حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
در همه انقلابها گیوتین قبل از همه ترمز می برد. حمیدرضا کنگیا

نویسنده: رضا قهرمانی
اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان می‌سازم. پرویز شاپور

نویسنده: رضا قهرمانی


پرویز شاپور در سال ۱۳۰۲ در قم بدنیا آمد.شهرت ایشان به دلیل نگارش نوشته‌های کوتاه (کاریکلماتور)میباشد.وی در۱۵ مرداد ۱۳۷۸ در تهران درگدشت.

پرویز شاپور در سال ۱۳۲۹ با فروغ فرخزاد،ازدواج کرد. رابطه زناشویی دوان زیادی نیاورد و در سال ۱۳۳۴ به جدایی کشید.
پرویز شاپور از سال ۱۳۳۷ به بعد در مجله توفیق با اسم مستعار "کامی"، "کامیار" (کامیار نام پسر شاپور و فروغ فرخزاد می باشد)مطلب می‌نوشت. سپس در نشریه خوشه به سردبیری احمد شاملو که در دهه ۴۰ شمسی چاپ می‌شد، به فعالیت پرداخت.
شاپور در ۶ تیر ۱۳۷۸ در بیمارستان عیوض‌زاده تهران بستری شد و سرانجام در ۱۵ مرداد ۱۳۷۸ درگذشت و در قطعه هنرمندان بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.

نویسنده: رضا قهرمانی
برگشته بودی بشکنی من را، شکستی!
این زخم ها جز بانمک درمان نمیشد
ممکن نبود اصلا مرا از نو بسازی
تا این خرابه کاملا ویران نمیشد!
کارش به طغیان میکشد رودی که یک سد
راه وصالش را به دریا بسته باشد
اما اگر دریا نخواهد رود خود را...
اما اگر رود از دویدن خسته باشد...
می ترسم و اصلا برای تو مهم نیست
لعنت به این دلشوره های دخترانه!
حالا کجایی با تعصب پس بگیری
بغض مرا از دیگران شانه به شانه؟!
دیگر حواس پرت من پیش خودم نیست
یادم نمی ماند تمام حرف ها را
مادر نمی داند که دلتنگ تو هستم
وقتی نشسته می گذارم ظرف ها را
ازخانه بیرون می زنم در کوچه ها هم
دنبال ردپای تو دربرف هستم
گم می شوم دربین عابرهای این شهر
اینروزها یک دختر کم حرف هستم
تا هر نسیمی آمد از شهر تو، گفتم
شاید همین از بین موهایش گذشته
تو مثل دنیای منی، هرچند دنیا
اینروزها از خیر رویایش گذشته
شاعر شدم تا درخیابان های این شهر
با این جنون لعنتی درگیر باشم
آهو همیشه در پی یک تکیه گاه است
ترجیح دادم درنبودت شیر باشم!

نویسنده: رضا قهرمانی

کاریکَلِماتور نامی است که پرویز شاپور در سال ۱۳۴۷ بر نوشته‌های خود که در مجله‌ی خوشه به سردبیری احمد شاملو چاپ می‌شد گذاشت. این واژه حاصل پیوند «کاریکاتور» و حرف «ک» مخفف «کلمه» است. به دید شاملو ، نوشته‌های شاپور کاریکاتورهایی است که با کلمه بیان شده‌است.

-کاریکلماتور نثر است . -بازی زبانی دارد تا بتواند گفتنی ها را دیدنی کند (تصویری) -طنز دارد. -کاریکلماتور از نظر معنایی ، صراحت دارد . -کاریکلماتور از چند معنایی واژه ها سود می برد. -کاریکلماتور، معمولا از بدیهیات و روزمره ها و دم دستی هاست . -سابقه ای در ادبیات کهن به عنوان یک ژانر ندارد . اما می شود نمونه هایی در نثر و نظم پیدا کرد . -ایجاز از ویژگی های کاریکماتور است . -در کاریکلماتور نوعی نازک اندیشی مانند سبک هندی دیده می شود. -غافل گیری دارد که با غافل گیری شعری متفاوت است . -نوع لذت در کاریکلماتور با شعر متفاوت است .

منبع: fa.wikipedia.org

نویسنده: رضا قهرمانی
كند موسم سفر باشد
ساربان، خفته بي خبر باشد 
بوي باران تازه مي آيد 
نكند بوي چشم تر باشد 
سخني از وفا شنيده نشد 
نكند گوش خلق، كر باشد 
نكند عشق در برابر عقل 
دست از پا درازتر باشد 
نكند در قلمرو احساس 
كاسه از آش داغتر باشد 
نكند پرده چون فرو افتد 
داستان، داستان زر باشد 
زير اين نيم كاسه هاي قشنگ 
نكند كاسهاي دگر باشد 
دختر گلفروش ما، نكند 
يار لات سر گذر باشد 
نكند قصه ي گل و بلبل 
همه پايين تر از كمر باشد 
نكند آن كه درس دين مي داد 
از خدا، پاك بي خبر باشد...
نكند خطبه هاي قطره ي آب 
در دل سنگ، بي اثر باشد 
نكند گفته هاي آیينه 
از دهانش بزرگتر باشد 
ايستادن چو سرو در اين باغ 
نكند پاسخش تبر باشد 
نكند نان به نرخ روز شود 
چامه، كبريت بي خطر باشد... مرتضی کیوان هاشمی

 

کاش در روی زمین، ظلم از آغاز نبود !
زندگي، اين همه پيچيده و پر راز نبود
صحبت از بستن و زنجير نمي كرد كسي
كاش در حد قفس، وسعت پرواز نبود!
جوجه ها كاش ز پرواز نمي ترسيدند !
آسمان در قرق قرقي و شهباز نبود
محتسب كار به مستان گذرگاه نداشت
كاش جز ميكده ها جاي دگر باز نبود !
كاش دستي كه سبوهاي خرابات شكست،
غافل از آه جگر سوز سبو ساز نبود !
صحبت از خوب و بد زاغ و زغن نيست، ولي!
بلبلي با زغني كاش هم آواز نبود !
شعلهاي كاش نمي سوخت پري را، هرگز !
از ازل شمع چنين دلبر و طناز نبود
باغ در چنبره ي خار، گرفتار نبود
كاش در مسلك نيكان، سخن از ناز نبود !
كاش «كيوان» به مدار دگري مي چرخيد !
كاش در چرخه ما غمزه و غماز نبود ! مرتضی کیوان هاشمی


كركس و كفتار دارد باغ ما 
تا بخواهي، مار دارد باغ ما 
بلبلان از باغ ما كوچيده اند 
جاي بلبل، سار دارد باغ ما
باغ پهلویی، ببین! گل کرده است
گل ندارد، خار دارد باغ ما 
بر دلش داغ بهاران مانده است 
حسرت ديدار دارد باغ ما 
برخلاف آنچه مردم گفته اند 
باغبان، بسيار دارد باغ ما 
بوي باروت است جاي بوي گل 
وحشت كشتار دارد باغ ما
در ميان دهكده پيچيده است : 
ديو آدمخوار دارد باغ ما 
باغ، تا باغي شود بار دگر 
صد هزاران كار دارد باغ ما 
وصف باغ ما، به «كيوان» رفته است 
يك جهان اسرار دارد باغ ما مرتضی کیوان هاشمی

 

كوك كن ساعتِ خويش !
اعتباري به خروسِ سحري نيست دگر
دير خوابيده و برخاسـتنـش دشـوار است

كوك كن ساعتِ خويش !
كه مـؤذّن ، شبِ پيـش ،
دسته گل داده به آب ...
و در آغوش سحر رفته به خواب!

كوك كن ساعتِ خويش !
رفتگر مُرده و اين كوچه دگر،
خالي از خِش خِشِ جارويِ شبِ رفتگر است

كوك كن ساعتِ خويش !
ماكيان ها همه مستِ خوابند
شهر هم،..
خوابِ اينترنتيِ عصرِ اتم مي بيند

كوك كن ساعتِ خويش !
كه در اين شهر ، دگر مستي نيست
كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از ميكده برمي گردد،
از صداي سخن و زمزمه ي زيرِ لبش برخيزي

كوك كن ساعتِ خويش !
اعتباري به خروسِ سحري نيست دگر ،
و در اين شهر سحرخيزي نيست
و سـحر نـزديك است... مرتضی کیوان هاشمی


ملّت از غم رها نشد كه نشد 
دردهـامـان دوا نشد كه نشد
با طلسم و دعا و حيله و زور 
رو به ره ، كارها نشد كه نشد
داستان است هرچه مي گويند 
پارسي ، پارسا نشد كه نشد 
صبر كرديم تا درست شود راستي ! 
پس چرا نشد كه نشد ؟ 
دوغ و دوشاب در گُذارِ زمان 
آخر از هم جدا نشد كه نشد 
هر چه گفتيم و ديگران گفتند 
حق مطلب ادا نشد که نشد 
گرچه يك عمر پادشاهي كرد
پادشه ، اين گدا نشد كه نشد... مرتضی کیوان هاشمی

 

كه چه شوري دارد! 
كه چه حالي دارد! 
خنجر از دست عزيزان خوردن 
اين قدر زود نمي رنجيدي 
و نمي پرسيدي 
خنجر سينه خود را كه بر آن 
نقش دستان عزيزيست، چرا مي بوسم؟! 
كاش مي فهميدي !

در مرام عشاق: 
رنجش از دست عزيزان، كفر است مرتضی کیوان هاشمی

 


مطالب مرتبط:
مرتضی کیوان هاشمی کیست؟

نویسنده: رضا قهرمانی
غفلت زده ام ،خاطر آگاهم ده
افسرده دلم، آه سحرگاهم ده
عمریست که رو از دو جهان تافته ام
ای قبله ی مقبلان ،بخود راهم ده

نویسنده: رضا قهرمانی
الهی به قربان سرگشتگانت
سرم خاک پای خرابانیانت
دل غنچه تنگ از لب لاله رنگت
گل آتش، بجان از رخ ارغوانت
قضا تیغی از غمزه جان شکارت
قدر تیری از ابروی شه کمانت
جبین جهان بر زمین نیازت
سر سروران خاک سر و روانت
شب قدر باشد دل عاشقان را
سواد سر زلف عنبر فشانت
خروش از نهاد هزاران برآرد
صفیری که خیزد ز زاغ کمانت
به برگ گلی شاد گردان دلم را
منم عندلیب کهن آشیانت... حزین لاهیجی 

نویسنده: رضا قهرمانی
امروز دل ،اندیشه ی یاری دارد
بر گونه زاشک ،جویباری دارد
بار غم هجران تو دارد بر دوش
بیچاره ببین چه روزگاری دارد

نویسنده: رضا قهرمانی
نقاش چيره دستم و امشب به دست غم
نقشي بديع و دلکش و زيبا کشيده ام
وز جلوه ي جمال دل انگيز روي يار
دنياي ذوق و شعر و هنر آفريده ام
بنهاده ام ز شوق ،به چشمش شرار مهر
شفاف و دلفريب بدان سان که ديده ام
چون خامه ام رسيد به لعلش دلم طپيد
گوئي به آب زمزم و رضوان رسيده ام
تصوير او تمام شد اما دريغ و درد
ديدم که حيف، زحمت بيجا کشيده ام
در چشم دل سياه حبيبم، وفا نبود؟
يا اين که بود مهر و وفا ،من نديده ام
ليکن چگونه ديده بپوشم ز ديدنش
مهرش بدل گرفته و با جان خريده ام
گلزار مهر او که به دل ريشه کرده است
با اشک چشم و خون جگر پروريده ام
من ماندم و (حبيب) و دل زار خويشتن
با ياد دوست گوشه عزلت کشیده ام

