حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری
سعدی

نویسنده: رضا قهرمانی
ستاره باز در این رهگذر چه می خواهی
ز جان شاعر شوریده سر چه می خواهی؟
دلی که خواسته بودی به پایت افکندم
دلم ربودی و رفتی!دگر چه می خواهی؟
غم تو چون سند کهنه زرد رویم کرد
بغیر این سند معتبر چه می خواهی؟

نویسنده: رضا قهرمانی
جهانی که یکدم نگردی بکام
نسیمی
، که هرگز نیایی بدست
امید از تو کی میتوانم برید
از این رشته کی میتوانم گسست
که من بی تو بیزارم از هر چه بود
که من بی تو بیزارم از هر چه هست 
عباس حکیم

نویسنده: رضا قهرمانی
چو خواهی که آزاد و فرخنده باشی
شکوفاتر از گل به لبخنده باشی
چو اختر فروزان و تابنده باشی
چو گوهر درخشان و ارزنده باشی
سرافراز چون سرو آزاده آئی
نه همچون گیاهی سرفکنده باشی
نشینی به گلزار هستی چو گلبن
نه چون خار از بیخ برکنده باشی...
چنان زندگی کن که بعد از نبودن
به نزدیک آیندگان
زنده باشی
جهانی شود بنده خوی نیکت
خدا را چو نیکوترین بنده باشی
همایون بزن گام در راه پاکان
چو خواهی که آزاد و فرخنده باشی

نویسنده: رضا قهرمانی
به قرآن  و تورات  و پازند   نه !
اگر چند  برتر  ازین  پند   نه  !
چنین  پندی   از بنده  باید  شنید
ز پیغمبر  و ا ز خداوند   نه  !
شگفتا !  که  این  نکته  جنبندگان
بدانند    و خلق  خردمند    نه !
بجوی ازجهان 
زهر وهمسرمجوی  
بخواه  از خدا مرگ و فرزند نه !
به دانش ز  هر دام  کان  بند  پاست      
توان رست  و  از دام  دلبند  نه! 
مهدی حمیدی

نویسنده: رضا قهرمانی
چه قندم میدهی دخت سمرقند
تو خود قندی ولی شیرینتر از قند
فرو هشتی دو زلف عنبرین را
مباد
ا دل فرو پیچی درین بند

نویسنده: رضا قهرمانی
نیمه شب با نوای ناکامی
از غم عشق ناله ها کردم   
در دل آن سکوت رؤیا خیز 
گریه کردم خدا خدا کردم
سر نهادم بدامن مهتاب
 گفتگوی تو با صبا کردم
اندر آن غربت غم آلوده
یاد از آن قهر نابجا کردم
اشک حسرت
ز دیده افشاندم
دل بحرمانت آشنا کردم
هر چه گفتی فریب بود و فسون
گریه بر حرف ناروا کردم
دل حساس و آرزومندی
در رهت خوار و بی بها کردم
حیف از آن ناله های حسرت بار
که بپای تو دلربا کردم
حیف از آن عمر بی نظیر گران
که به شوریدگی فنا کردم
بهترین سالهای عهد شباب
راستی این چرا چرا کردم!؟
تو جفاکردی و ستم راندی!
من جفا دیدم و وفا کردم
دل سپردن به تو خطا کاریست     
 من چنین کردم و خطا کردم
 

نویسنده: رضا قهرمانی
زندگانی چیست یکدم روی آسایش ندیدن‌
چشم از مخلوق بستن گوشهٔ عـزلت گـزیدن‌
از‌ پی‌ یک نوش صد نیش از‌ زبان‌ خلق خوردن‌
و ز پی یک حرف حق صد گفتهٔ ناحق شنیدن‌
عرض حاجت را بهر در کوفتن چون حلقه بر در
از برای لقمههٔ نان‌ منت‌ از دونان کشیدن‌
گاه‌ در‌ انـدیشه فـردای ناپید
ا هراسان‌
گه بحسرت عمر ماضی را بدندان لب گزیدن‌
گاه در سوگ عزیزان جوی خون از دیده راندن‌
گاه از مرگ رفیقان جامهٔ طاقت دریدن‌
در تلاش‌ زندگی‌ سودی بجز حسرت نبردن‌
از پی مقصود نـامعلوم روز و شـب دویدن‌
ناکسان را از پی حاجت سر تعظیم سودن‌
سفلگان را مدح گفتن تا بمقصودی رسیدن‌
با رفیقان دور و از‌ روی‌ ناچاری نشستن‌‌
از حریفان دغل چون آهوی وحشی رمیدن‌
حاصل عمر من و تو در جهان ایـنست یـکتا
ایـخوشا ناآمدن‌ یا رفتن و دامن کـشیدن 
مجید اوحدی(یکتا)

نویسنده: رضا قهرمانی
ز دامان دهقان بکنجی ز بستان
بیفتاد بادامکی ناگهانی‌
چو‌ شد‌ فـروردین‌ مـاه نـو گشت گیتی‌
جهان جمله شد رشگ ارژنگ مانی‌
سرآورد بادام از خاک بیرون‌‌
چو سیمای سـرشار از شادمانی‌
همیخواست بالد از خاک بیرون‌
نهد پا ز طفلی‌ براه جوانی‌
بناگه ز هر‌ سو‌ عـلفهای هرزه‌
گرفتند دورش چو یـاران جـانی‌
کشیدند از هر طرف دامنش را
عیان گشت بر چهره‌اش ناتوانی‌
چنان دید چون باغبان جست از جا
بگفتا نباید درنگ و توانی‌
برد گرگ‌ اگر گوسفندی ز گلّه‌
بچوپان حرام است نان شبانی‌
ز دورش بکند آن گـیاه مزاحم‌
نه با قهر با لطف و با مهربانی‌
کمک کرد او را که نیرو فزاید
برد فیض از گردش‌ آسمانی‌

تو هم ای معلم نهالان خود را
بباید که از جان کنی پاسبانی‌
به پیرایش نونهالان بـکوشی‌
بـلطف و صفا و بشیرین زبانی‌
کجی را کنی راست،اما برأفت‌
برغبت بری زحمت‌ باغبانی‌‌
تو را زیبد آنگاه نام معلم‌
که از آز و خشم و گنه دور مانی‌
کنی دور از خود هوا و هوس را
ز سر بفکنی فکر بازارگانی‌
وگـرنه چـه نازی که آموزگارم‌‌
تو‌ هم درپی سود چون دیگرانی‌
تو خود نیز«آزاده»اهل عمل شو
که اندرزهایت نباشد زبانی 
فضل الله ترکمانی(آزاده)

نویسنده: رضا قهرمانی
یار گفت مرا راحت جان باشد و نیست!
بر سرم سایهٔ آن سرو روان باشد و نیست!
به پیامی بنوازد،به نگاهی بکشد
تا دل فارغ از این رنج نهان باشد و نیست!
پای توفیق گرم سست بود ،دست امید
کاش آویزهٔ  آن موی میان باشد و نیست!
تیر آهم دل پولاد شکافد ،عجبا
بایدش بر دل سنگ تو نشان باشد و نیست!
سوخت پروانهٔ دل،آه بر این کشتهٔ عشق
که بباید دل شمعش نگران باشد و نیست!
قهر تو مابهٔ نابودی و بود من از آن
که
ز مهر تو بکف خط امان باشد و نیست!
بامیدی که پس از این همه ناکامی و رنج
مرغ بختم نفسی در طیران باشد و نیست!
همه گویند (کریمی) بچنین شور و نشاط
بیست ساله پسری تازه جوان باشد و نیست!

نویسنده: رضا قهرمانی
ترا دیدم پس از سالی ، ولی در رهگذر دیدم
بپایت جان فشانم گر ترا بار دگر دیدم
مرا دیدی ولی از بار غمها خسته جان دیدی
ترا دیدم من و از شاخ پرگل تازه تر دیدم
مرا دیدی که غمگین تر
ز پائیزم ولیکن
تو را چون باغ پرگل از طراوت بارور دیدم
مرا بی تو چراغ عمر کم کم رو به خاموشیست
تو را در جلوه چون خندیدن گل در سحر دیدم
مرو ای بخت غافل مانده از من گر دلت خواهد
که من دل را بدنبال تو عمری در به در دیدم
پریشان روزگاریها کشیدم سالها (گلبن)
اگر یک لحظه خندیدم ،دمی شادی اگردیدم

نویسنده: رضا قهرمانی
غم چه خوری دفع غم بغم نتوان کرد
این همه بیخود بخود ستم نتوان کرد
محنت هر روزه صرف دفتر هستی است
محو از آن دفتر این رقم نتوان کرد
غم مخور و باده نوش کن که در ایام
چازه غم جز به جام جم نتوان کرد
فکر جوان را بکار بد نتو
ان داشت
شاخ قوی را بزور خم نتوان کرد
نظم تو یغمائی آن بود که از آن به
دُر و گوهر نیز منتظم نتوان کرد

نویسنده: رضا قهرمانی
ما کیانی به شاهبازی گفت
در زمینت چگونه مسکن نیست؟!
تا به این حد بلند پروازی
شیوهٔ مردم فروتن نیست
گفت من ماکیان نیم، بازم 
منتی از کَسَم به گردن نیست
جایگاهم ستیغ کوه بود
 پشت دیوار و روی گلخن نیست
طعمه خوار شکار خویشتنم 
قوتم از دست غیر، ارزن نیست
بهر هر دانه
ای زمین بوسی
  در خور توست، در خور من نیست 
جلال بقائی نائینی

