وز خلق جهان بجز بدی چشم نداشت
بدوید و نرنجید که خود خواست چنان
ور زانکه بدی بدید نیکی
انگاشت
نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: خسرو شکیبایی
شاعر:
محمدرضا عبدالملکیان

زیبا
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا

زیبا
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تندباد عشق نلرزد

زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم

زیبا
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم

زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار

زیبا
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا

با تو این منم
و با تو سرشارم از هرچه زیباییست
پناهم باش تا سنگینی غربت از شانه هایم فروریزد
من ملال تنهایی ازچشمهایم

من از دور دست ها آمده ام
از مزارع گندم از گرد های جالیز
و از سرزمینی که آسمانش تنها دو پیراهن دارد؛
روز ها آبی می پوشد 
و  شب ها پیراهنی بلند که تاب می خورد در رخش هزارو یک ستاره ی روشن

من از دور دست ها آمده ام
از کوچه های کودکی از شهر رنگی قصّه های پدر
در شب های کشتار زمستان
و از چشمان هستی بخش مادرم   
که تمام مهربانیش را در نگاهش به من می بخشید
باورم کن که شعر در من طغیان یگانه گیست و حماسه ی دوست داشتن.

من دیگرگونه دوست می دارم   
و دیگر گونه یگانه ام
مرا تنها می توان با من سنجید
و  تو را  تنها  با تو که سال هاست در جست و جویت بودم
با تو آبی می بینم 
تمام بینایی ام را
چشم هایت شکوه شکیبایی              
گیسوانت ادامه ی باران ها
و دلت ترانه ی دریا هاست

زمزمه ی سر انگشتان باد در خواب خوش گیسوانت 
زیبایی شاعرانه ایست 
که دلم را به بازی میگرد.
و نجابت کلامت آنچنان 
که هر کلام دیگر را بی رنگ می کند
در چشم انداز هر کجای طبیعت تو را می بینم
در چشمه
در رود
در دریا
در گل
در درخت
در جنگل
در درّه
در دشت
در کوه
با این همه هنوزدر تو حیرانم
که تمامی عشقی در یک وجود
و
تمامی آرزویی در یک لباس و...

با هر چه عشق نام تورا می توان نوشت
با هرچه رود راه تورا می توان سرود
بی مثل حصار نیست که هرقفل کهنه را
با دست های روشنت می توان گشود.

دل روشنی دارم ای عشق
صدایم کن از هرکجا می توانی
صداکن مرا از صدف های سرشار باران
صداکن مرا از گلوگاه سبز شکفتن
صدایم کن  از خلوت خاطرات پرستو.
بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازیست؟!
بگو با کدامین نفس می توان تا کبوتر سفر کرد!؟
بگو با کدامین افق می توان تا شقایق خطر کرد!؟

مرا می شناسی تو ای عشق؟
من از آشنایان احساس آبم!
همسایه ام مهربانیست!
طوفان یک گل مرا زیرو رو کرد
پرم از عبور پرستو
صدای صنوبر
سلام سپیدار
پرم از شکیب و شکوه درختان
و در من تپش های قلب علف
ریشه دارد...