نویسنده: رضا قهرمانی
از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیست
از شمع رخت محفلش افروختنی نیست
گرد آمده از نیستی این مزرعه را برگ
ای برق مزن خرمن ما سوختنی نیست
در طوف حریمش ز فنا جامه ی احرام
کردیم،که این جامه به تن دوختنی نیست
یک دانه ی اشک است روان بر رخ زرین
سیم و زر ما شد که اندوختنی نیست
در مدرسه آموخته ای گر چه بسی علم
در میکده علمی است که آموختنی نیست
خود را چه فروشی به دگر کس ، به خود ای دل!
بفروش ، اگر چند که بفروختنی نیست
گویند که در خانه دل هست چراغی
افروخته ، که اندر حرم افروختنی نیست  حاج میرزا حبیب خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
میخواست دلت که بی دل و دین باشم
بی عقل و وفا و هوش و تمکین باشم
بازآ، که چنانم که دلت می خواهد
مپسند دگر که بدتر از این باشم

نویسنده: رضا قهرمانی
امروز امیر در میخانه توئی تو
فریادرس ناله مستانه توئی تو
مرغ دل ما را که به کس رام نگردد
آرام تویی، دام تویی، دانه توئی تو
ویرانه بود هر دو جهان نزد خردمند
گنجی که نهان است به ویرانه توئی تو
در کعبه و بتخانه بگشتیم بسی ما
دیدیم که در کعبه و بتخانه توئی تو
آن راز نهانی که به صد دفتر دانش
بسیار از او گفته شد افسانه ،توئی تو...

نویسنده: رضا قهرمانی
این نوبت تست، دیگرت نوبت نیست
این فرصت تست، دیگرت فرصت نیست
بر خاک مریز باده ی هستی را
چون جام تهی شد، دگرت مهلت نیست

نویسنده: رضا قهرمانی
مرا نگاه نخستت همیشه در یاد است
هنوز از نگهت خانه ی دل آباد است
گریست دل که چرا من همیشه بدنامم
گناه دیده نه بینند ،این چه بیداد است
فغان که با همه زخمها ،کبوتر دل
هنوز دیده براه کمان صیاد است
کلام عشق بنازم که با همه تکرار
به تازگی نخستین همیشه در یاد است...
زقید و بند زمانه گرفت سخت دلم
خوشا نسیم که از هرچه بند آزاد است

نویسنده: رضا قهرمانی
فردا اگر بدون تو باید به سر شود
فرقی نمی کند شب من کی سحر شود
شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود
رنج فراق هست و امید وصال نیست
این"هست و نیست"کاش که زیر و زبر شود
رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار درد دل کنم و دردسر شود
ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی با خبر شود
موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است
بگذارگفتگو به زبان هنر شود ...  فاضل نظری 

نویسنده: رضا قهرمانی
اي که صورت تو سيرت مزدايي بود
اي که در سيرت تو صورت يکتائي بود
اي که در آينۀ آينه داران رخت
جلوۀ ايزدي و فرٌ اهورايي بود
آن خرامنده نگاهت که نظر با ما داشت
در نظر گاه دلم آهوي صحرايي بود
تا به کار تو همه فتنه و جادو افتاد
کار من عاشقي و مستي و شيدايي بود
من در آتشکدۀ چشم تو جان سوخته ام
اي که داغ نگهت آتش هر جايي بود
بي تو اي يوسف مصري دل بيمار مرا
صبر يعقوبي و سوداي زليخاني بود
خندۀ شوخ تو و گريۀ مستانۀ من
به وداعت تو نديدي چه تماشايي بود
گفته بودم که زهجران تو جان خواهم داد
به فراق تو مرا وه چه شکيبايي بود

نویسنده: رضا قهرمانی
گفتم: بروم از درت اي دوست و يا نه؟
گفتا: که بفرما و ميار عذر و بهانه
گفتم که تو لجباز بدينگونه نبودي
گفتا که بياموختم از دور زمانه
گفتم نظر لطف باين ذره نشان ده
گفتا که چنان رو نبود از تو نشانه
گفتم که چو پرسند چرا ترک تو کردم؟
گفتا: تو چنين گو که دراز است بهانه
گفتم بخدا طاقت جور تو ندارم
گفتا بود اين حرف ز تو بي ادبانه
گفتم: که کجا بي تو توان رفت بفرما؟
گفتا که جهانراست بسي وسع کرانه
گفتم: بجفا رنج مده اهل وفا را
گفتا صله ي اهل وفا جز به جفا، نه
بر بند زبان را ز پي شکوه (منيژه)
گر آتش غم برکشد از قلب زبانه

نویسنده: رضا قهرمانی
هر جا که روی خدای همراه تو باد
فردوس برین منزل خرگاه تو باد
دوران ملک به عیش و شادی و طرب
چون حلقه مقیم در درگاه تو باد

نویسنده: رضا قهرمانی
فراق از حد گذشت ای دلبر مه روی ،کی باشد
که گردد ،دیده ی جانم به رخسار تو نورانی
اگرچه دورم از روی تو ،مرغ جان من با تست
چه باک از بعد جسمانی،چو باشد قرب روحانی
زتیر غمزه ات شد سینه ام همچون قفس وز غم
درو مسکین دلم پر میزند چون مرغ زندانی
ز هجر آن لب میگون، دلم غمگین شد ای ساقی
بیاد خط سبز او ،بیار آن راح ریحانی
به تلخی میرود عمرم ،بدیداری مدد فرما
که پیش آن لی شیرین،دهم جانرا به آسانی
خوشا وقتی که آرد جان سعادت مژده دولت
بسوی بنده جانی، بشیر عفو سلطانی

نویسنده: رضا قهرمانی
از دوست مخواه غیر دیدارش را
بفکن زنظر معایب کارش را
میباش چو زنبور که بر گل چو رسد
گیرد عسلش را و نهد خارش را ابوالقاسم حالت

نویسنده: رضا قهرمانی
گر تو گرفتارم کنی من با گرفتاری خوشم
گر خوار چون خارم کنی، ای گل بدان خواری خوشم
زان لب اگر کامم دهی، یا آنکه دشنامم دهی
با این خوشم با آن خوشم ،با هر چه خوش داری خوشم
خواهی مرا گر بینوا ،درد دلم را بی دوا
ور صد ستم داری روا ، با آن ستمکاری خوشم
والاترین گوهر تویـی ،داروی جـان پرور تویی
درمان دردم گر تویی ،در کنج بیماری خوشم
آرد گرم غم جان به لب ،کی آیـدم افغان به لب؟
با هر چه خواهد یار من در عالم یـاری خوشم
ای بهتـرین غمخوار دل ،وی محرم اسـرار دل
خواهی اگر آزار دل ،بـا آن دل آزاری خــوشم
تا گشته ام یار تو من، از جان برم بار تو من
عشق است اگر بار گَران، با این گَرانباری خوشم
گر وصل و گر هجران بود ،گر درد و گر درمان بود
(حالت) خوشم با این و آن، آری خوشم، آری خوشـم

نویسنده: رضا قهرمانی
گفته بودم پیش از این، «گلخانه‌ی رنگ» من است
حال می گویم جهان، پیراهن تنگ من است
استخوان های مرا در پنجه، آخر خرد کرد
آنکه می پنداشتم چون موم در چنگ من است
دوستان همدلم ساز مخالف می زنند
مشکل از ناسازی ساز بدآهنگ من است
از نبردی نابرابر باز می گردم! دریغ
دیر فهمیدم که دنیا عرصه‌ی جنگ من است
مرگ پیروزی است وقتی دوستانت دشمن‌اند
مرگ پیروزی است اما مایه‌ی ننگ من است
از فراموشی چه سنگین تر به روی سینه؟!کاش
پاک می کردی غباری را که بر سنگ من است  فاضل نظری 

نویسنده: رضا قهرمانی
کجاست کاهن دربار؟ خواب بد دیدم
که در عروسی اموات، قند ساییدم
که روز تاجگذاری م تخت و تاجم رفت
که دستمایه ی اندوه شد شب عیدم
چه پادشاه نگون بخت و بی کفایتی ام
که دست اجنبی افتاده ملک جاویدم
تو سرزمین منی! ای کسی که دشمن و دوست
به جبر از تن تو کرده اند تبعیدم
دلم به دست تو افتاد - زود دانستم-
دل تو پیش کسی بود - دیر فهمیدم-
تویی که غیرت مردانه ی مرا دیدی
چرا تلاش نکردی برای تردیدم؟
در این شب ابدی کورسوی عقل کجاست؟
سر دو راهی ام و بین ماه و خورشیدم...  علیرضا بدیع

نویسنده: رضا قهرمانی
بر مزار من
نهال ون بنشانید
تا ریشه هایش را در آغوش بگیرم
و تمام خوش دلی هایم را
از آوند ها تا سر شاخه ها
بر افرازم
حالا که دستم از دنیا
کوتاه است
اشتیاق زندگی را
از زبان گنجشک ها
آواز بخوانم.