نویسنده: رضا قهرمانی
منزل ار یار قرین است چه دوزخ چه بهشت
سجده گه ،گر به نیازست چه مسجد چه کنشت
جای آسایش مشتاق چه هامون و چه کوه
رهزن خاطر عشاق چه زیبا و چه زشت
عشق بازی نه ببازیست که دانندهٔ غیب
عشق در طینت آدم نه به بازیچه سرشت
تا چه کردم که
ز بدنامی و رسوائی من
ساکن دیر مغانم بخرابات نهشت
گر سر تربت من بازگشائی بینی
قالبم سوخته و گل شده از خون همه خشت
همچو بالای تو در باغ کسی سرو ندید
همچو رخسار تو دهقان به چمن لاله نکشت
بر گل روی تو آن خال معنبر که نشاند
بر مه عارضت آن خط مسلسل که نوت
تا به چشمت همه پاکیزه نماید (خواجو)
خاک شو بر گذر مردم پاکیزه سرشت  خواجوی کرمانی

نویسنده: رضا قهرمانی
مربیان ملل گر به چاره برخیزند
جهانیان بهم از راه جهل نستیزند
سواد کشوری آباد کاندر او مردم
بپروراندن گل های علم برخیزد
توان به مدرسه یی باب چند زندان بست
خوش آن گروه کز آموختن نپرهیزند
درست شیوهٔ آموزش آن دبستانراست
که کودکانش از آموزگار نگریزند
به اهل فضل برازدنشان،ولیک نخست
سزد نشان فضیلت به سینه آویزند
سزاست چون تن و جان با جماعتی آمیخت
که جز کتاب نخواهند با کس آمیزند
کلید قفل سعادت بدست طایفه ایست
که طرح مکتب تعلیم و تربیت ریزند
فد
ای پاکی دریادلان بحر سخن
که (موج) را به گهر یافتن برانگیزد 
خلیل سامانی(موج)
 

نویسنده: رضا قهرمانی
به از کسی در زمانه یار تو نیست
که هیچ یار شب و روز در کنار تو نیست
بروزگار چو او در جوانی و پیری
کسی انیس و مددکار  و غمگسار تو نیست
بیک بهانه
ز سوی تو رو نگرداند
گهی مخالف و گه یار بی قرار تو نیست
بروز ناخوشی از دیدنت نتابد روی
بشام حادثه غافل ز روزگار تو نیست
چو دوستان دگر یار نیمه ره نبود
رقیب حیله گر و خصم نابکار تو نیست
هزار نکته ترا رایگان بیاموزد
چنین معلمی آسان در انتظار تو نیست...
 

نویسنده: رضا قهرمانی
با که گویم که بی تو تابم نیست
آن گیاهم که آفتابم نیست
به کدامین ستاره شکوه کنم
که شبم هست و ماهتابم نیست
کاش می آمدی و می دیدی
کز تب دوری تو تابم نیست
با خیالت نمی توانم خفت
تا خیال تو هست خوابم نیست
نغمه چون سر کنم  که می بینم
دیگر آن شور و
التهابم نیست
 

نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: وحید جلیلوند
شاعر: ؟ 

می بینی
میبینی عزیز دلم
دیگر نوشتن نمی دانم،خواندن نمی دانم
زیبا، تنها مفهوم؛ از تو تا خداست همین
زیبا نمی شناسم.
بی تو من اینم که خسته!
بی تو من اینم نزار
بی تو من اینم بریده
بی تو من اینم که هیچ
هیچم هیچ...
دلی دارم به سودای عشق می دود ،می رود
و باز سرخورده و خجالت کشیده پیش تو برمی گردد...
صد هزار بار از رفتن ودویدن و نرسیدنش گفته ام وشنیده است
اماچه کند؟
"وقتی نیستی نه هست های ما چنانکه بایداست و نه بایدهای ما...."
دلم خجالت کشیده پیش تو ایستاده
عزیزدلم
دلم خجالت کشیده پیش تو ایستاده
قبولش می کنی؟
عزیزدلم؛
 آرامم کن مثل همیشه
قبولم کن مثل همیشه
بپذیرم با همه خستگی وبریدگی
تاثانیه ی بی قرار دیگر شاید که دوباره عاشق شوم.... 

دانلود

نویسنده: رضا قهرمانی
ای بی خبران از غم ایام چه دانید؟
ای شاد دلان،از دل ناشاد چه دانید؟
چون صدر نشینید بدان مسند و
الا
از خاک نشینان در و بام چه دانید؟
گیرم که دمی اشک یتیمی بستردید
از شام وی و خفتن بی شام چه دانید؟
بر اوج فلک‌، نشئهٔ سرچشمهٔ نوشید
زان زهر کزو تلخ بود کام چه دانید؟
خوشنام غنودید و در آغوش تمتع
شرمی که برد فاسق بدنام چه دانید؟
از مستی و مغروری خود کی درآئید؟
زان شعله کز ان پخته شود خام چه دانید؟
ز آه سحر و اشک روان بهره چه بردید؟
سوز دل آن عاشق ناکام چه دانید؟
از روز ازل سهم شما بیخبری بود
ای بی خبران، از غم ایام چه دانید؟

نویسنده: رضا قهرمانی
خوشا نشاط جوانی، خوشا زمان شباب
که بی خیال مرا روز و ماه و سال گذشت
دریغ و درد که آن شور و آن نشاط نماند
فسوس و حیف که آن خواب و آن خیال گذشت
ز بام عمر من آن طایر خجسته رسید
ز پیش چشم من آن نقش بی مثال گذشت
غنیمتی شمر
ای دل که چند روز دگر
دریغ و درد بگوئیم از آنکه حال گذشت 
پارسا تویسرکانی

نویسنده: رضا قهرمانی
گرچه ناچار خموشیم در این دیر خموشان‌
میزند خاطر ما‌ طـعنه‌ بـه‌ دریـای خروشان‌
اشک می‌بر لب پرخندهٔ جام است نشانی‌
ز غم گریه فرایندهٔ ما خنده‌فروشان‌
خون‌ دل چند تـوان خورد-گرفتم به سر آید
دور سرمستی این باده به‌ هر میکده‌نوشان‌
پنبه در‌ گـوش‌ نهادیم ازآن‌روز که پر شـد
شـهر از دعوی آزادگی حلقه‌بگوشان‌
تا ترا چشم بر آلایش این دشت نیفتد
در دل چاه نهانت کنم ای چشمهٔ جوشان‌
طمع طعمه ز طاعون‌طلبان طبل بلا‌ زد
وقت آن است که شیران بهراسند
ز موشان‌
نفس اهرمن و بزم سـخن وه چه فریبی‌
آفرین باد بر این گوش بر آوای سروشان‌
جان ز اندیشهٔ نو تازه نکردند دریغا
جامهٔ عاریه‌ بر‌ پیکر آفت‌زده‌پوشان‌
هنری خانه برانداز جز این چاره ندارد
که خورد از ره نیرنگ غـم خـانه‌بدوشان‌
پند پیرانهٔ ما را نپذیرید جوانان‌
زانکه ما نیز نبودیم خود از پندنیوشان‌
چه‌ عجب‌ گر شکند دست ستم خامهٔ رعدی‌
که همین است و همین عاقبت بیده‌کوشان 
رعدی آذرخشی

نویسنده: رضا قهرمانی
نه در دل امیدی و نه در سینه صفائی
ای عشق غم آموز و دل افروز کجائی
از وسوسه عقل چه حاصل که حکیمان
با چون و چرا راه نبردند به جائی
آنجا که سراپرده نهد سلطنت عشق
کس را نبود فرصت چونی و چرائی
ای عشق بجان منتم از توست که آسود
جان و دل سرگشته ام از هر من و مائی
با لطف تو از خلق نه بیمی نه امیدی
با مهر تو از حشر نه خوفی نه رجائی
لبخند برویم بزن
ای غنچهٔ امید
هر چند که در صحبت گل نیست وفائی
باز آی و مرا باز ده آن عمر که کردیم
بیهوده تلف در ره هر بی سر و پائی
ای سرو روان گرچه بلائی تو سراپا
بالای بلند تو مبیناد بلائی
جز با غم زلف و رخ دلجوی تو ما را
نه دست طمع باشد و نه چشم عطائی

نویسنده: رضا قهرمانی
دوست میدارم ترا ،ای زندگی
گر چه سرشاری تو از بیهودگی
باز با تو دست یاری میدهم
گرچه میبخشی به من فرسودگی

من ترا می بینم و حس می کنم
در سکوت دشتهای بیکران
در میان ازدحام شهرها
در طنین خنده های کودکان

من ترا می بینم و حس می کنم
 در تلاش پینه دوز دوره گرد
در دو دست لاغر سبزی فروش
در چروک چهرهٔ آن پیرمرد

گاه میخندی برویم بی دریغ
چون به آغوش چمن رو می کنم
در میان نسترنها خفته ای
من ترا  از نسترن بو می کنم

گاه فکر روزهای بهتری
می نشاند در دلم امیدها
می پرم با بالهای آرزو
ناگهان تا دامن خورشیدها

آه... فردها که چون دیروزها
بی گمان آکنده از ناخوشدلی است
باز می خواهم بجان آینده را
گر چه آنهم حاصلش بی حاصلی است

نویسنده: رضا قهرمانی
عشق اگر این است و گر معشوق آن سنگین دل است
میکند از عاشقی پرهیز  هر کس عاقل است
گر ز من دیوانگی سر میزند عیبم مکن
اختیارم در کف دیوانه خوئی چون دل است
پیش از این با جهد و کوشش عقل من کامل نشد
حالیا بی جهد میبینم که عشقم کامل است
گفتم او را سهل در دام آورم، لیکن دریغ
کانچه اول بود آسان دیدم آخر مشکل است
بی گرفتاری نباشد کس، که در باغ جهان
خود اگر خار است وگر گل هر دو را پا در گل است
غصه و رنج و عذاب و ماتم و درد و بالا
هر چه هست از نکبت این هستی بی حاصل است
تیره بختی بین که با این محنت و درماندگی
دشمن از من نیست غافل ،دوست از من غافل است
غرقه ام ، گر دست میگیری مرا ،
امروز گیر
ورنه فردا پیکری بی جان ز من در ساحل است
یار حالت را، فتد هر گوهری مقبول طبع
لیک تنها گوهردل پیش او ناقابل است 
ابوالقاسم حالت

