حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
فشاند از سوسن و گل، سیم و زر باد
زهی بادی که رحمت باد بر باد
بداد از نقش آذر، صد نشان آب
نمود از سحر فانی، صد اثر باد
مثال چشم آدم شد، مگر ابر
دلیل لطف عیسی شد مگر باد
که دُر بارید هر دم در چمن ابر
که جان افزود خوش خوش در شجر باد
اگر دیوانه ابر آمد، چرا پس
کند عرضه صبوحی جام زر باد
گل خوش بوی ترسم آورد رنگ
از این غمّاز صبح پرده ‌در باد
برای چشم هر نااهل گوئی
عروس باغ را شد جلوه گر باد
عجب چون صبح خوش‌تر می‌برد خواب
چرا افکند گل را در سحر باد
نویسنده: رضا قهرمانی
در دلم مهری از او سرو سهی بالا نشست
در دل مجنون نپنداری که از لیلا نشست
جز بسود
ای وصالش باز ننشینم بدهر
گر تواند بود کس را اندرین سودا نشست
عشق دریائیست بی ساحل ز جان بگذشتنش
باید آنکو اندرین اندرین دریای طوفانزا نشست
زان سخن سیما(ذکائی) داشتی امید بیش
تا که ننشیند غبار غم بدل، اما نشست
نویسنده: رضا قهرمانی
رخی که شعله افروز ماه و پروین است
قرار بخش دل دردمند مسکین است
من آن زمان که دو مشکینه زلف او دیدم
بفتم آنکه کند رو
ز من سیاه،این است
به مهر ماهرخان،عقد دوستی است مرا
درین معامله ام دل بقید کابین است
سخن ز عشق من و حسن اوست گر بمیان
چه جای قصه فرهاد و حرف شیرین است...
نویسنده: رضا قهرمانی
نام کتاب:
اشعاری از سیمین بهبهانی
 
نویسنده:
سیمین بهبهانی
 

حجم:
۸۸k

 
  
نویسنده: رضا قهرمانی
بختم اي شوخ چو چشم تو بخواب است هنوز
ديده همچون لب لعل تو پر آب است هنوز
دل بياد رخ گلگون تو خونابه
زچشم
آنقدر ريخت کز آن چهره خضاب است هنوز
خرم آنروز که بودم ز وصالت سرمست
در سرم مستي آن بادۀ ناب است هنوز
با همه بر سر مهري و از اين در عجبم
که نگاهت به من از روي عتاب است هنوز
نه همين هستي من زآتش هجران تو سوخت
که دل لاله از اين داغ کباب است هنوز
گر چه دوران جواني همه بي دوست گذشت
در دلم حسرت ايام شباب است هنوز
در ره عشق (وحيده) غم رسوائي نيست
کان يکي صفحه از آن کهنه کتاب است هنوز
نویسنده: رضا قهرمانی
گذشت عمر و دريغا چه با شتاب گذشت
نخورده ساغر عشرت گه شتاب گذشت
براه باديه بس خارهاي غم که خليد
به پاي من خسته وز حساب گذشت
گياه عمر مرا قطره اي نگشت نصيب
هزار بار از اين بحر اگر سحاب گذشت
به ياد طرۀ پر تاب مشک افشاني
سياه شد همه روز و، شبم به تاب گذشت
غروب کرد مرا آفتاب طلعت دوست
زتيره بختي من بود کافتاب گذشت
نبوده ام نفسي شادمان به ملک وجود
تمام عمر مرا جان در اضطراب گذشت
به تنگ آمده ام اندرين سيه گرداب
 چه خوب شد که مرا عمر چون حباب گذشت
(وحيده) گوشه عزلت گزين تلاش چه سود
 که عشرت از دل تنگ تو چون شهاب گذشت  
وحيده ملک مختاري
نویسنده: رضا قهرمانی
اي فلک شاد چرائي تو ز ناشادي من
بسته اي راه ز هر سوي به آزاري من
من نه تسليم شوم پيش تو اي چرخ کبود
عزت نفس بود شيوه اجدادي من
فلکا رنج مکش زين همه رنجاندن من
ديده ام رنج و نترسم، چه شده عادي من
تا بکي با من ديوانه تو کين مي ورزي
به يقين غافلي از صبر خدادادي من
گر نوازي بسرم کوه دماوند چه باک
نشود رنجه دمي اين تن فولادي من
اي فلک دست جفاي تو چه خار است وليک
سخت کيفر بري از پنجه ي فولادي من
دوش دل گفت گر از غم تو خلاصي خواهي
عهدکن (نابغه) اندر پي آزادي من
 
نویسنده: رضا قهرمانی
بنال اي مرغ شب امشب که اشک غم فرو ريزم
نميدانم
زهجرانش بميرم يا بپا خيزم
اگر شاهين اقبالم به اوج کهکشان خيزد
نخواهم در جهان ياري که با او چون تو آميزم
بسوز اي فتنۀ دوران به افسون تار و پودم را
نباشد تاب مهجوري که از عشق تو بگريزم
اگر عالم بپا خيزد که از رنجم رها سازد
غم عشقت به دل گيرم که از عالم بپرهيزم
دل محزون و غمگين را به پايش رايگان دادم
الهي چاره سازي کن که مهرش را برانگيزم
بده اي ساقي گلرخ شراب تلخ مرد افکن
از آن چشم خمار افکن که با عشقت نبستيزم
 
نویسنده: رضا قهرمانی
عشق پنهان بدل چسبان باشد
شعله در پرده چون نهان باشد
بی مخبت ممان که در عالم
حاصل
زندگی همان باشد
خواه پروانه باش ،خواه چو شمع
آتشی بایدت بجان باشد
پیر صد ساله هم بمذهب من
عاشقی گر کند جوان باشد
برسد گل به صد بهار دگر
گر در آغوش بلبلان باشد
مستم از جام کافری که مدام
بی می و جام سرکران باشد
نویسنده: رضا قهرمانی
یا به ما یار نشو یا چو شدی چون ما شو
ما چو رسوای چهانیم ف تو هم رسوا شو
عاشق و
رند و غزل خوان و فرنگی مشرب
رند و لاقید و ملامت کش و بی پروا شو
شور عشق آمد از ما سر و دستار ربود
زاهد امشب سر پیرت تو هم ار سر واشو
چین ابرو به حریفان مفروش ای زاهد
سرکه در مجلس ما کس نخرد، صهبا شو
منکر طلعت خورشید شدن ،تیره دلیست
غرض اینست که خفاش مشو حربا شو
نویسنده: رضا قهرمانی
هر که را آتش دل خرقه به میخانه بسوخت
پرده کون و مکان را همه مستانه بسوخت
ز اشک و آهی همه سرمایه
ء دل بیش نبود
عشق آتش شد و خشک و تر این خانه بسوخت
حسن را عشق کند شهره که با شورش شمع
همه جا قصه آنست که پروانه بسوخت
کس نزد آب بر این آتش پنهانی ما
عاقلان را چه غم ار خرمن(دیوانه )بسوخت
نویسنده: رضا قهرمانی
خوشتر ز روزگار جنون روزگار نیست
نیکوتر از دیار محبت دیار نیست
آن سر که نیست در ره پاکان عشق خاک
شایسته نشیمن دامان یار نیست
منصور نیست هرکه چو منصور پای دار
اندر گذشتن از سرو جان پایدار نیست
سود و زیان عشق بحکم ضرورت است
ما را در این معامله هیچ
اختیار نیست
رو ،دل به عشق ده كه بويرانگي كشد
شهري كه در قلمرو اين شهريار نيست
آماجگاه تیر هلاک ار شوذ رواست
آن سینه کو ز ناوک عشقی فکار نیست
عاقل اگرچه عاقبت از جوي بگذرد
اما مسلم است كه (ديوانه) وار نيست
نویسنده: رضا قهرمانی
ترن آهسته میلغزید و میبرد
نگاه حسرت آلودی بهمراه
سرشکی موج زد در نرگسی مست
برآمد بر لبی از سینه ای آه
خداحافظ لبی جنبید و گفتی
که جانی با تنی بدرود میکرد
در آن سوی افق با کوه، خورشید
وداعی تلخ و خون آلود میکرد
چراغ آفتاب آهسته می مرد
جهان در چشم من، تاریک میشد
قطار آهسته مینالید و میرفت
به آغوش افق، نزدیک میشد
به گوشم ناله
اش زان دور میگفت
که دیگر روزگار عاشقی مرد
بهار آرزو او بود تا رفت
شکفتته گلبن امید، پژمرد
نویسنده: رضا قهرمانی
دیدی که در دلش اثری از وفا نبود
دیدی که کرد آنچه به عاشق روا نبود
یا با منش نبود وفا، یا که از ازل
او را به هیچ روی، نصیب از وفا نبود
لیکن چه غم که یار وفا کرد یا نکرد
در درس عشق حرفی از این ماجرا نبود
ما را بس است اینکه
ز یادش نمیبریم
دیگر چه غم که در غم ما بود یا نبود
صد نکته گفتمش به زبان نگه ولی
با من، نگاه او، نگه آشنا نبود
یک عمر داشتم گله از بخت و عاقبت
دیدم ز چشم یار که حکم قضا نبود
(دهقان) بگو بیاد غزلهای شهریار
یاد آنکه جر بروی منش دیده وا نبود
نویسنده: رضا قهرمانی
در سلوکم گفت پنهان،عارفی وارسته ای
نقد سالک نیست جز تیمار قلب خسته ای
در گلستان جهان،گفتم:چه باشد سود؟گفت
در بهار عمر ز ازهار حقیقت دسته ای
از پریشان گوهران آسمان پرسیدمش
گفت،عقدی از گلوی مهوشان ،بگسسته ای
گفتم این کیوان به بام چرخ هر شب چیست؟گفت
دیده بانی بر رصدگاه عمل بنشسته ای
گفتم اندر سینه ها این توده دل نام چیست؟
گفت زاسرار نهانی ،قسمت برجسته ای
دل مکن بد با کسی،پاکی دامان عفت را چه باک
کز به شنعت ،ناسزایی گفت ناشایسته ای
گوهر غم نیست جز در بحر طوفانزای عشق
کیست از ما ای حریفان دست از جان شسته ای

