جشنواره
حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
جان از غم دوست رستنی نیست
زین دام هلاک جستنی نیست
آن فتنه که خواستی و برخاست
تا ننشانی، نشستنی نیست
بگسست علاقه
ای که اش من
پنداشتمی کسستنی نیست
از کردن توبه، توبه کردم
این توبه دگر شکستنی نیست...
عارف قزوینی

نویسنده: رضا قهرمانی
ابرویش تا رقم قتل من امضاء میکرد
مژه این حکم برون نامده اجرا میکرد
بچه حالی که دل سنگ به حالم میسوخت
چشم خونریز وی این حال تماشا میکرد
قدش از هر قدمی فتنه به پا میانگیخت
لبش از هر سخنی مفسده برپا میکرد
همه در واهمه این مردم از آن مردم چشم
این همه همهمه یک بی سر و بی پا میکرد
از در دیدهء هر کس که گذر کرده هنوز
دور از دیده نگردیده به دل جا میکرد
هر دلی را که شدی خیل خیالش داخل
محو چون داخله ی مملکت ما میکرد
من بهر شاخی ازین باغ ز بیداد محیط
آشیان بستم ، از آنجا پر من وا میکرد
تلخکامی من از زندگی این بس که دلم
شهد آسایش، از مرگ تمنا میکرد
پیش از آنی که زند سبزه سر از خاکش کاش
دل (عارف) هوس سبزه و صحرا میکرد

نویسنده: رضا قهرمانی
بزرگوارا دنیا ندارد آن عظمت
که هیچ‌کس را زیبد بدان سرافرازی
شرف به فضل و هنر باشد و ترا همه هست
بدین نعیم مزور چرا همی‌نازی
ز چیست کاهل هنر را نمی‌کنی تمییز
تو نیز هم به هنر در زمانه ممتازی 
ظهیرالدین فاریابی

نویسنده: رضا قهرمانی

حسین پژمان بختیاری شاعر و ترانه سرا در سال ۱۲۷۹ در تهران بدنیا آمد. ودر سوم آذر ماه ١٣۵٣ در سن٧۴ سالگی بر اثر بیماری سرطان در تهران درگذشت.

پدر ایشان ،علیمرادخان میرپنج از سرداران دوران مشروطه بود که در اواخر قاجاریه، به منظور تصدی مناصب نظامی به تهران می رود و و مادرش عالمتاج قائم مقامی (ژاله) و شاعر بود .
وی پس از اتمام تحصیلاتش در تهران و آشنایی با زبان و ادبیات فرانسه در وزارت پست و تلگراف مشغول بکار شد و تا زمان بازنشستگی در آنجا خدمت کرد.
پژمان بختیاری  در زمینه ای دیگری نیز فعالیت داشت و آثاری هم از زبان فرانسه به فارسی ترجمه نموده است .
وی با شاعران هم دوره خود مانند ملک اشعرای بهار، رهی معیری  همنشینی و معاشرت داشت.

پژمان بختیاری در دوران پایانی عمر گرفتار بیماری سرطان شد و سر انجام در سوم آذر ماه ١٣۵٣ در سن٧۴ سالگی درگذشت. و در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

آثار پژمان بختیاری:
دیوان اشعار،زن بیچاره،خاشاک،محاکمه شاعر،اندرز یک مادر،کویر اندیشه،تاریخ پست و تلگراف در ایران،سیه روز،محاکمه شاعر،اتش دل ،ترجمه آثار شاتوبرسان و...  

حکیمانه


مطالب مرتبط:
گزیده اشعار حسین پژمان بختیاری
نویسنده: رضا قهرمانی
دل گرچه هلاک جان و تن میخواهد
رسوائی جان خویشتن میخواهد
من فارغم از ملامت دشمن و دوست
خود حسن تو
،عذر دل من میخواهد

نویسنده: رضا قهرمانی
گر یک نفست ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
زنهار که سرمایه ی ملکت بجهان
عمرست، چنان کش گذرانی،گذرد

نویسنده: رضا قهرمانی
میان عشق و هوس گرچه فرق بسیار است
وجود هر دو درین کارخانه در کار است
تو پیر و عمل نیک شو بجو هر اصل
که تار سبحه هم از جنس تار زنار است
چو عاقبت همه کس را فنا بود در پی
کسی که کشته ی عشقت نگشت مردار است
شهید معرکه ی تو ز زندگی عاریست
کسی که زنده
ز میدان برون رود عار است
دعا کنم چو بحق برادران گویم
شفا مده بکسی کاو زعشق بیمار است
هزار قافله از ماروان فیض گذشت
خوشا دلی که به نزدیک صبح بیدار است

نویسنده: رضا قهرمانی
مگر تو بی‌خبری کاندر این مقام ترا
چه دشمنان حسودند و دوستان غیور
بکوش تا به سلامت به مأمنی برسی
که راه سخت مخوف است و منزلی بس دور 
ظهیر فارابی

نویسنده: رضا قهرمانی
خیز ای ساقی و پر کن زکرم شیشه ی ما
پیش از آنی که کند سیل اجل ریشه ما
بهر یک جرعه ی می منت ساقی نکشیم
اشک ما باده ی ما،دیده ما شیشه ما
همچو فرهاد بود پیشه ما کوه کنی
کوه ما سینه ما، ناخن ما تیشه ی ما
دانم ای عشق قوی پنجه چه خواهی کردن
دست بردار نه
ای، تا نکنی ریشه ی ما
عشق شیری است قوی پنجه و میگوید فاش
هر که از جان گذرد،بگذرد از پیشه ی ما

نویسنده: رضا قهرمانی
در زیر کلاله اش گل و لاله نگر
در هر بن مو دلی و صد ناله نگر
سالی که بود دو
ازده مه دیدی
ماهی که بود،دوازده سال نگر

نویسنده: رضا قهرمانی
ماه من در صید دلها دامگاهی ساخته
هر دلی را صید خود از یک نگاهی ساخته
دل نباشد کو اسیر قید آن طرار نیست
بهر صیدی هر دلی ،دامی و راهی ساخته
صید یکدل را از ابروی کمان کش کرده است
دیگری را صید مژگان سیاهی ساخته
ساکن بتخانه ای را صید آهی میکند
زاهدی را صید و پابند گناهی میکند
هر سری را سِّری از اسرار عشق آموخته
از برای هر سری رنگی کلاهی ساخته
گه دهد بیگانگانرا شربت شیرین وصل
و آشنایانرا
ز وصل خود تباهی ساخته
گاه رنجش کاه را سنگینی کوهی دهد
گاه بخشش کوه را همسنگ کاهی ساخته
عارفی را با کمال فقر خرمن سوخته
جاهلی را با کمال جهل شاهی ساخته

نویسنده: رضا قهرمانی
رفتیم من و دیده طواف دل ریش
دیدیم که دل نیست بسر منزل خویش
ما و دل و دیده هر سه سرگرد
انیم
کاین کیست که انداخته ما در تشویش

نویسنده: رضا قهرمانی
کجا شد آنکه روزی خواست عاشق کشتنت بیند
بدستی تیغ و در دست دگر دست منت بیند
خوشا جاندادن صیدی که در هنگام جاندادن‏
کمند صید بند و بازوی صید افکنت بیند
نمیدانم بمحشر حال آن عاشق چه خواهد شد
که نتوانست اینجا دست کس در دامنت بیند
گر از قتلی گذشتی از ترحم نیست میدانم‏
که میترسی مباد
ا غیر یکدم با منت بیند
خزان گردد بهار حسن تو ایکاش تا(طوفان)
بسوی خویشتن با چشم حسرت دیدنت بیند طوفان مازندرانی