نویسنده: رضا قهرمانی
در این خجسته صبح‌ بهاران،کتاب چیست!؟
درسی،که پیش چشم تو بندد حـجاب،چیست!؟
زد تاج زر،به فرق صنوبر،فروغ صبح‌
با این گریز عمر گرانمایه،خواب چیست! ؟
گر بشنوی،خروش تذروان،
ز شاخ سرو
بنمایدت،که‌ حکمت‌ جام شراب چیست!؟
نیلوفر،ایستاده بصد غنچه،پیش صبح‌
تا بـنگرد،کـه پرورش آفتاب چیست!؟
آنکو،فکنده نقد جوانی چو من ز دست‌
داند،که این نکو دم پا در رکاب چیست!
درمان‌ شکوه‌،بوسهٔ شیرین دلکش است‌
بر ماجرای تلخ کهن،فتح باب چیست!
ای نوجوان،که در پی فـردا نـشسته‌ای‌
تا خرمن است پیش تو این گل،گلاب چیست!؟
 در مشکلات عشق‌،منم‌ نکته‌دان شهر
جامی بده،که تا بتو گویم جواب چیست!؟  فریدون توللی

نویسنده: رضا قهرمانی
من کیستم و وجود من چیست؟
موجود اسیر آز گشته
در حال فرار از حقیقت
همو
اره پی مجاز گشته
خود چاره ی درد خود نکرده
اندر پی چاره ساز گشته
پیرایهٔ حج و عمره بسته
راهی بسوی حجاز گشته
از خانه خدا بریده پیوند
در خانه بصد نیاز گشته
با اعمالی بنام طاعت
گه کوته و گه دراز گشته
در زیر هزار پرده پنهان
بی مغزتر از پیاز گشته
از خلق لقب گرفته حاجی
در جامعه سرافراز گشته
مانند گروهی از امائل
خر رفته حمار بازگشته

نویسنده: رضا قهرمانی
از قید خرافات برستیم، برستیم
و زبند خرابات بجستیم، بجستیم
نى زاهد و نى عابد و نى شیخ و نه و
اعظ
بیهوده چه گوئید؟ همینیم که هستیم

نویسنده: رضا قهرمانی
از روح، پس از مرگ خبری هست که هست
بی شبه جهان دگری هست که هست
ای کاش نبود هیچ خبر
، لیک افسوس!
گر نیک، وگر بد ،خبری هست که هست  حبیب یغمایی

نویسنده: رضا قهرمانی
دور از او گر که رسیدم به فردای دگر
می گذاریم غمی بر سر غمهای دگر
جر نگاهی
ز سر لطف، که یک بار نکرد
ما که از دوست نداریم تمنای دگر
دلخوش امروز، چو دیروز،به فردا هستیم
باز فردا بود امید به فردای دگر
من چو بازیچهٔ طفلان شده ام،گوی صفت
هر زمان میزندم چرخ به تیپای دگر
گفتم ای جان!دمت مژده که ما را پس مرگ
زندگی میشود آغاز به مبدای دگر
جان بخندید که ما را غم دنیا کم بود؟
که پس از مرگ شوم زنده به دنیای دگر
گفتمش محض خدا هیچ مگو،میترسم
عقل سرگشتهٔ ما باز زندرای دگر 
کمال اجتماعی جندقی

نویسنده: رضا قهرمانی
درین دشت لب تشنه آبی نیابی
درین خارسان جای خوابی نیابی
تو ای مست نعمت در آن ساغر می
بجزخون دلها شر
ابی نیابی
جهانست گسترده خوابی که بر او
بجز لخت دلها کبابی نیابی
به ظلمت مرو در پی آب حیوان
که در چشم آن چشم آبی نیابی...  حسین پژمان بختیاری

نویسنده: رضا قهرمانی
دو کس که همدل و همراز و همنفس باشند
یگانه عالم گوهر همین دو کس باشد
دو تن اساس خلاف از جهان براندازد
که هر دو یکدل و یک رای و یک نفس باشند
برای ساختن دستگاه یکرنگی
در این خرابه ی صد رنگ این دو بس باشند
گل این دو روزه
ز رخ پرده میکشد حیف است
که بلبلان نواسنج در قفس باشند
که گفته است که این طوطیان شکرخای
همیشه در نظر ناکسان مگس باشند
روا نبود که آزادگان خیراندیش
بجای دزد دغا بسته ی عسس باشند
کسان که از همه پیش اوفتاده اند امروز
چه خوب بنگری از جمله بازپس باشند
بسوز خشک و تر ای برق بی امان تا کی
بجای لاله و شمشاد خار و خس باشند
غمام دولت و نعمت در آنزمان جویند
که بهر مردم بیچاره دسترس باشند 
غمام همدانی

نویسنده: رضا قهرمانی
ما‌ ملامتگر‌ عیب دگرانیم همه
درهم افتاده و از هم نگرانیم همه‌
خون همجنس نـریزند دگر جانوران‌
ما مگر پست‌تر از جانورانیم‌ همه‌‌
سرگران‌ با همه چون ابر و بلب خنده چو برق‌
در خروش‌ از غم این‌بار گرانیم همه‌
تازه‌روتر ز بهاران چو وزد باد ریا
خاطر آشفته‌تر از باد خزانیم هـمه‌
سـود‌ خود‌ را‌ بزیان دگران می‌خواهیم‌
ما که آمارگر سود و زیانیم همه‌
پیش بیدادگران‌ برهء‌ بی‌آزاریم‌
بهر بیچاره‌کشی شیر ژیانیم همه‌
گر توانیم همه خلق به آنی بکشیم‌
شکر للّه که‌ هنوز‌ ایـن‌ نـتوانیم همه‌
چند گوئی که زمان در جهش روزبهی است‌
نه مگر‌ سلسله‌ جنبان‌ زمانیم همه‌
رایت ظلمت از این دامگه فتنه،کشان‌
سوی آن بارگه نور فشانیم‌ همه‌‌
چه‌ نشاندیم در این بـاغ بـجز زهر گیا
که به پاداش پی نام و نشانیم همه‌‌
گر‌ در آئینه
ء خلوتگه وحدت نگریم‌
دیو پر دمدمه از پیر و جوانیم همه‌
جان‌ رعدی‌ ز بشر‌ بودن خود بیزار است‌
ز انکه انبان شر و ننگ جـهانیم هـمه 
رعدی آذرخشی

نویسنده: رضا قهرمانی
من رسوا ، شده ام مست خراب ای ساقی
بزن از آتش می در دلم آبی، ای ساقی
تلخ منشین و بر این خشک لبان خیره مشو
آبی ار نیست ، ببخشا شرابی ،ساقی
غم ما خاک نشینان نتوان شست به بحر
تشنه گان را چه کند نقش سرابی ،ساقی
درد آن جام مرا درد سر آورد و خمار
کی میسر شودت بادهٔ نابی ساقی
پای تا سر همه فریادم و دم بر نکشم
ای خوشا سرکشی تیر شهابی ساقی
مرده جانیم و سبک دست و فرو مانده به خویش
آتشی ریز که آرد تب و تابی ساقی
خط جامی است سخن پرور اسرار ضمیر
کآتش و آب نگنجد به کتابی،ساقی
مست بی خویش دل آذرده تشویشی نیست
کو سؤالی چو مرا نیست جوابی ، ساقی

نویسنده: رضا قهرمانی
همه شورم همه شوقم همه رنجم همه دردم
دلم آتشکه‌ عـشق‌ اسـت‌ مـبین در رخ زردم‌
یار اگر زخمه ناساز زند چنگ خموشم‌
دشمن ار خیرگی آغاز‌ کند مرد نبردم‌
دیـو نامردمی از دیدن من زهره ببازد
گرچه بر چهرهء‌ زیبای تو،دلباخته مردم‌‌
سـخن‌ گرم تو افشاند بـجان شـعلهء مهرم‌
نگه سرد تو بنشاند بخاکستر سردم‌
تا مگر بوسه‌شماری نکند آن لب خندان‌
خنده اختر شب را به پشیزی نشمردم‌
زنده ماندم که وفا بینم‌ و پس جان بسپارد
وین جفا بین که بعمری ره بـیهوده سپردم‌
بگذر بر سر خاکم که من آن گوهر پاکم‌
که درخشیدم و ره جز بدل خاک نبردم‌
وانگهم چرخ بدزدید و نهان‌ کرد‌ که فردا
نرسد توسن گردونهء خورشید بگردم‌
این و آن را مگر آگاه نـکردند ز رازی
ـ‌که خطا کردم و آگاهت از آن راز نکردم
اختران جمله بپیوند و نپایند که گیتی‌
پست و بالا‌ همه‌ بازیچهء مرگ است بهر دم‌
بجز اندیشه که جاوید بماند ز بزرگی‌
هر بزرگ دگری را کشد ایـن درد کـه خردم‌
عشق تا پیشه و اندیشه من شد شدم ایمن‌
همه‌ مردند‌ و من از یمن تو ای عشق نمردم‌
درنوردید بساط دی و امروز که خندد
بشما پویهء اندیشهء آینده نوردم‌
میگریزم
ز غرض‌ها و مـرض‌ها و عـرض‌ها
تا رسد قره فردا و کند جوهر فردم‌‌
ایکه‌ در‌ عرصهء شطرنج هوس ماتی و خواهی‌‌
که‌ کنی‌ ششدر و درمانده‌تر از مهرهء نردم‌
خنده چون جام به روشندلی دردکشان زن‌
که نداری خـبر از گـرمی آن بـاده که خوردم‌‌
آتش‌ اندر‌ دل بـاغ افـکنم آن روز کـه سوزم‌
من‌ اگر‌ دامنی از خارم اگر خرمن وردم‌
پند برگشته و سرگشته حریفان نپذیرم‌
من ره‌یافته زین ره که روم بازنگردم‌
جان‌ کردی‌ کـنم‌ و نـالم و نـاکام بمیرم‌
تا شود شاد ز ناکامی من دلبر کـردم‌ 
رعدی آذرخشی