دانلود

نویسنده: رضا قهرمانی
در دین حق ار نبوده ای مادرزا
این چشم ببند و چشم دیگر بگشا
بشناخت ترا هرآنکه دور از من دید
چون قبله که پیدا شود از قبله نما رضی الدین آرتیمانی
نویسنده: رضا قهرمانی
چون مهر بر آی بام و ایوان را
بگداز چو موم سنگ و سندان را
امشب مه چارده ز خورشیدم
شرمنده نشد ببین تو عرفان را
در سینه هزار چاکم افزون شد
تا دیده‌ام آن چاک گریبان را
بنگر که بهم چگونه میجوشند
آن آتش لعل و آب حیوان را
بنشین که ز کفر و دین بر‌آورده
سودای تو کافر و مسلمان را
الماس بریز بر سر زخمم
خالی مکن از نمک نمکدان را
آن به که ز شکوه لب فرو بندیم
بر هم بزنیم زور دیوان را
ای آنکه به سر هوای او داری
آغشته بخون ببین شهیدان را
چون نسبت او بجان توانم کرد
چون نیست به جان نسبتی جان را
از معرکه بین که طرفه، بیرون رفتند
کردیم چو امتحان حریفان را
عاجز گشتی ور نه باشد از هوئی
ریزم به خاک خون خاقان را
کم فرصتی ار نباشد از آهی
بر باد دهیم خاک کیوان را
از ما بطلب هر آنچه میخواهی
در فقر کن امتحان فقیران را
دیگر بخدای بر نداری دست
بشناسی اگر علی عمران را
برخیز رضی ازین میان برخیز
با هم بگذار جان و جانان را رضی الدین آرتیمانی
نویسنده: رضا قهرمانی
ای آنکه زبان به گفتگویت گیر است
صد سلسله دل به تار مویت گیر است
دردی شده بینم به گلویت عارض
رندانه بگو کجا گلویت گیر است
نویسنده: رضا قهرمانی
ای از لب تو به خون رخ لعل خضاب
وز خجلت دندانت گهر غرق در آب
چشم و دل من به یاد دندان و لبت
این در خوشاب ریزد آن لعل مذاب
نویسنده: رضا قهرمانی
جفا و جور تو عمری بدین امید کشیدم 
که بینم از تو وفایی گذشت عمر و ندیدم
سزای آن که تو را برگزیدم از همه عالم 
ملامت همه عالم ببین چگونه شنیدم
اگرچه سست بود عهد نیکوان اما 
به سست عهدیت ای مه ندیدم و نشنیدم
دلم شکستی و عهد تو سنگدل نشکستم 
ز من بریدی و مهر از تو بی‌وفا نبریدم
زدی به تیغ جفایم فغان که نیست گناهی 
جز اینکه بار جفایت به دوش خویش کشیدم
تهی نگشت ز زهر غم تو ساغر عیشم 
از آن زمان که شراب محبت تو چشیدم
کنون ز ریزش ابر عطای (رشحه) چه حاصل 
چنین که برق غمش سوخت کشتزار امیدم
نویسنده: رضا قهرمانی
ز غوغا گریزانم و دوست دارم
که چون لاله در دشت و صحرا نشینم
و یا پر درآورده، پرواز گیریم
شوم قوئی و روی دریا نشینم
و یا همچو پروانه در بوستانها
بهر جا دلم خواست آنجا نشینم
و یا در سحرگاه همچو شبنم
دمی روی گلهای زیبا بشینم
و یا پای سر شومرنور و گرمی
چو خورشید بر بام دنیا نشینم
چه سودی
ز دیروز و امروز بردم
که دیگر به امید فردا نشینم
نویسنده: رضا قهرمانی
بگوش من افسانه ی زندگی
چه آغاز باشد چه پایان ، یکی است
دریغا که بگذشته کارم
ز کار
برایم دگر درد و درمان یکی است
نویسنده: رضا قهرمانی
از این عمر آلوده با غم چه سود
به غیر از نیاسودن بیشتر
کسی را که فرسوده
اند از فریب
چه حاجت به فرسودن بیشتر میرهادی ربّانی
نویسنده: رضا قهرمانی
دریغا که همزاد کین توز من
غم تلخ درد آفرین من است
دریغا که این دشمن کینه ورز
شب و روز اندر کمین من است 
میرهادی ربانی
نویسنده: رضا قهرمانی
بلا کشیده و رند زمانه بودم و هستم
میان بی سر و پایان فسانه بودم و هستم
مران به خواریم
ای پادشاه کشور دلها
که خاک درگه این آستانه بودم و هستم
هراس نیست مرا از بلا و فتنه ی دوران
به موج خیز حوادث کرانه بودم و هستم
نگه دریغ مدار از من شکسته حدا را
از آن که تیر بلا نشانه بودم و هستم
(رئوف) ناله دل می کنم بهانه ی وصلش
سالهاست بی این بهانه بودم و هستم
نویسنده: رضا قهرمانی
خرامان آمدي جانا به بزم دل خرامان شو
قدم بالا بنه بالا نشين بر مسند جان شو
بجسم معرفت جاني، به جانم راز پنهان
فراز ديده ام بنشين، به سير موج و طوفان شو
توئي شمع شب افروزم، توئي سوداي جانسوزم
شبي بر کلبۀ احزان من از روي
احسان شو
قدح برگير و ساقي شو، برقص آر از شعف ما را
بزن پا برسر هستي و دست افشان غزل خوان شو
بدستي طره ي دلدار و دستي ساغر صهبا
بنه از سر هواي نام و پا کوبان به جولان شو
اگر خواهي بکف گوهر چه بيم از موج گوناگون
چو گشتي طالب دلبر، مقيم کوي جانان شو
بيا اي همنشين دل که هستي از دلم غافل
بسان اخگري سوزان درون سينه پنهان شو
هلال ابروي جانانه بين و فتنه فتان
اگر با فتنه در رازي چو زلفانش پريشان شو
(وحيده) طفل ابجد خوان و جانان مير ابجد دان
بيا جانا زعياري به مکتب مير طفلان شو  وحيده ملک مختاري
 