نویسنده: رضا قهرمانی
من از شب ها ی تاریک بدون ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ، از این همه روباه می ترسم
مرا از جنگ رو در روی در میدان هراسی نیست
ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم
من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم
ولی از زاهد بی عقل نا آگاه می ترسم
پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم
اصولن من نمی دانم چرا از چاه می ترسم
اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید، اما
نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم
من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم، از یک آه می ترسم
من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی،
اگر افتد به دست آدم خود خواه می ترسم
مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست
من از قداره بندان مرید شاه می ترسم
نمی ترسم زدرگاه خدای مهربان، اما
ز برخی از طرفداران این درگاه می ترسم
خدای من،نمی دانم چرا از تو نمی ترسم
ولی از این برادرهای حزب الله می ترسم
چو "کیوان" بر مدار خویش می گردم، ولی گاهی
از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می ترسم مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
که گفته است دلم باز در هوای تو نیست ؟
مگر تمام وجودم فقط برای تو نیست ؟
چراهمیشه صدا می زنی مرا ؟ مادر !
مگر تپیدن قلبم همان صدای تو نیست ؟
ترانه ها همه زیباست مادرم اما 
ترانه ای به قشنگی لای لای تو نیست 
سعادت من فرزند از کرامت تست 
مگر سعادت فرزند از دعای تو نیست ؟
ببخش کودک خود تا خدا ببخشاید 
مگر رضای خداوند در رضای تو نیست 
به از بهشت مگر خلقتی خدا دارد 
مگر بهشت خداوند زیر پای تو نیست ؟
تویی خدای من ای هستی ام از تو 
مگر که خالق تو مادرم خدای تو نیست ؟
نمرده ای تو چرا ؟ چون خدا نمی میرد 
بقای عشق و محبت مگر بقای تو نیست ؟
به کاینات به کیوان تو آبرو داری 
حدیث عاطفه حرفی بجز وفای تو نیست مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
بدون عشق، حتي قطره هم ناياب مي گردد
بدون عشق، روي چشم بيش از خط مويي نيست
به نام عشق، ابرو گوشه محراب مي گردد
به نام عشق، خسرو سر فرود آرد به شيريني
رخ دلدار در گيسو، شب مهتاب مي گردد
به نام عشق، لب ها لعل و دلها خون و نرگس مست
نگه در شيشه ي چشمي، شراب ناب مي گردد
بدون عشق، در گهواره ها طفلي نمي خندد
به نام عشق، مادر تا سحر بي خواب مي گردد
بدون عشق، شاعر شعر جانسوزي نمي گويد
بدون عشق، آتش از خجالت آب مي گردد
بدون عشق، بلبل يك غزل از بر نمي خواند
به نام عشق، با بوي گلي بي تاب مي گردد
يتيمي آسمان جل را به «كيوان» مي رساند، عشق
غبار و ذرهاي، خورشيد عالمتاب مي گردد مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
خارها از من و گلهای گلستان از تو
دردها مال من و ناله و فرياد از تو
دل پر خون ز من و سفره ی پر نان از تو
رنجها سهم من و نق نق و بيداد از تو
چشم پر اشک ز بابا، لب خندان از تو
تا پريشان نشوی، حال پريشان از من
در عوض، زحمت آن زلف پريشان از تو
پسرم! پاسخ اين سيل طلبكار از من
سخت اگر نيست ترا، عشوه ی خوبان از تو
نگرانی وصول طلب و چک از من
اضطراب و هيجان شب هجران از تو
شستن و پختن و اين معركه ها از مادر
رنج بلعيدن يک ديس فسنجان از تو
مثل حمال حطب، بار كشيدن از من
گرچه سخت است! ولی خواب فراوان از تو
لولهای بند شود، بازگشایی از من
در عوض وا شدن لوله ی خوبان از تو
روز و شب، گفتن صد بار- پسر جان!- از من
زحمت گفتن يک بار- پدر جان!- از تو
دادن پول، بدون سخن و حرف از من
دادن پز، به در و بام و خيابان از تو
اين خطا را همه كردند، تو هم خواهی كرد
گر تو بابا نشدی، ثروت «كيوان» از تو مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
چه مي شد اگر هيچ كاري نمي شد ؟
نگاهي اسير نگاري نمي شد
چه مي شد كه دل را نمي آفريدند ؟
و يا عشق در قلب جاري نمي شد
چه مي شد كه دلها به يغما نمي رفت ؟
كسي در كمين شكاري نمي شد
چه مي شد كه در اجتماع گلستان
علف جاي گل سر شماري نمي شد ؟
چه مي شد به جاي شقايق در اين باغ
گياهان هرز آبياري نمي شد
چه مي شد حرامي نمي بود در باغ ؟
به گلچين بي رحم ياري نمي شد
چه مي شد كه صياد و دامي نمي بود ؟
قفس جايگاه قناري نمي شد
چه مي شد براي فريب درختان
زمستان هوايش بهاري نمي شد ؟
چه مي شد سيه ماهي كوچك ما
گرفتار در جويباري نمي شد ؟
چه مي شد كه ميخانه ها باز مي شد ؟
عسس دشمن ميگساري نمي شد
چه مي شد كه سيبي نمي چيد دستي ؟
هوس مايه ي بد بياري نمي شد
چه مي شد كمي فكر مي كرد آدم ؟
و اسباب اين شرمساري نمي شد
سر سنگ نادان اگر مي شكستند
دل آينه زخم كاري نمي شد
دروغ است كيوان و ناهيد و پروين
اگر دل نمي خواست، كاري نمي شد مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
در فراسوی زمان، نقش تو پيداست هنوز
مجلس ياد تو، در خاطره بر پاست هنوز
مملو از عطر كلام تو، مشام جان هاست
داغ هجران تو، بر روی دل ماست هنوز
هر كسی با هدفی، شعر تو را می خواند
روی هر حرف تو در شهر، سخن هاست هنوز
می در اين ميكده، رندان به تبرك نوشند
رد لبهای تو بر ساغر و ميناست هنوز
ميگساران، كف ميخانه به مژگان روبند
اثر پای تو، در ميكده برجاست هنوز
هر كسی نرد محبت به تو را می بازد
بر سر عشق تو در صومعه دعواست هنوز
يك نظر بيش نديده است تو را نرگس و باز
چشم حيرت زده اش، محو تماشاست هنوز
دل به دريا زدی و منتظرت چشماني
نااميدانه در اين ساحل درياست هنوز
شده لبريز دلم، از عطش ديدارت
ياد احساس قشنگ تو، چه زيباست هنوز!
آسمان شاهد آن است كه «كيوان» هر شب
تا سحر منتظرت، يكه و تنهاست هنوز مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
یادمان مانده نمدهایت و زیلوهایت
رنگ انگشترت و رقص النگوهایت
چرخ خیاطی‌ات افتاده ته انباری
رفته از یاد کمد قیچی و الگوهایت
هر شب از سمت اتاق بغلی می‌آید
خش‌خش نایلون پاره داروهایت
خانه عق می‌زد از بوی پماد و الکل
درد پیچیده به پاهایت و پهلوهایت
آسمانت سرمی بود که آرام آرام
آب می‌شد به چروکیده بازوهایت
دست دیوانه لرزان پدر در مشتت
نفس آخر «یا ضامن آهو»هایت
شده مانند دو تا انبه که آویزان‌اند
سیزده سالگی کوچک لیموهایت
باز کودک شدم و خواست بجوشد در من
عسل کوهی خشکیده کندوهایت
توی این شهر پر از گرگ بیا خوابم کن
با تکان دادن گهواره زانوهایت
خواب دیدم شکسته در صندوقچه‌ات
نصف شب آمده‌ام دزدی گردوهایت
پس چه شد گل‌گلی روسری کودری‌ات؟
پس چه شد کج‌شده‌ی مشکی ابروهایت؟
مردی و خورده گره دور گلوی پسرت
رنج نوستالوژی بافته‌ی موهایت
آمدم مثل همیشه سر خاکت مادر!
تا به گوشم بخورد سرسر جاروهایت

نویسنده: رضا قهرمانی
نقاش چیره دست که این صحنه را کشید
ما را جدا کشید - شما را جدا کشید
من را نماد بارزی از « صلح دوستی »
چشم تو را شبیه به یک کودتا کشید
خوی تو را به شهرنشینی شبیه کرد
امّا مرا مسافر یک روستا کشید
در بین چار فصل قشنگ نگاه تو
پاییز را چقدر پر از ماجرا کشید
در طرح چشم های تو باران گرفت و بعد ...
اصلن مشخص است که من را چرا کشید
آن لحظه ای که نم نمِ باران شروع شد
چتری سفید روی سر ما دوتا کشید
یادم نرفته است که در کوچه های شهر
تصویر کفش های مرا تا به تا کشید
پایان نداشت شرح غم انگیز عشق ما
معلوم نیست غائله را تا کجا کشید
وقتی قرار بود که ما رو به رو شویم
تصویر را گذاشت و از ابتدا کشید
جای گلایه نیست که نقاش روزگار
ما را جدا کشید شما را جدا کشید...

نویسنده: رضا قهرمانی
با هر نگاهت
به دنیا می‌آیم و می‌میرم
باید اشتباهی شده باشد
قرار بود فقط یک‌بار به دنیا بیایم
و یک بار هم بمیرم...

نویسنده: رضا قهرمانی
دست مرا بگیر...جهان را نشان بده
با من برقص ...پیرهنت را تکان بده
با من برقص روی صداها و زنگ ها
با من برقص روی زبان تفنگ ها
با من برقص در ضربان های گیج من
با من برقص در تن داغ خلیج ِ من
با من برقص روی جهان های گم شده
با من برقص...با ملوان های گم شده
با من برقص روی تن بندِ رخت ها
با من برقص ...زیر تمام درخت ها
با من برقص ،در ته بن بست های من
با من برقص...با بند ِ دست های من

نویسنده: رضا قهرمانی
میان موی تو باید بهار گم شده باشد
شکوفه های ترنج و انار گم شده باشد
بعید نیست که در پیچ و تاب موی سیاهت
هزار شاعر شب زنده دار گم شده باشد
میان بازی گیسوت و دست من هیجانی
چنان که در دل یک بوته مار گم شده باشد...
حکایت من و آن روسری سرخ قشنگت
به کودکیست که در لاله‌زار گم شده باشد
به شاعری که نداشته در اوان جوانی
مسیر کودکی‌اش را دو بار گم شده باشد
غزل به لکنتی افتاده بر زبانم طوری
که زیر دست نوازنده تار گم شده باشد

نویسنده: رضا قهرمانی
بیزارم از این جمله:
" باید فلان ساعت بروم."
جمله ای که پس از هر سلام می گویی.
باید زود بروم
گاوها را ندوشیده ام؛
به گوساله ها یونجه نداده ام؛
به جلسه شرکت نمی رسم؛
کسی نیست تا گندم ها را درو کند.
از پرواز پاریس جا می مانم.
من نباشم،
چه کسی اسب ها را قشو کند؟
باید خبری از بورس لندن بگیرم.
و بعد بزغاله هارا به چرا ببرم.
تو می ترسی.
در ساعتی که نباید،
طلسمت شکسته شود.
وبی اراده بگویی:دوستم داری...

نویسنده: رضا قهرمانی
مجلس، بدون ساغر و مينا نمی شود
مستی، بدون عارض شهلا نمی شود
اين سر، بدون عشق تو سربار بيش نيست
اين دل، بدون مهر تو دريا نمی شود
با بارش سحاب تو دريا شود مگر ،
اين دل نمای بركه! و الا نمی شود!
پژواک خنده تو بود باغ، ورنه گل
تا لب به خنده وا نكنی، وا نمی شود
يك لحظه بيش نيست، تماشای يک طلوع
آن لحظه، بی ورود تو معنا نمی شود
وقتی كه عشق، ريشه دوانده است در دلی
با صبر و انتظار، مداوا نمی شود
با شعله، جسم عاشق پروانه سوختن
بدتر از اين، مصيبت عظما نمی شود
آتش گرفتن دل و لب بستن از سخن
«كيوان» و اين توقع بيجا نمی شود مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
تو عاشق می شوی هر روز و حاشا می کنی هرشب
و من با آتش عشقت مدارا می کنم هر شب
تو مشرک می کنی هر روز با چشمت مرا اما
خدا را در نگاهت باز پیدا می کنم هر شب
تو می سوزانیم هر روز و من با شوق و با لذت
میان شعله ها خود را تماشا می کنم هر شب
تو هی امروز و فردا می کنی اما نمی آیی
و من با ساده لوحی فکر فردا می کنم هر شب
تو عاشق می شوی من نیز عاشق می شوم، اما
تو می خندی و من صد فکر بیجا می کنم هر شب
مرا بیمار چشمان سیاهت می کنی هر روز
به امید لبت خود را مداوا می کنم هرشب
تو با احساس من گل پوچ بازی می کنی هر روز
و من در پیش خلقی مشت خود وا می کنم هر شب
نمی دانی چه غوغایی تو بر پا می کنی هر روز؟!
نمی دانی چه حالی با تو تنها می کنم هر شب؟!
بیا محبوبه ی من دست از این آشوبها بردار
که مرگ خویش از « کیوان » تقاضا می کنم هر شب مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
رفتي، ز رفتنت به لبم جان رسيده است
جويي زخون ديده به دامان رسيده است
عطر عطوفتت به مشامم نمي رسد
حالات من، به حالت بحران رسيده است
حتي بهشت، بي تو برايم جهنم است
دور از تو همه چيز، به پايان رسيده است
-اميد عافيت- چه عبث گفت ناصحم
كي درد هجر يار به درمان رسيده است ؟
داني كجاست نقطه ی آغاز عاشقي ؟
آنجا كه همه چيز به پايان رسيده است
با اعتبار عشق تو، اي سرو ناز من !
يك كودك يتيم به «كيوان» رسيده است مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
هر چشمه سار، چشمه ی زمزم نمی شود
از صد هزار جام، يكی جم نمی شود
می لرزد از نسيم ملايم، درخت بيد
از تند باد، سرو سهی خم نمی شود
غواص بحر علم شوی گر هزار سال !
يك نكته از هزار، مسلم نمی شود
ديوانهای كه لذت ديوانگی چشيد
در صد هزار مدرسه آدم نمی شود
فرزانه را به كوی خرابات، راه نيست
هرگز رقيب، مونس و همدم نمی شود
صد سال خاك ميكده خوردند عاشقان
هر نو رسيده، ياور و محرم نمی شود
شايد نوازشی بتواند دوا كند
زخم جگر، علاج به مرهم نمی شود
بخشش تمام كن ! بگشا كان لعل را !
با بوسه، از حلاوت لب كم نمی شود
با شوق ديدنت، غم دل پاك می كنم
«كيوان» و زندگاني پر غم نمی شود مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
باز امشب شب يلداست، اگر بگذارند
بزم در ميكده بر پاست، اگر بگذارند
محتسب هم ز در دوستی آمد بيرون
حاكم شرع هم اين جاست، اگر بگذارند
چشم بد دور ! عسس هم سر عقل آمده است
مست از ساغر و صهباست، اگر بگذارند
گوش شيطان كر! اگر عشق مدد فرمايد
نوبت چلچلی ماست، اگر بگذارند
نوبتي باشد اگر گردش اين چرخ و فلك
نوبت گردش ميناست، اگر بگذارند
بيستون شرح جفايي كه به فرهاد رسيد
گويدت بی كم و بي كاست، اگر بگذارند
به حريم دل عشاق، تجاوز شده است
عمق اين فاجعه پيداست، اگر بگذارند
بی سبب نيست كه در بركه، دلش مي گيرد
قطره شايسته ی درياست، اگر بگذارند
كاش می شد بنويسم، ز زبان گلها
كه چمن بهر تماشاست، اگر بگذارند
يك نفر نيست بيايد، و بگويد با عقل
عشق هم صاحب فتواست، اگر بگذارند
زندگی، با همه ی سختی و سستی هايش
باز هم جالب و زيباست، اگر بگذارند
تا كه از خود به در آیيم و به «كيوان» برسيم
قصد مان عالم بالاست، اگر بگذارند مرتضی کیوان هاشمی