نویسنده: رضا قهرمانی
از کف بیاد دادم چون قلب با صفا را
بر تو نثار کردم این عمر بی بها را
مسکین و مستمندم، محتاج و بینوایم
روزی نوازشی کن ساقی تو این گدا را
عشقی که من گزیدم،دردی که من خریدم
بهتر ز گنج قارون وز ملک جم و دارا
مطرب به بزم مستان میخواند خوش سرودی
ساقی بیار باده
رندان باصفا را
در میکده نظر کن بر چشم مست ساقی
چه کیف و وجد آرد مستان با خدا را
گفتم ترحمی کن ای یار دلبر من
گفتا،دلی که دارم باشد ز سنگ خارا
هاشم منال هرگز از دور چرخ گردون
گر آرزوی داری از خاک کیمیا را

نویسنده: رضا قهرمانی
تیر می بارد ز گردون بر تن بی جان من
تا شود سوراخ هر شب سینهٔ سوزان من
آسمان از رشک می سوزد چو می بیند سحر
اختران اشک را بر گوشهٔ دامان من
چشم اختر بی نم است و چشم من خونابه بار
نم کشد آخر فلک از جوشش طوفان من
شبروان آسمان را نیست انجامی پدید
راه برد آخر به منزل اشک سرگردان من
صد بیابان طی نمود این کاروان تا از جگر
شد روان دنبال دل تا سر حد مژگان من
اینک از مژگان بخون غلتد که بوسد خاک فیض
در حریم آستان حضرت سلطان من
نسبتی کردم خطا چون کردمش سلطان خطاب
زین خطا تا حشر لرزد خامهٔ لغزان من
تاج شاهی گر کنم نسبت به خاک آنحریم
خسروان نازند، اما وای بر خسران من
تاجداری را سزد سودن سر عزت بعرش
کو خطابی بشنود زین در، که: ای دربان من خلیل الله خلیلی

نویسنده: رضا قهرمانی
تا کی ایدل ز غم خویش جگر خون باشی
ترک خود گیر کزین مهلکه بیرون باشی
دیده بر دوز از این شاهد رعنا تا چند
شبی آتش شوی از درد و شبی خون باشی
همچو قارون بزمین دَر شوی آخر ناچار
گر بجان در طلب دولت قارون باشی
هوش و نوشت نبرد از سر و از تن ناچار
گر شب و روش پی باده و افیون باشی
ادمی جوی کز او زنده شود مرده دلی
تا بکی در پی افسانه و افسون باشی
در مقامی که بزرگان جهان جلوه کنند
تو بدین دانش و بینش چکنی چون باشی
جاهلی کز نرهی از غم دل همچو غمام
ور خود از دوره بقراط و فلاطون باشی
  غمام همدانی

نویسنده: رضا قهرمانی
جانا دگر آشفتگی از موی که داری؟
آویخته دل در خم گیسوی که داری؟
خونین دلت از خنجر مژگان که باشد
مجروح دل از تیغ دو ابروی که داری؟
جز بر رخ خوبت نگهم سوی کسی نیست
ای سنگدل آخر تو نظر سوی که داری؟
از قامت چون سر و تو بر پاست قیامت
خود پا بگل از قامت دلجوی که داری؟
بس دیده چو یعقوب که روشن شده از بوت
ای یوسف گل پیرهنم بوی که داری؟

نویسنده: رضا قهرمانی
چه سختیها که اندر زندگانی است
هزاران غم گرش یک شادمانی است
غم
اندر وی چو کوهی پای برجای
وگر شادی بود برق یمانی است
سرابست آنچه پنداری آبست
فریب است آنچه گوئی کامرانی است...  ابوالقاسم حبیب اللهی(نوید)

نویسنده: رضا قهرمانی
از پس سالها دیدمت دوش
باز زیباتر از پیش بودی
تا دگر باره از من بری دل
نی دریغا بتشویش بودی
من نیم دیگر آن فتنه
انگیز
تو همان فتنه ی خویش بودی
دیگر آن سرو انجمن ها
کش بمنت وفا کیش بودی
نیستم، دیدمت روی در روی
چون شبی رو بدرویش بودی
گر چه تابان تر از پیش گشتی
نورافشان از این بیش بودی
یا مرا باز نشناختی تو
یا همان ناز اندیش بودی

نویسنده: رضا قهرمانی
چو لطف خاص خود را عام کردند
محبت را به ما انعام کردند
در میخانهٔ عرفان گشادند
شراب معرفت در جام کردند
نمودند آن چنان روی یقین را
که پاره پردهٔ اوهام کردند
ز بدنامی چه غم باشد که ما را
رها از قید ننگ و نام کردند
غم و شادی به چشم ماست یکسان
که ما را با خبر
ز انجام کردند
نرفتم چون بزیر بار ایام
به کارم گردش ایام کردند
بدستم زلف عطرآگین نهادند
به جامم بادهٔ گلفام کردند
پس از فرهاد و مجنون سکهٔ عشق
به نام ما زدند «اکرام» کردند

نویسنده: رضا قهرمانی
يافت گرفتار جنون ، در غم خود يار مرا
رحمتی آورد و كنون گشت گرفتار مرا
ديد چو از روي هوس، من ندهم جاش به كس
سوخت دلش بر من و پس، گشت خريدار مرا
آنكه نمي گفت سخن ،بسته همي داشت دهن
كرده در آن راز كهن ، محرم اسرار مرا
دم بدم آن خرمن مو ، عطر فشاند همه سو
ميشود از پيكر او ، خانه چو گلزار مرا
مهر چو آغاز كند ، خنده كند ناز كند
يكسره پرواز كند ، عقل سبكبار مرا
چشم پر از خنده او ، ناز فزاينده او
سازد شرمنده او ، در بر اغيار مرا
چون شوم از خويش تهي ، غرق ملال و سيهي
آورد او با نگهي،باز بگفتار مرا
همتي
اي ساغر مي ، تا برهم از غم وي
ورنه شود بيهده طي ، عمر به پندار مرا
گاه مرا بار دهد ، خاتم اسرار دهد
گاه به يكبار دهد ، بي سبب آزار مرا
گاه مرا خام كند ، بوسه دهد رام كند
آنگه بد نام كند ، بر سر بازار مرا
كي عجب از پاكي او ، دارم و بيباكي او
گر ز هوسناكي او ، بيني بر دار مرا
آن بت از ديده نهان ، ساكن شهر دگران
مانده «شرف» همچو روان ، در تن اشعار مرا

نویسنده: رضا قهرمانی
گفتم به بتی که ای رخت همچون ماه
کوته ز چه کردی آن موی سیاه
گفتا ز دراز دستی بوالهوسان
ترسیدم و زلف خویش کردم کوتاه

نویسنده: رضا قهرمانی
درین دیر دیرین آشفته رنگ‌
ندیدم وفـا‌،یـا‌ نـبودش‌ نشان‌
نه یاری که با من کند یاوری‌
نه ماهی که با من بود مـهربان‌‌

بساط جهان سرد و بی‌شور و حال‌
غم‌انگیز و افسرده و بی‌صفاست‌
نه در باده پیدا نشان‌ نـشاط
نه دردی کشان‌ را‌ صفائی بـجاست‌

فـروغی نه در دیدهء اختران‌
به محراب گردون چو شمع مزار
نه بر خاک تنها،بر افلاک هم‌
کران تا کران غم بود آشکار

ندانم کدامین ستمگر چنین‌
به‌«بوم»زمین رنگ غـم ریخته‌
ز پرویزن کهکشان بلند
به فرق بشر خاک غم بیخته‌

اگر بینم این«مردم‌آزار»را
به مردی،که بازوی او بشکنم!
بساط ستمکاریش را،شبی‌
به یک‌ آه‌ سوزنده،برهم زنم!

اگر آه گرمم نـشد کـارگر
زمین و زمان پر هیاهو کنم‌
وگر های‌وهویم نبخشد اثر
به سرپنجگی،پنجه با«او»کنم‌

به انگشت فکرت،چو خواهم کشید
ز چهر‌ حقیقت‌ حجاب مجاز
برآید یکی بانک اندیشه‌سوز
که:«بر کـس نـشد این در راز باز»

نویسنده: رضا قهرمانی
از بهر حقوق خویش میکوش ای زن
بنمای ز عفت و شرف جامه به تن
از علم و هنر وجود خود زینت کن
تا مرد نکو بپروری در دامن 
فخری ارغوان

نویسنده: رضا قهرمانی
سال‌ اگر‌ کـهنه اسـت یـا نو،چون رود دیگر نیاید
نخل چون از پای افتد سایه‌اش بر‌ سر نیاید
کهنه هرگز نو نـگردد،رفته هرگز باز ناید
بشنو از خیام‌ اگر گفت منت باور‌ نیاید‌
این مـثل پیشینان گفتند و من خـود آزمـودم‌
سال نو-بی شبهه-از سال کهن بهتر نیاید
بندهء آن پاک درویشم که خورسند است و قانع‌
فارغ از هر نیک و هر بد گر‌ بیاید گر نیاید
زر پرستان را بگوی از من که باشد مفلسان را
در نداری‌ها نـشاطی کان نشاط از زر نیاید
یک نصیحت گویمت در سال نو بشنو که:عاقل‌
دست‌ بر‌ کاری نیازد کان
ز دستش بر نیاید
خرد جوئی گل دماوند،سبزه رویاند،بدامان‌
پرورش‌هائی که از دریای پهناور نـیاید
روز نـو خوش از در آمد،آرزومندم خدا را
دشمنان و دوستان‌ را‌ جز خوشی از در نیای  حبیب یغمایی

نویسنده: رضا قهرمانی
پیری تو اگر زار و تباهم کردی
محکوم جفای سال و ماهم کردی
این ها همه سهل است،ولی حیف که تو
محروم
ز لذت گناهم کردی خلیل الله خلیلی

نویسنده: رضا قهرمانی
در این وحشت سرای محنت آباد
نبودم یکدم از بند غم آزاد
نیابم هرگز از محنت رهائی
مگر مادر
ز بهر محنتم زاد
فزون گردد بهر دم درد و رنجم
که سال عمر افزون شد ز هفتاد
در ایام جوانی شاهد بخت
ز بهرم گرچه هرگز  روی نگشاد
سراب آرزوها گاهی از دور
مرا با جلوه ها میداشت دلشاد
 اگر گاهی طلب میکردم از بخت
مرا هر شب به فردا وعده میداد
چه فرداها که آمد پیش و هرگز
همای بخت در دامم نیافتاد
کنون دیگر به فردا نیست امید
که پیری آرزوها داد بر باد
مرا اکنون به چیزی نیست  دل خوش
جر آن کز عهد پیشین آورم یاد...
 