نویسنده: رضا قهرمانی
مرا میهمان کن کریمانه امشب
که ساقی نماندست و پیمانه امشب
پیاله نهان در خم آستینم
نشان از که پرسم
زخمخانه امشب
خدایا چه نها نشستم به گفتن
چنین با دل تنگ و دیوانه امشب
که آمد صداهای آبی باران
بر این بام خاموش و ویرانه امشب
نفس های سبز بهار است در ابر
که میبارد اینگونه تر دانه امشب
چه خوش رفته بودند و چه خوش بازگشتند
ولی من همانم درین خانه امشب
بیاد چه گلها که رفتند بر باد
نشسته است (راوی) غریبانه امشب


 

نویسنده: رضا قهرمانی
گفتم که زغم سوخته بال و پر ما
بر سر بنشسته گرد خاکستر ما
گفتا که
زخرمن گل از برق بلا
بنشسته ز خاکستر گل بر سر ما
نویسنده: رضا قهرمانی
آوخ که هر زمان رود از جمعِ ما کسی
وین قصه نیست مایه‌ی تنبیهِ ما بسی
کس ماندگار نیست درین دِیر، گرچه من
دیدم بسی کـه رفت کسی، ماند ناکسی
زین بوستـان دریغ، که هر لاله و گلش
خونین دل از تزاحُمِ خاریست یا خسی
دل برکن ازعلاقه کزین بارگه نماند
نی سقفِ زرنگار و نه طاقِ مُقـَـرنسی
بر قصرِ خود مناز، تو
ای محتشم که ساخت
زنبور نیز چون تو بنای مسدّسی
شاهینِ طبعِ سرکشِ ما لاشه‌خوار نیست
کاین طعمه، هست درخورِ مقدارِ کرکسی
خود را اسیرِ صحبتِ نامردمان مساز
کآمیزش لئیم، بود تیره محبسی
چون گل شکفته باش گرت بادِ حادثات
بر تن درید، جامه‌ی دیبا و اطلسی
دل بد مکن «ادیب» در آن تنگنا که نیست
نه جای پیشرفتی و نه راهِ واپسی
نویسنده: رضا قهرمانی
دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد
بر بت سنگین دل نامهربان، چون خویشتن
تا بدانی درد عشق و داغ مهر و غم خوری
چون به هجر اندر به پیچی پس بدانی قد
ر من
نویسنده: رضا قهرمانی
فشاند از سوسن و گل، سیم و زر باد
زهی بادی که رحمت باد بر باد
بداد از نقش آذر، صد نشان آب
نمود از سحر فانی، صد اثر باد
مثال چشم آدم شد، مگر ابر
دلیل لطف عیسی شد مگر باد
که دُر بارید هر دم در چمن ابر
که جان افزود خوش خوش در شجر باد
اگر دیوانه ابر آمد، چرا پس
کند عرضه صبوحی جام زر باد
گل خوش بوی ترسم آورد رنگ
از این غمّاز صبح پرده ‌در باد
برای چشم هر نااهل گوئی
عروس باغ را شد جلوه گر باد
عجب چون صبح خوش‌تر می‌برد خواب
چرا افکند گل را در سحر باد
نویسنده: رضا قهرمانی
در دلم مهری از او سرو سهی بالا نشست
در دل مجنون نپنداری که از لیلا نشست
جز بسود
ای وصالش باز ننشینم بدهر
گر تواند بود کس را اندرین سودا نشست
عشق دریائیست بی ساحل ز جان بگذشتنش
باید آنکو اندرین اندرین دریای طوفانزا نشست
زان سخن سیما(ذکائی) داشتی امید بیش
تا که ننشیند غبار غم بدل، اما نشست
نویسنده: رضا قهرمانی
رخی که شعله افروز ماه و پروین است
قرار بخش دل دردمند مسکین است
من آن زمان که دو مشکینه زلف او دیدم
بفتم آنکه کند رو
ز من سیاه،این است
به مهر ماهرخان،عقد دوستی است مرا
درین معامله ام دل بقید کابین است
سخن ز عشق من و حسن اوست گر بمیان
چه جای قصه فرهاد و حرف شیرین است...
نویسنده: رضا قهرمانی
نام کتاب:
اشعاری از سیمین بهبهانی
 