برچسب‌ها: شعر شب یلدا
نویسنده: رضا قهرمانی
به سر، دوران سرمای زمستان می رسد روزی؟
نگفتم من، كلاغ از باغ بيرون می رود آخر؟
نگفتم نوبت صوت هزاران می رسد روزی؟
تو می گفتی كه تاريكی چرا پايان نمي گيرد؟
نگفتم؟ صبر كن! اين شب به پايان مي رسد روزی؟
نگفتم؟ غم مخور! دست جهالت گر خمی بشكست؟
تحمل كن! خدای كوزه سازان می رسد روزی؟
تو می گفتی: عسس، بنياد ميخواران بر اندازد
نگفتم وقت بد مستی مستان می رسد روزی؟
به يادت هست، می گفتی كه درمانی ندارد عشق؟
نگفتم دردها آخر به درمان می رسد روزی؟
پيام رند شيرازی، به گوشت بارها خواندم
كه می گفت: ((عاقبت يوسف به كنعان می رسد روزی))
بيا! جلاد را بر دار آزادی تماشا كن!
نگفتم من، زمان دادن جان مي رسد روزی؟
تو می گفتی كه اشعارت، دگر جانی نمی بخشد
نگفتم؟ صبر كن جانا! به« كيوان» می رسد روزی؟ مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
آدمِ ابله و خودبين به مَنَش مي نازد
يا، به زيباييِ چشم و دهنَش مي نازد
آدمِ بي خـرد و بي هـنر و بي مقـدار
به سـند ها و ريال و تومنش مي نازد
گر بگيرند ازو پول و سـندهـايش را
به كرامات و به اجدادِ زنش مي نازد
كمي از هوشِ همين شخص اگر برداري
به قد و هيكـل و زور بدنـش مي نازد
گر زِ عقل و خردش باز كمي كم بكني
به نوكِ دشـنه و تيغِ خَفَنش مي نازد
سرِ اين ابله اگر سخت به جايي بزني
به عليّ و به حسين و حسنش مي نازد
اگر اين آدمِ بيـچاره و خر را بكُـشي
باز در گور، به جنسِ كفنش مي نازد
زندگي ناز ندارد كه بنـازي، « كيوان »!
خرّم آن كس كه به عقل و سخنش مي نازد مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
بابا ببین! چقدر فلان خانه محشر است
ویلا، ولی ز خانه هم انگار بهتر است
با آنکه خانه ی دلمان باز و با صفاست
اما فضای خانه ، زیادی محقر است
بابا ! لباس دختر همسایه را ببین !
از عطر او تمام خیابان معطر است
یک شیشه عطر خالی بیژن که می زند
از خط فقر خانه ی ما آنطرف تر است
این زرد بیژن است پدر جان ، نگاه کن !
انگار طالع تو و من رنگ دیگر است
بابا ببین! ، که نعره ی من می شود بلند
فریاد می زنم که . . مگر فقر نوبر است
چین بر جبین و باد به غبغب صدا کلفت
هر کس رسد به آنچه برایش مقدر است
مثـل پدر بزرگ خودم سـعی می کـنم
ثابت کنم که زندگی اینگونه بهتر است
برخیز دخترم ! گله از بخت خود مکن !
شکر خدا به جای بیاور که یاور است !
چشمش به روی دفتر و حرفی نمی زند
او فکر می کند ، پدرش کاملا خر است
این چامه را ز دفتر «کیوان» همی نوشت
لعنت به آنکه گفت به من علم بهتر است
ای كاش می شنید خدا گفتگوی ما
انگار گوش های خدا هم كمی کر است  مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی

مرتضی کیوان هاشمی در سال 1339 در یكی از روستاهای نیشابور بدنیا آمد.

ایشان در مقطع لیسانس فیزیك كاربردی با گرایش الكترونیك ودر مقطع كارشناسی ارشد مهندسی مخابرات ادامه تحصیل دادند و سالها در دانشكده ی شركت مخابرات به عنوان مدرس در مقطع كارشناسی الكترونیك تدریس نموده اند.

آثار مرتضی کیوان هاشمی: نیشابور ، چهار سال تلاش ، سیستم های كنترل از راه دور ، بی همنفس ، ادبیات كودكان (سه جلد)، اثرم تركه و تبر، بوی باران تازه و...

 

 


مطالب مرتبط:
گزیده اشعار مرتضی کیوان هاشمی

نویسنده: رضا قهرمانی
بزلف دل نپيوندد اگر، ديوانه اي کمتر
گر از شمع رخت دوري کنم، پروانه اي کمتر
زکويت رخت بربستم، زهي بخت تو سيمين بر
که غوغا کم شد و در حضرتت افسانه اي کمتر
کناره چون ز بزمت در گزيدم، ماهوش، مي گو
بس است آلودگيها ساکن کاشانه اي کمتر
ز چشم مست جانان بس خمار آلوده ام ساقي
بيار از روي رحمت اين دمم پيمانه اي کمتر
به مويت گشت کاسد، از صبا، بازار عطاران
به زلف مشکبيز اي سرو سيمين شانه اي کمتر
زعشقت بسته ام از ناله و افغان دو لب، آري
ز مستان محبت ناله ي مستانه اي کمتر
به مجنونان، سروش از رحلت (مستوره) چون گويد
همي گويند: وه وه در جهان فرزانه اي کمتر  مستوره اردلان


خدا کند رخ چون ماه انورش بينم
به کام ديده و دل بار ديگرش بينم
چه خوش بود که شود مست و من در آن مستي
به کف صراحي و بر لعل ساغرش بينم
خلل فتد به دل و دين من، يقين دانم
نعوذ بالله اگر چشم کافرش بينم
خداي را ندمد تا بروز حشر سحر
شبي که همچو دل خويش در برش بينم
مرا به ساحت گلشن چه کار؟ (مستوره)
اگر رخ گل و قدٌ صنوبرش بينم  مستوره اردلان


دل شوريده چو با زلف تو پيوست بهم
تار و پيوند بتان يکسره بگسست بهم
از وفاي تو گريزم نبود تا که قضا
رشته ي مهر، ميان من و تو بست بهم
پاي از جور بکش، تٌرک جفا پيشه چه سود
زپس مرگم اگر چند زني دست بهم
تو سيه بختي من بين که به کام دل غير
عهد و پيمان مودت همه بشکست بهم
شست آن شوخ بنازم که به صد ترستي
تن و جان و دل و دين از نگهي خست بهم  مستوره اردلان


صورتگر چين تا رخ زيباي تو ديده
از رشک به دندان سرانگشت گزيده
رحمت به دل واله فرهاد فرستد
آن کس لب شيرين تواي شوخ مکيده
از ناوک دلدوز تو در شهر دلي نيست
در سينه به مانند کبوتر نتپيده
هرجا که دلي هست قرين با غم هجرت
شبها به دو چشمم به چسان اشک چکيده
غير از ستم و جور و جفا اي شه خوبان
(مستوره) زتو بوي وفائي نشنيده  مستوره اردلان


چيست يش و کامراني، گويمت گر خود نداني
دولت وصل نگار و لذت روز جواني
خرقه ي طاعات و تقوي رهن صهبا شد وليکن
عاقبت دانم که اين مي حاصل آرد سرگراني
گر حيات جاودان خواهي ز لعلش بوسه بستان
زانکه در آن لب بود مضمر حيات جاوداني
قصه در وصفش نرانم، حاش لله زانکه دانم
همچو نقش دلکشش صورت نبندد کلک ماني
گر مه و سروش بخوانم، بس خطا باشد که نبود
ماه با اين دلفريبي، سرو با آن دلستاني
شهرت زيباي شيرين، شرح حٌسن روي ليلي
جمله با وصف مثال او بود افسانه خواني
چشم دل (مستوره) از سير جمالش برندوزي
صد رهت گويند اگر مانند موسي لن تراني  مستوره اردلان

 
نویسنده: رضا قهرمانی

مستوره اردلان (ماه شرف خانم) در سال 1219 ه ق در سنندج چشم به جهان گشود.وی شاعری پیرو سبک عراقی است .ماه شرف خانم در 1263 ه. ق چشم از جهان فروبست.
خانواده وی اهل شعر و ادب بودند و در کودکی به تحصیل و تربیتش همت گماشتند.
ماه‌شرف در هفده‌سالگی به اجبار به عقد و ازدواج خسرو خان اردلان درآمد.مستوره اوقات خود را به مطالعه و سرودن شعر و نوشتن تاریخ می‌گذرانید و چون خسرو خان نیز شاعر بود بیشتر او را بدین کار تشویق می‌نمود، رفته‌رفته مستوره به خسروخان علاقه‌مند شد.
خسروخان در سال ۱۲۵۰ هـ. ق به بیماری کبدی دچار شد و دو ماه بعد در بیست‌ونه‌سالگی درگذشت.
ضربات روحی زیادی بعد از مرگ همسرش به او وارد گشت و او را به انزوا و عزلت و مطالعهٔ کتب دینی و تألیف کتاب عقاید کشانید.
با مرگ خسرو خان اردلان،امارت اردلان دچار دخالت‌های قاجار شد و با هجوم قاجار به امارت اردلان در سده ۱۹، مستوره همراه با خانواده‌اش به امارت بابان در سلیمانیه کوچ کردند.
ماه شرف خانم در 1263 ه. ق  در سلیمانیه چشم از جهان فروبست .