نویسنده: رضا قهرمانی
ای ز آتش عشقت بدلم سوز امروز
وی سوز تو در جان غم اندوز امروز
گفتی که بگو، چه روز ریزم خونت
قربان سر تو گردم امروز،امروز

نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: خسرو شکیبایی
شاعر: سهراب سپهری

 

كار مانيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است
كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم
صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم
هيجان ها را پرواز دهيم
روي
ادراك ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
نام را باز ستانيم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم
كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي ِ آواز حقيقت بدويم 

دانلود 

 

نویسنده: رضا قهرمانی
غمت مشکل بیک دل گنجد و این مشکل دیگر
که من در خود نمی بینم،جز این دل یکدل دیگر
چو در کویت کنم منزل مرا بر دل گران آید
و از کویت روم بیرون ندارم منزل دیگر
دلم مشکل برد جان از غمت وین مشکل دیگر
که جا گیرد غمت بعد از دل من در دل دیگر
نیم غمگین اگر زد حاصلمرا برق از آن داغم
که گر برق دگر آید ندارم حاصل دیگر
سرشته در ازل با رحم شد، آب و گل آدم‏
چه شد رحم تو جانا گرنه‏ای
ز آب و گل دیگر
بیکدل با دو دلبر مهرورزی از هوس باشد
نجویم دلبر دیگر نیابم تا دل دیگر
دلی داری به بیرحمی،دل صیاد از آن خوشتر
زبانی در کنایت خنجر فولاد از آن خوشتر
نوای شیه ی شبریز خسرو گوش شیرین را
خوشست اما صدای تیشه فرهاد از آن خوشتر

نویسنده: رضا قهرمانی
از طپیدن نیست پروازم تمنا در قفس‏
ذوق صیادم برد هر لحظه از جا در قفس‏
تنگ باشد، همچنان در دیده ی مرغ اسیر
گرچه باشد وسعت دامان صحرا در قفس
یک دو رو
ز دیگرم چون خواهی ای صیاد کشت‏
ناله‏ام را گوش کن امروز و فردا در قفس
یک گرفتاری کند کی چاره ی ذوق مرا
کاش صیادم گذارد بند برپا در قفس‏
تا نیفتد در پی صید دگر صیاد من‏
گاه جا در دام گیرم گاه مأوا در قفس‏
گر شوم آزاد(طوفان)قدرت پرواز کو
بالهایم ریخته در دام و پرها در قفس  طوفان مازندرانی

نویسنده: رضا قهرمانی
یاری که زمهر و عاطفت بود بری
گر چند بدلبری کند جلوه گری
خاریست که پنهان شده در پرده
ء گل
دیوی است که پیدا شده در نقش پری

نویسنده: رضا قهرمانی
آنکس که در طریقت رندی قدم زند
شایسته نیستش که دم از بیش و کم زند
بیگانه از حقیقت عشق است بی گمان
آنکس که با وجود تو از خویش دم زند
از لوح سینه زنگ تعلق
ز دوده به
آنرا که نقش مهر تو بر دل رقم زند
چون نیست در سراچهء گیتی مجال حال
خوشوقت آنکه خیمه به ملک عدم زند
آخر به خاک تیره بود جای آدمی
ور از شکوه تکیه بر او رنگ جم زند
زین شعله همرهان به حقیقت بود ملول
(طوسی) که دم ز صحبت اهل کرم زند

نویسنده: رضا قهرمانی
با من دلخسته ای دلدار جنگیدن چرا؟
تو غزال گلشن حسنی، پلنگیدن چرا؟
با مسلمانان مسکین  ،کافریدن بهر چه
با گرفتاران مستضعف ،درنگیدن چرا؟
می نگاهی با من و می التفاتی با رقیب
با من یکرنگ
ای گلرخ دو رنگیدن چرا؟
از سر کویت من دیوانه را راندی بسنگ
دلبرا دنگی مرا کافیست، سنگیدن چرا؟
ای که می سهوی دمادم با وجود عقل و هوش
باده ایدن از برای چیست ، بنگیدن چرا؟
هر یک از قوس قضا تیر اجل خواهد خورد
مردمان را گو که این توپ و تفنگیدن چرا؟
طرزیا، چون در طریق عاشقی می مقصدی
همچو ز ها  دریائی عذر لنگیدن چرا؟

نویسنده: رضا قهرمانی
هر کس که نه عیب خویش بیند کور است
آن بی بصر از منزل مقصود دور است
در حالت کوری
اگرش پای نظر
آید به سر عیب کسی معذور است

نویسنده: رضا قهرمانی
چشم اگر گرید سزد چون دور ماند از روی دوست
دل چرا نالد که دارد منزل اندر کوی دوست
هست ما را خلوت دل منزل او سالها
غیر اگر
امروز دارد جای در پهلوی دوست
هر چه زان بیدادگر بیداد می بینم (طراز)
وه چه حالست اینکه بازم میکشد دل سوی دوست

نویسنده: رضا قهرمانی
آنچه معلوم شد از کار خرابات این است
که علاج غم دیرینه می دیرین است
باده را عیب نگفتند بجز تلخی طعم
بی خبر کز کف شیرین دهنان شیرین است
نقطه ٔ عشق بود مرکز پرگار وجود
آنچه بیرون بود از دایره
ء عقل این است طراز یزدی

نویسنده: رضا قهرمانی
نخست این قدرت بی وفا ندانستند
وگرنه دل بتو دلدادگان نمی بستند
بگفتمش زتو خواهم برید گفت به ناز
بسا کسان که ریدند و باز پیوستند
ز تند خوئیت از مدعی کناره گرفت
چه غم تو جور کن
ایدوست،دیگران هستند
دریغ و درد که وصل بتان میسر نیست
مگر به سیم و زر و عاشقان ،تهی دستند
وفا کنند اگر بعد از این بتان شاید
که کرده اند جفا آنچه می توانستند
چه لعبتی تو که در وصف طلعت چو (طراز)
سخنوران همه از عجز خامه بشکستند

نویسنده: رضا قهرمانی
روزی که به مرگ گل نشیند گلشن
بلبل شود
از مرثیه خوانان چمن
میراث گل و لاله چو تقسیم کنند
رنگ از تو نکهت از تو داغ از من

نویسنده: رضا قهرمانی
کام از فلک سفه نجوئی که خطا نیست
شایسته ی خاریدن سر ناخن پا نیست
چون زلف تو یکسر همه قیدم، همه بندم
یکموی من از سلسله عشق رها نیست
زنجیر به پایم چخ نهی شوق کفاست
مجنون ترا سلسله ئی همچو وفا نیست
خون دل ما رنگ وفا دارد از آن رو
از دست تو هرگز نرود رنگ حنا نیست
برگی
ز دلم زین چمن سبز نجنبد
آری اثر مهر درین آب و هوا نیست
ای بخت سیه چون نکنم شکر که چون هست
در بال تو آن یمن که در بال هما نیست
بشکن دلم ای عشق که این شیشه ی خاموش
صد بار اگر بشکنیش نیم صدا نیست
(طالب) بدعا کام نجوئی که درین عهد
تاثیر دعائیست که در ملک دعا نیست
طالب آملی

نویسنده: رضا قهرمانی
تسلیم شدم بدهر و غمگین نشدم
با کجروی زمانه در کین نشدم
صد شکر که
امید نیستم بکسی
امید بحق بستم و بدبین نشدم 
جهانگیر خان ضیائی