نویسنده: رضا قهرمانی
یا قادر بی مثل همالیم به خواست
وز نیرو، کم از پشه ای بی کم و کاست
از ترکیبی چنین اگر خواستی راست
جز حسرت و درد و غم نخواهد برخواست

نویسنده: رضا قهرمانی
آن گل نازک بدن گیسو بدوش انداخته
زان بدوش انداختن خلقی به جوش انداخته
تا پریشان تر کند جمعیت عشاق را
سنبل زلف پریشان را به دوش انداخته
با گل رخساره آن شیرین لب سیمین بدن
داغ، اندر لاله های گل فروش انداخته
حاجتی سازد روا هر تاب زلفش ای دریغ
(حاجت ما را چرا در پشت گوش انداخته)

نویسنده: رضا قهرمانی
گنــج شایگـــان دارد ، دانـــــه ی دُر گوشش
عمــر جــــاودان بخشــد چشمه ی لب نوشش
می رود دلــم از هـــوش تا به نــاز می رقصد
گیســـوی دلاویــــزش ، روی مـرمـر دوشش
بلبـــل از کجـــا دارد ، در بهـــــــار گلشن ها
عالـمــی که من دارم در بهــــــار آغــوشش؟
نغمه ساز خاموشم ، مست فارغ از هـــــوشم
تا مـــدام می نوشم ، می ز لعـــل خـامـوشش
قطــــره گوهـــر اشکی کز دو دیـده ام غلتیـد
دانــــه ی دری گردــید بهر زیــور گوشش
ای که نـــازهــــــا داری دل نیــــــازها دارد
با کـــرشمه ی نــازی دلبـرا ، ببـر هوشش
کرده شــــام تـــارم را همچو صبح نوروزی
آفتـــاب رخســــارش جلــوه ی بنـــاگوشش
خــوشــدلم که می بینم نقش دلفــــریبش را
در صفای اشک خویش گر شوم فراموشش

نویسنده: رضا قهرمانی
گویند صبر کن ترا صبر بردهد
آری دهد ولیک به عمر دگر دهد
من عمر خویش را به صبوری گذاشتم
عمری دگر بباید تا صبر بردهد ابومنصور محمد دقیقی

نویسنده: رضا قهرمانی
شب سیاه بدان زلفکان تو ماند
سپید روز به پاکی رخان تو ماند
عقیق را چو بسایند نیک سوده گران
گر آبدار بود با لبان تو ماند
ببوستان ملوکان هزار گشتم بیش
گل شکفته به رخسارکان تو مانند
دو چشم آهو و دو نرگس شکفته به بار
درست و راست بدان چشمکان تو ماند
کمان بابلیان دیدم و طرازی تیر
که بر کشیده بود بابروان تو ماند
تو را به سروی بالا قیاس نتوان کرد
که سرو را قد و بالا بسان تو ماند

نویسنده: رضا قهرمانی
این جلوه ها که جان و دل من گرفته است
از برق جام و باده ی روشن گرفته است
امشب مگر نسیم غمی میوزد که باز
گلهای سرخ اشک،شکفتن گرفته است
تا غنچه های بوسه فشاند دهان دوست
لب با هزار حوصله، دامن گرفته است
روشن نشد که بر رخ ما باغبان چرا
درهای باغ و رخنه گلشن گرفته است

نویسنده: رضا قهرمانی
ای به سرما مانده، یادآور شرار خویش را
خنده ی شیرین خورشید دیار خویش را
از رگ هر برگ این گلشن خزانی می چکد
می برم از این چمن بیرون، بهار خویش را
ریگ خردم ،سیلی سیلم به این صحرا فکند
خواب می بینم زلال جویبار خویش را
پنجه ها در دامن باد سحر افتاده ایم
تا برافشانیم انبوه غبار خویش را
در زمستان،ملالی جاودان گم کرده ایم
روزهای سبز و رنگین بهار خویش را
صبح، گویی می رسد از جاده های روشنش
شب، فکند از دوش خسته کولبار خویش را

نویسنده: رضا قهرمانی
زمانه ایست که افسرده روح و جان سخن
چو کور گشته دهن چون جسد زبان سخن
ز نبش قبر دهان بوی لاشه می خیزد
به یاوه باز مکن یاوه گو دهان سخن

نویسنده: رضا قهرمانی
نن تناور آن سرو سایه گستر کو
در این کویر تنم سوخت، سایه سر کو
به ریگ داغ بیابان فتاده ام از پا
در این جهنم سوزنده، سبزه ی ترکو
به هر کجا که نظر میکنم نمکزار است
ز تشنگی جگرم سوخت آب کوثر کو
هجوم فاجعه نزدیکتر زمن، به من است
در این میانه مرا جان پناه و سنگر کو
اسیر فتنه اهریمنان و دیوانم
فرشته ای که بشورد به فتنه و شر کو
در این زمانه دلواپسی، زمانه بیم
امید بخش دلم، یاور دلاور کو
فراز قله عمرم نشسته کرکس مرگ
به غیر طعمه شدن راه و چاره دگر کو  حسین دُرری جبری


برچسب‌ها: شعر در سوگ پدر
نویسنده: رضا قهرمانی
نام اثر:
به که باید دل بست

نام شاعر:
مهدی سهیلی

حجم:
9,200 KB
 
 
لینک۱:
 
 
نویسنده: رضا قهرمانی
نیک بین شو که مردم بدبین
همه در نزد خلق منفورند
از در خلق نیز دور شوند
آنچنان کز در خدا دورند

نویسنده: رضا قهرمانی
آن بنده که راضی به قضا نیست چرا نیست
برحکم قضا آنکه رضا نیست چرا نیست
ای بار خداوند عطا بخش نگویم
بر درگه تو چون چرا نیست،چرا نیست
لیک این سخنم هست که جانداده عشقت
گر مستحق فضل و عطا نیست چرا نیست
خلقی همه گویند که در یار وفا نیست
ای کاش بگویند وفا نیست ،چرا نیست
امروز عجب نیست گرفتار بلا را
آنکس که گرفتار بلا نیست،چرا نیست
مرغان همه در صبح به تسبیح و به تحلیل
آن بنده که در ذکر خدا نیست چرا نیست
(دانش) همه مستانه به خمخانه و ما را
برگوی در آن مصطبه جا نیست چرا نیست