آثار مستوره اردلان: دیوان اشعار(در حدود دو هزار بیت) ، تاریخ اردلان، عقاید مستوره

 

  
نویسنده: رضا قهرمانی
هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی
که هم نادیده می‌دانی و هم ننوشته می‌خوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق؟
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعهٔ دلقش هزاران بت بیفشانی
گشادِ کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین، گره بگشا ز پیشانی
ملک در سجدهٔ آدم زمین‌بوس تو نیت کرد
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است
مباد این جمع را یارب غم از باد پریشانی
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی
خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی  حافظ 

نویسنده: رضا قهرمانی
ناز کن ناز، که معشوقی و زیبد به تو ناز
ناید از عاشق بیچاره بجز عجز و نیاز
(چاگر) ار آرزوی دولت وصل تو کند
عجبی نیست ز دور فلک شعبده باز

نویسنده: رضا قهرمانی
من نمیگیرم قرار ز زلف یار خویشتن
دیده ام در بیقراری ها،قرار خویشتن
گر ببالد آسمان بر خود که دارد آفتاب
لب بام آورم من هم نگار خویشتن را
سر ببالین،جان بلب ،حسرت بدل ،ای مدعی
شاد زی کآخر جدائی ساخت کار خویشتن

نویسنده: رضا قهرمانی
هر وقت دلدار مرا، با من خطایی دگر است
بی جرم با من هر دمش از نو عتابی دیگرست
گفتم به جان منت بنه،جان بستدی،بوسه بده
در زیر لب میگفت زه،این از حسابی دیگرست
گفتم،بمن بگذار جان،یا بوسه ای ده رایگان
گفتا نه این بیتی نه آن،این خود جوابی دیگرست
گفتم طریقی ساز پس،یک ساعتم فریاد رس
گز هجر تو جان هر نفس،در رنج و تابی دیگرست
گفتا که زر باید کهن،ور نیست کوته کن سخن
نی نی حدیث زر مکن،کان فصل بابی دیگرست...
گفتی که دل شد نیکخو،شد با دگر کس مهرجو
دوشین کجا خفتی بگو،کاین خواب خوابی دیگرست

نویسنده: رضا قهرمانی
لیمو ز لبت چو شکر ناب شود
عنقا زدم تیر تو در تاب شود
یکذره ز مهرِ رخ چون کوکب تو
گر بر دل البرز خورد آب شود

نویسنده: رضا قهرمانی
تا در مقام صدق و صفا پا گذاشتيم
پائي به فرق عالم بالا گذاشتيم
ما بندگان درگه عشقيم زان سبب
دستي به تاج مهر و ثريا گذاشتيم
زين خاکدان گرفت دل ما مسيح وار
پا به فراز گنبد مينا گذاشتم
بر تافتيم از همه عالم رخ نياز
حاجات خويش را به خدا وا گذاشتيم
از خوب و زشت دهر گذشتيم عاقبت
جان را به ره زلف سمن سا گذاشتيم

نویسنده: رضا قهرمانی
يا به كوچه ي سبز بهار برگرديم
به عصر باغچه ي بي حصاربرگرديم
كنارچشمه ي خود جوش روستاي صبور
به قاب آينه ي بي غباربرگرديم
بيا به چيدن انگوروصبح روشن توت
به فصل بخشش سيب و انار برگرديم
به عشق هاي قديمي ، به خنده هاي نجيب
به گيسوان سياه نگار برگرديم
به گريه هاي صميمي ، به لحظه هاي غريب
به آتشين ني و شورسه تار برگرديم
دلم گرفت ز بي كاري و كسالت شهر
بيا به آب ، به گندم ، به كار برگرديم  جلال قیامی میرحسینی

نویسنده: رضا قهرمانی
اکنون که میل دوست به با من نشستن است
تقدیر من چو گرد به دامن نشستن است
شوق فناست یا عطش وصل!؟ هر چه هست
چون آب بر حرارت آهن نشستن است
من سر بلند غیرت خویشم در این مصاف
تیغ رقیب لایق بر تن نشستن است
طوفان اگر فرو بنشیند عجیب نیست
پایان بی دلیل دویدن، نشستن است
در راه عشق ،تکیه به تدبیر عقل خویش
با چتر زیر سایه ی بهمن نشستن است  فاضل نظری 

نویسنده: رضا قهرمانی
این سماور جوش است
پس چرا میگفتی دیگر این خاموش است؟!
باز لبخند بزن
قوری قلبت را زودتر بند بزن
توی آن
مهربانی دم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چای تو دم بکشد
شعله اش را کم کن
....
دست هایت:
سینی نقره ی نور
اشک هایم:
استکانهای بلور
کاش
استکان هایم را
توی سینی خودت می چیدی
کاشکی اشک مرا می دیدی
خنده هایت قند است
چای هم آماده است
چای با طعم خدا
بوی آن پیچیده
از دلت تا همه جا
...
پاشو مهمان عزیز
توی فنجان دلم
چایی داغ بریز  عرفان نظر آهاری 

نویسنده: رضا قهرمانی
بهار آمده، اما سوار، زنداني‌ست
شكوفه پرورِ باغِ انار، زنداني‌ست
كسي كه حامل پيغام سبز باران بود
به جْرمِ عشق به فصلِ بهار، زنداني‌ست
همان‌كه آينه‌اي داشت از صداقتِ خويش
به زيرِ پرده‌ی گردوغبار، زنداني‌ست
تو اي نسيم مسافر! بگو به غنچه‌ی ناز
غزلسراي غمت در حصار، زنداني‌ست
بگو به بانوي آوازهاي آزادي
بخوان ترانه‌ی غم را كه يار، زنداني‌ست
همان‌كه با گل و آيينه، خواستارت شد
كنون شكسته و در انتظار، زنداني‌ست
همان كه عاشقِ دستانِ مهربانِ تو بود
ز سرد مهريِ اين روزگار، زنداني‌ست
همان‌كه رابطه‌اي گرم داشت با خورشيد
به بندِ بانيِ شب‌هاي تار، زنداني‌ست
برايِ ديدنِ دريا به آب خواهم زد
چرا كه شعرِ رهايي، شعارِ زنداني‌ست

نویسنده: رضا قهرمانی
گمانم روز و شب مستی ، زمانه
فقط در فکر خود هستی ، زمانه!
ندیدم هیچ کس را راضی از تو ...
کثیفی،ناکسی ،پستی ، زمانه! عباس آزادمنش

نویسنده: رضا قهرمانی
سراغ اين دل آشفته را مگير دگر
كه ازتوبوده دوديده زگريه هايم تر
برو، برو كه به پيشم حنات بي رنگ است
بساط حيله ونيرنگ ، جاي ديگر بر
برو ، برو كه ندارم اميد ِ به شدنت
برو ، برو كه ندارد دلم تو را باور
برو ، برو كه ازين درد ، سخت بيمارم
دواي درد ِ من آمد ، رهايي از همسر
برو ، برو كه ز هر چه زن است ، بيزارم
رها كن اين تن ِ درهم شكسته و مضطر
برو ، برو كه منم خواستگار ِ تنهايي
عجيب نيست اگرمنزوي شدم ديگر
ستوده نيست زني كه دورو و ده رنگ است
نجيب نيست زن ِ پر فريب و افسونگر
ستوده نيست زني كه به قصد آزارم
ربود از من ِ افسرده دل ، يكي دفتر
كه پر ز خاطره بود و سروده هاي دل
كه بود پرز ترانه ، كه بود پرز هنر
كه بود دفتركي يادگار كهنه ي رنج
كه بود كوچك و با جلد ساده ي احمر
اگر چه آخر، آن را ازو ستاندم باز
ولي به روي دلم ماند زخم آن نشتر
پسنده نيست زني كه ز گوشي تلفن
به استراق نشست و شنيد و گشت خبر
شنيد حرف ِ كسي را و بد قضاوت كرد
به اين گمان كه منم زير سلطه ي مادر
عفيف نيست زني كه ز روي بدخواهي
گشود چاك دهان را به بدتر از بدتر
پسنده نيست زني كه ز جاي برخيزد
به مكر و حيله ربايد كلاه من ازسر
نه ، خوب نيست زني كه هميشه ترساند
مرا ز زور برادر ، مرا ز خشم پدر
تو را برادرت اي زن ، برد به بي راهه
به هوش باش و سر ِ خويش ، سوي ره ، آور
ستوده نيست زني كه هميشه مي كوشد
كه پا گذارد برحرمت ِ پدر ، دختر
ستوده نيست زني كه صداقت ِ ما را
به هيچ گيرد و بدخواه را شود ياور
مكن تو گوش به حرف كسي كه بد عمل است
اگر چه باشد آن فتنه گر ، تو را مادر
به هوش باش كه سيلاب مي شود نزديك
به هوش باش نيفتد به خانه ات اخگر

نویسنده: رضا قهرمانی
و باز پر شده آغوش کوچه ها از من
دلم گرفته عزیزم! توراخدا از من...
جدا نشو که پس از تو به جا نمی‌ماند
بجز مزار بعنوان ردّ پا از من
چـقدر خسته شدم از نفس کشیدن‌ها
چـقدر سر بزند بی تو این خطا از من؟!
نگاه کن حتا سایه‌ات کنارم نیست
چه نیمه راه رفیقی، چه شد، کجا از من...؟
به جای خنده چـرا اخم می‌کنی بانو!
مگر که چی شده؟ این‌روزها چرا از من...؟
نشد که ما با هم زندگی کنیم، نشد
گناه ِ کوتاهی از تو بود یا از من؟
خدا کند که خدا تا ابد تو را از من...
خدا کند که خدا تا ابد تو را از من...