نویسنده:
سیمین بهبهانی
 

حجم:
۸۸k

 
  
نویسنده: رضا قهرمانی
بختم اي شوخ چو چشم تو بخواب است هنوز
ديده همچون لب لعل تو پر آب است هنوز
دل بياد رخ گلگون تو خونابه
زچشم
آنقدر ريخت کز آن چهره خضاب است هنوز
خرم آنروز که بودم ز وصالت سرمست
در سرم مستي آن بادۀ ناب است هنوز
با همه بر سر مهري و از اين در عجبم
که نگاهت به من از روي عتاب است هنوز
نه همين هستي من زآتش هجران تو سوخت
که دل لاله از اين داغ کباب است هنوز
گر چه دوران جواني همه بي دوست گذشت
در دلم حسرت ايام شباب است هنوز
در ره عشق (وحيده) غم رسوائي نيست
کان يکي صفحه از آن کهنه کتاب است هنوز
نویسنده: رضا قهرمانی
گذشت عمر و دريغا چه با شتاب گذشت
نخورده ساغر عشرت گه شتاب گذشت
براه باديه بس خارهاي غم که خليد
به پاي من خسته وز حساب گذشت
گياه عمر مرا قطره اي نگشت نصيب
هزار بار از اين بحر اگر سحاب گذشت
به ياد طرۀ پر تاب مشک افشاني
سياه شد همه روز و، شبم به تاب گذشت
غروب کرد مرا آفتاب طلعت دوست
زتيره بختي من بود کافتاب گذشت
نبوده ام نفسي شادمان به ملک وجود
تمام عمر مرا جان در اضطراب گذشت
به تنگ آمده ام اندرين سيه گرداب
 چه خوب شد که مرا عمر چون حباب گذشت
(وحيده) گوشه عزلت گزين تلاش چه سود
 که عشرت از دل تنگ تو چون شهاب گذشت  
وحيده ملک مختاري
نویسنده: رضا قهرمانی
اي فلک شاد چرائي تو ز ناشادي من
بسته اي راه ز هر سوي به آزاري من
من نه تسليم شوم پيش تو اي چرخ کبود
عزت نفس بود شيوه اجدادي من
فلکا رنج مکش زين همه رنجاندن من
ديده ام رنج و نترسم، چه شده عادي من
تا بکي با من ديوانه تو کين مي ورزي
به يقين غافلي از صبر خدادادي من
گر نوازي بسرم کوه دماوند چه باک
نشود رنجه دمي اين تن فولادي من
اي فلک دست جفاي تو چه خار است وليک
سخت کيفر بري از پنجه ي فولادي من
دوش دل گفت گر از غم تو خلاصي خواهي
عهدکن (نابغه) اندر پي آزادي من
 
نویسنده: رضا قهرمانی
بنال اي مرغ شب امشب که اشک غم فرو ريزم
نميدانم
زهجرانش بميرم يا بپا خيزم
اگر شاهين اقبالم به اوج کهکشان خيزد
نخواهم در جهان ياري که با او چون تو آميزم
بسوز اي فتنۀ دوران به افسون تار و پودم را
نباشد تاب مهجوري که از عشق تو بگريزم
اگر عالم بپا خيزد که از رنجم رها سازد
غم عشقت به دل گيرم که از عالم بپرهيزم
دل محزون و غمگين را به پايش رايگان دادم
الهي چاره سازي کن که مهرش را برانگيزم
بده اي ساقي گلرخ شراب تلخ مرد افکن
از آن چشم خمار افکن که با عشقت نبستيزم
 