نویسنده: رضا قهرمانی
عمریست که در سوز و گدازیم بی تو
دیوانه صفت در تک و تازم بی تو
خوش باشم اگر شبی بیاد زلفت
با چرخ سیه کاسه
، چه سازم بی تو

نویسنده: رضا قهرمانی
آری ضرورت است تحمل بجور دوست
گر خاطر تو طالب میل رضای اوست
وز غیر میل دوست، طلب میکنی از او
تو دوستدار نفس خودی نی هوای دوست
آنگاه لاف مهر و محبت ،توان زدن
کاندر رضای او گذری
ز آنچه غیر اوست
از دوست غیر دوست نخواهیم حاجتی
گر دوست با من است جر اینم نه آرزوست
چون کامکار هر دو جهانی بلطف یار
دیگر ترا چه کام و چه فکر و چه جستجوست...
جهانگیر خان ضیائی

نویسنده: رضا قهرمانی
افسوس که ما عمر تباهی داریم
در حضرت او روی سیاهی داریم
هر روز از او لطفی و از ما گنهی است
شکرانه هر لطف
، گناهی داریم

نویسنده: رضا قهرمانی
گوی آنکه جهان کرد پدیدار که بوده است؟
کرد این همگی ثابت و سیار که بوده است؟
ایوان فلک را که بدین فرو شکوه است
استاد که بودستی و معمار که بوده است؟
وین قصر بدین پایه ،بدین هندسه، بانیش
با اینهمه قندیل نگونسار که بوده است؟
دستی که بیاراست عروسان چمن را
چون سرو و گل و نرگس بیمار که بوده است؟
بلبل به چمن نغمه سرایی
ز که آموخت
منظور ازین نغمه و گفتار که بوده است؟...

نویسنده: رضا قهرمانی
روزگار افسرده دارد بس که بازار سخن
قیمت از صاحب سخن خواهد خریدار سخن؟
داد ازین ناحق سخن سنجان که گاه دوستی
می زند تحسینشان ناخن به رخسار سخن
من که معنی آفرینم کشته
ء تیغ غمم
چیست یارب در جهان حال ستمکار سخن
چشم یاری از که باشد شاعر بیچاره را؟
می کند طالع رقیبی با گرفتار سخن
غیر (صیدی) کاو ز غم گاهی نوای می زند
بلبلی دیگر نمی بینم به گلزار سخن

نویسنده: رضا قهرمانی
در آن محفل که از سوز جگر عود سخن سوزم
دماغ نکته سنجان را بسوی یاسمن سوزم
به هر گام جدایی رشک گام بیشتر دارم
به هجران تو در غربت ز داغ صد وطن سوزم
جفا
ای شمع هر کس در لباسی بیند از طالع
تو از پیراهن و من از فراق سوزم
بر او یکرنگیم ظاهر نگردد گر به ایمانی
خس و خاشاک کویش را به رنگ خویشتن سوزم
به شبها چون نشینم گوشه ای در بزم تنهایی
هم از پروانه ،هم از شمع و هم از انجمن سوزم
به این خوبی که من دارم به عریان،عجب نبود
اگر در تنگنای خاک از تاب کفن سوزم
مزاج عشق ازین همصحبتان افسرده می گردد
روم (صیدی) به سوز لاله شاید در چمن سوزم

نویسنده: رضا قهرمانی
گوید همه چیز و هر کسی حق با ماست
چون نیک نظر کنی در او حق پیداست
حق نیست عیان ز دیده
ء اهل شهود
پیدا شو و بین که هر چه پیداست خداست
حاجی میرزا حسن صفی علیشاه

نویسنده: رضا قهرمانی
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من
آنچه البته بجایی نرسد فریاد است
یغمای جندقی

نویسنده: رضا قهرمانی
ای آنکه خدای خویش خوانیم ترا
طاعت بسز
ا کجا توانیم ترا
گویند خدای را بحاجات بخوان
حاضرتر از آنی که بخوانیم ترا

نویسنده: رضا قهرمانی
ترک عقل ذو فنون کردیم ما
خویش در عشق آزمون کردیم ما
بندر هر و بود چون عقل و جنون
ترک این عقل و جنون کردیم ما
خانه را پرداختیم از هست و نیست
غیر یار از دل برون کردیم ما
تا نباشد حرفی
الا حرف عشق
لب خموش از کاف و نون کردیم ما
بر گذشته از مکان و لامکان
جای در میخانه چون کردیم ما
زیر گام اندر سماع از دور جام
این سپهر نیلگون کردیم ما
تار و پود خرقه و سجاده را
رشته ارغنون کردیم ما
کم گرفتیم این جهان از بیش کم
شور مستی تا فزون کردیم ما
همچو منصور از اناالحق بر زمین
نقشها بی رنگ خون کردیم ما
سر ز دوش اندر ره افکندیم مست
پس ز دار جان نگون کردیم ما

نویسنده: رضا قهرمانی
سرخوان وحدت آن دم که بدل صلا زدم من 
بسر تمام مُلک و ملکوت پا زدم من
در دید غیر بستم بت خویشتن شکستم 
ز سبوی یار مستم که می ولا زدم من
زالست دل بلایی که زدم به قول مطلق 
به کتاب هستی کل رقم بلا زدم من
پی حک نقش کثرت
ز جریدهٔ هیولی 
نتوان نمود باور که چه نقش‌ها زدم من
پی سد باب بیگانگی از سرای امکان 
کمر وجود بستم در آشنا زدم من
قدم شهود بر دستگه قدم نهادم 
علم وجود در پیشگه خدا زدم من
سر پای بر تن و دست به دامن تجرد 
نزدم به روی غفلت همه جابجا زدم من
همه آنچه خواستم یافتم از دل خدابین 
نه به ارض خویشتن را و نه بر سما زدم من
به در امیدواری سر انقیاد سودم 
به ره نیازمندی قدم وفا زدم من
من و دل مست باقی نیازمند ساقی 
دل مست بادهٔ فقر و می فنا زدم من
در دیر بود جایم به حرم رسید پایم 
به هزار در زدم تا در کبریا زدم من
در کوی می‌پرستی نزدم به دست هستی 
که مدام صاف الا ز سبوی لا زدم من
به قفای فقر آن روز قدم نهادم از دل 
که به دولت سلاطین دول قفا زدم من
ز هموای خویش رستم به خرابخانهٔ تن 
که از این خرابه خشتی به سر هوا زدم من
به خدای قسم از کدرت کائنات رستم 
به دو دست چنگ در سلسلهٔ صفا زدم من
به رضای نفس جستم جلوات فیض اقدس 
نفس تجلی از منزلت رضا زدم من  حکیم صفای اصفهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
پیدا شد و گفت بین رخ حق،دیدم
حق را بدل خویش محقق ،دیدم
بی قید خودی در دل و در دیده ی ماست
دیدم دیدم
، بحق مطلق دیدم