نویسنده: رضا قهرمانی
افسانه حب الوطنش ،دانهٔ دام است
آن خواجه که خود،بر در بیگانه، غلام است
در کاسه ،شرابش،همه از خون مسیحاست
خوانی،که در آن، دست یهودا، به طعام است
فرصت طلبان،گوهر مردی،نفروشند
تا تیغهٔ شمشیر شهامت به نیام است
از حاصل آن سوختم تجربه این بود
هر پخته ،که عشقش نکند وسوسه ،این است
بر خرقهٔ صد فرقه ،زند وصلهٔ تزویر
آن رام خیانت ، که قباپوش مرام است
دژخیم بلا بین، که بصد عذر دمادم
با جان تو بازیگر آن کهنه درام است
قاموس بشر ، واژهٔ «پیکار» نخواهد
تا سیلی همسایه ،به همسایه «سلام» است
گر مرگ تو ،کوته نکند دست تو، زین عمر
یاری، که خیانت نکند بر تو،کدام است؟... فریدون توللی 

نویسنده: رضا قهرمانی
شبان تیره که از تاب زلف یار بنالم‌
به خویش‌ پیچم‌ و همچون گزیده مار بنالم‌
نه آن گلی که بچشم دلم ز مهر ببخشی‌
اگر سحاب بگریم اگر هزار بنالم‌
به روزگار بنالیدمی ز مردم و،زیـن پس
بر آن سرم که به مردم‌
ز روزگار‌ بنالم‌
به کوه سیل برآید اگر بدشت بگریم‌
ز دشت برق جهد گر بکوهسار بنالم‌
ز صد‌ سوار‌ ننالند غازیان مجاهد
خلاف من که ز یک طفل نی‌سوار بنالم‌
همی چو برق بخندد چو ابروار بگریم‌
همی چو باغ ببالد چو رعد سار بنالم‌
دو گـیتی از هـمه‌ دشمن‌ مرا‌ ازان همه یغما
امان مباد‌ بجان‌ گر‌ به زینهار بنالم

نویسنده: رضا قهرمانی
بیاکه قاعده ی آسمان بگردانیم
قضا به گردش رطل گران بگردانیم
به گوشه
ای بنشینیم ودرفراز کنیم
بکوچه برسر ره پاسبان بگردانیم
گل افکنیم وگلابی به رهگذرپاشیم
می آوریم وقدح درمیان بگردانیم
گهی به لابه سخن با ادا بیاموزیم
گهی به بوسه زبان در دهان بگردانیم
نهیم شرم به یک سو و با هم آویزیم
به شوخئی که رخ اختران بگردانیم
زجوش سینه سحر را نفس فروبندیم
بلای گرمی روز از جهان بگردانیم
به من وصال تو باور نمیکند (غالب)
بیا که قاعده ی آسمان بگردانیم 
غالب دهلوی


 فرصت اگرت دست دهد مغتنم انگار
ساقی و مغنی و شر
ابی و سرودی
زنهار از آن قوم نباشی که فریبند
حق را به سجودی و نبی را به درودی 
غالب دهلوی


از جسم به جان نقاب تاکی
این گنج درین خراب تا کی
این گوهر پر فروغ یا رب 
آلوده ی خاک و آب تا کی
این راهرو مسالک قدس 
وامانده ی خورد و خواب تا کی
بیتابی برق جز دمی نیست
ما وین همه اضطراب تا کی 
غالب دهلوی


در گرد غربت آئينه دار خوديم ما
يعني ز  بيكسان ديار خوديم ما
ديگر ز ساز بيخودي ما صدا مجوي
آوازي از گسستن تار خوديم ما
روي سياه خويش،
ز خود هم نهفته‌ايم
شمع خموش كلبه  تار  خوديم ما
در كار ماست ناله و ما در هواي او
پروانه چراغ مزار خوديم ما
غالب چو شخص و عكس در آئينه خيال
با خويشتن يكي و دچار خوديم ما
غالب دهلوی


 زخمه بر تار رگ جان می زنم
کس چه داند تا چه دستان می زنم
چون ندیدم کز نوایش خون چکد
طعنه بر مرغ سحرخوان می زنم
خامه همراز دم مرگ من است
آتش از نی در نیستان می زنم
گریه در دل نشاط دیگرست
خنده بر لبهای خندان می زنم
در جنون بی کار نتوان زیستن
آتش تیزست و دامان می زنم
خوی آدم دارم آدم زاده ام
آشکارا دم
ز عصیان می زنم غالب دهلوی


ديگر ز ساز بيخودي ما صدا  مجوي
آوازي  از گسستن تار خوديم ما
روي سياه خويش، زخود هم نهفته‌ايم
شمع خموش كلبه تارخوديم ما
در كار ماست ناله و ما در هواي او
پروانه چراغ مزارخوديم ما
غالب چو شخص و عكس در آئينه خيال
با خويشتن يكي و دچار خوديم ما
غالب دهلوی 


مطالب مرتبط:
غالب دهلوی کیست؟
نویسنده: رضا قهرمانی
عشق آمد هنگامه در این خانه برانگیخت
آتشکده ها زین دل ویرانه برانگیخت
عشق آمد از مستی چشمت سخنی گفت
غوغای مرا بر در میخانه برانگیخت
عشق آمد انگشت به خون دل ما زد
تا نقش گل ازپیکر پروانه برانگیخت
عشق آمد خاموشی دریای خرد دید
طوفان بلا در دل دیوانه برانگیخت
فریاد زخاموشی ات
ای سرو سرافراز
کز جان من این نعرۀ مستانه بر انگیخت
یک بوسه نداد آن لب افسونگر و افسوس
کز راز و من و ناز تو افسانه برانگیخت
آشفتگی موی تو بر جان من افکند
هر فتنه کزان زلف سیه ، شانه برانگیخت
با موج تهی دست خروشیدم و گفتم
ما را هوس گوهر یکدانه برانگیخت
چون برق چرا خرمن خاصان حرم سوخت؟
آن شعله که نامحرم بیگانه برانگیخت
گردی که زند بوسه بر آیینۀ خورشید
از هستی ما بود که جانانه برانگیخت
 نازم به شکرخند تو کز خامۀ رعدی
این نغمۀ پرشور به شکرانه برانگیخت 
رعدی آذرخشی

نویسنده: رضا قهرمانی
از کنده، کرد مردک هیزم شکن سوال
کاین ناله ات بوقت شکستن ز دست کیست؟
نالی ز حدت تبر آهنین من ؟
یا من که ضربه میزنم و بازویم قویست؟
گفتا نه از توام گله باشد نه از تبر
زان دلشکسته ام که رفیقم رفیق نیست!
از دسته دستهای تو تیغهٔ ی تبر
گر یک برابر است فشارش شود دویست!
گر نیست نوع من همه جائی علیه من
همدست اره و تبر و تیشه بهر چیست!
آری ز جنس خویشتنم رنج میرسد
آن سان که آدمی سبب رنج آدمی است

نویسنده: رضا قهرمانی
چو بوی گل به مشام دلم دمیدی و رفتی
چو عطر خاطره برخاطرم رسیدی و رفتی
چو شبنمی که نشیند سحر به دامن لاله
به دامن دل من لختی آرمیدی و رفتی
چو آهویی که ببیند به بیشه نقش خیالی
برای لحظه
ای استادی و رمیدی و رفتی
چنان کبوتر وحشی ترا به جهد گرفتم
بروی سینه من لحظه ای تپیدی و رفتی
به لحظه ای که ندادی مجال نام تو بردن
مرا چو قصه پر غصه ای شنیدی و رفتی
هنوز شمع وجودم به رهگذار تو لرزد
که با شتاب نسیم سحر وزیدی و رفتی
به چشم تو که منم اوستاد ناز کشیدن
چه زود دامن ناز از کفم کشیدی و رفتی

نویسنده: رضا قهرمانی
من لاله ی آزادم ،خــود رويم وخــود بـويم
در دشـــت مـکان دارم ،هــم فـطرت آهويم
آبم نـم باران اســـت ،فـــارغ ز لـــب جويم
تنگ اســت محـيط آنجا ،در باغ نمی رويم
ازخون رگ خويشست ،گررنگ برخ دارم
مشـاطـه نمی خــواهـد ،زيبـايی رخـســارم
بر سـاقـــهٔ خـود ثـابت، فـارغ
ز مـدد گارم
نی در طـلــب يـارم، نی در غــم اغــــيارم
هـر صبح نسيـم آيـد، بـر قــصد طـواف من
آهــو بـرگان را چـشم ،از ديدن من روشـن
ســوزنده چـراغ هستم، در گـوشه اين مأمن
پــروانه بسی دارم ،سـر گـشــته به پيـرامن
از جلـوهٔ سـبزو سرخ ،طرح چمنی ريزم
گـشته اسـت خـتن صحـرا ،ازبـوی دلاويـزم
خم می شوم از مستی هرلحظه ومی خيزم
ســر تا به قـدم نـازم پا تا به ســر انگـيزم
جوش می و مسـتی ،بين در چهـره گلـگونم
داغ است نشان عشق ،در سينهٔ پر خونم
آزاده و ســر مسـتم ،خـو کـرده به هـامونم
رانده ست جنون عشق ،از شهر به افسونم
از سـعی کـسی مـنـت ،بر خود نپزيرم من
قـيد چمـن وگلـشن ،برخــويـش نگــيرم من
بر فـطرت خود نازم ، وارسـته ضميرم من
آزاده بـــرون آیـم ،آزاده بـمــيـرم مـن