نویسنده: رضا قهرمانی
ای دوست کسی که عشق در سر دارد
دایم دل غمدیده منور دارد
آسوده ی هر دو عالم آمد به یقین
در لنگر عشق هر که لنگر دارد

نویسنده: رضا قهرمانی
از صحبت عاشقان آگاه مرو
بگریز زبند خویش و از راه مرو
خواهی که رموز عاشقی دریابی
زنهار به عقل هویش در چاه مرو

نویسنده: رضا قهرمانی
اول استادی که عشق و حسن را تقسیم کرد
عاشقان را صبر و خوبان را جفا تعلیم کرد
طوبی قَدِ تو را از راست بنیان هر که دید
در سرافرازی بر او قد تو را تقدیم کرد
جز مه رویت منجم هیچ مقصودی نداشت
زین همه نقش دل افروزی که بَر تقویم کرد
آخر الامر از ره عزت به جایی میرسد
هر که خواری را ز راه مردمی تعظیم کرد
گوهر جان در تن خاکی(خیالی) را ز دوست
چون امانت بود آخر هم بدو تسلیم کرد  خیالی بخارائی

نویسنده: رضا قهرمانی
دامنی پاک ز عصیان نه تو داری و نه من
دلی آکنده ز ایمان نه تو داری و نه من
معنیِ توبه ندامت زگناه است و دریغ
بر گُنه حالِ پریشان نه تو داری و نه من
میزنی دم ز ولای علی و آل علی
معرفت در حق ایشان نه تو داری و نه من
با وجودی که بود هدیه یزدان مهمان
شیوه خدمت مهمان نه تو داری و نه من
در تلاوت همه استاد شدیم اما حیف
در عمل تکیه به قرآن نه تو داری و نه من
لب فروبند که در بزم اساتید سخن
(خوشروان)طبع درافشان نه تو داری و نه من

 

نویسنده: رضا قهرمانی
اهل دل بهره ور از فیض دعای سحرند
آری این طایفه از بهر خدا بهره ورند
ملتی را هطر تفرقه در پی نبود
کاندر آن جامعه مردان خدا راهبرند...
در شگفتم من از آن طایفه کز بی خردی
هم ز خود بی هبر و هم زخدا بی خبرند
عالم از جور ستم پر شده و خلق جهان
یکصدا منتظر راهبری دادگرند
فرض آنست که در اصلاح خود اول کوشند
آن گروهی که ز جان منتظر منتظرند
(خوشروان)با همه غمهای جهان دلخوشدار
که جهان رهگذر و خلق جهان رهگذرند

 

نویسنده: رضا قهرمانی
گفتمش مستی؟گفت که آری بخدا
گفتم بگذر، گفتا که بگذار مرا
گفتم باز آ،گفت کزینها باز آ
گفتم رفتم، گفت دگر باز میا

نویسنده: رضا قهرمانی
گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردی
گفت از آنروی که دل دادی و جان نسپردی
گفتمش جان ز غمت دادم و سر بنهادم
گفت خوش باش که اکنون ز کفم جان بردی
گفتمش در شکرت چند بحسرت نگرم
گفت درخویش نگه کن که بچشمش خردی
گفتمش چند کنم ناله و افغان از تو
گفت خاموش که ما را بفغان آوردی
گفتمش همنفسم ناله وآه سحرست
گفت فریاد ز دست تو که بس دم سردی
گفتمش رنگ رخم گشت ز مهر تو چو کاه
گفت بر من بجوی گر تو بحسرت مردی
گفتمش در تو نظر کردم و دل بسپردم
گفت آخر نه مرا دیدی و جان پروردی
گفتمش بلبل بستان جمال تو منم
گفت پیداست که برگرد قفس می‌گردی
گفتمش کز می لعل تو چنین بی‌خبرم
گفت خواجو خبرت هست که مستم کردی خواجوی کرمانی

نویسنده: رضا قهرمانی
می‌روم شاید کمی حال شما بهتر شود
می‌گذارم با خیالت روزگارم سر شود
از چه می‌ترسی؟ برو دیوانگی های مرا
آن‌چنان فریاد کن تا گوش عالم کر شود
می‌روم، دیگر نمی‌خواهم برای هیچ کس
حالت غمگین چشمانم ملال‌آور شود
باید این بازنده ی مغرور ـ جان عاشقم ـ
تا به کی بازیچه این دست بازیگر شود؟
ماندنم بیهوده است امکان ندارد هیچ وقت
این من‌ِ دیرین‌ِ من یک آدم دیگر شود

نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: خسرو شکیبایی
شاعر:
سیدعلی صالحی

 

چه بوی خوشی می‌دهد اين جامه‌ی قديمی
اين پيراهن بنفش
اين همه پروانه‌ی قشنگ در قابِ نامه‌ها،
اين چند حَبه‌ی قند در کُنج روسری
قابِ عکسی کهنه
بر رَف گِل‌اندودِ بی‌آينه،
و جستجوی خط و خبری خاموش
در ورق‌پاره‌های بی‌نشان
که گمان کرده بودم باد آن همه را با خود بُرده است.

ديدی!
ديدی شبی در حرف و حديث مبهم بی‌فردا گُمَت کردم
ديدی در آن دقايقِ دير باورِ پُر گريه گُمَت کردم
ديدی آب آمد و از سَرِ دريا گذشت و تو نيامدی !

آخرين روزِ خسته،
همان خداحافظِ آخرين، يادت هست!؟
سکه‌ی کوچکی در کف پياله با آب گفتگو می‌کرد،
پسين جمعه‌ی مردمانِ بی‌فردا بود،
و بعد، صحبتِ سايه بود، سايه و لبخندِ اين و آن.
تمامِ اهالیِ اطراف ما
مشغول فالِ سکه و سهمِ پياله‌ی خود بودند،
که تو ناگهان چيزی گفتی
گفتی انگار همان بهتر که رازِ ما
در پچپچِ محرمانه‌ی روزگار ... ناپيدا!
گفتی انگار حرفِ ما بسيار و
وقت ما اندک و
آسمان هم بارانی‌ست ...

راستی هيچ می‌دانی من در غيبت پُر سوالِ تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم که حتی يکی خط ساده هم به مقصد نرسيد؟!
رسيد، اما وقتی
که ديگر هيچ کسی در خاموشیِ خانه
خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خويش را نمی‌ديد.

در غيبت پُر سوالِ تو
آشنايان آن همه روزگارِ يگانه حتی
هرگز روشنايیِ خاطرات تُرا بياد نياوردند.
در غيبت پُر سوال تو آن انار خجسته بر بالِ حوضِ ما خشکيد.
در غيبت پُر سوال تو عقربه‌های شَنگِ بی‌بازگشتِ هيچ ساعتی به ساعت شش و هفتِ پسينِ پنج‌شنبه نرسيد.
حالا که آمدی، آمدی ری‌را!
پس اين همه حرفِ نامنتظر از رفتنِ بی‌مجال چرا؟!

راستی اين همان پيراهنِ بنفش پُر از پروانه‌ی آن سالها نيست؟
مگر همين نشانی تو از راهِ دور دريا نبود،
پس چطور در ازدحام دلهره، ناگهان گُمت کردم
پس چطور در حرف و حديثِ مبهمِ بی‌فردا گُمت کردم؟
مگر ما کجای اين باديه‌ی بی‌نشان به دنيا آمده‌ايم ری‌را!
ما هم زير همين آسمانِ صبور
مردمان را دوست می‌داريم.

حالا بيا به بهانه‌ای
تمام شبِ مغموم گريه را
از آوازِ نور و تبسمِ ستاره روشن کنيم
من به تو از خواب‌های آينه اطمينان داده‌ام ری‌را!
سرانجام يکی از همين روزها
تمام قاصدک‌های خيسِ پژمرده از خوابِ خارزار
به جانب بی‌بندِ آفتاب و آسمان بر می‌گردند.