نویسنده: رضا قهرمانی
چنین شنیدم که لطف یزدان، بروی جوینده در نبندد
دری که بگشاید از حقیقت، بر اهل عرفان، دگر نبندد
چنین شنیدم، که هر که شبها ،نظر زفیض سحر نبندد
ملک زکارش، گره گشاید ، فلک به کینش، کمر نبندد
دلی که باشد ،بصبح خیزان ، عجب نباشد، اگر که هر دم 
دعای خود را، به کوی جانان ،به بال مرغ اثر نبندد
اگر خیالش بدل بیاید ،سخن نبویم، چنانکه طوطی 
جمال آئینه تا نبیند ، سخن نگوید ،خبر نبندد
بر شهدان کوی عشقش، به سرخ روئی، علم نگردد
برنگ لاله کسی که داغ غمش بلخت جگر نبندد
بزیر دستان مکن تکبر ادب نگه دار اگر ادیبی
که سر بلندی و سر فرازی ،گذر بر آه سحر نبندد
زتیر آه چو ما فقیران شود مشبک اگر که شبها 
فلک بر انجم
زره نپوشد ، قمر زهاله سپر نبندد
(صفا) به رندی، کجا تواند ،دم از بیانات عاشقی زد ؟
هر آنکه نالد ،به ناله نی ، چو نی به هر جا کمر نبندد

نویسنده: رضا قهرمانی
تغییر دو چیز را بقول معصوم
از امر محال دان بهر کشور و بوم
یک خوردن بیشتر
ز رزق مقسوم
یک مردن زودتر، ز وقت معلوم

نویسنده: رضا قهرمانی
موسی صفت طلب خدا را ز طور دل
تا صیحه زن بروی در افتی
ز نور دل
آئینه ی سکندر و جام جهان نماست
ساقی جانفزا و شراب طهور دل
جبرئیل عقل ره نتواند برد حکیم
بر اوج عرش عشق که باشد عبور دل...

نویسنده: رضا قهرمانی
خورشید که عالمی مزین دارد
د
انی چه بیان با تو و با من دارد
گوید که شوید روشنی بخش کسان
تا چو منتان خدای روشن دارد

نویسنده: رضا قهرمانی
پایه آمال محکم در جهان کردن چرا؟
خویش را غافل ز مرگ ناگخان کردن چرا؟
خلقت باغ جنان بهر تو شد ای بیخبر
اندرین ویرانه چون جغد آشیان کردن چرا؟
پای لنگ و راه دور و تن ضعیف و توشه کم
اینقدر بار گناه خودگران کردن چرا؟
مرکب نفس ار دهی جولان لگدکوبت کند
این شرارت پیشه آزاد از عنان کردن چرا؟
حب دنیا بت بود،دل خانه حق،
ای عجب
در درون خانه ی حق بت نهان کردن چرا؟
پخته شو، خامی بنه،تا ایمن از آتش شوی
همچو گندم سینه چاک از بهر نان کردن چرا؟
ناتوانیها تو را بعد از توانائی بود
بی مروت ظلم بر خر ناتوان کردن چرا؟
گوش کن پند(صغیر) و مردم آزاری مکن
ز آنچه رنجد از تو یکدل آنچنان کردن چرا؟
نویسنده: رضا قهرمانی
از کوی خود فرار می باید کرد
در دشت جنون قرار می باید کرد
یا افسر
اختیار می باید جست
یا ترک سر اختیار می باید کرد

نویسنده: رضا قهرمانی
طعمه از سرپنجه خوردن خصلت شیر است و من
قطع و فصل حق و باطل کا
رشمشیر است و من
بس شکار معنی افکندم بدشت از بهر غیر
صید خود را بذل کردن همت شیر است و من
شیر مردانرا سر اندر پای سودن وانگهی
از دل افغان برگشیدن رسم زنجیر است و من
میر عالم گیر و شاه حسن خورشید است و تو
صاحب دیوان و دارای قلم تیر است و من
در دی و بهمن کهن واندر بهاران نوجوان
نو شدن هرساله رسم عالم پیر است و من...

نویسنده: رضا قهرمانی
ز آن پیش که تن نهفته در خاک شود
وین جان مجرد سوی افلاک شود
برخیز شبی قطره ی اشکی بفشان
شاید
ز گنه دامن دل پاک شود

نویسنده: رضا قهرمانی
روز رفت و هفته رفت و ماه رفت و سال رفت
اینهمه رفت و جوانی نیز از دنبال رفت
گر
ز من پرسند نقد عمر را چون باختی
گویم این سرمایه دولت پی آمال رفت
هر چه را میخواستم ،هر چند خود بیهوده بود
دیر آمد در کفم لیکن به استعجال رفت
مال را پنداشتم سرمایه آسودگیست
مال رفت و روزگارم از قفای مال رفت
عمر انسانی اگر صد یا دو صد آید چه سود
کانچه آمد پارسال، از دست من امسال رفت
بهترین احوال دنیا چیست در نزد اهل دل
چونکه می بایست اندر بدترین احوال رفت
چندی از بهر هوا و چندی از بهر هوس
مختصر عمر عزیز من بدین منوال رفت...
ملک الشعراء صبوری

نویسنده: رضا قهرمانی
چون قهوه بدست گیرد آن حب نبات
از عکس رخش قهوه شود آب حیات
عکس رخ او به قهوه دیدم
، گفتم
خورشید برون آمده است از ظلمات

نویسنده: رضا قهرمانی
بر سر مژگان یار من مزن انگشت
کآدم عاقل به نیشتر نزند مشت
پیش لبت جان سپردم و به که گویم
بر لب آب حیات، تشنگیم کشت
پرده چو باد صبا
ز روی تو برداشت
ریخت به خاک آبروی آتش زردشت
پشت مرا اگر غمت شکست عجب نیست
بار فراق تو کوه را شکند پشت
خون مرا چشم جادوی تو نمی‌ریخت
از پی قتلم لبت به شیر زد انگشت
کافر و مسلم چو روی خوب تو ببینند
آن به کلیسا و این به قبله کند پشت
دشمن اگر میکُشد، بدوست توان گفت
آنکه لبت را نشان دهد به سر انگشت
کام، صبوحی نبرد از لب لعلت
تا که بخون جگر چو غنچه بیاغشت 
شاطرعباس صبوحی

نویسنده: رضا قهرمانی
ای شاد ز لطفت دل شاد دگران
با من ستمت پی مراد دگران
پیش دگران از تو شکایت نکنم
تا آنکه نیارمت به یاد دگران

نویسنده: رضا قهرمانی
مکش به­ خون پر و بالم که من هرآنچه پریدم 
به غیر گوشه ی بامت نشیمنی نگزیدم
هزار دانه فشاندند و رامشان نشدم مـن 
هزار سنگ زدی بر پری و من نپریدم
ندیدم آنکه توانم به او گریختن از تو
که بود دام تو گسترده هر طرف که دویدم
نظاره ی گل و گشت چمن به مرغ­ چمن خوش 
که من به دام فتادم چـو
زآشیانه پریدم
سزد که گر نفروشم غم تو را به دو عالم 
که نقد عمر ز کف دادم و غم تو خریدم
وطن به بیدگل اما کسی ندیده (صباحی)
بدست، دسته ی گل یا بفرق، سایه ی بیدم

نویسنده: رضا قهرمانی
در ره منـزل لیلی که خطـرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
حافظ

نویسنده: رضا قهرمانی
با خـرابات نشیـنان ز کـرامات مَـلاف
هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد
 حافظ

نویسنده: رضا قهرمانی
رغبتم سوی بُتان ست، ولیکن دو سه روز
از پی مصلحتی چند، مسلمان شده‌ام
عبید زاکانی

نویسنده: رضا قهرمانی
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
شهریار

نویسنده: رضا قهرمانی
بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم
مولوی

نویسنده: رضا قهرمانی
بر ما گذشت نيک و بد اما تو روزگار
فکری به حال خويش کن اين روزگار نيست!
عماد خراسانی