نویسنده: رضا قهرمانی
گلزار بهشت است مگر کوی نکویان‌
بر،این دل آغوش مراد از همه جویان!
ای چال گلوگاه بلورت،هوس انگیز
این کوزه،رها دار،به ما،تشنه گلویان!
چشمک زندم،بر دل دیوانه،که بوسم‌
روزی،زقفا،گردن این،برزده مویان!
یکسویه شو،ایجان،که بجائی نرسیدند
در راه خود،این قبلهء دل،بر همه سویان!
داماد کهن،رخصت بس فسق نهان است‌
بر،تازه عروسان دل آزرده،ز شویان!
امشب،مگر
ای لعل لب نوش نگارین‌
جام تو رسد،بر لب بشکسته سبویان!
با سایهٔ ز نگاری آن چشم هوس بخش‌
مائیم و،صفای رخ این،آینه رویان!
بر هرزه دلان،رنج عبث بود و،دگر هیچ‌
پیمان وفاداری ما،یکدله خویان!
وقت است،که چون حوله،بر اندام تو پیچم‌
ای زنبق گرد از تن شبنم‌زده،شویان!
با قامت چون شعر خرامان تو،ای گل‌
بیهوده بود،کوشش ما،بیهده گویان!
در طبع طربناک فریدون،سخنی نیست‌
جز،قصهء آغوش طربناک نکویان!  فریدون توللی

نویسنده: رضا قهرمانی
باز این دل دیوانه هوا خواهد کرد
هر لحظه بهر سوی ند
ا خواهد کرد
روزی دو سه از عشق مگر آسوده است
آنرا به بلا کنون قضا خواهد کرد

نویسنده: رضا قهرمانی
دل در سر زلفت آرمیدن خو کرد
هر لحظه بهر سوی دویدن خو کرد
چون موی شدم نز
د منش باز فرست
اکنون که به موی بر دویدن خو کرد
فخرالدین مروروذی

نویسنده: رضا قهرمانی
نه مسجد نه کنشتی نه آفتاب پرستم
گذشت عمر وندارم ، ز خود خبر که چه هستم
نه در شریعت عقلم ،نه در طریقت عشقم
نه شادمان و نه غمگین، نه هوشیار و نه مستم
نه شوق سیر و سلوکی ،نه عشق کشف و شهودی
خدا پرست چه پرسد ز من که هیچ پرستم
ز درد خلق بدورم،چه خود پرستی تلخی
بلند مرتبه در مردمی نگشته ،چه پستم
فریب زندگی ابلهانه خوردم و ماندم
ز دست حرص نجستم ،
ز دام دانه نرستم
همان سزای من این آتش ندامت و رنج است
که رو به سفسطه کردم،که دل به مغلطه بستم
زمانه سلسلهٔ خوف و ننگ ،بست به پایم
متاع غیرت و آزردگی گرفت از دستم
زبان به تیغ ستم شد بریده ،من نبریدم
قلم به سنگ بلا شد شکسته، من نشکستم
چه زندگی است که بسته ست دست و پای تو (گلشن)
ندانم از چه من این رشته را  ز هم  نگسستم

نویسنده: رضا قهرمانی
پرسید چگونه ای گفتم من
احوال مر
ا فقط خدا می داند
نه شادم و نه غمین ولی حال مرا
آنکس که دهد تن به قضا می داند

نویسنده: رضا قهرمانی
بچه گر دختر است وگر پسر است
نور چشمان پدر و مادر است
آن جمالی که بی مثال بود
روی فرزند خردسال بود
سوی او چونکه روی میاری
رود از دل هر آنچه غم داری
صبح کز خواب ناز برخیزد
از دو لب تا به شب نمک ریزد
گر چه لب را درست وا نکند
به درستی سخن ادا نکند
هر چه گوید صحیح و غیر صحیح
از دهان ملیح اوست ملیح
خوب و خندان و خوشدل و شاد است
چون ز هر قید و بند آزادست
نه غم جسم و بیم جان دارد
نه بسر فکر آب و نان دارد...
کودکی هم که عالم شادی است
در حقیقت بهشت آزادی است
اول عمر جای ما آن جاست
زآنکه پاک از گناه د
امن ماست
شد چو کم کم گناه ما افزون
آخر افتیم از آن بهشت بیرون
رو نهیم از بهشت خوشبختی
در بیابان محنت و سختی  
ابوالقاسم حالت

نویسنده: رضا قهرمانی
بجز غم با دلم کس آشنا نیست
که هر جا میروم از من جدا نیست
مگر با غم گل ما را سرشتند
که شادی با دل ما آشنا نیست
دگر دیدار گلهای بهاران
برایم روح بخش و جانفز
ا نیست
بهر دلدار دل بستیم دیدیم
نشانی از وی از مهر و وفا نیست
هزاران داغ دارم بر دل از هجر
که داغ لاله همچون داغ ما نیست
جوانی رفت همچون برق افسوس
بجز یادی دگر از او بجا نیست
چنان دلتنگم از این زندگانی
که از زندان او جانم رها نیست
خدایا با که گویم از غم دل
که در عالم کسی غمخوار ما نیست
(فتوت) قصه های غصه ی دل
بهر دل هست با ما گو، کجا نیست  محمدتقی فتوّت

نویسنده: رضا قهرمانی
پشتم به زیر بار خسان تا  نمی شود
راضی برای عرض تقاضا نمی شود
این یوسف عزیز که نامش مناعت است
هرگز اسیر دست زلیخا نمی شود
آن دل که گشت واله و شید
ای روی دوست
مفتون جاه و منصب دنیا نمی شود
دنیا به عصر ماه گره کور خورده است
این عده با فریب و ریا وا نمی شود
لا مذهبی مصیبت عظمای عالم است
بد از این مصیبت عظمی نمی شود
ایمان چو رفت پشت سرش هر چه بود رفت
این گوهری که گم شده پیدا نمی شود
قومی که داده دین ز کف خویش مرده است
این مرده با فسونگری احیا نمی شود

نویسنده: رضا قهرمانی
«از محبت خارها گل می شود
وز محبت سرکه ها مل می شود»
تو بغیر از دوستی راهی مپوی
بهتر از مهر و وفای چیزی مپوی
دل که خالی شد
ز مهر و مردمی
زندگی نبود بجز سر درگمی
این جهان بی عشق تاریک است و زشت
نیست جز مشتی گیاه و خاک و خشت
روح عالم عشق و انسانیت است
ورنه هستی خود سراسر محنت است
«شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما»
«ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما»

حاصل عمرم جز این یک نکته نیست:
بی محبت کی توان یک لحظه زیست؟

نویسنده: رضا قهرمانی
یک روز دلم نشد که بی غم باشد
بی غصه و درد و رنج و ماتم باشد
هر ذره غمی که بر دل ما آید
کوهی است اگر چه ذره
ای کم باشد

نویسنده: رضا قهرمانی
آنگه که خواب بود ترا دل بخواب دید
در تیره شب به دیده ی جان آفتاب دید
جانی پر از نشاط تر
ا در کنار یافت
گوئی پر از سماع بکف بر شراب دید
فریاد از آن مقام که بیدار گشت دل
و آگاه شد که این همه دولت بخواب دید
زلفش ندید در کف و از دست روزگار
نزدیک شد که بگسلد از بس که تاب دید

نویسنده: رضا قهرمانی
هوا هوای بهار است و باده باده ی ناب
به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب
در این شراب ندانم چه کرده ای، دانم
كه خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب
فرشته روی من،
ای آفتاب صبح بهار
مرا به جامی ازین آب آتشین دریاب
به جام مستی ما، ای شراب عشق بجوش
 به بزم ساده ی ما، ای چراغ ماه بتاب.
 گُل امید من امشب شكفته در بر من
 بیا و یك نفس ای چشم سرنوشت بخواب
مگر نه خاك ره این خرابه باید شد؟
 بیا كه كام بگیریم از این جهان خراب  فریدون مشیری

نویسنده: رضا قهرمانی
در هیئت زهد گوشه گیری نیکوست
در حلقه عاشقان دلیری نیکوست
گویند که پیری و نزیبد عشقت
طاعت بجوان
، عشق به پیری نیکوست

نویسنده: رضا قهرمانی
در جهان از حسن خوبان آنچه من ادراک کردم
جز به پیش عاشقان از گفتنش امساک کردم
آبرویم برد این عشق بلاانگیز یا رب
بسکه اشک از دیده سفتم ناله تا افلاک کرد
با حریفان دغل از بس نمودم بردباری
جمله را اندر بی آزار خود بیباک کردم
از تملق های بیمورد که کردم با رقیبان
راستی پیراهن حیثیت خود چاک کردم
تا که چشم دلفریبان دانش آموزی کنندم
خاک در چشم کمال و دانش ادر
اک کردم...