نویسنده: رضا قهرمانی
عشق پنهان بدل چسبان باشد
شعله در پرده چون نهان باشد
بی مخبت ممان که در عالم
حاصل
زندگی همان باشد
خواه پروانه باش ،خواه چو شمع
آتشی بایدت بجان باشد
پیر صد ساله هم بمذهب من
عاشقی گر کند جوان باشد
برسد گل به صد بهار دگر
گر در آغوش بلبلان باشد
مستم از جام کافری که مدام
بی می و جام سرکران باشد
نویسنده: رضا قهرمانی
یا به ما یار نشو یا چو شدی چون ما شو
ما چو رسوای چهانیم ف تو هم رسوا شو
عاشق و
رند و غزل خوان و فرنگی مشرب
رند و لاقید و ملامت کش و بی پروا شو
شور عشق آمد از ما سر و دستار ربود
زاهد امشب سر پیرت تو هم ار سر واشو
چین ابرو به حریفان مفروش ای زاهد
سرکه در مجلس ما کس نخرد، صهبا شو
منکر طلعت خورشید شدن ،تیره دلیست
غرض اینست که خفاش مشو حربا شو
نویسنده: رضا قهرمانی
هر که را آتش دل خرقه به میخانه بسوخت
پرده کون و مکان را همه مستانه بسوخت
ز اشک و آهی همه سرمایه
ء دل بیش نبود
عشق آتش شد و خشک و تر این خانه بسوخت
حسن را عشق کند شهره که با شورش شمع
همه جا قصه آنست که پروانه بسوخت
کس نزد آب بر این آتش پنهانی ما
عاقلان را چه غم ار خرمن(دیوانه )بسوخت
نویسنده: رضا قهرمانی
خوشتر ز روزگار جنون روزگار نیست
نیکوتر از دیار محبت دیار نیست
آن سر که نیست در ره پاکان عشق خاک
شایسته نشیمن دامان یار نیست
منصور نیست هرکه چو منصور پای دار
اندر گذشتن از سرو جان پایدار نیست
سود و زیان عشق بحکم ضرورت است
ما را در این معامله هیچ
اختیار نیست
رو ،دل به عشق ده كه بويرانگي كشد
شهري كه در قلمرو اين شهريار نيست
آماجگاه تیر هلاک ار شوذ رواست
آن سینه کو ز ناوک عشقی فکار نیست
عاقل اگرچه عاقبت از جوي بگذرد
اما مسلم است كه (ديوانه) وار نيست
نویسنده: رضا قهرمانی
ترن آهسته میلغزید و میبرد
نگاه حسرت آلودی بهمراه
سرشکی موج زد در نرگسی مست
برآمد بر لبی از سینه ای آه
خداحافظ لبی جنبید و گفتی
که جانی با تنی بدرود میکرد
در آن سوی افق با کوه، خورشید
وداعی تلخ و خون آلود میکرد
چراغ آفتاب آهسته می مرد
جهان در چشم من، تاریک میشد
قطار آهسته مینالید و میرفت
به آغوش افق، نزدیک میشد
به گوشم ناله
اش زان دور میگفت
که دیگر روزگار عاشقی مرد
بهار آرزو او بود تا رفت
شکفتته گلبن امید، پژمرد
نویسنده: رضا قهرمانی
دیدی که در دلش اثری از وفا نبود
دیدی که کرد آنچه به عاشق روا نبود
یا با منش نبود وفا، یا که از ازل
او را به هیچ روی، نصیب از وفا نبود
لیکن چه غم که یار وفا کرد یا نکرد
در درس عشق حرفی از این ماجرا نبود
ما را بس است اینکه
ز یادش نمیبریم
دیگر چه غم که در غم ما بود یا نبود
صد نکته گفتمش به زبان نگه ولی
با من، نگاه او، نگه آشنا نبود
یک عمر داشتم گله از بخت و عاقبت
دیدم ز چشم یار که حکم قضا نبود
(دهقان) بگو بیاد غزلهای شهریار
یاد آنکه جر بروی منش دیده وا نبود
نویسنده: رضا قهرمانی
در سلوکم گفت پنهان،عارفی وارسته ای
نقد سالک نیست جز تیمار قلب خسته ای
در گلستان جهان،گفتم:چه باشد سود؟گفت
در بهار عمر ز ازهار حقیقت دسته ای
از پریشان گوهران آسمان پرسیدمش
گفت،عقدی از گلوی مهوشان ،بگسسته ای
گفتم این کیوان به بام چرخ هر شب چیست؟گفت
دیده بانی بر رصدگاه عمل بنشسته ای
گفتم اندر سینه ها این توده دل نام چیست؟
گفت زاسرار نهانی ،قسمت برجسته ای
دل مکن بد با کسی،پاکی دامان عفت را چه باک
کز به شنعت ،ناسزایی گفت ناشایسته ای
گوهر غم نیست جز در بحر طوفانزای عشق
کیست از ما ای حریفان دست از جان شسته ای