نویسنده: رضا قهرمانی
هرچه کنی بکن مکن ترک من ای نگار من 
هر چه بری ببر مبر سنگدلی به کار من
هر چه هلی بهل مهل پرده به روی چون قمر 
هر چه دری بدر مدر پرده اعتبار من
هر چه کشــی بکش مکش باده به بزم مدعی 
هر چه خوری بخور مخور خون من
ای نگار من
هر چه دهی بده مده زلف به باد ای صنم 
هر چه نهی بنه منه پای به رهگــــذار من
هر چه کشی بکش مکش صید حرم که نیست خوش 
هر چه شوی بشو مشو تشنه به خون زار من
هر چه بری ببر مبر رشته الفت مـرا 
هر چه کنی بکن مکن خـانه اختیار من
هر چه روی برو مرو راه خلاف دوستی 
هر چه زنی بزن مزن طعنه به روزگار من  
شوریده شیرازی


می کند حسن تو هر لحظه تقاضای دگر
هر زمان شور دگر دارد و غوغای دگر
برسر صفحه ی دل منشی دیوان ازل
ننوشته است جز ابروی تو طغرای دگر
دوستان مستم و افتاده زپا ،رفته
زدست
مست را  دست بگیرید به مینای دگر
من از آن روز چشم خوش ساقی دیدم
هوس جام دگرکردم و مینای دگر
دل گهی طالب وصل است و گهی مایل هجر
دارد این شیفته هر لحظه تمنای دگر
ای خوش آن شب که سر زلف تو در دست آرم
تا بدو شرح دهم قصه ی شبهای دگر
در دوصد قرن دگر،می نبود چون من و تو
شاهد دیگر و شوریده ی شیدای دگر  شوریده شیرازی
 

مکن ای دوست مکن اینهمه بیداد مکن
خاطر خصم بر غم دل ما شاد مکن
پاسخ نامه ما می نفرستی
ز چه روی
که ترا گفت که از عاشق خود یاد مکن  
شوریده شیرازی

 
روی بنمایی و دل از من شوریده ربایی 
تو چه شوخی که دل از مردم بی دیده ربایی
حسن گویند که چون دیده شود دل  برباید
تو  بدین حسن دل از دیده ونادیده ربایی
خاطر خلق بدین روی پریوار ستانی
طاقت جمع بدین موی پریشیده  ربایی
آن که او را نتوان دل به دو صد شیوه ربودن 
تو بدین روی خوش وخوی پسندیده  ربایی
با چنین لعل لبان پیش درخت گل   سوری
گر بخندی  تو  دل  از غنچۀ خندیده  ربایی
دیگر از  چهرۀ  تابان  تو  در دست دل من 
 نیست تابی که بدین گیسوی  تابیده  ربایی
تو که خود فاش توانی دل یک شهر  ربودن 
دل "شوریده" روا نیست که دزدیده ربایی 
شوریده شیرازی


آن پریرو از درم روزی فراز آید؟ نیاید
من همی‌خواهم که عمر رفته بازآید؟ نیاید
بر سر من سایه ای زآن آفتاب افتد نیفتد
در کف من دامن آن سرو ناز آید؟نیاید
پیش از آن کایام در پیچد بهم طومار عمرم
نامه‌ای از کوی یار دل‌نواز آید؟ نیاید...
عاشق شوریده را در دل نباشد غیر جانان
در دل محمود جز یاد ایاز آید؟نیاید  شوریده شیرازی 

  


مطالب مرتبط:
شوریده شیرازی کیست؟
نویسنده: رضا قهرمانی
خورشید ز خاور چو عیان میگردد
افروخته رخ گرد جهان میگردد
از خجلت این مشعل زر با رخ زرد
در پرده
ء باختر نهان میگردد

نویسنده: رضا قهرمانی
دوشینه چو دست دلبر مستم سوخت
زان حادثه جان درد پیوستم سوخت
گفتا، گفتم، بدست آرم دل تو
از سوز دل سوخته ات دستم سوخت

نویسنده: رضا قهرمانی
خرم دل آنکس که گرفتار کسی نیست
چون من ز گرفتاری دل ،خوار کسی نیست
زنهار ز یاران مطلب شیوه یاری
کاین جنس گران مایه ببازار کسی نیست
از سینه ی هر کس که دلی گم شود امروز
جز در شکن طره طرار کسی نیست
در سایه ی سروی بود آسایش جانم
سروی که چو آن سرو به گلزا
ر کسی نیست
رحم است بر آنکو چو من از ساده دلی ها
غمخوار کسی گشته که غمخوار کسی نیست
هر چند جفا جوست ولی خرم از آنم
کاین یار جفا پیشه ی ما یار کسی نیست
جان دادن و خوشنود شدن در ره جانان
کاریست که جز کار (صبا) کار کسی نیست

نویسنده: رضا قهرمانی
گلزار جهان قابل گردیدن نیست
از گلشن او مجال گل چیدن نیست
دل بر کن ازین عجوز پر حیله و فن
کین طلعت
زشت ،قابل دیدن نیست

نویسنده: رضا قهرمانی
به پنج روزی ایام اعتماد مکن
به هست و نیست، دل خود غمین و شاد مکن
اگر خوشیست ،اگر غم چو باد در گذرد
چو باد کن گذر و تکیه به باد مکن
هر آنچه بهر ازاین عاریت سرا داری
بس است درد سر خویش را زیاد مکن...

نویسنده: رضا قهرمانی
اسر هجر شدم هر جا که دل بستم
فتاد طرح جدائی بهر که پیوستم
گذشتم از طلب هر مراد و آسودم
کشیدم از همه دست امید و و
ارستم

نویسنده: رضا قهرمانی
نازم بچشم خود که جمال تو دیدیده است
افتم بپای خود که بکویت رسیده است
هر دم هزار بوسه زنم دست خویش را
کاو دامنت گرفته بسویم کشیده است
در زر بگیرم از ره تعظیم گوش را
کاو از جانفرازی تو روزی شنیده است
هوش و خرد فد
ای دل خویش کنم
کز جام تو شراب محبت چشیده است
وابستگی به (صالح) از آن شد که دل مرا
کز هر چه غیرتست بکلی رسیده است

نویسنده: رضا قهرمانی
ای گل شوخ که مغرور بهاران شده‌ای
خبرت نیست که در پی چه خزانی داری صائب تبریزی

نویسنده: رضا قهرمانی
از حادثه لرزند به خود قصر نشینان
ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم صائب تبریزی
 

نویسنده: رضا قهرمانی
گر محتسب شکست خم میفروش را
دست دعای باده پرستان شکسته نیست 
صائب تبریزی
نویسنده: رضا قهرمانی
در مزرع دل دو دانه را نتوان کاشت
یا غصه خود یا غم او باید داشت
یک مرد چگونه میرود زیر دو بار؟
با دست دو هندوانه نتوان برداشت

نویسنده: رضا قهرمانی
جهان صحرای توحیدست و ما مجنون این صحرا
که لیلی هم بود سرگشته و مفتون این صحرا
در این صحرا بسان سبزه یکرنگ زی و خرم
که جز قید دو رنگی نیست در بیرون این صحرا
تو را گر حسن ظن و وسع مشرب نیست زاد ره
چه میکردی عبث
ایدل به پیرامون این صحرا؟
دو بین را ره نمیباشد در این صحرای پهناور
موحد را مبارک ساحت میمون این صحرا
ز صحرای طبیعت گر چه این صحرا برون نبود
ولیکن هست صحرای طبیعت، دون این صحرا
صفا و صدق و تسلیم و رضا و عصمت و تقوی
اگر دانی،بود گلهای گوناگون این صحرا
ز صحرای قیامت هر که در دل وحشتی دارد
مگر آنکس که میگردد تنش مدفون این صحرا
اگر خواهی که از داغ دل (صابر) خبر گردی
بپرس از لاله ی نو رسته ی دلخون این صحرا