نویسنده: رضا قهرمانی
یا رب به سبو کشان مستم بخشای
بر مغ بچگان می پرستم بخشای
بر من منگر که باده در دست من
است
بر آن که دهد باده به دستم بخشای

نویسنده: رضا قهرمانی
هر کسی بد کرد من بخشیدمش
رو ترش بنمود اگر ،بوسیدمش
با وفایان را دلی دریا وش است
بیم دریا کی
ز موج سرکش است؟
هر چه در دریا فرو ریزد سنگ
سینهٔ دریا نگردد هیچ تنگ 
غلامحسن یوسفی

نویسنده: رضا قهرمانی

میرزا اسد الله خان «غالب» دهلوی،در سال ۱۳۱۲ هجری قمری در شهر آگره هندوستان چشم جهان گشود.

غالب دهلوی در یک خانواده مسلمان چشم بجهان گشود . در پنج سالگی پدرش عبدالله خان در گذشت.
دکتر شفیعی کدکنی نوشته اند:
 نیاکان وی اصلا از مردم هند نبوده‌اند بلکه به تصریح خودش ، از مردم ترکستان بودند و جد او به دهلی هجرت کرده بود و غالب همواره خود را از تبار (ابیک) میشمارد که مردمی جنگی و سپاهی بوده‌اند و میگوید که این برندگی زبان شعر و قلم سخنوری من ، بازمانده تیزی شمشیر و تیر نیاکان من است :
چون رفت سپهبدی ، ز دم چنگ به شعر
شد تیر شکسته نیاکان قلم
غالب تحصیلات خود را در زمینه‌های آداب آن روزگار که در همه اقطار زبان فارسی تقریبا به یک نوع بود ، نزد یکی از جهانگردان ایرانی به نام ملا عبدالصمد هرمزد که به قصد سیاحت به هند رفته بود ، آغاز کرد و فارسی و عربی و نجوم و تاریخ و فقه و تفسیر را از این دانشمند ایرانی آموخت . غالب از این استاد ، همواره بعنوان مردی که از نژاد ساسان پنجم است یاد کرده و از او بود که فارسی را به نیکی آموخت و هم بر اثر ملازمت و تعلیمات این استاد بمذهب شیعه گرائید .
غالب در سیزده سالگی ازدواج کرد ، ولی از این زندگی هیچ گاه شادی و خوشی ندید و با اینکه هفت فرزند آورد ، هیچکدام زنده نماندندو او خواهرزاده زنش را به فرزندی گرفت که وی نیز در جوانی در گذشت . مصائب زندگی غالب ، بسیار است از جمله جنون برادر و سرانجام مرگ او و از اینها گذشته فشار زندگی و وامهای شاعر که او را حتی به زندان افکند . همه این عوامل در پریشانی خاطر این شاعر اثر داشته است .
غالب در اواخر عمر گوشه گیر و افسرده بود و زندگانی سختی را گذراند و تنها از کمک و یاری بعضی دوستان بهره‌مند میشد و زندگی میکرد تا اینکه در سن 73 سالگی بسال 1869 م در گذشت .

آثار غالب به زبان فارسی:
کلیات غالب ، پنج‌آهنگ، مهر نیمروز ، دستنبو ، قاطع برهان یا درفش کاویانی ، تاریخ شهریاران تیموری ، سبدچین ، مأثر غالب ، متفرقات غالب ،رسالهٔ فن بانگ 

حکیمانه 

نویسنده: رضا قهرمانی
من عاشق طبیعت زیبایم
مفتون کوه و جنگل و صحرایم
محو دهان خامش سوسنها
مسحور چشم نرگس شهلایم
پیشانی بلند بیابانهاست
معراج روح و اوج تمنایم
سیر غروب خلوت ساحل ها
از دل برد شکیب ،چو دریایم
وقت طلوع صبح و زوال شب
خون می دود به ذوق به رگ هایم
افسون ماه و چشمک اخترها
هر شب ، کشد به عالم بالایم
سوسوی کرم شب به سحرگاهان
باشد سرود خلوت رؤیایم
هر جا بهار خیمه به هامون زد
با مرکب خیال ، در آن جایم
چون غنچه
ای به سینهٔ گلشن ها
از جنبش نسیم ،شکوفایم

نویسنده: رضا قهرمانی
ساعتی(ملا)چو کبک خوشخرام‌
از گذرگاهی،همی شد،بی‌مرام‌
ناگهان،بر گرد خویش،از غلغله‌
کودکان را دید،با صد ولوله!
تا شود آسوده،از آزارشان‌
حیلتی انگیخت،اندر کارشان!
سر،به بالا برد و،لختی،بو کشید
کودکان را،جمله،بر یک سو کشید!
پس،بدیشان گفت:زین حلوای داغ‌
بر شما گویم،به پنهانی سراغ‌
خواجه طاوسی،که خود،سالار ماست‌
دیگ نذرش،رونق بازار ماست‌
خانه،در کوی دگر دارد،ولی‌
هرکه،ز آن حلوا خورد(جز تنبلی)!
کودکان،از پیش ملا،با شتاب
قصد خوان کردند،چون تیر شهاب

لحظه‌ای بگذشت و(ملا)خیره شد
خوش‌گمانی،بر نهادش،چیره شد!
گفت:من،گفتم به طفلان،آن دروغ‌
لیک،این ظلمت،نباشد بی‌فروغ!
(خواجه طاوس)ار دهد،نذری بکس‌
کودکان،پیش اند و،من،از جمله پس!
این،بخود برگفت و،از شوری که داشت
همچو طفلان،بر دویدن،پا گذاشت!
(خواجه)غائب بود و،آن در،وا نبود
وندر آن کو،نامی از حلوا،نبود!

ما،خود آن(ملا)و،بر ما،سود ما
گنج رؤیاخیز دردآلود ما!
(مفلسی)قارون کام اندیشه شد
و آن(پری)رقصید و،اندر شیشه شد!  فریدون توللی

نویسنده: رضا قهرمانی
پیری رسید و چون شب تار و شباب رفت
وین هستی تباه چو نقشی بر آب رفت
این کاروان عمر که از چشمهٔ امید
سیراب بود، از چه بسوی سراب رفت
گوئی که زندگی است سوار شراره ای
کاینگونه در شتاب شد و چون شهاب رفت
گر پیرهن درم چو گل از غم عجب مدار
زیرا که بوی یوسف گل از گلاب رفت
زان بیشتر که خواب ابد بر سرم رسد
 پیری رسید و بخت جوانی بخواب رفت
وان آرزو که جلوه کنان خنده ها زدی
دردا که رخ نهفته
ز ما ،در حجاب رفت
گفتم به یار فارغم از تاب طره ات
از خشم چین به چهره فکند و به تاب رفت
گفتا دریغ باد ز عشقی که بر سرش
تقدیر بی ثباتی موج و حباب رفت
گفتن نمی توان که ز بد عهدی زمان
زان پس  میان ما چه سؤال و جواب رفت
رعدی درنگ نیست روا از پس شباب
خوش وقت آنکه پیر چو شد با شتاب رفت

نویسنده: رضا قهرمانی
خاطرات عهد هیتلر زنده شد در یادها
یاد باد آن دوره چنگیز و استبدادها
باب شد در ملک ما آئین انسان سوختن
روح هیتلر شاد خواهد شد از این بیدادها
زین منافقهای انسان سو
ز غافل از خدای
شاد بادا روحتان نمرودها ، شدادها
سگ بدون شک بر این نامردمی ها اف کند
ننگ نسل دیو و ابلیسند این شیادها
زادگاه داد بود و مهر و انسان دوستی
مهد کورش، شد تهی از مهرها، از دادها
گر که بنیاد کژی ها برنیفتد از وطن
زود باشد کاین کژی ها برکند بنیادها
آب ظلم از سر گذشت ،ای وای مان، ای وای مان
دست عدلی کو که گیرد دست استمدادها
دم زدنها ناله شد ،آن ناله ها فریاد شد
لرزه بر عرش خدائی افکند فریادها

نویسنده: رضا قهرمانی
نوروز نو و فصل گل و وقت گیاه است
از مهر هوا روشن و از
ابر،سیاه است
در پرتو این روشنی و موج سیاهی
وقت نگه عیش گل و رقص گیاه است
پیغام بهار است که در نای پرستوست
آن نرگس پیغام شنو چشم براه است
در چشمه چون اشک‌ روان ، ماه چو شیرین
یادآور زیبائی شیرین چو ماه است...
ای آنکه توانی بجهان سیر نگه کن
در عمر اگر هیچ خوشی هست نگاه کن
چشم است پناه غم دنیا و دریغا
آنرا که نه این باشد، بی پشت و پناه است
بود و خوشی و هستی و امید به چشم است
ور چشم نباشد همه هیچ است، تباه است
از دل هوس کفش و کله برکن و بردار
هنگام رها کردن کفش است و کلاه است

نویسنده: رضا قهرمانی
درین کویر تفته ،نشان قدم،کجاست!؟
راهی، که خواندم،به حریم حرم کجاست!؟
شداد و ،داد او،نه گر این دوزخ است و بس
پس، آن بهشت دلکش باغ ارم کجاست!؟
(دارا) بجز جمال خود ،از جام جم ندید
اسکندری، که بشکند این جام جم کجاست!؟
(گمکرده یار) اگر چه نپرسد ،
زشحنه،باز
داند ،که یار خسته دل بسته دم، کجاست!؟
دیگر ،به نامه کس ننویسد،حدیث غم
در دست،کاتبی که قلم شد،قلم کجاست!؟
خلقی شکم به پشت و گروهی ،شکم به پیش
پرسان ، که(طبل زندگی) و (رقص شکم) کجاست!؟
ای رنج بی امان تو، از خیل بیغمان
آسوده آن دلی،که نداند،که غم کجاست!؟...  فریدون توللی

نویسنده: رضا قهرمانی
نگاه میکنم از هر چه آفریده خدا
مرا سه چیز خوش آمد در این بهشت سرای
یکی سماع و دوم باده و سوم شاهد
که اختیار همین هر سه کرد عالی رای
نه همچو زمزمهٔ مطرب است شورانگیز
اگر چه سحر کند عندلیب زهره سر
ای
نه همچو آب رزان مونس است و غم پرداز
اگر چه آب روان مونس است نیز هست طبع آسای
نه چون زمرد خط است بر عذار چو سیم
اگر چه سبزه بود دلفریب و جان افزای
چو زلف یار نباشد بهار عنر بوی
چو روی دوست نباشد چمن جهان آرای
کرا تفرج باغ است و بستان رغبت
که من ز دوست ندارم بخویشتن پروای
برو چو نای مپیمای باد بر سر خاک
به پای چنگ به پیمانه باده می پیمای

نویسنده: رضا قهرمانی
بهیچ حال جهان غرهٔ ثبات مباش
که هست در نفسی نیست گشت و بود
،نبود
غرور جاه و سرور مقام و شور نشاط
مثال عبرت جمعی شود بگفت و شنود
هر آنچه خیره شود در صلابت او
بگردش نظری گردد از نظر مفقود...