دانلود

نویسنده: رضا قهرمانی
شهرت طلبی ،بی هنری ،دونـی چند
کردند جهان را به جهنـم ماننــد
صد بار زمین بخون مردم تر شـد
تانام فلان بن فلان گشت بلنـد خلیل الله خلیلی 

نویسنده: رضا قهرمانی
لذت فقر از حریم شاه نتوان یافتن
یوسف دل در بن این چاه نتوان یافتن
صرف شد عمر گرانمایه به میل این و آن
یک نفس در زندگی دلخواه نتوان یافتن
هر یکی ما را براهی برد و منزل دور ماند
جاده چون بسیار گردد ،راه نتوان یافتن
چشم بر هم نه که در غفلت بود آسودگی
خواب راحت در دل آگاه نتوان یافتن
عمر آخر گشت و شام تیره ما طی نشد
یک سحر در این شب کوتاه نتوان یافتن
تا چراغ عشق تابد در خرابات مغان
روزن نوری جز این درگاه نتوان یافتن
سوختن در عشق تو خوشتر بود از لطف غیر
گرمی خورشید از صد ماه نتوان یافتن خلیل الله خلیلی 

نویسنده: رضا قهرمانی
ای نور رخت روشنی دیده ی جان
وی خاک درت سجده گه اهل جهان
آئینه ی طلعتت مکدر شده است
کز چهره ی مهر عکسی افتاده در آن

نویسنده: رضا قهرمانی
چون گل به خنده آمد نالید عندلیب
زندان شود درون سرا بر دل لبیب
آتش در آبگیر فتاده ز عکس گل
چون در قدح ز پرتو رخساره حبیب
دوران گل ثبات ندارد، به عیش کوش
ترسم که بر سر آید دورانت عنقریب
رخسار یار برده ز جان و دلم قرار
ز انسان که نوبهار زبلبل برد شکیب
دوش از پی علاج چو بگرفت نبض من
بیچاره دردمن شد از عشق او طبیب
وندر میانه مردم چشمم چو بوالبشر
در آب دیده خفته ز فردوس بی نصیب
این زاهدان شهر ز نوع بهائمند
وین قول را زبنده دلیلی است بس عجب
کان میرود رکوع زبهر گیاه و آب
وین میرود سجود به عشق انار و سیب...

نویسنده: رضا قهرمانی
شده ام عاشق به سیه چشمی ، به گل اندامی ، به پری واری
به هوس کیشی ،به جفا جوئی، به نظر بازی ، به دل آزاری
به کسی عاشق شده ام کز او ، نرسد خیری ،به هوا خواهی
نه به احسانی، نه به لبخندی ، نه به پیغامی ، نه به دیداری
به که گویم من، بکدامین کس ،به چه تدبیری، به چه عنوانی؟
که بود در پیش قدمهایم ،سفر سختی ،ره دشواری
نه مرا پروای خطر کردن، که زعشق او سخنی رانم
نه در او باشد هوسی،فکری ،که بیاندیشد به گرفتاری
اگرم رسوا کند این عشقی ،که نمیدانم که چه خواهد شد
من و رسوائی؟ چکنم یاران ،مددی،فکری، کمکی ،کاری

نویسنده: رضا قهرمانی
دل بی تو قرار اگر نگیرد چکنم
بیمار غمت اگر بمیرد، چکنم
گفتی که به غمخواری دل برخیزم
چون بی تو مرا نمی پذیرد چکنم؟

نویسنده: رضا قهرمانی
از کنج دلم که رخنه و راه نبود
آیا چه کسی دلم ز جا کند و ربود
بر دختر همسایه ظنینم، لیکن
در حیرتم اینکه در برایش که گشود

نویسنده: رضا قهرمانی
گر عمر من از شصت فزون شد،شده باشد
ور طالع فرخنده زبون شد،شده باشد
این جان که به تنگ آمده است از قفس تن
روزی اگر از سینه برون شد،شده باشد
پیمانه عمرم اگر از سنگ حوادث
بشکست و بیکباره نگون شد،شده باشد
از تلخی و شیرینی ایام چه حاصل
هر نیک و بدی تا بکنون شد،شده باشد
ما را ازلی و ابدی خلق نکردند
عالم همه گر کن فیکون شد،شده باشد
غیر از سر تسلیم و رضا چاره نداریم
جز شکر نگوئیم که چون شد،شده باشد
باشد به کف (خسروی) ار گوهر ایمان
دریا بمراد خس دون شد،شده باشد ذبیح الله خسروی

نویسنده: رضا قهرمانی
در دل شب سخنم از رخ نیكوی تو بود
صد گلستان جهان در نظر از روی تو بود
مرغ دل در قفس سینه به تنگ آمده چون
آرزویش فقط آن بام و در و كوی تو بود  ذبیح الله خسروی

نویسنده: رضا قهرمانی
آب حیات در دم تیغ شهادت است
نوشد کسیکه هضر طریقش سعادت است
هر زندگی به مرگ نا می شود ولی
آن زندگی که مرگ ندارد ،شهادت است
بر خاک کوی زنده دلان سجده گر برم
عیبم مکن که در بر ما این عبادت است
با مردم حسود چکارم که این گروه
دورخ نهفته در دلشان از حسادت است
رزمنده دلاور ما را ببین که عقل
حیران این دلاوری این رشادت است...

نویسنده: رضا قهرمانی
این صبحدلان که تیغ نور آخته اند
مردانه به اهریمن شب تاخته اند
از دجله گذشته اند و در آب فرات
از بهر نماز خون،وضو ساخته اند

نویسنده: رضا قهرمانی
دشمن جان منست آنکه دلم مایل اوست
غیر من هیچکسی دشمن خود دارد دوست؟
نیست ممکن که کند یار نکو روی، بدی
زانکه هر بد که کند یار نکو روی ،نکوست
گر همه تیغ زند شاهد زیبا ،زیباست
ور همه زهر دهد دلبر نیکو ،نیکوست
دوست در بر چو نباشد چه شرف دارد عمر
مغز در دانه چو نبود ،چه بها دارد پوست
جنگ و صلحم چه تفاوت کند از جانب یار
منکه یکسان بود اندر نظرم هرچه ازوست

نویسنده: رضا قهرمانی
تا سود بچهره شاخ گل ،غازه ی خویش
افکند بباغ و زاغ، آوازه ی خویش
بنمای بهار ،را رخ تازه ی خویش
تا بشناسد بهار، اندازه ی خویش

نویسنده: رضا قهرمانی
ای راحت سینه، سینه رنجور از تو
وی قبله ی دیده، دیده مهجور از تو
با دشمن من ساخته‌ای دور از من
با دوری تو سوخته‌ام دور از تو

نویسنده: رضا قهرمانی
به دو میگون لب و پسته دهنت
به سه بوس خوش و فندق شکنت
به زره پوش قد تیر وشت
به کمان‌کش مژهٔ تیغ زنت
به حریر تن و دیبای رخت
به ترنج بر و سیل دقنت
به دو نرگس، به دو سنبل، به دو گل
بر سر سرو صنوبر فکنت
به می عبهر آن سرخ گلت
به خوی عنبر آن یاسمنت
به گهرهای تر از لعل لبت
به حلی‌های زر از سیم تنت
به فروغ رخ زهره صفتت
به فریب دل هاروت فنت
به نگین لب و طوق غببت
این زبرگ گل و آن، از سمنت
به دو مخمور عروس حبشیت
خفته در حجلهٔ جزع یمنت
به بناگوش تو و حلقهٔ گوش
به دو زنجیر شکن بر شکنت
به سرشک تر و خون جگرم
بسته بیرون و درون دهنت
به شرار دل و دود نفسم
مانده بر عارض جعد کشنت
به نیاز دل من در طلبت
بگداز تن من در حزنت
به دو تا موی که تعویذ من است
یادگار از سر مشکین رسنت
به نشانی که میان من و توست
نوش مرغان و نوای سخنت
که مرا تا دل و جان است بجای
جای باشد به دل و جان منت
دوست‌تر دارمت از هر دو جهان
دوست‌تر دارم از خویشتنت
تو بمان دیر که خاقانی را
دل نمانده است ز دیر آمدنت  خاقانی شیروانی