نویسنده: رضا قهرمانی
روشنگر وجود به راه اوفتادنست
در جویبار، سبزی آب از ستادنست
رو تافتن ز پیکر خاکی پس از وصول
بعد از نماز پشت به محراب دادنست
بر روی غافلان جهان خنده
ء سپهر
از رود نیل کوچه بفرعون دادنست
دست دعا بلند نکردن به وقت صبح
بر سینه دست پیش کریمان نهادنست
عرض نیاز خویش به پاکیزه گوهران
لب چون صدف به ابر بهاران گشادنست
صائب بود بگرد سرش کعبه در طواف
هر رهروی که منزلش از پا فتادنست صائب تبریزی

نویسنده: رضا قهرمانی
در سیه خانه ی افلاک، دل روشن نیست
اخگری در ته خاکستر این گلخن نیست
دل چو بیناست، چه غم دیده اگر نابیناست
خانه ی  آینه را روشنی از روزن نیست
گوهر از گرد یتیمی نشود خاک نشین
دل اگر زنده بود هیچ غم از مردن نیست
دیده ی شوخ ترا آینه در زنگارست
ورنه یک سبزه ی بیگانه درین گلشن نیست
راستی، عقده گشاینده ی اسرار دلست
شمع را حوصله ی گریه فرو خوردن نیست
نیست در قافله ی ریگ روان پیش و پسی
مرده بیچاره تر از زنده درین مسکن نیست
حرص هر ذره ی بما را به جهانی انداخت
مور خود را چو کند جمع، کم از خرمن نیست
نه همین موج
ز آمد شد خود بی خبرست
هیچکس را خبر از آمدن و رفتن نیست
دل نازک به نگاه کجی آزرده شود
خار در دیده چو افتاد کم از سوزن نیست صائب تبریزی

نویسنده: رضا قهرمانی
هر کس به جهان مسلک و آئین دارد
راهی به خدای خویش در دین دارد
من از همه ر
ای و دین و رسم و ره و کیش
قربان کسی که چشم حق بین دارد

نویسنده: رضا قهرمانی
نه تنها من به مینای نگاه او نمی جوشم
بجرم بیکسی از خاطر دنیا فراموشم
ندارم گر زبان شکوه پردازی ولی
ایدل
کشم فریاد هر دم از گلوی شعر خاموشم
منم آن رهرو افتاده اندر معبر هستی
که سنگینی،گناه بی گناهی کرده بر دوشم
بجای شاهد امید دل در خلوت شبها
عروس آشنای ناامیدی را هم آغوشم
غریبم گرچه در بهر هراس آلود تنهائی
ولیکن نقد ایمان را براه کفر نفروشم
بیا(شیدا) پرستوی بهار شهر پائیزی
که تا از تلخی شعر تو شهر زندگی نوشم

نویسنده: رضا قهرمانی
زین بیش دگر بار نیازت نکشم
خواری
ز غرور جانگدازت نکشم
گر مرگ منی بیا که جان تشنه تست
ور عمر منی برو که نازت نکشم

نویسنده: رضا قهرمانی
تنها اگر به خلوت رویا نشسته‌ام
شادم که با خیال تو تنها نشسته‌ام
سیمرغ وار بر قلل قاف آرزو
پنهان ز چشم مردم دنیا نشسته‌ام
چون باغبان به پای تو ای غنچه
ء مراد
در بوستان عمر، شکیبا نشسته‌ام
شاهین اوج همتم اما به حکم عشق
پیش کبوتری به تمنا نشسته‌ام
زین داغ سینه سوز به دامان زندگی
مانند لاله در دل صحرا نشسته‌ام
ای آسمان مخند به بخت سیاه من
خالم که روی چهره زیبا نشسته‌ام
دارم دلی شکسته و موجی ز اشک و خون
با قایق شکسته به دریا نشسته‌ام
پا بر سرم گذار و مرا دستگیر باش
جانا ز دست رفتم و از پا نشسته ام
عمرم گذشت و سختی جان را نگر که باز
در انتظار طلعت فردا نشسته‌ام
گفتم به غم که خانه ویرانه‌ات کجاست؟
گفتا ببین که در دل (شیدا) نشسته‌ام
نویسنده: رضا قهرمانی
روز و شب منتظر مژده الطاف حقم
بچنین مژده عزیزان بخدا مستحقم
نفس عاصی خجل و نامه ی اعمال سیاه
قطره ای ریز سحاب کرما برو رقم
عمر بگذشته که بی فایده و قانون رفت
حالیا عطف مده بر گنه ماسبقم
با همه خار ندامت که خلیده است بپای
باغبانا
ز تو امید پر از گل طبقیم
دلم از ظلمت دنیای دنی خونیست
پرتو بخش تو ای صبح،بشام غسقم
صورتم سرخ بود یکسره از سیلی شرم
آفتاب لب بامست رخ چون شفقم
رو سیاهم من و (شهنازی) مخذول و اثیر
دست من گیر که با خاک رهت منطبقم

نویسنده: رضا قهرمانی
ز قرص ماه رخشیدن بیاموز
ز دست ابر ،بخشیدن بیاموز
صفا، از قطره های پاک شبنم
ز جام لاله، خندیدن بیاموز
بخوان در چهر گل، آیات پاکی
ز بلبل ،عشق ورزیدن بیاموز
سرافرازی 
زکوهستان فراگیر
ز موج بحر،جنبیدن بیاموز
ز چشم اختران شب زنده داری
ز دور چرخ ، گردیدن بیاموز
سکوت از تیره شبهای غم انگیز
ز ظلمت،راز پوشیدن بیاموز
امید زندگانی از بهاران
ز چشمه سار ،جوشیدن بیاموز
جمال آفرینش را ز صد شوق
چو (شهنازی) پرستیدن بیاموز

نویسنده: رضا قهرمانی
با این دل بلهوس به جائی نرسی
تا شور نداری ،بنوائی نرسی
بیگانه
ز خود تا نشوی در ره عشق
هرگز، هرگز به آشنائی نرسی

نویسنده: رضا قهرمانی
دل بسته ام از همه عالم بروی دوست
وز هر چه فارغیم،بجز گفتگوی دوست
ما را زمانه دل نفریبد بهیچ روی
الا بموی دلکش و روی نکوی دوست
باغ بهشت کاینهمه وصفش کنند نیست
جز جلوه ای ز صحن مصفای کوی دوست
گلهای باغ با همه شادابی و نشاط
خار آیدم بدیده نبینم چو روی دوست
یک موی یار خویش به عالم نمیدهم
ما بسته ایم رشته جان را بموی دوست
بر ما غم زمانه
ز هر سو که رو کند
مائیم و روی دل بهمه حال سوی دوست
ما جز رضای دوست تمنا نمیکنیم
چون آرزوی ماست همه آرزوی دوست 
احمد شهنا

نویسنده: رضا قهرمانی
مانده ام آشفته ،موی یار را مانم همی
تلخکامم ،دوری دیدار را مانم همی
بر فراز آتش اندوه میپیچم بخویش
در ره پیچیده ی خود ما را مانم همی
هر چه گویم ،گوشها از آن گریزان میشود
پیش مردم بانگ ناهنجار را مانم همی
در گلستان جهان خواب خوشم قسمت نشد
دیدگان نرگس بیمار را مانم همی...