نویسنده: رضا قهرمانی
يك شهر را ديوانه با پيراهنت كردي
ليلا چرا پيراهنِ زيبا تنت كردي؟!
فرعونِ شهرم، دل به دريا زد همان شب كه
جادوگري با چشم هاي روشنت كردي
تو دُختِ چنگیزی که ما را مثل نیشابور
آواره ی دیوار چینِ دامنت کردی
من بچه بودم، خوب و بد قاطي شد از وقتي
شوري به پا آن شب تو با رقصيدنت كردي
ما دست­ِ كم، يك كوچه با هم ردِ­پا داريم
يادي اگر از پرسه هاي با مَنَت كردي
دريا بيا، آغوشِ شهرِ ساحلي باز است
ساحل نمي داند چه با پاروزنت كردي
بانو نمي گويي خدا را خوش نمي آيد؟!
يك شهر را ديوانه با پيراهنت كردي

نویسنده: رضا قهرمانی
ای خداوند، یکی یار جفاکارش ده
دلبر سنگدلی، سرکش وخونخوارش ده
چند روزی ز پی تجربه بیمارش کن
با طبیبان جفاکار، سروکارش ده
تا بداند که شب یار، چسان می‌گذرد 
دولت وصل، تو در مجلس اغیارش ده
از پی چیدن یک گل ز گلستان وصال
همچو آن بلبل شوریده دوصد خارش ده
تا بداند، که جفا شرط وفاداری نیست 
یاربد خوی جفا جوی ستمکارش ده
چونکه پروای منش نیست، چو پروانه مدام 
ز آتش روی بتی، شعله شرربارش ده
صبح امید مرا، چونکه شب تار نمود
بستان روشنی روز و شب تارش ده
دل پاکیزۀ او، گر به مثل آیینه است 
ز آه عشاق بر آن آیینه زنگارش ده
مه عقرب صفت ودلبراژدرخطراست
همدم افعی ویاربترازمارش ده
تا که از درد دل خسته، خبردار شود
همچو "جنت" دل افسردۀ افکارش ده  فصل بهارخانم

 

مرا در زندگي از بيش و از کم
نباشد در جهان حاصل بجز غم
دلا خوشتر که با غم همنشيني
که نبود مردم در نسل آدم
ز دشمن کر خوري صد زخم کاري
مدار از دوستان اميد مرهم
بناي عهد هر يک سست بنياد
بلاي جور هر يک سخت محکم
که مهر دوستان جز از دمي نيست
چه حاصل با شدت از لطف يکدم... فصل بهارخانم

 

خوش میکشد بسوی تو این عشق سرکشم
گر از جفا رقیب نسازد مشوشم
از آب چشم و آتش دل بی تو هر زمان
گاهی در آب غوطه ورم گه در آتشم  فصل بهارخانم

 

میگفت یکی بلبل شوریده چو من
گر فصل بهارست و سرو است و چمن
پس لاله چرا داغ به دلد رسته ز خاک
پوشیده بنفشه رخت ماتم بر تن  فصل بهارخانم

 

در خم زلف تو از اهل جنون شد دل من
اندر این سلسله عمریست که خون شد دل من
از ازل با سر زلف تو چه پیوندی داشت
که پریشان شد و از خویش برون شد دل من...
آنچه گفتم به دل از روی نصیحت نشنید
عاقبت عشق تو ورزید و زبون شد دل من
حاصل هر دو جهان در ره عشق دادم
جان و تن سوخت ز هجر تو و خون شد دل من
بر سر کوی تو نتوان گذر از بیم رقیب
تا دمی با تو دهم شرح که چون شد دل من  فصل بهارخانم

 
نویسنده: رضا قهرمانی

فصل بهارخانم ملقب به ایران‌الدوله و متخلص به جنت، در سال 1295ق متولد شد.ایران‌الدوله در سال 1359ق (1318 ش)فوت کرد و بنا به وصیتش در قم دفن شد.

پدر وی سلطان حسین میرزا نیرالدوله از نوادگان فتحلی شاه و مادرش ازنوادگان عباس میرزا قاجاربودند. فصل بهار خانم تحصیلاتش را زیر نظرمعلمان خانگی انجام داد و در سن سیزده سالگی با مصطفی قلی خان دولو قاجار (حاجب الدوله) ازدواج کرد. همسر او مردی صاحب نفوذ در دربار ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه قاجار بود و علاقه وافری به شعر و شاعری و هنر داشت.

ایران‌الدوله که دارای ذوق ادبی بود، علاوه بر خواندن اشعار بزرگان، خود نیز شعر می‌سرود و تحت حمایت و تشویقهای همسرش توانست در محافل شعرای عصر خود وارد شود، خصوصاً با آزادی نسبی که در دوره مشروطه آغاز شده بود و محافل ادبی، سیاسی و اجتماعی رونقی گرفته بودند. فصل بهار خانم در این کانونها شرکت می‌کرد و منزل او و همسرش یکی از این محافل بود.  شعرا و نویسندگان مهم آن دوره ازجمله ملک الشعرای بهار، شاهزاده محمدهاشم خان افسر، شمس‌الشعرا ملک‌آرا، میرزاده عشقی و میرزا علی‌اکبرخان  شیدا و... در منزلش جمع می‌شدند و به مشاعره و مناظره می‌پرداختند. در همین محافل بود که اشعار ایران‌الدوله مورد توجه قرارگرفت و سروده‌هایش در بعضی از مجلات آن دوره از جمله ارمغان و گل زرد به چاپ رسید.  دیوان اشعار او " بهارجنت" که حدود شش هزار بیت شعر از انواع قصیده، غزل، رباعی می‌باشد در سال 1356ش منتشر شد. ایران‌الدوله علاوه بر سرودن شعر، نقاشی هم می‌کرد و از شاگردان کمال‌الملک بود وموفق به گرفتن گواهینامه از هنرستان صنایع مستظرفه شد. تابلوهای رنگ و روغن از وی به جا مانده است. فصل بهارخانم در هنر موسیقی و آواز نیز تبحر داشت، پیانو و تار را خوب می‌نواخت، چند صفحه از او به جا مانده که در یکی از آنها آوازی در بیات ترک خوانده است. از وی علاوه بر دیوان اشعار، کتاب آشپزی وخانه‌داری به جا مانده است. ایران‌الدوله در سال 1318 ش در تهران درگذشت و در جوار حضرت معصومه (ع) در قم دفن گردید.

 

 


مطالب مرتبط:
گزیده اشعار فصل بهارخانم (ایران‌الدوله)

نویسنده: رضا قهرمانی
آتش عشق چون زبانه زند
خاک در دیده زمانه زند
عقل را سوی عشق ره ندهند
ور بسی سر بر آستانه زند
خنک آنکس که بر ستیزه عقل
دست در باده مغانه زند
دل چو از چشم یار مست شود
تیر مقصود بر نشانه زند

نویسنده: رضا قهرمانی
نمی دانم چرا با من به حکم بدگمانیها
چو بادامی همه تن پشت چشم از سرگرانیها
بقدر طاعت عاشق بود بی رحمی خوبان
کشم شمشیر جورش را بسنگ از سخت جانیها
بهاران را از آنسو دوست نیدارم که این موسم
شباهت گونه ای دارد به ایام جوانیها
فرا گیرم هزاران نکته از طرز نگاه او
کسی چون من نمیفهمد زبان بی زبانیها
ازو در رقص پاکوبی ،زمن سر در رهش دادن
ازو افشاندن دستی و از من جانفشانیها
چنان کز زور ضعف از چهره رنگ عاشقان خیزد
بود سوی تو پروازم،ببال ناتوانیها
هلاک آن خم ابرو که در هر جنبشی(جویا)
شکار خود کند دل را بروز شخ کمانیها

نویسنده: رضا قهرمانی
الحذار ای غافلان زین وحشت‌آباد الحذار
الفرار ای عاقلان زین دیومردم الفرار
ای عجب، دلتان نه بگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن زین آب‌های ناگوار
عرصه نادلگشا و بقعه نادلپسند
قرصه‌ای ناسودمند و شربتی ناسازگار
مرگ در وی حاکم و آفات در وی پادشاه
ظلم در وی قهرمان و فتنه در وی پیشکار
امن در وی مستحیل و عدل در وی ناامید
کام در وی ناروا، راحت در او ناپایدار
ماه را ننگ محاق و مهر را نقص کسوف
خاک را عیب زلازل چرخ را رنج دوار
مهر را خفاش دشمن، شمع را پروانه خصم
جهل را بر دست تیغ و عقل را بر پای خار
نرگسش بیمار بینی لاله‌اش دل‌سوخته
غنچه‌اش دلتنگ یابی و بنفشه سوگوار
تو چنین بی‌برگ در غربت به خواری تن‌زده
وز برای مقدمت روحانیان در انتظار
بوده‌ای یک قطره آب و پس شوی یک‌مشت خاک
در میانه چیست این آشوب و چندین کارزار

نویسنده: رضا قهرمانی
رخ نمودی و جهانی به تماشا برخاست
برقع افکندی و فریاد ز دلها برخاست
تخم اشکی که ز درد تو فشاندیم به خاک
نخل آهی شد و از سینة‌ صحرا برخاست
جز نکویی طمع از سلسلة نیک مدار
گوهرافشان بود ابری که ز دریا برخاست
هر قدم شور قیامت ز پی‌اش برخیزد
هر که با سلسلة عشق تو از جا برخاست
کو گذشتی که سحر روی به دنیا نکند
شام آن کس که چو مهر از سر دنیا برخاست
درخیالت به ره دیده و دل بسکه دوید
نگه از چشم ترم آبله برپا برخاست
سیر در جنت آزادی‌اش ارزانی باد
هر که مانند تو « جویا » ز تمنا برخاست

نویسنده: رضا قهرمانی
الله طلبی است کار اللهی را
سیری نبود نعمت آگاهی را
کی درد کم شود از شربت وصل
دریا نبرد تشنگی ماهی را

نویسنده: رضا قهرمانی
خوش آن سریکه در آنسر بود هوای حسین
خوش آندلی که در آندل بود ولای حسین
خوش آن تنی که براه حسین سپارد جان
خوش آن بدن که شود خاک کربلای حسین
خوش آنکه از همه عیش جهان نظر بندد
فشاند از مژه خوناب در عزای حسین...
خوش آنکه همچو نی اندر نواست در هر بند
زناله های غریبان بینوای حسین
خوش آنکه سر عوض پا نهد در ره او
که بر نهد سر خود را به خاکپای حسین
گمان به عمر ندارد مگر که (جودی) را
قضا دوباره کشاند به کربلای حسین

نویسنده: رضا قهرمانی
چو گل به تخت برآمد که خسرو در چمنم
خدایگان ریاحین و شاه انجمنم
ز شاخ چتر زبرجد مراست در عالم
زمرد است جلال و ز لعل پیرهنم
سرو سنبل و شادی روی شمشادم
جمال سوسن و سرو و امید یاسمنم
ازین نیاید برهم لب من از خنده
که لاله کرد پر از برگ ارغوان دهنم
مرا خود ار لب خود آرزوی بوسه کند
کدام بلبل،من مست عشق خویشتنم
منم،منم که جهان رنگ و بوب من دارد
منم که دلبر باغ و عروس در چمنم
ولیکن این همه هست و چو باد برخیزد
حدیث من ورقی باز کن که من نه منم

نویسنده: رضا قهرمانی
افسوس که گرد قمرت هاله گرفت
خار آمد و اطراف گل و لاله گرفت
آهی که من از سینه کشیدم جانا
در روی تو آتش زد و تبخاله گرفت  ايران الدوله (جنت)

نویسنده: رضا قهرمانی
در شهر تو میخانه زیاد است، ولی من...
شوریده و دیوانه زیاد است، ولی من...
جمعیتی اطراف تو سرگرم طوافند
بر گِرد تو پروانه زیاد است، ولی من...
شیرینی و لیلایی و عذرایی و ویسی
از عشق تو افسانه زیاد است، ولی من...
بگذار که بغض تو بماند که بماند
هر چند تو را شانه زیاد است، ولی من...
این شعر پر از "من" شده؛ گفتی عوضش کن
باشد! "من" بیگانه زیاد است، ولی من

نویسنده: رضا قهرمانی
دشت خشكيد و زمين سوخت و باران نگرفت
زندگي بعد تو بر هيچ‌كس آسان نگرفت
چشمم افتاد به چشم تو ولي خيره نماند
شعله‌اي بود كه لرزيد، ولي جان نگرفت
دل به هركس كه رسيديم سپرديم ولي
قصه‌ي عاشقي ما سر و سامان نگرفت
تاج سر دادمش و سيم و زر، اما از من
عشق جز عمر گرانمايه به تاوان نگرفت
مثل نوري كه به سوي ابديت جاريست
قصه‌اي با تو شد آغاز كه پایان نگرفت... فاضل نظری