نویسنده: رضا قهرمانی
کسیکه در صف تو سخن نمیگوید
همیشه خار که این تازه گل نمی بوید
صبا بیا که پیامی بدان صنم دارم
که این دمی است که هر قاصدی نمی پوید
چه آتشی است که بر جان شمع افتاده است
که چهره دمبدم از آب دیده می شوید
زآب چشم قلم پرس آنش دل من
که چون سخن رود از موی دوست می پوید
مگر تو بر نخرامی که سرو را مانی
که هیچ سرو ندیدم که چون تو بپیمود
به درگشائی اگر جان به باغبان بدهد
رواست چون تو گلی ببوستان روید
مرا جمال تو باید وگرنه روی بسی است
که عندلیب بجز سرخ گل نمی بوید
دعای(خائف)ماحزر سرو قامت توست
ز چشم زخم زمان ورنه خوش نمی گوید

نویسنده: رضا قهرمانی
المنته ولله که به کام دل من
حل کرد خدای همه مشکل من
نقش هنری به لوح ایجاد نکرد
الا که سرشته شد به آبش گل من

نویسنده: رضا قهرمانی
در هر خاکی که سر نهم مسجود اوست
در هر جهتی که رو کنم معبود اوست
ذکر گل و بلبل و سماع و شاهد
زین جمله مرا در دو جهان مقصود اوست

نویسنده: رضا قهرمانی
دامن همت برافشان اي دل از کبر و ريا
بعد از آن بر دوش جان افکن رداي کبريا
عمر رفت از دست و تو در خواب غفلت مانده اي
قافله بگذشت و تو مي نشنوي بانگ صلا
چون زنان صورت پرستي کم کن اندر راه عشق
جوشن صورت برون کن در صف مردان درآ
بند تن بودن نيفزايد ترا جز بندگي
دل طلب کز دار ملک دل توان شد پادشا
پاي همت چون تواني يافت در گلزار انس
پس چرا در خارزار انس ميجوئي چرا
شاخ وحدت در رياض جان نخواهد تازه شد
تا نخواهي کند از گلزار دل بيخ هوا
بگذر از حبس وجود و نامرادي پيشه کن
کاندر اين اقليم گردد حاجت جانت روا
آتش از لا برفروز و خرمن هستي بسوز
تا بيابي از نوال خوان الی الله نوا

نویسنده: رضا قهرمانی
من و خلوتسرای دیرینم
تو و افسانه های شیرینم
روشنی بخش چشمه ی روزم
شادی انگیز ماه و پروینم
چه زیان گر تو هم ندانستی
گز تو ،من بیشتر به تمکینم
آن نبودم که با تو میگفتم
که بداندیش و ناخود آئینم
با وفا بودنم گناه من است
من از آن قرار بی قرار و غمگینم
روزگاری دراز باید و نیست
تا غمت را زسینه برچینم
تا به بینی چگونه میدانم
تا بدانی چگونه می بینم

نویسنده: رضا قهرمانی
آرمگه دل خم مویت دیدم
بینایی دیده خاک کویت دیدم
سبحان الله،هیچ ندانم امروز
تا روی که دیده ام که رویت دیدم

نویسنده: رضا قهرمانی
تمام کتابِ سپيده را سطر به سطر از بَر دارم
می‌دانم بالای اين رودِ بی‌بازگشت
هميشه پلی برای باز آمدن هست
نيازی به گفتنِ شعر نيست
نيازی به سرودن سپيده نيست
من دارم با شما حرف می‌زنم
من خودم روشنم از رويای آدمی، از عشق!
باد را می‌شناسم از دوران کودکی
بابونه را می‌شناسم از دوران کودکی
بلوغِ بيد، هوایِ بوسه، عيشِ علف، هلهله
برهنه غلتيدنِ ريگ، آب، نور، خدا
حتا احوالِ آفتاب و سفارش به چلچله ...!  سیدعلی صالحی

نویسنده: رضا قهرمانی
آخر آن یار جفا پیشه ز ما یاد نکرد
به پیامی دل غمدیده ما شاد نکرد
دلم از دست غمش سخت بفریاد آمد
وآن جفاگوی مرا گوش بفریاد نکرد
چکنم ناله زبیداد که آن مرغ اسیر
اثری ناله من در دل صیاد نکرد
با دل سوخته ام کرد چنان داغ بهار
که دم سرد خزان با گل و شمشاد نکرد
دوش دور از رخ زیبای تو میگفت "حکیم"
آخر آن یار جفا پیشه ز ما یاد نکرد  عباس حکیم

 

زگرمی سخن و آه آتشین پیداست
به سینه آتش سوزنده ای که من دارم
به شهر شهره به عشق و جوانی و هنرم
نشان عاشقی از بلبل چمن دارم
ببین مناعت طبع مرا مبین ای گل
اگر چو غنچه به تن، چاک پیرهن دارم
کَنم به تیشه غم کوه جان ، به دست خیال
خوشم از آن که نشانی زکوه کن دارم... عباس حکیم

 

ای خوش آن دیده که باز است رخسار کسی
خوشتر آن دل که به جان است خریدار کسی
بهر دنیا دلی از خویشتن آزرده مخواه!
خرم آن کس که ندارد سر آزار کسی
ای که خواهی مکشی منت دونان بر دوش!
تا توانی مرو از سایه ی دیوار کسی!
خواهی آزاد دل از بند تعلق چو "حکیم"
کم خود گیر و مخور حسرت بسیار کسی عباس حکیم

 

بیا ای رهگذر آغاز من باش
که من گم کرده ام آغاز خود را!
پرم از گرده ره بزدای، بزدای!
من آن مرغم که در آغوش شبها
زهستی چشم پیمای دارم
درون تیرگی ها گرم پرواز
به بام آسمانها جای دارم
بیا ای رهگذر آغاز من باش
که من گم کرده ام آغاز خود را! عباس حکیم

 

کبوتر جان آزادم
کبوتر جان هشیارم
رها کن خانه مرد کبوتر باز!
اگر از تشنگی مردی
اگر مردی زتنهای
به گرد بام این خانه
برای آب یا دانه
نمی پویی، نمی گردی
نمی میری، بگو هرگز نباشد دانه مرد کبوتر باز!
کبوتر جان!
کبوتر باز عاشق نیست
فریبت می دهد گر عشق می ورزد
کبوتر باز صیاد است
کبوتر های او دامند
کبوتر جان!
کبوتر باز با پرواز کفتر ها
به بام آسمان می گسترد دامی
کبوتر های رنگینش، که چون رنگین کمان زیباست
اگر باور کنی تارند
اگر باور کنی دامند
برای چون تو آزادی
کبوتر جان هشیارم
کبوترهای او
چنگند
قلابند عباس حکیم

 

نویسنده: رضا قهرمانی
درمدرسه گفتندجبر را یاد بگیرید بچه بودیم جبر را پذیرفتیم. حمیدرضاکنگیا

نویسنده: رضا قهرمانی
برای آنکه از آزادی سوءاستفاده نشود، درب آن را مهروموم كردند.  سهراب گل هاشم

نویسنده: رضا قهرمانی
زنهار که این زمانه بوقلمون
کارش همه نیرنگ و فریب است و فسون
در چشم تو گر نمود نقشی موزون
تا چشم بهم زنی شود دیگرگون

نویسنده: رضا قهرمانی
خدای عزوجل داده بنده را در سر
دو دیدگان گرامی بسان شمس و قمر
دواند همچو دو پیکر ،یکی شوند به عزم
دو اند،همچو دو فرقد، یکی کند نظر
چو عقل خامش در ظاهر و امیر سخن
چو چرخ ساکن و در روئیت و اسیر سفر
چو خاک نقش پذیر و چو آب عکس نمای
چو نار،تیز رو و همچو باد ،تیز خبر...
صفای آینه دارند هر دو مژه ها
به پیش هر یک همچون دو شانه زیر و زبر
سیه سپید چو روز و شبند هر یک را
عجب که از سیهی تا بد آفتاب بصر