نویسنده: رضا قهرمانی
نیت چو بود پاک ، زبدخواه چه باک
چون راست بود راه ، زگمراه چه باک
آن میوه که جا گرفته بر شاخ بلند
او را ز گزند دست کوتاه چه باک؟

نویسنده: رضا قهرمانی
قد تو نه آم سرو روانست که بود
چشم تو نه آن آفت جانست که بود
هر چند حسن تو نه این بود که هست
باز آی که عشق من همانست مه بود

نویسنده: رضا قهرمانی
تا اول عشق است، من مشق جدايي مي کنم
با ديو نافرمان خود زورآزمايي مي کنم
اي مه تو داني و خدا گر بي وفا خواني مرا
گر بي وفائي مي کنم، مشق جدائي مي کنم
آري جدائي کار خود کردست با من، من دگر
تا مي توانم احتراز از آشنائي مي کنم
تيغ جدائي ناله ام جانسوزتر سازد چو ني
با اين نواکامي روا در بينوائي مي کنم
آخر جدائي گر نبود الهام شاعر هم نبود
اين پرده چون بالا زدي من خودنمائي مي کنم
ما قهر کرديم از شفا ،رو
اي طبيب سنگدل
تا دردمندم آشتي با بي دوائي مي کنم
ليکن غزالا شرم از آن مشکين کمند آيد مرا
کز حلقه دلبند او فکر رهائي مي کنم
فرمانبر شيطان تن گر خواهيم، معذور دار
من در قلوب عاشقان فرمانروايي مي کنم
اين عشق خاکي را که روزی از جان افلاکي جداست
شب، بال پرواز از بر عرشه خدايي مي کنم
با تاج عشقم مي کشد کاخ جمال کبريا
وز رهروان کوي او همت گدايي مي کنم
بر رودنيله آسمان چون آشيان کز پر قوست
قايق زماه و پارو از ابر طلايي مي کنم
ما را به مستي رخصت کلک و بياني هست ليک
تا شهريارا با خودم کي خودستائي مي کنم  شهریار

نویسنده: رضا قهرمانی
ای چرخ ،زفتنه تو دلگیر شدم
از عمر دو روز خویش سیر شدم
از بسکه جفای مردم دون دیدم
در عهد جوانی ز قضا پیر شدم

نویسنده: رضا قهرمانی
ز دست ،گوهر پرقیمت جوانی رفت
چو برق ،فرصا کوتاه زندگانی رفت
بهار عمر که هنگام دانش اندوزیست
پی هوا و هوسهای نوجوانی رفت
توان و طاقت عهد شباب دیگر نیست
دو روز عمر عزیزم به ناتوانی رفت
اگر که گاه مرا فر صتی بدست آمد
براه باطل و در غفلت ندانی رفت
به عمر رفته چرا بی جهت خورم افسوس
کز اختیار من این گوهر یمانی رفت
به زرد روئی ما
ای رقیب، خورده مگیر
که رنگ سرخ ز سیمای ارغوانی رفت...
حبیب شمسی کاخکی

نویسنده: رضا قهرمانی

حاج محمد تقی ملقب به فصیح الملک متخلص به شوریده ، به سال  1274 ه. ق در شیراز به دنیا آمد.در روز پنج‌شنبه (۲۱ مهر ۱۳۰۵ خورشیدی) برابر با ششم ربیع‌الثانی (۱۳۴۵ هجری قمری) در زادگاه خود درگذشت و در جوار آرامگاه سعدی به خاک سپرده شد.پدرش عباس که به اسم تخلص می کرد و از اعقاب اهلی شیرازی شاعر معروف عهد صفویه و صاحب مثنوی (سحر حلال) بود و به پیشه وری اشتغال داشت. شوریده در هفت سالگی به علت ابتلاء به بیماری آبله از هر دو چشم نابینا و چهره اش آبله گون شد او در نه سالگی پدر را از دست داد و در تحت تکفل دائیش در آمد و از اوان جوانی به تحصیل علوم و کسب فنون از راه گوش پرداخت و در اثر داشتن حافظه بسیار قوی و هوش سرشار و قریحه شاعری بزودی پیشرفت شایانی کرد و سرآمد اقران شد و به سبب مکاتبه و مشاعره با شاعران نامدار زمان مانند صبوری خراسانی، ملک اشعرای بهار ،ایرج میرزا، وحید دستگردی، و ... شهرت بسیار یافت.

شوریده در سال (۱۳۱۱ هجری قمری) به اتفاق حسین‌قلی‌خان نظام‌السلطنه مافی به تهران رفت و به همراهی میرزاعلی‌اصغر صدراعظم به دربار ناصرالدین‌شاه راه یافت و از جانب او به فصیح‌الملک ملقب شد. ناصرالدین‌شاه به خاطر سرودن قصیده مدحیه، قریه بورنجان واقع در بلوک کوهمره فارس را به او بخشید.
شوریده به سال (۱۳۲۳ هجری قمری) ازدواج کرد.
شوریده در روز پنج‌شنبه (۲۱ مهر ۱۳۰۵ خورشیدی) برابر با ششم ربیع‌الثانی (۱۳۴۵ هجری قمری) در زادگاه خود درگذشت و در جوار آرامگاه سعدی به خاک سپرده شد. 

 



مطالب مرتبط:
گزیده اشعار شوریده شیرازی
نویسنده: رضا قهرمانی
ریا یعنی به هر سویی دویدن
ولی جایی خداوندی ندیدن
ریا یعنی خدا اینجا مهم نیست
رضای صاحب دنیا مهم نیست
مهم اینجا فقط وهم و گمان است
مهم تنها نگاه مردمان است
ریا یعنی بشر در جهل مطلق
میان هیچ و نادانی معلق
ریا یعنی بشر در غفلتی سخت
به دنبال سرابی چشم بد بخت
مفیدی! گو تو آیا مدح و اشعار
که خوانی بهر مولایت به هر بار
خلوصی در میان گفته ات هست؟
و یا خود را کنی با شعر خود مست؟
اگر مخلص شدی در مدح و گفتار
تخلص را مگو پایان اشعار
اگر شعر تو مختص امام است
تخلص آفت
اخلاص تام است
چه حالی می شوی شعر تو را گر
به نام خود بخواند فرد دیگر؟
تو آیا می شوی از دست آن دزد
نظیر کاسبی بی اجر و بی مزد؟
اگر اینگونه باشی پس یقین دان
نباشد مدح مولا بهر یزدان
لذا اینجا تو هم اهل ریایی
به نوعی در پی نان و نوایی
خلوص واقعی چون گوهری ناب
میان مردمان باشد چه کمیاب... حسین مفیدی فر

نویسنده: رضا قهرمانی
آنانکه دین بخاطر دنیا فروختند
دنیا خریده بهره ی عقبی فروختند
گشتند چون اسیر و گرفتا
ر دیو نفس
فرعون را گرفته و موسی فروختند
پایبند نیستی و فنای جهان شدند
این نیستی به هستی فردا فروختند
دیدند اشک و آه یتیمان ولی چه سود
گوئی که هر دو دیده بینا فروختند

نویسنده: رضا قهرمانی
بستان ارم بگرد کویت نرسم
آسیب فلک به ماه رویت نرسد
خورشید که او در آینه
ء گردونست
گر شانه شود به تار مویت نرسد