نویسنده: رضا قهرمانی
عقاب عاشـق خانه! بدون پر برگشت
غریب رفت، غریبانــه تـر پدر برگشت
رسید و دستش را، رو ی زنگ خانه گذاشت
طلوع کرد دوباره ستاره ای که نداشت!
دوید مادر و در چشـم های او نِگریست
-«سلام... » بعد درآن بازوان خسته گریست
که تشنه است کویـــری کــــه در تنش دارد
که هفت سال و دو ماه است که عطش دارد
«کدام سِحر، کدامین خزان اسیرت کرد
کدام برف به مویت نشست و پیرت کرد
که هفت سال غم انگیز بی صدا بودی
چقدر خواندمت امّـا... بگو کجا بودی؟!
همین که چشم گشودم به... مرد خانه نبود
رسید نامه ات امّـــا... نـــه! عاشقـــانه نبود
حدیث غمزه ی لیلا و مرگ مجنون بود
رسید نامه ات امّــا وصیّت خـــون بود
نگاه کن پسرت را که شکل درد شده
که هفت سال شکست ست تا که مرد شده!
که رفت شوکت خورشید و سایه ها ماندند
تــو کـــوچ کردی و با مـــا کنایه هــــا ماندند
که هیچ حرف جدیدی به غیر غم نزدیم
فقط کنــایه شنیدیم و -آه!- دم نزدیــــم
نمرده بودی و پر می زدند کرکس ها
به خواستگاری من آمدند ناکس ها!
شکنجه دیدی و اینجا از عافیت گفتند
نمرده بـــودی و صد بار تسلیت گفتند
تمــام شهر گرفتار ترس و بیــم شدند
تو زنده بودی و این بچّه ها یتیم شدند
هر آنکه ماند گرفتـــار واژه ی «خود » شد
تو رفتی از برِ ما و هر آنچه می شد، شد!!
بــه بــــاد طعنه گرفتند کــار ِ مَردَم را
سکوت کردم و خوردم صدای دردم را
منـی کـــه مونس رنــــج دقایقت بـــودم
سکوت کردم و ماندم... که عاشقت بودم!! »
نگـــاه کردم و دیدم پدر سرش خـم بود
نه! غم نداشت، پدر واقعاً خود غم بود!!
پدر شکستن ابری میان هق هق بود
پدر اگرچــه غریبه، هنـــوز عاشق بود  سید مهدی موسوی

نویسنده: رضا قهرمانی
فقط در چنگِ حزب باد گیرند
به دستِ عده ای شیّاد گیرند
ببین کورش پدر ، فرزندهایت؛
همه در بندِ استبداد گیرند!  عباس آزادمنش

نویسنده: رضا قهرمانی
آغوش تو چقدر می آید به قامتم
در آن به قدر پیرهن خویش راحتم
می پوشمت که سخت برازنده ی منی
امشب به شب نشینی خورشید دعوتم
با خود تو را به اوج _ به معراج_ می برم
امشب اگر به خاک بریزد خجالتم
ده رند خبره اند سرانگشت های تو
یورش می آورند شبانه به غارتم
این ده شریک قافله، این ده رفیق دزد
تا آمدم به خویش، ندادند مهلتم
بازار شام کن شب مان را به موی خود
بگذار تا شلوغ شود با تو خلوتم
بر شانه ام گدازه ای از بوسه ها گذار
قافم ولی تمام شده استقامتم
بگذار تا دخیل ببندم به دامنت
حالا که در حریم تو گرم زیارتم
من سیرتم همان که تو می خواستی شده
لب تر کنی عوض شود این بار صورتم!
جنگیدم و به گنج تو فرمانروا شدم
این است از تمامی دنیا غنیمتم
با من بمان که نوبت پیروزی من است
چیزی نمانده است به پایان فرصت

نویسنده: رضا قهرمانی
صدای پای کسی باغ را تکان می داد
شروع حادثه ای شوم را نشان می داد
حریم امن چمن زیر چکمه له می شد
چنان فجیع ،که بیننده را تکان می داد
هجوم سرخ تبر بود و حجم سبز چمن
جوانه روی زمین اوفتاده جان می داد
بنفشه در پس سنگی به خویش میلرزید
از آن شکنجه که آلاله را خزان می داد
نشسته بود کلاغی سر منارۀ سرو
به نقطه ای که صبا پیش از آن اذان می داد
زبان معترض غنچه کار ساز نبود
چرا که داس مگر لحظه ای امان می داد
چنان در آتش غم می گداخت گندم زار
که خاک سوخته اش نیز بوی نان می داد
به جای این همه غمباد های تلخ ای کاش
خدای صبر جمیلی به باغبان می داد محمد سلمانی

نویسنده: رضا قهرمانی
زندان آن زن
مانتوی قرمزش بود
زندان آن پلیس ها
ماشین سیاه شان
زندان پدرم
کت و شلوار راه راهش بود
که راه اداره را فراموش نمی کرد
زندانی های زیادی
در خیابان راه می روند
با تلفن حرف می زنند
سیگار می کشند
مثلا آن زن
زندانش آشپزخانه ی کوچکی ست
یا آن مرد
که زندانش را در آغوش گرفته
و دنبال شیر خشک می گردد
یا آن چند نفر
که زندانشان اتوبوسی ست
که هر روز شش صبح
به سمت کارخانه می رود...
زندان من و تو اما
تخت خوابی دو نفره بود
که روزها از آن
فرار می کردیم
و شب ها
ما را باز می گرداندند
چراغ ها که خاموش می شد
زیر ملحفه ای راه راه
خود را به خواب می زدیم
تا صدای گریه ی
هم سلولی مان را نشنویم ...

نویسنده: رضا قهرمانی
نمي خواهم بگویم دیگر از روی پری روها
به پایان آمده دوران شعر چشم و ابروها
هوای شاملو پیچیده در ذهن غزلهایم
هوای تازه در اندیشه های کنج پستوها
بنای واژه هایم بر سرم آوارشد اما
بنا دارم بسازم بر همین ویرانه باروها
پرستوها اگر رفتند گنجشکان که مي مانند
چرا دلتنگ باید باشم از کوچ پرستوها
پرم از مادری از مهر از آهنگ زن بودن
بکش ای باد رقص چادرم را تا فراسوها
هواخوب است من خوبم و حال شعر من خوب است
چه غم پشت سرم دیگر چه مي گویند بد گوها
و خواهم دید روزی جوجه ارد کهای زشتم را
میان آسمان در دسته ي زیبا ترین قوها

نویسنده: رضا قهرمانی

عشق راستین از خویشتن فارغ است. و از هرچه ترس رها .بدون هیچ چشمداشت و اندکی توقع خود را بر محبوب فرو می باراند.شادمانی اش در بخشیدن است نه ستاندن .عشق یعنی ظهور خدا.و نیرومندترین قدرت مغناطیسی موجود در عالم.عشق پاک فارغ از خویشتن –بی نیاز از هرگونه طلب و انتظار-به ناچار هم جنس و هم سنگ خود را به سوی خود می کشاند.هر چند کمتر کسی از عشق حقیقی بویی برده است.آدمی که در مهر و محبت خود غاصب و خودخواه یا ترسو است قهرا آنچه را دوست می دارد از دست می دهد .حسد بزرگترین دشمن عشق است .چون تخیل از دیدن کشش محبوب به سوی دیگری سر به شورش بر می دارد و اگر این ترس ها خنثی نشوند بی تردید به عینیت در می آیند...


مطالب مرتبط:
نویسنده: رضا قهرمانی
اول که آمدند کمی مهربان شدند
با آبها وآینه ها هم زبان شدند
اما همینکه خار به پای یکی خلید
حتی به آب و آینه هم بد گمان شدند
اول قرار بود نباشند اینچنین
وقتی که آمدند چنین وچنان شدند
مانند سیل،مثل وبا مثل زلزله
عین بلای آمده از اسمان شدند
دل سوختند،دست بریدند،سرزدند
بی اعتنا به سرزنش این وآن شدند
بسیار خانه ها که به تاراج باد رفت
بسیار خانه وار که بی خانمان شدند
بسیاری از هجوم تبرها گریختند
بسیاری از هراس هرس نیمه جان شدند
یک عده در کنار تبر گرم عیش ونوش
یک عده سوگوار درخت جوان شدند
فردا که شد مدیحه سرایان یکی یکی
از جمله شاعران بزرگ زمان شدند
یک عده نیز مثل من و دوستان من
گرد آمدند و راوی این داستان شدند  محمد سلمانی

نویسنده: رضا قهرمانی
اگر آزادی اش قطع و هرس شد
کجا تسلیم زندان و هوس شد؟
قناری کی تواند لال باشد؟
اگر چه منزلش کنجِ قفس شد! عباس آزادمنش

نویسنده: رضا قهرمانی
اندكي بدي در نهاد تو
اندكي بدي در نهاد من
اندكي بدي در نهاد ما... -
و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود مي‌آيد.
آبريزي كوچك به هر سراچه - هرچند كه خلوتگاه عشقي باشد -
نهر را
از براي آن‌كه به گنداب درنشيند
كفايت است. احمد شاملو 

نویسنده: رضا قهرمانی
گفتم: بروم از درت اي دوست و يا نه؟
گفتا: که بفرما و ميار عذر و بهانه
گفتم که تو لجباز بدينگونه نبودي
گفتا که بياموختم از دور زمانه
گفتم نظر لطف باين ذره نشان ده
گفتا که چنان رو نبود از تو نشانه
گفتم که چو پرسند چرا ترک تو کردم؟
گفتا: تو چنين گو که دراز است بهانه
گفتم بخدا طاقت جور تو ندارم
گفتا بود اين حرف ز تو بي ادبانه
گفتم: که کجا بي تو توان رفت بفرما؟
گفتا که جهانراست بسي وسع کرانه
گفتم: بجفا رنج مده اهل وفا را
گفتا صله ي اهل وفا جز به جفا، نه
بر بند زبان را ز پي شکوه (منيژه)
گر آتش غم برکشد از قلب زبانه

نویسنده: رضا قهرمانی
چند روزی ست که خاکستری ام
در شبستان غزل بستری ام
طبعم آبستن شعری ست شگفت
در تب لحظه ی بارآوری ام
مثل این است که دارد کم کم
می دهد گل ، تب نیلوفری ام
بعد از این صاحب تورات و زبور
یا سلیمانی از انگشتری ام
گرچه یک وسوسه ی شیطانی
می زند طعنه به پیغمبری ام
در خودم نیستم انگار ای عشق
لحظه ای دیو و زمانی پری ام
نه ، چنین نیست!هوایی شده ام!
شاعرم ، شاعر لفظ دری ام
ذره ای عشق و صمیمیت را
بفروشند اگر ، مشتری ام
باز ای عشق اهورایی من
به کجا می کشی و می بری ام؟
خواب رنگین تو را خواهم دید؟
آه! از این همه خوش باوری ام  محمد سلمانی 

نویسنده: رضا قهرمانی
همه چيز تازه است؛
شكوفه‌ها و برگ‌هايي كه تارك جنبنده‌ي نارون را اكليل زده‌اند،
و حتي لانه‌ي زير لبه‌ي بام؛-
چه، در لانه‌ي سال پيش، مرغان بجاي نمانده‍‌اند!

هر كس و هر چيز غرقه در جواني و عشق،
از نخستين لذت خويش سرمست است.
و از آسمان صاف فراز سر خود
به لطافت سيال شب پي مي‌برد.

اي دوشيزه‌اي كه اين چامه‌ي بي‌پيرايه را مي‌خواني،
از جواني خود بهره برگير، پايدار نخواهد ماند؛
از عطر بهار عمر خود بهره برگير
چرا كه، آوخ، هميشه بهار نخواهد بود!