نویسنده: رضا قهرمانی
بمن نامهربان شد تا که یار مهربان من
گل من گشت خار،بهار من ،خزان من
شبان تیره ام چون روز روشن بود با رویش
کنونم روز روشن گشته بی رویش شبان من
مکن با درد حرمان گلعذار آزمون من
مکن با داغ هجران،لاله رویا ،انتحان من
ببین در شعر من ای یار من،درد درون من
ببین در آه من ایمان من سوز نهان من
(حسام) از خیل عشاق تو مشتاقی و مهجوریست
چه میپرسی ز نام من چه میجوئی نشان من

نویسنده: رضا قهرمانی
آدمهائی که "دورنگی "را "زرنگی "میدانند همانهائی هستنند که "رفاقت "را "حماقت" میدانند. حمیدرضاکنگیا

نویسنده: رضا قهرمانی
بچه هاي فقير فقط در زنگ انشاء به كنار دريا مي روند. سهراب گل هاشم

نویسنده: رضا قهرمانی
گاوها در صف کشتارگاه همديگر را هل مي دهند. مهدی فرج الهی

نویسنده: رضا قهرمانی
نانوا هم جوش شيرين مي زند،بيچاره فرهاد... مهدی فرج الهی

نویسنده: رضا قهرمانی
درخت دلشکسته به پشت هیزم شکن تکیه می دهد! حسین مقدسی نیا

نویسنده: رضا قهرمانی
وقتی از کار بیکار شدم کودک درونم را به شیر خوارگاه سپردم! حسین مقدسی نیا

نویسنده: رضا قهرمانی
اغنیا به آب درمانی و فقرا به نان درمانی نیازمند هستند. حسین ناژفر

نویسنده: رضا قهرمانی
دلم به حال ماهی‌ها می‌سوزد چون هیچ کس اشکشان را نمی‌فهمد. پرویز شاپور

نویسنده: رضا قهرمانی
در همه انقلابها گیوتین قبل از همه ترمز می برد. حمیدرضا کنگیا

نویسنده: رضا قهرمانی
اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان می‌سازم. پرویز شاپور

نویسنده: رضا قهرمانی


پرویز شاپور در سال ۱۳۰۲ در قم بدنیا آمد.شهرت ایشان به دلیل نگارش نوشته‌های کوتاه (کاریکلماتور)میباشد.وی در۱۵ مرداد ۱۳۷۸ در تهران درگدشت.

پرویز شاپور در سال ۱۳۲۹ با فروغ فرخزاد،ازدواج کرد. رابطه زناشویی دوان زیادی نیاورد و در سال ۱۳۳۴ به جدایی کشید.
پرویز شاپور از سال ۱۳۳۷ به بعد در مجله توفیق با اسم مستعار "کامی"، "کامیار" (کامیار نام پسر شاپور و فروغ فرخزاد می باشد)مطلب می‌نوشت. سپس در نشریه خوشه به سردبیری احمد شاملو که در دهه ۴۰ شمسی چاپ می‌شد، به فعالیت پرداخت.
شاپور در ۶ تیر ۱۳۷۸ در بیمارستان عیوض‌زاده تهران بستری شد و سرانجام در ۱۵ مرداد ۱۳۷۸ درگذشت و در قطعه هنرمندان بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.

نویسنده: رضا قهرمانی
برگشته بودی بشکنی من را، شکستی!
این زخم ها جز بانمک درمان نمیشد
ممکن نبود اصلا مرا از نو بسازی
تا این خرابه کاملا ویران نمیشد!
کارش به طغیان میکشد رودی که یک سد
راه وصالش را به دریا بسته باشد
اما اگر دریا نخواهد رود خود را...
اما اگر رود از دویدن خسته باشد...
می ترسم و اصلا برای تو مهم نیست
لعنت به این دلشوره های دخترانه!
حالا کجایی با تعصب پس بگیری
بغض مرا از دیگران شانه به شانه؟!
دیگر حواس پرت من پیش خودم نیست
یادم نمی ماند تمام حرف ها را
مادر نمی داند که دلتنگ تو هستم
وقتی نشسته می گذارم ظرف ها را
ازخانه بیرون می زنم در کوچه ها هم
دنبال ردپای تو دربرف هستم
گم می شوم دربین عابرهای این شهر
اینروزها یک دختر کم حرف هستم
تا هر نسیمی آمد از شهر تو، گفتم
شاید همین از بین موهایش گذشته
تو مثل دنیای منی، هرچند دنیا
اینروزها از خیر رویایش گذشته
شاعر شدم تا درخیابان های این شهر
با این جنون لعنتی درگیر باشم
آهو همیشه در پی یک تکیه گاه است
ترجیح دادم درنبودت شیر باشم!

نویسنده: رضا قهرمانی

کاریکَلِماتور نامی است که پرویز شاپور در سال ۱۳۴۷ بر نوشته‌های خود که در مجله‌ی خوشه به سردبیری احمد شاملو چاپ می‌شد گذاشت. این واژه حاصل پیوند «کاریکاتور» و حرف «ک» مخفف «کلمه» است. به دید شاملو ، نوشته‌های شاپور کاریکاتورهایی است که با کلمه بیان شده‌است.

-کاریکلماتور نثر است . -بازی زبانی دارد تا بتواند گفتنی ها را دیدنی کند (تصویری) -طنز دارد. -کاریکلماتور از نظر معنایی ، صراحت دارد . -کاریکلماتور از چند معنایی واژه ها سود می برد. -کاریکلماتور، معمولا از بدیهیات و روزمره ها و دم دستی هاست . -سابقه ای در ادبیات کهن به عنوان یک ژانر ندارد . اما می شود نمونه هایی در نثر و نظم پیدا کرد . -ایجاز از ویژگی های کاریکماتور است . -در کاریکلماتور نوعی نازک اندیشی مانند سبک هندی دیده می شود. -غافل گیری دارد که با غافل گیری شعری متفاوت است . -نوع لذت در کاریکلماتور با شعر متفاوت است .

منبع: fa.wikipedia.org

نویسنده: رضا قهرمانی
كند موسم سفر باشد
ساربان، خفته بي خبر باشد 
بوي باران تازه مي آيد 
نكند بوي چشم تر باشد 
سخني از وفا شنيده نشد 
نكند گوش خلق، كر باشد 
نكند عشق در برابر عقل 
دست از پا درازتر باشد 
نكند در قلمرو احساس 
كاسه از آش داغتر باشد 
نكند پرده چون فرو افتد 
داستان، داستان زر باشد 
زير اين نيم كاسه هاي قشنگ 
نكند كاسهاي دگر باشد 
دختر گلفروش ما، نكند 
يار لات سر گذر باشد 
نكند قصه ي گل و بلبل 
همه پايين تر از كمر باشد 
نكند آن كه درس دين مي داد 
از خدا، پاك بي خبر باشد...
نكند خطبه هاي قطره ي آب 
در دل سنگ، بي اثر باشد 
نكند گفته هاي آیينه 
از دهانش بزرگتر باشد 
ايستادن چو سرو در اين باغ 
نكند پاسخش تبر باشد 
نكند نان به نرخ روز شود 
چامه، كبريت بي خطر باشد... مرتضی کیوان هاشمی

 

کاش در روی زمین، ظلم از آغاز نبود !
زندگي، اين همه پيچيده و پر راز نبود
صحبت از بستن و زنجير نمي كرد كسي
كاش در حد قفس، وسعت پرواز نبود!
جوجه ها كاش ز پرواز نمي ترسيدند !
آسمان در قرق قرقي و شهباز نبود
محتسب كار به مستان گذرگاه نداشت
كاش جز ميكده ها جاي دگر باز نبود !
كاش دستي كه سبوهاي خرابات شكست،
غافل از آه جگر سوز سبو ساز نبود !
صحبت از خوب و بد زاغ و زغن نيست، ولي!
بلبلي با زغني كاش هم آواز نبود !
شعلهاي كاش نمي سوخت پري را، هرگز !
از ازل شمع چنين دلبر و طناز نبود
باغ در چنبره ي خار، گرفتار نبود
كاش در مسلك نيكان، سخن از ناز نبود !
كاش «كيوان» به مدار دگري مي چرخيد !
كاش در چرخه ما غمزه و غماز نبود ! مرتضی کیوان هاشمی


كركس و كفتار دارد باغ ما 
تا بخواهي، مار دارد باغ ما 
بلبلان از باغ ما كوچيده اند 
جاي بلبل، سار دارد باغ ما
باغ پهلویی، ببین! گل کرده است
گل ندارد، خار دارد باغ ما 
بر دلش داغ بهاران مانده است 
حسرت ديدار دارد باغ ما 
برخلاف آنچه مردم گفته اند 
باغبان، بسيار دارد باغ ما 
بوي باروت است جاي بوي گل 
وحشت كشتار دارد باغ ما
در ميان دهكده پيچيده است : 
ديو آدمخوار دارد باغ ما 
باغ، تا باغي شود بار دگر 
صد هزاران كار دارد باغ ما 
وصف باغ ما، به «كيوان» رفته است 
يك جهان اسرار دارد باغ ما مرتضی کیوان هاشمی

 

كوك كن ساعتِ خويش !
اعتباري به خروسِ سحري نيست دگر
دير خوابيده و برخاسـتنـش دشـوار است

كوك كن ساعتِ خويش !
كه مـؤذّن ، شبِ پيـش ،
دسته گل داده به آب ...
و در آغوش سحر رفته به خواب!