نویسنده: رضا قهرمانی
دوش از غم او دیده ی من دُر می رُفت
خاک سر کوی او به مژگان می رُفت
از ابرو گیسوش مرا یاد آمد
در گوش دلم گفت که طاقی یا جُفت

نویسنده: رضا قهرمانی
ای لعل تو آورده،آئین شکرباری
در عالم دل کرده،جزع تو ستمکاری
چون پسته دلم خشکست،از آتش اندیشه
تا عادت باد
امت، گشته است شکر خواری
چشمم که خیالت را،شد منظره روشن
تعلیم ده ابر است،از روی گهرباری
گشته است دهان تو تنگی که شکر بارد
جان آمده پیش او ،از بهر خریداری

نویسنده: رضا قهرمانی
کار امروز خود ایدوست به فردا مفکن
ترسم
ای خواجه که فردا نه تو باشی و نه من
ای بسا آنکه در اندیشه فردایش بود
ناگهان دست اجل داد به خاکش مسکن
گیرم این روی زمین ملک تو گشت آخر کار
چه توانی ببری همره خود غیر کفن
خصم جانست ترا عاقبت این دار فنا
مرد دانای کجا دوست شود با دشمن
تا توانی دل بشکسته بدست آر عزیز
که چراغیست کند خانه ی گورت روشن

نویسنده: رضا قهرمانی
من کیستم از خویش به تنگ آمده ای
دیوانه ی با خرد به چنگ آمده ای
دوشینه به کوی یار از
رشکم کشت
نالیدن پای دل به سنگ آمده ای

نویسنده: رضا قهرمانی
ز بخت تیره ی من، تیره تر چراغ من است
ز روزگار من آشفته تر دماغ من است
سیاه بختی از این بیشتر چه خواهد بود
که محفل دگران روشن از چراغ من است
ز بسکه داغ تو دارم،گمان من اینست
که آفرینش آتش برای د
اغ من است
چنان به یاد تو آواره جهان گشتم
که آنچه نشنوی از هیچکس سراغ من است...

نویسنده: رضا قهرمانی
نگاه ها چه ظالمانه جای کلمات را گرفته اند
سکوت چه قدر جای صدا را
هنوز نگفته ام دوستت دارم
نگاهم اما به عربده گفت
عربده ای که نرگس حافظ
را پژمرده کرد
هنوز نگفته ای دوستت دارم
سکوتت اما بارانی شد
و دل صنوبری خشکم را خرم کرد
در این تابوت آرواره ، سروی به شکل دل آدمی بود
سروی مرده در خشکسال مهر
از مژگان می ترایی تو آفتابی جاری شد
مرده بیدارشد و تابوت را شکست
و شلنگ انداز خیابان ها را
باغ سرو کرد
سکوت چه قدر جای صداها را می گیرد هنوز
نگاه چه ظالمانه جای کلمه ها را
این تقدیر دیدار بی گاه ما نیست
از تمامی تاریخ بپرس منوچهر آتشی


اکنون که قناری ها
را سر می برند
اکنون که باز
سودازدگانی کباب جگر چکاوک را خوش دادند
کودکانمان را چه گونه فردا یاد آریم
که
پرنده ای بوده و آوازی
و قلمروهایی
از جنس تارها و طنین ؟ منوچهر آتشی

 
در این باغ کوچک چرا
چرا صدای تبر قطع نمی شود چرا صدای افتادن ؟
تا کی به سوگ سروها بنشینیم تا کی به سوگ صنوبرها
در این باغ کوچک مگر چند
سرو صنوبر هست
که دندان برنده ی تبر از شکستنشان سیر نمی شود ؟ منوچهر آتشی
 

بر کنده ی تمام درختان جنگلی
نام ترا به ناخن برکندم
اکنون ترا تمام درختان
با نام می شناسند
نام ترا به گرده ی گور و گوزن
با ناخن
پلنگان بنوشتم
اکنون ترا تمام پلنگان کوه ها
اکنون ترا تمام گوزنان زردموی
با نام می شناسند
دیگر نام ترا تمام درختان
گاه بهار زمزمه خواهند کرد
و مرغ های خوشخوان
صبح بهار نام ترا
به جوجه های کوچک خود یاد خواهند داد
ای بی خیال مانده
ز من دوست
دیگر ترا زمین و زمان
از برکت جنون نجیب من
با نام می شناسند
ای آهوی رمنده ی صحرای خاطره
در واپسین غروب بهار منوچهر آتشی


جاده گفتی یعنی رفتن ؟
جاده یعنی تکرار همین واژه ؟
دریغ
دوست دانایم دانا باش
که حقیقت بس غمناکتر است
جاده رفتن نیست
که تو بتوانی با آسانی
چند کمند
سوی آفاقی چند
از پی صید ابعاد زمان اندازی
که به دام آری آهوهای می روم و خواهم رفت و خوا...
که به بند آری ‌آهوهای چست زمان را
جاده رفتن نیست منوچهر آتشی


خانه‌ات سرد است؟
خورشیدی در پاکت می‌گذارم
و برایت پست می‌کنم
ستاره‌ی کوچکی در کلمه‌ای بگذار
و به آسمانم روانه کن
بسیار تاریکم  منوچهر آتشی


همیشه
از آن چه نیست سخن می گوییم
از آب در بیابان
و
در خانه
عشق و نان
این گونه
انگار زندگانی را
زیباتر می یابیم
همیشه
از آن چه نیست بلندتر سخن می گوییم
از مهربانی در مهمانی از شرف در سودا
از داد در بیداد جا
تا بوده
این گونه بوده قصه ی ما
دنیای یاوه را انگار
این گونه گواراتر توانیم داشت
اکنون بنشین
تا باری از آن چه هست سخن
بگوییم
از دروغ بگوییم که حرام است اما
مانند قارچ از فراز دیوارهامان بر می خیزد
آن گونه
که جای گندم و گل سرخ را تنگ کرده است
همین منوچهر آتشی 


مطالب مرتبط: 
منوچهر آتشی کیست؟
نویسنده: رضا قهرمانی
نی، ناله کرد و باز ترنم، شروع شد
فصل هبوط آدم و گندم، شروع شد
دریای بی‌کران شهادت، که موج زد
توفان نوح بود و تلاطم شروع شد
از «برکه‌ی غدیر»، «محرّم» طلوع کرد
سر مستی «حبیب» هم از «خم» شروع شد
باران اشک شیفتگان غم حسین
«تا گفتم: السلام علیکم شروع شد»
روح دعا، به نام «اباالفضل» چون رسید
غوغایی از توسل مردم شروع شد
وقتی گلوی نازک گل شد نشان تیر
لبخند باغبان و تبسم شروع شد
از اشک و خون اگرچه وضو می‌گرفت عشق
از «تربت شهید» تیمم شروع شد
ای آسمان! مصیبت عظمای اهل بیت
از قتلگاه عصمت پنجم شروع شد
فصل به خون نشستم گل‌های باغ وحی
از آیه‌ی «لیذهب عنکم» شروع شد
با آنکه باغ گل به محبت نیاز داشت
با تازیانه، ناز و تنعّم شروع شد
وقتی دل ستا
ره‌ی محمل نشین شکست
با ماه روی نیزه، تکلم شروع شد 
محمدجواد غفورزاده(شفق)

نویسنده: رضا قهرمانی
دل شکسته از پیشت، ای شکسته مو رفتم
غصه در دل بود و گریه در گلو رفتم
زندگی چو مردابی میکشد مرا در خود
هر چه دست و پا کردم بیشتر فرو رفتم

نویسنده: رضا قهرمانی

Google