نویسنده: رضا قهرمانی
یا قادر بی مثل همالیم به خواست
وز نیرو، کم از پشه ای بی کم و کاست
از ترکیبی چنین اگر خواستی راست
جز حسرت و درد و غم نخواهد برخواست

نویسنده: رضا قهرمانی
آن گل نازک بدن گیسو بدوش انداخته
زان بدوش انداختن خلقی به جوش انداخته
تا پریشان تر کند جمعیت عشاق را
سنبل زلف پریشان را به دوش انداخته
با گل رخساره آن شیرین لب سیمین بدن
داغ، اندر لاله های گل فروش انداخته
حاجتی سازد روا هر تاب زلفش ای دریغ
(حاجت ما را چرا در پشت گوش انداخته)

نویسنده: رضا قهرمانی
گنــج شایگـــان دارد ، دانـــــه ی دُر گوشش
عمــر جــــاودان بخشــد چشمه ی لب نوشش
می رود دلــم از هـــوش تا به نــاز می رقصد
گیســـوی دلاویــــزش ، روی مـرمـر دوشش
بلبـــل از کجـــا دارد ، در بهـــــــار گلشن ها
عالـمــی که من دارم در بهــــــار آغــوشش؟
نغمه ساز خاموشم ، مست فارغ از هـــــوشم
تا مـــدام می نوشم ، می ز لعـــل خـامـوشش
قطــــره گوهـــر اشکی کز دو دیـده ام غلتیـد
دانــــه ی دری گردــید بهر زیــور گوشش
ای که نـــازهــــــا داری دل نیــــــازها دارد
با کـــرشمه ی نــازی دلبـرا ، ببـر هوشش
کرده شــــام تـــارم را همچو صبح نوروزی
آفتـــاب رخســــارش جلــوه ی بنـــاگوشش
خــوشــدلم که می بینم نقش دلفــــریبش را
در صفای اشک خویش گر شوم فراموشش

نویسنده: رضا قهرمانی
گویند صبر کن ترا صبر بردهد
آری دهد ولیک به عمر دگر دهد
من عمر خویش را به صبوری گذاشتم
عمری دگر بباید تا صبر بردهد ابومنصور محمد دقیقی

نویسنده: رضا قهرمانی
شب سیاه بدان زلفکان تو ماند
سپید روز به پاکی رخان تو ماند
عقیق را چو بسایند نیک سوده گران
گر آبدار بود با لبان تو ماند
ببوستان ملوکان هزار گشتم بیش
گل شکفته به رخسارکان تو مانند
دو چشم آهو و دو نرگس شکفته به بار
درست و راست بدان چشمکان تو ماند
کمان بابلیان دیدم و طرازی تیر
که بر کشیده بود بابروان تو ماند
تو را به سروی بالا قیاس نتوان کرد
که سرو را قد و بالا بسان تو ماند

نویسنده: رضا قهرمانی
این جلوه ها که جان و دل من گرفته است
از برق جام و باده ی روشن گرفته است
امشب مگر نسیم غمی میوزد که باز
گلهای سرخ اشک،شکفتن گرفته است
تا غنچه های بوسه فشاند دهان دوست
لب با هزار حوصله، دامن گرفته است
روشن نشد که بر رخ ما باغبان چرا
درهای باغ و رخنه گلشن گرفته است

نویسنده: رضا قهرمانی
ای به سرما مانده، یادآور شرار خویش را
خنده ی شیرین خورشید دیار خویش را
از رگ هر برگ این گلشن خزانی می چکد
می برم از این چمن بیرون، بهار خویش را
ریگ خردم ،سیلی سیلم به این صحرا فکند
خواب می بینم زلال جویبار خویش را
پنجه ها در دامن باد سحر افتاده ایم
تا برافشانیم انبوه غبار خویش را
در زمستان،ملالی جاودان گم کرده ایم
روزهای سبز و رنگین بهار خویش را
صبح، گویی می رسد از جاده های روشنش
شب، فکند از دوش خسته کولبار خویش را