كوك كن ساعتِ خويش !
رفتگر مُرده و اين كوچه دگر،
خالي از خِش خِشِ جارويِ شبِ رفتگر است

كوك كن ساعتِ خويش !
ماكيان ها همه مستِ خوابند
شهر هم،..
خوابِ اينترنتيِ عصرِ اتم مي بيند

كوك كن ساعتِ خويش !
كه در اين شهر ، دگر مستي نيست
كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از ميكده برمي گردد،
از صداي سخن و زمزمه ي زيرِ لبش برخيزي

كوك كن ساعتِ خويش !
اعتباري به خروسِ سحري نيست دگر ،
و در اين شهر سحرخيزي نيست
و سـحر نـزديك است... مرتضی کیوان هاشمی


ملّت از غم رها نشد كه نشد 
دردهـامـان دوا نشد كه نشد
با طلسم و دعا و حيله و زور 
رو به ره ، كارها نشد كه نشد
داستان است هرچه مي گويند 
پارسي ، پارسا نشد كه نشد 
صبر كرديم تا درست شود راستي ! 
پس چرا نشد كه نشد ؟ 
دوغ و دوشاب در گُذارِ زمان 
آخر از هم جدا نشد كه نشد 
هر چه گفتيم و ديگران گفتند 
حق مطلب ادا نشد که نشد 
گرچه يك عمر پادشاهي كرد
پادشه ، اين گدا نشد كه نشد... مرتضی کیوان هاشمی

 

كه چه شوري دارد! 
كه چه حالي دارد! 
خنجر از دست عزيزان خوردن 
اين قدر زود نمي رنجيدي 
و نمي پرسيدي 
خنجر سينه خود را كه بر آن 
نقش دستان عزيزيست، چرا مي بوسم؟! 
كاش مي فهميدي !

در مرام عشاق: 
رنجش از دست عزيزان، كفر است مرتضی کیوان هاشمی

 


مطالب مرتبط:
مرتضی کیوان هاشمی کیست؟

نویسنده: رضا قهرمانی
غفلت زده ام ،خاطر آگاهم ده
افسرده دلم، آه سحرگاهم ده
عمریست که رو از دو جهان تافته ام
ای قبله ی مقبلان ،بخود راهم ده

نویسنده: رضا قهرمانی
الهی به قربان سرگشتگانت
سرم خاک پای خرابانیانت
دل غنچه تنگ از لب لاله رنگت
گل آتش، بجان از رخ ارغوانت
قضا تیغی از غمزه جان شکارت
قدر تیری از ابروی شه کمانت
جبین جهان بر زمین نیازت
سر سروران خاک سر و روانت
شب قدر باشد دل عاشقان را
سواد سر زلف عنبر فشانت
خروش از نهاد هزاران برآرد
صفیری که خیزد ز زاغ کمانت
به برگ گلی شاد گردان دلم را
منم عندلیب کهن آشیانت... حزین لاهیجی 

نویسنده: رضا قهرمانی
امروز دل ،اندیشه ی یاری دارد
بر گونه زاشک ،جویباری دارد
بار غم هجران تو دارد بر دوش
بیچاره ببین چه روزگاری دارد

نویسنده: رضا قهرمانی
نقاش چيره دستم و امشب به دست غم
نقشي بديع و دلکش و زيبا کشيده ام
وز جلوه ي جمال دل انگيز روي يار
دنياي ذوق و شعر و هنر آفريده ام
بنهاده ام ز شوق ،به چشمش شرار مهر
شفاف و دلفريب بدان سان که ديده ام
چون خامه ام رسيد به لعلش دلم طپيد
گوئي به آب زمزم و رضوان رسيده ام
تصوير او تمام شد اما دريغ و درد
ديدم که حيف، زحمت بيجا کشيده ام
در چشم دل سياه حبيبم، وفا نبود؟
يا اين که بود مهر و وفا ،من نديده ام
ليکن چگونه ديده بپوشم ز ديدنش
مهرش بدل گرفته و با جان خريده ام
گلزار مهر او که به دل ريشه کرده است
با اشک چشم و خون جگر پروريده ام
من ماندم و (حبيب) و دل زار خويشتن
با ياد دوست گوشه عزلت کشیده ام

نویسنده: رضا قهرمانی
از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیست
از شمع رخت محفلش افروختنی نیست
گرد آمده از نیستی این مزرعه را برگ
ای برق مزن خرمن ما سوختنی نیست
در طوف حریمش ز فنا جامه ی احرام
کردیم،که این جامه به تن دوختنی نیست
یک دانه ی اشک است روان بر رخ زرین
سیم و زر ما شد که اندوختنی نیست
در مدرسه آموخته ای گر چه بسی علم
در میکده علمی است که آموختنی نیست
خود را چه فروشی به دگر کس ، به خود ای دل!
بفروش ، اگر چند که بفروختنی نیست
گویند که در خانه دل هست چراغی
افروخته ، که اندر حرم افروختنی نیست  حاج میرزا حبیب خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
میخواست دلت که بی دل و دین باشم
بی عقل و وفا و هوش و تمکین باشم
بازآ، که چنانم که دلت می خواهد
مپسند دگر که بدتر از این باشم

نویسنده: رضا قهرمانی
امروز امیر در میخانه توئی تو
فریادرس ناله مستانه توئی تو
مرغ دل ما را که به کس رام نگردد
آرام تویی، دام تویی، دانه توئی تو
ویرانه بود هر دو جهان نزد خردمند
گنجی که نهان است به ویرانه توئی تو
در کعبه و بتخانه بگشتیم بسی ما
دیدیم که در کعبه و بتخانه توئی تو
آن راز نهانی که به صد دفتر دانش
بسیار از او گفته شد افسانه ،توئی تو...

نویسنده: رضا قهرمانی
این نوبت تست، دیگرت نوبت نیست
این فرصت تست، دیگرت فرصت نیست
بر خاک مریز باده ی هستی را
چون جام تهی شد، دگرت مهلت نیست

نویسنده: رضا قهرمانی
مرا نگاه نخستت همیشه در یاد است
هنوز از نگهت خانه ی دل آباد است
گریست دل که چرا من همیشه بدنامم
گناه دیده نه بینند ،این چه بیداد است
فغان که با همه زخمها ،کبوتر دل
هنوز دیده براه کمان صیاد است
کلام عشق بنازم که با همه تکرار
به تازگی نخستین همیشه در یاد است...
زقید و بند زمانه گرفت سخت دلم
خوشا نسیم که از هرچه بند آزاد است

نویسنده: رضا قهرمانی
فردا اگر بدون تو باید به سر شود
فرقی نمی کند شب من کی سحر شود
شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود
رنج فراق هست و امید وصال نیست
این"هست و نیست"کاش که زیر و زبر شود
رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار درد دل کنم و دردسر شود
ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی با خبر شود
موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است
بگذارگفتگو به زبان هنر شود ...  فاضل نظری 