نویسنده: رضا قهرمانی
دکلمه: وحید جلیلوند
شاعر: مریم سقلاطونی
 

مرگ باد این هنگامه های هنگفت بیمار!
مرگ باد این سالنامه های فقیر!
مرگ باد این دقیقه های شرارت!
مرگ باد این حرف های عقیم بی درد!
مرگ بادمان اگر تو را صدا نزنیم!
مرگ بادمان اگر برایت دعا نخوانیم!
مرگ بادمان اگر زیارتت را آرزو نکنیم!
مرگ بادمان اگر به یاد هر چه غیر تو باشیم!
مرگ بادمان اگر برایت دست بالا نگیریم!
زالوها به جان زمین افتاده اند
موریانه ها به جان دین افتاده اند
گرگ ها دندان تیز کرده اند.
روزنه ها را مارها گرفته اند.
چشم ها، هار شده اند.
آبی در کوزه هامان نیست.
دست هامان تهی ست.
زبان هامان نیش گون است.
خنده هامان کشنده است.
مرگمان باد اگر تو را عاشق نباشیم 

دانلود دکلمه

نویسنده: رضا قهرمانی
محققی شبی از لامپ برق پرسش کرد
که از چه منبع فیضی و کان نور و سرور؟
مرا ار این عجب آید که هیچگاه ترا
نه احتیاج به نفت است نه فتیله و تور!
چگونه تابش آن چشم خیره می سازد
ضیا
ء پاره ی سیمی و قطعه ای بلور؟
جواب داد که این راز از کجا داند
کسی که مست هوس باشد و اسیر غرور
هر آن سری که چو من از هوی شود خالی
شگفت نیست که بر عالمی فشاند نور

نویسنده: رضا قهرمانی
گفتم صنما پیشه ی تو؟گفت جفا
گفتم چه نداری بجهان؟گفت وفا
گفتا که بهای بوسه
ام را چه دهی؟
گفتم دل و دین،گفت که جسمی و کفا

نویسنده: رضا قهرمانی
غم پرده در است و اشک غمّاز
پوشیدن عشق کار من نیست
چیزی که ورا شمار نتوان
الا غم بیشما
ر من نیست
شب آنکه بر آتشم زند آب
جز دیده اشکبار من نیست
رفتم که کناره گیرم از غم
شب نیست که در کنار من نیست 
میرزا نبی غبار رازی

نویسنده: رضا قهرمانی
از کام در این جهان بجز نام نبود
زیرا که درو به غیر ناکام نبود
پا تا سر این عروس رعنا دیدم
آرام دلی درین دلار
ام نبود

نویسنده: رضا قهرمانی
گفتگو یک رنگ نبود غافل و هشیار را
در نفس باشد تفاوت، خفته و بیدار را
بر تواضع های دشمن تکیه کردن ابلهیست
پای بوس سیل از پا افکند دیوار را
طفل اشکم گر ببازی رو به صحرا آورد
کاغذ بادی شمارد ابر دریا بار را
دل به
استدلال بستم ماندم از مقصود دور
نردبان کردم تصور راه ناهموار را
حال ما از ناله ی بال کبوتر روشن است
ما چه بنویسیم شرح سینه ی افگار را
از مه وانجم (غنی) بر اهل بینش روشن است
کز سفیدی نیست نقصان دیده بیدار را

نویسنده: رضا قهرمانی
از جیب فلک ، گر مه و ناهید برآید
از چاک گریبان تو خورشید برآید
گر شرح دهم قصه ای از غصه
ء مجنون
با قد خم از باغ برون،بید برآید
در دیدهء ارباب نظر هیئت جام است
هر لاله که از تربت جمشید برآید

نویسنده: رضا قهرمانی
...غم ابروی تو در منظره خانه حسن
گر چه طاق است ولی هست به نیکوئی جفت
سخنی گفت صبا از دهنش در گلزار
نچه شرمنده شد آنسانکه دگر هیچ نگفت
آتش عشق که یک شعله
ء آن عالم سوخت
دل ندانیم که در پرده چسانش بنهفت
غیرت خانه زنبور دلم گشته ز بس
با خدنگ مژه آن سخت کمان او را سفت 
غمگین اصفهانی

نویسنده: رضا قهرمانی
خواستم تا دهمش جان و رخش بینم گفت
برو ای خام طمع ،باغ چنان نیست به مفت
نرگس از مرغ چمن قصه چشمش چو شنفت
شد و
اله که بیمار شد و از غم خفت
صحن بستان را تا گل بنهد پای در آن
ابراز دیده بزد آب و صبا با مُژه رفت
ساقیا خیزو بیاد لب او باده بیار
خاصه اکنون کخ به گلزار چمن غنچه شکفت...

نویسنده: رضا قهرمانی
هر کس که به کنج انزوا بنشیند
کی بر در کس چو نقش پا بنشیند
در خانه ی خویش هر که پیوست نشست
نقش چو نگین در همه جا بنشیند

نویسنده: رضا قهرمانی
گرنه از مشک است و عنبر زلف آن سیمین عذار
از چه شد عنبر فشان و از چه آمد مشکبار
نیست گر روز من و بخت من این زلف ار چه روست
تیره و برگشته و ژولیده و آشفته کار
گه بزاری همچو من افتد همی بر پای دوست
گه به لابه همچو من بوسد همی دست نگار
گه
ز عنبر میکند خورشید را بر تن زره
گخ بپوشاند همه خفتانی از مشک تتار
گر چه میگویند مردم در سرا بستان خلاء
ره نیارد برد شیطان،من ندارم استوار
اینک اندر خلد رویش هر دم آن زلف سیاه
همچو شیطان دارد اندر روضه جنت قرار

نویسنده: رضا قهرمانی
هر سوالی کز آن لب سیراب
دوش کردم همه بداد جواب
گفتمش جز شبت نشاید دید
گفت پیدا به شب بود مهتاب
گفتم آتش به چهره ات که فروخت
گفت آن کو دل تو کرد کباب
گفتم از حاجب تو تابم روی
گفت کس روی تابد از محراب
گفتم اندر عذاب عشق تو
ام
گفت عاشق نکو بود به عذاب

نویسنده: رضا قهرمانی
یکدم نشود که دردم افسون نکنی
چون عادت خویت این بود ،چون نکنی
دلداری من یقین که د
اری در دل
لیکن نکنی ،تا جگرم خون نکنی

نویسنده: رضا قهرمانی
با مردم نیک و بد نمی باید بود
در پایه دیو
، دد نمی باید بود
مفتون معاش خود نمی باید بود
مغرور به عقل خود نمی باید بود 
عماد فقیه کرمانی

نویسنده: رضا قهرمانی
در تو ،بمراد خویش یا رب که رسد
یا خود بسر کوی تو هر شب که رسد
گر تو نکنی چاره کارم چه کند
ور من نرسم بکام از آن لب که رسد

نویسنده: رضا قهرمانی
ای رخت آفتاب عالم جان
نور هر دیده و جمال جهان
نظرت کیمیا و ما همه مس
خاطرت آفتاب و ما همه کان
تو،زبانم شوی در آنساعت
که ثنای تو ،آورم به زبان
گوشه
ای خالی از تو نتوان یافت
گر ، بگردیم گرد کون و مکان
رهروانت حریر پندارند
بر سر تیغ گر روند و سنان
چون تو از دل نمیروی بیرون
حال دل ،از تو کی بود پنهان
نگشاید ،به هیچ منزل بار
که ،درین راه بسته است میان
بر سر خاکم ار کنی گذری
به مشامم رسد نسیم جنان
تو ،بدین گنج ره مپرس عماد
کاهل بینش نداده اند نشان

نویسنده: رضا قهرمانی
چون میگذرد کار چه آسان و چه سخت
وین یکدم عاریت چه
ادبار و چه بخت
چون جای دگر نهاد می باید رخت
نزدیک خردمند چه تابوت و چه تخت 
عنصری بلخی

نویسنده: رضا قهرمانی
بگرد ماه برای غالیه حصار که کرد
بروی روز براز تیره شب نگار که کرد
نبود یار بطوع و بجنس ،ظلمت و نور
بروی خوب تو این هر دو چیز یار که کرد
ترا که کرد بتا از بهارخانه برون
جهان بروی تو بر جان من بهار که کرد
به ماه مانی آنگاه که تو سوار شوی
چگونه ای عجبی،ماه را سوار که کرد
اگر ز عشق تو پرناز گشت، جان و دلم
مرا بگوی رخانت برنگ نار که کرد
گر استوار نبودی
ز دور بر دل من
مرا به مهر تو نزدیک و استوار کرد

نویسنده: رضا قهرمانی
منم آن نی که ندارد خبر از نائی خویش
طوطی فارغم از قند شکرخائی خویش
در محیط دو جهان خیمه نمیزد چو حباب
قطره میگشت اگر فانی دریائی خویش
مرگ وارستگی از نفس هیولائی بین
شو بحق زنده و بگذر
ز من و مائی خویش

نویسنده: رضا قهرمانی

Google