نویسنده: رضا قهرمانی
زمانه ایست که افسرده روح و جان سخن
چو کور گشته دهن چون جسد زبان سخن
ز نبش قبر دهان بوی لاشه می خیزد
به یاوه باز مکن یاوه گو دهان سخن

نویسنده: رضا قهرمانی
نن تناور آن سرو سایه گستر کو
در این کویر تنم سوخت، سایه سر کو
به ریگ داغ بیابان فتاده ام از پا
در این جهنم سوزنده، سبزه ی ترکو
به هر کجا که نظر میکنم نمکزار است
ز تشنگی جگرم سوخت آب کوثر کو
هجوم فاجعه نزدیکتر زمن، به من است
در این میانه مرا جان پناه و سنگر کو
اسیر فتنه اهریمنان و دیوانم
فرشته ای که بشورد به فتنه و شر کو
در این زمانه دلواپسی، زمانه بیم
امید بخش دلم، یاور دلاور کو
فراز قله عمرم نشسته کرکس مرگ
به غیر طعمه شدن راه و چاره دگر کو  حسین دُرری جبری


برچسب‌ها: شعر در سوگ پدر
نویسنده: رضا قهرمانی
نام اثر:
به که باید دل بست

نام شاعر:
مهدی سهیلی

حجم:
9,200 KB
 
 
لینک۱:
 
 
نویسنده: رضا قهرمانی
نیک بین شو که مردم بدبین
همه در نزد خلق منفورند
از در خلق نیز دور شوند
آنچنان کز در خدا دورند

نویسنده: رضا قهرمانی
آن بنده که راضی به قضا نیست چرا نیست
برحکم قضا آنکه رضا نیست چرا نیست
ای بار خداوند عطا بخش نگویم
بر درگه تو چون چرا نیست،چرا نیست
لیک این سخنم هست که جانداده عشقت
گر مستحق فضل و عطا نیست چرا نیست
خلقی همه گویند که در یار وفا نیست
ای کاش بگویند وفا نیست ،چرا نیست
امروز عجب نیست گرفتار بلا را
آنکس که گرفتار بلا نیست،چرا نیست
مرغان همه در صبح به تسبیح و به تحلیل
آن بنده که در ذکر خدا نیست چرا نیست
(دانش) همه مستانه به خمخانه و ما را
برگوی در آن مصطبه جا نیست چرا نیست

نویسنده: رضا قهرمانی
ای دوست کسی که عشق در سر دارد
دایم دل غمدیده منور دارد
آسوده ی هر دو عالم آمد به یقین
در لنگر عشق هر که لنگر دارد

نویسنده: رضا قهرمانی
از صحبت عاشقان آگاه مرو
بگریز زبند خویش و از راه مرو
خواهی که رموز عاشقی دریابی
زنهار به عقل هویش در چاه مرو

نویسنده: رضا قهرمانی
اول استادی که عشق و حسن را تقسیم کرد
عاشقان را صبر و خوبان را جفا تعلیم کرد
طوبی قَدِ تو را از راست بنیان هر که دید
در سرافرازی بر او قد تو را تقدیم کرد
جز مه رویت منجم هیچ مقصودی نداشت
زین همه نقش دل افروزی که بَر تقویم کرد
آخر الامر از ره عزت به جایی میرسد
هر که خواری را ز راه مردمی تعظیم کرد
گوهر جان در تن خاکی(خیالی) را ز دوست
چون امانت بود آخر هم بدو تسلیم کرد  خیالی بخارائی

نویسنده: رضا قهرمانی
دامنی پاک ز عصیان نه تو داری و نه من
دلی آکنده ز ایمان نه تو داری و نه من
معنیِ توبه ندامت زگناه است و دریغ
بر گُنه حالِ پریشان نه تو داری و نه من
میزنی دم ز ولای علی و آل علی
معرفت در حق ایشان نه تو داری و نه من
با وجودی که بود هدیه یزدان مهمان
شیوه خدمت مهمان نه تو داری و نه من
در تلاوت همه استاد شدیم اما حیف
در عمل تکیه به قرآن نه تو داری و نه من
لب فروبند که در بزم اساتید سخن
(خوشروان)طبع درافشان نه تو داری و نه من

 

نویسنده: رضا قهرمانی

Google