از بهار عشق و جواني بهره برگير،
و باقي را هر چه هست به فرشته‌ي نيكوكاري واگذار؛
چرا كه زمان بزودي اين حقيقت را بتو خواهد آموخت.
كه در لانه‌ي سال پيش، مرغان بجاي نمانده‌اند!  هنری لانگ فلو 

نویسنده: رضا قهرمانی
من تماميِ مردگان بودم:
مرده‌ي پرندگاني كه مي‌خوانند
و خاموشند،
مرده‌ي زيباترينِ جانوران
بر خاك و در آب،
مرده‌ي آدميان
از بد و خوب.

من آنجا بودم
در گذشته
بي‌سرود.
با من رازي نبود
نه تبسمي
نه حسرتي.

به مهر
مرا
بي‌گاه
در خواب ديدي
و با تو بيدار شدم. احمد شاملو 

نویسنده: رضا قهرمانی
اي که صورت تو سيرت مزدايي بود
اي که در سيرت تو صورت يکتائي بود
اي که در آينۀ آينه داران رخت
جلوۀ ايزدي و فرٌ اهورايي بود
آن خرامنده نگاهت که نظر با ما داشت
در نظر گاه دلم آهوي صحرايي بود
تا به کار تو همه فتنه و جادو افتاد
کار من عاشقي و مستي و شيدايي بود
من در آتشکدۀ چشم تو جان سوخته ام
اي که داغ نگهت آتش هر جايي بود
بي تو اي يوسف مصري دل بيمار مرا
صبر يعقوبي و سوداي زليخاني بود
خندۀ شوخ تو و گريۀ مستانۀ من
به وداعت تو نديدي چه تماشايي بود
گفته بودم که زهجران تو جان خواهم داد
به فراق تو مرا وه چه شکيبايي بود

نویسنده: رضا قهرمانی
تيرِ زهرآگين طعنش مانده در چشمان
تكيه داده خسته‌جان، بر نيزه‌ي تنهايي‌اش بي‌كس
هيچش آن دستانِ خون آلوده
پنداري
به فرمان نيست.
آنچه هر سو در افق گه‌گاه مي‌بيند
شيهه‌ي اسبانِ رعد و نيزه‌بارِ آذرخشان است.

در گذارِ باد
مي‌زند فرياد:
«- از ستيغِ آسمان پيوندِ البزِ مه‌آلوده
يا حريرِ رازبفتِ قصّه‌هاي دور،
بال بگشاي از كنامِ خويش
اي سيمرغِ رازآموز!

بنگر اين‌جا در نبردِ اين دژآيينان
عرصه بر آزادگان تنگ است
كار از بازوي مردي و جوانمردي گذشته است.
روزگارِ رنگ و نيرنگ است.

باد، اين چاووشِ راهِ كاروانِ گرد
نغمه‌پردازِ شكستِ خيلِ مغرورِ سپاهِ من
مي‌سرايد در نهفتِ پرده‌هاي برگ
قصّه‌هاي مرگ
وان دگر سو،
كركسِ پيري، بر اوجِ آسمانِ سرد،
گرم مي‌خواند سرودِ فتحِ اهريمن

گفته بودي گاهِ سختي‌ها،
در حصارِ شوربختي‌ها؛
پَرِّ تو در آتش اندازم به ياري خوانمت باري،
اينك اين‌جا شعله‌اي برجا نمانده در سياهي‌ها
تا پَرَت در آتش اندازم
و به ياري خوانمت
با چترِ طاووسانِ مستِ آرزويِ خويش،
از نهان‌گاهِ ستيغِ ابرپوشِ تيره‌ي البرز
يا حريرِ رازبفتِ قصّه‌هاي دور.

شعله‌اي گر نيست اينجا تا پَرَت در آتش اندازم
و به ياري خوانمت يك‌دم به بامِ خويش؛
بشنو اين فريادها را بشنو اي سيمرغ!
وز چكادِ آسمانْ‌پيوندِ البرزِ مه‌آلوده
بال بگشاي از كنامِ خويش.» شفیعی کدکنی 

نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: علی فانی
شاعر: مجتبی روشن روان 

به طاها به یاسین به معراج احمد
به قدر و به کوثر به رضوان و طوبی
به وحی الهی به قرآن جاری
به تورات موسی و انجیل عیسی
بسی پادشاهی کنم در گدایی
چو باشم گدای گدایان زهرا
چه شب ها که زهرا دعا کرده تا ما
همه شیعه گردیم و بی تاب مولا
غلامی این خانواده دلیل و مراد خدا بوده از خلقت ما
مسیرت مشخص، امیرت مشخص، مکن دل ای دل بزن دل به دریا
که دنیا به خسران عقبا نیرزد
به دوری ز اولاد زهرا نیرزد.
و این زندگانی فانی جوانی
خوشی های امروز و اینجا
به افسوس بسیار فردا نیرزد

اگر عاشقانه هوادار یاری
اگر مخلصانه گرفتار یاری
اگر آبرو میگذاری به پایش
یقینا یقینا خریدار یاری
بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟
چه اندازه در ندبه ها زاری یابی؟
به شانه کشیدی غم سینه اش را؟
و یا چون بقیه تو سربار یاری
اگر یک نفر را به او وصل کردی
برای سپاهش تو سردار یاری
به گریه شبی را سحر کردی یا نه؟
چه مقدار بی تاب و بیمار یاری؟
دل آشفته بودن دلیل کمی نیست
اگر بی قراری بدان یار یاری
و پایان این بی قراری بهشت است
بهشتی که سرخوش ز دیدار یاری

نسیم کرامت وزیدن گرفته
و باران رحمت چکیدن گرفته
مبادا بدوزی نگاه دلت را
به مردم که بازار یوسف فروشی در این دوره بد شدیدا گرفته
خدایا به روی درخشان مهدی
به زلف سیاه و پریشان مهدی
به قلب رئوفش که دریای داغ است
به چشمان از غصه گریان مهدی
به لبهای گرم علی یا علی اش
به ذکر حسین و حسن جان مهدی
به دست کریم و نگاه رحیمش
به چشم امید فقیران مهدی
به حال نیاز و قنوت نمازش
به سبحان سبحان سبحان مهدی
به برق نگاه به خال سیاهش
به عطر ملیح گریبان مهدی
به حج جمیلش به جاه جلیلش
به صوت حجازی قرآن مهدی
به صبح عراق و شبانگاه شامش
به آهنگ سمت خراسان مهدی
به جان داده های مسیر عبورش
به شهد شهود شهیدان مهدی
مرا دائم الاشتیاقش بگردان
مرا سینه چاک فراقش بگردان
تفضل بفرما بر این بنده بی سر و پا
مرا همدم و محرم و هم رکاب
سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان
یا مهدی یامهدی مددی

دانلود 


برچسب‌ها: دانلود دکلمه به طاها به یاسین علی فانی
نویسنده: رضا قهرمانی
آتش عشق چو زبانه زند
خاک در دیدهء زمانه زند
عقل را سوی عشق ره ندهند
ور بسی سر به آستانه زند
خنگ آنکس که بر ستیزه عقل
دست در باده مغانه زند
دل چو از چشم یار مست شود
تیر مقصود بر نشانه زند

نویسنده: رضا قهرمانی
با نبایدها و بایدهایت کم کم ساختیم
دوستان دیدیم می سازند ما هم ساختیم
زاهدا ما غافل از رنج قناعت نیستیم
تاکه فهمیدیم شادی نیست با غم ساختیم
خون دل خوردیم با انگورها وخمره ها
عاقبت اسباب شادی را فراهم ساختیم
محتسب می خورد و در میخانه خم هارا شکست
ما ولی خود را به حفظ باده ملزم ساختیم!!
اهل مسجد نیستیم اما در این میخانه ها
کی کمینگاهی برای ابن ملجم ساختیم؟
زندگی با ما چه کرد ای زاهد غافل مگر؟
او دمادم سوخت مارا ما دمادم ساختیم
با می و معشوق و رقص شعله وقدری گناه
ما بهشت دیگری را در جهنم ساختیم  محمد سلمانی 

نویسنده: رضا قهرمانی
از شریعتی به شیخ فضل الله رسیدیم
تا جلال آل احمد رفتیم و
از انقلاب گذشتیم...
تمام راه را اشتباه آمده بودیم،
آزادی،
آن‌سوی چراغ قرمزها بود... یغما گلرویی

نویسنده: رضا قهرمانی
عهد و پيمان تو با باد صبا يکسان است
روي زيباي تو از ماه جهان تابان است
قد دلجوي تو سبقت ز قد سرو ربود
چشمۀ زندگي اندر لب تو پنهان است
گشته محراب همه شيفتگان ابرويت
بهر دلها مژه ات کارگر از پيکان است
نرگس مست شده واله آن چشمانت
چشم تو رهزن بس دين و دل و ايمان است
خرمن زلف تو داني به چه مانداي ماه
گوئيا فکر پريشان و شب هجران است
(مريما) آب حيات از ظلمات ار خواهي
زلف او گير در آن رشتۀ جاويدان است

نویسنده: رضا قهرمانی
سخت نگیر
آرام‌ باش
رویاهای روشن خود را مرور کن،
و نزدیک‌تر بیا
آدمی ادامه آرام آدمی‌ست،
و همین خوب است که آدمی
آدمی را دوست می‌دارد...  سیدعلی صالحی

نویسنده: رضا قهرمانی
ترا ميخواهم اي جان، تا به قربانت شود جانم
چو شمعي در شبستان غمت نالان و لرزانم
منم آن غم نصيبي کز ستم افتاده ام از پا
گناه من در اين دنيا چه بود آيا؟ نميدانم
نميداني که هجرانت چه آتشها زند بردل
تبت را دوست دارم وز غمت پيوسته نالانم
خيال روي تو تا بردلم هر نيمه شب افتد
به يادت دمبدم مخمورم و زار و غزلخوانم
بسوز از آتش وصلي پر پروانه ي دل را
که ديگر طاقتم نبود ز غم سر در گريبانم
مرا خاکستر از عشقت کن و بر باد ده هستي
مرا ياد تو بس اي رونق افزاي گلستانم
(مرا عهدي است با جانان که تا جان در بدن دارم)
نه پيوندم به جمع ديگران پابند ايمانم
بگير اي دوست دستم تا رسم بر ساحل وصلت
که گوهر وار در گرداب غم همراز مرجانم

نویسنده: رضا قهرمانی
همیشه دیده ام تر باشد ای عُمر
نصیبم غفلت و شر باشد ای عُمر
به شادی جام امشب را بنویشیم
که شاید شام آخر باشد ای عُمر!  عباس آزادمنش

نویسنده: رضا قهرمانی
بگذار بگريم من و بگذار بگريم
بگذار در اين نيمه شب تار بگريم
در ماتم پژمردن گلهاي اميدم
بگذار که چون ابر به گلزار بگريم
مرغ دل من پر زد و افتاد به دامش
بگذار بر اين مرغ گرفتار بگريم
غمخوار من خسته بجز ديده ي من نيست
بگذار به غمخواري خود زار بگريم
او رفت و اميد دل من دور شد از من
بگذار که در دوري دلدار بگريم
در ورطه ديوانگي ام مي کشد اين عشق
بگذار براين عاقبت کار بگريم
او خنده زنان رفت و مرا اشک فشان کرد
بگذار بگريم من و بگذار بگريم  مريم ملک ابراهيمي

نویسنده: رضا قهرمانی

Google