نویسنده: رضا قهرمانی
اي که صورت تو سيرت مزدايي بود
اي که در سيرت تو صورت يکتائي بود
اي که در آينۀ آينه داران رخت
جلوۀ ايزدي و فرٌ اهورايي بود
آن خرامنده نگاهت که نظر با ما داشت
در نظر گاه دلم آهوي صحرايي بود
تا به کار تو همه فتنه و جادو افتاد
کار من عاشقي و مستي و شيدايي بود
من در آتشکدۀ چشم تو جان سوخته ام
اي که داغ نگهت آتش هر جايي بود
بي تو اي يوسف مصري دل بيمار مرا
صبر يعقوبي و سوداي زليخاني بود
خندۀ شوخ تو و گريۀ مستانۀ من
به وداعت تو نديدي چه تماشايي بود
گفته بودم که زهجران تو جان خواهم داد
به فراق تو مرا وه چه شکيبايي بود

نویسنده: رضا قهرمانی
گفتم: بروم از درت اي دوست و يا نه؟
گفتا: که بفرما و ميار عذر و بهانه
گفتم که تو لجباز بدينگونه نبودي
گفتا که بياموختم از دور زمانه
گفتم نظر لطف باين ذره نشان ده
گفتا که چنان رو نبود از تو نشانه
گفتم که چو پرسند چرا ترک تو کردم؟
گفتا: تو چنين گو که دراز است بهانه
گفتم بخدا طاقت جور تو ندارم
گفتا بود اين حرف ز تو بي ادبانه
گفتم: که کجا بي تو توان رفت بفرما؟
گفتا که جهانراست بسي وسع کرانه
گفتم: بجفا رنج مده اهل وفا را
گفتا صله ي اهل وفا جز به جفا، نه
بر بند زبان را ز پي شکوه (منيژه)
گر آتش غم برکشد از قلب زبانه

نویسنده: رضا قهرمانی
هر جا که روی خدای همراه تو باد
فردوس برین منزل خرگاه تو باد
دوران ملک به عیش و شادی و طرب
چون حلقه مقیم در درگاه تو باد

نویسنده: رضا قهرمانی
فراق از حد گذشت ای دلبر مه روی ،کی باشد
که گردد ،دیده ی جانم به رخسار تو نورانی
اگرچه دورم از روی تو ،مرغ جان من با تست
چه باک از بعد جسمانی،چو باشد قرب روحانی
زتیر غمزه ات شد سینه ام همچون قفس وز غم
درو مسکین دلم پر میزند چون مرغ زندانی
ز هجر آن لب میگون، دلم غمگین شد ای ساقی
بیاد خط سبز او ،بیار آن راح ریحانی
به تلخی میرود عمرم ،بدیداری مدد فرما
که پیش آن لی شیرین،دهم جانرا به آسانی
خوشا وقتی که آرد جان سعادت مژده دولت
بسوی بنده جانی، بشیر عفو سلطانی

نویسنده: رضا قهرمانی
از دوست مخواه غیر دیدارش را
بفکن زنظر معایب کارش را
میباش چو زنبور که بر گل چو رسد
گیرد عسلش را و نهد خارش را ابوالقاسم حالت

نویسنده: رضا قهرمانی
گر تو گرفتارم کنی من با گرفتاری خوشم
گر خوار چون خارم کنی، ای گل بدان خواری خوشم
زان لب اگر کامم دهی، یا آنکه دشنامم دهی
با این خوشم با آن خوشم ،با هر چه خوش داری خوشم
خواهی مرا گر بینوا ،درد دلم را بی دوا
ور صد ستم داری روا ، با آن ستمکاری خوشم
والاترین گوهر تویـی ،داروی جـان پرور تویی
درمان دردم گر تویی ،در کنج بیماری خوشم
آرد گرم غم جان به لب ،کی آیـدم افغان به لب؟
با هر چه خواهد یار من در عالم یـاری خوشم
ای بهتـرین غمخوار دل ،وی محرم اسـرار دل
خواهی اگر آزار دل ،بـا آن دل آزاری خــوشم
تا گشته ام یار تو من، از جان برم بار تو من
عشق است اگر بار گَران، با این گَرانباری خوشم
گر وصل و گر هجران بود ،گر درد و گر درمان بود
(حالت) خوشم با این و آن، آری خوشم، آری خوشـم

نویسنده: رضا قهرمانی
گفته بودم پیش از این، «گلخانه‌ی رنگ» من است
حال می گویم جهان، پیراهن تنگ من است
استخوان های مرا در پنجه، آخر خرد کرد
آنکه می پنداشتم چون موم در چنگ من است
دوستان همدلم ساز مخالف می زنند
مشکل از ناسازی ساز بدآهنگ من است
از نبردی نابرابر باز می گردم! دریغ
دیر فهمیدم که دنیا عرصه‌ی جنگ من است
مرگ پیروزی است وقتی دوستانت دشمن‌اند
مرگ پیروزی است اما مایه‌ی ننگ من است
از فراموشی چه سنگین تر به روی سینه؟!کاش
پاک می کردی غباری را که بر سنگ من است  فاضل نظری 

نویسنده: رضا قهرمانی
کجاست کاهن دربار؟ خواب بد دیدم
که در عروسی اموات، قند ساییدم
که روز تاجگذاری م تخت و تاجم رفت
که دستمایه ی اندوه شد شب عیدم
چه پادشاه نگون بخت و بی کفایتی ام
که دست اجنبی افتاده ملک جاویدم
تو سرزمین منی! ای کسی که دشمن و دوست
به جبر از تن تو کرده اند تبعیدم
دلم به دست تو افتاد - زود دانستم-
دل تو پیش کسی بود - دیر فهمیدم-
تویی که غیرت مردانه ی مرا دیدی
چرا تلاش نکردی برای تردیدم؟
در این شب ابدی کورسوی عقل کجاست؟
سر دو راهی ام و بین ماه و خورشیدم...  علیرضا بدیع

نویسنده: رضا قهرمانی
بر مزار من
نهال ون بنشانید
تا ریشه هایش را در آغوش بگیرم
و تمام خوش دلی هایم را
از آوند ها تا سر شاخه ها
بر افرازم
حالا که دستم از دنیا
کوتاه است
اشتیاق زندگی را
از زبان گنجشک ها
آواز بخوانم.

نویسنده: رضا قهرمانی
من از شب ها ی تاریک بدون ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ، از این همه روباه می ترسم
مرا از جنگ رو در روی در میدان هراسی نیست
ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم
من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم
ولی از زاهد بی عقل نا آگاه می ترسم
پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم
اصولن من نمی دانم چرا از چاه می ترسم
اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید، اما
نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم
من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم، از یک آه می ترسم
من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی،
اگر افتد به دست آدم خود خواه می ترسم
مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست
من از قداره بندان مرید شاه می ترسم
نمی ترسم زدرگاه خدای مهربان، اما
ز برخی از طرفداران این درگاه می ترسم
خدای من،نمی دانم چرا از تو نمی ترسم
ولی از این برادرهای حزب الله می ترسم
چو "کیوان" بر مدار خویش می گردم، ولی گاهی
از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می ترسم مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
که گفته است دلم باز در هوای تو نیست ؟
مگر تمام وجودم فقط برای تو نیست ؟
چراهمیشه صدا می زنی مرا ؟ مادر !
مگر تپیدن قلبم همان صدای تو نیست ؟
ترانه ها همه زیباست مادرم اما 
ترانه ای به قشنگی لای لای تو نیست 
سعادت من فرزند از کرامت تست 
مگر سعادت فرزند از دعای تو نیست ؟
ببخش کودک خود تا خدا ببخشاید 
مگر رضای خداوند در رضای تو نیست 
به از بهشت مگر خلقتی خدا دارد 
مگر بهشت خداوند زیر پای تو نیست ؟
تویی خدای من ای هستی ام از تو 
مگر که خالق تو مادرم خدای تو نیست ؟
نمرده ای تو چرا ؟ چون خدا نمی میرد 
بقای عشق و محبت مگر بقای تو نیست ؟
به کاینات به کیوان تو آبرو داری 
حدیث عاطفه حرفی بجز وفای تو نیست مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی

Google